۸ اردیبهشت
دنیای تهکوک
بهترین فیکی که خوندمه خیلی پیشنهادش میکنم sparkles️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
۱۱ اردیبهشت
۱۱ اردیبهشت
دنیای تهکوک
_بهت گفته بودم دلم واسه اینجوری نگاه کردنت ضعف میره نعنا؟
-اسلحه
-اسلحه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
۱۱ اردیبهشت
دنیای تهکوک
_بهت گفتم، چشمهات بايد منو ببينه، چون چشمهاى منم فقط
تو رو میبينه جونگو
-کاپو
تو رو میبينه جونگو
-کاپو
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
۲۱ اردیبهشت
دنیای تهکوک
سلام عسلچه ها بچه های پیج خبر دارن که داریم با نویسنده عزیزمونM.rook یه فیک جدید مینویسیم و تو خود پیج داره اپ میشه گفتم اونو اینجا هم اپ کنم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ اردیبهشت
دنیای تهکوک
اسم: اعتراف کن کاپیتان
اطلاعات کوتاه
ژانر: نظامی،اسمات،رومنس،کمدی،درام
نوع:وانشات
کاپل ها: تهکوک،یونمین، نامجین، + نازنین هوپیheart️
اطلاعات کوتاه
ژانر: نظامی،اسمات،رومنس،کمدی،درام
نوع:وانشات
کاپل ها: تهکوک،یونمین، نامجین، + نازنین هوپیheart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت ۱
(صدای نفس نفس)
جئون:لعنت ... مگه قرار نبود یه عملیات ساده باشه چی شد که شونه و سینش پاره شد هیونگ؟
یونگی در حالی که سیگاری رو شن میکرد گفت
یونگی: سعی کرد یکی رو با تیر بزنه ولی یه سرباز دیگه از پنجره جانبی ساختمون حمله کرد ! تهیونگ هم باهاش در گیر شد و....
(ناگهان جیمین که یه باکس تیر دستش بود داخل خوابگاه شد و گفت)
جیمین:و یه چاقو شکاری روده کش رو درست کاشت تو شونه و سینه جناب کاپیتان! من جات بودم خوشحال میشدم جئون یک هفته از تمرینات شبانه خبری نیست
جئون:الان بردینش بهیاری؟
یونگی:جیهوپ داره میدوزتش! کاپیتان جین هم رفته پیش فرمانده نامجون تا گذارش بده پس
(یونگی خودشو انداخت رو تخت)
یونگی:وقت خواب ...
(جونکوک بلند شد ،یونیفرمش رو صاف کرد و به سمت در خوابگاه رفت)
جیمین:هی ! کوک کجا میری؟
جئون:میرم ببینم دقیقاً چی شده ،
(صدای رفتن و بسته شدن در)
جیمین:ببین وضعیتو آخه ...
یونگی: اگه دیروز که تهیونگ بهش گفت هیونگ صدام کن لج بازی نمیکرد و میگفت، تنبیه نمیشد که تو عملیات نباشه!
جیمین:هوم ، من حس میکنم چیزی بین کیم و جئون هست
یونگی:میتونی ثابت کنی؟
جیمین:blushbroken_heartن
(صدای نفس نفس)
جئون:لعنت ... مگه قرار نبود یه عملیات ساده باشه چی شد که شونه و سینش پاره شد هیونگ؟
یونگی در حالی که سیگاری رو شن میکرد گفت
یونگی: سعی کرد یکی رو با تیر بزنه ولی یه سرباز دیگه از پنجره جانبی ساختمون حمله کرد ! تهیونگ هم باهاش در گیر شد و....
(ناگهان جیمین که یه باکس تیر دستش بود داخل خوابگاه شد و گفت)
جیمین:و یه چاقو شکاری روده کش رو درست کاشت تو شونه و سینه جناب کاپیتان! من جات بودم خوشحال میشدم جئون یک هفته از تمرینات شبانه خبری نیست
جئون:الان بردینش بهیاری؟
یونگی:جیهوپ داره میدوزتش! کاپیتان جین هم رفته پیش فرمانده نامجون تا گذارش بده پس
(یونگی خودشو انداخت رو تخت)
یونگی:وقت خواب ...
(جونکوک بلند شد ،یونیفرمش رو صاف کرد و به سمت در خوابگاه رفت)
جیمین:هی ! کوک کجا میری؟
جئون:میرم ببینم دقیقاً چی شده ،
(صدای رفتن و بسته شدن در)
جیمین:ببین وضعیتو آخه ...
یونگی: اگه دیروز که تهیونگ بهش گفت هیونگ صدام کن لج بازی نمیکرد و میگفت، تنبیه نمیشد که تو عملیات نباشه!
جیمین:هوم ، من حس میکنم چیزی بین کیم و جئون هست
یونگی:میتونی ثابت کنی؟
جیمین:blushbroken_heartن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت 2
جیمین:blushbroken_heartنه...
یونگی:اوکی پس حرف نزن عزیزم بیا نارنگیتو بخور.
جیمین: یاااااا من که حامله نیستم !!!!
یونگی: شاید...
جیمین:چی گفتی الان تو؟
یونگی: ...
.
.
.
«اتاق بهیاری»
جیهوپ:خیلی دیوونه ای !تهیونگ 16تا بخیه خردی!!!! رسماً داشته بازوتو قطع میکرده
(تهیونگ که روی تخت بود و دستش در اتلی به شدت محکم دور گردنشه میگه )
ته:بین چاقو و تفنگ انتخاب دیگه ای نداشتم!
جیهوپ:تو یک تک تیر اندازی!!! وقتی یکی زیاد نزدیک میشه باید عقب نشینی کنی نه که درگیر بشی!
ته:(خنده درد ناک)خیلی ازم توقع داری هوپی!
(جیهوپ که تقریباً از تهیونگ نا امید شده بود دستکش های استریلش رو کشید بیرون و انداخت داخل ظرف ضد عفونی و با حرصی که از دست اون خورده بود روپوش پرستاریشو کشید و رفت سمت در)
جیهوپ:تو احمق ترین شجاعی هستی که دیدم ... سعی کن بخوابی و تا صبح همونجور خوابیده و تو تخت بمونی!
.
.
.
تقریباً غروب شده بود ،تهیونگ در اتاق vipبستری بود و تقریباً خواب آلود بخاطر دارو ها بیدار شد ... انتظار نداشت جنکوک رو در اتاق و کنار پنجره ببینه ، پسر توخس لجباز کوچیک دست به سینه و با اخم به او نگاه میکرد .
جیمین:blushbroken_heartنه...
یونگی:اوکی پس حرف نزن عزیزم بیا نارنگیتو بخور.
جیمین: یاااااا من که حامله نیستم !!!!
یونگی: شاید...
جیمین:چی گفتی الان تو؟
یونگی: ...
.
.
.
«اتاق بهیاری»
جیهوپ:خیلی دیوونه ای !تهیونگ 16تا بخیه خردی!!!! رسماً داشته بازوتو قطع میکرده
(تهیونگ که روی تخت بود و دستش در اتلی به شدت محکم دور گردنشه میگه )
ته:بین چاقو و تفنگ انتخاب دیگه ای نداشتم!
جیهوپ:تو یک تک تیر اندازی!!! وقتی یکی زیاد نزدیک میشه باید عقب نشینی کنی نه که درگیر بشی!
ته:(خنده درد ناک)خیلی ازم توقع داری هوپی!
(جیهوپ که تقریباً از تهیونگ نا امید شده بود دستکش های استریلش رو کشید بیرون و انداخت داخل ظرف ضد عفونی و با حرصی که از دست اون خورده بود روپوش پرستاریشو کشید و رفت سمت در)
جیهوپ:تو احمق ترین شجاعی هستی که دیدم ... سعی کن بخوابی و تا صبح همونجور خوابیده و تو تخت بمونی!
.
.
.
تقریباً غروب شده بود ،تهیونگ در اتاق vipبستری بود و تقریباً خواب آلود بخاطر دارو ها بیدار شد ... انتظار نداشت جنکوک رو در اتاق و کنار پنجره ببینه ، پسر توخس لجباز کوچیک دست به سینه و با اخم به او نگاه میکرد .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت3
ته:چرا با اخم به ارشدت نگاه میکنی!
جئون: ازت عصبانیم !خیلی ،تو حق نداشتی منو از ماموریت امروز محروم کنی!!!
ته:نه من محرومت نکردم !خودت این کار رو کردی سربازی که به حرف مافوقش گوش نده بدرد جنگ نمیخ...(مکس کوتاه بخاطر درد)نمیخوره!
جئون: نافرمانی؟...من نافرمانم؟؟؟
ته: تو به مافوقت احترام نمیزاری
(جئون ناگهان از او روبرمیگردونه و با دست های گره کرده و لپ باد کرده گفت )
جئون:تو اینو به من یاد دادی ...
(اون میدونست که این جمله همیشه میتونه تهیونگ رو بهم بریزه ،اون کارشو خوب بلد بود خیلی بیش از چیزی که نشون میداد ، از روز اول آموزشی و دوره های نظامی کسی که هم بهش تشر میزد و هم واقعاً حمایتش میکرد تهیونگ بود ... حتی یادش نمیومد کی اینقدر به هم نزدیک شدن ،اون موقع که بد موقع در اتاق تهیونگ رو باز کرد و سکس کردن کاپیتانش رو با یک اسباب بازی جنسی دید ... ،یا اون زمان که باهم توی کانال فرار کره شمالی گیر افتادن و از شدت سرما کاملاً لخت در آغوش هم خوابیدن ... همه چیز مشخص بود و هیچی مشخص نبود )
تهیونگ ناگهان با شنیدن اون حرف از زبون پسر کم سن تر ناخداگاه کمی عصبی کلافه شد و...
ته:چرا با اخم به ارشدت نگاه میکنی!
جئون: ازت عصبانیم !خیلی ،تو حق نداشتی منو از ماموریت امروز محروم کنی!!!
ته:نه من محرومت نکردم !خودت این کار رو کردی سربازی که به حرف مافوقش گوش نده بدرد جنگ نمیخ...(مکس کوتاه بخاطر درد)نمیخوره!
جئون: نافرمانی؟...من نافرمانم؟؟؟
ته: تو به مافوقت احترام نمیزاری
(جئون ناگهان از او روبرمیگردونه و با دست های گره کرده و لپ باد کرده گفت )
جئون:تو اینو به من یاد دادی ...
(اون میدونست که این جمله همیشه میتونه تهیونگ رو بهم بریزه ،اون کارشو خوب بلد بود خیلی بیش از چیزی که نشون میداد ، از روز اول آموزشی و دوره های نظامی کسی که هم بهش تشر میزد و هم واقعاً حمایتش میکرد تهیونگ بود ... حتی یادش نمیومد کی اینقدر به هم نزدیک شدن ،اون موقع که بد موقع در اتاق تهیونگ رو باز کرد و سکس کردن کاپیتانش رو با یک اسباب بازی جنسی دید ... ،یا اون زمان که باهم توی کانال فرار کره شمالی گیر افتادن و از شدت سرما کاملاً لخت در آغوش هم خوابیدن ... همه چیز مشخص بود و هیچی مشخص نبود )
تهیونگ ناگهان با شنیدن اون حرف از زبون پسر کم سن تر ناخداگاه کمی عصبی کلافه شد و...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
دنیای تهکوک
اعتراف کن کاپیتان پارت ۴
تهیونگ ناگهان با شنیدن اون حرف از زبون پسر کم سن تر ناخداگاه کمی عصبی کلافه شد و... اشتباه وقتی بود که از عصبانیت خودش رو بالا کشید که دعواش کنه ولی درد عمیقی در شانه و سینش پیچید ... جونکوک تک تک حالت های اونو حفظ شده بود از نوع صدا، رفتار و حتی نفس هاش ،متوجه بود که تهیونگ بهم ریخته و درد داره
تقریباً زود جلو رفت و با گذاشتن دست به سینش اونو که تقریباً از درد نیم خیز بود به تخت برگردوند ...
ته:(حرص درد)لعنت.
جئون: (با نیش خند)این ضعف زَدنت منو تحریک میکنه ته ! معمولاًضعیف نیستی ...
ته:جونکوک!!!
(و جونکوک منتظر همین بود ،این اعتراض ساده که نشون میداد الان با کیم تهیونگ حرف میزنه نه کاپیتان کیم! و این کافی بود تا )...
جئون ناگهان به نگاه به چشم های عصبی مرد به آرومی خم شد و مرد عصبانی زیر دستاش رو از لب بوسید .
اول ساده بود یک بوسه از لب که برای سکوت یا آرامش بود ولی ،ارامش با وجود اونها کنار هم معنایی نداره، جونکوک احساس کرد که تهیونگ میخواد اونو لَمس کنه ،فهمیدنش ساده بود .چون دست داخل آتل دور گردنش ناگهان مانند یک تیک عصبی تکون خورد .یک دست مرد بزرگ درگیر سِرم و دست دیگرش هم درآتل.
فرمانده کاملاً بی دفاع بود و این موضوع لحظه به لحظه جونکوک رو برای انتقام تمام شیطنت های قبلی مرد تحریک میکرد .
اگه میگفت از وضعیت لذت نمیبره دروغ میگفت
وقتی احساس کرد که تهیونگ داره سعی میکنه عمیق ببوستش ناگهان عقب کشید .
تهیونگ ناگهان با صدای خاص خودش نفسی نیمه به داخل کشید .
جونکوک در فاصله کمی از مرد عقب کشید و به رد باریک اتصال بزاق لب هایشان نگاه کرد
ناگهان با نفس لبخندی زد و گفت
جونکوک: چی شده کاپیتان؟ احساس میکنم دلت برای یه سری چیزا تنگ شده...
تهیونگ بعد شنیدن جمله او اخم هاش تو هم رفت
نه چون واقعا عصبانی بود بلکه چون پسرک ظاهراً جدی بود و قصد شیطنتی بزرگ داشت
جونکوک ناخداگاه به اخم های تهیونگ خندید و ناگهان کاملاً روی تخت قرار گرفت و روی هر دو ران پای تهیونگ نشست و به بالا تنه مرد نزدیک شد .
جونکوک:پنهونش نکن کاپیتان کیم! زود باش اعتراف کن که تو هم به اندازه من همینو میخوای!...
تهیونگ کلافه و با صدایی که داشت کم کم دورگه میشد گفت
تهیونگ:ما تو درمانگاهیم!
جونکوک تنها نیش خندی به او زد و... ادامه دارد
تهیونگ ناگهان با شنیدن اون حرف از زبون پسر کم سن تر ناخداگاه کمی عصبی کلافه شد و... اشتباه وقتی بود که از عصبانیت خودش رو بالا کشید که دعواش کنه ولی درد عمیقی در شانه و سینش پیچید ... جونکوک تک تک حالت های اونو حفظ شده بود از نوع صدا، رفتار و حتی نفس هاش ،متوجه بود که تهیونگ بهم ریخته و درد داره
تقریباً زود جلو رفت و با گذاشتن دست به سینش اونو که تقریباً از درد نیم خیز بود به تخت برگردوند ...
ته:(حرص درد)لعنت.
جئون: (با نیش خند)این ضعف زَدنت منو تحریک میکنه ته ! معمولاًضعیف نیستی ...
ته:جونکوک!!!
(و جونکوک منتظر همین بود ،این اعتراض ساده که نشون میداد الان با کیم تهیونگ حرف میزنه نه کاپیتان کیم! و این کافی بود تا )...
جئون ناگهان به نگاه به چشم های عصبی مرد به آرومی خم شد و مرد عصبانی زیر دستاش رو از لب بوسید .
اول ساده بود یک بوسه از لب که برای سکوت یا آرامش بود ولی ،ارامش با وجود اونها کنار هم معنایی نداره، جونکوک احساس کرد که تهیونگ میخواد اونو لَمس کنه ،فهمیدنش ساده بود .چون دست داخل آتل دور گردنش ناگهان مانند یک تیک عصبی تکون خورد .یک دست مرد بزرگ درگیر سِرم و دست دیگرش هم درآتل.
فرمانده کاملاً بی دفاع بود و این موضوع لحظه به لحظه جونکوک رو برای انتقام تمام شیطنت های قبلی مرد تحریک میکرد .
اگه میگفت از وضعیت لذت نمیبره دروغ میگفت
وقتی احساس کرد که تهیونگ داره سعی میکنه عمیق ببوستش ناگهان عقب کشید .
تهیونگ ناگهان با صدای خاص خودش نفسی نیمه به داخل کشید .
جونکوک در فاصله کمی از مرد عقب کشید و به رد باریک اتصال بزاق لب هایشان نگاه کرد
ناگهان با نفس لبخندی زد و گفت
جونکوک: چی شده کاپیتان؟ احساس میکنم دلت برای یه سری چیزا تنگ شده...
تهیونگ بعد شنیدن جمله او اخم هاش تو هم رفت
نه چون واقعا عصبانی بود بلکه چون پسرک ظاهراً جدی بود و قصد شیطنتی بزرگ داشت
جونکوک ناخداگاه به اخم های تهیونگ خندید و ناگهان کاملاً روی تخت قرار گرفت و روی هر دو ران پای تهیونگ نشست و به بالا تنه مرد نزدیک شد .
جونکوک:پنهونش نکن کاپیتان کیم! زود باش اعتراف کن که تو هم به اندازه من همینو میخوای!...
تهیونگ کلافه و با صدایی که داشت کم کم دورگه میشد گفت
تهیونگ:ما تو درمانگاهیم!
جونکوک تنها نیش خندی به او زد و... ادامه دارد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت ۵
جونکوک تنها نیش خندی به او زد و آروم آروم به شانه و گردن او دست کشید ،باهر لمس احساس میکرد که تهیونگ خودش رو سفت تر میکرد ...که
ناگهان سرش رو کنار گوش راست او برد و با لذتی خاص گوش مرد بزرگتر را مکید و با صدایی اقوا کننده گفت
جونکوک: بیا تهیونگ ...
تهیونگ تقریباً ناگهان دستی که در گیر سرم بود رو بالا آورد و پسر رو از پشت یقه گرفت تا از خودش فاصله بده اما پسر کوچک پیشدستی کرد و ناگهان بالاتنه خودشو عقب داد و پایین تنش رو به پایین تنه مرد بزرگ کوبید
ضربه غیر منتظره باعث شد تهیونگ بخاطر فشار یک آه غلط بکشه و دست از پشت پسر جوان به روی کمر تاب خوردش سور بخوره ...
جونکوک با خوشحالی و رضایت به چهره و گوش های سرخ مرد نگاه کرد و با لذتی شیطنت آمیز دوباره تکرار کرد
جونکوک احساس میکرد که با هر فشار داره باعث میشه که تهیونگ در شلوارش احساس خفگی کنه این موضوع دو طرفه بود ...
جونکوک باز احساس کرد که تهیونگ قصد داشت تکون بخوره که نزاشت !
تهیونگ:ولم کن!
جونکوک:هیس ...همین الان هم ضربان قلبت اونقدر بالا هست که هوپی رو بکشه اینجا پس ...
جونکوک روی تهیونگ خم شد و دستگاه نوار قلب رو خاموش کرد ناگهان احساس کرد که تهیونگ ناگهان خود را جلو کشید و اورا محکم گرفت ...
بوسه ای عمیق و ناگهانی و شدید بود عمیق وخیس گرم ،بعد چند دقیقه جونکوک عقب کشید و روی تهیونگ نشسته بود
تهیونگ تقریباً خودشو عقب داد و به تخت تکیه داد و کمی شل کرد
صدای نفس هاشون اتاق رو گرفته بود ،،،
تهیونگ:(با صدایی گرفته )زود باش ...نشون بده بعد این مدتی که زیر دستم بودی چی یاد گرفتی
جونکوک :خیلی کم تحمل شدی ... کاپیتان
تهیونگ:پسر خوبی باش!
جونکوک بهش خندید و کمربند شلوار نظامی اورا باز کرد و با لذت به اثر هنری که از مرد ساخته بود نگاه میکرد ،واقعا از کلافه کردن تهیونگ لذت میبرد!
(آلت مرد بزرگ به هدی سخت شده بود که جونکوک میتونست تصور کنه که اگه تهیونگ الان سالم بود الان داشت زیر فشار کمر این مرد ناله میکرد ...)
تهیونگ از مکس جونکوک کلافه تر میشد با دستی که درگیر سرم بود تقریباً ضربه ای به رون پای پسر جوان زد و گفت
تهیونگ:وقت زیاده برای اینکه نگاهش کنی !
جونکوک:(نیشخند)فرمانده یک روز التت رو تاکسیدرمی میکنم !
تهیونگ: آدم اَموال خودشو خراب نمیکنه! از دهن لعنتیت بهتر استفاده کن!،،،میخوام گرماتو حس کنم!
جونکوک تنها نیش خندی به او زد و آروم آروم به شانه و گردن او دست کشید ،باهر لمس احساس میکرد که تهیونگ خودش رو سفت تر میکرد ...که
ناگهان سرش رو کنار گوش راست او برد و با لذتی خاص گوش مرد بزرگتر را مکید و با صدایی اقوا کننده گفت
جونکوک: بیا تهیونگ ...
تهیونگ تقریباً ناگهان دستی که در گیر سرم بود رو بالا آورد و پسر رو از پشت یقه گرفت تا از خودش فاصله بده اما پسر کوچک پیشدستی کرد و ناگهان بالاتنه خودشو عقب داد و پایین تنش رو به پایین تنه مرد بزرگ کوبید
ضربه غیر منتظره باعث شد تهیونگ بخاطر فشار یک آه غلط بکشه و دست از پشت پسر جوان به روی کمر تاب خوردش سور بخوره ...
جونکوک با خوشحالی و رضایت به چهره و گوش های سرخ مرد نگاه کرد و با لذتی شیطنت آمیز دوباره تکرار کرد
جونکوک احساس میکرد که با هر فشار داره باعث میشه که تهیونگ در شلوارش احساس خفگی کنه این موضوع دو طرفه بود ...
جونکوک باز احساس کرد که تهیونگ قصد داشت تکون بخوره که نزاشت !
تهیونگ:ولم کن!
جونکوک:هیس ...همین الان هم ضربان قلبت اونقدر بالا هست که هوپی رو بکشه اینجا پس ...
جونکوک روی تهیونگ خم شد و دستگاه نوار قلب رو خاموش کرد ناگهان احساس کرد که تهیونگ ناگهان خود را جلو کشید و اورا محکم گرفت ...
بوسه ای عمیق و ناگهانی و شدید بود عمیق وخیس گرم ،بعد چند دقیقه جونکوک عقب کشید و روی تهیونگ نشسته بود
تهیونگ تقریباً خودشو عقب داد و به تخت تکیه داد و کمی شل کرد
صدای نفس هاشون اتاق رو گرفته بود ،،،
تهیونگ:(با صدایی گرفته )زود باش ...نشون بده بعد این مدتی که زیر دستم بودی چی یاد گرفتی
جونکوک :خیلی کم تحمل شدی ... کاپیتان
تهیونگ:پسر خوبی باش!
جونکوک بهش خندید و کمربند شلوار نظامی اورا باز کرد و با لذت به اثر هنری که از مرد ساخته بود نگاه میکرد ،واقعا از کلافه کردن تهیونگ لذت میبرد!
(آلت مرد بزرگ به هدی سخت شده بود که جونکوک میتونست تصور کنه که اگه تهیونگ الان سالم بود الان داشت زیر فشار کمر این مرد ناله میکرد ...)
تهیونگ از مکس جونکوک کلافه تر میشد با دستی که درگیر سرم بود تقریباً ضربه ای به رون پای پسر جوان زد و گفت
تهیونگ:وقت زیاده برای اینکه نگاهش کنی !
جونکوک:(نیشخند)فرمانده یک روز التت رو تاکسیدرمی میکنم !
تهیونگ: آدم اَموال خودشو خراب نمیکنه! از دهن لعنتیت بهتر استفاده کن!،،،میخوام گرماتو حس کنم!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت ۶
تهیونگ: آدم اَموال خودشو خراب نمیکنه! از دهن لعنتیت بهتر استفاده کن!،،،میخوام گرماتو حس کنم!
جونکوک تسلیم شد! از اینکه همیشه خودشو به این لحن و صدای تهیونگ میباخت متنفر بود ولی اون ،اون بود ،کسی که با تمام بدی ها و خوبی هاش مهمترین فرد در دنیای این بانی عصبی بود پس ...
روی پایین تنه مرد خیمه زد و بعد چند ثانیه تهیونگ سرشو به بالشت فشار داد و آه غلیظی از روی لذتی که پسر بهش داد کشید ...عادت داشت نمیتونست وقتی جونکوک داره انجامش میده دستشو از سر و موهای لطیف پسر جدا کنه
صحنه نایابی ساخته بودند
به دستش نگاه میکرد که با رگ های ورم کرده و سرم سفیدی داخل موهای بهم ریخته بانی کوچولوش بود و با وارد کردن فشار های کوتاه به سر و گردن پسر باعث میشد لذت برای هردوشون به حد جنون برسه ...
خیلی به اوجش نزدیک بود ولی ناگهان جئون بود که
جئون:(لبخند واقعی )چی شده کاپیتان کیم؟! ظاهراً دیگه اسباببازی های جنسیت راضیت نمیکنند؟هوم؟ اعتراف کن به من وابسته شدی!
تهیونگ: لعنتی! لعنت بهت ! چند بار باید بگم وقتی داری انجامش میدی دیگه نباید ...
(صدای بوسه به آلت مرد بزرگتر )
جئون:دیگه نباید حرف بزنم کاپیتاناونها عمیق ترین و عاشقانه ترین بوسه زندگیشون رو تجربه کردن گرم تر از کل زمانی که با رضایت و نارضایتی کنار هم بودن
وقتی جونکوک عقب کشید دید که هردو به نفس نیاز داشتند ...
تهیونگ لبخندی نیش دار زد و کمی به سقف سفید اتاق نگاه کرد ...
(کمی رنگش پریده بود )
جونکوک:تهیونگ؟!
تهیونگ:خوبم لعنتی!از این بهتر نمیشم،،،یه فکری به حالم کن!
جونکوک :میتونی انجامش بدی؟
(تهیونگ نگاهی به پایین تنه سخت شده جوفتشون انداخت و زبونی به لب هایش کشید و با صدایی ناله وار گفت )
تهیونگ: گزینه «نه» وجود نداره...
چند دقیقه بعد پسر کوچک تر با لذتی که همیشه از بودن با او میبرد داشت روی بدن او حرکت میکرد ،،، اونقدر در اوج بودند که کنترلشون رو از دست دادند و این یعنی فردا تو دردسری عظیم میوفتادن! ولی جداً برای اونها مهم نبود...
(صبح روز بعد ساعت 8صبح)
جیهوپ: بزار دوباره بپرسم گفتی دیشب چی شد که بخیه های تهیونگ پاره شد جونکوک؟!
(جونکوک که به سرامیک های کف اتاق نگاه میکرد تا چشم هوپی به لب ها و گردن کبودش نیوفته گفت)
تهیونگ: آدم اَموال خودشو خراب نمیکنه! از دهن لعنتیت بهتر استفاده کن!،،،میخوام گرماتو حس کنم!
جونکوک تسلیم شد! از اینکه همیشه خودشو به این لحن و صدای تهیونگ میباخت متنفر بود ولی اون ،اون بود ،کسی که با تمام بدی ها و خوبی هاش مهمترین فرد در دنیای این بانی عصبی بود پس ...
روی پایین تنه مرد خیمه زد و بعد چند ثانیه تهیونگ سرشو به بالشت فشار داد و آه غلیظی از روی لذتی که پسر بهش داد کشید ...عادت داشت نمیتونست وقتی جونکوک داره انجامش میده دستشو از سر و موهای لطیف پسر جدا کنه
صحنه نایابی ساخته بودند
به دستش نگاه میکرد که با رگ های ورم کرده و سرم سفیدی داخل موهای بهم ریخته بانی کوچولوش بود و با وارد کردن فشار های کوتاه به سر و گردن پسر باعث میشد لذت برای هردوشون به حد جنون برسه ...
خیلی به اوجش نزدیک بود ولی ناگهان جئون بود که
جئون:(لبخند واقعی )چی شده کاپیتان کیم؟! ظاهراً دیگه اسباببازی های جنسیت راضیت نمیکنند؟هوم؟ اعتراف کن به من وابسته شدی!
تهیونگ: لعنتی! لعنت بهت ! چند بار باید بگم وقتی داری انجامش میدی دیگه نباید ...
(صدای بوسه به آلت مرد بزرگتر )
جئون:دیگه نباید حرف بزنم کاپیتاناونها عمیق ترین و عاشقانه ترین بوسه زندگیشون رو تجربه کردن گرم تر از کل زمانی که با رضایت و نارضایتی کنار هم بودن
وقتی جونکوک عقب کشید دید که هردو به نفس نیاز داشتند ...
تهیونگ لبخندی نیش دار زد و کمی به سقف سفید اتاق نگاه کرد ...
(کمی رنگش پریده بود )
جونکوک:تهیونگ؟!
تهیونگ:خوبم لعنتی!از این بهتر نمیشم،،،یه فکری به حالم کن!
جونکوک :میتونی انجامش بدی؟
(تهیونگ نگاهی به پایین تنه سخت شده جوفتشون انداخت و زبونی به لب هایش کشید و با صدایی ناله وار گفت )
تهیونگ: گزینه «نه» وجود نداره...
چند دقیقه بعد پسر کوچک تر با لذتی که همیشه از بودن با او میبرد داشت روی بدن او حرکت میکرد ،،، اونقدر در اوج بودند که کنترلشون رو از دست دادند و این یعنی فردا تو دردسری عظیم میوفتادن! ولی جداً برای اونها مهم نبود...
(صبح روز بعد ساعت 8صبح)
جیهوپ: بزار دوباره بپرسم گفتی دیشب چی شد که بخیه های تهیونگ پاره شد جونکوک؟!
(جونکوک که به سرامیک های کف اتاق نگاه میکرد تا چشم هوپی به لب ها و گردن کبودش نیوفته گفت)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت ۷
(صبح روز بعد ساعت 8صبح)
جیهوپ: بزار دوباره بپرسم گفتی دیشب چی شد که بخیه های تهیونگ پاره شد جونکوک؟!
(جونکوک که به سرامیک های کف اتاق نگاه میکرد تا چشم هوپی به لب ها و گردن کبودش نیوفته گفت)
جونکوک:من دیشب خواب بودم و ...میدونی تهیونگ تو خواب میچرخه و...خودت بگیر دیگه چی شد ! هوپی هیونگ
جیهوپ که چهرش از دست اونها سرخ شده بود ناگهان کمی سوزن بخیه رو کشید که صدای اعتراض تهیونگ از درد کمی بالا رفت
تهیونگ:آه ،،،،ج،ج،جیهوپ لطفاً آرومتر!
جیهوپ: لطفاً جوفتتون ببندین دهناتونو تا از این عصبی تر نشدم!!!
حد اقل یه جور دروغ بگید که باور پذیر باشه!!!
جیهوپ ناگهان بدون نگاه کردن به دَر بسته اتاق ادامه داد
شمام دَم در فالگوش واینسید!!! از دست شما دوتام نتونستم دیشب تا صبح بخوابم!!!!
(ناگهان در باز شد و جیمین با لبخندی خجالت زده و شوکا تقریباً آروم اومدن داخل و با لبخند به هم نگاه کردن)
که...
جونکوک:وایسا ببینم یعنی شما هم دیشب! باهم
همه (بجز جونکوک):جونکوووووووک!!!!!!
.
.
.
و ماجرا به خیر گذشت البته فعلاً
دو روز بعد میشه گفت جیهوپ تهیونگ رو از تخت آزاد کرد ولی فعالیت های سنگین رو براش ممنوع کرد ( همه ی فعالیت های سنگین!!!! از جمله سکس با دوست پسر پنهانیش که مثلاً کسی خبر ندارن!)
(خوابگاه سربازان)
جیمین: ( روبه روی جونکوک) expressionless خب اعتراف کن ...
جونکوک: هیونگ میشه بگی چه کاریه؟
جیمین: من از دستت هم ناراحتم هم عصبانی !
یونگی: جیمینا به نظرم بیخیال شو ...
جیمین: نخیرررر این بچه در رو از زمان آموزشیش که اصلاً بلد نبود شلوارش هم بالا بکشه پیش ما بود حالا اینقدر آدم شده که رابطه پنهانی با کاپیتان عسا قورت دادرو قایم کرده !!!!
( تقریباً با کمربند پارچه ای نظامیش ضربه ای به ساعد پسر کوچیک زد)
جونکوک: یآاااااا این فقط من نبودم که پنهان کاری کردم!!! اصلاً خودتون چرا نگفتید ها!؟ چرا قایم کردید ها؟؟؟؟ یونگیا اصلاً تو بگو چی شد و چرا؟ تو بگو بعد منم میگم ! اگه قراره راست بگیم همه باهم میگیم !
یونگی نگاهی گذرا به جیمین انداخت و با آهی کوتاه گفت
یونگی: خیلی خب ماجرا از جایی شروع شد که ...
(صبح روز بعد ساعت 8صبح)
جیهوپ: بزار دوباره بپرسم گفتی دیشب چی شد که بخیه های تهیونگ پاره شد جونکوک؟!
(جونکوک که به سرامیک های کف اتاق نگاه میکرد تا چشم هوپی به لب ها و گردن کبودش نیوفته گفت)
جونکوک:من دیشب خواب بودم و ...میدونی تهیونگ تو خواب میچرخه و...خودت بگیر دیگه چی شد ! هوپی هیونگ
جیهوپ که چهرش از دست اونها سرخ شده بود ناگهان کمی سوزن بخیه رو کشید که صدای اعتراض تهیونگ از درد کمی بالا رفت
تهیونگ:آه ،،،،ج،ج،جیهوپ لطفاً آرومتر!
جیهوپ: لطفاً جوفتتون ببندین دهناتونو تا از این عصبی تر نشدم!!!
حد اقل یه جور دروغ بگید که باور پذیر باشه!!!
جیهوپ ناگهان بدون نگاه کردن به دَر بسته اتاق ادامه داد
شمام دَم در فالگوش واینسید!!! از دست شما دوتام نتونستم دیشب تا صبح بخوابم!!!!
(ناگهان در باز شد و جیمین با لبخندی خجالت زده و شوکا تقریباً آروم اومدن داخل و با لبخند به هم نگاه کردن)
که...
جونکوک:وایسا ببینم یعنی شما هم دیشب! باهم
همه (بجز جونکوک):جونکوووووووک!!!!!!
.
.
.
و ماجرا به خیر گذشت البته فعلاً
دو روز بعد میشه گفت جیهوپ تهیونگ رو از تخت آزاد کرد ولی فعالیت های سنگین رو براش ممنوع کرد ( همه ی فعالیت های سنگین!!!! از جمله سکس با دوست پسر پنهانیش که مثلاً کسی خبر ندارن!)
(خوابگاه سربازان)
جیمین: ( روبه روی جونکوک) expressionless خب اعتراف کن ...
جونکوک: هیونگ میشه بگی چه کاریه؟
جیمین: من از دستت هم ناراحتم هم عصبانی !
یونگی: جیمینا به نظرم بیخیال شو ...
جیمین: نخیرررر این بچه در رو از زمان آموزشیش که اصلاً بلد نبود شلوارش هم بالا بکشه پیش ما بود حالا اینقدر آدم شده که رابطه پنهانی با کاپیتان عسا قورت دادرو قایم کرده !!!!
( تقریباً با کمربند پارچه ای نظامیش ضربه ای به ساعد پسر کوچیک زد)
جونکوک: یآاااااا این فقط من نبودم که پنهان کاری کردم!!! اصلاً خودتون چرا نگفتید ها!؟ چرا قایم کردید ها؟؟؟؟ یونگیا اصلاً تو بگو چی شد و چرا؟ تو بگو بعد منم میگم ! اگه قراره راست بگیم همه باهم میگیم !
یونگی نگاهی گذرا به جیمین انداخت و با آهی کوتاه گفت
یونگی: خیلی خب ماجرا از جایی شروع شد که ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت ۸
یونگی: خیلی خب ماجرا از جایی شروع شد که ...
فکر کنم تقریباً منو جیمین از دوران سربازی آموزشی باهم آشنا شدیم نه؟
جیمین: ما اول دوست بودیم و بعد عاشق هم شدیم ، اون موقع ها باهم تمرین تیر اندازی میکردیم که یک بار با شرایط تیراندازی کردیم و ...
یونگی:(با لبخند افتخار آمیز) من بُردمش و در عوض جاییزه ...
جونکوک: ( حدس ناگهانی)بهش تجاوز کردی !
یونگی ( با نگاهی پر از فوحش های رَکیک و غیر رَکیک)
جونکوک: ببخشید خیلی فیک خوندم sweat_smilebroken_heart
جیمین: یآاااااا نه !!!! خرگوش منحرف نخیر اون منو ....( جیمین کم کم چهرش گل انداخت کمی بامزه بود که با تصور اولین بوسه عاشقانشون چهرش حرارت میگرفت )
یونگی: من شرطم این بود که باید همو از لب ببوسیم و ... ما بعد مدتها همو از لب بوسیدیم
جونکوک: پس درواقع یونگی هیونگ اول عاشق شد؟
جیمین: هم آره و هم نه خب من اون موقع ها هم مثل الان با یونگی روی یک تخت (تخت دو طبقه) زندگی میکردم ،معمولا من کار های خصوصی جفتمون رو انجام میدادم
یونگی: خیلی عاشقانه بود احساس میکردم دوست دختر دارم اون هر روز یونیفرم منم اُتو میکرد ، دوران خیلی خوبی بود
جیمین: ما از اولم رابطه خوبی داشتیم جونکوک: ببخشید اجازه! چرا میگی داشتیییم؟؟؟؟
یونگی ناگهان لگدی به پای خارج تخت جونکوک زد و گفت
یونگی: میشه گند نزنی به احساسات من و پارتنرم
جونکوک: یآاااااا من که چیزی نگفتم جیمین اینو گفت برو تو نو بزن
یونگی : پدر سوخترو بگیرم!!!(ناگهان با صدای در همه ساکت شدند)
جین : آه ... خدایا از دست ژنرال پیر شدم !
یونگی: این دوازدهمین جلسه امنیتی این هفتست چه خبره قراره با شمال وارد جنگ بشیم؟؟؟
جین: دست رو دلم نزار نامجون فردا و پس فردا و پسون فردا هم باید سئول بمونه جلسه محرمانه با رئیس جمهور کابینه و کوفتو زهر مار.
جیمین: تو چجوری اومدی پس؟
جین: چون نامجون گفت برگردم اینجا بهتره و یه خبر خوب هم آوردم
بهمون اجازه دادن که تا مدتی توی همین پایگاه مرزی کوچیک بمونیم ! پس تا مدتی برنمیگردم پایگاه زمینی ارتش!!!
( نویسنده: برای کسایی که متوجه نشدن اعضا در قالب یک تیم کماندویی ویژه در این پایگاه هستن و پایگاه vip سرباز دیگه ای نیست)
یونگی: عالی اینجا واقعاً بهتر از پایگاه اصلی یه جورایی آزاد تریم
جین: آزاد برای چه کاری؟؟؟
جونکوک ،جیمین ،یونگی: هیچــــــــــــی...
یونگی: خیلی خب ماجرا از جایی شروع شد که ...
فکر کنم تقریباً منو جیمین از دوران سربازی آموزشی باهم آشنا شدیم نه؟
جیمین: ما اول دوست بودیم و بعد عاشق هم شدیم ، اون موقع ها باهم تمرین تیر اندازی میکردیم که یک بار با شرایط تیراندازی کردیم و ...
یونگی:(با لبخند افتخار آمیز) من بُردمش و در عوض جاییزه ...
جونکوک: ( حدس ناگهانی)بهش تجاوز کردی !
یونگی ( با نگاهی پر از فوحش های رَکیک و غیر رَکیک)
جونکوک: ببخشید خیلی فیک خوندم sweat_smilebroken_heart
جیمین: یآاااااا نه !!!! خرگوش منحرف نخیر اون منو ....( جیمین کم کم چهرش گل انداخت کمی بامزه بود که با تصور اولین بوسه عاشقانشون چهرش حرارت میگرفت )
یونگی: من شرطم این بود که باید همو از لب ببوسیم و ... ما بعد مدتها همو از لب بوسیدیم
جونکوک: پس درواقع یونگی هیونگ اول عاشق شد؟
جیمین: هم آره و هم نه خب من اون موقع ها هم مثل الان با یونگی روی یک تخت (تخت دو طبقه) زندگی میکردم ،معمولا من کار های خصوصی جفتمون رو انجام میدادم
یونگی: خیلی عاشقانه بود احساس میکردم دوست دختر دارم اون هر روز یونیفرم منم اُتو میکرد ، دوران خیلی خوبی بود
جیمین: ما از اولم رابطه خوبی داشتیم جونکوک: ببخشید اجازه! چرا میگی داشتیییم؟؟؟؟
یونگی ناگهان لگدی به پای خارج تخت جونکوک زد و گفت
یونگی: میشه گند نزنی به احساسات من و پارتنرم
جونکوک: یآاااااا من که چیزی نگفتم جیمین اینو گفت برو تو نو بزن
یونگی : پدر سوخترو بگیرم!!!(ناگهان با صدای در همه ساکت شدند)
جین : آه ... خدایا از دست ژنرال پیر شدم !
یونگی: این دوازدهمین جلسه امنیتی این هفتست چه خبره قراره با شمال وارد جنگ بشیم؟؟؟
جین: دست رو دلم نزار نامجون فردا و پس فردا و پسون فردا هم باید سئول بمونه جلسه محرمانه با رئیس جمهور کابینه و کوفتو زهر مار.
جیمین: تو چجوری اومدی پس؟
جین: چون نامجون گفت برگردم اینجا بهتره و یه خبر خوب هم آوردم
بهمون اجازه دادن که تا مدتی توی همین پایگاه مرزی کوچیک بمونیم ! پس تا مدتی برنمیگردم پایگاه زمینی ارتش!!!
( نویسنده: برای کسایی که متوجه نشدن اعضا در قالب یک تیم کماندویی ویژه در این پایگاه هستن و پایگاه vip سرباز دیگه ای نیست)
یونگی: عالی اینجا واقعاً بهتر از پایگاه اصلی یه جورایی آزاد تریم
جین: آزاد برای چه کاری؟؟؟
جونکوک ،جیمین ،یونگی: هیچــــــــــــی...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت ۹
جونکوک ،جیمین ،یونگی: هیچــــــــــــی...
جین: expressionless شما مشکوک میزنید ... راستی هوپی کجاست ندیدمش
جیمین: من دیگه برم گل های پایگاه رو آب بدم!
یونگی: منم میام .... نارنگی ،نارگی هایی که خریده بودم اومده ...
جونکوک: منم غذام رو گاز خدافظـــــــ...
جین: هوووووووییییییییی چه غلطی کردید بازززززز!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
.
(اتاق خالی ...)
.
.
.
جین: فَدا سر زیبایی هام میگیرم میخوابم ...
(اتاق اطلاعات)
تهیونگ نشسته بود و داشت سعی میکرد یکی از گذارش های قدیمی رو بخونه که مربوط به اولین مأموریتش بود که با صدای باز شدن در نگاهی به جونکوک انداخت که خیلی سوسکی داشت وارد میشد که
تهیونگ: باز چیکار کردی که داری دَر میری؟
جونکوک ناگهان با صدای او از جا پرید که ...
جونکوک: یآاااااا ترسیدم ،جین هیونگ اومده نزدیک بود لو بریم هم ما هم یونگمین
تهیونگ: ( خنده کوتاه) کی؟؟؟
جونکوک: یونگی +جیمین = یونگمین
تهیونگ: باز فیک خوندی نه؟
جونکوک : sweat_smile
تهیونگ: خوبی؟
جونکوک: با تمریناتی که تو به من میدادی من با یه سکس نیم بند چیزیم نمیشه کاپیتان!!!
تهیونگ: من یه روز این زبون ترو کوتاه میکنم خرگوش چموش!!!! ( یکی از پوشه هارو پَرت کرد بهش)
جونکوک جا خالی داد و پرونده خورد به دَر بسته که از توش یه عکس بیرون افتاد که توجه جونکوک رو جلب کرد
آروم خم شد و نگاهی به عکسی انداخت که از رَد یک جراحی روی سَر گرفته شده بود که وقتی اسم بیمار رو خوند کمی شک شد ...
جونکوک: این ،،،، پرونده توعه؟
تهیونگ: نمیدونم ندیدمش ...
جونکوک : این عکسه همون ... عکس زخم قدیمی کنار سرته ؟ اونی که تو اولین مأموریتت برداشته بودی؟
تهیونگ رفت نزدیک و نگاهی به عکس انداخت
ته یونگ:( خنده آروم) فکر میکردم نامجون اینارو سوزونده! اره این اولین زخم من از مأموریت بود ،،، تا جایی که یادمه ...
( سکوتی بلند ...)
فکر کنم یادم رفته چی شده بود
جونکوک تقریباً ناگهانی اما آروم سر مرد رو لمس کرد و به رَد محو زخم زیر حجم موهاش دست کشید
جونکوک: اون موقع که اولین بار دیده بودمت فکر میکردم تا حالا اصلاً آسیب ندیدی چون خیلی مغرور و سالم به نظر میرسیدی
تهیونگ برای چند دقیقه اصلاً حرف های پسر کوچک رو نشنید چون داشت به نوازش دست او توجه میکرد ،،، احساس واقعاً خوبی داشت که پسر داره زخمش رو لمس میکنه که ...
جونکوک: خوبی؟
تهیونگ: (خنده )هنوز 80 سالم نشده نگرانم بشیا
جونکوک: بی جنبه اصلاً نگرانت نمیشم دیگه! برو از پنجره بپر پایین اصلاً
تهیونگ: اوکی
ناگهان تهیونگ به سمت پنجره رفت که جونکوک اونو از پشت بغل کرد
جونکوک: زده به سرت!!!!
تهیونگ: ( خنده خیلی بلند) همین الان mri منو دیدی!
جونکوک: یآاااااا مگه من هرچی بگم تو گوش میدی جامون عوض شده!!!!
تهیونگ: نخیر بانی ! من امروز مهربون شدم ( چشمکی زد و گفت) امروز میتونی از مهربونم سو استفاده کنی ...
جونکوک smiling_imp
جونکوک ،جیمین ،یونگی: هیچــــــــــــی...
جین: expressionless شما مشکوک میزنید ... راستی هوپی کجاست ندیدمش
جیمین: من دیگه برم گل های پایگاه رو آب بدم!
یونگی: منم میام .... نارنگی ،نارگی هایی که خریده بودم اومده ...
جونکوک: منم غذام رو گاز خدافظـــــــ...
جین: هوووووووییییییییی چه غلطی کردید بازززززز!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
.
(اتاق خالی ...)
.
.
.
جین: فَدا سر زیبایی هام میگیرم میخوابم ...
(اتاق اطلاعات)
تهیونگ نشسته بود و داشت سعی میکرد یکی از گذارش های قدیمی رو بخونه که مربوط به اولین مأموریتش بود که با صدای باز شدن در نگاهی به جونکوک انداخت که خیلی سوسکی داشت وارد میشد که
تهیونگ: باز چیکار کردی که داری دَر میری؟
جونکوک ناگهان با صدای او از جا پرید که ...
جونکوک: یآاااااا ترسیدم ،جین هیونگ اومده نزدیک بود لو بریم هم ما هم یونگمین
تهیونگ: ( خنده کوتاه) کی؟؟؟
جونکوک: یونگی +جیمین = یونگمین
تهیونگ: باز فیک خوندی نه؟
جونکوک : sweat_smile
تهیونگ: خوبی؟
جونکوک: با تمریناتی که تو به من میدادی من با یه سکس نیم بند چیزیم نمیشه کاپیتان!!!
تهیونگ: من یه روز این زبون ترو کوتاه میکنم خرگوش چموش!!!! ( یکی از پوشه هارو پَرت کرد بهش)
جونکوک جا خالی داد و پرونده خورد به دَر بسته که از توش یه عکس بیرون افتاد که توجه جونکوک رو جلب کرد
آروم خم شد و نگاهی به عکسی انداخت که از رَد یک جراحی روی سَر گرفته شده بود که وقتی اسم بیمار رو خوند کمی شک شد ...
جونکوک: این ،،،، پرونده توعه؟
تهیونگ: نمیدونم ندیدمش ...
جونکوک : این عکسه همون ... عکس زخم قدیمی کنار سرته ؟ اونی که تو اولین مأموریتت برداشته بودی؟
تهیونگ رفت نزدیک و نگاهی به عکس انداخت
ته یونگ:( خنده آروم) فکر میکردم نامجون اینارو سوزونده! اره این اولین زخم من از مأموریت بود ،،، تا جایی که یادمه ...
( سکوتی بلند ...)
فکر کنم یادم رفته چی شده بود
جونکوک تقریباً ناگهانی اما آروم سر مرد رو لمس کرد و به رَد محو زخم زیر حجم موهاش دست کشید
جونکوک: اون موقع که اولین بار دیده بودمت فکر میکردم تا حالا اصلاً آسیب ندیدی چون خیلی مغرور و سالم به نظر میرسیدی
تهیونگ برای چند دقیقه اصلاً حرف های پسر کوچک رو نشنید چون داشت به نوازش دست او توجه میکرد ،،، احساس واقعاً خوبی داشت که پسر داره زخمش رو لمس میکنه که ...
جونکوک: خوبی؟
تهیونگ: (خنده )هنوز 80 سالم نشده نگرانم بشیا
جونکوک: بی جنبه اصلاً نگرانت نمیشم دیگه! برو از پنجره بپر پایین اصلاً
تهیونگ: اوکی
ناگهان تهیونگ به سمت پنجره رفت که جونکوک اونو از پشت بغل کرد
جونکوک: زده به سرت!!!!
تهیونگ: ( خنده خیلی بلند) همین الان mri منو دیدی!
جونکوک: یآاااااا مگه من هرچی بگم تو گوش میدی جامون عوض شده!!!!
تهیونگ: نخیر بانی ! من امروز مهربون شدم ( چشمکی زد و گفت) امروز میتونی از مهربونم سو استفاده کنی ...
جونکوک smiling_imp
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت ۱۰جونکوک smiling_imp
جونکوک: آها پس هرچی بگم امروز گوش میدی ...
تهیونگ: اگه باعث نشه که باز هوپی رو سوزن به دست ببینم...آره
جونکوک: آخی درد اومد دوختت!
تهیونگ: خوب اونجا بودی ! هر حرصی داشت رو من خالی کرد
جونکوک: تلخ نکن خودتو! خوشحالم کمکت کرد موقع عوض کردن باند هات زخمتو دیدم
تهیونگ: جدی؟
جونکوک خودشو بیشتر به آغوش مرد تکیه داد
جونکوک: هوم ...
تهیونگ: خُب؟
جونکوک: باهات قهرم!
تهیونگ ناگهان با تعجبی عمیق نگاهش کرد و با چهره جدی و اخمو او مواجه شد
تهیونگ: این چه قیافه اییه ! چرا قهری؟
جونکوک: نمیدونم! برو فکر کن ببین چرا قهرم بای بای کاپیتان ...
جونکوک ناگهان عقب کشید و داشت میرفت که ...
تهیونگ عقب کشید و رفت روی صندلی چرخدار پشت میزش نشست و گفت
تهیونگ: بیا اینجا ...
جونکوک: نخیر دارم میر،،،
تهیونگ: بیا ببینم!
جونکوک آروم اومد و روبه مرد ایستاد...
جونکوک: خب کاپیتان بفرمایید ؟
جونکوک دید که تهیونگ با انگشت به او اشاره داد که بچرخه و پشت کنه ،کمی تعجب کرد مرد داشت چیکار میکرد ... وقتی برگشت ناگهان با احساس یک«اسپنک محکم» تقریباً مثل فنر از جا پرید!!!
جونکوک: یآاااااا!!! آخ آخ آخ سوختم چرمیزنیم!؟!؟!؟؟؟؟؟؟؟
تهیونگ ناگهان دست سالمش رو دور کمرباریک پسر انداخت و تقریباً اونو بین پاهای خودش روی صندلی نشوند و با چرخاندن پایین تنش و محکم گرفتن او در کنار گوش او زمزمه کرد
تهیونگ: کی به تو اجازه داد با من قهر کنی ها!؟
جونکوک: تهیونگ اینبار مچمونو بگیرن هوپی جفتمونو میکنه تو کیسه اجساد میفرسته کره شمالی!!!
تهیونگ: پس ناله هاتو کنترل کن!
.
.
.
پنجه دقیقه بعد جونکوک روی میز کار پُر از کاغذ و پرونده کاپیتان خم شده بود و پایین پیراهن نظامیش رو به دندون گرفته بود که صداش درنیاد اما خب ...با وجود تهیونگی که پشت سرش ایستاده بود روش خیمه زده بود و از پشت عمیق و خشن دقیقا روی پروستاتش میکوبید این اجازرو نمیداد ...
ته یونگ دست سالمش رو روی لبه میز ستون کرده بود که وزنش روی بدن جونکوک نیفته ... اما جونکوک سعی کرد با عقب آوردن دستش و لمس پهلو و رون پای مرد که از شلوار پایین رفتشون مشخص بود کمی از شدت ضربات مرد کم کنه که ... با گیر افتادن هردو دستش و جمع شدن به وسیله دست سالم تهیونگ افتادن وزن تهیونگ روی کمرش و پانچ شدن هردو به میز اصلأ موفق نبود
ته یونگ:(کنار گوش جونکوک) مطمئنی هنوزم قهری بانی؟ پس این باسنی که برای من سفت میشه مال کیه؟... هوم
جونکوک: آها پس هرچی بگم امروز گوش میدی ...
تهیونگ: اگه باعث نشه که باز هوپی رو سوزن به دست ببینم...آره
جونکوک: آخی درد اومد دوختت!
تهیونگ: خوب اونجا بودی ! هر حرصی داشت رو من خالی کرد
جونکوک: تلخ نکن خودتو! خوشحالم کمکت کرد موقع عوض کردن باند هات زخمتو دیدم
تهیونگ: جدی؟
جونکوک خودشو بیشتر به آغوش مرد تکیه داد
جونکوک: هوم ...
تهیونگ: خُب؟
جونکوک: باهات قهرم!
تهیونگ ناگهان با تعجبی عمیق نگاهش کرد و با چهره جدی و اخمو او مواجه شد
تهیونگ: این چه قیافه اییه ! چرا قهری؟
جونکوک: نمیدونم! برو فکر کن ببین چرا قهرم بای بای کاپیتان ...
جونکوک ناگهان عقب کشید و داشت میرفت که ...
تهیونگ عقب کشید و رفت روی صندلی چرخدار پشت میزش نشست و گفت
تهیونگ: بیا اینجا ...
جونکوک: نخیر دارم میر،،،
تهیونگ: بیا ببینم!
جونکوک آروم اومد و روبه مرد ایستاد...
جونکوک: خب کاپیتان بفرمایید ؟
جونکوک دید که تهیونگ با انگشت به او اشاره داد که بچرخه و پشت کنه ،کمی تعجب کرد مرد داشت چیکار میکرد ... وقتی برگشت ناگهان با احساس یک«اسپنک محکم» تقریباً مثل فنر از جا پرید!!!
جونکوک: یآاااااا!!! آخ آخ آخ سوختم چرمیزنیم!؟!؟!؟؟؟؟؟؟؟
تهیونگ ناگهان دست سالمش رو دور کمرباریک پسر انداخت و تقریباً اونو بین پاهای خودش روی صندلی نشوند و با چرخاندن پایین تنش و محکم گرفتن او در کنار گوش او زمزمه کرد
تهیونگ: کی به تو اجازه داد با من قهر کنی ها!؟
جونکوک: تهیونگ اینبار مچمونو بگیرن هوپی جفتمونو میکنه تو کیسه اجساد میفرسته کره شمالی!!!
تهیونگ: پس ناله هاتو کنترل کن!
.
.
.
پنجه دقیقه بعد جونکوک روی میز کار پُر از کاغذ و پرونده کاپیتان خم شده بود و پایین پیراهن نظامیش رو به دندون گرفته بود که صداش درنیاد اما خب ...با وجود تهیونگی که پشت سرش ایستاده بود روش خیمه زده بود و از پشت عمیق و خشن دقیقا روی پروستاتش میکوبید این اجازرو نمیداد ...
ته یونگ دست سالمش رو روی لبه میز ستون کرده بود که وزنش روی بدن جونکوک نیفته ... اما جونکوک سعی کرد با عقب آوردن دستش و لمس پهلو و رون پای مرد که از شلوار پایین رفتشون مشخص بود کمی از شدت ضربات مرد کم کنه که ... با گیر افتادن هردو دستش و جمع شدن به وسیله دست سالم تهیونگ افتادن وزن تهیونگ روی کمرش و پانچ شدن هردو به میز اصلأ موفق نبود
ته یونگ:(کنار گوش جونکوک) مطمئنی هنوزم قهری بانی؟ پس این باسنی که برای من سفت میشه مال کیه؟... هوم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
دنیای تهکوک
پارت ۱۱جونکوک به سخنی پارچرو از بین لب های سرخ و برجستش رها کرد و با ناله ای اجتناب ناپذیر بخاطر ضربه های پشت هم تهیونگ گفت ...
جونکوک:(زمزمه ) آه ،،، خیلی عوضیی
تهیونگ:(زمزمه) آه آره! عوضیی که تو عاشقشی نه؟ اونقدر بزرگ شدی که منو اذیت میکنی ؟ ... اون شب تو بیمارستان به شرایط من میخندیدی عشقم! چی شدی الان ها؟
تهیونگ ناگهان در حرکتی که جونکوک رو شک کرد دست آسیب دیدش رو از آتل بیرون کشید و با اون دست هردو دست جنکوک که روی کمرش بود رو گرفت و ناگهان دست سالمش رو بین پای جونکوک برد که با شنیدن ناله جیغ مانند پسر کوچیک شروع کرد هم زمان با حرکت کردن داخل این بدن زیبا ، بهش لذت هم دادن! ...
جونکوک با حس دست گرم و بزرگ تهیونگ روی آلتش و حرکات تقریباً سریع و خشنش میخواست جیغ بزنه اما تهیونگ قصد کرده بود حتی مهلت حظم شرایط رو به پسر نده این یک انتقام سخت و پر از لذت و شهوت بود ...لعنت به این مرد که اینقدر خوب کار کثیفش رو بلند بود
جونکوک: ( جیغ ناله) ته،ته ،بسه! بسه الان میام ،نکن دیگه ...
تهیونگ در حالی که با لذت به حال آشفته و این التماس های پسر لبخند میزد زبونی روی لب های خودش کشید و در کنار گوش پس پِچ زد
تهیونگ: پرونده هامو کثیف کنی مجبورت میکنم خودت از اول بنویسیشون بانی ...
جونکوک هنوز تهدید مرد رو کامل نفهمی ه بود که با جیغی لطیف و پر از لذت بشدت داخل دست و روی میز و پرونده های مرد پاشید و خالی شد ...
تهیونگ: کوچولوی کم تحمل ... ( تهیونگ دندون هاشو رو به هم فشرده و ناگهان چند ثانیه از حرکت متوقف شد)
جونکوک ناگهان احساس میکرد که مرد از قصد اذیتش میکنه و متوقف شده
بالاتنش رو کمی چرخوند و نیم نگاهی از بین مو ها و لباس بهم ریختش به تهیونگ انداخت ... که تهیونگ ناگهان آروم آروم بازم پسر رو نوازش کرد که جونکوک چشماش گرد شد و تقریباً ناگهان گفت
جونکوک: نکن ،،،، م،من همین الان ،،،، اومدم ...
همین موفق شد جملش رو اَدا کنه ناگهان تهیونگ کمی خشن و محکم اورا نوازش کرد ...
جونکوک احساس بی تعادلی و لرزی در زانو ها و پاهاش داشت سعی کرد مقاومت کنه حرکت نکردن مرد بیشتر از نوازش شدنش براش مهم بود ولی کاپیتان داشت از قصد دریق میکرد ... در حال تلاش بود که ناگهان تهیونگ دست هاش رو رها کرد و جونکوک سعی کرد دست مرد که در حال دستمالی آلتش بود رو جدا کنه اما با احساس فشاری مُلایم به آلتش که در دست مرد بزرگ بود ... به خود لرزید و ...
جونکوک:( ناله پر نیاز) نم،،،نمیتونم دیگه وایسم کاپ،،،
تهیونگ:(در حال نفس گرفتن و آروم کردن خودش تا ناگهان تمام وجودش رو توی پسر کوچک خالی نکنه) ... هیونگ صدام کن !
جونکوک اصلاً تو حال خودش نبود با دو چشم در اشک از پشت شانه خود به مرد نگاه کرد و با انعکاس تمام احساس نیازی که داشت توی صداش گفت
جونکوک: تهیونگ هیونگی ... آه من دیگه ... نمیتونم
تهیونگ با شنیدن اون صدای در نیاز حاضر بود در همون لحظه هر چیزی که پسر ازش میخواد رو تقدیمش کنه ،حتی زندگیش ....پس خیلی سریع و عمیق داخل او حرکت کرد جوری عمیق که جونکوک بخاطر فشار مرد به پروستات و کمرش روی نوک پنجه ایستاد و ناخداگاه و بی اختیار برای بار دوم بشدت در دست سالم مرد خالی شد ...
تهیونگ با شنیدن صدای ناله پر لذت پسر کوچک تر لرزی لذت بخش در خودش احساس کرد و ناگهان از پسر بیرون کشید و تمام مایع وجودش رو روی باسن و کمر سرجوخه جوانی که عاشقش شده بود خالی کرد ،،،،
جونکوک با اون احساس ناگهان خالی شدن و خیسی شدید نزدیک بود بیوفته که
دستش آروم دور کمر پسر پیچید و از پشت اونو در آغوش خودش کشید و در کنار گوشش گفت
تهیونگ: عالی بودی عُمر من ، بازم بهم لذت دادی ...
جونکوک: ( زمزمه) تهیونگی ...
تهیونگ: جان تهیونگی؟
جونکوک: خیلی خیسم کردی ...
تهیونگ: خودم تمیزت میکنم ،عیب نداره ...
جونکوک: تهیونگی ...
تهیونگ: جان تهیونگی؟
جونکوک: خیلی دوست دارم ...
تهیونگ: منم عاشقتم ...
جونکوک:(زمزمه ) آه ،،، خیلی عوضیی
تهیونگ:(زمزمه) آه آره! عوضیی که تو عاشقشی نه؟ اونقدر بزرگ شدی که منو اذیت میکنی ؟ ... اون شب تو بیمارستان به شرایط من میخندیدی عشقم! چی شدی الان ها؟
تهیونگ ناگهان در حرکتی که جونکوک رو شک کرد دست آسیب دیدش رو از آتل بیرون کشید و با اون دست هردو دست جنکوک که روی کمرش بود رو گرفت و ناگهان دست سالمش رو بین پای جونکوک برد که با شنیدن ناله جیغ مانند پسر کوچیک شروع کرد هم زمان با حرکت کردن داخل این بدن زیبا ، بهش لذت هم دادن! ...
جونکوک با حس دست گرم و بزرگ تهیونگ روی آلتش و حرکات تقریباً سریع و خشنش میخواست جیغ بزنه اما تهیونگ قصد کرده بود حتی مهلت حظم شرایط رو به پسر نده این یک انتقام سخت و پر از لذت و شهوت بود ...لعنت به این مرد که اینقدر خوب کار کثیفش رو بلند بود
جونکوک: ( جیغ ناله) ته،ته ،بسه! بسه الان میام ،نکن دیگه ...
تهیونگ در حالی که با لذت به حال آشفته و این التماس های پسر لبخند میزد زبونی روی لب های خودش کشید و در کنار گوش پس پِچ زد
تهیونگ: پرونده هامو کثیف کنی مجبورت میکنم خودت از اول بنویسیشون بانی ...
جونکوک هنوز تهدید مرد رو کامل نفهمی ه بود که با جیغی لطیف و پر از لذت بشدت داخل دست و روی میز و پرونده های مرد پاشید و خالی شد ...
تهیونگ: کوچولوی کم تحمل ... ( تهیونگ دندون هاشو رو به هم فشرده و ناگهان چند ثانیه از حرکت متوقف شد)
جونکوک ناگهان احساس میکرد که مرد از قصد اذیتش میکنه و متوقف شده
بالاتنش رو کمی چرخوند و نیم نگاهی از بین مو ها و لباس بهم ریختش به تهیونگ انداخت ... که تهیونگ ناگهان آروم آروم بازم پسر رو نوازش کرد که جونکوک چشماش گرد شد و تقریباً ناگهان گفت
جونکوک: نکن ،،،، م،من همین الان ،،،، اومدم ...
همین موفق شد جملش رو اَدا کنه ناگهان تهیونگ کمی خشن و محکم اورا نوازش کرد ...
جونکوک احساس بی تعادلی و لرزی در زانو ها و پاهاش داشت سعی کرد مقاومت کنه حرکت نکردن مرد بیشتر از نوازش شدنش براش مهم بود ولی کاپیتان داشت از قصد دریق میکرد ... در حال تلاش بود که ناگهان تهیونگ دست هاش رو رها کرد و جونکوک سعی کرد دست مرد که در حال دستمالی آلتش بود رو جدا کنه اما با احساس فشاری مُلایم به آلتش که در دست مرد بزرگ بود ... به خود لرزید و ...
جونکوک:( ناله پر نیاز) نم،،،نمیتونم دیگه وایسم کاپ،،،
تهیونگ:(در حال نفس گرفتن و آروم کردن خودش تا ناگهان تمام وجودش رو توی پسر کوچک خالی نکنه) ... هیونگ صدام کن !
جونکوک اصلاً تو حال خودش نبود با دو چشم در اشک از پشت شانه خود به مرد نگاه کرد و با انعکاس تمام احساس نیازی که داشت توی صداش گفت
جونکوک: تهیونگ هیونگی ... آه من دیگه ... نمیتونم
تهیونگ با شنیدن اون صدای در نیاز حاضر بود در همون لحظه هر چیزی که پسر ازش میخواد رو تقدیمش کنه ،حتی زندگیش ....پس خیلی سریع و عمیق داخل او حرکت کرد جوری عمیق که جونکوک بخاطر فشار مرد به پروستات و کمرش روی نوک پنجه ایستاد و ناخداگاه و بی اختیار برای بار دوم بشدت در دست سالم مرد خالی شد ...
تهیونگ با شنیدن صدای ناله پر لذت پسر کوچک تر لرزی لذت بخش در خودش احساس کرد و ناگهان از پسر بیرون کشید و تمام مایع وجودش رو روی باسن و کمر سرجوخه جوانی که عاشقش شده بود خالی کرد ،،،،
جونکوک با اون احساس ناگهان خالی شدن و خیسی شدید نزدیک بود بیوفته که
دستش آروم دور کمر پسر پیچید و از پشت اونو در آغوش خودش کشید و در کنار گوشش گفت
تهیونگ: عالی بودی عُمر من ، بازم بهم لذت دادی ...
جونکوک: ( زمزمه) تهیونگی ...
تهیونگ: جان تهیونگی؟
جونکوک: خیلی خیسم کردی ...
تهیونگ: خودم تمیزت میکنم ،عیب نداره ...
جونکوک: تهیونگی ...
تهیونگ: جان تهیونگی؟
جونکوک: خیلی دوست دارم ...
تهیونگ: منم عاشقتم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
دنیای تهکوک
_با منو قلبم چیکار کردی نعناع.....
"اسلحه"
"اسلحه"
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
دنیای تهکوک
پارت ۱۲
(نیم ساعت بعد)
جونکوک: ( با لپ های باد کرده) من هنوز میخوام قهر باشم ... خیلی میسوزه
تهیونگ: ( زمزمه) هیییش... شیطونی کردی اینم نتیجشه
تهیونگ درحالی که بعد حمام در دفتر کار خود نشسته بود و جونکوک در آغوش روی پاهاش نشسته بود داشت برای کم کردن سوزش کاری که با پسر کوچک کرده بود روی زخم او پُماد میزد و البته به غر غر های اون بانی گوش میداد ...
جونکوک: ببین!!!! ببین چیکارم کردی (آیییی) میسوزه
تهیونگ به پشت پسر دید داشت که گفت
تهیونگ: ( لحن شیطنت آمیز) راستش داره از رنگ صورتی که پشتت ساختم خوشم میاد
جونکوک: 🥲broken_heart قهرم تا صبح ...
تهیونگ پسر را از آغوشش درآورد و کاملاً محکم پسر را از لب بوسید ... جونکوک اول لب هاش رو جمع کرد ... ولی بعد خیلی آروم همکاری کرد و بعد از جدا شدن بعد از کمی نفس ...
تهیونگ: لباست هم بپوشونم تنت پرنسس؟
جونکوک: نه،،، بهم بدهکاری میخوام تو تختت بخوابم
تهیونگ: آها ... نمیترسی جین یا نامجون یا هوپی بیان مچمونو بگیرن؟
جونکوک: تو نمیزاری من چیزیم بشه
تهیونگ: چی؟
جونکوک: تو نمیزاری من چیزیم بشه ...
( جونکوک درحالی که آروم و در گوگولی ترین حالت ممکن در تخت فرمانده خودش رو جا میکرد و حتی بالشت او هم در آغوش میگرفت بازم تکرار کرد)
تهیونگ: پدرسوخته ... خوشگل
جونکوک: با نوشتن پرونده ها خوش بگذره کاپیتان ...
.
.
.
تهیونگ بعد حمام با پوشیدن یک تیشرت خاکی رنگ نظامی و شلوار چریکی و پوتینش از اتاق خوابش خارج شد و به دفتر کارش با نامجون که دیوار به دیوار بودند وارد شد ... و به شاهکار فوقالعاده ای که روی میز کارش ساخته بودند نگاه کرد ...
بعد حدوداً ده دقیقه مجبور شد با گوشی از تعدادی از اسناد خیس شده عکس بگیره و اصل اونها رو آتیش بزنه تا باز بنویس ...
درگیر تمیزکاری بود که صدای در شنیده شد
تهیونگ: بله!؟
جین: منم تهیونگ!
تهیونگ: بیا تو ...
جین آروم داخل شد و با دیدن تهیونگ که با دستی در آتل و یک دست به خودکار مشغول بازنویسی تعدادی از مدارک تعجب کرد ...
جین: تو داری چیکار میکنی؟ داری باز سند مینویسی؟
تهیونگ: آاااا اره قهوم چَپه شد رو اسناد که مجبور شدم تعدادی رو بسوزونم و بازنویسی کنم
جین: آها ... لیوانت کو؟
تهیونگ: ها؟
جین: ( با لبخند) لیوان قهوت کاپیتان جان ...
تهیونگ: تو اتاق خوابمه ...
جین: تهیونگ ...
تهیونگ: بله؟
جین: فرش زیر پات هم روش خامه قهوت ریخته اگه ندیدی ...
( دقیقا به مایع پاشیده سفید روی فرش اشاره کرد که هیچ شباهتی هم به خامه قهوه نداشت)
جین: ... اوضاعت خراب تهیونگ میخوای بهت مرخصی بدیم بری شهر یه دوسه تا دختر...
تهیونگ: الان شیش ماه با نامجونی چیزی گفتم من ...
جین: هام!؟ چی؟؟؟ تو چجوری؟؟؟؟؟
تهیونگ: یادتون رفته بود اتاق من دیوار به دیوار این دفتره؟
جین: عوضی ! چند وقته میدونی؟
تهیونگ:مهم نیست چون اگه تو دهنتو باز نکنی مال منم باز نمیشه دیگه هیونگ ... الان مساوی شدیم
جین: آااااااااااااااااااااایش کوفت! جمع کن کثافتکاریتو و به نامجون هم چیزی نگو ممکنه خجالت بکشه
تهیونگ: چشم هیونگ!
جین: زهرمار و هیونگ ! اومدم حالتو بپرسم که به نظر میرسه زیادی خوبی! پس خدافظ...
تهیونگ: به سلامت ...
.
.
.
(صدای بسته شدن در)
(نیم ساعت بعد)
جونکوک: ( با لپ های باد کرده) من هنوز میخوام قهر باشم ... خیلی میسوزه
تهیونگ: ( زمزمه) هیییش... شیطونی کردی اینم نتیجشه
تهیونگ درحالی که بعد حمام در دفتر کار خود نشسته بود و جونکوک در آغوش روی پاهاش نشسته بود داشت برای کم کردن سوزش کاری که با پسر کوچک کرده بود روی زخم او پُماد میزد و البته به غر غر های اون بانی گوش میداد ...
جونکوک: ببین!!!! ببین چیکارم کردی (آیییی) میسوزه
تهیونگ به پشت پسر دید داشت که گفت
تهیونگ: ( لحن شیطنت آمیز) راستش داره از رنگ صورتی که پشتت ساختم خوشم میاد
جونکوک: 🥲broken_heart قهرم تا صبح ...
تهیونگ پسر را از آغوشش درآورد و کاملاً محکم پسر را از لب بوسید ... جونکوک اول لب هاش رو جمع کرد ... ولی بعد خیلی آروم همکاری کرد و بعد از جدا شدن بعد از کمی نفس ...
تهیونگ: لباست هم بپوشونم تنت پرنسس؟
جونکوک: نه،،، بهم بدهکاری میخوام تو تختت بخوابم
تهیونگ: آها ... نمیترسی جین یا نامجون یا هوپی بیان مچمونو بگیرن؟
جونکوک: تو نمیزاری من چیزیم بشه
تهیونگ: چی؟
جونکوک: تو نمیزاری من چیزیم بشه ...
( جونکوک درحالی که آروم و در گوگولی ترین حالت ممکن در تخت فرمانده خودش رو جا میکرد و حتی بالشت او هم در آغوش میگرفت بازم تکرار کرد)
تهیونگ: پدرسوخته ... خوشگل
جونکوک: با نوشتن پرونده ها خوش بگذره کاپیتان ...
.
.
.
تهیونگ بعد حمام با پوشیدن یک تیشرت خاکی رنگ نظامی و شلوار چریکی و پوتینش از اتاق خوابش خارج شد و به دفتر کارش با نامجون که دیوار به دیوار بودند وارد شد ... و به شاهکار فوقالعاده ای که روی میز کارش ساخته بودند نگاه کرد ...
بعد حدوداً ده دقیقه مجبور شد با گوشی از تعدادی از اسناد خیس شده عکس بگیره و اصل اونها رو آتیش بزنه تا باز بنویس ...
درگیر تمیزکاری بود که صدای در شنیده شد
تهیونگ: بله!؟
جین: منم تهیونگ!
تهیونگ: بیا تو ...
جین آروم داخل شد و با دیدن تهیونگ که با دستی در آتل و یک دست به خودکار مشغول بازنویسی تعدادی از مدارک تعجب کرد ...
جین: تو داری چیکار میکنی؟ داری باز سند مینویسی؟
تهیونگ: آاااا اره قهوم چَپه شد رو اسناد که مجبور شدم تعدادی رو بسوزونم و بازنویسی کنم
جین: آها ... لیوانت کو؟
تهیونگ: ها؟
جین: ( با لبخند) لیوان قهوت کاپیتان جان ...
تهیونگ: تو اتاق خوابمه ...
جین: تهیونگ ...
تهیونگ: بله؟
جین: فرش زیر پات هم روش خامه قهوت ریخته اگه ندیدی ...
( دقیقا به مایع پاشیده سفید روی فرش اشاره کرد که هیچ شباهتی هم به خامه قهوه نداشت)
جین: ... اوضاعت خراب تهیونگ میخوای بهت مرخصی بدیم بری شهر یه دوسه تا دختر...
تهیونگ: الان شیش ماه با نامجونی چیزی گفتم من ...
جین: هام!؟ چی؟؟؟ تو چجوری؟؟؟؟؟
تهیونگ: یادتون رفته بود اتاق من دیوار به دیوار این دفتره؟
جین: عوضی ! چند وقته میدونی؟
تهیونگ:مهم نیست چون اگه تو دهنتو باز نکنی مال منم باز نمیشه دیگه هیونگ ... الان مساوی شدیم
جین: آااااااااااااااااااااایش کوفت! جمع کن کثافتکاریتو و به نامجون هم چیزی نگو ممکنه خجالت بکشه
تهیونگ: چشم هیونگ!
جین: زهرمار و هیونگ ! اومدم حالتو بپرسم که به نظر میرسه زیادی خوبی! پس خدافظ...
تهیونگ: به سلامت ...
.
.
.
(صدای بسته شدن در)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
دنیای تهکوک
پارت ۱۳( دو هفته بعد)
جونکوک با احساس لمس سرش آروم آروم بیدار شد ...
جونکوک: هنوز خوابم میاد ...
تهیونگ: پاشو قشنگم خبر خوبی رسیده ...
جونکوک: خبر خوب؟
تهیونگ: قراره از اینجا بریم ...
جونکوک ناگهان شک از جا پرید و به چشم های تهیونگ و لبخندش نگاه کرد
جونکوک: بریم کجا؟
تهیونگ با حالتی بامزه گفت هیییییش
جونکوک: !؟؟؟
تهیونگ: لباساتو بپوش بریم جلسه سورپرایز!
حدوداً چند دقیقه زمان برد تا کوکی آماده پوشیدن یونیفرم و رفتن به سالن بشه
تهیونگ هم کاملاً خوب شده بود و منتظر ایستاده بود و آماده شدن پسرش رو تماشا میکرد ... و ریز میخندید
جونکوک: هی این نامردیه که میدونی ولی بهم چیزی نمیگی!!!
تهیونگ: بجنب بانی!
.
.
( سالن اجتماعات)
.
.
یونگی و جیمین: چی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جیهوپ: بله! رِل زدم تا چشتون دَراد احتمالا سه ماه دیگه مراسم ازدواجمون باشه
جیمین: مبارکه ولی یکم تُند پیش نرفتی احیاناً!؟
یونگی: آره سه ماه آخه ...
جیهوپ: شما دوتا بهتره نظراتتون رو بندازید تو صندوق پیشنهادات پایگاه !
تهیونگ در حال نزدیک شدن به میز جلسه
تهیونگ: اونیو میگی که کلید نداره؟ ...
جونکوک: سلام هیونگی جونکوک رفت نزدیک و هوپی رو از پشت صندلی بغل کرد که ...
جیمین: قهرم!
جونکوک: چرا؟
جیمین: 1ماه شد!
جونکوک: بخاطر یه بغل فقط!!!
جیمین: شد 2ماه!!!
تهیونگ دوتا صندلی بیرون کشید و گفت ...
تهیونگ: آروم باشید بشینیم ببینیم چه خبره ،راستی جین و نامجون کجان؟
یونگی: جلسه vip...
همه: .... صحیح ....
.
.
.
( دفتر نامجون)
.
.
.
جین: وای بهم بگو شوخی میکنی! غیر ممکنه یعنی واقعاً
نامی: آره واقعاً میریم اونجا تازه موفق شدم برای هویت مخفیمون مجوز ازدواج به عنوان یه زوج رو بگیرم !
جین: تو واقعاً به نابغه ای !!!
نامی: آها خب جایزه این همه تلاش من کجاست؟ کو؟؟؟
جین: یعنی وجود هندسام من تو آغوش تو جاییزه نیست؟
نامی تقریباً از خنده سرش رو عقب داد ...
نامی: که عُمر منی خوشگل ترینم!
جین: مردک نظامی جذاب بیا اینجا ببینم
نامجون کمی جلو کشید که فاصله لب هاتون رو صفر کنه و جین هم بوسه ای گرم رو به اون تقدیم کرد که ...
(صدای در...)
جونکوک تقریباً دم در دفتر با دیدن بوسه عاشقانه دو فرمانده خشک شد ...
جونکوک : ...
جونکوک با احساس لمس سرش آروم آروم بیدار شد ...
جونکوک: هنوز خوابم میاد ...
تهیونگ: پاشو قشنگم خبر خوبی رسیده ...
جونکوک: خبر خوب؟
تهیونگ: قراره از اینجا بریم ...
جونکوک ناگهان شک از جا پرید و به چشم های تهیونگ و لبخندش نگاه کرد
جونکوک: بریم کجا؟
تهیونگ با حالتی بامزه گفت هیییییش
جونکوک: !؟؟؟
تهیونگ: لباساتو بپوش بریم جلسه سورپرایز!
حدوداً چند دقیقه زمان برد تا کوکی آماده پوشیدن یونیفرم و رفتن به سالن بشه
تهیونگ هم کاملاً خوب شده بود و منتظر ایستاده بود و آماده شدن پسرش رو تماشا میکرد ... و ریز میخندید
جونکوک: هی این نامردیه که میدونی ولی بهم چیزی نمیگی!!!
تهیونگ: بجنب بانی!
.
.
( سالن اجتماعات)
.
.
یونگی و جیمین: چی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جیهوپ: بله! رِل زدم تا چشتون دَراد احتمالا سه ماه دیگه مراسم ازدواجمون باشه
جیمین: مبارکه ولی یکم تُند پیش نرفتی احیاناً!؟
یونگی: آره سه ماه آخه ...
جیهوپ: شما دوتا بهتره نظراتتون رو بندازید تو صندوق پیشنهادات پایگاه !
تهیونگ در حال نزدیک شدن به میز جلسه
تهیونگ: اونیو میگی که کلید نداره؟ ...
جونکوک: سلام هیونگی جونکوک رفت نزدیک و هوپی رو از پشت صندلی بغل کرد که ...
جیمین: قهرم!
جونکوک: چرا؟
جیمین: 1ماه شد!
جونکوک: بخاطر یه بغل فقط!!!
جیمین: شد 2ماه!!!
تهیونگ دوتا صندلی بیرون کشید و گفت ...
تهیونگ: آروم باشید بشینیم ببینیم چه خبره ،راستی جین و نامجون کجان؟
یونگی: جلسه vip...
همه: .... صحیح ....
.
.
.
( دفتر نامجون)
.
.
.
جین: وای بهم بگو شوخی میکنی! غیر ممکنه یعنی واقعاً
نامی: آره واقعاً میریم اونجا تازه موفق شدم برای هویت مخفیمون مجوز ازدواج به عنوان یه زوج رو بگیرم !
جین: تو واقعاً به نابغه ای !!!
نامی: آها خب جایزه این همه تلاش من کجاست؟ کو؟؟؟
جین: یعنی وجود هندسام من تو آغوش تو جاییزه نیست؟
نامی تقریباً از خنده سرش رو عقب داد ...
نامی: که عُمر منی خوشگل ترینم!
جین: مردک نظامی جذاب بیا اینجا ببینم
نامجون کمی جلو کشید که فاصله لب هاتون رو صفر کنه و جین هم بوسه ای گرم رو به اون تقدیم کرد که ...
(صدای در...)
جونکوک تقریباً دم در دفتر با دیدن بوسه عاشقانه دو فرمانده خشک شد ...
جونکوک : ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد