پرونده نوستالژی | قسمت نوزدهم: «کنعان»؛ سندی از طبقه مرفه در دهه ۸۰
اگر امروز نام اصغر فرهادی را کنار یک درام خانوادگی درباره بحران یک زندگی مشترک ببینیم، احتمالاً خیلی زود می‌توانیم حدس بزنیم با چه جهانی روبه‌رو هستیم. اما «کنعان» متعلق به دورانی است که هنوز «درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین» ساخته نشده بودند و مانی حقیقی هم با فیلم‌هایی مثل «پذیرایی ساده»، «اژدها وارد می‌شود!» و «خوک» تصویری را که امروز از سینمایش داریم، کامل نکرده بود. در میانه دهه ۸۰، این دو فیلم‌ساز در نقطه متفاوتی از مسیر حرفه‌ای‌شان به یکدیگر رسیدند و حاصل این همکاری، دو فیلم شد که هرکدام به شکلی به روابط آدم‌های طبقه متوسط و مرفه شهری سرک می‌کشیدند.
فیلم «Backrooms»؛ پشت دیوارها، جایی در ناخودآگاه
برای ترسیدن همیشه به هیولا، تاریکی یا صدایی ناگهانی احتیاج نداریم. گاهی یک راهروی خالی با دیوارهای زرد، صدای یکنواخت چراغ‌های فلورسنت و اتاق‌هایی که یکی پس از دیگری تکرار می‌شوند، کافی است. فضاهایی که در نگاه اول چیز ترسناکی در آن‌ها وجود ندارد، اما هرچه بیشتر در آن‌ها بمانیم، احساس ناخوشایندتری پیدا می‌کنیم؛ انگار جایی را می‌بینیم که آشناست، اما نمی‌توانیم به خاطر بیاوریم کجا و چه زمانی آن را دیده‌ایم.
مدرسه تمام می‌شود، یاد گرفتن نه!
آخرین بار که چیزی را برای اولین بار یاد گرفتید، کی بود؟ شاید کار با یک ابزار جدید، چند کلمه از یک زبان دیگر، یک دستور آشپزی یا حتی قابلیتی از تلفن همراهتان که تا دیروز نمی‌دانستید وجود دارد. یاد گرفتن برخلاف چیزی که سال‌ها به آن عادت کرده‌ بودیم، دیگر فقط اتفاقی نیست که پشت نیمکت مدرسه یا در کلاس دانشگاه رخ دهد؛ ما تقریباً هر روز، آگاهانه یا ناخودآگاه، چیزی به دانسته‌هایمان اضافه می‌کنیم.
پرونده نوستالژی | قسمت هجدهم: «شرک»؛ غولی که افسانه‌ها را تغییر داد
سال‌های سال قصه‌های پریان با چند قانون ساده پیش می‌رفتند؛ قهرمان خوش‌چهره بود، شاهزاده‌خانم منتظر نجات، اژدها دشمن بود و پایان داستان هم همیشه با یک «و تا آخر عمر به خوشی زندگی کردند» تمام می‌شد. مخاطبان هم این قواعد را آن‌قدر پذیرفته بودند که کمتر کسی تصور می‌کرد می‌شود همان داستان‌ها را جور دیگری تعریف کرد؛ طوری که هم به آن‌ها بخندی، هم دوستشان داشته باشی و هم دیگر هیچ‌وقت نتوانی مثل قبل به آن‌ها نگاه کنی.
سریال «کوری»؛ معمایی از دل یک تراژدی اجتماعی
بعضی داستان‌ها از همان ابتدا همه چیز را روی میز می‌گذارند؛ شخصیت‌ها، انگیزه‌ها و مسیر پیش رو. اما بعضی دیگر ترجیح می‌دهند مخاطب را در تاریکی نگه دارند؛ نه آن‌قدر که سردرگم شود، بلکه به اندازه‌ای که هر کشف کوچک، او را یک قدم بیشتر به ادامه داستان مشتاق کند.
بین این همه انتخاب، کدام را بپوشیم؟
روزانه ده‌ها انتخاب کوچک و بزرگ انجام می‌دهیم؛ از اینکه صبح چه مسیری را برای رسیدن به محل کار انتخاب کنیم تا اینکه برای شام چه غذایی سفارش بدهیم. بیشتر این تصمیم‌ها آن‌قدر عادی شده‌اند که حتی متوجهشان هم نمی‌شویم. اما یک انتخاب هست که تقریباً هر روز، حتی اگر فقط چند دقیقه، ذهنمان را درگیر می‌کند؛ انتخاب لباسی که قرار است بپوشیم.
پرونده نوستالژی | قسمت هفدهم: «خانه به دوش»؛ قصه آدم‌های معمولی
رضا عطاران هیچ‌وقت آدم‌ها را زیباتر از آن چیزی که بودند، نشان نداد. شخصیت‌های او گاهی دروغ می‌گفتند، گاهی کم می‌آوردند، گاهی برای فرار از دردسر، دست به زرنگ‌بازی می‌زدند و گاهی هم تصمیم‌هایی می‌گرفتند که معلوم بود قرار است همه‌چیز را بدتر کند. اما همین آدم‌ها، با همه ضعف‌ها و اشتباهاتشان، آن‌قدر واقعی بودند که مخاطب به‌جای قضاوت کردنشان، کنارشان می‌ماند. شاید همین نگاه بود که کمدی‌های عطاران را از بسیاری از آثار هم‌دوره‌اش جدا می‌کرد.
فیلم «Obsession»؛ مراقب آرزویی که می‌کنی باش!
«مراقب آرزویی که می‌کنی باش.» بیش از صد سال پیش، نویسنده انگلیسی ویلیام ویمارک جیکوبز داستان کوتاهی نوشت که هنوز هم یکی از مشهورترین ایده‌های ادبیات ترسناک به شمار می‌رود. داستان از یک شیء عجیب آغاز می‌شود؛ پنجه خشک‌شده یک میمون که گفته می‌شود می‌تواند سه آرزوی صاحبش را برآورده کند. اما این هدیه، یک شرط نانوشته دارد: هیچ آرزویی رایگان نیست.
هوش مصنوعی دیگر یک فناوری نیست؛ یک مهارت است
زمانی نه‌چندان دور، بلد بودن کار با اینترنت یک مهارت محسوب می‌شد. بعد نوبت گوشی‌های هوشمند رسید؛ دستگاه‌هایی که آرام‌آرام از یک ابزار لوکس به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره تبدیل شدند. امروز کمتر کسی به این فکر می‌کند که استفاده از موتور جست‌وجو، نقشه، پرداخت آنلاین یا پیام‌رسان، مهارت خاصی است؛ چون این فناوری‌ها آن‌قدر با زندگی ما آمیخته شده‌اند که حضورشان را بدیهی می‌دانیم.