15دنبال کننده
پایان قصه ها رو شاد مینویسم...هر چند تویه زندگیه واقعی همیشه اینطوری نیست:)
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۳ مهر
88.84
88.84
های گایز....
خوبین؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ مهر
88.84
88.84
راستش گفتم یه کانال بزنم برای اینکه پارت های فیک ها رو اینجا هم بزارم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ مهر
88.84
88.84
در صورتی که پیج ویسگون مسدود شد یه راه ارتباطی باهاتون داشته باشم:)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مهر
88.84
88.84
خب....میخوام براتون یه تک پارتی از جونگکوک بزارم...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مهر
88.84
88.84
امیدوارم دوسش داشته باشین:)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مهر
88.84
88.84
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مهر
88.84
88.84
《دنیای فراموشی》  

《The world of oblivion》




توی خونه بودن...جونگکوک از اتاق نقاشیش اومد بیرون و دست های رنگیش رو شست...سمت هم خونه ایش رفت که روی کاناپه ی جلوی تلویزیون نشسته بود...از لرزش شونه های دختر میشد فهمید که داره گریه میکنه..مثله همیشه!
جونگکوک تقریبا هر روز گریه های پنهانی دختر رو میدید...معلوم نبود که امروز داره برای چی گریه میکنه؟!
جونگکوک آروم روی کاناپه کنار دختر نشست...دختر خیره به یه عکس داشت بی صدا اشک می‌ریخت و انگار اونقدر غصه اش زیاد بود که اصلا متوجه حضور پسر نشده بود... پسر با نگاهی مردد اول به عکس و بعد به دختر نگاه کرد:
_هی یونا ! خوبی؟
یونا که تازه متوجه پسر شده بود سرشو بالا آورد و چشمایه سرخش دیده شد:
+الان که اینجایی فکر کنم بهترم...واقعا سخته تنهایی تحمل کردن همه چی! اگه تا الان اینجا نبودی مطمئنأ تا الان توی اقیانوس غم هام غرق شده بودم! ممنونم که اینجایی...
جونگکوک لبخندی به دختر زد و دستش رو به نشونه ی همدردی روی دست دختر گذاشت:
_تشکر لازم نیست یونا! ما همخونه ایم..همینطور هم بهترین دوست های هم! این کوچیک ترین کاریه که دوستا برای هم میکنن! پس دیگه این حرفا رو نزن...
دختر با شنیدن این حرفا سعی میکرد لبخند بزنه اما حرفایه پسر براش یکمی تلخ بود...شاید خیلی بیشتر از یکمی!
جونگکوک دستش رو برد جلو و عکس رو از دست دختر کشید بیرون:
_این کیه دیگه؟ وایسا ببینم! زیرش نوشته" تقدیم به بهترین و کاملترین عشق زندگیم"....یونا! اینی که کنار این پسره وایساده تویی؟ این پسره کیه؟ باهات چه نسبتی داره؟
دختر در حالی که با نگاه عاشقانه اش به عکس تویه دستایه پسر خیره بود گفت:
+همسرم بود! ما همو خیلی دوست داشتیم جونگکوک! خیلی...اما خب انگار قرار نبود همه چی همیشه خوب پیش بره! زندگی ما رو از هم جدا کرد...
نگاه پسر رنگ غم گرفت:
_متاسفم یونا! همسرت مرده درسته؟
یونا با بغضی که ته گلوش سنگینی میکرد گفت:
+نه...زنده اس!
جونگکوک اخم کرد:
_ خب پس الان کجاست؟ اتفاقی براش افتاده؟
اشک دختر از چشمش به گونه اش ریخت:
+یه شب داشتیم از یه مهمونی بر می‌گشتیم..مست بودیم و اون مست پشت فرمون نشسته بود..زیبا ترین شب زندگیم بود...با صدای بلند با هم آهنگ میخوندیم تا اینکه اون یهو فرمون رو ول میکنه و ماشین به درخت برخورد میکنه...من نسبتا سالم بودم ولی اون سرش پر از خون شده بود...نمیدونم چجوری ولی هر طوری بود زنگ زدم آمبولانس...اون زنده موند...اما دکتر گفت حافظه ی کوتاه مدتشو از دست داده...یعنی دیگه چیزی تویه ذهنش ثبت نمیشه و فقط تا یه مدت کوتاه اون چیز رو یادشه و بعدش دوباره همه چیو فراموش میکنه...
جونگکوک خیلی ناراحت شده بود:
_واقعا...نمیدونم چی بگم...متاسفم...تو واقعا خیلی درد کشیدی!
خب...اون الان کجاست؟ هنوزم عاشقته؟
یونا لبخند تلخی زد:
+اون الان تویه خونه ی خودش زندگی میکنه...و یادش نمیاد که یه زمانی عاشقت هم بودیم...حتی خودش هم یادش نمیاد...اون خودشو فراموش کرده جونگکوک!
پسر با ناراحتی به دختر نگاه کرد:
_واقعا متأسفم!
بعد از چند دقیقه انگار که جرقه ای به مغزش خورده باشه سمت دختر برگشت:
_ببین...اون دیگه نیستش خب؟ پس انقدر به خاطرش غمگین نشو! بزار برم دوتا هات چاکلت درست کنم که حواسمون پرت شه! تو هم دیگه گریه نکن..باشه یونا؟
یونا اشکش رو پاک کرد و به پسر لبخند زد:
+باشه...برو...
بعد از اینکه پسر به اندازه ی کافی ازش دور شد، اشکاش بی وقفه صورتشو خیس کردن...زمزمه های بیجونش به گوش دیوار ها می رسید:
+کنار همیم...اما قلب هامون خیلی فاصله دارن...
دوسم داری...ولی نه اونجوری که قبلا دوسم داشتی...
منو همخونه ات میبینی...نه کسی که یه زمانی عاشقش بودی...
بهم میگی دوستتم...وقتی هنوزم حلقه ی ازدواجمون تویه انگشتمه...
نمیدونی داری تویه خونه ی خودت زندگی میکنی...حتی خودتم یادت نمیاد..
چه انتظاری دارم ازت؟
که منو یادت بیاد؟!
فکر کنم منم دارم خودمو فراموش میکنم..دلیل گریه های هر روزم همینه..که خودمونو فراموش نکنم...
تو نه میدونی من چه جایگاهی تویه زندگیت دارم..نه میدونی که خودت کی هستی...
اما من جای هردومون، هر روز سرگذشتمونو مرور میکنم تا خودمونو فراموش نکنم...
یونا با دستای لرزون عکس روی کاناپه رو برداشت و پشت رو کرد و متن پشت عکس رو با انگشت نوازش کرد و بی صدا متن رو زمزمه کرد:
"تقدیم به تنها عشق زندگیم...یونا....
از طرف جونگکوک"
دختر سرش رو به کاناپه تکیه داد و سقفو نگاه کرد:
+کاش هیچوقت منو فراموش نمی کردی جونگکوک!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
88.84
88.84
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
88.84
88.84
《زهر عشق》
                                                     
《 love poison 》

وارد بار شد و بوی الکل و سیگار بینیش رو پر کرد..
رفت سمت میز باریست...با نگاش دنبال باریست مورد نظرش گشت...وقتی پیداش کرد ناخودآگاه لبخندی مهمون لباش شد...
دختر داشت با لبخند سفارش چند نفر رو می‌گرفت و تویه دفترچه ی یادداشت کوچیکش اونو یادداشت می کرد...بعد از اینکه نوشتنش تموم شد برگشت سمت میز اصلی تا سفارش های اونا رو آماده کنه که چشمش خورد به یه فرد آشنا! کسی که یه روزی همه ی زندگیش بود! لبخند روی لب های دختر خشکید و با عصبانیت سمت پسر رفت و با صدایی که سعی داشت بالا نره حرفاشو به گوش پسر رسوند:

+تو اینجا تویه محل کارم چیکار میکنی؟ دست از سرم بردار جونگکوک!

پسر که انتظار همین رفتار رو داشت با لبخند رو به دخترِ عصبانی گفت:

_میتونی فکر کنی که منم یه مشتریم و اتفاقی اومدم جایی که دوست دختر سابقم اونجا کار میکنه.. لطفا همون همیشگی...

و با چشمش از دختر تقاضای نوشیدنیه همیشگیش رو کرد و دختر منظور اونو متوجه شد...اول میخواست شروع کنه به داد و بیداد کردن ولی همون لحظه رئیسش رو دید که با چشم بهش اشاره میکنه که از جونگکوک خوب پذیرایی کنه...البته! جونگکوک یه فرد معمولی نبود و رئیس بار هم اونو به خوبی میشناخت!
دختر به شدت عصبی بود،فقط میخواست از دست مزاحمت های همیشگیه پسر خلاص شه...پس طی یک تصمیمِ عجولانه و غیر منطقی از زیر کمدِ نوشیدنی ها یه قوطی سفید در آورد..حواسش بود که کسی اونو نبینه..چند قطره از اون ماده رو تویه نوشیدنی که برای پسر آماده کرده بود و با یه قاشق  هم زد... نوشیدنی رو  که یه زمانی با عشق اونو برای پسر درست میکرد رو، با نفرت جلوش گذاشت و به دیوار تیکه داد و خطاب بهش گفت:

+ازت متنفرم!

پسر لیوان رو به لبش نزدیک کرد:

_میدونم

هاروکو ادامه داد:

+میدونستی مثله کَنه مدام بهم میچسبی؟

پسر که بوی تلخ بادوم رو تویه نوشیدنیش حس کرده بود با لبخند رو لبش جواب داد:

_میدونم

و همه اون ویسکی رو در لحظه سَر کشید..
بعد از اینکه پسر کل اون نوشیدنی رو خورد، دختر با نیشخند بهش گفت:

+توی نوشیدنیت زهر ریخته بودم...

پسر که انتظار شنیدن این حرفو داشت، تلخ خندید و گفت:

_میدونم

هاروکو یکمی تعجب کرد:

+اگه میدونستی چرا خوردیش؟

تویه چشم های سیاه پسر، عشق سفید و پاکی دیده میشد:

_چون تو برام آوردیش...

دختر یه پوزخند زد و گفت:

+پس اینم میدونی که قراره حداکثر یه ساعت دیگه زنده باشی!

جونگکوک با انگشتش لبه ی لیوان رو لمس کرد:

_میدونم...

دختر خنده ی ناباوری کرد:

+واقعا احمقی! چرا باید نوشیدنیه زهر داری که من برات آوردم رو بخوری؟
پسر با عشقی که از چشم هاش سرازیر بود به دختر نگاه کرد:

_عشقِ تو...خودش یه زهر بود که به خاطر تو تمومش رو سَر کشیدم...و وقتی که تو خیالت از مرگه حتمیم راحت شد...راهتو کج کردی...درست مثل کاری که الان کردی...

دختر که یکم احساس غمی رو تویه سینه اش احساس می‌کرد یه نفس عمیق کشید تا حواسش پرت شه:

+پس تو از روز اولش هم احمق بودی! من فکر میکردم فقط به خاطر دوری از منه که انقدر احمق شدی جئون...
باورم نمیشه! من الان رسما جئون جونگکوکی که همه مثه چی ازش میترسن رو دارم به قتل میرسونم...اون بدون هیچ سلاحی!

پسر در حالی که درد خفیفی رو تویه سرش حس میکرد و میدونست عوارض اون سمیه که خورده..جواب دختر رو داد:

_تو با قوی ترین سلاحت منو کشتی .......! عشقت! عشقت بود که باعث شد که الان انتظار مرگمو بکشم هاروکو..!

دختر که میدونست اگه پسر بمیره دیگه قرار نیست هیچوقت کسی به عاشقیه اون پیدا شه و قلب و مغزش دائم با هم در جنگ بودن چاقویی رو که برای مواقع ضروری زیر میز گذاشت بود برداشت و زیر گلوی پسر گرفت:

+ببین! کاری نکن مرگت رو زود تر از اثر کردن زهر تویه بدنت رقم بزنم!

پسر در حالی که جوشش خون از زیر گلوش و درد شدیدش رو حس میکرد، خیره به چشم های دختر گفت:

_مواظب باش دستتو نبره!

اشک های هاروکو سرازیر شد و چاقو از دستش به زمین افتاد و با فریاد روبه جونگکوک گفت:

+انقدر عاشقم نباش عوضی! من هیچ چیز خوبی ندارم! تو فقط یه احمق بودی که یه زندگیه شاهانه داشتی و عاشق  منی شدی که هیچ چیزی نداشتم..تو عاشق منی شدی که به خاطر پولت باهات بودم! بازیت دادم! تو تمام اینا رو میدونی و بازم دوسم داری؟
تو فقط یه احمقی جئون! یه احمق....

جونگکوک در حالی که صداش داشت به زور بیرون میومد گفت:

_عشق حماقت میاره هاروکو..امیدوارم یه روزی بتونی واقعا عاشق شی...

پسر روی زمین افتاد و به خاطر اینکه زهر داشت روی بدنش اثر میذاشت خون بالا آورد... به دختر خیره شد و با صدای بریده حرفاش رو به گوش دختر بی رحم روبه روش رسوند:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
88.84
88.84
_من عاشق کسی شدم که هیچوقت دوسم نداشت...
پس اینکه مرگ من به دست تو رقم خورده بهترین اتفاق زندگیمه!
شاید داری عشقه نداشتتو اینطوری نشون میدی!
شاید اگه بمیرم قراره بیشتر برات عزیز شم و بیشتر از گذشته ها به من فکر کنی!
شاید برای کسی که دوسش داری بمیری اونقدرام بد نباشه!

و افتاد روی زمین و چشم های بسته شد...باریکه ی خون از دهنش جاری بود...هاروکو با بهت به صحنه ی روبه روش خیره بود:

+جونگکوک؟
ل...لطفا...باهام...ح..حرف...بزن...
م..من...متاسفم...ب..ببخشید که.. اذیتت..کردم..منم...دوست..د..دارم...لطفا بلند شو...
تنهام نذار...

با دستش پسر رو تکون داد..ولی روح زخمیه پسر خیلی وقت بود که جسم خسته اش رو ترک کرده بود:

+نه...اینکارو..ب..با..من..نکن جونگکوک...




نور قرمز و آبی همه جا رو پر کرده بود...دختر در حالی که به دستاش دستبند زده بودن همراه پلیس ها به بیرون هول داده می‌شد و آخرین صحنه ای که از پسری که به خاطر عشقش مرده بود میدید، صحنه ای بود که روی صورت اون پسر پارچه ی سفید کشیدن تا فردا اونو تا ابد به دست خاک بسپارن...
The end
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
88.84
88.84
اینم یه تک پارتی از جئون که قرار بود به مناسبت تولدم بزارمش براتون اما خب فرصت نشد...الان گذاشتم:))))
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
88.84
88.84
امیدوارم دوسش داشته باشین:)))
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ بهمن
88.84
88.84
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ بهمن
88.84
88.84
《 Boyfriend 》
چند پارتی ¿                                                           #درخواستی

*پیشنهاد میکنم که این آهنگ رو موقع خوندن پارت گوش کنین: Boyfriend  از Ariana Grande*




یوکی در حالی که تفن*گش رو توی دستش می چر خوند به ورودی شلوغ و زیبا و نورانی هتل ۷ ستاره نگاه کرد..دوست صمیمیش اونجا بود..قرار بود درباره ی یه مأموریت دیگه با هم صحبت کنن..دختر تفنگ رو زیر کت لی نسبتا کوتاهش پنهان کرد و وارد هتل شد..هتل خیلی شیک و تر و تمیز..البته تویه لابیه یه همچین هتل هایی قطعا یه سری آدم پولدارایی بودن که در حال خوش گذروندن با ال*کل و سیگار و دخترایی با انواع لباس ها، بودن...و فضای اونجا رو شبیه به یه کاب*اره یا ب*ار شده بود..یوکی با تکون دادن سرش به نشانه ی تاسف برای اون آدمایی که فقط دنبال لذت بودن، تویه گوشیش دنبال یه شماره ی دوسش گشت..بعد از اینکه تماس بر قرار شد صدای دوسش، خیلی بم و نا*له مانند به گوشش رسید:
_هوممم..
یوکی با عصبانیت که یهو تویه وجودش شعله ور شده بود گفت:
× تویه هتلم...شماره ی اتاقت جئون؟
مرد درحالی که نفس ها و نا*له های ریزی که می کرد نشون دهنده ی این بود که احتمالا تا چند دقیقه پیش با یکی خوا*بیده زمزمه کنان ، با صدایی که بیشتر از حالت عادی بم شده بود گفت:
_طبقه ۳۲..اتاق ۰۳۲
دختر بی حرف تلفن رو قطع کرد و بعد از هماهنگ کردن با رزرویشن های هتل به طبقه و اتاقی که پسر گفته بود رفت.. بعد از باز شدن در آسانسور با چشمش دنبال اتاق ۰۳۲ گشت..در اون اتاق نیم باز بود و توش صدای آ*ه و نا*له مانند میومد..دختر سریع تفن*گش رو از زیر کتش خارج کرد و با کمک اون در نیم باز رو هول داد و با احتیاط وارد اتاق شد:
÷آ*ه دد*ی ! خیلی خوب بود..نظرت راجب یه را*ند دیگه چیه؟ هوم؟!
یوکی با شنیدن این صداها نیشخند زد و وارد اتاق شد و در اتاق رو بست و قفل کرد که صدای جیغ مانندی به گوشش رسید:
÷تو.. دیگه کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟ همین الان گمشو بیرون!
دختر درحالی که  تفن*گشو از جیبش در می آورد و اونو می چرخوند به دختر نیشخند زد:
×فعلا اونی که مزاحمه..و باید از این اتاق گم شه بیرون تویی عزیزم..
چشم های یوکی پسری رو دید که با چشم های خمار..و پاهایی که از هم فاصله داده و یه شلوار راحتی سیاه..به تاج تخت تکیه داده و اصن تویه این دنیا نیست..یوکی سمت اون دختری که به زور خودش روی پاهای جونگکوک جا داده بود رفت و خیره به جونگکوک گفت:
×جئون ! منو اینجا آوردی که این مسخره بازیا رو ببینم؟ اینکه یکی داره برات هر*زگی میکنه و تو هم عین خیالت نیست؟ میدونی چیه؟ این سری واسه ی  قاچ*اق محموله هات بهم زنگ بزنی یه گوله حرومت میکنم..حالا هم کار دارم و باید برم..ولی قبلش..یه چیزی خیلی رو مخمه...یه چیزی که بیشتر از تو روی مخه جئون..
و سمت دختری که روی پاهای جونگکوک نشسته بود رفت و از موهاش گرفت و اون از تخت انداخت پایین:
×خب بیب..نظرت چیه با هم بریم بیرون از اتاق؟ هوم؟ به نظرت میتونی با یه تفن*گ درونت، خودتو به فا*ک بدی؟ میخوام ببینم هر*زه هایی مثه تو چه استعداد هایی دارن که رو نمی کنن..
صدای جی*غ دختر توی آهنگ لایتی که یوکی حالا اونو پلی کرده بود گم شد..یوکی دختر رو از موهاش روی زمین می کشید و وقتی به درِ ورودی رسید اونو محکم پرت کرد بیرون..دختر با صدای جیغ مانندی گفت:
÷هر*زه ی واقعی تویی! چطور جرئت میکنی با من__
حرفش با صدای بلند شلیک قطع شد.. خون همه جا رو گرفته بود...حتی قطرات ریزی روی گونه و دست دختر هم پاشیده بود، ولی دختر ذره ای از مرگ اون دختر ناراحت نبود..برعکس با یه لبخند به منظره ی قرمزی که ساخته بود خیره بود، گوشیشو در آورد و به یکی از افرادش زنگ زد:
×براندون...برای تمیز کاری بهت نیاز دارم..بیا هتل**** طبقه ی ۳۲..
هوم...یکیو کشتم..باور کن سعی کردم کسیو نکشم ولی این یکی زیادی روی مخم بود..
داخل اتاق برگشت..جونگکوک که انگار با صدای شلیک به خودش اومده بود و اثر اون مو*اد کوفتیه تویه خونش پریده بود:
_کشتیش؟
یوکی با نیشخند خودش رو روی یه صندلی نزدیک تخت ولو کرد و شیشه ی ویس*کی رو از روی زمین برداشت و یکم از خورد و بعد چهره ی سر حال و گونه ی خونیشو به پسر نشون داد:
×واضح نیست؟
پسر بی صدا خندید و گفت:
_اون بد*ن خوبی داشت و خوب سرو*یس میداد..آه..حالا خیلی طول میکشه تا دوباره یکی مثه اون پیدا کنم!
دختر با نیشخند به پسر نگاه کرد و از نوشیدنیش نوشید:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ بهمن
88.84
88.84
×میدونی حالم ازت بهم میخوره جئون؟
پسر یه تک خندی زد:
_میدونم که عاشقمی..حالا نیازی نیست انقدر قشنگ ابراز علاقه کنی عزیزم!
دختر کوتاه خندید:
×فکر کن عاشقتم..
پسر در حالی که از روی تخت بلند میشد و به بدنش کش و قوس میداد گفت:
_نیازی به فکر کردن نیست وقتی واقعا عاشقمی..میدونی؟منو تو جفتمون همو دوست داریم اما هیشکی این احساسات بینمون رو گردن نمی گیره!
دختر به جونگکوک نگاه کرد:
×فکر کنم زیادی کشیدی جئون!
پسر بطری رو از دست دختر گرفت و از اون خورد:
_به نظرت دیگه وقتش نشده این احساس بینمون رو قبول کنی؟
دختر در حالی که عصبی زبونشو به لپش فشار میداد گفت:
×اگه واقعا احساسی هم بینمون باشه، به نظرت نباید دست از اینکارت که با هر کی میخو*ابی بر داری؟ چون اگه واقعا احساسی هم در کار باشه اینکارات گند میزنن توش!
پسر قهقه زد:
_دیدن حسادتت به دخترای دیگه..و طوری که هر دفعه یکیشونو میک*شی برام لذت بخشه و نشون دهنده ی اینه که دوسم داری!
یوکی عصبی از روی صندلی بلند شد روبه روی جونگکوک ایستاد:
×اوکی! فرض بر اینکه دوست دارم! حالا چی؟ حالا میخوای چه غلطی کنی؟ بازم هر*زه بیاری تا من برات تک تکشون رو بک*شم؟
پسر، طی یه حرکت ناگهانی کمر دختر رو گرفت و به جلو کشید و ل*ب هاش رو روی ل*ب های اون قرار داد و بعد از چند ثانیه ازش جدا شد:
_نه! کاری که میخوام بکنم اینه که بهت بگم منم دوست دارم! چیزی هم که از تو میخوام اینه که احساساتت رو قبول کنی پرنسس! کمتر باهام بجنگ!
و بعد دوباره بو*سه ای رو با دختر شروع کرد و دختر هم با لبخند اونو همراهی کرد..شاید پذیرفتن احساساتش به جئون جونگکوک اونقدرام بد نبود!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ بهمن
88.84
88.84
یه تک پارتی با وایب آهنگ Boyfriend از آریانا.... امیدوارم دوسش داشته باشین:)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ بهمن
88.84
88.84
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ بهمن
88.84
88.84
Swim》
  تک  پارتی ¿                                                                  #درخواستی

*پیشنهاد میکنم که این آهنگ رو موقع خوندن پارت گوش کنین : siwm از chase atlantic*
                                                                                          



اِمی با حس نوازش هایی روی صورتش بیدار شد..به همسرش نگاه کرد که داشت اونو با نوازش هاش بیدار می کرد..با صدای خواب‌آلوده اش گفت:

×رسیدیم؟

یونگی به حالت کیوت و خوابالوی همسرش خندید:

_اوهوم..

دختر از ماشین پیاده شد و باد خنک به صورتش بر خورد..هوا خنک بود و خنک بودنش اصلا آزار دهنده نبود..چون الان وسط تابستون بود و این باد خنک واقعا سر حالت می کرد..لباس سفید و تور مانند دختر توی باد می رقصید و منظره ی فوق زیبایی رو برای یونگی ساخته بود..
یونگی در حالی که پیرهن و شلوارش رو در می آورد و مایو می پوشید به همسرش نگاه کرد که درحال باز کردن با صدف های رنگی ساحل بود..
پسر از پشت به هیون نزدیک شد:

_حدس بزن ساعت چنده؟

دختر سرش رو به شونه ی همسرش تکیه داد:

×نمیدونم! شاید از نیمه شب گذشته باشه!

یونگی بینیش رو به گردن همسرش ما*لید:

_ساعت ۲ و نیم صبحه...

امی تویه بغلش پسر چرخید سمتش:

×یونگی من هنوزم درکت نمیکنم چرا باید نصفه شب بیایم ساحل؟

پسر درحالی که کمر باریک دختر رو از روی تور های نازک لباسش لمس میکرد با لبخند گفت:

_تا کسی بدن زیبای فرشته امو نبینه..نمیخوام کسی جز من تویه این لباس های زیبا ببینتت...به خصوص وقتی لباست توی آب خیس میشه و بیشتر میچسبه به تنت..حتی زمانی که قراره لباستو برام در بیاری... این ساعت خودمو خودت و دریا تنهاییم..

امی دستاشو دور گردن یونگی انداخت:

×از تو دیوونه تر و غیرتی تر وجود نداره آقای مین!

یونگی دختر رو براید استایل بلند کرد و به سمت دریا رفتن..آب خنک بود و تویه این هوای گرم واقعا می چسبید...
امی محکم گردن همسرش رو چسبیده بود:

×یونگی نزنه به کله ات منو بندازیا...

یونگی برای اذیت کردن امی هر ازگاهی دستاشو دور دختر شل می کرد که اون بیوفته:

×یونگییی..ولم نکنیاااا..این قسمتی که اومدیم عمیقه...غرق میشمممم!

یونگی همچنان با دختر تویه بغلش جلو می رفت و آب داشت بالا و بال تر میومد طوری که به کمر دختری که تویه بغلش بود رسیده بود:

×مگه گربه ها از آب بدشون نمیاد؟ پس چرا تو عین خیالت نیست؟؟

یونگی دختر رو آروم تویه آب گذاشت که متوجه شد پای دختر به کف اون قسمت نمی رسه:

_ میدونستم کوچولویی..ولی نه دیگه در این حد!! الان اگه کامل ولت کنم میری ته آب!

و بعد با یه دستش کمر دختر رو گرفت و به خودش چسبوند:

× کوچولو خودتی! کوچولو عمته! کوچولو چیزته!

مرد با شنیدن این حرف بلند خندید:

_ کوچولو چیزمه؟ حتی اونقدر از اون چیز می ترسی که حتی اسمشو هم نمیگی! یادمه یکی تا همین دیشب داشت از سایزش می نا*لید...چی شد الان؟

امی در حالی که دستاشو از دور گردن یونگی باز میکرد تا روشو کنه اونور و مثلا قهر کنه گفت:

×من که چیزی یادم نمیاد..تازه مامانم گفته بهم که با آدمای منحرف حرف نزنم!

یونگی از پشت دختر رو به خودش چسبوند و کمرش رو محکم گرفت که امی به خاطر قهر کردنش خودشو به کشتن نده و زیر آب نره:

_اگه همه چیو فراموش کردی نظرت چیه برات همه چیو دوباره مرور کنم؟ اصن چطوره همینجا با هم بچه بسازیم؟

دختر به خاطر اینکه برجستگی به خصوصی رو پشتش حس میکرد و میدونست یونگی واقعا حرفشو عملی میکنه، تقلا کرد که از بغلش بیرون بیاد:

×یعنی چی؟ تویه آب؟ از شن و ماسه و آب دریا حام*له میشم! ولم کننن!

یونگی محکم تر بهش چسبید:

_تقلا نکن جوجه..ولت کنم غرق میشی!

امی در حالی که متوجه شده بود به طور نامحسوسی یونگی داره رون هاشو نوازش میکنه تقلا هاش برای بیرون اومدن از دست های پسر بیشتر شد:

× حاضرم غرق شم تا یه پری دریایی حام*له شم!

یونگی کمر دختر رو محکم تر گرفت و به سمت خودش برگردوند و ل*ب هاش رو روی ل*ب های دختر کوبید..بعد از چند مین ازش جدا شد که دختر نفس نفس می زد:

×یونگی! اینجا نه! مثلا اومدیم دریا خوش بگذرونیم و شنا کنیم! اینکار رو هم که تو توی خونه انجام میدی!

یونگی چند قدم به عقب رفت تا عمق آب کمتر بشه و حداقل به گرون دختر برسه، دختر هم همراهش میومد:

_نفس عمیق بکش و حبسش کن، قراره هیجان جدیدی رو تجربه کنی!

دختر بی حرف نفسش رو حبس کرد..یونگی طی یه حرکت ناگهانی دختر رو تویه آب ول کرد و دختر زیر آب رفت..نور ماه داخل آب دریا رو روشن کرده بود و منظره ی زیبایی ساخته بود..پسر با گرفتن یه نفس عمیق زیر آب رفت و به سمت دختری که داشت برای بالا اومدن تقلا میکرد رفت..نور ماه صورتش رو روشن کرده بود..یونگی کمر دختر رو گرفت که نره بالا...امی سرشو به چپ راست تکون میداد و به دستای یونگی چنگ می‌زد تا ولش کنه و بزاره اون بره بالا و اکسیژن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ بهمن
88.84
88.84
تنفس کنه...پسر صورتش رو کج کرد و ل*ب های دختر رو عمیق بو*سید و از طریق بو*سه اش هوایی که تویه دهنش نگه داشته بود رو به ریه های نیازمند اکسیژنه دختر رسوند...
امی حالا که بهش اکسیژن رسیده بود داشت پسر رو تویه بو*سه اشون همراهی می کرد و به نور ماهی که بخشی از موهای پسر رو روشن کرده بود نگاه می کرد..چه تضاد قشنگی بود!
موهای سیاه همسرش و نور سفید ماه!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
15دنبال کننده
پایان قصه ها رو شاد مینویسم...هر چند تویه زندگیه واقعی همیشه اینطوری نیست:)
مشاهده کانال پیام‌رسان