«مرد عنکبوتی: روز کاملا جدید»؛ آن چه انتظارش را داشتیم!
پیتر پارکرِ تام هالند از همان روز اول فرصت زیادی برای یک نوجوان معمولی بودن نداشت. ورودش به دنیای مارول با تونی استارک و اونجرز گره خورد و خیلی زود از دعواهای محلی و مدرسه‌ای به نبرد با تانوس، سفر به فضا، مرگ و بازگشت رسید. او هنوز داشت یاد می‌گرفت چطور بین درس، دوستی و قهرمان بودن تعادل برقرار کند که ناگهان خودش را وسط بحران‌هایی دید که از محله و حتی شهرش خیلی بزرگ‌تر بودند.
میان این همه تصویر، چرا هنوز صدا مهم است؟
بخش بزرگی از روز ما با تصویر می‌گذرد. صبح با موبایل شروع می‌شود، کمی بعد نوبت لپ‌تاپ است و شب هم معمولاً با تلویزیون یا ویدئو تمام می‌شود. حتی وقت‌هایی که قرار است استراحت کنیم، باز چیزی برای دیدن پیدا می‌کنیم؛ چند دقیقه اسکرول که ناگهان نیم ساعت می‌شود، یک ویدئو که به چند ویدئوی دیگر می‌رسد، یا صفحه‌ای که فقط از روی عادت روشن مانده است.
پرونده نوستالژی | قسمت بیست و دوم: «پنهان»؛ گذشته همیشه خوب نیست
میشائیل هانکه از آن فیلم‌سازهایی نیست که بخواهد تماشاگر را در فیلمش راحت بگذارد. خشونت در سینمای او همیشه با خون و فریاد نمی‌آید؛ گاهی در سکوت یک خانه، در رابطه‌ای خانوادگی یا حتی در شیوه‌ای که ما به تصویر نگاه می‌کنیم پنهان شده است. از «بازی‌های خنده‌دار» و «کد ناشناخته» تا «معلم پیانو»، هانکه بارها سراغ همان آدم‌های ظاهراً متمدن و طبقه‌متوسطی رفته که زندگی مرتبشان با یک اتفاق کوچک ترک برمی‌دارد. چیزی که برای من در سینمای او جذاب است، همین بی‌اعتمادی دائمی‌اش به ظاهر آرام زندگی است؛ انگار همیشه چیزی زیر سطح مانده که دیر یا زود خودش را نشان می‌دهد.
فیلم تئاتر «نکبت»؛ حقیقت را به یاد می‌آوری؟
تئاتر هنری است که بخش مهمی از جذابیتش را مدیون زنده بودنش است. بازیگر و تماشاگر در یک فضا نفس می‌کشند، هیچ اجرایی دقیقاً شبیه اجرای شب قبل نیست و وقتی پرده پایین می‌آید، چیزی جز خاطره آن شب باقی نمی‌ماند. همین ویژگی تئاتر را به تجربه‌ای منحصربه‌فرد تبدیل کرده، ولی محدودیت بزرگی هم برایش به همراه آورده است. ظرفیت سالن‌ها محدود است، نمایش‌ها معمولاً برای مدت کوتاهی روی صحنه می‌مانند و بخش قابل توجهی از اجراهای مهم کشور هم در تهران متمرکز شده‌اند. برای بسیاری از علاقه‌مندان تئاتر، دیدن یک نمایش خوب بیشتر از آنکه به علاقه‌شان بستگی داشته باشد، به محل زندگی، زمان و امکان حضورشان در سالن وابسته است.
قرار نیست همیشه خودمان از پسش بربیاییم!
اگر چند هفته است خوب نمی‌خوابید، تمرکزتان پایین آمده یا فکری مدام برمی‌گردد، از کجا می‌فهمید هنوز «طبیعی» است و از کجا به بعد بهتر است با کسی حرف بزنید؟ بیشتر ما برای جواب دادن به این سؤال، معیار عجیبی داریم: تا وقتی می‌توانیم سر کار برویم، جواب پیام‌ها را بدهیم و ظاهر زندگی را سرپا نگه داریم، فرض می‌کنیم هنوز مشکلی وجود ندارد.
پرونده نوستالژی | قسمت بیست و یکم: «کاغذ بی‌خط»؛ آخرین داستان تقوایی
ناصر تقوایی از آن فیلم‌سازهایی است که حتی وقتی تعداد آثارش را کنار بعضی هم‌نسلانش می‌گذاریم، کم‌کار به نظر می‌رسد؛ اما وزن همان چند فیلم و سریال، جای او را در تاریخ سینما و تلویزیون ایران محکم کرده است. از «آرامش در حضور دیگران» و «صادق کرده» تا «ناخدا خورشید»، «ای ایران» و البته «دایی‌جان ناپلئون»، تقوایی همیشه بیشتر از قصه، به آدم‌ها، فضا و جزئیاتی علاقه داشت که شخصیت‌ها را زنده می‌کردند. تقوایی از آن فیلم‌سازهایی بود که جزئیات زندگی روزمره را جدی می‌گرفت؛ از لحن حرف زدن شخصیت‌ها تا خانه، محله و فضایی که در آن زندگی می‌کنند. همین دقت باعث شده بسیاری از آثارش حتی بعد از چند دهه، هنوز حس زندگی داشته باشند.
«داستان اسباب‌بازی ۵»؛ از نوستالژی تا جنگ با تکنولوژی!
سی‌ویک سال از اولین باری که وودی، باز لایت‌یر و بقیه اسباب‌بازی‌های اتاق اندی روی پرده سینما جان گرفتند می‌گذرد. «داستان اسباب‌بازی» در سال ۱۹۹۵ فقط آغاز یکی از ماندگارترین مجموعه‌های پیکسار نبود؛ به‌عنوان نخستین فیلم بلند تماماً کامپیوتری تاریخ سینما، بخشی از تاریخ انیمیشن را هم عوض کرد. بعد از آن، قسمت دوم در ۱۹۹۹، قسمت سوم در ۲۰۱۰ و قسمت چهارم در ۲۰۱۹ از راه رسیدند و هر بار بخشی تازه از همان ترس قدیمی اسباب‌بازی‌ها را روایت کردند: اینکه اگر صاحبشان دیگر آن‌ها را نخواهد، چه چیزی از هویتشان باقی می‌ماند؟
معرفی کتاب «بامداد خمار»؛ عاشقانه‌ای که همه را غافلگیر کرد
سال ۱۳۷۴، وقتی «بامداد خمار» برای اولین‌بار از سوی نشر البرز منتشر شد، فتانه حاج‌سیدجوادی نویسنده شناخته‌شده‌ای نبود. این نخستین رمان او بود و نام «پروین» هم به‌عنوان نام مستعارش کنار نام او دیده می‌شد. شاید کمتر کسی انتظار داشت اولین رمان نویسنده‌ای حدوداً پنجاه‌ساله، خیلی زود به یکی از کتاب‌های پرفروش آن سال‌ها تبدیل شود؛ کتاب در همان یک سال نخست به ۹ نوبت چاپ و مجموعاً حدود ۸۶ هزار نسخه رسید.
پرونده نوستالژی | قسمت بیستم: «درخشش ابدی یک ذهن پاک»
«چه خوشبخت است آن بی‌گناه فراموشکار؛ جهان را فراموش کرده و جهان نیز او را.» این مضمون از شعر بلند «الوئیزا به آبلار» اثر الکساندر پوپ می‌آید؛ همان شعری که عنوان فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» از یکی از مشهورترین سطرهایش گرفته شده است. در شعر، فراموشی شبیه نوعی رهایی به نظر می‌رسد؛ ذهنی که دیگر چیزی برای به یاد آوردن ندارد، چیزی هم برای رنج کشیدن ندارد. ایده‌ای وسوسه‌کننده، به‌خصوص وقتی پای خاطره‌ای در میان باشد که ترجیح می‌دهیم هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده بود.