🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
3Kدنبال کننده
نویسنده نیستیم crystal_ball
بمونین برامون تا خانوادمون بیشترشهcrystal_ball
لینک کانالcrystal_ball
@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
لینک کانال زاپاس زندانبان مجهولcherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherries
@zxcvbnmasdfghhv
ناشناسمون
https://harfeto.timefriend.net/17721780663895
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۳۱ اردیبهشت
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
پذیرای کنیدددد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ اردیبهشت
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ اردیبهشت
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
بس کن برنامه ی ایرانی بچه ها نمیتونم برم تو ناشناس هر وقت درست شد نظرات خفنتونو میخونم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۸۳
°-----------زندانیان مجهول------------°
_نه نشد.. توهم بیخود کردی
_ درست صحبت کن
جدی ترشد با اخم وتن صدای عصبی جواب داد:

_اونوقت اگه درست صحبت نکنم چی میشه؟
با حرص ناخن هام رو توی پوست دستم فرو کردم و گفتم:

_ حوصله ی بحث کردن با تو رو ندارم، برو کنار بذار برم اعصاب منم خورد نکن
نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:

_ اینجا جای مناسبی برای حرف زدن نیست، بیا بریم تو خونه حرف بزنیم
_ من دیگه پام رو توی اون خونه نمیذارم
_ چرا؟ تو چت شده اصلا؟

دیونه ای چیزی هستی؟ این رفتارهات چه معنی داره‌؟ داری منو عصبی میکنی ها!
ازش ترسیدم..

سعی کردم بدون عصبی کردنش قانعش کنم و بذاره برم گورمو گم کنم!
_ هیچی، چند روز تو خونه ات مهمون بودم،

دستتم درد نکنه که بهم پناه دادی و کمکم کردی، حالا هم شما دنبال زندگی خودت و منم دنبال زندگی خودم

کنارش زدم و خواستم برم که سریع بازوم رو گرفت و گفت:
_ من عادت ندارم حرفمو چندبار تکرار کنم! ولی دارم تکرار میکنم داری منو عصبی میکنی!

_ منم ازت نخواستم که چیزیو تکرار کنی
_ یه بار گفتم بریم تو خونه با هم حرف بزنیم یه کلمه بگو چشم و برو تو خونه و نذار اینم دوباره تکرار کنم!
@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۸۴
          °----------زندانبان مجهول-----------------°

_ دقیقا من چرا باید به یه پسری که اصلا نمیشناسمش بگم چشم؟
_ به همون دلیلی که تو خونه ی همون پسری که اصلا نمیشناسیش چند روزه زندگی میکنی!

دهنم بسته شد و نتونستم هیچ جوابی در برابر حرفش بدم! حرفش کاملا درست بود
منِ احمق وقتی میام تو خونه ی یه پسر غریبه زندگی میکنم

باید به اینجاهاشم فکر کنم دیگه! که متاسفانه من یه احمقم وهیچوقت به کارهام فکرنمیکنم!
سکوتم رو که دید دستشو به طرف داخل بلند کرد وگفت:

_ برو داخل با هم صحبت کنیم بعد هرجا دلت خواست برو
با تردید نگاهش کردم که اینبار آروم تر گفت:

_ به حرمت این چندروزی که با هم همخونه بودیم مثل یه دختر خوب به حرفم گوش کن! اوکی؟؟؟
بدون اینکه حرفی بزنم به طرف خونه رفتم

و اونم لبخند رضایتمندی زد و پشت سرم اومد
در خونه رو باز کرد و کنار ایستاد تا من برم داخل؛

منم بی حوصله رفتم داخل و همونجا نزدیک در ورودی ایستادم و گفتم:
_ خب؟ میشنوم حرفاتو آقای منت گذار

خندید و با سرخوشی گفت:
_ وقتی حرص میخوری خوشگل تر میشی.. ببینم نکنه داری دلبری میکنی جوجه؟

@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
یه تئوری قشنگ هست که میگه:

«اگه توو زندگی الانت یکیو دیدی و به دلت نشست، و فکر کردی یه چیزی توو وجودش هست که با بقیه فرق داره، جوری که انگار سال‌هاست که می‌شناسیش؛ درواقع توو زندگی قبلیت، اون آدم یکی از صمیمی‌ترین آدم‌های زندگیت بوده.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۸۵
          °--------------زندانبان مجهول---------------°

چشم غره ای بهش رفتم و با عصبانیت گفتم:
_ اگه میخوای این چرت و پرتارو بگی من برم
_ آهان یعنی قضیه خوشگل تر شدن تو چرت و پرته؟گل به خودی میزنی؟

_نخیر از به کار بردن جملاتی مثل دلبری کردن ودلبری واین کوفت وزهر مارها بدم میاد!
_خیلی خب ولی دلبری میکنی خودت خبر نداری!

دوباره عصبی وباچشم غره نگاهش کردم که خندید وبه حالت تسلیم گفت:
_فقط خواستم درجریان باشی!

هوف! این پسر چرا انقدر راحت حرص منو درمیاره خدایا؟؟؟ چطور به راحتی منو تا مرز ترکیدن و حرص خوردن پیش میبره؟

_ خیلی خب حالا خیلی هم حرص نخور پیر میشی پوستت چروک میشه میمونی رودستم!
_ امیرعلی حرفتو میزنی یا برم؟

سکوت کرد و با لبخند اما نگاهی نافذ و آروم زل زد توی چشمام!
نگاهش انقدر نافذ بود که نتونستم تحمل کنم و چشم ازش برداشتم و به زمین زل زدم

_ یه جمله دیگه میگم بعدش دیگه چیزی نمیگم قول!
_چی؟
_اولین کسی هستی که اینقدر قشنگ اسمم رو صدا میزنی!


@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۸۶
          °-----------زندانیان مجهول------------°

هول شدم و انگار یهویی گُر گرفتم! ته دلم یه چیزی فرو ریخت.. چیزی شبیه قلقلک توی قلبم حس کردم.. سرم رو پایین تر انداختم وگفتم:

_ پرت وپلا نگو بنظر خودم که کاملا عادی صدا زدم!
_ هوم.. شاید من اینجوری حس کردم.. بیخیالش!

_ خب؟ میخواستی حرف بزنی.. بفرمایید میشنوم حرفاتو؟
_ اول اینکه کجا داشتی میرفتی؟
_ سر قبرم

_ عه؟ تو کی مردی‌؟ یعنی الان روحی؟ حالا کدوم قطعه اس قبرت؟
_ همون قطعه ای که قبر تو هم هست

بلند بلند خندید و گفت:
_ببین.. وقتی میگم بچه ای حرص هم میخوری! خودت یه نگاه به جواب دادنت بنداز!

الحق که کوچولویی بچه جون، عین خود بچه ها جواب میدی!
بعد توقع داری بهت نگم کوچولو..

سعی کردم اون تپش قلبی که نمیدونم از سرچی الکی توی قلبم افتاده بود رو کنترل کنم و با لحن کوبنده ای جواب بدم..؟

_ آقای محترم من نیومدم اینجا وقتمو تلف کنم که شما بخندی و مسخره بازی دربیاریا! حرفتو زود بزن میخام برم

@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۸۷
          °-----------زندانیان مجهول------------------°

_ به آقای محترم گفتنت نگاه کنم یا به امیرعلی گفتنت؟
با حرص ناخن هام رو توی پوست دستم فرو کردم و گفتم:

_ ای بابا.. منو باش دارم وقتمو باکی هدر میدم! برو خدا روزیتو جای دیگه بده آقا، برو یجا دیگه دلقک بازی دربیار

اینو گفتم و خواستم به طرف در برم که سریع بازوم رو گرفت و اینبار جدی گفت:
_ خیلی خب صبرکن یه لحظه

با خشم بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
_ ولم کن! به من دست نزن خوشم نمیاد

دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا گرفت و گفت:
_ خیلی خب باشه عصبی نشو الان حرفمو میزنم چرا اینقدر زود گارد میگیری؟

_ پس زود باش سریع حرفاتو بگو میخوام برم!
_ باز گفت میخوام برم‌! تا جوابی واسه سوالم نداشته باشی نمیتونم حرف بزنم که!

_چی پرسیدی که جواب ندادم امیرعلی چی پرسیدی؟ هان؟
_باز اونجوری صدام زد!
_میخوای حرصمو دربیاری آره؟

_نه میخوام جواب سوالمو بدی!
_سوالت چــــــــــی بود؟
_اول اینکه آروم حرف بزن از تن صدای بلند خوشم نمیاد.

دوم پرسیدم تو خودتو زدی کوچه ی علی چم! پرسیدم کجا داشتی میرفتی؟
_ جایی ندارم که برم فقط دلم نخواست دیگه اینجا بمونم همین!



@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۸۸

          °-----------------زندانیان مجهول------------°

_ چرا خب؟ زده به سرت؟ واسه چی این تصمیم رو گرفتی؟ من نباید دلیل رفتنت رو بدونم؟ به نظرمن که کمترین حقمه علت رفتنت رو بدونم!

نیشخندی زدم و گفتم:
_ چون من بلد نیستم وهرگز دلم نمیخواد با یه قاچاقچی زندگی کنم!

_ خودت میشینی واسه خودت میبری و میبافی و خودتم تنت میکنی؟ کی گفته من قاچاق چی ام؟ هان‌؟ کی؟

_ خودت! مگه دیشب خودت نگفتی؟ مگه نگفتی قاچاق انسان میکنی؟
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و لبخندی زد..

_توهم باور کردی؟ مگه دیشب پشت در اتاقت نگفتم باهات شوخی کردم‌؟ چرا هرکی هرچی میگه رو باور میکنی؟ شوخی کردم دختر میفهمی؟ جنبه شوخی هم نداری؟

_شوخیشم قشنگ نیست! چرا اون حرفو زدی؟ چرا حرفی که از دهن من دراومد رو تایید کردی؟
_چون خیلی ساده ای و ببخشید احمق!

خواستم اذیتت کنم که دیگه در اتاق کسی فالگوش واینستی!
_من فالگوش واینستادم گفتم که اصلا فرصت ندادی چیزی بشنوم!

‌_من فرصت ندادم تو که قصدش رو داشتی! نداشتی؟ بعدشم اون حرفو زدی خواستم اذیتت کنم!
درمونده دستی به صورتم کشیدم
@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
بنظرتون واقعا امیر علی عاشق رهاست؟۰joy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
بچه ها این منظورم رمان نیستاjoy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۸۹
          °----------------زندانبان مجهول-------------°

_تو کی هستی؟ چرا این کار هارو بامن میکنی؟ چرا‌؟
_ بهار جان.. من قاچاقچی نیستم خیالت راحت!

بازهم با کلمه ی ‌"بهارجان" قلبم ریتم تند گرفت.. توی اون هیری ویری من چه مرگم شده بود خدامیدونه!
تپش کوفتی قلبمو پس زدم وگفتم:

_ پس چی هستی؟ چیکاره ای؟ هان‌؟ شغلت چیه؟ چرا شغلت رو ازمن مخفی میکنی؟
نگاهش رو ازم گرفت و گفت:

_ چون شغلم باید مخفی بمونه!
_یعنی چی؟ چرا مخفی بمونی؟
_ نمیتونم بگم!
دوباره با درموندگی پرسیدم:

_چرا؟؟ چرا لعنتی چرا؟
_ چون نمیتونم دیگه، شغلم سِریه.. نمیتونم بگم توهم یه ذره منو درک کن ازت خواهش میکنم!

_ یعنی چی؟ نمیتونم بفهممت امیرعلی من از این سری بودن ها میترسم!
_ یعنی همین دیگه اسرار نکن شاید یه روز بهت گفتم!

_اون روز کی میخواد برسه؟
_هروقت که من تشخیص بدم هروقت دست از این بچه بازی هات کشیدی..

هروقت که مطمئن شدم آدم مطمئنی جلوم ایستاده نه بچه ای که هر لحظه باکوچیک ترین حرف مسخره ای

تصمیم به فرار نمیگیره!
اما بهت اطمینان میدم اونی که فکر میکنی نیستم..

_ خب پس قاچاقچی اما نمیخوای بهم بگی!
چندلحظه با مکث نگاهم کرد و گفت:
_باز داری حرف خودتو میزنی‌‌؟

_دارم سوال هایی که توی ذهنم ایجاد شده رو می پرسم حق دارم بپرسم ندارم؟
_حتما باید کلمه ی قاچاق رو بچسبونی تنگ سوال هات آره؟


@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
خودم کراشیدم رو عکسه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۹۰
          °--------------زندانبان مجهول---------------°

_من اینجوری فکرمیکنم.. از همون روز اول که از دست اون آدما توی اون خونه نیمه ساخته فرار کردی این کلمه چسبید تنگ تموم ذهنیاتم!

_ازهمون اول؟ پس چرا قبول کردی با یه آدمی که درباره اش اونجوری فکرمیکنی زندگی کنی؟
_چون فکرمیکردم همش یه حدس وگمانه اما کم کم باورم شد واقعیه!

_پس نظرت عوض نمیشه نه؟
_تاوقتی نگی چی قاچاق میکنی نه!
کلافه چنگی به موهاش زد و باحرص گفت:
_ ببین همین رفتار هات باعث میشه نتونم بهت اعتماد کنم!

آره اصلا هرچی تو میگی من همونم‌! خوبه؟ من قاچاقچی ام اما نه قاچاقچی دختر و آدم و این چرت و پرتا اینجوری قانع میشی‌؟
_ خب؟ بهم بگو چی قاچاق میکنی؟

یه کم مکث کرد و بعد که انگار چیزی به ذهنش اومده باشه گفت:
_ لباس، از اونطرف میاریم برای فروشنده های ایران
_ لباس؟ مگه لباسو هم قاچاق میکنن؟

سرش رو به نشونه ی آره تکون داد و گفت:
_ اره دیگه، ببین مثلا اگه بخوایی از راه قانونی لباس وارد ایران کنی باید از گمرک رد کنی

و کلی خرجشه اما من و چندتا دوستام یه واسطه میشیم و لباس رو با قیمت خیلی کمتر از اونطرف آب میاریم اینور؛

اینطوری هم خودمون بیشتر سود میکنیم و هم فروشنده های ایران بیشتر سود میکنن، اوکی شد؟
_داری دروغ میگی!

_تواینجوری میخوای باشم منم شغلمو غیر مستقیم بهت توضیح دادم حالادیگه قانع شدی؟

@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۹۱
          °--------------زندانبان مجهول---------------°

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_ منو مسخره کردی؟ یعنی چی دوست داری اینجوری باشم ومنم اینجوری تعریف کردم؟

رک وپوست کنده میگی شغلت چیه یا همین الان راهمو بکشم وبرم؟
_عجب گیری افتادما! بابا دارم میگم بوتیک دارم بوتیک لباس فروشی!! باور نمیکنی بیا ببرمت خودت ببینی دیگه!

_کارها ورفتارهای مشکوک تو کجاش به بوتیک د‌اشتن میخوره؟ الان گفتی چاقاق میکنیم بعد حرفتو عوض کردی؟ واقعا فکرمیکنی با گلابی طرفی؟

کلافه چنگی به موهاش زد وزیرلب گفت:
_خدایا منو گاووو کن.. دوست عزیز تو دوست داری چاقاق باشه از راه دیگه اش یا به عبارتی اسم دیگه اش رو بهت گفتم!

آره آره آره بعضی از لباس هارو غیرقانونی وارد میکنیم که همون قاچاق تو میشه تمومه؟
_خب مگه مجبورید اینطوری غیرقانونی کار کنید؟ عین آدم از گمرک بیارید که ریسکش هم انقدر بالا نباشه وا!

نیشخندی زد و با تمسخر گفت:
_ واقعا؟ چطور تاحالا به ذهنم نرسیده بود؟ باید حتما با شریکم صحبت کنم و این پیشنهاد عالی رو به اونم بگم شاید به دردمون بخوره..

خب دخترجون! من دارم چی میگم بهت پس؟ دارم میگم که بخاطر سود بیشتر اینکار رو میکنیم که گمرکی بهش نخوره!
با حرص دهنم رو کج کردم و چیزی نگفتم..

اونم از حرکتم خنده اش گرفت و گفت:
_ الحق که سرتاپات بچه اس، یعنی ذره ای حس بزرگ بودن رو به آدم القا نمیکنی


@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
یه جایی از زندگی میرسه که دیگه نه توضیح میدی، نه خواهش میکنی، نه دنبال قانع کردن کسی میدوی.
خسته میشی از اینکه هر بار خودتو ثابت کنی و آخرش باز هم اشتباه فهمیده بشی.
دیگه برای موندن کسی نمیجنگی و برای رفتن کسی هم راهو نمیبندی.
نه دلخوری‌هاتو میگی، نه انتظار داری کسی بفهمتشون.
آروم‌ آروم یاد میگیری بعضی چیزا ارزش جنگیدن ندارن.
یاد میگیری هر آدمی همونجوری که میخواد تو رو ببینه، میبینه.
از یه جایی به بعد سکوت میکنی، نه از روی ضعف؛ از روی خستگی.
خستگی از تکرار، از انتظار، از دل بستن به آدم‌های اشتباه.
دیگه نه گله‌ای میمونه، نه توضیحی، نه حرفی برای گفتن.
فقط نگاه میکنی و میذاری هر چیزی مسیر خودش رو بره.
چون بعضی پایان‌ها رو نباید رقم زد؛ باید فقط پذیرفت.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
#پارت۱۹۲
          °------------زندانبان مجهول-----------------°

_ انقدر به من نگو بچه حس بدی بهم دست میده!
_ هستی دیگه، وقتی هستی توقع داری مامان بزرگ بهت بگم؟
_ باشه بابا تو خوبی

_ معلومه که هستم
_بابا بزرگ!
_چی؟
_هیچی ولش کن
_ولی شنیدم چی گفتی!

اومدم حرفی بزنم که پرید توی حرفِ نگفته ام و گفت:
_ بابابزرگ بودن منو ولش کن.. حالا که فهمیدی من قاچاقچی دختر نیستم و قرار هم نیست بلایی سرت بیارم،

عین یه دختر خوب برو تو و یه غذای خوشمزه درست کن تا من برم به کارم برسم ازصبح گرفتار توشدم والا!
_مگه من خواستم گرفتارمن باشی‌؟

تو چشمام زل زد و چیزی نگفت! نگاهش یجوری بود، یجورِ خاص، یجور که انگار سعی داره چیزی بهم بگه اما من خنگ نمی تونستم متوجه همچین نگاه هایی بشم!

_خیلی خب تو برو به کارت برس ممنون که حواست بهم بود. منم میرم.
ابرویی بالا انداخت و نوچ صداداری گفت..
_نمیشه.. برو تو خونه تا خیالم راحت بشه بعد میرم..

با تردید به در خونه نگاه کردم؛ کجا میخواستم برم؟ اصلا کجا رو داشتم که برم؟ هیچ جا!
حالا که فهمیدم شغلش خطرناک نیست و فقط چهارتا لباس رو اینطرف اونطرف میکنه

چه دلیلی داره که بخوام برم؟ چرا نمونم؟ چرا بهش اعتماد نکنم؟ مطمئنا سگش شرف داشت به صدتای اونایی که بهشون اعتماد داشتم واز تک تکشون ضربه خوردم!


@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
🌱زندانبان مجهول🌱
🌱زندانبان مجهول🌱
3Kدنبال کننده
نویسنده نیستیم crystal_ball
بمونین برامون تا خانوادمون بیشترشهcrystal_ball
لینک کانالcrystal_ball
@zxcvbnmasdfghjklqrgjkk
لینک کانال زاپاس زندانبان مجهولcherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherriescherries
@zxcvbnmasdfghhv
ناشناسمون
https://harfeto.timefriend.net/17721780663895
مشاهده کانال پیام‌رسان