بین این همه انتخاب، کدام را بپوشیم؟
روزانه ده‌ها انتخاب کوچک و بزرگ انجام می‌دهیم؛ از اینکه صبح چه مسیری را برای رسیدن به محل کار انتخاب کنیم تا اینکه برای شام چه غذایی سفارش بدهیم. بیشتر این تصمیم‌ها آن‌قدر عادی شده‌اند که حتی متوجهشان هم نمی‌شویم. اما یک انتخاب هست که تقریباً هر روز، حتی اگر فقط چند دقیقه، ذهنمان را درگیر می‌کند؛ انتخاب لباسی که قرار است بپوشیم.
پرونده نوستالژی | قسمت هفدهم: «خانه به دوش»؛ قصه آدم‌های معمولی
رضا عطاران هیچ‌وقت آدم‌ها را زیباتر از آن چیزی که بودند، نشان نداد. شخصیت‌های او گاهی دروغ می‌گفتند، گاهی کم می‌آوردند، گاهی برای فرار از دردسر، دست به زرنگ‌بازی می‌زدند و گاهی هم تصمیم‌هایی می‌گرفتند که معلوم بود قرار است همه‌چیز را بدتر کند. اما همین آدم‌ها، با همه ضعف‌ها و اشتباهاتشان، آن‌قدر واقعی بودند که مخاطب به‌جای قضاوت کردنشان، کنارشان می‌ماند. شاید همین نگاه بود که کمدی‌های عطاران را از بسیاری از آثار هم‌دوره‌اش جدا می‌کرد.
فیلم «Obsession»؛ مراقب آرزویی که می‌کنی باش!
«مراقب آرزویی که می‌کنی باش.» بیش از صد سال پیش، نویسنده انگلیسی ویلیام ویمارک جیکوبز داستان کوتاهی نوشت که هنوز هم یکی از مشهورترین ایده‌های ادبیات ترسناک به شمار می‌رود. داستان از یک شیء عجیب آغاز می‌شود؛ پنجه خشک‌شده یک میمون که گفته می‌شود می‌تواند سه آرزوی صاحبش را برآورده کند. اما این هدیه، یک شرط نانوشته دارد: هیچ آرزویی رایگان نیست.
هوش مصنوعی دیگر یک فناوری نیست؛ یک مهارت است
زمانی نه‌چندان دور، بلد بودن کار با اینترنت یک مهارت محسوب می‌شد. بعد نوبت گوشی‌های هوشمند رسید؛ دستگاه‌هایی که آرام‌آرام از یک ابزار لوکس به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره تبدیل شدند. امروز کمتر کسی به این فکر می‌کند که استفاده از موتور جست‌وجو، نقشه، پرداخت آنلاین یا پیام‌رسان، مهارت خاصی است؛ چون این فناوری‌ها آن‌قدر با زندگی ما آمیخته شده‌اند که حضورشان را بدیهی می‌دانیم.
پرونده نوستالژی | قسمت شانزدهم: «هفت»؛ پایان خوشی در کار نیست!
گاهی یک فیلم، فقط یک فیلم نیست؛ نقطه‌ای است که بعد از آن، یک ژانر دیگر مثل قبل ساخته نمی‌شود. «هفت» (Se7en) از همین جنس آثار است. فیلمی که در سال ۱۹۹۵ و در دومین تجربه بلند دیوید فینچر، نه‌تنها او را به یکی از مهم‌ترین فیلمسازان نسل خود تبدیل کرد، بلکه نگاه سینمای جنایی به روایت، تعلیق و حتی پایان‌بندی را برای همیشه تغییر داد. در دورانی که بسیاری از تریلرهای پلیسی هنوز بر پایه نبرد روشن میان خیر و شر پیش می‌رفتند، «هفت» مخاطب را وارد جهانی کرد که در آن، مرز میان عدالت و شکست، بسیار باریک‌تر از چیزی بود که تصور می‌شد.
«غریزه»؛ تماشای احساسی به‌نام عشق
گاهی از سالن سینما یا پای صفحه نمایش بلند می‌شویم و اگر کسی از ما بخواهد داستان فیلم را تعریف کنیم، کمی مکث می‌کنیم. نه چون اتفاق‌های فیلم را فراموش کرده‌ایم، بلکه چون چیزی که از آن در ذهنمان مانده، بیشتر از جنس تصویر و حس است تا قصه. بعضی فیلم‌ها را با یک دیالوگ یا یک پیچش داستانی به یاد می‌آوریم و بعضی دیگر را با رنگ‌ها، نورها، موسیقی و حال‌وهوایی که ساعت‌ها بعد از پایانشان هم در ذهن باقی می‌ماند. «غریزه» را می‌توان در همین دسته قرار داد؛ فیلمی که بیش از آن‌که بخواهد ما را با روایتش غافلگیر کند، تلاش می‌کند احساسی را زنده کند که شاید همه، در جایی از زندگی تجربه‌اش کرده باشیم.
ورزش در خانه؛ بالاخره شنبه از راه می‌رسد!
«از شنبه شروع می‌کنم»؛ احتمالاً این جمله، یکی از پرتکرارترین قول‌هایی است که هرکدام از ما حداقل یک‌بار به خودمان داده‌ایم. شنبه‌ای که قرار بود رژیم بگیریم، زودتر بخوابیم، کتاب بخوانیم یا بالاخره ورزش را جدی شروع کنیم. اما اغلب، قبل از آن‌که شنبه‌ی بعدی برسد، یک بهانه‌ی تازه هم از راه می‌رسد؛ امروز جلسه دارم، هوا خیلی گرم است، باشگاه دور است، خسته‌ام، از هفته‌ی بعد بهتر می‌شود. و همین‌طور، شنبه‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند.
پرونده نوستالژی | قسمت پانزدهم: «شب‌های روشن»؛ عاشقانه‌ای که پیر نمی‌شود
همه فیلم‌ها قرار نیست در زمان اکرانشان موفق شوند. بعضی آثار با فروش بالا و استقبال گسترده وارد حافظه مخاطبان می‌شوند و بعضی دیگر، مسیر متفاوتی را طی می‌کنند؛ آرام، بی‌سروصدا و گاهی حتی دور از توجه عمومی. «شب‌های روشن» از دسته دوم است. فیلمی که هنگام اکران در سال ۱۳۸۲ نه رکوردی شکست و نه به پدیده گیشه تبدیل شد، اما سال‌ها بعد توانست جایگاهی پیدا کند که بسیاری از فیلم‌های پرفروش هرگز به آن نمی‌رسند؛ ماندگار در ذهن و دل مخاطبان.
«اسپایدر نوآر»؛ مرد عنکبوتی به دهه ۱۹۳۰ می‌رسد!
وقتی از مرد عنکبوتی حرف می‌زنیم، معمولاً تصویری آشنا در ذهن شکل می‌گیرد؛ نوجوانی شوخ‌طبع با لباس قرمز و آبی که میان آسمان‌خراش‌های نیویورک تاب می‌خورد و با وجود تمام مشکلات، امیدش را از دست نمی‌دهد. اما دنیای کمیک‌ها همیشه به یک نسخه از قهرمانانش قانع نبوده است. در اواخر دهه ۲۰۰۰، مارول تصمیم گرفت شخصیت‌های شناخته‌شده‌اش را در جهان‌های متفاوت و دوره‌های تاریخی دیگر بازآفرینی کند؛ نتیجه مجموعه‌ای بود به نام Marvel Noir که قهرمانان محبوب را به فضای تیره و خشن دهه ۱۹۳۰ آمریکا می‌برد. یکی از موفق‌ترین این بازآفرینی‌ها، «اسپایدر نوآر» بود؛ شخصیتی که در سال ۲۰۰۹ و در مجموعه کمیک Spider-Man Noir متولد شد.