پرونده نوستالژی | قسمت یازدهم: ملبورن، بحرانی از جنس اخلاق و انسان
نخستین بار که اسم نیما جاویدی به‌طور جدی سر زبان‌ها افتاد، نه با یک فیلم شلوغ و پرستاره، که با یک داستان آپارتمانی آرام بود؛ «ملبورن». فیلمی که در ظاهر، از همان جنس درام‌های جمع‌وجور به نظر می‌رسد: یک خانه، چند ساعت محدود، یک زوج جوان در آستانه‌ی مهاجرت و اتفاقی که قرار است در همین چهاردیواری حل‌وفصل شود. اما خیلی زود، «ملبورن» از یک تجربه‌ی صرفاً فیلم‌اولی فاصله می‌گیرد و خودش را به‌عنوان شروعی جدی و بین‌المللی برای کارگردانی معرفی می‌کند که چند سال بعد، با «سرخپوست» نشان داد قرار نیست مهمانِ کوتاه‌مدت سینما باشد.
«فرار از ترس»؛ تجربه‌ای تازه‌ از ریلیتی‌شو
ریلیتی‌شوها معمولاً با هیجان شروع می‌شوند؛ با مسابقه، با رقابت، با یک برد و باخت روشن. اما «فرار از ترس» مسیر دیگری را انتخاب می‌کند. این‌جا خبری از امتیاز و حذف سریع نیست؛ آن‌چه پیش می‌رود، بیشتر شبیه یک موقعیت است تا یک بازی. سه نفر وارد فضایی بسته می‌شوند؛ فضایی که قرار نیست فقط قفل‌ها را باز کنند، بلکه باید با ترس، تردید و واکنش‌های خودشان روبه‌رو شوند.
هشدار درباره فیشینگ؛ هیچ ابلاغیه رسمی قضایی از طریق فایل PDF در پیام‌رسان‌ها ارسال نمی‌شود
در روزهای اخیر، شکل تازه‌ای از کلاهبرداری دیجیتال در حال گسترش است که با ظاهری کاملاً رسمی، کاربران را هدف قرار می‌دهد. در این روش، یک فایل PDF با عنوان‌هایی مثل «ابلاغیه قضایی» یا «ابلاغ الکترونیک» از طریق پیام‌رسان‌ها، از جمله روبیکا، برای کاربران ارسال می‌شود؛ فایلی که در نگاه اول، شبیه یک پیام اداری یا قضایی به نظر می‌رسد.
پرونده نوستالژی | قسمت دهم: دیوانه از قفس پرید، روح طغیان زنده است
این‌که یک فیلم بتواند هر پنج جایزه‌ی اصلی اسکار را ببرد، آن‌قدر اتفاق نادری است که معمولا خودِ این عدد به مهم‌ترین ویژگی‌ اثر تبدیل می‌شود. اما «دیوانه از قفس پرید» از آن فیلم‌هایی است که حتی این رکورد هم توضیح‌دهنده‌ی جایگاهش نیست. فیلمی که در زمان اکرانش هم خاص بود و حالا، پنجاه سال بعد، شاید از همیشه خاص‌تر باشد؛ نه به‌خاطر ساختارش، بلکه به‌خاطر این‌که هنوز می‌شود با آن وارد گفت‌وگو شد.
تماشای رایگان «وحشی ۲» در روبیکا؛ انتظار به پایان رسید؟!
پس از سکانس طوفانی قسمت پایانی فصل اول وحشی با بازی درخشان جواد عزتی، انتظار می‌رفت مخاطب در فصل دوم با داوود اشرفِ دیگری روبه‌رو شود؛ نسخه‌ای تغییرکرده، جسورتر یا دست‌کم فاصله‌گرفته از آن آدم مردد و ترس‌خورده. اما هومن سیدی چنین مسیری را انتخاب نمی‌کند. فصل دوم با همان داوود اشرفی آغاز می‌شود که هنوز می‌ترسد، هنوز می‌خواهد درستکار بماند و هنوز از ریسک‌کردن فرار می‌کند. کسی که با اولین احساس خطر، زیر میز می‌زند و دوباره به دایره‌ی امن خودش پناه می‌برد.
گریز از اوج؛ موفقیت را تاب نیاوردن...
معمولاً فکر می‌کنیم همه‌چیز تا قبل از موفقیت مهم است؛ تلاش، صبر، ماندن، رسیدن. اما خیلی وقت‌ها، داستان درست از جایی شروع می‌شود که انتظارش را نداریم؛ بعد از موفقیت. همان لحظه‌ای که باید ایستاد، لبخند زد و ادامه داد. جایی که تشویق‌ها بلندتر می‌شوند، نگاه‌ها بیشتر می‌شود و اسم آدم آرام‌آرام به تیتر تبدیل می‌شود. اغلب فکرمی‌کنیم این نقطه‌ای است که برای آن زندگی می‌کنیم؛ جایی که باید خوشحال بود و از چیزی که به دست آمده دفاع کرد. اما برای بعضی‌ها، این دقیقاً لحظه‌ای است که سؤال‌ها شروع می‌شوند.
پرونده نوستالژی | قسمت نهم: آژانس شیشه‌ای، نگرشی جدید در دهه ۷۰
اواخر دهه‌ی هفتاد، سینمای ایران در حال عوض‌کردن لحنش بود. تبِ فیلم‌های جنگی فروکش کرده بود و روایت‌ها آرام‌آرام از جبهه فاصله می‌گرفتند و به شهر می‌آمدند. جنگ دیگر موضوع اصلی پرده نبود، اما کاملاً هم از تصویر حذف نشده بود؛ بیشتر شبیه خاطره‌ای که هنوز در بعضی زندگی‌ها جریان داشت، بی‌آن‌که الزاماً درباره‌اش حرف زده شود. جامعه در حال تجربه‌ی دوره‌ای تازه بود؛ دوره‌ای که می‌خواست جلو برود، اما هنوز تکلیفش با گذشته روشن نشده بود.
استنداپ ابوطالب؛ برای اولین بار در ایران!
استندآپ کمدی در ایران سال‌هاست شناخته شده، اما کمتر فرصت داشته به‌عنوان یک فرم مستقل جدی گرفته شود. اغلب یا در قالب مسابقه دیده شده، یا به‌عنوان آیتمی کوتاه در دل برنامه‌هایی که هدف اصلی‌شان چیز دیگری بوده است. در این مسیر، استندآپ بیشتر به بخش سرگرم‌کننده تقلیل پیدا کرده تا یک اجرای کامل با منطق، ریتم و هویت مشخص. استنداپ کمدی در ایران همواره جایی برای دیده‌شدن بوده، نه یک برنامه مستقل کهخ مخاطب را پای تلویزیون بنشاند.
وقتی حافظه را به ماشین‌ها سپردیم!
یک زمانی حافظه بخشی از زندگی روزمره بود؛ چیزی که ناچار بودیم به آن تکیه کنیم. شماره‌ها حفظ می‌شدند، مسیرها در ذهن می‌ماندند و تاریخ‌ها بدون یادآوری به یاد می‌آمدند. نه به این خاطر که حافظه قوی‌تر بود، بلکه چون انتخاب دیگری وجود نداشت. به‌یاد سپردن، بخشی از زیستن بود و فراموشی هزینه داشت. این وضعیت اما ناگهان عوض نشد؛ آرام، تدریجی و بی‌سر و صدا تغییر کرد.