♡وصال یار 《313》♡
5Kدنبال کننده
عمرێ اسٺ بہ دنبال توام
نیسٺ نشانےlove_letter
اےخوب تر از خوب تر از خوب کجایے؟
"سالهامنتظر سیصد و اندےمرداست.
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم"
(دࢪَاِنتِظآࢪِآڵ‌ِیــآسٰیــنٰ‌عج)
beginnerتاسیس:۹۸/۳/۲۸
ڪانال وقفِ‌مَہدےفٰاطمہ‌سٺ|♡
کپے_آزاد
ناشناسtelephone_receiver
تبلیغات اینجاpoint_down
@T_rahru
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۲ تیر
♡وصال یار 《313》♡
تا میتونید باباتونا ببینید
بغل ڪنید
سنگ قبر براے ادم
بابا نمیشهok_hand

#پدرheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ تیر
♡وصال یار 《313》♡
با کی دوستداری #اربعین بری کربلا؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ تیر
♡وصال یار 《313》♡
دلتنگی برای مادر
تلخ ترین دلتنگی دنیاست ....broken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ تیر
♡وصال یار 《313》♡
کلیه اختلالات بانک ملی رفع شد

بانک ملی: به اطلاع شهروندان میرساند کلیه خدمات بانکی و مالی بانک ملی ایران شامل همراه بانک، اینترنت بانک، تسهیلات و... بعد از مدت‌ها از ساعتی قبل فعال شد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ تیر
♡وصال یار 《313》♡
#داستانک

در حکایتی عربی آورده‌اند خروسی بود که هنگام اذان صبح بانگ بر می‌آورد و وقت نماز را به صاحبش هشدار می‌داد. صاحب از خدا بی خبر خروس که آدم بی نمازی بوده به خروس هشدار می‌دهد از این به بعد نمی‌خواهم صبح‌ها اذان تو را بشنوم که اگر جز این باشد سرت را خواهم برید. خروس هم دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه باشد جان شیرین است، پس از ترس جانش بانگ اذان گاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد. مدتی بعد صاحب خروس به خروس گفت از فردا می خواهم از تو صدای قد قد بشنوم نه قوقولی قوقو و اگر جز این شود بی شک سرت را می‌برم. قدقد کردن برای خروس کار راحتی نبود ولی به هر حال پای جان شیرینش در میان بود پس به هر زحمت و ذلتی بود قدقد کرد. بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت می‌خواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد بی شک سرت را می‌برم. خروس که حالا به بن بست رسیده بود با خودش گفت: کاش همان اول تسلیم نشده بودم، آن وقت به عزت اذان گفتن کشته می‌شدم نه به خفت تخم نکردن.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ تیر
♡وصال یار 《313》♡
:.🤲حتۍ‌اگربہ‌آخرت‌اعتقاد؎‌ندارید؛
برا؎‌اموردنیو؎‌تان‌زیارت‌عاشورابخوانید!
-علامہ‌امینۍ‌«رھ»

#قرار_شبانهsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ تیر
♡وصال یار 《313》♡

#جانم‌باش
#نوشته‌شیرین‌شرفخانی
قسمت ‌۳۳

نگاه خشن و چشمهای جستجوگر مرد او را ترغیب کرد تا خود را زودتر معرفی کند.

محمد حسین مهرپرور هستم. صاحب کارخونه

بله سلام منتظرتون بودیم.

عذر میخوام تا معاونم تماس گرفت خودم رو رسوندم مشهد بودم برای همین طول کشید تا بیام

با من تشریف بیارید.

جناب سروان میشه بفرمایید دقیقن چی شده.

مگه معاونتون توضیح ندادن

چرا اما خیلی مختصر گفتن که چند تا وانت رفته داخل کارخونه در صورتی که کارخونه تعطیل بوده.

دو مرد خود را به ساختمان روبرو رساندند که انبار بود دورتا دور ساختمان آجر نمای قرمز نوار ورود ممنوع کشیده شده بود. فرزاد صداقت هم آنجا بود با دیدن محمد حسین لبخند زد و سلام کرد.

صداقت چی شده؟

رئیس اوضاع خوب نیست.

سروان اضافه کرد:

چهار تا راننده وانت نیسان داریم که میگن از شما دستور دارن که کنسروهای تاریخ مصرف گذشته رو برگردونن کارخونه تا دوبار وارد چرخه تاریخ گذاری بشن

چشم های درشت محمد حسین چنان از تعجب درشت شد که صداقت خیلی سریع زبان باز کرد

رییس من گفتم که این فقط به تهمته.

مانند آدم آهنی زنگ زده سرش را چرخاند سمت پلیس و در سکوتی هراس انگیز منتظر باقی اتهامات شد.

فعلن اینجا پلمپ میشه تا ما به پررونده شما برسیم راننده ها به کلانتری انتقال داده شدن لطفن با من تشریف بیارید.

بعد هم به سربازی اشاره کرد تا او را سمت ماشین پلیس ببرد.

زمان به سرعت میگذشت و او نمی توانست بفهمد چرا در چنین چاه عمیقی افتاده تنها خوش شانسی که داشت این بود راننده ها با دیدنش اظهار آشنایی نکردند و گفتند مهرپروری که آنها از او دستور
گرفته اند کس دیگری بوده که تنها از پشت تلفن صدایش را شنیده بودند و صدایش خیلی بم و متفاوت بوده است. تلفن هم از سیم کارتی اعتباری بوده که دور انداخته شده بود و مالک آن مشخص نبود. ساعت نشان میداد که سپیده صبح در آسمان سر زده اما آنها هنوز در اداره پلیس بودند.
ادامه دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ تیر
♡وصال یار 《313》♡

#جانم‌باش
#نوشته‌شیرین‌شرفخانی
قسمت ‌۳۴
فصل چهارم

اسفندیار خان نگاه خسته و نگرانش را به در دوخته بود و گوش هایش منتظر شنیدن زنگ تلفن برای گرفتن خبری از محمد حسین بود به جز بچه ها و البته مهسیما هیچ کس نخوابیده بود. تنها یک پیام به دستشان رسیده بود که خیلی خلاصه نوشته بود کاری برایم پیش آمده باید برگردم تهران شاید صد بار با تلفن محمد حسین در ساعتهای مختلف تماس گرفته بودند و حالا که نزدیک به ساعت ده صبح می شد با دستگاه خاموش مواجه شده بودند پونه از نیمه های شب تسبیح به دست شده بود و پریا همیشه شاد در کنار پنجره ماه را تماشا می کرد.

گوشه ای از ذهن همه در طبقه بالا جا مانده بود مانده از حال و هوای بی تفاوت دختری تازه عروس شده که بدون هیچ خیالی از همه خداحافظی کرده و خیلی راحت برای خوابیدن رفته بود. از روزی که محمد حسین خواسته بود ازدواج کند تنها پنج روز گذشته بود و راز وجود این دختر را که سال ها با آنها کنار نیامده و حالا در کمتر از سه روز عروسشان شده بود برای آنها مجهول مانده بود اما به حرمت برادرشان سوالی نکرده و سکوت کرده بودند. عروسی که میشد لقب سخت تر و سردتر از سنگ را به او داد.امیر و ارسلان نیم نگاهی هر چند لحظه یکبار به اسفندیار خانی می انداختند که ساعت به ساعت در خود فرو رفته تر میشد و آنها می دانستند که وجود برادر زن محجوب و محبوبشان مانند جان است برای کل خانواده به اندازه ای که آنها هم او را نه برادر زن که برادر خودشان می دانستند.

مهسیما بعد از خوابی آرام و عمیق بیدار شد و اتاق را در سکوت دید لباس هایش را عوض کرد و یکی از بلوز دامن هایی که دیروز خریده بودند را پوشید لبخندی به خود در آیینه زد و شال را روی سرش انداخت و کمی جلو کشید از دیروز که از خانه بیرون آمد و تفاوت فاحش پوشش خانواده جدیدش را با خود دیده بود سعی میکرد با تحمل شال روی سرش نگاههای بدون حرف اما متفاوت را از روی خود بردارد.

با آنکه نه محمد حسین و نه خانواده اش از او چیزی نخواسته بودند ناخواسته بیشتر حجاب می کرد.

از پله ها که پایین آمد متوجه صدای گله مند زن دایی فیروزه شد منتظر شد تا باقی حرف را بشنود.

اینطور که نمیشه برید زنگ بزنید به پلیس

امیر آقا جواب داد:

نمی شه زن دایی محمد حسین که بچه نیست.

مگه اتفاق فقط برای بچه ها میوفته مادرجون منه گیس سفید رو که خبر نکردید. منم با خیال

راحت خوابیدم.

پونه که انگار کنار زندایی نشسته بود نگران گفت:

شما خودتون رو ناراحت نکنید زندایی آن شا ... که تا ظهر نشده خودش خبرمون می کنه دلم روشنه.

اسفندیار خان شما چقدر دلگنده ای پاشید یه کاری بکنید.

مهسیما هیچ چیز نفهمید فقط نبود محمد حسین برایش به شدت تعجب برانگیز بود. از پله ها پایین آمد. با دیدن جمع سلام کرد پریا لبخند کم رنگی زد و جواب داد:

ادامه دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
هر کجا که گره فراوان شد؛ ذکر یا مرتضی علی گفتیم
🖤 فاطمه! ای یگانه‌ی خلقت؛ ما به عشق شما علی گفتیم

black_small_square️ لحظاتی از شعرخوانی آقای محمد رسولی در مدح امیرالمؤمنین علیه‌السلام‌ در کنار پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب و شهدای خانواده ایشان در پرواز تهران به نجف اشرف. ۱۴۰۵/۰۴/۱۷

🏴 #باید_برخاست
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
به حرم گر ببری یا نبری
جـ♡ـان منی...
#ارباب_قلبم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
movie_cameraتجلیل نماینده رهبر انقلاب از نوجوان عراقی

آیت‌الله سید مجتبی حسینی، نماینده رهبر انقلاب در عراق، از نوجوان اهل «تلعفر» که صحنه‌هایی از ارادت قلبی خود را در مراسم تشییع پیکر رهبر شهید به نمایش گذاشته بود، تقدیر کرد.

این نوجوان عراقی پیش‌تر در مسیر کربلا، با انداختن پیراهن خود بر پیکر شهید و دویدن به دنبال خودروی حامل پیکر، خبرساز شده بود.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
مهم نیست چگونه...
به زودیsunglasses

┄┄┅┅✿cherry_blossom✿┅┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
تصور ترامپ وقتی میگه منم یه لقمه میخوام باهاتون در مدیریت تنگه بخورمok_handblush
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
فوری/ سخنگوی قرارگاه خاتم‌الانبیا: نمی‌گذاریم آمریکا در تنگه هرمز دخالت کند
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
خلبان محاصره‌شکن ایرانی: خوشحالیم که پرچم ایران را بالا نگه‌داشتیم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
یامهدی
اللهم عجل لولیک الفرج
فَاَغِث‌یاغیاثَ‌المُستَغیثینbroken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ تیر
♡وصال یار 《313》♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
♡وصال یار 《313》♡
5Kدنبال کننده
عمرێ اسٺ بہ دنبال توام
نیسٺ نشانےlove_letter
اےخوب تر از خوب تر از خوب کجایے؟
"سالهامنتظر سیصد و اندےمرداست.
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم"
(دࢪَاِنتِظآࢪِآڵ‌ِیــآسٰیــنٰ‌عج)
beginnerتاسیس:۹۸/۳/۲۸
ڪانال وقفِ‌مَہدےفٰاطمہ‌سٺ|♡
کپے_آزاد
ناشناسtelephone_receiver
تبلیغات اینجاpoint_down
@T_rahru
مشاهده کانال پیام‌رسان