پرونده نوستالژی | قسمت بیست و یکم: «کاغذ بی‌خط»؛ آخرین داستان تقوایی

ناصر تقوایی از آن فیلم‌سازهایی است که حتی وقتی تعداد آثارش را کنار بعضی هم‌نسلانش می‌گذاریم، کم‌کار به نظر می‌رسد؛ اما وزن همان چند فیلم و سریال، جای او را در تاریخ سینما و تلویزیون ایران محکم کرده است. از «آرامش در حضور دیگران» و «صادق کرده» تا «ناخدا خورشید»، «ای ایران» و البته «دایی‌جان ناپلئون»، تقوایی همیشه بیشتر از قصه، به آدم‌ها، فضا و جزئیاتی علاقه داشت که شخصیت‌ها را زنده می‌کردند. تقوایی از آن فیلم‌سازهایی بود که جزئیات زندگی روزمره را جدی می‌گرفت؛ از لحن حرف زدن شخصیت‌ها تا خانه، محله و فضایی که در آن زندگی می‌کنند. همین دقت باعث شده بسیاری از آثارش حتی بعد از چند دهه، هنوز حس زندگی داشته باشند.

«کاغذ بی‌خط» در سال ۱۳۸۰ ساخته شد؛ فیلمی با بازی هدیه تهرانی و خسرو شکیبایی که در ظاهر داستان چند روز از زندگی یک زوج طبقه متوسط را روایت می‌کند. رویا، زنی خانه‌دار و مادر دو فرزند، برای شرکت در کلاس فیلمنامه‌نویسی از خانه بیرون می‌رود و همین اتفاق ساده، تعادل زندگی مشترکش با جهان را کم‌کم تغییر می‌دهد. نه خبری از حادثه‌ای بزرگ است و نه قصه دنبال پیچ‌وخم‌های عجیب می‌گردد. بخش مهمی از فیلم در همان خانه می‌گذرد؛ میان ظرف‌ها، بچه‌ها، رفت‌وآمدهای روزانه و گفت‌وگوهایی که گاهی از یک شوخی شروع می‌شوند و به زخمی قدیمی می‌رسند.

برای من جذابیت «کاغذ بی‌خط» بیشتر از هر چیز در زمانی است که ساخته شده. تقوایی در ابتدای دهه ۸۰ سراغ زنی رفته که مسئله‌اش فقط ازدواج یا طلاق نیست؛ می‌خواهد چیزی بیرون از نقش همسر و مادر برای خودش داشته باشد، چیزی که به او حق انتخاب، بیان و حتی روایت کردن زندگی خودش را بدهد. امروز شاید این ایده آشنا به نظر برسد، اما در سینمای ایران آن سال‌ها، همین که یک زن معمولی طبقه متوسط با این حجم از پیچیدگی و عاملیت در مرکز داستان قرار بگیرد، انتخاب کوچکی نبود.

 

زن در جست‌وجوی منِ خودش

رویا در شروع «کاغذ بی‌خط» زنی نیست که بخواهد زندگی‌اش را به‌هم بزند. نه از خانه متنفر است، نه از بچه‌هایش فاصله گرفته و نه جهان را مردی می‌بیند که باید از او فرار کند. زندگی‌اش ظاهراً همان چیزی است که باید باشد؛ همسر، مادر، خانه و روزمرگی‌هایی که آن‌قدر تکرار شده‌اند که دیگر کمتر کسی به آن‌ها فکر می‌کند. فقط خودش حس می‌کند جایی میان همین نقش‌ها، چیزی از «رویا» کم شده است.

کلاس فیلمنامه‌نویسی برای او از همین‌جا اهمیت پیدا می‌کند. چیزی که از بیرون شاید یک سرگرمی یا کلاس عصرگاهی به نظر برسد، برای رویا تبدیل می‌شود به فضایی که در آن لازم نیست فقط مادر یا همسر باشد. می‌تواند بنویسد، خیال کند و برای چند ساعت از زندگی‌ای فاصله بگیرد که همیشه از او می‌خواهد کسی برای بقیه باشد. این تغییر در فیلم خیلی آرام اتفاق می‌افتد؛ نه با یک تصمیم بزرگ، بلکه با همان رفت‌وآمدهای ساده، بحث‌های کوتاه و زمانی که رویا می‌خواهد کمی از روز را برای خودش نگه دارد.

تقوایی در همین‌جا یکی از مهم‌ترین انتخاب‌های فیلم را انجام می‌دهد؛ خواسته رویا را بزرگ‌نمایی نمی‌کند. او دنبال شهرت، فرار یا شروع یک زندگی تازه نیست. فقط می‌خواهد چیزی داشته باشد که مال خودش باشد. همین خواسته کوچک وقتی وارد نظم خانه می‌شود، تازه معلوم می‌کند آن نظم تا چه اندازه بر این فرض بنا شده که رویا همیشه در دسترس خانواده باشد.

و شاید برای همین، تنش میان رویا و جهان هم باورپذیر می‌شود. دعوا بر سر یک کلاس نویسندگی است، ولی چیزی که زیر آن جریان دارد خیلی بزرگ‌تر است: این‌که یک زن در زندگی مشترک تا کجا می‌تواند هویتی جدا از نقش‌های خانوادگی‌اش داشته باشد. «کاغذ بی‌خط» جواب این سؤال را نمی‌دهد و صرفا بیننده را با رویا هم‌مسیر می‌کند.

 

زن در سال ۱۳۸۰؛ جلوتر از زمان خودش

اگر «کاغذ بی‌خط» را با فاصله بیش از دو دهه ببینیم، شاید بعضی چیزهایش بدیهی به نظر برسند؛ زنی که می‌خواهد زمانی برای خودش داشته باشد، در کلاس شرکت کند و کاری را جدی بگیرد که صرفاً به خانه و خانواده مربوط نیست. اما فیلم در سال ۱۳۸۰ ساخته شده و همین تاریخ، وزن تصمیم تقوایی را بیشتر می‌کند. رویا نه زن حاشیه‌ای قصه است و نه کسی که حضورش فقط از مسیر رابطه با همسر و فرزندانش معنا پیدا می‌کند. فیلم بخش مهمی از جهانش را از زاویه او می‌سازد و خواسته‌هایش را آن‌قدر جدی می‌گیرد که زندگی مشترک را هم مجبور می‌کند خودش را با آن‌ها دوباره تنظیم کند.

چیزی که در این نگاه ارزشمند است، این است که استقلال رویا با شعارهای بزرگ تعریف نمی‌شود. او قرار نیست ناگهان همه‌چیز را ترک کند یا به شخصیتی تبدیل شود که از زندگی قبلی‌اش اعلام برائت می‌کند. حتی نوشتن هم در ابتدا خیلی معمولی است؛ یک کلاس، چند صفحه، چند ساعت بیرون از خانه. همین تغییر کوچک کافی است تا مشخص شود چقدر از ساختار زندگی خانوادگی بر حضور دائمی او بنا شده. کافی است رویا کمی از این نقش عقب برود تا جهان و حتی نظم خانه، شکل قبلی‌اش را از دست بدهد.

تقوایی از اینجا به مسئله‌ای می‌رسد که هنوز هم آشناست؛ زنی که می‌خواهد فقط بخشی از وقت و هویتش متعلق به خودش باشد، خیلی زود با این سؤال روبه‌رو می‌شود که پس تکلیف بقیه چه می‌شود؟ فیلم جواب ساده‌ای نمی‌دهد و جهان را هم صرفاً در نقش مردی مستبد قرار نمی‌دهد. او گیج می‌شود، مقاومت می‌کند، حس می‌کند چیزی در خانه عوض شده و بخشی از کنترل آشنایش را از دست داده. همین پیچیدگی، رابطه را واقعی‌تر می‌کند. تقابل این دو بیشتر از آنکه دعوای «زن خوب و مرد بد» باشد، برخورد دو تعریف متفاوت از زندگی مشترک است.

ارزش «کاغذ بی‌خط» همین‌جاست؛ رویا اجازه دارد هم مادر باشد، هم همسر، هم ناراضی، هم خسته، هم خیال‌پرداز و هم کسی که هنوز دقیق نمی‌داند با خواسته تازه‌اش چه باید بکند. فیلم مجبورش نمی‌کند برای مستقل بودن از همه نقش‌های قبلی‌اش دست بکشد. فقط این حق را برایش به رسمیت می‌شناسد که بیرون از آن نقش‌ها هم چیزی از خودش داشته باشد. برای سینمای ایران در ابتدای دهه ۸۰، همین نگاه کوچک نیست.

 

برای سینمای ایران در ابتدای دهه ۸۰، همین نگاه کوچک نبود. بیش از دو دهه بعد، «کاغذ بی‌خط» هنوز هم کهنه به نظر نمی‌رسد؛ نه چون تمام مسائلش حل شده، بلکه چون بخش زیادی از آن‌ها هنوز آشنا هستند. زنی که می‌خواهد در کنار خانواده، بخشی از زندگی را هم برای خودش نگه دارد، هنوز موضوعی نیست که بتوان با خیال راحت آن را مربوط به گذشته دانست. تقوایی رویا را نه قهرمان می‌کند و نه قربانی؛ فقط اجازه می‌دهد آدمی باشد با خواسته‌هایی مستقل از نقش‌هایی که دیگران برایش تعریف کرده‌اند.

اسم فیلم هم بعد از پایانش معنای دیگری پیدا می‌کند. رویا می‌خواهد روی یک «کاغذ بی‌خط» چیزی از خودش بنویسد؛ بی‌آنکه مسیرش از قبل برایش تعیین شده باشد. به نظرم همین تصویر ساده، خلاصه خوبی از چیزی است که تقوایی در فیلم دنبال می‌کند: حق انتخاب، حق روایت و حق داشتن بخشی از زندگی که فقط متعلق به خود آدم باشد. اگر «کاغذ بی‌خط» را سال‌ها پیش دیده‌اید، دیدنش امروز احتمالاً تجربه دیگری خواهد بود؛ و اگر هنوز ندیده‌اید، ارزش دارد ببینید فیلمی ساخته‌شده در سال ۱۳۸۰ چطور هنوز می‌تواند درباره امروز حرف بزند.

·       تماشای رایگان سینمایی «کاغذ بی‌خط» در روبیکا


پرونده نوستالژی | قسمت شانزدهم: «هفت»؛ پایان خوشی در کار نیست!
گاهی یک فیلم، فقط یک فیلم نیست؛ نقطه‌ای است که بعد از آن، یک ژانر دیگر مثل قبل ساخته نمی‌شود. «هفت» (Se7en) از همین جنس آثار است. فیلمی که در سال ۱۹۹۵ و در دومین تجربه بلند دیوید فینچر، نه‌تنها او را به یکی از مهم‌ترین فیلمسازان نسل خود تبدیل کرد، بلکه نگاه سینمای جنایی به روایت، تعلیق و حتی پایان‌بندی را برای همیشه تغییر داد. در دورانی که بسیاری از تریلرهای پلیسی هنوز بر پایه نبرد روشن میان خیر و شر پیش می‌رفتند، «هفت» مخاطب را وارد جهانی کرد که در آن، مرز میان عدالت و شکست، بسیار باریک‌تر از چیزی بود که تصور می‌شد.
پرونده نوستالژی | قسمت هفدهم: «خانه به دوش»؛ قصه آدم‌های معمولی
رضا عطاران هیچ‌وقت آدم‌ها را زیباتر از آن چیزی که بودند، نشان نداد. شخصیت‌های او گاهی دروغ می‌گفتند، گاهی کم می‌آوردند، گاهی برای فرار از دردسر، دست به زرنگ‌بازی می‌زدند و گاهی هم تصمیم‌هایی می‌گرفتند که معلوم بود قرار است همه‌چیز را بدتر کند. اما همین آدم‌ها، با همه ضعف‌ها و اشتباهاتشان، آن‌قدر واقعی بودند که مخاطب به‌جای قضاوت کردنشان، کنارشان می‌ماند. شاید همین نگاه بود که کمدی‌های عطاران را از بسیاری از آثار هم‌دوره‌اش جدا می‌کرد.
پرونده نوستالژی | قسمت هجدهم: «شرک»؛ غولی که افسانه‌ها را تغییر داد
سال‌های سال قصه‌های پریان با چند قانون ساده پیش می‌رفتند؛ قهرمان خوش‌چهره بود، شاهزاده‌خانم منتظر نجات، اژدها دشمن بود و پایان داستان هم همیشه با یک «و تا آخر عمر به خوشی زندگی کردند» تمام می‌شد. مخاطبان هم این قواعد را آن‌قدر پذیرفته بودند که کمتر کسی تصور می‌کرد می‌شود همان داستان‌ها را جور دیگری تعریف کرد؛ طوری که هم به آن‌ها بخندی، هم دوستشان داشته باشی و هم دیگر هیچ‌وقت نتوانی مثل قبل به آن‌ها نگاه کنی.
پرونده نوستالژی | قسمت نوزدهم: «کنعان»؛ سندی از طبقه مرفه در دهه ۸۰
اگر امروز نام اصغر فرهادی را کنار یک درام خانوادگی درباره بحران یک زندگی مشترک ببینیم، احتمالاً خیلی زود می‌توانیم حدس بزنیم با چه جهانی روبه‌رو هستیم. اما «کنعان» متعلق به دورانی است که هنوز «درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین» ساخته نشده بودند و مانی حقیقی هم با فیلم‌هایی مثل «پذیرایی ساده»، «اژدها وارد می‌شود!» و «خوک» تصویری را که امروز از سینمایش داریم، کامل نکرده بود. در میانه دهه ۸۰، این دو فیلم‌ساز در نقطه متفاوتی از مسیر حرفه‌ای‌شان به یکدیگر رسیدند و حاصل این همکاری، دو فیلم شد که هرکدام به شکلی به روابط آدم‌های طبقه متوسط و مرفه شهری سرک می‌کشیدند.
پرونده نوستالژی | قسمت بیستم: «درخشش ابدی یک ذهن پاک»
«چه خوشبخت است آن بی‌گناه فراموشکار؛ جهان را فراموش کرده و جهان نیز او را.» این مضمون از شعر بلند «الوئیزا به آبلار» اثر الکساندر پوپ می‌آید؛ همان شعری که عنوان فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» از یکی از مشهورترین سطرهایش گرفته شده است. در شعر، فراموشی شبیه نوعی رهایی به نظر می‌رسد؛ ذهنی که دیگر چیزی برای به یاد آوردن ندارد، چیزی هم برای رنج کشیدن ندارد. ایده‌ای وسوسه‌کننده، به‌خصوص وقتی پای خاطره‌ای در میان باشد که ترجیح می‌دهیم هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده بود.