داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
2Kدنبال کننده
سلام دوستان گلم این کانال تابع قوانین جمهوری اسلامی می باشد
https://rubika.ir/xzzzdds/BEHCJJIFHDIFCJCI
ومیپردازه به زندگینامه واقعی واقعی broken_heart🤗pray
آیدی کانال. @bahar_karamiii1
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۰ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
ادامه داستان موقرمزی هرشب ساعت ۹دوپارت heartheartheartheart️🥰🥰🥰🥰

داستان زندگی واقعی روفت اینجا point_downpoint_downpoint_down

https://rubika.ir/huuioht/BHGGBFCFEIBHEFGG

xxxxxxxxxxx
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
بقیه داستان مهوا در دست تایپه گلهای من عجله نکنین
من این داستانو اگه روزی سه پارت میزاشتم الان کم نمیاوردم که ازبس اوزو یولدایام grin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
#مهوا
همه اشون با بچه هاشون اومده بودن و من گیج شده بهشون نگاه میکردم و لبخند میزدم که عمه خانوم گفت: بچه سرسام گرفت، بذارید بره یکم استراحت کنه.
سالار که مشغول حرف زدن با برادراش بود به سمتم اومد و گفت: بریم که اتاقت رو نشونت بدم.
عمه گفت: خودم میبرمش داداش..
سالار قبول نکرد و خودش همراهم اومد و من با اجازه آرومی گفتم و به دنبال سالار از پله های تو خونه بالا رفتم و سالار در اتاقی رو باز کرد و گفت: اینجا اتاقی بود که مادرت قبل بلا هایی که سرمون نازل شد برات آماده کرده بود.. یه سری وسایل از قبل مونده، که دلم نمیاد بهشون دست بزنم، یه سری ها هم تازه آوردم برات..اگر خوشت نیومد بگو همین امروز عوض کنم..
قدمی تو اتاق گذاشتم..
اتاق دلباز و نورگیری بود، پنجره بزرگی داشت که پرده های حریر سفید رنگ دو طرفش آویزون بود..
یک طرف اتاق گهواره چوبی قرار داشت با چند تا اسباب بازی بچگونه...
بغض کرده به اون وسایل و چند دست لباس نگاه کردم و سوالی که ذهنمو مشغول کرده بود پرسیدم: وقتی تو این خونه اتاقی دارم یعنی می‌دونستی بچه داری؟ پس چرا...چرا هیچ وقت سراغم نیومدی؟
-چیزی حدود ده سال منتظر اومدن بچه ای بودم که مادرش پریچهر باشه، بعد ده سال انتظار بالاخره قرار بود پدر بشم که همه چیز بهم ریخت،

مرتکب خطای بزرگی شدم، تاوانش هم نوزده سال تنهایی بود! پریچهر از خونه رفت.
مکثی کرد: یعنی جونشو برداشت و رفت..اون موقع آخرای ب ارداریش بود..
نفس س وزناکی کشید: گشتم دنبالتون، اول ج‍.نازه پریچهر رو پیدا کردم.. خبری از بچه نبود..مر،گ پریچهر به اندازه کافی داغونم کرده بود اما با این حال چند وقت بعد گشتم دنبالت بهم گفتن مر،دی! مرده به دنیا اومدی، همین شیرزاد لعن‍.تی بهم گفت تو مرده به دنیا اومدی، قابله اومد شهادت داد.بهم قبر یه بچه نشون دادن، نکه فکر کنی باور کردم، نه؛ اون روزا به هیچ کس اعتماد نداشتم! من حتی نب‍..ش قبر کردم که به یقین برسم!اونچه که دنبالش بودم رو دیدم ولی یه چیزی تو وجودم هرگز باور نکرد اون نوزاد مرده بچه منه ولی چاره ای جز قبول نداشتم.
چونه ام از بغض می‌لرزید، انگار من دوباره سرنوشت پدر و مادرم رو زندگی کرده بودم!
سالار بهم نزدیک شد: من تا ابد خودمو بابت پریچهر و اتفاقاتی که افتاد نمیبخشم! بابت اینکه بیشتر نگشتم و پیدات نکردم خودمو نمیبخشم، از بابت پریچهر جز عذابی که میکشم تا لحظه م رگ باهامه، راهی برای جبران ندارم ولی حداقل تو هستی، شاید بتونم یه چیزایی رو برات جبران کنم
اشکامو با پشت دست پاک کردم و پرسیدم: فقط بهم بگو مادرم زنی که میگن بوده یا نه؟! مادرم زندگی والایار و خانواده اش رو بهم زده؟

به آنی پوستش سرخ شد و دستاش مشت!
همون لحظه با دیدن نگاهش چیزی تو سرم گفت این مرد محاله بذاره تو برگردی پیش والایار!
کوتاه گفت: هر چی که از زبون اون
مکثش نشون میداد بد و بیراهی که می‌خواسته بگه رو فرو برده، نفسش رو بیرون داد: هر چی که از زبون اینایی که گفتی شنیدی، دروغی بیش نیست؛ یکم که بهتر شدی خودم راست و دروغ همه چیو بهت میگم
ولی من کوتاه نیومدم: اونایی که درمورد خودت میگن چی؟
نفسش رو بیرون داد: اونا راسته، انکار نمیکنم! ولی به خودم حق میدم، من همه زندگیم، جوونیم، عزیز ترین کس زندگیم، زنی که عا شقش بودم، بچه ای که اندازه یه عمر منتظرش بودم رو از دست دادم..بعدش من کوتاه اومدم عقب کشیدم ولی اون پسره؛ نفت شد رو آتیش سرد شده ام! دوباره آتیشم زد، بچه امو ازم دور کرد، بچه امو برد یه گوشه پنهون کرد، فهمیده بود حاضرم برای دیدنت هر کاری بکنم؛تورو اهرم فشار کرد که مجبور بشم از موضعم کوتاه بیام! به جون خودت قسم نقره داغش میکنم! از مادر زاده نشده کسی که بخواد با من این کارو بکنه! منو با عزیزم تهد،ید کردن تاوان داره..
نفسم تند شد و خودش ادامه داد: تو این چند روز بی طاقتی تو چشمات رو دیدم، گوشات تیزه که خبری از اون پسر بشنوی، خوش‌بختانه زنده است و کارم باهاش ادامه داره.

نفسش رو بیرون داد: نباید با این حال تو وارد این بحثها میشدیم، استراحت کن دخترم، اون کمد پر از لباس نو و جدیده!کاری هم بود خودمو صدا کن...
میخواست از اتاق بیرون بره که صداش زدم: س‍...سالار خان؟!!
سرجاش ایستاد و به سمتم برگشت و با لبخند گفت: برای هرکس سالار خان باشم برای تو نیستم..
نگاهش رو ازم گرفت و با اخم ظریفی گفت: البته صبر میکنم تا وقتی که خودت بخوای بابا صدام کنی..
نفسم رو بیرون دادم و قبل اینکه من بخوام حرفی بزنم گفت: اگر هم میخوای بگی باهاش کاری نداشته باشم باید بگم جونمو بخواه ولی اینو نه...
ناباورانه نگاهش کردم و مقابل چشم های بهت زده ام از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
شونه هام افتادن..وای اگر بلایی سر والایار میآورد چی؟
دستمو از روی گهواره چوبی برداشتم و تو جام چرخیدم، سمت دیگه اتاق هم تخت و کمد بود و آیینه ای که چهره رنگ بی روح و رنگ پریده ام رو نشون میداد..از مریضی زیر چشمام گود افتاده بود.
نگاهم رو از خودم گرفتم و روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم، باید هر چی زودتر خودمو جمع و جور میکردم و به زندگیم یه سر و سامانی میدادم.
به پهلو چرخیدم و فکر کردم نکنه واقعا والایار فقط بخاطر خودش، برای تلافی کردن از سالار منو دور کرده باشه؟! نکنه فقط حرف منفعت خودش بوده؟بی قرار دوباره تو جام چرخیدم..
روزی که با حال ناخوش اومده بود پیشم یادمه، روزی که می‌گفت میخواد فقط منو نگه داره؛ یعنی اون حرفا و نگاه ها د روغ بودن؟
نفسام سنگین شدن، شک به دلم افتاده بود و اگر این شک به یقین تبدیل می‌شد؟ سرمو تند تکون دادم نمی‌خواستم بهش فکر کنم...باید هر جور شده والایار رو میدیدم باید حرف می‌زدیم باید ازش می‌پرسیدم..××
عمه سینی رو جلوی دستم گذاشت و گفت: بیا عمه جون، گفتم این بچه جون نداره، شایدم معذب باشه بین اینهمه آدم غذا بخوره گفتم برات بیارم اینجا.
بابت این ح س راحتی که بهم داده بود ازش تشکر کردم.
جلو روم نشست و آهسته گفت: درمورد شوهرت..
سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم که گفت: حالش خوبه، فکر کنم تازه از مریض خونه مرخص شده باشه، یکم ناخوش بوده، گمون کنم همین روزا سر و کله اش پیدا بشه، سالار هم آتیشی! خدا بخیر کنه..
+من باید چیکار کنم؟
خجالت زده گفتم: من کنارش...زندگی خوبی داشتم! نمیخوام بلایی سرش بیاد!
-تو این موضوع زیاد کاری از کسی ساخته نیست، سالار رو این موضوع یک دنده است؛اما خب یه تلاشی میکنیم دیگه، فقط تو غذاتو بخور یکم رنگ و رو بگیری.
صداش رو آروم کرد: البته، تو الان یه بچه هم داری!شاید بشه یه کارایی کرد..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
#مهوا point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2

هر شب ساعت ۲۱ پارتگذاری میشه heartpurple_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
منو عقد کرده بود که فقط ازم انتقام بگیره مدام تحقیرم میکرد و حتی سمتم نمیومد تا اینکه یه شب رفتیم خونه مامانم چمدون و وسایلی که ازم مونده بود رو برداریم تا من رفتم وسایلم
رو جمع کردم و به خاطر خستگی  موندیم‌. والایار بدون تعارف رفت سمت اتاقم و دنبال والایار راه افتادم کلافه نگاهی به اون اتاق کوچیک انداختم و بعد به کیهانی که سرپا منتظر بود
- اگه راحت نیستی من میرم بیرون میخوابم
پیراهنشو ریلکس بیرون کشید -حوصله ندارم بعدش بشینم تیکه و متلکای مامانتو گوش بدم یه پتو و بالش به من بده خودتم برو یه چیزی بخور بتونی بخوابی فشار روت نباشه  واسش رختخواب پهن کردم حالا نشونش میدادم فشار میفته روی کی دراز که کشید رفتم سمت کمدم و از میون لباسای خودم یه تاپ شلوارک برداشتم
- در رو قفل کن مامانت سر نرسه کارت دارم...

خواندن ادامه سرگذشت...
خواندن ادامه سرگذشت...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
۰•• در حال نوشتن

آفاق دختری که درست شب عروسیش با لباس سفید عروس دزدیده شده بود و حالا با همون لباس و تنی زخــ...ـمی و پاکی از دست داده اش داشت به ناکجا آباد میرفت..
با کمک دستم نیم خیز شدم، نگاهی به اطراف انداختم... کمی چشم چرخوندم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و تازه اونجا بود که فهمیدم تو جاده ای هستیم که به ده ختم میشه...

بخونید خیلی قشنگه🥲
بخونید خیلی قشنگه🥲

✩。:•.─────  ❁ - ❁  ─────.•:。✩
@aramesh_jzb   ✷
#همکاری1kویوآرامشsparkles🤍
                         #یکساعت‌‌بدون‌فعالیت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
xاز بیکاری و بی پولی خسته شدیinterrobang

gem میخای هنرهای  پولسازو یکجا  یاد بگیری money_with_wings
  white_check_mark  با قند و نبات سازی درآمدزایی کن moneybagmoneybagmoneybag
fireبرای اولین بار در روبیکاheart_eyesعکس آموزش ها رو ببینpoint_up_2

بیشتر از پنج هزار نفر آموزش دیدن و به درآمد عالی رسیدنmoneybag
میتونی اینجوری به درآمد برسی point_down
https://rubika.ir/joinc/EBCIDJBH0DNGIMUHCFZBNBVJFEJBLHSQ
🟢 اینجا بهت آموزش میدم و هم مشتری برات میزارم که راحت بفروشی
و به درآمد برسی money_with_wingsmoney_with_wingspoint_downpoint_down
https://rubika.ir/joinc/EBCIDJBH0DNGIMUHCFZBNBVJFEJBLHSQ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
xکار در منزل ویژه بانوان x

درآمد بینظیر قندسازی heart_eyessparkles
منم به درآمد ماهی ۳۰ میلیونی رسیدم  خانم ها سریع عضو بشید flushed
آدرس شو گذاشتم 🤩
                   (زود عضو شو تا پاک نشده)
point_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_down

https://rubika.ir/joinc/EBCIDJBH0DNGIMUHCFZBNBVJFEJBLHSQ
~ - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ~
#همکاری_1kvܢܚ݅ܣܝ‌ܝ̇‌ߊ‌ܥ‌‌heartscherries
@Jazb_hamkarishahrzad
؛ 400vپست‌اخر!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
سلام سلام
اینجا خونه عشقهheartsheartsheartswomanheart️‍man
نه نه باید بگم که توی این کانال یه مامان مهربون هست که به زندگیش و بچه هاش و همسرش عشق میده
یه خانمی که هم ورزش میکنه هم شاغله هم خونه زندگیش مثل دسته گله  انقدر با سلیقه اس  که نگم براتون hibiscushibiscushibiscus
برو توی کانالش که قراره بهت کلی انگیزه بده
تازه کلی شارژ میذاره توی کانالش برای اعضای کانالش فال هم میگیره coffeecoffeecoffeecoffeecoffeecoffee

https://rubika.ir/joinc/DEFCEJGE0IUUEVXTIUTAJWYTDLYMGQKQ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
سلام عشقااا
براتون روزمرگی یه بانو تبریزی ترک آوردم heart_eyesheart_eyes
که دوتا وروجک ناز دارهheart_eyes🥺
امیرعلی مو فرفری و هلنا دختر خوشگلheart_eyes🤪

سارا جان شاغل هست بیا تو کانالش کلی حس خوب انتقال میده به آدمrainbowcherry_blossom
از روزمرگی هاش نگم براتون عالیه🫶ok_handheart_eyesheart_eyespoint_up_2point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2بدو بیا پشیمون نمیشیا دوست من
تا پاک نکردم عضو شوpoint_downpoint_down

https://rubika.ir/joinc/DEFCEJGE0IUUEVXTIUTAJWYTDLYMGQKQ

✩。:•.─────  ❁ - ❁  ─────.•:。✩
@aramesh_jzb   ✷
#همکاری1kویوآرامشsparkles🤍
                         #یکساعت‌‌بدون‌فعالیت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
مهناز همون بلاگره اینستاس که استاد دانشگاهه🤗بالاخره اومد روبیکاheart_eyes

کلی هم آموزش وسایل خونه(رایــگان)و آموزشای دیگه تو کانالش
میزاره مثل:
رنگ کردن خونه،آشپزی،نوشینی های کافه ای ،خیاطی بدون الگو،تابلوفرش،دیوارکوب،میزعسلی،لوستر ،ساعت ،روتختی و ….
که ببینی عاشقشون میشیok_hand🤩

همه ی نکات نگهداری گل و گیاه آپارتمانیم بهمون یاد میده🪴

خودم همیشه ازش ایده میگیرم 🥰point_down

https://rubika.ir/joinc/EJAAEEFC0SBFWBIBJHTQAXXCSYDQRQTI


https://rubika.ir/joinc/EJAAEEFC0SBFWBIBJHTQAXXCSYDQRQTI
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
من واسه خرید وسایل خونه ،چیدمان و دکور خونم همیشه ازش کمک میگیرم heart️🥰کلی ازش ایده میگیرمpoint_up_2leaves

https://rubika.ir/joinc/EJAAEEFC0SBFWBIBJHTQAXXCSYDQRQTI

از اون کانالاس که نباید از دستش بدی🪴
~ - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ~
#همکاری_1kvܢܚ݅ܣܝ‌ܝ̇‌ߊ‌ܥ‌‌heartscherries
@Jazb_hamkarishahrzad
؛ 400vپست‌اخر!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
خجالت زده و قدردان نگاهش کردم و با اصرار های زیادش غذام رو خوردم..
بعد از شام پرسیدم: اینجا چیزی از مادرم باقی مونده؟
آهسته خندید: مگه میشه نمونده باشه؟ تو این خونه هر جا ردی از پریچهر بوده سالهاست به همون شکل باقی مونده، اگر میخوای بیا یه چیزایی نشونت بدم.
سر تکون دادم و دنبالش راه افتادم..
در اتاقی رو باز کرد و گفت: همه چیزایی که اینجاست متعلق به مادرته..
چراغ که روشن شد احساس کردم دلتنگی به سمتم هجوم آورد، دلتنگی برای کسی که حتی ندیده بودمش..
خوب به اطرافم نگاه کردم اولین چیزی که به چشمم خورد یک عکس روی دیوار بود، عکس مادرم که که با یک قاب چوبی حصار شده بود..
جلو رفتم و مقابل عکس ایستادم، جز شادی چیزی نمیشد تو چشماش دید، پس چرا همچین ب لایی سرش اومده بود؟
صدای سالار خان منو از فکر بیرون کشید: اینجایین؟
برگشتم سمتش و گفتم: من خواستم چیزایی که مربوط به مادرمه رو ببینم!
عمه از کنارمون رد شد و بیرون رفت، پشت بند رفتنش سالار گفت: اینجا اتاق مشترکمون بود، بعد اون اتفاقات به خودم حق ندادم پامو توش بذارم، فقط برای تجدید خاطره میام!نمیخواین حرفی از اون اتفاقات بزنین؟
-اون اتفاقا یعنی اقرار به بزرگترین اشتباه زندگیم، میتر،سم بعدش از من بدت بیاد..
آب دهنم رو قورت دادم: ولی من می‌خوام بدونم، حرفایی که میزدن به این خونه و زندگی نمیخوره..به این عکس و نگاه شاد مادرم نمیخوره..
آهی کشید: تو زندگیم فقط از ح سادت و مکر زن ها میترسم، می‌تونه ریشه آدم رو خشک کنه...
سر و صدایی که از پایین میومد باعث شد حرفش رو قطع کنه و با اخم از اتاق بیرون رفت و کوتاه به من گفت: تو نمی‌خواد پایین بیای..
با واضح تر شدن صدا ها، از روی کنجکاوی از اتاق بیرون رفتم و چند پله ای پایین رفتم تا ببینم چی شده!
صدای سهراب رو شنیدم که می‌گفت: آقا من هر کاری کردم جلوش رو بگیرم نشد!شما دستور بدین میگم بندازنش بیرون..
با کنجکاوی برانگیخته شده چند پله دیگه پایین رفتم ولی با چیزی که دیدم سر جام متوقف شدم...
آقام بی حوصله گفت: اینجا طویله بابات نیست که سرتو بندازی پایین و بیای تو؛ تو مِلکم شغال راه نمیدم؛ راهتو بگیر و برو..
با نفس حبس شده به شخص جلو روم خیره بودم، والایارِ داغون شده اما با نگاه گستاخ و سرکش جلو رو سالار ایستاده بود، چند تا خراش رو صورتش دیده میشد و گوشه لب و زیر چشمش کبود شده بود..
لنگان قدمی جلو گذاشت: با ملک تو کاری ندارم، اومدم ملک خودمو ببرم! مهمونی تموم شد!

سالار بلند خندید و بعد سکوتی خونه رو فرا گرفت و دوباره لحن جدی سالار بود که سکوت رو شکست: چه غلطا، حرفای گنده تر از دهنت نزن، ملک تو؟ من اراده کنم دو متر جا نداری که توش بخوابی؛ با من از ملک حرف نزن! دختر من ملک کسی نیست
والایار خونسرد گفت: برام مهم نیست میخوای چیکار کنی، من اومدم پی زنم، بگو بیاد؛ همین الان
سالار: چیه؟ حکم رفتنت رو دادن که اینطور به جلز ولز افتادی و یاد زنت افتادی؟ بردن و یه جا پنهون کردنش بهت مزه داده، نه؟ کور خوندی؛ دختر من با تو جایی نمیاد!
والایار پا ف شاری کرد: من اومدم دنبال زن و بچه ام؛ میفهمی؟ من عین تو زن و بچه امو ول نمیکنم به امون خدا، غیرتم اجازه نمیده
حرفش اونقدری نیش دار بود که دلم برای کشیده محکمی که خورد نسوزه!
ح س میکردم تمام تن سالار می‌لرزید، دستاش از خ شم مش ت شده بود و والایار پوزخند زنان سرشو زیر انداخت، بینیش رو بالا کشید: به هر حال حرف حق تلخه!
-بهتره پل های پشت سرتو بیشتر از این خ راب نکنی، برگرد خونه ات و برای امضای برگه های ط لاق برگرد!sparkles
سالار بهش پشت کرد و هنوز قدمی برنداشته بود که والایار بلند گفت: باید حرفمو تکرار کنم؟ من اجازه نمیدم بچه ام اینجا بمونه! چاره ای هم نیست مادر و بچه فعلا وصلن بهم!سالار برگشت سمتش: کدوم بچه؟ از چه بچه ای حرف میزنی؟ بچه ای که پدرش عرضه نگه داری ازشو نداشت؟ به هر حال ادعا داری تو این زمینه، غیرت داشتی و زنتو چند ماه ول کردی تو یه خونه قد لونه مرغ؟اونم تو شهر غریب؛ غیرت داشتی که زنتو ازت دز دیدن؟ غیرت داشتی؟ به حال شهری که تو توش غی رت دار شدی باید گریه کرد! بچه ای نمونده که بخواد با تو بیاد، تو اون همه ب لا و مریضی مگه بچه ای دووم میاره؟این از تکلیف بچه ات؛ بچه منم که نمیدم با تو بیاد..هر کاری که از دستت برمیاد بکن؛ دختر من با تو جایی نمیادsparkles
والایار: حتی اگر خودش بخواد؟
سالار: خودش چرا باید بخواد با مردی مثل تو زندگی کنه؟ مردی که فقط خودش و موقعیتش براش مهمه ارزش زندگی کردن نداره!sparkles
والایار: اینو تو میگی، ولی من خیلی بیشتر از توی پدر و شیرزاد پدر نما کنارش بودم! خیلی بیشتر از شما ها حمایتش کردم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
سالار فریاد کشید: حمایتش کردی که تو مغازه طلا فروشی این و اون کار میکرد؟از غیرت تو همین بس که زیر گوشت جا،س وسی مملکت رو کردن و نفهمیدی، راهتو بگیر و برو،دختر به پاسبون خونه ام میدم ولی به تو نهsparkles
والایار پوزخند زد: اگر خودش بخواد باهام بیاد چی؟sparkles
سرش رو بالا گرفت و مستقیم به من نگاه کرد،چشمام گرد شد و یه پله عقب رفتم، والایار گفت: اگر خودش خواست میفرستیش بیاد؟
سالار: اگر خودش خواست؛ مال تو
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
https://rubika.ir/xzzzdds/BHDAEJBFIAEJJJCI
بامدادخمارpoint_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BEFDFJCJABBDHJCI
خاطرات سمیه فصل یک point_up_2point_up_2

https://rubika.ir/xzzzdds/BEHDIJEAEDJHJJCI
خاطرات سمیه فصل دوpoint_up_2point_up_2

https://rubika.ir/xzzzdds/BEHEEGEDEABEIJCI
خاطرات سمیه فصل ۳point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BEIJIBDCICCFBJCI
داستان جواهرpoint_up_2point_up_2point_up_2

https://rubika.ir/xzzzdds/BFAADHFHJHAGEJCI
سرگذشت رعناpoint_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BFDACDAGBIHEHJCI
سرگذشت دیباpoint_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BFCBEHAEFFGFHJCI
اعتمادpoint_up_2point_up_2point_up_2

https://rubika.ir/xzzzdds/BFBBHHHGIIGEIJCI
سرگذشت صبوراpoint_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BFEEBDEDAABJCJCI
سرگذشت هدیpoint_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BFFBGJFBBAFDDJCI
آقای عزیزمن point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BFJBJFBDEAJDBJCI
سرگذشت رخشنده point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BFIBAAIEHDFEFHGD
سرگذشت ستاره point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BFCIBIBDBJJGAHGD
عروسی که خدا بهم زد point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BFCBIJCAFGJBGHGD
سه دقیقه درقیامت point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BFBACHBACIAFHHGD
تلخ وشیرین point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BFAHFBAGFCHECHGD
غم بی پایان point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BEJAFFBCEJJEDHGD
سرگذشت توحیدpoint_up_2point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BEIIIEBEACADIHGD
سرخوش point_up_2point_up_2point_up_2

https://rubika.ir/huuioht/BFGJGFDFGBHHEFGG
سرگذشت پریاpoint_up_2point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/huuioht/BFHECGHIEGFFAFGG
سرگذشت پروین point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2

https://rubika.ir/huuioht/BHFDGJCDFBBDAFGG
ارباب point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BEIIBACADEIJJHGD
خاطره ای که برای خودم اتفاق افتاده point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BDFBDFAJECABCHGD
داستان امیرحسین point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BEBJJDCCEIBFJHGD
ازکجا معلوم point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BEBJJDCCEIBFJHGD
سرگذشت آقا کریم point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BECABFGDFIGHAHGD
بیراهه point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BEBDBDCACCEHCHGD
عروس بندرpoint_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BDIBHHCJHEHBFHGD
سرگذشت دختربس point_up_2point_up_2point_up_2

https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BDGJCDFJAGFJHHGD
سرگذشت نازلیpoint_up_2point_up_2point_up_2

https://rubika.ir/xzzzdds/BGAIBCJEFJADIJCI
سدراpoint_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BFFBDGDBIADBCHGD
فرزاد یاسمن point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BFEEBDEDAABJCJCI
سرگذشت هدی point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BHBFHBCBCGIGCJCI
مهواpoint_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BGEIFFAGFHDACJCI
شربت point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xzzzdds/BGCDFHIBFDBFJJCI
یاقوت البته فعلا نصفه کاره است بقبه اش نیومده point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BFAHFBAGFCHECHGD
غم بی پایان point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BDEJEACJGBFDAHGD
معجزه point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BDEDAFBGIDACBHGD
خاطره زهره خانم point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BDDDIICACFCCBHGD
داستان یلدا point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BDEGIIDGFEEIFHGD
سایه زن شوم برسرزندگی من point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BDCGJHFFFJAAHHGD
درراه مانده point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BEADBJHDFBDHAHGD
داستان زندگی point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BEEIHBJADEFIGHGD
داستان بهنام point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BGFIEGIHFCBIBHGD
سرخورpoint_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BGAGAEECECCHGHGD
اخترpoint_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BEGDDJGCFEFAAHGD
داستان یه خاطره point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/huuioht/BHGDFIGDAHIHJFGG
داستان سارا point_up_2point_up_2point_up_2

https://rubika.ir/huuioht/BHGFIGAEBJGHAFGG
point_up_2point_up_2point_up_2

fish_cakeژانر: #عاشقانه🌫 #جناییcloud#پلیسی
https://rubika.ir/xzzzdds/BHGFDCIDBJFEFJCI
برشی ازیک زندگی واقعی point_up_2point_up_2point_up_2
https://rubika.ir/xcvbfdshhklytr/BGACEHEDJFFIAHGD

سالهای دورازخانه اوشین point_up_2point_up_2point_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
woman🏻‍eggخانومایی که از برنج خسته شدن و درخواست‌ ِ غــــــذاهای نـــــونــــی داشتن بیان اینجاrelaxedpoint_down🏻rose

blossom۵۰نوع غذای نونی🥟🥪
two_hearts۵۰ نوع غذای بدون گوشتbento
blossom۳۰ نوع پلوrice
two_hearts۳۰ نوع آش و سوپ🥣ramen
blossom۳۰ نوع فینگرفودdango
two_hearts۳۰ نوع شربت و مرباtropical_drinkcherries
blossom۲۰ نوع ترشی🌶
two_hearts۳۰ نوع شام 20دیقه ایstew
blossom۳۰ نوع ساندوچ_حاضری hamburger🌯

rose🤍rose🤍rose
https://rubika.ir/joinc/BJBBJAGJ0JVSIJYLJILWAZFTBYTGPFAD
rose🤍rose🤍rose

☘معدن آموزش غذاهای سه سوته و کم خرج همینجاستheart_eyesyumpoint_up️🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
هرکی میاد خونتون برنج نذارید جلوش 🤦🏻‍♀confused

کلی غذاهست که از برنج بالاتره wink🤌🏻

دیشب برا جاریم اینا غذا پختم معرکه dancer🏼ok_hand🏻

فکر کرد مثل خودشمunamusedکه یکم برنج هندی و مرغ آبپز جلو مهمونام بذارم relievedstuck_out_tongue_winking_eye

heartsblossomheartsblossomhearts
https://rubika.ir/joinc/BJBBJAGJ0JVSIJYLJILWAZFTBYTGPFAD
heartsblossomheartsblossomhearts

#غذاهای_کم_هزینه_جدید_شیک 🥰sparkles
مخصوص مهمونpoint_up️🏻 بدو رایگانه heart_eyesrainbow

✩。:•.─────  ❁ - ❁  ─────.•:。✩
@aramesh_jzb   ✷
#همکاری1kویوآرامشsparkles🤍
                         #یکساعت‌‌بدون‌فعالیت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
خانمهایی که از بهم ریختگی خونه کلافه میشنopen_mouthdashopen_mouthdash

و دوست دارن همیشه خونشون برق بزنه sparklesheart_eyes

این کانال با کلی ایده منتظر شماست دیگه نگران نباشید 🤗🥰

خدایی کانالشون عالیه ok_hand
حتما یه سر بزنید +1


https://rubika.ir/joinc/DEJEHHEH0THVXFGLGERSYCDRNNPHSVAW
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
دوستان همه دارن از این کانال تعریف میکنن
میگن از وقتی که عضو کانالشون  شدیم همه جا تمیز و مرتب +1

انرژیمون زیاد شده برای کار کردن🥹ok_hand

بریم عضو بشیم ببینیم چه خبره🤗


https://rubika.ir/joinc/DEJEHHEH0THVXFGLGERSYCDRNNPHSVAW
~ - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ~
#همکاری_1kvܢܚ݅ܣܝ‌ܝ̇‌ߊ‌ܥ‌‌heartscherries
@Jazb_hamkarishahrzad
؛ 400vپست‌اخر!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
13سالمه عشقم اومد خواستگاریم
عشقم17سالشه
تفاوت سنیمون4ساله
تو فضای مجازی آشنا شدیم
دختر مدرسه ای بودم
ولی الان ادامه نمیدم
بیایید کانالم از عقد و نامزدیمون گذاشتمheart_eyes🫶

https://rubika.ir/joinc/CJBEHHBJ0VHKDFMDMLAWKMAPGSVVBHEZ

https://rubika.ir/joinc/CJBEHHBJ0VHKDFMDMLAWKMAPGSVVBHEZ


امشب قرار شارژ بذارم برا عضوامheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
ولی هیچکس باور نمیکرد ک بتونم
تو این سن زندگی دو نفره رو راه ببرم
چون سنم کمه
ولی این ی واقعیه🥲🥹
موقعیت:وقتی قراره با هم بزرگ شین🫶🥹
https://rubika.ir/joinc/CJBEHHBJ0VHKDFMDMLAWKMAPGSVVBHEZ

دخترای گل این زوج کوچولو
از طرف کانالمون حمایت شنheart_eyessob
خودم عاشق روزمره هاشمheart_eyes
ببینم چکار میکنیدheart_eyes
✩。:•.─────  ❁ - ❁  ─────.•:。✩
@aramesh_jzb   ✷
#همکاری1kویوآرامشsparkles🤍
                         #یکساعت‌‌بدون‌فعالیت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
warning️ وارد این کانال نشو اگه با دیدن خونه‌های تمیز و مرتب وسوسه میشی!

چون ممکنه نصف شب بلند شی کابینت‌ها رو مرتب کنی یا فردا هوس یه غذای خوشمزه خونگی به سرت بزنه! sweat_smile🤍
اینجا از چیدمان جهیزیه، تمیزکاری‌های رضایت‌بخش، آشپزی‌های خونگی و روزمرگی‌های یه تازه‌عروس می‌بینی...

از کارتن‌های به‌هم‌ریخته تا خونه‌ای که هر روز قشنگ‌تر از دیروز میشه. sparklesbride_with_veil🏻‍♀️
https://rubika.ir/joinc/EFDBBIGC0QTRORGHQWFKHTMCTCXUFRNF
فقط یه سر بزن... شاید بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی خوشت بیاد. stuck_out_tongue_winking_eye
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
flushedاین کانال برای آدم‌های کنجکاوه...

برای اونایی که دوست دارن ببینن یه تازه‌عروس امروز چی پخته، کدوم قسمت خونه رو مرتب کرده، چه ترفند تمیزکاری جدیدی یاد گرفته و جهیزیه رو چطوری چیدهexclamation
شاید تو هم دلت بخواد ببینی فردا نوبت کدوم قسمت خونه‌ شه... eyes🤔
https://rubika.ir/joinc/EFDBBIGC0QTRORGHQWFKHTMCTCXUFRNF

moneybag توی این کانال فقط ایده نمی‌گیری...
گاهی جایزه هم می‌بری!
~ - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ~
#همکاری_1kvܢܚ݅ܣܝ‌ܝ̇‌ߊ‌ܥ‌‌heartscherries
@Jazb_hamkarishahrzad
؛ 400vپست‌اخر!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
داستان زندگی واقعی 📚✅
داستان زندگی واقعی 📚✅
2Kدنبال کننده
سلام دوستان گلم این کانال تابع قوانین جمهوری اسلامی می باشد
https://rubika.ir/xzzzdds/BEHCJJIFHDIFCJCI
ومیپردازه به زندگینامه واقعی واقعی broken_heart🤗pray
آیدی کانال. @bahar_karamiii1
مشاهده کانال پیام‌رسان