پرونده نوستالژی | قسمت بیست و یکم: «کاغذ بی‌خط»؛ آخرین داستان تقوایی
ناصر تقوایی از آن فیلم‌سازهایی است که حتی وقتی تعداد آثارش را کنار بعضی هم‌نسلانش می‌گذاریم، کم‌کار به نظر می‌رسد؛ اما وزن همان چند فیلم و سریال، جای او را در تاریخ سینما و تلویزیون ایران محکم کرده است. از «آرامش در حضور دیگران» و «صادق کرده» تا «ناخدا خورشید»، «ای ایران» و البته «دایی‌جان ناپلئون»، تقوایی همیشه بیشتر از قصه، به آدم‌ها، فضا و جزئیاتی علاقه داشت که شخصیت‌ها را زنده می‌کردند. تقوایی از آن فیلم‌سازهایی بود که جزئیات زندگی روزمره را جدی می‌گرفت؛ از لحن حرف زدن شخصیت‌ها تا خانه، محله و فضایی که در آن زندگی می‌کنند. همین دقت باعث شده بسیاری از آثارش حتی بعد از چند دهه، هنوز حس زندگی داشته باشند.
«داستان اسباب‌بازی ۵»؛ از نوستالژی تا جنگ با تکنولوژی!
سی‌ویک سال از اولین باری که وودی، باز لایت‌یر و بقیه اسباب‌بازی‌های اتاق اندی روی پرده سینما جان گرفتند می‌گذرد. «داستان اسباب‌بازی» در سال ۱۹۹۵ فقط آغاز یکی از ماندگارترین مجموعه‌های پیکسار نبود؛ به‌عنوان نخستین فیلم بلند تماماً کامپیوتری تاریخ سینما، بخشی از تاریخ انیمیشن را هم عوض کرد. بعد از آن، قسمت دوم در ۱۹۹۹، قسمت سوم در ۲۰۱۰ و قسمت چهارم در ۲۰۱۹ از راه رسیدند و هر بار بخشی تازه از همان ترس قدیمی اسباب‌بازی‌ها را روایت کردند: اینکه اگر صاحبشان دیگر آن‌ها را نخواهد، چه چیزی از هویتشان باقی می‌ماند؟
معرفی کتاب «بامداد خمار»؛ عاشقانه‌ای که همه را غافلگیر کرد
سال ۱۳۷۴، وقتی «بامداد خمار» برای اولین‌بار از سوی نشر البرز منتشر شد، فتانه حاج‌سیدجوادی نویسنده شناخته‌شده‌ای نبود. این نخستین رمان او بود و نام «پروین» هم به‌عنوان نام مستعارش کنار نام او دیده می‌شد. شاید کمتر کسی انتظار داشت اولین رمان نویسنده‌ای حدوداً پنجاه‌ساله، خیلی زود به یکی از کتاب‌های پرفروش آن سال‌ها تبدیل شود؛ کتاب در همان یک سال نخست به ۹ نوبت چاپ و مجموعاً حدود ۸۶ هزار نسخه رسید.
پرونده نوستالژی | قسمت بیستم: «درخشش ابدی یک ذهن پاک»
«چه خوشبخت است آن بی‌گناه فراموشکار؛ جهان را فراموش کرده و جهان نیز او را.» این مضمون از شعر بلند «الوئیزا به آبلار» اثر الکساندر پوپ می‌آید؛ همان شعری که عنوان فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» از یکی از مشهورترین سطرهایش گرفته شده است. در شعر، فراموشی شبیه نوعی رهایی به نظر می‌رسد؛ ذهنی که دیگر چیزی برای به یاد آوردن ندارد، چیزی هم برای رنج کشیدن ندارد. ایده‌ای وسوسه‌کننده، به‌خصوص وقتی پای خاطره‌ای در میان باشد که ترجیح می‌دهیم هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده بود.
سریال «اعتراف می‌کنم»؛ طرحی نو در ژانر پلیسی
ژانر پلیسی و جنایی از آن دسته ژانرهایی است که تقریباً همیشه مخاطب خودش را دارد. معما، قتل، پیدا کردن سرنخ و تلاش برای کشف مجرم، به‌اندازه کافی کنجکاوی‌برانگیز هستند که تماشاگر را پای داستان نگه دارند. در ایران هم کم نبوده‌اند سریال‌هایی که با همین فرمول ساخته شده‌اند و بعضی از آن‌ها اتفاقاً مخاطبان زیادی پیدا کرده‌اند. مسئله اما اینجاست که بعد از سال‌ها تکرار، الگوی بسیاری از این آثار بیش از حد قابل پیش‌بینی شده است؛ جرمی اتفاق می‌افتد، پلیس وارد ماجرا می‌شود، چند مظنون پیدا می‌شوند، تحقیقات و تعقیب‌ها ادامه پیدا می‌کند و در نهایت حقیقت آشکار می‌شود.
بسیار سفر باید تا خاطره شود ایام؟!
سه روز تعطیلی را در خانه بمانید و احتمالاً خیلی زود به عصر روز آخر می‌رسید. حالا همان سه روز را به سفر بروید؛ مسیر تازه، شهری متفاوت، غذایی که برای اولین بار امتحان می‌کنید و اتفاق‌های کوچک و بزرگی که در طول روز تجربه می‌کنید. در هر دو حالت دقیقاً ۷۲ ساعت گذشته، اما بعید است این دو در ذهن شما به یک اندازه طولانی به نظر برسند.
پرونده نوستالژی | قسمت نوزدهم: «کنعان»؛ سندی از طبقه مرفه در دهه ۸۰
اگر امروز نام اصغر فرهادی را کنار یک درام خانوادگی درباره بحران یک زندگی مشترک ببینیم، احتمالاً خیلی زود می‌توانیم حدس بزنیم با چه جهانی روبه‌رو هستیم. اما «کنعان» متعلق به دورانی است که هنوز «درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین» ساخته نشده بودند و مانی حقیقی هم با فیلم‌هایی مثل «پذیرایی ساده»، «اژدها وارد می‌شود!» و «خوک» تصویری را که امروز از سینمایش داریم، کامل نکرده بود. در میانه دهه ۸۰، این دو فیلم‌ساز در نقطه متفاوتی از مسیر حرفه‌ای‌شان به یکدیگر رسیدند و حاصل این همکاری، دو فیلم شد که هرکدام به شکلی به روابط آدم‌های طبقه متوسط و مرفه شهری سرک می‌کشیدند.
فیلم «Backrooms»؛ پشت دیوارها، جایی در ناخودآگاه
برای ترسیدن همیشه به هیولا، تاریکی یا صدایی ناگهانی احتیاج نداریم. گاهی یک راهروی خالی با دیوارهای زرد، صدای یکنواخت چراغ‌های فلورسنت و اتاق‌هایی که یکی پس از دیگری تکرار می‌شوند، کافی است. فضاهایی که در نگاه اول چیز ترسناکی در آن‌ها وجود ندارد، اما هرچه بیشتر در آن‌ها بمانیم، احساس ناخوشایندتری پیدا می‌کنیم؛ انگار جایی را می‌بینیم که آشناست، اما نمی‌توانیم به خاطر بیاوریم کجا و چه زمانی آن را دیده‌ایم.
مدرسه تمام می‌شود، یاد گرفتن نه!
آخرین بار که چیزی را برای اولین بار یاد گرفتید، کی بود؟ شاید کار با یک ابزار جدید، چند کلمه از یک زبان دیگر، یک دستور آشپزی یا حتی قابلیتی از تلفن همراهتان که تا دیروز نمی‌دانستید وجود دارد. یاد گرفتن برخلاف چیزی که سال‌ها به آن عادت کرده‌ بودیم، دیگر فقط اتفاقی نیست که پشت نیمکت مدرسه یا در کلاس دانشگاه رخ دهد؛ ما تقریباً هر روز، آگاهانه یا ناخودآگاه، چیزی به دانسته‌هایمان اضافه می‌کنیم.