زوتوپیا ۲؛ آرمان‌شهری که گیشه را فتح کرد!
زوتوپیا از همان فیلم اول، فقط یک انیمیشن بامزه درباره حیواناتی با کت‌وشلوار نبود؛ شهری بود که وانمود می‌کرد همه‌چیز در آن «متمدنانه» حل شده، اما زیر پوست مرتب و رنگی‌اش، همان ترس‌های قدیمی جریان داشت. زوتوپیا با داستان جودی هاپس و نیک وایلد، ما را وارد جهانی کرد که در آن مسئله تبعیض نه با فریاد، بلکه با لبخند، قانون و کلیشه پیش می‌رفت. شهری که می‌گفت «همه می‌توانند هر چیزی باشند»، اما این «هر کسی» دقیقاً چه شامل همه شهروندان نمی‌شود. سریال زوتوپیا پلاس هم تلاشی برای روایت‌هایی سرگرم‌کننده در حاشیه این جهان بود.
هویت چندپاره؛ وقتی در هر اپلیکیشن آدم متفاوتی هستیم!
ساعت سه نصفه‌شب است و نور صفحه در تاریکی اتاق می‌درخشد. انگشت روی اسکرول حرکت می‌کند، اما ذهن جا مانده است. همین امروز صبح، در لینکدین پستی درباره «تعادل کار و زندگی» با تصویری آراسته از میز کارت گذاشتی. ظهر ، استوری‌ای از پیاده‌روی صبحگاهی گذاشتی با هشتگ‌هایی درباره سلامتی و عصر نظر تندی نوشتی که صدها واکنش گرفت. حالا، در سکوت نیمه‌شب، داری در یک گروه خصوصی برای نزدیک‌ترین دوستانت می‌نویسی: «حس می‌کنم دارم از هم می‌پاشم.»
پرونده نوستالژی | قسمت هفتم: بی‌پولی، بازخوانی یک پیشگویی
در بازخوانی تاریخ سینمای ایران، بعضی فیلم‌ها فقط روایت یک دوره نیستند؛ بلکه تصویری پیش‌گویانه از آینده‌اند. «بی‌پولی» حمید نعمت‌الله یکی از همین نمونه‌ها است؛ فیلمی که در سال ۱۳۸۸ ساخته شد، اما حالا، با فاصله‌ای بیش از یک دهه، بیش از همیشه امروزی به نظر می‌رسد. بحران مالی، فرسایش آرام طبقه متوسط، نمایش فشار‌های پنهان زندگی شهری و تلاش اضطراب‌آلود آدم‌هایی که می‌خواستند با هر قیمتی ظاهر آبرومندشان را حفظ کنند، حالا برای ما‌ فقط موضوعات یک فیلم نیستند؛ تجربه‌ای روزمره، ملموس و عمومی‌اند. «بی‌پولی» در زمانی ساخته شد که نشانه‌های این بحران هنوز در سطحی محدود دیده می‌شد، اما فیلم با دقتی غریزی، مسیر سقوط را تصویر کرد؛ سقوطی که بعدها، در دهه ۹۰ به واقعیت زندگی هزاران خانواده شهری تبدیل شد.
پلاریبوس؛ همه باید خوشحال باشند؟!
ونس گلیگان از آن دسته خالقانی است که نامش به‌تنهایی کافی‌ است تا مخاطب تلویزیون دست از کار بکشد و پای یک سریال تازه بنشیند. او با «بریکینگ بد» مرزهای روایت تلویزیونی را جابه‌جا کرد و با «بهتره با سال تماس بگیری» ثابت کرد که حتی یک اسپین‌آف هم می‌تواند به شاهکاری مستقل تبدیل شود. جهان تلویزیون بعد از این دو سریال، دیگر همان دنیای قبلی نبود؛ گلیگان به ما نشان داد چطور می‌توان از دل زندگی عادی، تراژدی، تنش و شخصیت‌هایی خلق کرد که سال‌ها در ذهن بمانند.
سقوط ستاره‌ها؛ چرا دیگر به آدم‌های مشهور علاقه نداریم؟
گاهی پیش از آنکه خودمان متوجه شویم، ذهنمان از تعداد چهره‌هایی که هر روز در شبکه‌های اجتماعی می‌بینیم خسته می‌شود. پژوهش‌های معتبر جهانی، از Journal of Celebrity Studies گرفته تا گزارش سالانه Edelman Trust Barometer، نشان می‌دهند که طی سال‌های اخیر مخاطبان با پدیده‌ای مواجه شده‌اند که محققان از آن با عنوان اشباع سلبریتی یا فرسودگی رابطه شبه‌اجتماعی یاد می‌کنند. به زبان ساده، ما بیش از آن‌چه مغزمان بتواند پردازش کند، با چهره‌ها، داستان‌ها و نمایش‌های شخصی افراد مشهور مواجه شده‌ایم.
پرونده نوستالژی | قسمت ششم: برکینگ بد، کیمیاگری در روایت
در تاریخ تلویزیون، معدود آثاری هستند که قواعد بازی را عوض می‌کنند؛ «برکینگ بد» بدون شک یکی از همان انقلاب‌های کوچک اما ماندگار است. سریالی که با فیلمنامه‌ای بی‌نقص، بازی‌هایی درخشان و دقتی وسواس‌گونه در جزئیات، از مرزهای معمول روایت تلویزیونی عبور کرد و به معیاری تازه برای قصه‌گویی تبدیل شد. حتی امروز، بیش از یک دهه پس از پایانش، هنوز در میان نسل‌های جدید تماشاچی کشف می‌شود و هر بار، لایه‌ای جدید از معنای پنهانش را رو می‌کند؛ درست مثل اثری که زمان را پشت سر گذاشته اما هنوز زنده و تپنده است.
تماشای رایگان «انجمن اشباح» در روبیکا / مسابقه‌ای جذاب‌تر از مافیا!
روبیکا به تازگی پخش یکی از متفاوت‌ترین مسابقه‌های سرگرمی این روزها را آغاز کرده است. «انجمن اشباح»، برنامه‌ای به کارگردانی محمدرضا علیمردانی است که توانسته حال‌وهوای تازه‌ای به دنیای رقابت‌های تلویزیونی بدهد. حضور چهره‌های محبوبی مانند علی فروتن، امیرحسین مدرس، امیر غفارمنش، کامران تفتی، صحرا اسدالهی، بیتا سحرخیز و یوسف صیادی فضای برنامه را گرم و دوست‌داشتنی کرده و آن را از ابتدا در مرکز توجه کاربران قرار داده است.
نوستالژی؛ چرا گذشته همواره در ما نفس می‌کشد؟
گاهی در میان شلوغی بی‌پایان روزمره، ذهن بی‌اختیار به گوشه‌ای دور از گذشته پناه می‌برد؛ جایی که همه‌چیز ساده‌تر، قابل فهم‌تر و بی‌دردسرتر به نظر می‌رسید. گذشته، با همه نقص‌ها و تلخی‌هایش، هنوز یک ویژگی دارد که امروز از آن محرومیم: ثبات. اتفاقاتش تمام شده، آدم‌هایش همان‌جا مانده‌اند و هیچ چیزِ دیگری نمی‌تواند داستانشان را تغییر دهد. شاید به همین دلیل است که یک آهنگ قدیمی، یک سکانس از فیلم و سریال‌های دچند سال پیش یا حتی تصویر یک گوشی ساده، می‌تواند بخشی از ذهن ما را آرام کند؛ انگار گذشته یک پناهگاه کوچک است که هنوز از توفان زندگی دور مانده است.
پرونده نوستالژی | قسمت پنجم: خانه دوست کجاست؟ حوالی سینمای کیارستمی
در سینمای عباس کیارستمی همیشه نقطه‌ای هست که جهان بزرگسالانه را از زاویه‌ای کودکانه دوباره به ما نشان می‌دهد؛ جهانی که در آن یک اشتباه کوچک می‌تواند وزن یک فاجعه را داشته باشد و یک دفتر مشق گمشده می‌تواند بهانه‌ای شود برای سفر به دل ترس‌ها، مسئولیت‌ها و بی‌پناهی‌های دوران کودکی. خانه دوست کجاست؟ دقیقاً از همین جا شروع می‌شود؛ از لحظه‌ای که احمد دفتر مشق هم‌کلاسی‌اش را اشتباهی با خود می‌برد و بی‌آن‌که بداند، وارد مسیری می‌شود که سال‌ها بعد، نامش را در فهرست مهم‌ترین فیلم‌های جهان می‌بینیم.