۱۸ خرداد
۱۸ خرداد
۱۸ خرداد
۱۸ خرداد
۱۸ خرداد
رمان
بخشی از من 🦋sparkles
𔘓 · · · · · · · · • ❉ • · · · · · · · ·
𔘓
#پارت447
استرس کل وجودمو فرا گرفته بود
= آرتا دارم می میرم از استرس
- نگران نباش الان می رسیم آمبولانس هم رفته
دیگه
بعد از دو دقیقه جلوی در طرلان اینا ماشینو
خاموش کرد که همون موقع ماشین آمبولانس
کنار ما قرار گرفت
سریع رفتم چندبار آیفون زدم که یهو آرتا
توی دو حرکت از در پرید اون طرف و درو
باز کرد همگی سریع رفتیم داخل و درو کامل
باز کردن و آمبولانس کامل اومد داخل محوطه
سریع دویدم و رفتم داخل خونه طرلان نبود
= طرلاننننننن طرلان کجایی
هر جا رو گشتم نبود رفتم طبقه بالا در اتاقشو
باز کردم که دیدم کف اتاق خوابیده و داره
گریه می کنه و از درد چشماشو بسته
= یا امام زمان آرتااااااااا آرتا
سریع آرتا با چند نفر اومدن بالا و کمک کردن
طرلان رو بلند کردن و روی برانکارد گذاشتن
و سریع حرکت کردن به سمت بیمارستان
.. ᵖᵃʳᵗ ᵒᶠ ᵐᵉ
𔘓 @thenovel_partofme 𔘓
𔘓 · · · · · · · · • ❉ • · · · · · · · ·
𔘓
#پارت447
استرس کل وجودمو فرا گرفته بود
= آرتا دارم می میرم از استرس
- نگران نباش الان می رسیم آمبولانس هم رفته
دیگه
بعد از دو دقیقه جلوی در طرلان اینا ماشینو
خاموش کرد که همون موقع ماشین آمبولانس
کنار ما قرار گرفت
سریع رفتم چندبار آیفون زدم که یهو آرتا
توی دو حرکت از در پرید اون طرف و درو
باز کرد همگی سریع رفتیم داخل و درو کامل
باز کردن و آمبولانس کامل اومد داخل محوطه
سریع دویدم و رفتم داخل خونه طرلان نبود
= طرلاننننننن طرلان کجایی
هر جا رو گشتم نبود رفتم طبقه بالا در اتاقشو
باز کردم که دیدم کف اتاق خوابیده و داره
گریه می کنه و از درد چشماشو بسته
= یا امام زمان آرتااااااااا آرتا
سریع آرتا با چند نفر اومدن بالا و کمک کردن
طرلان رو بلند کردن و روی برانکارد گذاشتن
و سریع حرکت کردن به سمت بیمارستان
.. ᵖᵃʳᵗ ᵒᶠ ᵐᵉ
𔘓 @thenovel_partofme 𔘓
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان
بخشی از من 🦋sparkles
𔘓 · · · · · · · · • ❉ • · · · · · · · ·
𔘓
#پارت448
منم به همراه طرلان داخل آمبولانس نشستم
و آرتا قرار شد بره دنبال محمد بگرده و اگه
اتفاقی افتاد خبرش کنم
- واییییی....همتا نکنه زایمان زود رس دارم
با گریه گفتم
= نگران نباش قربونت برم الان می رسیم
همه چیز مشخص میشه
از درد خیلی زیاد نمی تونست تکون بخوره
و توی آمبولانس بهش سرم زدن تا برسیم
بیمارستان راه زیادی نبود و با سرعت حرکت
می کرد بالاخره رسیدیم به بیمارستان سریع
بردنش داخل و منتقلش کردن توی یه اتاق
و دوتا دکتر رفتن که معاینش کنن و آزمایش
و سنوگرافی انجام بدن
منم نشستم روی یه صندلی و سرمو بین دوتا
دستام گرفتم چون سرم داشت از شدت درد
منفجر میشد گوشیمو برداشتم و به مامان زنگ
زدم و همه ماجرا رو بهش گفتم که اگه شب
نیومدم نگران نشن مامان چند بار اصرار کرد
که بیاد ولی من نزاشتم و زنگ زدم به مامان
.. ᵖᵃʳᵗ ᵒᶠ ᵐᵉ
𔘓 @thenovel_partofme 𔘓
𔘓 · · · · · · · · • ❉ • · · · · · · · ·
𔘓
#پارت448
منم به همراه طرلان داخل آمبولانس نشستم
و آرتا قرار شد بره دنبال محمد بگرده و اگه
اتفاقی افتاد خبرش کنم
- واییییی....همتا نکنه زایمان زود رس دارم
با گریه گفتم
= نگران نباش قربونت برم الان می رسیم
همه چیز مشخص میشه
از درد خیلی زیاد نمی تونست تکون بخوره
و توی آمبولانس بهش سرم زدن تا برسیم
بیمارستان راه زیادی نبود و با سرعت حرکت
می کرد بالاخره رسیدیم به بیمارستان سریع
بردنش داخل و منتقلش کردن توی یه اتاق
و دوتا دکتر رفتن که معاینش کنن و آزمایش
و سنوگرافی انجام بدن
منم نشستم روی یه صندلی و سرمو بین دوتا
دستام گرفتم چون سرم داشت از شدت درد
منفجر میشد گوشیمو برداشتم و به مامان زنگ
زدم و همه ماجرا رو بهش گفتم که اگه شب
نیومدم نگران نشن مامان چند بار اصرار کرد
که بیاد ولی من نزاشتم و زنگ زدم به مامان
.. ᵖᵃʳᵗ ᵒᶠ ᵐᵉ
𔘓 @thenovel_partofme 𔘓
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
۱۸ خرداد
۱۸ خرداد
۱۸ خرداد
۱۸ خرداد
۱۹ خرداد
۱۹ خرداد
۱۹ خرداد
رمان
وقت دارید یه مطلبی خدمتتون عرض کنم!؟womanbriefcaseheart️fire"
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان
خواستم بگم که بیایید پارت بخونیدstuck_out_tongue_closed_eyeslemon"
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان
بخشی از من 🦋sparkles
𔘓 · · · · · · · · • ❉ • · · · · · · · ·
𔘓
#پارت449
طرلان و بهش اطلاع دادم که بیاد توی
همون وضعیت بودم که گوشیم زنگ خورد
تماس از سمت آرتا بود تماسو وصل کردم که گفت
- الو همتا خوبی
= بد نیستم چیکار کردی محمدو پیدا کردی
- اره داریم میاییم بیمارستان
باشه ای گفتم که گفت
- مراقب خودت باش ما تا پنج دقیقه دیگه
اونجاییم
خدافظی کردیم و گوشیمو توی کیفم گذاشتم
تقریباً 20 دقیقه بود که هیچ خبری نشده بود
و استرسم هر لحظه بیشتر میشد هی فکر
می کردم که نکنه اتفاقی واسه طرلان و مخصوصاً
آدریان بیوفته سرمو بلند کردم که محمد و آرتا
هر دو وارد شدن و سمت من اومدن محمد
رنگ به رخش نبود و معلوم بود حالش خیلی
بده و استرس شدید داره
- همتا، طرلان چطوره چی گفتن
= نمی دونم محمد هنوز چیزی نگفتن منم تقریباً
نیم ساعته اینجام
.. ᵖᵃʳᵗ ᵒᶠ ᵐᵉ
𔘓 @thenovel_partofme 𔘓
𔘓 · · · · · · · · • ❉ • · · · · · · · ·
𔘓
#پارت449
طرلان و بهش اطلاع دادم که بیاد توی
همون وضعیت بودم که گوشیم زنگ خورد
تماس از سمت آرتا بود تماسو وصل کردم که گفت
- الو همتا خوبی
= بد نیستم چیکار کردی محمدو پیدا کردی
- اره داریم میاییم بیمارستان
باشه ای گفتم که گفت
- مراقب خودت باش ما تا پنج دقیقه دیگه
اونجاییم
خدافظی کردیم و گوشیمو توی کیفم گذاشتم
تقریباً 20 دقیقه بود که هیچ خبری نشده بود
و استرسم هر لحظه بیشتر میشد هی فکر
می کردم که نکنه اتفاقی واسه طرلان و مخصوصاً
آدریان بیوفته سرمو بلند کردم که محمد و آرتا
هر دو وارد شدن و سمت من اومدن محمد
رنگ به رخش نبود و معلوم بود حالش خیلی
بده و استرس شدید داره
- همتا، طرلان چطوره چی گفتن
= نمی دونم محمد هنوز چیزی نگفتن منم تقریباً
نیم ساعته اینجام
.. ᵖᵃʳᵗ ᵒᶠ ᵐᵉ
𔘓 @thenovel_partofme 𔘓
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان
بخشی از من 🦋sparkles
𔘓 · · · · · · · · • ❉ • · · · · · · · ·
𔘓
#پارت450
پوفیییی طولانیی گفت و گفتم
= گوشیتو چرا جواب نمی دادی
- گوشیمو داخل شرکت جا گذاشتم منم با
بچه های شرکت رفتم رستوران نزدیک شرکت
واسه شام که دیدم آرتا با عجله داره میاد و
ماجرا رو بهم گفت
سرم خیلی درد می کرد و دلم می خواست
بکوبمش تو دیوار
- ای کاش دستم می کشت اون گوشی بی
صاحبمو چک می کردم می بردمش
آرتا رفت سمتش و نشوندش روی صندلی و
گفت
- حالا اتفاقیه که افتاده به جای این حرفا
بشین دعا کن که دردش طبیعی بوده باشه
اتفاقی براشون خدا نکرده نیوفتاده باشه
همون موقع خانمی اومد و گفت
- همراه خانم طرلان..
وسط حرفش پریدم و گفتم
= ماییم خانم
هممون رو کردیم به دکتری که کنار پرستار بود و
.. ᵖᵃʳᵗ ᵒᶠ ᵐᵉ
𔘓 @thenovel_partofme 𔘓
𔘓 · · · · · · · · • ❉ • · · · · · · · ·
𔘓
#پارت450
پوفیییی طولانیی گفت و گفتم
= گوشیتو چرا جواب نمی دادی
- گوشیمو داخل شرکت جا گذاشتم منم با
بچه های شرکت رفتم رستوران نزدیک شرکت
واسه شام که دیدم آرتا با عجله داره میاد و
ماجرا رو بهم گفت
سرم خیلی درد می کرد و دلم می خواست
بکوبمش تو دیوار
- ای کاش دستم می کشت اون گوشی بی
صاحبمو چک می کردم می بردمش
آرتا رفت سمتش و نشوندش روی صندلی و
گفت
- حالا اتفاقیه که افتاده به جای این حرفا
بشین دعا کن که دردش طبیعی بوده باشه
اتفاقی براشون خدا نکرده نیوفتاده باشه
همون موقع خانمی اومد و گفت
- همراه خانم طرلان..
وسط حرفش پریدم و گفتم
= ماییم خانم
هممون رو کردیم به دکتری که کنار پرستار بود و
.. ᵖᵃʳᵗ ᵒᶠ ᵐᵉ
𔘓 @thenovel_partofme 𔘓
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
۱۹ خرداد
۱۹ خرداد
۱۹ خرداد
۱۹ خرداد
۱۹ خرداد
رمان
در آخرین نامهاش نوشت:
و تو صبحِ من بودی؛ صبحی که تمام شبهای سخت و تیره را از یادم میبُرد🦋sunny️؛
و تو صبحِ من بودی؛ صبحی که تمام شبهای سخت و تیره را از یادم میبُرد🦋sunny️؛
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA2Kدنبال کننده
#رمان
رمان
#رمان
رمان بخشی از من🦋sparkles
ساخت کانال = 1403٫12٫3
لینک ناشناسمون :
https://abzarek.ir/service-p/msg/4105976
مشاهده کانال پیامرسانرمان
#رمان
رمان بخشی از من🦋sparkles
ساخت کانال = 1403٫12٫3
لینک ناشناسمون :
https://abzarek.ir/service-p/msg/4105976