۱ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت_پنجاه ونه
http://rubika.ir/yekjoreeketab
بذار به داداشت بگم بره، از اهالی یه مرغ بخره کباب کنیم بخوریم جون بیاد تو تنمون.
همین که مامان پاشو از در گذاشت بیرون، طوبی با بغض گفت مامان توروخدا خدا به حرفشون گوش نده من دوست ندارم اینجا بمونم اینا ما رو اذیت میکنن، توروخدا برگردیم بریم خونه ی خودمون من اینجا راحت نیستم.
همون لحظه مهریجان هم به حرف اومد و گفت آره مامان تورو خدا بریم من اصلا اینجا رو دوست ندارم
دوتاشونو توی آغوش گرفتم و گفتم نترسید بچه ها مگر اینکه من مرده باشم و بذارم اینا خونمون رو ازمون بگیرن اصلا نگران نباشید فقط گوش بدید ببینید چی میگم امشب توی گرگ و میش هوا وقتی که آفتاب تازه میخواد طلوع کنه باید از این خونه بریم اگه اینجا بمونیم مجبوریم به حرفشون گوش بدیم اما اگر بریم خونه ی خودمون هیچکس نمیتونه مجبورمون کنه.
طوبی با ذوق گفت آره مامان بریم خونه خودمون هرکاری بگی من انجام میدم
آروم گفتم کاری نیست، فقط هروقت بیدارتون کردم بدون سرو صدا بیدار میشین و دنبالم راه میفتین.
بچه ها مسیر طولانیه و ممکنه اذیت بشین اما چاره ی دیگه ای نداریم فقط به این فکر کنید که اگر دایی و بقیه متوجه فرارمون بشن دیگه هیچوقت نمیتونیم برگردیم خونمون.
دخترها باشه ای گفتن و با ترس و هیجان گوشه ای کز کردن.
اونشب مامان برامون کباب درست کرد و من هم برای اینکه بهم شک نکنه بیرون رفتم و توی آماده کردن غذا کمکش کردم مشخص بود که حرفامو باور کرده و به خیال خودش من راضی شدم خونه رو بفروشم و پولشو بهشون بدم.استرس و هیجان تمام وجودم و گرفته بود و بدنم به لرزه افتاده بود فقط خدا باید بهم کمک میکرد تا خودمو به خونه برسونم اونجا پروین و شوهرش بودن و قطعا کمکم میکردن.
اونشب مجبور بودم بیدار بمونم و حواسم به طلوع خورشید باشه.
دخترها خوابیده بودن و میدونستم بیدار کردنشون کار سختیه، همین که هوا گرگ و میش شد سریع طوبی و مهریجان رو بیدار کردم انقد خوابشون میومد که نمیتونستن روی پا بایستن اما چاره ای نبود
آفرین رو بغل کردم و وسایل رو هم به دست دخترها دادم...میدونستم راه سختی در پیش دارم و با وجود دخترها مسیرمون طولانی تر میشد اما چاره ی دیگه ای نبود من بخاطر آسایش و آینده ی بچه هام هرکاری انجام میدادم.
آروم در اتاق رو باز کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست بیرون رفتم.
دخترها هم آروم پشت سرم توی حیاط اومدن و در رو بستن، ضربان قلبم بالا رفته بود و هر لحظه منتظر بودم در اتاق باز بشه و مامان و سالار مچمون رو بگیرن.سخت ترین مرحله باز کردن در حیاط بود، آفرین رو توی بغل طوبی گذاشتم و خیلی آروم جوری که اصلا صدایی تولید نشه در حیاط رو باز کردم اول دخترها رو بیرون فرستادم و بعد هم خودم بعداز چفت کردن در
حیاط پشت سرشون راه افتادم سریع آفرین رو از بغل طوبی گرفتم و گفتم بچه ها تا جایی که میتونید سریع بیاید که قبل از اینکه هوا کامل روشن بشه از اینجا دور بشیم.
خیلی شرایط بدی بود هر لحظه حس میکردم الاناست که سالار پشت سرمون ظاهر بشه و تمام نقشه هامو خراب کنه اگر گیر میفتادم چاره ای بجز تن دادن به خواستشون نداشتم.
دخترها نفس نفس میزدن، اما خم به ابرو نمیاوردن و پا به پای من حرکت میکردن.
خورشید از کوه بیرون اومده بود و هوا کاملا روشن شده بود که به روستای قباد رسیدیم، اول به سرم زد سراغ قباد برم و ازش درخواست کمک کنم اما با فکر کردن به زیور و خدیجه پشیمون شدم و دوباره راه افتادیم.
آفرین سنگین بود و دستهام بی حس شده بود یک لحظه حس کردم جونی توی دست هام نمونده روی تخته سنگی نشستم و آفرین رو هم روی زمین گذاشتم از خستگی نفسم بالا نمیومد، طوبی و مهریجان هم حال و روزی بهتر از من نداشتن و کنارم روی زمین نشستن انقد با هول از خونه بیرون زده بودیم که حتی لقمه نونی برای خوردن برنداشته بودیم.
آفرین گرسنه بود و مدام بهانه میگرفت بعد از کمی استراحت دوباره بلند شدیم و حرکت کردیم با تمام استرس ها و ترس ها ظهر بود که به ده خودمون رسیدیم.از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم باورم نمیشد از دستشون فرار کردم حالا دیگه توی خونه ی خودم بودم و نمیتونستن منو به کاری مجبور کنن.با تمام این اتفاقات از اینکه سراغ خانوادم رفته بودم خوشحال بودم اگر هنوز پیداشون نکرده بودم تا قیامت توی حسرت دیدنشون میموندم، اما حالا خیالم راحت بود که نه تنها ارزش دلتنگی ندارن بلکه باید برای همیشه ازشون دور باشم.
پروین وقتی متوجه اومدنمون شد با سینی پر از غذایی به استقبالمون اومد و دوباره منو شرمنده ی خودش کرد...
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت_پنجاه ونه
http://rubika.ir/yekjoreeketab
بذار به داداشت بگم بره، از اهالی یه مرغ بخره کباب کنیم بخوریم جون بیاد تو تنمون.
همین که مامان پاشو از در گذاشت بیرون، طوبی با بغض گفت مامان توروخدا خدا به حرفشون گوش نده من دوست ندارم اینجا بمونم اینا ما رو اذیت میکنن، توروخدا برگردیم بریم خونه ی خودمون من اینجا راحت نیستم.
همون لحظه مهریجان هم به حرف اومد و گفت آره مامان تورو خدا بریم من اصلا اینجا رو دوست ندارم
دوتاشونو توی آغوش گرفتم و گفتم نترسید بچه ها مگر اینکه من مرده باشم و بذارم اینا خونمون رو ازمون بگیرن اصلا نگران نباشید فقط گوش بدید ببینید چی میگم امشب توی گرگ و میش هوا وقتی که آفتاب تازه میخواد طلوع کنه باید از این خونه بریم اگه اینجا بمونیم مجبوریم به حرفشون گوش بدیم اما اگر بریم خونه ی خودمون هیچکس نمیتونه مجبورمون کنه.
طوبی با ذوق گفت آره مامان بریم خونه خودمون هرکاری بگی من انجام میدم
آروم گفتم کاری نیست، فقط هروقت بیدارتون کردم بدون سرو صدا بیدار میشین و دنبالم راه میفتین.
بچه ها مسیر طولانیه و ممکنه اذیت بشین اما چاره ی دیگه ای نداریم فقط به این فکر کنید که اگر دایی و بقیه متوجه فرارمون بشن دیگه هیچوقت نمیتونیم برگردیم خونمون.
دخترها باشه ای گفتن و با ترس و هیجان گوشه ای کز کردن.
اونشب مامان برامون کباب درست کرد و من هم برای اینکه بهم شک نکنه بیرون رفتم و توی آماده کردن غذا کمکش کردم مشخص بود که حرفامو باور کرده و به خیال خودش من راضی شدم خونه رو بفروشم و پولشو بهشون بدم.استرس و هیجان تمام وجودم و گرفته بود و بدنم به لرزه افتاده بود فقط خدا باید بهم کمک میکرد تا خودمو به خونه برسونم اونجا پروین و شوهرش بودن و قطعا کمکم میکردن.
اونشب مجبور بودم بیدار بمونم و حواسم به طلوع خورشید باشه.
دخترها خوابیده بودن و میدونستم بیدار کردنشون کار سختیه، همین که هوا گرگ و میش شد سریع طوبی و مهریجان رو بیدار کردم انقد خوابشون میومد که نمیتونستن روی پا بایستن اما چاره ای نبود
آفرین رو بغل کردم و وسایل رو هم به دست دخترها دادم...میدونستم راه سختی در پیش دارم و با وجود دخترها مسیرمون طولانی تر میشد اما چاره ی دیگه ای نبود من بخاطر آسایش و آینده ی بچه هام هرکاری انجام میدادم.
آروم در اتاق رو باز کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست بیرون رفتم.
دخترها هم آروم پشت سرم توی حیاط اومدن و در رو بستن، ضربان قلبم بالا رفته بود و هر لحظه منتظر بودم در اتاق باز بشه و مامان و سالار مچمون رو بگیرن.سخت ترین مرحله باز کردن در حیاط بود، آفرین رو توی بغل طوبی گذاشتم و خیلی آروم جوری که اصلا صدایی تولید نشه در حیاط رو باز کردم اول دخترها رو بیرون فرستادم و بعد هم خودم بعداز چفت کردن در
حیاط پشت سرشون راه افتادم سریع آفرین رو از بغل طوبی گرفتم و گفتم بچه ها تا جایی که میتونید سریع بیاید که قبل از اینکه هوا کامل روشن بشه از اینجا دور بشیم.
خیلی شرایط بدی بود هر لحظه حس میکردم الاناست که سالار پشت سرمون ظاهر بشه و تمام نقشه هامو خراب کنه اگر گیر میفتادم چاره ای بجز تن دادن به خواستشون نداشتم.
دخترها نفس نفس میزدن، اما خم به ابرو نمیاوردن و پا به پای من حرکت میکردن.
خورشید از کوه بیرون اومده بود و هوا کاملا روشن شده بود که به روستای قباد رسیدیم، اول به سرم زد سراغ قباد برم و ازش درخواست کمک کنم اما با فکر کردن به زیور و خدیجه پشیمون شدم و دوباره راه افتادیم.
آفرین سنگین بود و دستهام بی حس شده بود یک لحظه حس کردم جونی توی دست هام نمونده روی تخته سنگی نشستم و آفرین رو هم روی زمین گذاشتم از خستگی نفسم بالا نمیومد، طوبی و مهریجان هم حال و روزی بهتر از من نداشتن و کنارم روی زمین نشستن انقد با هول از خونه بیرون زده بودیم که حتی لقمه نونی برای خوردن برنداشته بودیم.
آفرین گرسنه بود و مدام بهانه میگرفت بعد از کمی استراحت دوباره بلند شدیم و حرکت کردیم با تمام استرس ها و ترس ها ظهر بود که به ده خودمون رسیدیم.از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم باورم نمیشد از دستشون فرار کردم حالا دیگه توی خونه ی خودم بودم و نمیتونستن منو به کاری مجبور کنن.با تمام این اتفاقات از اینکه سراغ خانوادم رفته بودم خوشحال بودم اگر هنوز پیداشون نکرده بودم تا قیامت توی حسرت دیدنشون میموندم، اما حالا خیالم راحت بود که نه تنها ارزش دلتنگی ندارن بلکه باید برای همیشه ازشون دور باشم.
پروین وقتی متوجه اومدنمون شد با سینی پر از غذایی به استقبالمون اومد و دوباره منو شرمنده ی خودش کرد...
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت_شصت
http://rubika.ir/yekjoreeketab
وقتی قضیه رو براش تعریف کردم اول متعجب شد، اما بعد تشویقم کرد و گفت بهترین کار رو کردی، اگر اونجا میموندی قطعی زندگیت خراب میشد الآنم اصلا نگران نباش ما حواسمون بهتون هست و نمیذاریم دیگه اذیتت کنن، خیلی خوشحالم که گول نخوردی و خونه رو بهشون ندادی این خونه اینده ی دختراته اگه اینجارو بفروشی باید تا قیامت بری زیر دست مامان و داداشت تازه الآنم خوبه امان از روزی که برادرت زن بگیره و زنش سر ناسازگاری داشته باشه.
میدونستم که تمام حرف های پروین درسته و باید هرجور که شده باهاشون مقابله کنم.
اونشب انقد خسته بودیم که نمیدونم چطور خوابیدیم.تمام شب رو خواب میدیدم که در حال فرار از خونه ی مادرم هستم و سالار سر کوچه بهمون میرسه و با کتک ما رو برمیگردونه خونه.
روز بعد آفتاب تقریبا وسط حیاط بود که از خواب بیدار شدیم.
توی خونه چیزی برای خوردن نداشتیم و بلند شدم تا برای خرید مواد غذایی بیرون برم.به خیال خودم دیگه از دست سالار و مامانم راحت شده بودم و کاری از دستشون برنمیومد دمپاییامو پوشیدم و میخواستم از خونه بیرون برم که کسی با مشت به در کوبید وسط حیاط خشکم زد این کی بود که به این شدت به در میکوبید؟نکنه سالار باشه خدایا خودت بهم رحم کن.
با پاهایی که انگار وزنه ی صد کیلویی بهش وصل شده بود به سمت در رفتم و همونجا ایستادم در محکم کوبیده میشد و من نمیتونستم بازش کنم دخترها توی حیاط اومده بودن و با ترس به همدیگه نگاه میکردن، آخرش که چی؟برای همیشه که نمیتونم خودمو قایم کنم، بالاخره باید جلوش بایستم و اجازه ندم برای زندگیم تصمیم بگیرن.با دست هایی لرزان در حیاط و باز کردم و با دیدن سالار رنگ از صورتم پرید.
سالار با قیافه ای برزخ داخل اومد و غرید از دست من فرار میکنی ها؟فکر نمیکردی بیام سراغت دیگه؟تقصیر خودمه همون روز اول که فهمیدم تنها و بدون شوهر توی این خونه زندگی میکنی باید گیساتو میگرفتم و میبردمت خونه تو که مهم نیستی ازت نظر بخوام.
انصافا ترسیده بودم اما صدامو صاف کردم و گفتم تو چکاره ی منی ها؟فکر میکنی چون خودم تنهام دیگه کس و کاری ندارم؟من شوهر دارم سالار شوهرمم همیشه میاد و بهمون سر میزنه بخوای پررو بازی دربیاری میگم بیاد دمتو بچینه ها...
سالار باصدای بلند عصبی خندید و گفت شوهر داری آره؟پس کجاست این شوهرت که نذاره خودت تنها توی این ده زندگی کنی و بری سر زمین های مردم کار کنی؟ببین ماه بیگم من اعصاب ندارم همین فردا میای بریم ده وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
این چرا نمیخواست حرفامو گوش کنه نه اینجوری فایده نداره انگار این آدم ها زبون آدمیزاد حالیشون نمیشه باید فکر دیگه ای بکنم.
سالار نزدیکم شد و توی گوشم گفت همین امروز وسایلتو جمع میکنی بیگم، وگرنه به خاک آقام با زور و کتک میبرمت.
سالار توی خونه رفت و من با بدبختی توی حیاط نشستم.پول این خونه بدجوری چشم مامانم و سالار رو کور کرده بود جوری که حاضر بودن هر بلایی سر من بیارن...
کمی که توی حیاط نشستم داخل خونه رفتم و به سالار گفتم حواست به بچه ها باشه برم یه چیزی برای نهار و شام بخورم هیچی توی خونه نداریم.
با اخم گفت لازم نکرده خودم میرم.
زود گفتم نه باهاش حساب کتاب دارم اگه قراره فردا بریم باید خودم برم و حسابمو باهاش صاف کنم.
سالار با شنیدن این حرف راضی شد و سر جاش نشست.
سریع چادرمو روی سرم مرتب کردم و از خونه بیرون رفتم دل توی دلم نبود تا پروین رو ببینم و نقشمو باهاش درمیون بذارم، پروین وقتی قضیه رو فهمید، خیلی ناراحت شد و قول داد هرکاری که از دستشون برمیاد رو برام انجام بده وقتی حرفام تموم شد ازش خداحافظی کردم و رفتم تا وسایل خونه رو بخرم.نمیدونستم روز بعد هم توی این ده هستم یا نه اما قطعا اگر از این اینجا میرفتم دیگه باید قید زندگی با آرامش رو میزدم.
وقتی رسیدم سالار دراز کشیده بود و به خواب رفته بود برادرم بود، اما هیچ حسی بهش نداشتم به چشمم آدم غریبه ای بود که میخواست از بی کسی یک زن بی پناه سواستفاده کنه...سریع غذای راحتی درست کردم و همه سر سفره نشستیم.دخترها از ترس سالار جرئت حرف زدن نداشتن و توی سکوت غذاشونو میخوردن، طوبی غم از چشم هاش میبارید و من میدونستم دوست نداره از اینجا بریم و زیر دست بقیه زندگی کنیم.
بعد از نهار با اصرار سالار بلند شدم و شروع کردم به جمع کردن وسایل.باورم نمیشد قراره از این خونه برم خدایا خودت بهم کمک کن تو که میدونی من کسی رو ندارم، اگر قرار باشه برم و با اینا زندگی کنم بچه هام دیگه رنگ آرامش رو نمیبینن..
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت_شصت
http://rubika.ir/yekjoreeketab
وقتی قضیه رو براش تعریف کردم اول متعجب شد، اما بعد تشویقم کرد و گفت بهترین کار رو کردی، اگر اونجا میموندی قطعی زندگیت خراب میشد الآنم اصلا نگران نباش ما حواسمون بهتون هست و نمیذاریم دیگه اذیتت کنن، خیلی خوشحالم که گول نخوردی و خونه رو بهشون ندادی این خونه اینده ی دختراته اگه اینجارو بفروشی باید تا قیامت بری زیر دست مامان و داداشت تازه الآنم خوبه امان از روزی که برادرت زن بگیره و زنش سر ناسازگاری داشته باشه.
میدونستم که تمام حرف های پروین درسته و باید هرجور که شده باهاشون مقابله کنم.
اونشب انقد خسته بودیم که نمیدونم چطور خوابیدیم.تمام شب رو خواب میدیدم که در حال فرار از خونه ی مادرم هستم و سالار سر کوچه بهمون میرسه و با کتک ما رو برمیگردونه خونه.
روز بعد آفتاب تقریبا وسط حیاط بود که از خواب بیدار شدیم.
توی خونه چیزی برای خوردن نداشتیم و بلند شدم تا برای خرید مواد غذایی بیرون برم.به خیال خودم دیگه از دست سالار و مامانم راحت شده بودم و کاری از دستشون برنمیومد دمپاییامو پوشیدم و میخواستم از خونه بیرون برم که کسی با مشت به در کوبید وسط حیاط خشکم زد این کی بود که به این شدت به در میکوبید؟نکنه سالار باشه خدایا خودت بهم رحم کن.
با پاهایی که انگار وزنه ی صد کیلویی بهش وصل شده بود به سمت در رفتم و همونجا ایستادم در محکم کوبیده میشد و من نمیتونستم بازش کنم دخترها توی حیاط اومده بودن و با ترس به همدیگه نگاه میکردن، آخرش که چی؟برای همیشه که نمیتونم خودمو قایم کنم، بالاخره باید جلوش بایستم و اجازه ندم برای زندگیم تصمیم بگیرن.با دست هایی لرزان در حیاط و باز کردم و با دیدن سالار رنگ از صورتم پرید.
سالار با قیافه ای برزخ داخل اومد و غرید از دست من فرار میکنی ها؟فکر نمیکردی بیام سراغت دیگه؟تقصیر خودمه همون روز اول که فهمیدم تنها و بدون شوهر توی این خونه زندگی میکنی باید گیساتو میگرفتم و میبردمت خونه تو که مهم نیستی ازت نظر بخوام.
انصافا ترسیده بودم اما صدامو صاف کردم و گفتم تو چکاره ی منی ها؟فکر میکنی چون خودم تنهام دیگه کس و کاری ندارم؟من شوهر دارم سالار شوهرمم همیشه میاد و بهمون سر میزنه بخوای پررو بازی دربیاری میگم بیاد دمتو بچینه ها...
سالار باصدای بلند عصبی خندید و گفت شوهر داری آره؟پس کجاست این شوهرت که نذاره خودت تنها توی این ده زندگی کنی و بری سر زمین های مردم کار کنی؟ببین ماه بیگم من اعصاب ندارم همین فردا میای بریم ده وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
این چرا نمیخواست حرفامو گوش کنه نه اینجوری فایده نداره انگار این آدم ها زبون آدمیزاد حالیشون نمیشه باید فکر دیگه ای بکنم.
سالار نزدیکم شد و توی گوشم گفت همین امروز وسایلتو جمع میکنی بیگم، وگرنه به خاک آقام با زور و کتک میبرمت.
سالار توی خونه رفت و من با بدبختی توی حیاط نشستم.پول این خونه بدجوری چشم مامانم و سالار رو کور کرده بود جوری که حاضر بودن هر بلایی سر من بیارن...
کمی که توی حیاط نشستم داخل خونه رفتم و به سالار گفتم حواست به بچه ها باشه برم یه چیزی برای نهار و شام بخورم هیچی توی خونه نداریم.
با اخم گفت لازم نکرده خودم میرم.
زود گفتم نه باهاش حساب کتاب دارم اگه قراره فردا بریم باید خودم برم و حسابمو باهاش صاف کنم.
سالار با شنیدن این حرف راضی شد و سر جاش نشست.
سریع چادرمو روی سرم مرتب کردم و از خونه بیرون رفتم دل توی دلم نبود تا پروین رو ببینم و نقشمو باهاش درمیون بذارم، پروین وقتی قضیه رو فهمید، خیلی ناراحت شد و قول داد هرکاری که از دستشون برمیاد رو برام انجام بده وقتی حرفام تموم شد ازش خداحافظی کردم و رفتم تا وسایل خونه رو بخرم.نمیدونستم روز بعد هم توی این ده هستم یا نه اما قطعا اگر از این اینجا میرفتم دیگه باید قید زندگی با آرامش رو میزدم.
وقتی رسیدم سالار دراز کشیده بود و به خواب رفته بود برادرم بود، اما هیچ حسی بهش نداشتم به چشمم آدم غریبه ای بود که میخواست از بی کسی یک زن بی پناه سواستفاده کنه...سریع غذای راحتی درست کردم و همه سر سفره نشستیم.دخترها از ترس سالار جرئت حرف زدن نداشتن و توی سکوت غذاشونو میخوردن، طوبی غم از چشم هاش میبارید و من میدونستم دوست نداره از اینجا بریم و زیر دست بقیه زندگی کنیم.
بعد از نهار با اصرار سالار بلند شدم و شروع کردم به جمع کردن وسایل.باورم نمیشد قراره از این خونه برم خدایا خودت بهم کمک کن تو که میدونی من کسی رو ندارم، اگر قرار باشه برم و با اینا زندگی کنم بچه هام دیگه رنگ آرامش رو نمیبینن..
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
گرانترین نسخه
http://rubika.ir/yekjoreeketab
میگویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس میبیند. وی پیش راهب رفته و راهب نیز پس از معاینه به او پیشنهاد کرد كه مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز رنگ آمیزی کنند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میكند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم میآید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسكین مییابد.
http://rubika.ir/yekjoreeketab
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت مینماید راهب نیز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود كه باید لباسش را عوض كرده و خرقهای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او میپرسد آیا چشم دردش تسكین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و میگوید: " بله. اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته!"
مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید: "بالعكس این ارزانترین نسخهای بوده كه تاكنون تجویز كردهام. برای مداوای چشم دردتان، تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود!
بقول سهراب سپهری:
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
http://rubika.ir/yekjoreeketab
میگویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس میبیند. وی پیش راهب رفته و راهب نیز پس از معاینه به او پیشنهاد کرد كه مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز رنگ آمیزی کنند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میكند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم میآید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسكین مییابد.
http://rubika.ir/yekjoreeketab
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت مینماید راهب نیز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود كه باید لباسش را عوض كرده و خرقهای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او میپرسد آیا چشم دردش تسكین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و میگوید: " بله. اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته!"
مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید: "بالعكس این ارزانترین نسخهای بوده كه تاكنون تجویز كردهام. برای مداوای چشم دردتان، تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود!
بقول سهراب سپهری:
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
زن كه باشى نميتوانی موقع غمت به خيابان بروی!
سيگاری آتش بزنی!
و دود شدن غمهايت را ببينی!
زن كه باشى
غمت را پنهان ميكنی
پشت نقاب آرايشت!
و با رژ لبی قرمز!
خنده را برای لبهايت اجباری ميكنی!
آنوقت همه فكر ميكنند
نه دردی هست
نه غمی ..
و تنها نگرانيت
پاك شدنِ رژ لبت است!!
زن كه باشى
مردانه بايد غم بخوری.!
✍سيمين_بهبهانى
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
سيگاری آتش بزنی!
و دود شدن غمهايت را ببينی!
زن كه باشى
غمت را پنهان ميكنی
پشت نقاب آرايشت!
و با رژ لبی قرمز!
خنده را برای لبهايت اجباری ميكنی!
آنوقت همه فكر ميكنند
نه دردی هست
نه غمی ..
و تنها نگرانيت
پاك شدنِ رژ لبت است!!
زن كه باشى
مردانه بايد غم بخوری.!
✍سيمين_بهبهانى
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
خیابان امام و امامزاده شیرخدا
کرمان
سلام به همه کرمونی های عزیز و دوست داشتنی
《ایران رو بگردیم》
point_downpoint_downpoint_down
جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال
coffee️یک جرعه کتابbooks بپیوندید point_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
کرمان
سلام به همه کرمونی های عزیز و دوست داشتنی
《ایران رو بگردیم》
point_downpoint_downpoint_down
جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال
coffee️یک جرعه کتابbooks بپیوندید point_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت_شصت ویک
http://rubika.ir/yekjoreeketab
من چطور سال های زیادی رو با مادرم سر کنم همون چندروزی که پیششون مونده بودم برای هفت پشتم بس بود.
اونجا فقط باید کلفتی میکردم و هر تحقیر و توهینی رو به جون بخرم.هوا تاریک شده بود و دیگه کاملا ناامید شده بودم انگار راهی بجز رفتن برام نمونده بود سر سفره ی شام نشسته بودیم و من با غصه و ماتم لقمه ای توی دهنم گذاشتم که در خونه به صدا دراومد انقد هیجان زده شده بودم که غذا توی گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن طوبی سریع لیوان آب رو دستم داد و لاجرعه سر کشیدم.
سالار نگاه موشکافانه ای بهم کرد و گفت کیه این وقت شب ها؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم پروینه دیگه من که بجز اون کسی رو ندارم.
تا خواستم بلند شدم و برای باز کردن در توی حیاط برم سالار بلند شد و گفت خودم میرم بشین سر جات.
دست و پام به لرزه در اومده بود، ای کاش همون کسی پشت در باشه که منتظرش بودم.
سالار دمپاییاشو پوشید و لخ لخ کنان به سمت در رفت من هم دستمو به چهارچوب در تکیه داده بودم و با تمام وجود به در حیاط چشم دوخته بودم سالار آروم در رو باز کرد و من با دیدن قامت قباد نفس راحتی کشیدم، خدایا شکرت، دیگه داشتم از اومدنش ناامید میشدم.خدا سایه ی پروین رو از سرم کم نکنه اگر اون نبود هیچ جوری نمیتونستم این اتفاقات رو به گوش قباد برسونم.
سالار که تاحالا قباد رو ندیده بود و نمیشناخت با خشم به عقب برگشت و گفت که پروینه آره؟
قباد داخل حیاط اومد و بعد از سلام کردن گفت این کیه تو خونه ی من بیگم؟سالار دستشو توی هوا برد و گفت خودت کی هستی ؟
زود وسط پریدم و گفتم سالاره داداشم.
قباد اخمی کرد و گفت این اینجا چکار میکنه؟مگه من نگفته بودم حق نداری با خانوادت رفت و آمد داشته باشی؟
تو دلم گفتم آره والا من اگه هزار بار هم بگم از دیدن خانوادم پشیمونم باز هم کمه.
سالار شونه هاشو بالا انداخت و گفت به تو چه مربوطه که بیاد پیش خانوادش یا نه؟
قباد که فهمیده بود سالار لاته با عصبانیت یقه ی سالار رو گرفت و گفت تو بیخود کردی اومدی تو خونه ی من که حالام واسم زبون درازی کنی؟
سالار سعی میکرد دست قباد رو از دور گردنش کنار بزنه، اما فایده ای نداشت، قباد زورش بیشتر از این حرفا بود.
توی چشم به هم زدنی دعوا بالا گرفت و تا اومدم بجنبم، قباد و سالار وسط حیاط دست به یقه شده بودن.هرچه سرو صدا کردم و التماس کردم فایده ای نداشت و از هم جدا نمیشدن انقد سرو صدا کردم تا بلاخره پروین و شوهرش سر رسیدن و هرجوری که بود از هم جداشون کردن.
تمام سرو صورت سالار خونی شده بود و ترس رو میشد توی نگاهش خوند.
قباد دوباره بلند شد و گفت ببین جغله ی لات، اگر یک بار دیگه این دورو بر ببینمت به خداوندی خدا همینجا هرچی دیدیازچشم خودت دیدی بیگم زود باش اگه وسیله ای داره بده دستش همین الان باید جمع کنه بره.
با التماس گفتم الان که شب بذار فردا صبح زود میره.
قباد غرید گفتم همین الان باید از اینجا بره.
سالار که هوا رو پس دیده بود سریع کفشاشو پوشید و همون وقت شب از خونه بیرون رفت.
قباد لطف بزرگی در حقم کرده بود
بعد از رفتن پروین و شوهرش قباد داخل خونه اومد و با اخم گفت چرا پای اینارو به اینجا باز کردی ها؟
من یه چیزی میدونستم که نمیذاشتم بیان و برن.اصلا من این خونه رو بخاطر دخترها به اسمت زدم یعنی اگر من امشب نمیومدم میخواستی دو دستی تقدیم خانوادت کنی؟ببین ماه بیگم حواست رو خوب جمع کن، سرت رو بنداز پایین و زندگیتو بکن اگر یکبار دیگه ازت خطا ببینم دخترا رو میبرم پیش خودم و خونه رو هم ازت پس میگیرم تورو هم میفرستم بری ور دل خانوادت فهمیدی؟
زود باشه ای گفتم و توی مطبخ رفتم.قباد راست میگفت اگر امشب اینجا نمیومد من این خونه رو بهشون میدادم و خودمو بچه هام رو تا آخر عمر آواره میکردم.همونشب تصمیم گرفتم دیگه ساده نباشم و عاقلانه رفتار کنم.اونشب قباد همونجا موند و توی یکی از اتاق ها براش رختخواب پهن کردم، خودم هم کنار دخترها رفتم و با خیال راحت به خواب رفتم.
روزها از پی هم در گذر بودن از اون شبی که قباد با سالار گلاویز شده بود دیگه هیچ خبری از خانوادم نداشتم و خدارو شکر میکردم که از دستشون راحت شدم با رفتن زمستون و گرم شدن هوا دوباره کارمون شروع شد و برگشتیم سر زمین.
دیگه دخترها بزرگ شده بودن و خیالم از بابتشون راحت بود.عصرها که کارم تموم میشد و خسته و کوفته برمیگشتم خونه دخترها جوری به استقبالم میومدن که اشک توی چشم هام جمع میشد.
یکی برام چای میآورد و یکی دیگه دست و پامو ماساژ میداد برام لباس تمیز میاردن و لباس های کارم رو میشستن
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت_شصت ویک
http://rubika.ir/yekjoreeketab
من چطور سال های زیادی رو با مادرم سر کنم همون چندروزی که پیششون مونده بودم برای هفت پشتم بس بود.
اونجا فقط باید کلفتی میکردم و هر تحقیر و توهینی رو به جون بخرم.هوا تاریک شده بود و دیگه کاملا ناامید شده بودم انگار راهی بجز رفتن برام نمونده بود سر سفره ی شام نشسته بودیم و من با غصه و ماتم لقمه ای توی دهنم گذاشتم که در خونه به صدا دراومد انقد هیجان زده شده بودم که غذا توی گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن طوبی سریع لیوان آب رو دستم داد و لاجرعه سر کشیدم.
سالار نگاه موشکافانه ای بهم کرد و گفت کیه این وقت شب ها؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم پروینه دیگه من که بجز اون کسی رو ندارم.
تا خواستم بلند شدم و برای باز کردن در توی حیاط برم سالار بلند شد و گفت خودم میرم بشین سر جات.
دست و پام به لرزه در اومده بود، ای کاش همون کسی پشت در باشه که منتظرش بودم.
سالار دمپاییاشو پوشید و لخ لخ کنان به سمت در رفت من هم دستمو به چهارچوب در تکیه داده بودم و با تمام وجود به در حیاط چشم دوخته بودم سالار آروم در رو باز کرد و من با دیدن قامت قباد نفس راحتی کشیدم، خدایا شکرت، دیگه داشتم از اومدنش ناامید میشدم.خدا سایه ی پروین رو از سرم کم نکنه اگر اون نبود هیچ جوری نمیتونستم این اتفاقات رو به گوش قباد برسونم.
سالار که تاحالا قباد رو ندیده بود و نمیشناخت با خشم به عقب برگشت و گفت که پروینه آره؟
قباد داخل حیاط اومد و بعد از سلام کردن گفت این کیه تو خونه ی من بیگم؟سالار دستشو توی هوا برد و گفت خودت کی هستی ؟
زود وسط پریدم و گفتم سالاره داداشم.
قباد اخمی کرد و گفت این اینجا چکار میکنه؟مگه من نگفته بودم حق نداری با خانوادت رفت و آمد داشته باشی؟
تو دلم گفتم آره والا من اگه هزار بار هم بگم از دیدن خانوادم پشیمونم باز هم کمه.
سالار شونه هاشو بالا انداخت و گفت به تو چه مربوطه که بیاد پیش خانوادش یا نه؟
قباد که فهمیده بود سالار لاته با عصبانیت یقه ی سالار رو گرفت و گفت تو بیخود کردی اومدی تو خونه ی من که حالام واسم زبون درازی کنی؟
سالار سعی میکرد دست قباد رو از دور گردنش کنار بزنه، اما فایده ای نداشت، قباد زورش بیشتر از این حرفا بود.
توی چشم به هم زدنی دعوا بالا گرفت و تا اومدم بجنبم، قباد و سالار وسط حیاط دست به یقه شده بودن.هرچه سرو صدا کردم و التماس کردم فایده ای نداشت و از هم جدا نمیشدن انقد سرو صدا کردم تا بلاخره پروین و شوهرش سر رسیدن و هرجوری که بود از هم جداشون کردن.
تمام سرو صورت سالار خونی شده بود و ترس رو میشد توی نگاهش خوند.
قباد دوباره بلند شد و گفت ببین جغله ی لات، اگر یک بار دیگه این دورو بر ببینمت به خداوندی خدا همینجا هرچی دیدیازچشم خودت دیدی بیگم زود باش اگه وسیله ای داره بده دستش همین الان باید جمع کنه بره.
با التماس گفتم الان که شب بذار فردا صبح زود میره.
قباد غرید گفتم همین الان باید از اینجا بره.
سالار که هوا رو پس دیده بود سریع کفشاشو پوشید و همون وقت شب از خونه بیرون رفت.
قباد لطف بزرگی در حقم کرده بود
بعد از رفتن پروین و شوهرش قباد داخل خونه اومد و با اخم گفت چرا پای اینارو به اینجا باز کردی ها؟
من یه چیزی میدونستم که نمیذاشتم بیان و برن.اصلا من این خونه رو بخاطر دخترها به اسمت زدم یعنی اگر من امشب نمیومدم میخواستی دو دستی تقدیم خانوادت کنی؟ببین ماه بیگم حواست رو خوب جمع کن، سرت رو بنداز پایین و زندگیتو بکن اگر یکبار دیگه ازت خطا ببینم دخترا رو میبرم پیش خودم و خونه رو هم ازت پس میگیرم تورو هم میفرستم بری ور دل خانوادت فهمیدی؟
زود باشه ای گفتم و توی مطبخ رفتم.قباد راست میگفت اگر امشب اینجا نمیومد من این خونه رو بهشون میدادم و خودمو بچه هام رو تا آخر عمر آواره میکردم.همونشب تصمیم گرفتم دیگه ساده نباشم و عاقلانه رفتار کنم.اونشب قباد همونجا موند و توی یکی از اتاق ها براش رختخواب پهن کردم، خودم هم کنار دخترها رفتم و با خیال راحت به خواب رفتم.
روزها از پی هم در گذر بودن از اون شبی که قباد با سالار گلاویز شده بود دیگه هیچ خبری از خانوادم نداشتم و خدارو شکر میکردم که از دستشون راحت شدم با رفتن زمستون و گرم شدن هوا دوباره کارمون شروع شد و برگشتیم سر زمین.
دیگه دخترها بزرگ شده بودن و خیالم از بابتشون راحت بود.عصرها که کارم تموم میشد و خسته و کوفته برمیگشتم خونه دخترها جوری به استقبالم میومدن که اشک توی چشم هام جمع میشد.
یکی برام چای میآورد و یکی دیگه دست و پامو ماساژ میداد برام لباس تمیز میاردن و لباس های کارم رو میشستن
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت_شصت ودو
http://rubika.ir/yekjoreeketab
طوبی هم که همیشه توی مطبخ بود و به محض اینکه کمی خستگی در میکردم سریع سفره ی شام رو پهن میکرد
روزی صدبار قربون صدقشون میرفتم و خداروشکر میکردم که دخترهام هستن و احساس تنهایی نمیکنم.
شش سال از روزی که قباد ما رو به این خونه آورده بود میگذشت، توی این مدت بیشتر دستمزدم رو پس انداز کرده بودم و مبلغ قابل توجهی کنار گذاشته بودم.
مدتی بود زمین های کشاورزی دیگه مثل قبل رونق نداشت و صاحب زمین حسابی دستمزدمون رو کم کرده بود خیلی ناراحت بودم از اینکه مجبور باشم پس اندازمون رو خرج خورد و خوراک کنم و برای آینده ی بچه هام اندوخته ای نداشته باشم.
شوهر پروین هم حسابی توی مضیقه قرار گرفته بود و حرص میخورد حتی چندین جا برای کار سر زد تا بلکه هر دو از کار کردن روی زمین راحت بشیم، اما فایده ای نداشت و بی نتیجه بود.
چند روزی بود مدام خواب قباد رو میدیدم و از خواب میپریدم شاید یک سالی بود که هیچ خبری ازش نداشتم و بهمون سر نمیزد خیلی دلم میخواست برم و سراغی ازش بگیرم اما از عکس العمل خدیجه خانم و زیور میترسیدم.
دلشوره امونم رو بریده بود اما کاری از دستم برنمیومد.اونروز سر زمین مشغول کار بودم که یکی از کارگرها سراغم اومد و گفت بیگم خانم یه نفر اومده و کارتون داره انگار کارش هم خیلی مهمه چون بهش گفتم شما دستت بنده، گفت هرجور شده صداش کن بیاد.
با تعجب گفتم مطمئنی با من کار دارن؟گفت آره خودش که اینجوری گفت.
سریع چادرم رو از دور کمرم باز کردم و به جایی که اون کارگر اشاره کرده بود رفتم وقتی رسیدم مردی رو دیدم که پشتش به من بود و هنوز نفهمیده بودم کیه وقتی نزدیک تر شدم مرد با صدای پام به عقب برگشت و با دیدن برادر قباد سرجام خشکم زد.
این اینجا چکار میکرد؟
با حالتی گیج و منگ سلام کردم و حال و احوال ملوک رو پرسیدم اما توی ذهنم فقط داشتم دنبال دلیلی میگشتم که اونو به اینجا کشونده بود.
برادر قباد با دیدن تعجب من سریع به حرف اومد و با ناراحتی گفت راستش بیگم خبر خوبی ندارم چند وقتیه قباد در حال ساخت یه خونه بود که با زن و بچه بره و اونجا زندگی کنه دو سه روز پیش که رفته بود تا کمک کارگرها سقف خونه رو درست کنن میره سر پشت بوم تا سقف خونه رو ببینه اما از بخت بدش کارگرها سقف روخوب نزده بودن و قباد هم که تا وسطای سقف رفته بود از اون بالا پرت میشه پایین و تموم استخون هاش خورد میشه.
به اینجای صحبتش که رسید بلند زد زیر گریه و صدای هق هقش من و از بهت و ناباوری درآورد، به زور زبونم رو توی دهن تکون دادم و گفتم الان حالش خوبه مگه نه؟
اشکاشو با آستینش پاک کرد و گفت نه اصلا خوب نیست تا حالا چندتا طبیب آوردیم بالا سرش، اما همه جوابش کردن بخاطرش شکستگی هاش هم نمیتونیم تا شهر ببریمش امروز کلی بیقراری کرد و گفت هرجور که شده تو و دخترها رو ببرم پیشش.بیگم قباد داره میمیره حالش اصلا خوب نیست، تورو خدا درخواستشو رد نکن.
توی همون چند لحظه تمام صحنه های زندگی با قباد از جلوی چشمام رد شد تا قبل از اینکه زیور بیاد چقد باهام مهربون بود و هوام رو داشت باورم نمیشد قباد داره میمیره درسته در حقم بدی کرده بود اما میدونستم اگر نرم و دخترها رو بالای سرش نبرم تا آخر عمر از عذاب وجدان میمیرم.
فاصله ی زمین تا خونه رو نمیدونم چطور طی کردم فقط میدونم توی تمام اون مسیر حتی برای یک لحظه هم چهره ی قباد از جلوی چشمم کنار نمیرفت.
زیور با اومدنش زندگی هممون رو به هم ریخته بود.
دخترها وقتی فهمیدن میخوایم کجا بریم به زور راضی شدن همراهم بیان حق هم داشتن تا حالا هیچ محبتی از پدرشون ندیده بودن و همیشه جوری باهاشون رفتار شده بود که خودشون رو بخاطر دختر شدن سرزنش میکردن بارها طوبی بهم گفته بود مامان یعنی اگه ما پسر بودیم بابا از خونه بیرونمون نمیکرد؟میپرسید و من نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.
پس خواب های هر شبم بی علت نبود...
وقتی رسیدیم لحظه ای پشت در مکث کردم بعد از سال ها برگشته بودم و حالا باید از قباد خداحافظی میکردم وقتی وارد حیاط شدیم کسی نبود و همه جا سوت و کور بود، پشت سر برادر قباد راه افتادیم و بالاخره پشت در اتاقی که متعلق به زیور بود ایستادیم منتظر بودم با باز شدن در زیور رو ببینم که کنار بستر قباد نشسته و خون گریه میکنه اما با باز شدن در قباد رو دیدم که تنها روی تشکی دراز کشیده بود و انگار به خواب رفته بود.
همه جای بدنش رو بسته بودن و مشخص بود که شکستگی های زیادی داره آروم داخل اتاق رفتم و به اطراف نگاهی انداختم نه کسی نبود پس زیور کجاست، خدیجه خانم چرا پیداش نیست...
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت_شصت ودو
http://rubika.ir/yekjoreeketab
طوبی هم که همیشه توی مطبخ بود و به محض اینکه کمی خستگی در میکردم سریع سفره ی شام رو پهن میکرد
روزی صدبار قربون صدقشون میرفتم و خداروشکر میکردم که دخترهام هستن و احساس تنهایی نمیکنم.
شش سال از روزی که قباد ما رو به این خونه آورده بود میگذشت، توی این مدت بیشتر دستمزدم رو پس انداز کرده بودم و مبلغ قابل توجهی کنار گذاشته بودم.
مدتی بود زمین های کشاورزی دیگه مثل قبل رونق نداشت و صاحب زمین حسابی دستمزدمون رو کم کرده بود خیلی ناراحت بودم از اینکه مجبور باشم پس اندازمون رو خرج خورد و خوراک کنم و برای آینده ی بچه هام اندوخته ای نداشته باشم.
شوهر پروین هم حسابی توی مضیقه قرار گرفته بود و حرص میخورد حتی چندین جا برای کار سر زد تا بلکه هر دو از کار کردن روی زمین راحت بشیم، اما فایده ای نداشت و بی نتیجه بود.
چند روزی بود مدام خواب قباد رو میدیدم و از خواب میپریدم شاید یک سالی بود که هیچ خبری ازش نداشتم و بهمون سر نمیزد خیلی دلم میخواست برم و سراغی ازش بگیرم اما از عکس العمل خدیجه خانم و زیور میترسیدم.
دلشوره امونم رو بریده بود اما کاری از دستم برنمیومد.اونروز سر زمین مشغول کار بودم که یکی از کارگرها سراغم اومد و گفت بیگم خانم یه نفر اومده و کارتون داره انگار کارش هم خیلی مهمه چون بهش گفتم شما دستت بنده، گفت هرجور شده صداش کن بیاد.
با تعجب گفتم مطمئنی با من کار دارن؟گفت آره خودش که اینجوری گفت.
سریع چادرم رو از دور کمرم باز کردم و به جایی که اون کارگر اشاره کرده بود رفتم وقتی رسیدم مردی رو دیدم که پشتش به من بود و هنوز نفهمیده بودم کیه وقتی نزدیک تر شدم مرد با صدای پام به عقب برگشت و با دیدن برادر قباد سرجام خشکم زد.
این اینجا چکار میکرد؟
با حالتی گیج و منگ سلام کردم و حال و احوال ملوک رو پرسیدم اما توی ذهنم فقط داشتم دنبال دلیلی میگشتم که اونو به اینجا کشونده بود.
برادر قباد با دیدن تعجب من سریع به حرف اومد و با ناراحتی گفت راستش بیگم خبر خوبی ندارم چند وقتیه قباد در حال ساخت یه خونه بود که با زن و بچه بره و اونجا زندگی کنه دو سه روز پیش که رفته بود تا کمک کارگرها سقف خونه رو درست کنن میره سر پشت بوم تا سقف خونه رو ببینه اما از بخت بدش کارگرها سقف روخوب نزده بودن و قباد هم که تا وسطای سقف رفته بود از اون بالا پرت میشه پایین و تموم استخون هاش خورد میشه.
به اینجای صحبتش که رسید بلند زد زیر گریه و صدای هق هقش من و از بهت و ناباوری درآورد، به زور زبونم رو توی دهن تکون دادم و گفتم الان حالش خوبه مگه نه؟
اشکاشو با آستینش پاک کرد و گفت نه اصلا خوب نیست تا حالا چندتا طبیب آوردیم بالا سرش، اما همه جوابش کردن بخاطرش شکستگی هاش هم نمیتونیم تا شهر ببریمش امروز کلی بیقراری کرد و گفت هرجور که شده تو و دخترها رو ببرم پیشش.بیگم قباد داره میمیره حالش اصلا خوب نیست، تورو خدا درخواستشو رد نکن.
توی همون چند لحظه تمام صحنه های زندگی با قباد از جلوی چشمام رد شد تا قبل از اینکه زیور بیاد چقد باهام مهربون بود و هوام رو داشت باورم نمیشد قباد داره میمیره درسته در حقم بدی کرده بود اما میدونستم اگر نرم و دخترها رو بالای سرش نبرم تا آخر عمر از عذاب وجدان میمیرم.
فاصله ی زمین تا خونه رو نمیدونم چطور طی کردم فقط میدونم توی تمام اون مسیر حتی برای یک لحظه هم چهره ی قباد از جلوی چشمم کنار نمیرفت.
زیور با اومدنش زندگی هممون رو به هم ریخته بود.
دخترها وقتی فهمیدن میخوایم کجا بریم به زور راضی شدن همراهم بیان حق هم داشتن تا حالا هیچ محبتی از پدرشون ندیده بودن و همیشه جوری باهاشون رفتار شده بود که خودشون رو بخاطر دختر شدن سرزنش میکردن بارها طوبی بهم گفته بود مامان یعنی اگه ما پسر بودیم بابا از خونه بیرونمون نمیکرد؟میپرسید و من نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.
پس خواب های هر شبم بی علت نبود...
وقتی رسیدیم لحظه ای پشت در مکث کردم بعد از سال ها برگشته بودم و حالا باید از قباد خداحافظی میکردم وقتی وارد حیاط شدیم کسی نبود و همه جا سوت و کور بود، پشت سر برادر قباد راه افتادیم و بالاخره پشت در اتاقی که متعلق به زیور بود ایستادیم منتظر بودم با باز شدن در زیور رو ببینم که کنار بستر قباد نشسته و خون گریه میکنه اما با باز شدن در قباد رو دیدم که تنها روی تشکی دراز کشیده بود و انگار به خواب رفته بود.
همه جای بدنش رو بسته بودن و مشخص بود که شکستگی های زیادی داره آروم داخل اتاق رفتم و به اطراف نگاهی انداختم نه کسی نبود پس زیور کجاست، خدیجه خانم چرا پیداش نیست...
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
gemهرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»
http://rubika.ir/yekjoreeketab
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
orange_book ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
✍🏻 لی آن ریوز
point_downpoint_downpoint_down
جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال
coffee️یک جرعه کتابbooks بپیوندید point_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
http://rubika.ir/yekjoreeketab
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
orange_book ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
✍🏻 لی آن ریوز
point_downpoint_downpoint_down
جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال
coffee️یک جرعه کتابbooks بپیوندید point_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
پدربزرگم فنی اش ضعیف بود ...
اما نمی پذیرفت !!!
هربار وسیله ای خراب می شد ، با آچار و پیچ گوشتی به جانش می افتاد ، دل و روده اش را بیرون می ریخت و رهایش می کرد ...
پدربزرگم مردِ خوبی بود ، اما برایِ این کار ساخته نشده بود ...
http://rubika.ir/yekjoreeketab
حکایتِ بعضی آدم هایِ نابلد است ...
آدم هایی که سطحی به روابط نگاه می کنند و وقتی کم آوردند ؛
طرف مقابلشان را بلاتکلیف رها می کنند و می روند دنبالِ کارشان ...
لطفا اگر اصولِ رابطه و باهم بودن را بلد نیستید ، ادایش را در نیاورید ،
طرفِ مقابل چه می داند شما آدمِ روابطِ طولانی نیستید ؟!
او تمامِ وجودش را میانِ دایره می ریزد ،
شما می روید و یک آدمِ نیمه کاره و بلاتکلیف می ماند ، میانِ دایره ای تاریک ، که تا مدت ها هیچ کس به آن راه نخواهد داشت ...
انصاف داشته باشید ،
آدم ها وسایلِ نیاز به تعمیر نیستند ...
آدم ها با نگاهی دل می دهند و با تلنگری می شکنند ...
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
اما نمی پذیرفت !!!
هربار وسیله ای خراب می شد ، با آچار و پیچ گوشتی به جانش می افتاد ، دل و روده اش را بیرون می ریخت و رهایش می کرد ...
پدربزرگم مردِ خوبی بود ، اما برایِ این کار ساخته نشده بود ...
http://rubika.ir/yekjoreeketab
حکایتِ بعضی آدم هایِ نابلد است ...
آدم هایی که سطحی به روابط نگاه می کنند و وقتی کم آوردند ؛
طرف مقابلشان را بلاتکلیف رها می کنند و می روند دنبالِ کارشان ...
لطفا اگر اصولِ رابطه و باهم بودن را بلد نیستید ، ادایش را در نیاورید ،
طرفِ مقابل چه می داند شما آدمِ روابطِ طولانی نیستید ؟!
او تمامِ وجودش را میانِ دایره می ریزد ،
شما می روید و یک آدمِ نیمه کاره و بلاتکلیف می ماند ، میانِ دایره ای تاریک ، که تا مدت ها هیچ کس به آن راه نخواهد داشت ...
انصاف داشته باشید ،
آدم ها وسایلِ نیاز به تعمیر نیستند ...
آدم ها با نگاهی دل می دهند و با تلنگری می شکنند ...
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
با سلام خدمت تمامی عزیزان
heavy_check_mark️ از فردا رمان جدید
در کانال رُمان خوانی شروع میشود
عزیزانی که تمایل به خواندن رمان جدید دارند
(هزینه عضویت در کانال مبلغ کمی میباشد)
جهت هماهنگی و ثبت نام در
کانال رمان یک جرعه کتاب
با شماره تلفن زیر هماهنگ کنند
point_down
مریم احمدپور
phone️ ۰۹۱۶۹۶۱۵۸۶۱
heavy_check_mark️ از فردا رمان جدید
در کانال رُمان خوانی شروع میشود
عزیزانی که تمایل به خواندن رمان جدید دارند
(هزینه عضویت در کانال مبلغ کمی میباشد)
جهت هماهنگی و ثبت نام در
کانال رمان یک جرعه کتاب
با شماره تلفن زیر هماهنگ کنند
point_down
مریم احمدپور
phone️ ۰۹۱۶۹۶۱۵۸۶۱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت_شصت وسه
http://rubika.ir/yekjoreeketab
همون لحظه قباد چشمهاش رو باز کرد و با دیدن من نفس عمیقی کشید دخترها به ترتیب کنارش نشستن و به دست و پای بستش چشم دوختن.
قباد به سختی دهنش رو باز کرد و گفت چقد دیر اومدی الان چند روزه که منتظرتم
گفتم من نمیدونستم این اتفاق برات افتاده تازه امروز داداشت اومد و بهم گفت نترس خوب میشی
قباد نگاه ناامیدی بهم کرد و گفت نه بیگم، خودم میدونم زنده نمیمونم من خیلی بدی در حقت کردم تورو خدا حلالم کن میدونم برات سخته الان چند ساله که هیچ سراغی ازت نگرفتم، میدونم روی زمینهای مردم کار کردی تا خرج این بچه هارو بدی من خیلی بد بودم بیگم...
نمیدونم چرا دهنم بسته شده بود و نمیتونستم چیزی بگم، قباد که معلوم بود از حرف زدن خسته شده دوباره چشماشو بست و خوابید.
همون لحظه خدیجه خانم توی اتاق اومد و با دیدن من با لحن ناراحتی گفتی اومدی بیگم؟دیدی چه بلایی سرم اومد؟قباد توی بستر مرگ افتاده و ما نمیتونیم کاری براش بکنیم...اون زنش هم همین که طبیب جواب رد به قباد داد دست بچه هاشو گرفت و رفت خونه ی آقاش، گفت من حوصله ی مریض داری ندارم.
خدیجه خانم اشکاشو پاک کرد و گفت پسر بخت برگشتم الان چند روزه افتاده توی رختخواب و ما کاری از دستمون برنمیاد خدا بگم چیکار کنه زیور رو اگه بچمه رو مجبور نمیکرد براش خونه بسازه حالا اینجوری از دست و پا نیفتاده بود، خدیجه خانم میگفت و من فقط نگاهش میکردم.هوا تاریک شده بود و قباد از درد ناله میکرد آدم ظالمی نبودم و از دیدنش توی این وضعیت ناراحت میشدم.
دخترها دیدن این صحنه ها حسابی توی روحیشون تاثیر گذاشته بود و ناراحت و غمگین شده بودن.آخر شب خدیجه خانم با لحن مهربونی کنارم نشست و گفت بیگم جان، گفتم اتاقت رو برات تمیز کنن تا چند روزی با بچه ها همین جا بمونین میبینی که قباد توی شرایط خوبی نیست و دوست داره کنارش بمونی باور کن توی این مدت فقط اسم تورو به زبون میاورد و میگفت فقط بیگم رو بیارید پیشم.
خدیجه خانم حرف میزد و من از شدت خشم در حال انفجار بودم این آدم ها پیش خودشون چه فکری میکردن؟مگه من عروسک خیمه شب بازی بودم که هرجور دوست داشتن باهام رفتار میکردن؟چطور توی تمام این سال ها قباد دلش برای ما تنگ نشده بود حالا که دیگه امیدی به فردا نداشت و زن محبوبش ترکش کرده بود، یاد من افتاده بود؟
تمام شجاعتم رو جمع کردم و در جواب خدیجه خانم گفتم تا چند سال پیش که من به درد قباد نمیخوردم، یادتون رفته چقد توی همین خونه منو اذیت کردین؟مگه شما نبودین که میگفتین قباد پسر میخواد و منو دخترها به دردش نمیخوریم هرروز میگفتین پسر پشت پدره و قباد پشت میخواد الان چند ساله که هیچ خبری از منو دخترهام نگرفتین، اصلا براتون مهم نبود ما مردیم یا زنده ایم شرمنده خدیجه خانم، من فردا برمیگردم خونه ی خودم، کلی کار دارم قبادم انشالله خوب میشه و میره سراغ کار و بارش.
حقیقتا دیگه نیمخواستم بازیچه ی دست این آدم ها باشم.
خدیجه خانم زیر لب غرغری کرد و از اتاق بیرون رفت توی یکی از اتاق ها برامون رختخواب پهن کرده بودن و موقعی که میخواستم پیش دخترها برم، قباد با صدای ضعیفی صدام کرد.
کنارش نشستم و با سردی گفتم چیه چی میخوای قباد؟
با زبون لب هاشو خیس کرد و گفت بیگم تورو خدا حلالم کن بذار سرمو راحت روی زمین بذارم.
بدون هیچ حرفی بهش زل زدم یاد شب هایی افتادم که تنها با سه تا بچه ی قد و نیم قد توی روستایی که ساعت ها با اینجا فاصله داشت از ترس خوابم نمیبرد
قباد دستمو گرفت و گفت میدونم اذیتت کردم اما الان پشیمونم کاش میتونستم به عقب برگردم و برات جبران کنم.
با بغض توی گلوم گفتم نمیتونم قباد، شما خیلی به من ظلم کردین گناه من چی بود؟فقط دختر زاییدن بود؟مگه این دختر ها آدم نبودن؟یادته بخاطر اینکه پتوی زیور رو نشسته بودم، جلوی بچه هام توی گوشم زدی؟یادته بخاطر تب کردن پسرت ما رو از این خونه و روستا بیرون کردی و فکر میکردی من میخوام بلایی سر بچه بیارم؟
اشک های قباد از گوشه ی چشمش پایین ریخت و من دیگه نتونستم اونجا بمونم با گریه از اتاق بیرون زدم اما پشت در موندم...من که مثل این آدم ها بد ذات و خبیث نبودم، بودم؟نمیدونم چرا حس عجیبی منو به داخل اتاق سوق میداد دوباره در اتاق رو باز کردم و داخل شدم میون نگاه کنجکاو قباد کنارش نشستم و گفتم میدونی قباد من مثل شما آدم ظالمی نیستم اگر بودم الان اینجا نبودم.
حلالت میکنم، اما هیچوقت این همه تنهایی رو که تو و مادرت نصیبم کردین فراموش نمیکنم.
قبل از اینکه دهن باز کنه و چیزی بگه از اتاق بیرون رفتم و این بار سریع از اونجا دور شدم.چه شب سختی بود اونشب تمام خاطرات دوباره توی ذهنم زنده شده بود
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت_شصت وسه
http://rubika.ir/yekjoreeketab
همون لحظه قباد چشمهاش رو باز کرد و با دیدن من نفس عمیقی کشید دخترها به ترتیب کنارش نشستن و به دست و پای بستش چشم دوختن.
قباد به سختی دهنش رو باز کرد و گفت چقد دیر اومدی الان چند روزه که منتظرتم
گفتم من نمیدونستم این اتفاق برات افتاده تازه امروز داداشت اومد و بهم گفت نترس خوب میشی
قباد نگاه ناامیدی بهم کرد و گفت نه بیگم، خودم میدونم زنده نمیمونم من خیلی بدی در حقت کردم تورو خدا حلالم کن میدونم برات سخته الان چند ساله که هیچ سراغی ازت نگرفتم، میدونم روی زمینهای مردم کار کردی تا خرج این بچه هارو بدی من خیلی بد بودم بیگم...
نمیدونم چرا دهنم بسته شده بود و نمیتونستم چیزی بگم، قباد که معلوم بود از حرف زدن خسته شده دوباره چشماشو بست و خوابید.
همون لحظه خدیجه خانم توی اتاق اومد و با دیدن من با لحن ناراحتی گفتی اومدی بیگم؟دیدی چه بلایی سرم اومد؟قباد توی بستر مرگ افتاده و ما نمیتونیم کاری براش بکنیم...اون زنش هم همین که طبیب جواب رد به قباد داد دست بچه هاشو گرفت و رفت خونه ی آقاش، گفت من حوصله ی مریض داری ندارم.
خدیجه خانم اشکاشو پاک کرد و گفت پسر بخت برگشتم الان چند روزه افتاده توی رختخواب و ما کاری از دستمون برنمیاد خدا بگم چیکار کنه زیور رو اگه بچمه رو مجبور نمیکرد براش خونه بسازه حالا اینجوری از دست و پا نیفتاده بود، خدیجه خانم میگفت و من فقط نگاهش میکردم.هوا تاریک شده بود و قباد از درد ناله میکرد آدم ظالمی نبودم و از دیدنش توی این وضعیت ناراحت میشدم.
دخترها دیدن این صحنه ها حسابی توی روحیشون تاثیر گذاشته بود و ناراحت و غمگین شده بودن.آخر شب خدیجه خانم با لحن مهربونی کنارم نشست و گفت بیگم جان، گفتم اتاقت رو برات تمیز کنن تا چند روزی با بچه ها همین جا بمونین میبینی که قباد توی شرایط خوبی نیست و دوست داره کنارش بمونی باور کن توی این مدت فقط اسم تورو به زبون میاورد و میگفت فقط بیگم رو بیارید پیشم.
خدیجه خانم حرف میزد و من از شدت خشم در حال انفجار بودم این آدم ها پیش خودشون چه فکری میکردن؟مگه من عروسک خیمه شب بازی بودم که هرجور دوست داشتن باهام رفتار میکردن؟چطور توی تمام این سال ها قباد دلش برای ما تنگ نشده بود حالا که دیگه امیدی به فردا نداشت و زن محبوبش ترکش کرده بود، یاد من افتاده بود؟
تمام شجاعتم رو جمع کردم و در جواب خدیجه خانم گفتم تا چند سال پیش که من به درد قباد نمیخوردم، یادتون رفته چقد توی همین خونه منو اذیت کردین؟مگه شما نبودین که میگفتین قباد پسر میخواد و منو دخترها به دردش نمیخوریم هرروز میگفتین پسر پشت پدره و قباد پشت میخواد الان چند ساله که هیچ خبری از منو دخترهام نگرفتین، اصلا براتون مهم نبود ما مردیم یا زنده ایم شرمنده خدیجه خانم، من فردا برمیگردم خونه ی خودم، کلی کار دارم قبادم انشالله خوب میشه و میره سراغ کار و بارش.
حقیقتا دیگه نیمخواستم بازیچه ی دست این آدم ها باشم.
خدیجه خانم زیر لب غرغری کرد و از اتاق بیرون رفت توی یکی از اتاق ها برامون رختخواب پهن کرده بودن و موقعی که میخواستم پیش دخترها برم، قباد با صدای ضعیفی صدام کرد.
کنارش نشستم و با سردی گفتم چیه چی میخوای قباد؟
با زبون لب هاشو خیس کرد و گفت بیگم تورو خدا حلالم کن بذار سرمو راحت روی زمین بذارم.
بدون هیچ حرفی بهش زل زدم یاد شب هایی افتادم که تنها با سه تا بچه ی قد و نیم قد توی روستایی که ساعت ها با اینجا فاصله داشت از ترس خوابم نمیبرد
قباد دستمو گرفت و گفت میدونم اذیتت کردم اما الان پشیمونم کاش میتونستم به عقب برگردم و برات جبران کنم.
با بغض توی گلوم گفتم نمیتونم قباد، شما خیلی به من ظلم کردین گناه من چی بود؟فقط دختر زاییدن بود؟مگه این دختر ها آدم نبودن؟یادته بخاطر اینکه پتوی زیور رو نشسته بودم، جلوی بچه هام توی گوشم زدی؟یادته بخاطر تب کردن پسرت ما رو از این خونه و روستا بیرون کردی و فکر میکردی من میخوام بلایی سر بچه بیارم؟
اشک های قباد از گوشه ی چشمش پایین ریخت و من دیگه نتونستم اونجا بمونم با گریه از اتاق بیرون زدم اما پشت در موندم...من که مثل این آدم ها بد ذات و خبیث نبودم، بودم؟نمیدونم چرا حس عجیبی منو به داخل اتاق سوق میداد دوباره در اتاق رو باز کردم و داخل شدم میون نگاه کنجکاو قباد کنارش نشستم و گفتم میدونی قباد من مثل شما آدم ظالمی نیستم اگر بودم الان اینجا نبودم.
حلالت میکنم، اما هیچوقت این همه تنهایی رو که تو و مادرت نصیبم کردین فراموش نمیکنم.
قبل از اینکه دهن باز کنه و چیزی بگه از اتاق بیرون رفتم و این بار سریع از اونجا دور شدم.چه شب سختی بود اونشب تمام خاطرات دوباره توی ذهنم زنده شده بود
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت شصت و چهار
http://rubika.ir/yekjoreeketab
چه روزهایی رو اینجا سر کرده بودم.دخترها دورم رو گرفته بودن و من همین که بوی تنشون به مشامم میخورد آرامش میگرفتم.
نمیدونم چقد خوابیده بودم که با صدای جیغ های خدیجه خانم از خواب پریدم...کمی طول کشید تا بفهمم کجام و اونجا چکار میکنم با شنیدن صدای قباد از دهن خدیجه خانم فهمیدم حتما اتفاقی افتاده سریع پتو رو از روی خودم کنار زدم و بیرون رفتم حیاط شلوغ شده بود و همسایه ها توی حیاط جمع شده بودن چقد قدم برداشتن برام سخت شده بود وقتی توی چهارچوب در ایستادم باورم نمیشد کسی که آروم و خاموش توی رختخواب دراز کشیده قباد باشه کی فکرش رو میکرد پرونده ی زندگی قباد اینجوری بسته بشه.
خدیجه خانم جیغ میزد و موهاشو میکشید چندتا از همسایه ها دورش رو گرفته بودن و سعی میکردن آرومش کنن اما فایده ای نداشت.
میدونستم دوری از قباد چقد براش سخته، چون همیشه میگفت قباد از همه برای من عزیزتره...
طولی نکشید که سلطنت و گل بهار هم از راه رسیدن و همونجا توی حیاط مشغول خودزنی شدن من هم مثل دیوونه ها گوشه ای ایستاده بودم و به روزهایی فکر میکردم که حامله بودم و قباد دور از چشم مرضی برام میوه و خوراکی میاورد.
قباد همون روز ظهر میون گریه ها و شیون خانوادش به خاک سپرده شد...از اینکه شب قبل حس عجیبی وادارم کرده بود اونو ببخشم راضی بودم.با شناختی که از خودم داشتم میدونستم اگر نمیبخشیدمش تا مدت ها از عذاب وجدان رنج میبردم.
طرفای غروب بود که زیور در حالی که تنها بود و پسرها رو هم با خودش نیاورده بود، همراه مادرش اومد و توی جمع نشست.وای خدای من انگار نه انگار شوهرش رو از دست داده بود به زور چند قطره اشک از چشمش فرو ریخت و بعد هم قبل از اینکه سفره ی شام رو بکشن خداحافظی کرد و رفت.
خدیجه هم از درون میسوخت اما بخاطر ترسی که از کدخدا داشت جرئت حرف زدن نداشت...سه روز تمام بخاطر احترام به قباد اونجا موندم و روز چهارم بود که عزم رفتن کردم...بدون اینکه از هیچکدوم از اون آدم ها خداحافظی کنم از برادر قباد خواستم ما رو تا در خونه همراهی کنه و اونم بدون چون و چرا قبول کرد میدونستم که این آخرین باری هست که پامو توی این ده میذارم دیگه اومدن به اینجا دلیلی نداشت، نه خانواده ای داشتم که بخاطر دیدنشون از این ده عبور کنم و نه شوهری که دلتنگش بشم و بخوام ببینمش، وقتی به خونه ی خودمون رسیدیم پروین سریع خودش رو رسوند و من هم تمام اتفاقات رو براش تعریف کردم...وقتی فهمید قباد مرده با بیخیالی شونه ای بالا انداخت و گفت مرد که مرد، حالا تو چرا گرفته ای؟مگه چه خیری ازش دیده بودی؟چندین ساله تو و این طفل معصوم ها رو به امان خدا رها کرده بود و حتی سراغی ازتون نمیگرفت ببین بیگم بخوای بشینی براش آبغوره بگیری من میدونم و تو...
پروین انقد باهام حرف زد و نصیحتم کرد که دیگه کلا بی خیال قباد و خانوادش شدم.
نه ماه از مرگ قباد گذشته بود و من هیچ خبری ازشون نداشتم پروین گاهی میگفت برو و از پدر قباد بخواه حق بچه هاتو از دارایی قباد بده اون میگفت اما من قبول نمیکردم و ازش خواهش میکردم بیخیال این قضیه بشه، دوست نداشتم منتی سر من و دخترهام باشه.
مدتی بود محصولات باغ های روستا آفت زده بود و وضعیت خیلی بدی پیش اومده بود بیشتر مردم روی زمین کار میکردن و حالا با این اتفاقات زندگی همه تحت تاثیر قرار گرفته بود...صاحب زمین که من و خدارحم شوهر پروین اونجا کار میکردیم کم کم داشت کارگرها رو اخراج میکرد و میدونستیم دیر یا زود نوبت ما هم میرسه.
حسابی کلافه بودم و نمیدونستم باید چکار کنم، خدایا من تک و تنها چطور این دخترها رو به سرو سامون برسونم...
صبح ها که از خواب بیدار میشدم از ترس اینکه امروز صاحب زمین من رو اخراج نکنه دلم نمیخواست سر کار برم...
یه روز غروب وقتی خسته و کوفته از سر زمین به خونه اومدم یه جفت کفش مردونه پشت در خونه دیدم با تعجب قدم هامو تند کردم تا داخل برم و ببینم در نبود من کی توی خونه اومده...
همون لحظه آفرین توی حیاط اومد و با دیدن من به سمتم دوید و گفت مامان دایی سالار اومده.
اگر بگم همونجا تا مرز فلج شدن رفتم دروغ نگفتم.
پاهام به زمین چسبیده بود و نمیتونستم قدم از قدم بردارم، خدایا این اینجا چکار میکنه، نکنه حالا که قباد مرده دوباره برای اذیت کردن من اومده باشه....با قدم هایی لرزان به سمت خونه قدم برداشتم سالار وقتی من رو توی چهارچوب در دید با اخم های در هم گره خورده سلام کرد و گفت تا این موقع سر زمین های مردم کارگری میکنی، اما حاضر نیستی این خونه ی کلنگی رو بفروشی و خودت صاحب زمین بشی ها؟
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت شصت و چهار
http://rubika.ir/yekjoreeketab
چه روزهایی رو اینجا سر کرده بودم.دخترها دورم رو گرفته بودن و من همین که بوی تنشون به مشامم میخورد آرامش میگرفتم.
نمیدونم چقد خوابیده بودم که با صدای جیغ های خدیجه خانم از خواب پریدم...کمی طول کشید تا بفهمم کجام و اونجا چکار میکنم با شنیدن صدای قباد از دهن خدیجه خانم فهمیدم حتما اتفاقی افتاده سریع پتو رو از روی خودم کنار زدم و بیرون رفتم حیاط شلوغ شده بود و همسایه ها توی حیاط جمع شده بودن چقد قدم برداشتن برام سخت شده بود وقتی توی چهارچوب در ایستادم باورم نمیشد کسی که آروم و خاموش توی رختخواب دراز کشیده قباد باشه کی فکرش رو میکرد پرونده ی زندگی قباد اینجوری بسته بشه.
خدیجه خانم جیغ میزد و موهاشو میکشید چندتا از همسایه ها دورش رو گرفته بودن و سعی میکردن آرومش کنن اما فایده ای نداشت.
میدونستم دوری از قباد چقد براش سخته، چون همیشه میگفت قباد از همه برای من عزیزتره...
طولی نکشید که سلطنت و گل بهار هم از راه رسیدن و همونجا توی حیاط مشغول خودزنی شدن من هم مثل دیوونه ها گوشه ای ایستاده بودم و به روزهایی فکر میکردم که حامله بودم و قباد دور از چشم مرضی برام میوه و خوراکی میاورد.
قباد همون روز ظهر میون گریه ها و شیون خانوادش به خاک سپرده شد...از اینکه شب قبل حس عجیبی وادارم کرده بود اونو ببخشم راضی بودم.با شناختی که از خودم داشتم میدونستم اگر نمیبخشیدمش تا مدت ها از عذاب وجدان رنج میبردم.
طرفای غروب بود که زیور در حالی که تنها بود و پسرها رو هم با خودش نیاورده بود، همراه مادرش اومد و توی جمع نشست.وای خدای من انگار نه انگار شوهرش رو از دست داده بود به زور چند قطره اشک از چشمش فرو ریخت و بعد هم قبل از اینکه سفره ی شام رو بکشن خداحافظی کرد و رفت.
خدیجه هم از درون میسوخت اما بخاطر ترسی که از کدخدا داشت جرئت حرف زدن نداشت...سه روز تمام بخاطر احترام به قباد اونجا موندم و روز چهارم بود که عزم رفتن کردم...بدون اینکه از هیچکدوم از اون آدم ها خداحافظی کنم از برادر قباد خواستم ما رو تا در خونه همراهی کنه و اونم بدون چون و چرا قبول کرد میدونستم که این آخرین باری هست که پامو توی این ده میذارم دیگه اومدن به اینجا دلیلی نداشت، نه خانواده ای داشتم که بخاطر دیدنشون از این ده عبور کنم و نه شوهری که دلتنگش بشم و بخوام ببینمش، وقتی به خونه ی خودمون رسیدیم پروین سریع خودش رو رسوند و من هم تمام اتفاقات رو براش تعریف کردم...وقتی فهمید قباد مرده با بیخیالی شونه ای بالا انداخت و گفت مرد که مرد، حالا تو چرا گرفته ای؟مگه چه خیری ازش دیده بودی؟چندین ساله تو و این طفل معصوم ها رو به امان خدا رها کرده بود و حتی سراغی ازتون نمیگرفت ببین بیگم بخوای بشینی براش آبغوره بگیری من میدونم و تو...
پروین انقد باهام حرف زد و نصیحتم کرد که دیگه کلا بی خیال قباد و خانوادش شدم.
نه ماه از مرگ قباد گذشته بود و من هیچ خبری ازشون نداشتم پروین گاهی میگفت برو و از پدر قباد بخواه حق بچه هاتو از دارایی قباد بده اون میگفت اما من قبول نمیکردم و ازش خواهش میکردم بیخیال این قضیه بشه، دوست نداشتم منتی سر من و دخترهام باشه.
مدتی بود محصولات باغ های روستا آفت زده بود و وضعیت خیلی بدی پیش اومده بود بیشتر مردم روی زمین کار میکردن و حالا با این اتفاقات زندگی همه تحت تاثیر قرار گرفته بود...صاحب زمین که من و خدارحم شوهر پروین اونجا کار میکردیم کم کم داشت کارگرها رو اخراج میکرد و میدونستیم دیر یا زود نوبت ما هم میرسه.
حسابی کلافه بودم و نمیدونستم باید چکار کنم، خدایا من تک و تنها چطور این دخترها رو به سرو سامون برسونم...
صبح ها که از خواب بیدار میشدم از ترس اینکه امروز صاحب زمین من رو اخراج نکنه دلم نمیخواست سر کار برم...
یه روز غروب وقتی خسته و کوفته از سر زمین به خونه اومدم یه جفت کفش مردونه پشت در خونه دیدم با تعجب قدم هامو تند کردم تا داخل برم و ببینم در نبود من کی توی خونه اومده...
همون لحظه آفرین توی حیاط اومد و با دیدن من به سمتم دوید و گفت مامان دایی سالار اومده.
اگر بگم همونجا تا مرز فلج شدن رفتم دروغ نگفتم.
پاهام به زمین چسبیده بود و نمیتونستم قدم از قدم بردارم، خدایا این اینجا چکار میکنه، نکنه حالا که قباد مرده دوباره برای اذیت کردن من اومده باشه....با قدم هایی لرزان به سمت خونه قدم برداشتم سالار وقتی من رو توی چهارچوب در دید با اخم های در هم گره خورده سلام کرد و گفت تا این موقع سر زمین های مردم کارگری میکنی، اما حاضر نیستی این خونه ی کلنگی رو بفروشی و خودت صاحب زمین بشی ها؟
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
«هتل پالاسِ تاناتوس.»
نویسنده؛
ژان مونیه.
ترجمه ؛
استاد ابوالحسن نجفی.
--------
http://rubika.ir/yekjoreeketab
تو زمانۀ بحران اقتصادی یه نفر ورشکست میشه. راهي جز خودکشی براش نمیمونه. براش یه تبلیغ بسیار عجیب میاد از یه مؤسسهی مخصوص خودکشی!
یه جایي بهنام «هتل پالاسِ تاناتوس.» تو تبلیغش نوشته خیلیا وقتي مثل شما ورشکست میشن به فکر خودکشی میافتن؛ اما همه نمیتونن با موفقیت این کار رو به انجام برسونن؛ بعضیا موقع شلیک تیر به زیر چونه، فقط عصبای حیاتی شون قطع میشه و نمیمیرن اما دچار زندگی گیاهی میشن. همینطور انداختن خودتون از بلندی و مصرف دارو و شیر گاز، هر کدوم خطرهای خودش رو داره. ما تو هتل پالاس تاناتوس با ۶۰۰ دلار این کار رو به طور تضمینی براتون انجام میدیم. بدون کمترین دردي، بدون زجر، بدون اینکه اساساً خبردار شید که کدوم شب اقامتتون در هتل قراره از دنیا برید، با تعهد به کفنودفن به هر شکلي که خودتون بخواید، و البته حتیٰ اگه دغدغهٔ مذهبی هم داشته باشید براتون برطرف میکنیم و کاري میکنیم گناه خودکشی به گردنتون نیفته!.
طرف وقتي به موجودیش نگاه میکنه و میبینه درست به اندازۀ سفر به آمریکای مرکزی (محل هتل) و استفاده از خدماتشون پول داره - اما برگشت نه.
تصمیم شو میگیره و به هتل میره.
http://rubika.ir/yekjoreeketab
متصدیِ هتل یه فرم میذاره جلوش. اسم و فامیلی و اینکه دلش میخواد چطور کفنودفن شه و انگیزۀ خودکشیش و وصیت و اینا؛ و البته سؤالِ آخر:
آیا اعتقادِ مذهبی دارید؟ (از نظرتون خودکشی گناهه؟)
«بله» رو تیک میزنه.
شب با این تصور که شیرِ گاز رو باز میکنن و کارش تمومه، با هر بدبختیاي که بود میخوابه.
صبحِ فرداش تو لابی هتل با یه خانمِ زیبا آشنا میشه.
بهش ملحق میشه و صحبتشون به انگیزۀ خودکشیِ خانمه میرسه. مَرد، مشکلِ عاطفی نداره.
زن، مشکلِ مالی نداره.
خیانت دیده. بدترین نوعِ خیانت. اینکه طرف همسرش بوده و رفته با یکي دیگه. با هم کمکم دوست میشن.
مرد، هر شب تو اتاق با این تصور میخوابه که امشب شیر رو باز میکنن. نمیکنن. هر روز صبح بلند میشه. بعد از چند روز، با خانمه حسابی دوست میشه و عملاً عاشقش میشه. هر دو تصمیم میگیرن به زندگی بگردن. با عشق و پولِ فراوون. میره تصمیمشو به رئیسِ هتل میگه. رئیسِ هتل کلّي خوشحال میشه و میگه خیلي هم خوبه؛ اتفاقاً ۳۰۰ دلار از ما طلب دارید (کلِّ پولي که دادهبوده ۶۰۰ دلار بوده) که بهتون برمیگردونیم. مَرد، خوش و خرم به اتاقش، اتاقِ شمارۀ ۱۱۳ برمیگرده. بعد از اینکه مَرد میره همون زن، هموني که عاشقِ مَرده شدهبود از پستو میاد بیرون .
۵۰ دلار میگیره و میگه اینیکی واقعاً خوب بود حیف شد. رئیسِ هتل میگه: کارِتو بکن.
حق نداری عاشق شی.
بعد گوشی رو برمیداره و میگه: شیرِ گازِ اتاقِ ۱۱۳ رو باز کنید. عذرِ مذهبیش برطرف شد.
پایان.
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
نویسنده؛
ژان مونیه.
ترجمه ؛
استاد ابوالحسن نجفی.
--------
http://rubika.ir/yekjoreeketab
تو زمانۀ بحران اقتصادی یه نفر ورشکست میشه. راهي جز خودکشی براش نمیمونه. براش یه تبلیغ بسیار عجیب میاد از یه مؤسسهی مخصوص خودکشی!
یه جایي بهنام «هتل پالاسِ تاناتوس.» تو تبلیغش نوشته خیلیا وقتي مثل شما ورشکست میشن به فکر خودکشی میافتن؛ اما همه نمیتونن با موفقیت این کار رو به انجام برسونن؛ بعضیا موقع شلیک تیر به زیر چونه، فقط عصبای حیاتی شون قطع میشه و نمیمیرن اما دچار زندگی گیاهی میشن. همینطور انداختن خودتون از بلندی و مصرف دارو و شیر گاز، هر کدوم خطرهای خودش رو داره. ما تو هتل پالاس تاناتوس با ۶۰۰ دلار این کار رو به طور تضمینی براتون انجام میدیم. بدون کمترین دردي، بدون زجر، بدون اینکه اساساً خبردار شید که کدوم شب اقامتتون در هتل قراره از دنیا برید، با تعهد به کفنودفن به هر شکلي که خودتون بخواید، و البته حتیٰ اگه دغدغهٔ مذهبی هم داشته باشید براتون برطرف میکنیم و کاري میکنیم گناه خودکشی به گردنتون نیفته!.
طرف وقتي به موجودیش نگاه میکنه و میبینه درست به اندازۀ سفر به آمریکای مرکزی (محل هتل) و استفاده از خدماتشون پول داره - اما برگشت نه.
تصمیم شو میگیره و به هتل میره.
http://rubika.ir/yekjoreeketab
متصدیِ هتل یه فرم میذاره جلوش. اسم و فامیلی و اینکه دلش میخواد چطور کفنودفن شه و انگیزۀ خودکشیش و وصیت و اینا؛ و البته سؤالِ آخر:
آیا اعتقادِ مذهبی دارید؟ (از نظرتون خودکشی گناهه؟)
«بله» رو تیک میزنه.
شب با این تصور که شیرِ گاز رو باز میکنن و کارش تمومه، با هر بدبختیاي که بود میخوابه.
صبحِ فرداش تو لابی هتل با یه خانمِ زیبا آشنا میشه.
بهش ملحق میشه و صحبتشون به انگیزۀ خودکشیِ خانمه میرسه. مَرد، مشکلِ عاطفی نداره.
زن، مشکلِ مالی نداره.
خیانت دیده. بدترین نوعِ خیانت. اینکه طرف همسرش بوده و رفته با یکي دیگه. با هم کمکم دوست میشن.
مرد، هر شب تو اتاق با این تصور میخوابه که امشب شیر رو باز میکنن. نمیکنن. هر روز صبح بلند میشه. بعد از چند روز، با خانمه حسابی دوست میشه و عملاً عاشقش میشه. هر دو تصمیم میگیرن به زندگی بگردن. با عشق و پولِ فراوون. میره تصمیمشو به رئیسِ هتل میگه. رئیسِ هتل کلّي خوشحال میشه و میگه خیلي هم خوبه؛ اتفاقاً ۳۰۰ دلار از ما طلب دارید (کلِّ پولي که دادهبوده ۶۰۰ دلار بوده) که بهتون برمیگردونیم. مَرد، خوش و خرم به اتاقش، اتاقِ شمارۀ ۱۱۳ برمیگرده. بعد از اینکه مَرد میره همون زن، هموني که عاشقِ مَرده شدهبود از پستو میاد بیرون .
۵۰ دلار میگیره و میگه اینیکی واقعاً خوب بود حیف شد. رئیسِ هتل میگه: کارِتو بکن.
حق نداری عاشق شی.
بعد گوشی رو برمیداره و میگه: شیرِ گازِ اتاقِ ۱۱۳ رو باز کنید. عذرِ مذهبیش برطرف شد.
پایان.
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
gemديگر نمیتواند يکی مثل من پيدا کند"...اين جمله بسيار بی معنی و چرند است. کسی که شما را ترک يا اخراج کرده است ، دنبال مثل شما نمیگردد. واضح است ، اگر مثل شما را میخواست که خودتان بوديد. مگر نه؟...همسر يا مدير قبلی شما دنبال يکی میگردد که مثل شما نباشد. پس کس ديگری را پيدا میکند که مثل شما نيست. به همين سادگی. اين جمله همانقدر بی معنی است که جمله "غم آخرتان باشد" . جمله " غم آخرتان باشد "، يعنی: " اميدوارم که شما نفر بعدی باشيد که فوت می کنيد " چون در غير اين صورت، شما حداقل غم يک نفر را خواهيد ديد؛ و او ، همان کسی است که قبل از شما مرده است...
✍ آیدا_احدیانی
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
✍ آیدا_احدیانی
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
http://rubika.ir/yekjoreeketab
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که....
چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
http://rubika.ir/yekjoreeketab
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!
heavy_check_mark️طنز
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
http://rubika.ir/yekjoreeketab
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که....
چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
http://rubika.ir/yekjoreeketab
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!
heavy_check_mark️طنز
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
دوس داری با کی توی این کلبه زندگی کنی؟؟؟
براش بفرس
منطقـه بـکر کـوهستانـی
اسـالم به خـلخـال (ییلاق الماس)
گیلان
《ایران رو بگردیم》
point_downpoint_downpoint_down
جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال
coffee️یک جرعه کتابbooks بپیوندید point_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
براش بفرس
منطقـه بـکر کـوهستانـی
اسـالم به خـلخـال (ییلاق الماس)
گیلان
《ایران رو بگردیم》
point_downpoint_downpoint_down
جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال
coffee️یک جرعه کتابbooks بپیوندید point_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت_شصت و پنج
http://rubika.ir/yekjoreeketab
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم ببین سالار اگر دوباره برای گفتن این حرفا اومدی باید بگم که این خونه مال من نیست و مال این بچه هاست که دیگه یتیم شدن و من هم نمیتونم مال یتیم رو حیف و میل کنم، پس خودتو اذیت نکن راهتو بگیر و برگرد به همونجایی که اومدی.
سالار تسبیح توی دستش رو وسط خونه پرت کرد و با صدای بلند گفت بسه دیگه بیگم، بخدا قسم اگر بخوای باز هم روی حرفم حرف بزنی این خونه رو آتیش میزنم خودت میدونی که دروغ ندارم و کاری که گفتم رو میکنم پس مثل بچه ی آدم بگو چشم و کار رو تمام کن...با کلافگی همونجا جلوی در نشینم، چطور باید با این آدم حرف میزدم؟چرا این دست از سر من برنمیداشت؟دیگه قبادی هم نبود که بخواد جلوش در بیاد خودش میدونه من کسی رو ندارم که دوباره سرو کله اش پیدا شده.
لحن صحبتم رو کمی آروم کردم و گفتم ببین سالار قباد تازه چندماهه که مرده هنوز یک سال هم نشده اگر من بخوام الان خونه رو بفروشم مطمئن باش پدرش و برادرهاش برات دردسر درست میکنن حداقل باید به احترام قباد هم که شده تا سالگردش صبر کنم...
سالار با ناباوری نگاهی بهم کرد و گفت یعنی سالگرد قباد گذشت خونه رو میفروشی؟
به ناچار گفتم آره میفروشم فقط بذار همین چند ماه هم بگذره تا حرف و حدیثی پشت سرم نباشه.
سالار با خوشحالی نگاهی به بچه ها انداخت و گفت خب دوباره بازی کنیم؟بچه ها هم از سرو کولش بالا رفتن و شروع کردن به بازی کردن، اون وسط فقط من بودم که از شدت فشار در حال بیهوش شدن بودم.سالار روز بعد خداحافظی کرد و گفت باز هم میاد و بهمون سر میزنه اینجوری فایده نداشت باید یه فکر اساسی میکردم...اونروز بعد از خوردن صبحانه طبق معمول با خدارحم به سمت زمین راه افتادیم، نمیدونم چرا دلشوره داشتم و حالم خوب نبود یه جورایی دلم گواهی بد میداد وقتی سر زمین رسیدیم همه ی کارگرها وسط زمین جمع شده بودن و هرکس با اخم های درهم گره خورده توی افکار خودش غرق بود خدارحم زیر لب خدایا به امید تویی گفت و به سمت بقیه راه افتادیم یکی از دوستای خدارحم با دیدن ما سریع به سمتمون اومد و با ناراحتی گفت بدبخت شدیم خدارحم صاحب زمین امروز عذر همه رو خواسته آفت تمام درختهارو گرفته و دیگه محصولی برای برداشت نمونده، بیچاره شدیم، حالا چطور باید شکم زن و بچه هامونو سیر کنیم؟
با شنیدن حرفای مرد، با ناباوری به خدارحم نگاه کردم و گفتم حالا چه کنیم توی این روستا که کار دیگه ای نیست همه ی زمین ها هم همین وضعیت رو دارن و جای دیگه ای نمیتونیم بریم.
خدا رحم با نا امیدی سری تکون داد و چیزی نگفت...دلم مثل سیر و سرکه میجوشید تمام امید من به حقوقی بود که از اینجا میگرفتم.
کمی بعد صاحب زمین با ناراحتی میون کارگرها اومدن و با دادن دستمزد برای همیشه عذرمون رو خواست با حالی خراب و چشمانی خیس به خونه برگشتم انقد دلم گرفته بود که همونجا توی حیاط نشستم و بدون توجه به دخترها زدم زیر گریه حالا باید چکار میکردم بیکاری از یک طرف و فشارهای سالار برای فروش خونه از طرف دیگه منو از پا درآورده بود.نزدیک ظهر بود که پروین با حالی بدتر از من اومد و همین که چشممون به هم خورد با هم شروع به گریه کردیم.
چند روزی گذشت، خنده دار بود، اما من هنوز امید داشتم صاحب زمین دنبالمون بفرسته و دوباره کارمون رو از سر بگیریم...یه روز که مثل همیشه با پروین توی حیاط نشسته بودیم و صحبت میکردیم داشتم توی دلم میگفتم خدایا اگر پروین رو نداشتم باید چکار میکردم؟قطعا اگر نبود تا حالا از تنهایی مرده بودم همون لحظه پروین دهن باز کرد و گفت بیگم راستی یه چیزی مدتیه پسر عموی خدارحم برای کار به تهران رفته و چند روز پیش وقتی برای سر زدن به خانوادش اومده بود و از بیکاری خدارحم مطلع شد، ازمون خواست ماهم به تهران بریم تا کاری برامون پیدا کنه.
من بدون پروین باید چکار میکردم؟خدایا من توی این دنیای در اندشت فقط همین یه آدم دلسوز رو داشتم چطور میتونم ازش جدا بشم؟بی اختیار اشکام توی صورتم ریخت و گفتم پروین من الان بیشتر از هر وقتی بهت احتیاج دارم خودت که میدونی دوباره سر و کله ی سالار پیدا شده از اون طرف هم از کار بیکار شدم، پروین تو بری من باید برم و زیر دست مادر و برادرم جون بدم.
پروین نگاه ناراحتی بهم انداخت و گفت بیگم بخدا قسم رفتن از اینجا برای منم سخته، اما چکار کنم خودت که میبینی زندگی با چهار تا بچه چقد سخته از وقتی خدا رحم بیکار شده بیشتر شب ها گرسنه میخوابیم، اگر فکری نکنیم دیگه نمیتونیم دووم بیاریم.
از درون داشتم میسوختم، اما نمیتونستم چیزی بگم، من که نمیتونستم تا قیامت پروین رو به زور کنار خودم نگه دارم
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت_شصت و پنج
http://rubika.ir/yekjoreeketab
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم ببین سالار اگر دوباره برای گفتن این حرفا اومدی باید بگم که این خونه مال من نیست و مال این بچه هاست که دیگه یتیم شدن و من هم نمیتونم مال یتیم رو حیف و میل کنم، پس خودتو اذیت نکن راهتو بگیر و برگرد به همونجایی که اومدی.
سالار تسبیح توی دستش رو وسط خونه پرت کرد و با صدای بلند گفت بسه دیگه بیگم، بخدا قسم اگر بخوای باز هم روی حرفم حرف بزنی این خونه رو آتیش میزنم خودت میدونی که دروغ ندارم و کاری که گفتم رو میکنم پس مثل بچه ی آدم بگو چشم و کار رو تمام کن...با کلافگی همونجا جلوی در نشینم، چطور باید با این آدم حرف میزدم؟چرا این دست از سر من برنمیداشت؟دیگه قبادی هم نبود که بخواد جلوش در بیاد خودش میدونه من کسی رو ندارم که دوباره سرو کله اش پیدا شده.
لحن صحبتم رو کمی آروم کردم و گفتم ببین سالار قباد تازه چندماهه که مرده هنوز یک سال هم نشده اگر من بخوام الان خونه رو بفروشم مطمئن باش پدرش و برادرهاش برات دردسر درست میکنن حداقل باید به احترام قباد هم که شده تا سالگردش صبر کنم...
سالار با ناباوری نگاهی بهم کرد و گفت یعنی سالگرد قباد گذشت خونه رو میفروشی؟
به ناچار گفتم آره میفروشم فقط بذار همین چند ماه هم بگذره تا حرف و حدیثی پشت سرم نباشه.
سالار با خوشحالی نگاهی به بچه ها انداخت و گفت خب دوباره بازی کنیم؟بچه ها هم از سرو کولش بالا رفتن و شروع کردن به بازی کردن، اون وسط فقط من بودم که از شدت فشار در حال بیهوش شدن بودم.سالار روز بعد خداحافظی کرد و گفت باز هم میاد و بهمون سر میزنه اینجوری فایده نداشت باید یه فکر اساسی میکردم...اونروز بعد از خوردن صبحانه طبق معمول با خدارحم به سمت زمین راه افتادیم، نمیدونم چرا دلشوره داشتم و حالم خوب نبود یه جورایی دلم گواهی بد میداد وقتی سر زمین رسیدیم همه ی کارگرها وسط زمین جمع شده بودن و هرکس با اخم های درهم گره خورده توی افکار خودش غرق بود خدارحم زیر لب خدایا به امید تویی گفت و به سمت بقیه راه افتادیم یکی از دوستای خدارحم با دیدن ما سریع به سمتمون اومد و با ناراحتی گفت بدبخت شدیم خدارحم صاحب زمین امروز عذر همه رو خواسته آفت تمام درختهارو گرفته و دیگه محصولی برای برداشت نمونده، بیچاره شدیم، حالا چطور باید شکم زن و بچه هامونو سیر کنیم؟
با شنیدن حرفای مرد، با ناباوری به خدارحم نگاه کردم و گفتم حالا چه کنیم توی این روستا که کار دیگه ای نیست همه ی زمین ها هم همین وضعیت رو دارن و جای دیگه ای نمیتونیم بریم.
خدا رحم با نا امیدی سری تکون داد و چیزی نگفت...دلم مثل سیر و سرکه میجوشید تمام امید من به حقوقی بود که از اینجا میگرفتم.
کمی بعد صاحب زمین با ناراحتی میون کارگرها اومدن و با دادن دستمزد برای همیشه عذرمون رو خواست با حالی خراب و چشمانی خیس به خونه برگشتم انقد دلم گرفته بود که همونجا توی حیاط نشستم و بدون توجه به دخترها زدم زیر گریه حالا باید چکار میکردم بیکاری از یک طرف و فشارهای سالار برای فروش خونه از طرف دیگه منو از پا درآورده بود.نزدیک ظهر بود که پروین با حالی بدتر از من اومد و همین که چشممون به هم خورد با هم شروع به گریه کردیم.
چند روزی گذشت، خنده دار بود، اما من هنوز امید داشتم صاحب زمین دنبالمون بفرسته و دوباره کارمون رو از سر بگیریم...یه روز که مثل همیشه با پروین توی حیاط نشسته بودیم و صحبت میکردیم داشتم توی دلم میگفتم خدایا اگر پروین رو نداشتم باید چکار میکردم؟قطعا اگر نبود تا حالا از تنهایی مرده بودم همون لحظه پروین دهن باز کرد و گفت بیگم راستی یه چیزی مدتیه پسر عموی خدارحم برای کار به تهران رفته و چند روز پیش وقتی برای سر زدن به خانوادش اومده بود و از بیکاری خدارحم مطلع شد، ازمون خواست ماهم به تهران بریم تا کاری برامون پیدا کنه.
من بدون پروین باید چکار میکردم؟خدایا من توی این دنیای در اندشت فقط همین یه آدم دلسوز رو داشتم چطور میتونم ازش جدا بشم؟بی اختیار اشکام توی صورتم ریخت و گفتم پروین من الان بیشتر از هر وقتی بهت احتیاج دارم خودت که میدونی دوباره سر و کله ی سالار پیدا شده از اون طرف هم از کار بیکار شدم، پروین تو بری من باید برم و زیر دست مادر و برادرم جون بدم.
پروین نگاه ناراحتی بهم انداخت و گفت بیگم بخدا قسم رفتن از اینجا برای منم سخته، اما چکار کنم خودت که میبینی زندگی با چهار تا بچه چقد سخته از وقتی خدا رحم بیکار شده بیشتر شب ها گرسنه میخوابیم، اگر فکری نکنیم دیگه نمیتونیم دووم بیاریم.
از درون داشتم میسوختم، اما نمیتونستم چیزی بگم، من که نمیتونستم تا قیامت پروین رو به زور کنار خودم نگه دارم
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت_شصت و شش
http://rubika.ir/yekjoreeketab
هرچه باشه اونم خونه زندگی داره و در اولویت باید به فکر خانوادش باشه.
همین که پروین با ناراحتی خداحافظی کرد و پاشو از در خونه بیرون گذاشت مثل دیوونه ها شروع کردم به گریه و زاری..چرا من انقد بد شانس بودم، تنها کسی که توی زندگی به فکرم بود و هوام رو داشت پروین بود من بدون اون حتی یک روز هم نمیتونستم توی این روستا دووم بیارم.اگر بگم اون شب بدترین شب زندگیم بود دروغ نگفتم، تا خود صبح نتونستم چشم روی هم بذارم، فکر آینده و نقشه هایی که مادر و برادرم برام کشیده بودن دیوونم میکرد.نمیدونم چقد خوابیده بودم که با صدا زدن های طوبی از خواب پریدم روی رختخواب نشستم و گفتم چی شده طوبی ؟داییت اومده دوباره؟طوبی خنده ای کرد و گفت نه بابا خاله پروین تو حیاط نشسته میگه کار مهمی باهات دارم
با بیحالی بلند شدم و توی حیاط رفتم...پروین روی سکو نشسته بود و غرق در فکر و خیال بود با شنیدن صدای پای من برگشت و با خنده گفت این چه قیافه ایه بیگم مثل جنگلی ها شدی...
غمگین کنارش نشستم و گفتم دلت خوشه پروین من تا خود صبح بخاطر رفتن تو گریه کردم و حرص خوردم.
پروین با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت من یه پیشنهاد برات دارم بیگم...
با ذوق گفتم توروخدا بگو که رفتنتون به تهران کنسل شده.
پروین دوباره زد زیر خنده و گفت چی میگی بیگم؟اگه ما اینجا بمونیم کی قراره خرجمون رو بده مجبوریم بریم تهران اما دیشب خدارحم یه پیشنهاد خوب داد ببین بیگم تو هم که کارتو از دست دادی کسی رو هم نداری که بخاطرش اینجا بمونی خانوادت هم که واسه این یه ذره خونه دندون تیز کردن به نظرم بیا خونتو بفروش و باهامون بیا تهران...
با تعجب به پروین نگاه کردم و گفتم چی داری میگی؟اخه منو چه به تهران؟حالا تو میخوای بری شوهرت همراهته، من که نمیتونم با سه تا دختر خودمو آواره ی این شهر و اون کنم...
پروین اخم ریزی کرد و گفت ببین بیگم اگه تو تهران آواره نشی شک نکن مادر و برادرت اینجا آوارت میکنن تو انگار عقلتو از دست دادی بیگم؟تو اگه راست میگی به فکر دختراتی الان باید از اینجا فرار کنی نه اینکه دست بذاری رو دست تا خونتو از چنگت درببارن تازه اونجا که تنها نیستی هر جا ما خونه گرفتیم تو هم کنارمون یه خونه میگیری، به پسر عموی خدارحم هم میسپاریم یه کار واست پیدا کنه تا بتونی خرج زندگیتو دربیاری...با تردید به پروین نگاه کردم و گفتم ببین پروین به خدا به این راحتی ها هم نیست من شنیدم تهران خیلی بزرگه، منم که تا حالا پامو از این روستا بیرون نذاشتم پس چطور میخوام گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم اون هم با سه تا دختر بزرگ؟پروین دستم رو توی دستش گرفت و گفت ببین بیگم من نمیخوام مجبورت کنم اگر واقعا دوست نداری بیای من اصراری ندارم اگه میخوای چند روزی فکر کن و بعد جواب رو بهم بگو فقط حواست باشه تا هفته دیگه خدارحم باید تهران باشه تا اون موقع فرصت داری خوب فکر کنی...پروین کمی نشست و بعد از این که دوباره بهم یادآوری کرد که موندن توی اون ده هیچ سودی به حال منو دخترهام نداره به خونش رفت.
حسابی سردرگم شده بودم و نمیدونستم باید چه کار کنم همون لحظه طوبی با سینی چایی کنارم نشست و گفت مامان یعنی واقعا میخوای اینجا بمونی تا دایی خونمون رو بفروشه؟مامان تورو خدا یه فکری بکن من دلم نمیخواد پیش مامان بزرگ و دایی برگردم یادت رفته اون چند روزی که اونجا بودیم چقدر اذیتمون کردن؟به چهره معصوم و مظلوم طوبی نگاه کردم انقدر بزرگ شده بود که منو راهنمایی میکرد و ازم میخواست درست فکر کنم.میدونستم اگر اونجا بمونم آینده دخترها هم درست مثل خودم میشه، تا غروب توی حیاط راه رفتم و حسابی فکر کردم...پروین راست میگفت موندن توی این ده هیچ سودی به حال من نداشت اگر بنا بر این بود که سالار خونه من رو بفروشه و زمینی بخره تا روش کار کنیم پس خودم این خونه رو میفروختم و به تهران میرفتم تا حداقل آینده خوبی رو برای بچه هام رقم بزنم.
روز بعد صبح زود که از خواب بیدار شدم و سری سراغ پروین رفتم وقتی تصمیمم رو بهش گفتم حسابی خوشحال شد و گفت پس باید به خدارحم بگم خونه تورو هم بفروشه تا هرچه زودتر راهی تهران بشیم...نمیدونم چرا از اینکه قرار بود حسابی از اونجا دور بشم حس و حال عجیبی داشتم، انگار میخواستم به سفری برم که هیچ بازگشتی نداشت.
از پروین خواهش کردم از طرف من به خدارحم بگه جوری خونه رو بفروشه که هیچکس از رفتن ما مطلع نشه نمیخواستم این قضیه به گوش خانواده خودم یا خانواده قباد برسه حالا که قرار بود از اینجا برم باید کاملاً بی سر و صدا می رفتم تا مبادا کسی مانع رفتنمون بشه
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت_شصت و شش
http://rubika.ir/yekjoreeketab
هرچه باشه اونم خونه زندگی داره و در اولویت باید به فکر خانوادش باشه.
همین که پروین با ناراحتی خداحافظی کرد و پاشو از در خونه بیرون گذاشت مثل دیوونه ها شروع کردم به گریه و زاری..چرا من انقد بد شانس بودم، تنها کسی که توی زندگی به فکرم بود و هوام رو داشت پروین بود من بدون اون حتی یک روز هم نمیتونستم توی این روستا دووم بیارم.اگر بگم اون شب بدترین شب زندگیم بود دروغ نگفتم، تا خود صبح نتونستم چشم روی هم بذارم، فکر آینده و نقشه هایی که مادر و برادرم برام کشیده بودن دیوونم میکرد.نمیدونم چقد خوابیده بودم که با صدا زدن های طوبی از خواب پریدم روی رختخواب نشستم و گفتم چی شده طوبی ؟داییت اومده دوباره؟طوبی خنده ای کرد و گفت نه بابا خاله پروین تو حیاط نشسته میگه کار مهمی باهات دارم
با بیحالی بلند شدم و توی حیاط رفتم...پروین روی سکو نشسته بود و غرق در فکر و خیال بود با شنیدن صدای پای من برگشت و با خنده گفت این چه قیافه ایه بیگم مثل جنگلی ها شدی...
غمگین کنارش نشستم و گفتم دلت خوشه پروین من تا خود صبح بخاطر رفتن تو گریه کردم و حرص خوردم.
پروین با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت من یه پیشنهاد برات دارم بیگم...
با ذوق گفتم توروخدا بگو که رفتنتون به تهران کنسل شده.
پروین دوباره زد زیر خنده و گفت چی میگی بیگم؟اگه ما اینجا بمونیم کی قراره خرجمون رو بده مجبوریم بریم تهران اما دیشب خدارحم یه پیشنهاد خوب داد ببین بیگم تو هم که کارتو از دست دادی کسی رو هم نداری که بخاطرش اینجا بمونی خانوادت هم که واسه این یه ذره خونه دندون تیز کردن به نظرم بیا خونتو بفروش و باهامون بیا تهران...
با تعجب به پروین نگاه کردم و گفتم چی داری میگی؟اخه منو چه به تهران؟حالا تو میخوای بری شوهرت همراهته، من که نمیتونم با سه تا دختر خودمو آواره ی این شهر و اون کنم...
پروین اخم ریزی کرد و گفت ببین بیگم اگه تو تهران آواره نشی شک نکن مادر و برادرت اینجا آوارت میکنن تو انگار عقلتو از دست دادی بیگم؟تو اگه راست میگی به فکر دختراتی الان باید از اینجا فرار کنی نه اینکه دست بذاری رو دست تا خونتو از چنگت درببارن تازه اونجا که تنها نیستی هر جا ما خونه گرفتیم تو هم کنارمون یه خونه میگیری، به پسر عموی خدارحم هم میسپاریم یه کار واست پیدا کنه تا بتونی خرج زندگیتو دربیاری...با تردید به پروین نگاه کردم و گفتم ببین پروین به خدا به این راحتی ها هم نیست من شنیدم تهران خیلی بزرگه، منم که تا حالا پامو از این روستا بیرون نذاشتم پس چطور میخوام گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم اون هم با سه تا دختر بزرگ؟پروین دستم رو توی دستش گرفت و گفت ببین بیگم من نمیخوام مجبورت کنم اگر واقعا دوست نداری بیای من اصراری ندارم اگه میخوای چند روزی فکر کن و بعد جواب رو بهم بگو فقط حواست باشه تا هفته دیگه خدارحم باید تهران باشه تا اون موقع فرصت داری خوب فکر کنی...پروین کمی نشست و بعد از این که دوباره بهم یادآوری کرد که موندن توی اون ده هیچ سودی به حال منو دخترهام نداره به خونش رفت.
حسابی سردرگم شده بودم و نمیدونستم باید چه کار کنم همون لحظه طوبی با سینی چایی کنارم نشست و گفت مامان یعنی واقعا میخوای اینجا بمونی تا دایی خونمون رو بفروشه؟مامان تورو خدا یه فکری بکن من دلم نمیخواد پیش مامان بزرگ و دایی برگردم یادت رفته اون چند روزی که اونجا بودیم چقدر اذیتمون کردن؟به چهره معصوم و مظلوم طوبی نگاه کردم انقدر بزرگ شده بود که منو راهنمایی میکرد و ازم میخواست درست فکر کنم.میدونستم اگر اونجا بمونم آینده دخترها هم درست مثل خودم میشه، تا غروب توی حیاط راه رفتم و حسابی فکر کردم...پروین راست میگفت موندن توی این ده هیچ سودی به حال من نداشت اگر بنا بر این بود که سالار خونه من رو بفروشه و زمینی بخره تا روش کار کنیم پس خودم این خونه رو میفروختم و به تهران میرفتم تا حداقل آینده خوبی رو برای بچه هام رقم بزنم.
روز بعد صبح زود که از خواب بیدار شدم و سری سراغ پروین رفتم وقتی تصمیمم رو بهش گفتم حسابی خوشحال شد و گفت پس باید به خدارحم بگم خونه تورو هم بفروشه تا هرچه زودتر راهی تهران بشیم...نمیدونم چرا از اینکه قرار بود حسابی از اونجا دور بشم حس و حال عجیبی داشتم، انگار میخواستم به سفری برم که هیچ بازگشتی نداشت.
از پروین خواهش کردم از طرف من به خدارحم بگه جوری خونه رو بفروشه که هیچکس از رفتن ما مطلع نشه نمیخواستم این قضیه به گوش خانواده خودم یا خانواده قباد برسه حالا که قرار بود از اینجا برم باید کاملاً بی سر و صدا می رفتم تا مبادا کسی مانع رفتنمون بشه
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
زن و شوهری می خواستند به دیدار دوستی بروند
که در چند کیلومتری خانه ی آنها زندگی می کرد.
در راه به یاد آوردند باید از پلی قدیمی بگذرند
که ایمن به نظر نمی رسید.
http://rubika.ir/yekjoreeketab
با یادآوری این موضوع زن دچار تشویش و نگرانی شد
و از شوهرش پرسید: با آن پل چه کنیم؟ من نمی خواهم از روی آن بگذرم.
قایقی هم در آنجا نیست که ما را به آن سوی رودخانه ببرد.
مرد گفت: آه، من به فکر این پل نبودم.
به راستی این پل برای عبور خطرناک است. فکرش را بکن،
ممکن است وقتی ما از روی آن عبور می کنیم، فرو بریزد
و ما در رودخانه غرق شویم.
زن ادامه داد: یا فکرش را بکن، تخته ی پوسیده ای قدم بگذاری و پایت بشکند.
در آن صورت چه کسی از من و بچه ها مراقبت خواهد کرد؟
http://rubika.ir/yekjoreeketab
مرد با وحشت گفت: نمی دانم اگر پای من بشکند چه بر سر ما خواهد آمد.
شاید از گرسنگی بمیریم. این گفت و گو همچنان ادامه داشت.
زن و شوهر، هر دو نگران بودند و انواع بلاها و حوادث ناگواری را که
ممکن بود برای آنها پیش بیاید، تصور می کردند،
تا سرانجام به پل رسیدند.
اما در اوج نا باوری دیدند که
پل جدیدی به جای پل قبلی ساخته شده است
و به سلامت از آن عبور کردند.
نگذار موریانۀ نگرانی بنای زندگی ات را ویران کند...
✍️دیل_کارنگی
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
که در چند کیلومتری خانه ی آنها زندگی می کرد.
در راه به یاد آوردند باید از پلی قدیمی بگذرند
که ایمن به نظر نمی رسید.
http://rubika.ir/yekjoreeketab
با یادآوری این موضوع زن دچار تشویش و نگرانی شد
و از شوهرش پرسید: با آن پل چه کنیم؟ من نمی خواهم از روی آن بگذرم.
قایقی هم در آنجا نیست که ما را به آن سوی رودخانه ببرد.
مرد گفت: آه، من به فکر این پل نبودم.
به راستی این پل برای عبور خطرناک است. فکرش را بکن،
ممکن است وقتی ما از روی آن عبور می کنیم، فرو بریزد
و ما در رودخانه غرق شویم.
زن ادامه داد: یا فکرش را بکن، تخته ی پوسیده ای قدم بگذاری و پایت بشکند.
در آن صورت چه کسی از من و بچه ها مراقبت خواهد کرد؟
http://rubika.ir/yekjoreeketab
مرد با وحشت گفت: نمی دانم اگر پای من بشکند چه بر سر ما خواهد آمد.
شاید از گرسنگی بمیریم. این گفت و گو همچنان ادامه داشت.
زن و شوهر، هر دو نگران بودند و انواع بلاها و حوادث ناگواری را که
ممکن بود برای آنها پیش بیاید، تصور می کردند،
تا سرانجام به پل رسیدند.
اما در اوج نا باوری دیدند که
پل جدیدی به جای پل قبلی ساخته شده است
و به سلامت از آن عبور کردند.
نگذار موریانۀ نگرانی بنای زندگی ات را ویران کند...
✍️دیل_کارنگی
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
سوفی! اگر من می خواستم در اين درس ها تنها يک چيز به تو ياد دهم،
آن بود كه " در قضاوت عجله نكن "!
orange_book دنیای_سوفی
bust_in_silhouetteیوستین_گردر
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
آن بود كه " در قضاوت عجله نكن "!
orange_book دنیای_سوفی
bust_in_silhouetteیوستین_گردر
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
چابهار :از دیدن فیتو پلانکتون ها و کهکشان راه شیری لذت ببرین
چابهار
سیستان_بلوچستان
《ایران رو بگردیم》
point_downpoint_downpoint_down
جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال
coffee️یک جرعه کتابbooks بپیوندید point_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
چابهار
سیستان_بلوچستان
《ایران رو بگردیم》
point_downpoint_downpoint_down
جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال
coffee️یک جرعه کتابbooks بپیوندید point_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت_شصت و هفت
http://rubika.ir/yekjoreeketab
طوبی وقتی شنید قراره برای زندگی به تهران بریم از خوشحالی روی پا بند نبود قرار بر این شد که تمام وسایل خونه رو هم بفروشیم و هیچ وسیله سنگینی با خودمون به تهران نبریم چون راه طولانی بود و تعدادمون هم زیاد شب انقد خسته بودم که هنوز سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.برای اولین بار اونشب توی خواب قباد رو دیدم ناراحت و گرفته توی حیاط خونه ی پدرش نشسته بود مثل قدیم ها با خوشحالی کنارش نشستم و گفتم چی شده قباد چرا ناراحتی؟نکنه خدیجه خانم چیزی گفته؟
عمیق بهم نگاه کرد و گفت بیگم چطور میتونی بدون خداحافظی از من برای همیشه از اینجا بری؟باور کن خیلی دلم برات تنگ شده کاش برای یک بار هم که شده میومدی تا ببینمت.
روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم گیج و منگ بودم خوابی که دیده بودم حسابی روم اثر گذاشته بود هرجوری بود تا ظهر خودم رو سرگرم کردم اما نمیشد قیافه ی قباد برای یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت سریع چادرم رو سر کردم و بعد از اینکه خونه رو به طوبی سپردم راه افتادم قباد راست میگفت باید ازش خداحافظی میکردم حتما خیلی از دستم ناراحته که برای اولین توی خوابم اومده وقتی رسیدم با ظرف آبی که همراه خودم آورده بودم مزارش رو شستم و گوشه ای نشستم کم کم شروع کردم به حرف زدن و تمام تصمیماتی که گرفته بودم رو برای قباد تعریف کردم انگار واقعا به این کار احتیاج داشتم هرچه بیشتر تعریف میکردم دلشوره ها و استرسم کمتر میشد کم کم هوا رو به تاریکی میرفت و از سر جام بلند شدم، باید هرچه زودتر به خونه برمیگشتم داشتم چادرم رو روی سرم مرتب میکردم که که کسی از پشت سر اسمم رو صدا زد...با تعجب به عقب برگشتم و با دیدن پدر قباد همونجا خشکم زد اصلا دوست نداشتم دم رفتن با کسی رو به رو بشم.
پدر قباد قدمی به جلو برداشت و گفت دخترم کی تا حالا اینجایی؟من بیشتر مواقع میام و کنار قباد میشینم توی خونه حالم بد میشه.
کمی این پا و اون پا کردم و گفتم دیشب خواب قباد رو دیدم، اومدم فاتحه ای براش بخونم.
پیرمرد نگاه عمیقی بهم کرد و گفت بیگم خیلی وقته میخوام بیام سری بهتون بزنم اما انگار قسمت نبود همیشه اتفاقی میفتاد و نمیتونستم بیام راستش کار مهمی باهات داشتم.
با تعجب گفتم خیره عموجان چی شده؟راستش دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و تحمل نداشتم تا شروع به صحبت کنه.
پیرمرد به عصاش تکیه داد و گفت راستش دخترم خودت که بهتر میدونی قباد مال و اموال زیادی داشت انقد زمین و باغ داشت که حسابش از دست خودش هم در رفته بود اما خب انگار زیور و کدخدا حسابش رو بهتر داشتن چون همین که چهلم گذشت اومدن و تمام اموال قباد رو به اسم زیور و پسراش زدن بخدا من شرمنده ی تو و دخترها شدم حداقل یکی از اون باغ ها سهم تو و دخترها بود اما اون از خدا بی خبرها نذاشتن...
با طعنه خنده ای کردم و گفتم عمو جان روزی که من رو از اون خونه بیرون کردن من قید همه چیز رو زدم من که هیچ چشم داشتی به اموال قباد نداشتم
پیرمرد گفت میدونم دخترم میدونم اما خب چیزی که میخوام بگم اینه چند ماه قبل از اینکه اون اتفاق برای قباد بیفته زمین بزرگی همین اطراف خریده بود و قرار بود اونو برای دخترهای تو کنار بذاره اول قرار بود زمین رو به اسم خودش بخره و بعداً به اسم تو بزنه اما روزی که برای خرید زمین رفتیم قباد یهو تصمیمش عوض شد و به من گفت میخوام فعلا این زمین رو به اسم تو بزنم شاید من همین فردا افتادم و مردم نمیخوام این زمین به دست کس دیگه ای بیفته...
پیرمرد اشک چشمش رو پاک کرد و گفت انگار پسرم میدونست عمرش به این دنیا قد نمیده...
من مات و مبهوت مونده بودم و به حرفای پیرمرد گوش میدادم حتما اون زمین رو هم زیور از چنگش درآورده...
پیرمرد دوباره نفسی کشید و گفت راستش زمین رو گذاشته بودم تا وقتی طوبی بزرگ شد به اسمش بزنم اما من هم ترسیدم عمرم به دنیا قد نده و حق تو و دخترها پایمال بشه میدونی آدم های زیادی برای این زمین نقشه کشیدن...بارها خدیجه ازم خواسته زمین رو به اون یکی پسرم بدم تا روش کار کنه و محصول بکاره، اما من قبول نکردم این زمین سهم تو و دخترات بود، همین چند روز پیش زمین رو فروختم و پولش رو کنار گذاشته بودم تا موقعیتی پیش بیاد و بهت بدم.
تا خودت هرجور میدونی خرجش کنی الانم پول زمین خونست، اگر میخوای همین جا بمون تا برم و با پول برگردم...
وای خدای من باورم نمیشد چیزهایی که شنیدم راست باشه، یعنی واقعا قباد به فکرمون بوده؟فقط خدا میدونه چقد به این پول احتیاج داشتم، پیرمرد وقتی سکوتم رو دید تکونی به خودش داد و گفت همین جا بمون زود برمیگردم
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت_شصت و هفت
http://rubika.ir/yekjoreeketab
طوبی وقتی شنید قراره برای زندگی به تهران بریم از خوشحالی روی پا بند نبود قرار بر این شد که تمام وسایل خونه رو هم بفروشیم و هیچ وسیله سنگینی با خودمون به تهران نبریم چون راه طولانی بود و تعدادمون هم زیاد شب انقد خسته بودم که هنوز سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.برای اولین بار اونشب توی خواب قباد رو دیدم ناراحت و گرفته توی حیاط خونه ی پدرش نشسته بود مثل قدیم ها با خوشحالی کنارش نشستم و گفتم چی شده قباد چرا ناراحتی؟نکنه خدیجه خانم چیزی گفته؟
عمیق بهم نگاه کرد و گفت بیگم چطور میتونی بدون خداحافظی از من برای همیشه از اینجا بری؟باور کن خیلی دلم برات تنگ شده کاش برای یک بار هم که شده میومدی تا ببینمت.
روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم گیج و منگ بودم خوابی که دیده بودم حسابی روم اثر گذاشته بود هرجوری بود تا ظهر خودم رو سرگرم کردم اما نمیشد قیافه ی قباد برای یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت سریع چادرم رو سر کردم و بعد از اینکه خونه رو به طوبی سپردم راه افتادم قباد راست میگفت باید ازش خداحافظی میکردم حتما خیلی از دستم ناراحته که برای اولین توی خوابم اومده وقتی رسیدم با ظرف آبی که همراه خودم آورده بودم مزارش رو شستم و گوشه ای نشستم کم کم شروع کردم به حرف زدن و تمام تصمیماتی که گرفته بودم رو برای قباد تعریف کردم انگار واقعا به این کار احتیاج داشتم هرچه بیشتر تعریف میکردم دلشوره ها و استرسم کمتر میشد کم کم هوا رو به تاریکی میرفت و از سر جام بلند شدم، باید هرچه زودتر به خونه برمیگشتم داشتم چادرم رو روی سرم مرتب میکردم که که کسی از پشت سر اسمم رو صدا زد...با تعجب به عقب برگشتم و با دیدن پدر قباد همونجا خشکم زد اصلا دوست نداشتم دم رفتن با کسی رو به رو بشم.
پدر قباد قدمی به جلو برداشت و گفت دخترم کی تا حالا اینجایی؟من بیشتر مواقع میام و کنار قباد میشینم توی خونه حالم بد میشه.
کمی این پا و اون پا کردم و گفتم دیشب خواب قباد رو دیدم، اومدم فاتحه ای براش بخونم.
پیرمرد نگاه عمیقی بهم کرد و گفت بیگم خیلی وقته میخوام بیام سری بهتون بزنم اما انگار قسمت نبود همیشه اتفاقی میفتاد و نمیتونستم بیام راستش کار مهمی باهات داشتم.
با تعجب گفتم خیره عموجان چی شده؟راستش دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و تحمل نداشتم تا شروع به صحبت کنه.
پیرمرد به عصاش تکیه داد و گفت راستش دخترم خودت که بهتر میدونی قباد مال و اموال زیادی داشت انقد زمین و باغ داشت که حسابش از دست خودش هم در رفته بود اما خب انگار زیور و کدخدا حسابش رو بهتر داشتن چون همین که چهلم گذشت اومدن و تمام اموال قباد رو به اسم زیور و پسراش زدن بخدا من شرمنده ی تو و دخترها شدم حداقل یکی از اون باغ ها سهم تو و دخترها بود اما اون از خدا بی خبرها نذاشتن...
با طعنه خنده ای کردم و گفتم عمو جان روزی که من رو از اون خونه بیرون کردن من قید همه چیز رو زدم من که هیچ چشم داشتی به اموال قباد نداشتم
پیرمرد گفت میدونم دخترم میدونم اما خب چیزی که میخوام بگم اینه چند ماه قبل از اینکه اون اتفاق برای قباد بیفته زمین بزرگی همین اطراف خریده بود و قرار بود اونو برای دخترهای تو کنار بذاره اول قرار بود زمین رو به اسم خودش بخره و بعداً به اسم تو بزنه اما روزی که برای خرید زمین رفتیم قباد یهو تصمیمش عوض شد و به من گفت میخوام فعلا این زمین رو به اسم تو بزنم شاید من همین فردا افتادم و مردم نمیخوام این زمین به دست کس دیگه ای بیفته...
پیرمرد اشک چشمش رو پاک کرد و گفت انگار پسرم میدونست عمرش به این دنیا قد نمیده...
من مات و مبهوت مونده بودم و به حرفای پیرمرد گوش میدادم حتما اون زمین رو هم زیور از چنگش درآورده...
پیرمرد دوباره نفسی کشید و گفت راستش زمین رو گذاشته بودم تا وقتی طوبی بزرگ شد به اسمش بزنم اما من هم ترسیدم عمرم به دنیا قد نده و حق تو و دخترها پایمال بشه میدونی آدم های زیادی برای این زمین نقشه کشیدن...بارها خدیجه ازم خواسته زمین رو به اون یکی پسرم بدم تا روش کار کنه و محصول بکاره، اما من قبول نکردم این زمین سهم تو و دخترات بود، همین چند روز پیش زمین رو فروختم و پولش رو کنار گذاشته بودم تا موقعیتی پیش بیاد و بهت بدم.
تا خودت هرجور میدونی خرجش کنی الانم پول زمین خونست، اگر میخوای همین جا بمون تا برم و با پول برگردم...
وای خدای من باورم نمیشد چیزهایی که شنیدم راست باشه، یعنی واقعا قباد به فکرمون بوده؟فقط خدا میدونه چقد به این پول احتیاج داشتم، پیرمرد وقتی سکوتم رو دید تکونی به خودش داد و گفت همین جا بمون زود برمیگردم
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
ماه_بیگم
قسمت_شصت و هشت
http://rubika.ir/yekjoreeketab
سرجام ایستادم و رفتنش رو تماشا کردم، حالا فهمیده بودم قباد چرا توی خوابم اومد و ازم خواست برای خداحافظی پیشش برم اگر من امروز اینجا نمیومدم هیچوقت چشمم به این پول نمیفتاد غروب شده شده بود و هنوز خبری از پیرمرد نبود بیشتر از اون نمیتونستم بمونم میترسیدم هوا تاریک بشه و توی راه بمونم با ناامیدی بلند شدم و خواستم به سمت خونه حرکت کنم که صدای عصای پیرمرد به گوشم رسید البته اینبار تنها نبود و برادر قباد هم همراهش بود لحظه ای فکر کردم حتما پشیمونش کردن و حالا هم برای معذرت خواهی اومدن، اما با دیدن کیسه ای که توی دستش بود لبخند کمرنگی روی لبم نشست...
پیرمرد سریع کیسه رو توی دستم گذاشت و گفت برو خدا به همرات امیدوارم کدورتی از ما تو دلت نباشه، پسرمو هم آوردم تا همراهیت کنه میترسم هوا تاریک بشه و توی راه بمونی.
سریع دست پیرمرد رو بوسیدم و بعد از تشکر و خداحافظی به سمت ده حرکت کردیم...نمیدونم مسافت اونجا تا خونه رو چطور طی کردم، از شدت ذوق نفسم توی سینه حبس میشد وقتی رسیدیم برادر قباد سریع خداحافظی کرد و به ده خودشون برگشت اول سراغ پروین رفتم و ازش خواستم یه سر بهم بزنه اونهم که از قیافم فهمیده بود قضیه ی مهمی پیش اومده سریع خودشو به خونه رسوند و ازم خواهش میکرد براش توضیح بدم وقتی کیسه پول رو جلوش خالی کردم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت اینا رو از کجا آوردی ماه بیگم؟مگه نرفته بودی سر خاک قباد؟نکنه خودت رفتی و خونه رو فروختی؟
خنده ای کردم و گفتم پروین این پول دوبرابر قیمت خونست اگر جریان این پول رو برات تعریف کنم تعجب میکنی من حرف میزدم و پروین هر لحظه مبهوت تر میشد وقتی حرفام تموم شد دستشو روی دستم گذاشت و گفت قربون خدا برم، اگه امروز نمیرفتی دوباره این پول برمیگشت تو جیب خدیجه و زیور...
روز بعد خدارحم تمام ده رو زیر پا گذاشت و هرجوری که شده بود برای دوتا خونه مشتری پیدا کرد.خیلی زود وسایل اندکی که فقط چند تکه لباس و پولهامون بود رو جمع کردیم و قرار شد روز بعد صبح الطلوع بریم سر جاده و راهی تهران بشیم...نمیدونم چرا استرس داشتم استرس اینکه سالار سر بزنگاه برسه و مانع رفتنمون بشه.الان هم که دیگه خونه و زمین فروخته شده و لقمه براش آماده بود.اونشب از ترس و استرس چشم رو هم نداشتم.
آفتاب تازه داشت بالا میومد که پروین اومد و گفت سریع بچه هارو بردار بیار که دیر شده اگه اتوبوس بره دستمون به جایی بند نیست و مجبوریم برگردیم دخترها خواب بودن و با شنیدن صدای ما از شوق سریع بیدار شدن هرکس وسیله ای دستش گرفت و دنبال پروین راه افتادیم حس عجیبی داشتم باورم نمیشد داریم برای همیشه اینجا رو ترک میکنیم بعد از اینکه خدارحم و بچه ها هم بهمون ملحق شدن به سمت جاده حرکت کردیم توی تمام مسیر از ترس اینکه سالار دنبالمون نیاد مدام برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم، وقتی سرجاده رسیدیم نفس راحتی کشیدم و به جایی که مسیر اتوبوس بود زل زدم...خدا خدا میکردم هرچه زودتر بیاد و از این ترس و وحشت نجات پیدا کنم.خدارحم پتویی دور بچه ها پیچیده بود تا مبادا سردشون بشه و پروین هم براشون لقمه ی نون و پنیر میگرفت.خدایا چه خوبی کرده بودم که جوابش وجود این فرشته ها توی زندگیم بود؟خدارحمی که از همون روز اول مثل یک برادر هوام رو داشت و پروینی که از خواهر و مادر هم برام عزیزتر بود.قطعا اگر پیشنهاد رفتن به تهران رو بهم نمیدادن حالا باید توی غم رفتن و دور شدن پروین هلاک میشدم.یک ساعتی از ایستادنمون کنار جاده گذشته بود که بالاخره اتوبوس اومد و کنار پامون ترمز کرد...خیلی زود وسایلمون رو از روی زمین برداشتیم و همه باهم سوار اتوبوس شدیم...همین که شروع به حرکت کرد نفس راحتی کشیدم میدونستم که دیگه دست سالار بهمون نمیرسه
هیچکس بجز خانواده ی خدارحم و پروین از اومدنمون به تهران خبر نداشت و اونها هم قول داده بودن راجب این موضوع با کسی صحبت نکن اینجور که خدارحم میگفت مسیر زیادی تا تهران پیش رو داشتیم و برای رسیدن به مقصد باید از چند شهر میگذشتیم.میدونستم که هیچوقت به ذهن مادرم یا سالار خطور نمیکنه که من برای همیشه به تهران اومدم
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
قسمت_شصت و هشت
http://rubika.ir/yekjoreeketab
سرجام ایستادم و رفتنش رو تماشا کردم، حالا فهمیده بودم قباد چرا توی خوابم اومد و ازم خواست برای خداحافظی پیشش برم اگر من امروز اینجا نمیومدم هیچوقت چشمم به این پول نمیفتاد غروب شده شده بود و هنوز خبری از پیرمرد نبود بیشتر از اون نمیتونستم بمونم میترسیدم هوا تاریک بشه و توی راه بمونم با ناامیدی بلند شدم و خواستم به سمت خونه حرکت کنم که صدای عصای پیرمرد به گوشم رسید البته اینبار تنها نبود و برادر قباد هم همراهش بود لحظه ای فکر کردم حتما پشیمونش کردن و حالا هم برای معذرت خواهی اومدن، اما با دیدن کیسه ای که توی دستش بود لبخند کمرنگی روی لبم نشست...
پیرمرد سریع کیسه رو توی دستم گذاشت و گفت برو خدا به همرات امیدوارم کدورتی از ما تو دلت نباشه، پسرمو هم آوردم تا همراهیت کنه میترسم هوا تاریک بشه و توی راه بمونی.
سریع دست پیرمرد رو بوسیدم و بعد از تشکر و خداحافظی به سمت ده حرکت کردیم...نمیدونم مسافت اونجا تا خونه رو چطور طی کردم، از شدت ذوق نفسم توی سینه حبس میشد وقتی رسیدیم برادر قباد سریع خداحافظی کرد و به ده خودشون برگشت اول سراغ پروین رفتم و ازش خواستم یه سر بهم بزنه اونهم که از قیافم فهمیده بود قضیه ی مهمی پیش اومده سریع خودشو به خونه رسوند و ازم خواهش میکرد براش توضیح بدم وقتی کیسه پول رو جلوش خالی کردم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت اینا رو از کجا آوردی ماه بیگم؟مگه نرفته بودی سر خاک قباد؟نکنه خودت رفتی و خونه رو فروختی؟
خنده ای کردم و گفتم پروین این پول دوبرابر قیمت خونست اگر جریان این پول رو برات تعریف کنم تعجب میکنی من حرف میزدم و پروین هر لحظه مبهوت تر میشد وقتی حرفام تموم شد دستشو روی دستم گذاشت و گفت قربون خدا برم، اگه امروز نمیرفتی دوباره این پول برمیگشت تو جیب خدیجه و زیور...
روز بعد خدارحم تمام ده رو زیر پا گذاشت و هرجوری که شده بود برای دوتا خونه مشتری پیدا کرد.خیلی زود وسایل اندکی که فقط چند تکه لباس و پولهامون بود رو جمع کردیم و قرار شد روز بعد صبح الطلوع بریم سر جاده و راهی تهران بشیم...نمیدونم چرا استرس داشتم استرس اینکه سالار سر بزنگاه برسه و مانع رفتنمون بشه.الان هم که دیگه خونه و زمین فروخته شده و لقمه براش آماده بود.اونشب از ترس و استرس چشم رو هم نداشتم.
آفتاب تازه داشت بالا میومد که پروین اومد و گفت سریع بچه هارو بردار بیار که دیر شده اگه اتوبوس بره دستمون به جایی بند نیست و مجبوریم برگردیم دخترها خواب بودن و با شنیدن صدای ما از شوق سریع بیدار شدن هرکس وسیله ای دستش گرفت و دنبال پروین راه افتادیم حس عجیبی داشتم باورم نمیشد داریم برای همیشه اینجا رو ترک میکنیم بعد از اینکه خدارحم و بچه ها هم بهمون ملحق شدن به سمت جاده حرکت کردیم توی تمام مسیر از ترس اینکه سالار دنبالمون نیاد مدام برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم، وقتی سرجاده رسیدیم نفس راحتی کشیدم و به جایی که مسیر اتوبوس بود زل زدم...خدا خدا میکردم هرچه زودتر بیاد و از این ترس و وحشت نجات پیدا کنم.خدارحم پتویی دور بچه ها پیچیده بود تا مبادا سردشون بشه و پروین هم براشون لقمه ی نون و پنیر میگرفت.خدایا چه خوبی کرده بودم که جوابش وجود این فرشته ها توی زندگیم بود؟خدارحمی که از همون روز اول مثل یک برادر هوام رو داشت و پروینی که از خواهر و مادر هم برام عزیزتر بود.قطعا اگر پیشنهاد رفتن به تهران رو بهم نمیدادن حالا باید توی غم رفتن و دور شدن پروین هلاک میشدم.یک ساعتی از ایستادنمون کنار جاده گذشته بود که بالاخره اتوبوس اومد و کنار پامون ترمز کرد...خیلی زود وسایلمون رو از روی زمین برداشتیم و همه باهم سوار اتوبوس شدیم...همین که شروع به حرکت کرد نفس راحتی کشیدم میدونستم که دیگه دست سالار بهمون نمیرسه
هیچکس بجز خانواده ی خدارحم و پروین از اومدنمون به تهران خبر نداشت و اونها هم قول داده بودن راجب این موضوع با کسی صحبت نکن اینجور که خدارحم میگفت مسیر زیادی تا تهران پیش رو داشتیم و برای رسیدن به مقصد باید از چند شهر میگذشتیم.میدونستم که هیچوقت به ذهن مادرم یا سالار خطور نمیکنه که من برای همیشه به تهران اومدم
point_downpoint_downpoint_down
coffee️ یک جرعه کتابbooksبخون و عاشق کتابخوانی شوpoint_down
http://rubika.ir/yekjoreeketab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
☕️یک جرعه کتاب📚
*همراهان محترم یک جرعه کتاب*
■در صورتیکه تمایل به قدردانی و جبران زحمات تیم اجرایی یک جرعه کتاب،بابت گردآوری، تدوین و انتشار پیامها و گزارش ها دارید می توانید از طریق شماره کارت زیر اقدام نمایید. *(مبالغ کمتر از ۲۰هزار تومان باشد)*
۶۱۰۴
۳۳۱۰
۶۸۸۱
۲۴۹۵
-----------
۶۱۰۴-۳۳۱۰-۶۸۸۱-۲۴۹۵
بانک ملت به نام سعیدعزیزی
□تهیه، تدوین، آماده سازی و انتشار مطالب ، کاری زمان بر و نیازمند بهره مندی از افراد مطلع و متخصص است.
○استمرار این فعالیت نیازمند حمایت شما فرهیختگان گرامی است.
*سپاسگزاریم.*rose
■در صورتیکه تمایل به قدردانی و جبران زحمات تیم اجرایی یک جرعه کتاب،بابت گردآوری، تدوین و انتشار پیامها و گزارش ها دارید می توانید از طریق شماره کارت زیر اقدام نمایید. *(مبالغ کمتر از ۲۰هزار تومان باشد)*
۶۱۰۴
۳۳۱۰
۶۸۸۱
۲۴۹۵
-----------
۶۱۰۴-۳۳۱۰-۶۸۸۱-۲۴۹۵
بانک ملت به نام سعیدعزیزی
□تهیه، تدوین، آماده سازی و انتشار مطالب ، کاری زمان بر و نیازمند بهره مندی از افراد مطلع و متخصص است.
○استمرار این فعالیت نیازمند حمایت شما فرهیختگان گرامی است.
*سپاسگزاریم.*rose
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA858دنبال کننده
روال کار کانال:معرفی کتابهای ایرانی و خارجی و بیوگرافی نویسندگان همراه با تکه های جذابی از رمانها
داستانهای کوتاه و ضرب المثلها همراه با ریشه ی بوجود آمدن آنها
بعضی وقت هام آهنگ
o️ارتباط با ادمین هاpoint_down
@saeidazizi2464
@maryamahmadpoor5861
مشاهده کانال پیامرسانداستانهای کوتاه و ضرب المثلها همراه با ریشه ی بوجود آمدن آنها
بعضی وقت هام آهنگ
o️ارتباط با ادمین هاpoint_down
@saeidazizi2464
@maryamahmadpoor5861