۲۸ اردیبهشت
۲۹ اردیبهشت
۲۹ اردیبهشت
۲۹ اردیبهشت
۲۹ اردیبهشت
۲۹ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
که یارِ من طُ باشیkissing_closed_eyeskiss
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
به هر کجا که هستم:)🫂🫀
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
۲۹ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_14
آسانسور باز شد و اون با قدمای محکم از داخل بیرون رفت دستمو گذاشتم روی قلبم که تند تند میزد
مثل یه گره که
هر لحظه میخواست باز بشه روژین راست میگفت این مرد از هر چیزی که فکر میکردم خطرناکتر بود خشن بیرحم و سرد درست مثل یه
آدمک.. ش حرفهای هیچ چیزی نمیتونست جلوی ارادهش رو بگیره
آسانسور دوباره دربش بسته شد و من هنوز توی همون فضا گیر کرده بودم دلم میخواست این لحظه تموم بشه اما انگار قلبم هنوز هم داشت توی س.. ینهام کوبیده میشد
دستم رو از روی قلبم برداشتم و به دیوار تکیه دادم نفس کشیدن برام مثل سنگینی یه دنیا شده بود..
همهچیز توی ذهنم مثل یه فیلم از جلو چشمام رد میشد حرفهای اون ... لحنش نگاهش سرد
و بیرحمتر از چیزی که فکر میکردم احساس میکردم توی یه دنیای دیگه هستم یه دنیای پر از تهدید که نمیتونستم ازش فرار کنم باورم نمیشد بخاطر چندتا تار مو منو اینطوری تحقیر کرده باشه
بیشتر از هر چیز چیزی که توی نگاهش بود ترسناکتر از همهچیز بود اون سردی که توی نگاهش بود نه
تنها منو به هم ریخت بلکه غرور منو شکست انگار هیچچیز برای اون مهم نبود حتی غرور یه آدم به راحتی میتونست همهچیز رو درهم بکوبه..
با خودم زمزمه کردم:
این مرد با هیچچیزی نمیشه مقابله کرد...
هر لحظه که به فکرش میافتادم میدیدم چطور با یه کلمه میتونه منو خورد کنه و چطور میتونه با یه نگاه تهه دل منو خالی کنه
یکم که خودمو جمع و جور کردم بازم یاد
روژین افتادم بهم گفته بود این مرد خیلی خطرناک و بیرحم هست شاید بیشتر از اون چیزی که من میدیدم.. و حالا من اینو درک کرده بودم چقدر ترسناک هستش این آدم..
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_14
آسانسور باز شد و اون با قدمای محکم از داخل بیرون رفت دستمو گذاشتم روی قلبم که تند تند میزد
مثل یه گره که
هر لحظه میخواست باز بشه روژین راست میگفت این مرد از هر چیزی که فکر میکردم خطرناکتر بود خشن بیرحم و سرد درست مثل یه
آدمک.. ش حرفهای هیچ چیزی نمیتونست جلوی ارادهش رو بگیره
آسانسور دوباره دربش بسته شد و من هنوز توی همون فضا گیر کرده بودم دلم میخواست این لحظه تموم بشه اما انگار قلبم هنوز هم داشت توی س.. ینهام کوبیده میشد
دستم رو از روی قلبم برداشتم و به دیوار تکیه دادم نفس کشیدن برام مثل سنگینی یه دنیا شده بود..
همهچیز توی ذهنم مثل یه فیلم از جلو چشمام رد میشد حرفهای اون ... لحنش نگاهش سرد
و بیرحمتر از چیزی که فکر میکردم احساس میکردم توی یه دنیای دیگه هستم یه دنیای پر از تهدید که نمیتونستم ازش فرار کنم باورم نمیشد بخاطر چندتا تار مو منو اینطوری تحقیر کرده باشه
بیشتر از هر چیز چیزی که توی نگاهش بود ترسناکتر از همهچیز بود اون سردی که توی نگاهش بود نه
تنها منو به هم ریخت بلکه غرور منو شکست انگار هیچچیز برای اون مهم نبود حتی غرور یه آدم به راحتی میتونست همهچیز رو درهم بکوبه..
با خودم زمزمه کردم:
این مرد با هیچچیزی نمیشه مقابله کرد...
هر لحظه که به فکرش میافتادم میدیدم چطور با یه کلمه میتونه منو خورد کنه و چطور میتونه با یه نگاه تهه دل منو خالی کنه
یکم که خودمو جمع و جور کردم بازم یاد
روژین افتادم بهم گفته بود این مرد خیلی خطرناک و بیرحم هست شاید بیشتر از اون چیزی که من میدیدم.. و حالا من اینو درک کرده بودم چقدر ترسناک هستش این آدم..
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_15
آسانسور وایستاده بود درش دوباره باز شد و این بار بدون اینکه لحظهای بخوام شک کنم تصمیم گرفتم دیگه با این ترسها و تهدیدها خودم رو ضایع
نکنم باید سریع میرفتم بالا میخواستم هرچی که توی قلبم بود رو بذارم کنار و فقط حرکت کنم باید قوی میشدم ولی یه صدای توی ذهنم میگفت این فقط شروع یه بازی خطرناکتر از چیزی که فکر میکنی..
با قدمهای سنگین
و محکم از آسانسور بیرون زدم ترس هنوز توی دلم بود مثل یه حس ناخودآگاه که هیچ وقت از بین نمیره اما اینبار تصمیم داشتم فقط به هدفم فکر کنم باید هر چیزی که تو دستم بود رو میچسبیدم و نمیذاشتم هیچچیز کم بشه حتی اون مردی که دائم از من یه قدم جلوتر بود چیزی نبود که بتونه منو متوقف کنه
داخل سالن شرکت شدم همون فضای همیشگی همون سر و صدای کارمندها که سرشون توی
کار خودشون بود اما یکی از پسرا نگاهش به من زوم شد سریع با اخم از کنارش رد شدم و رفتم سمت خانوم یزدانی که پشت میز نشسته بود اونم بیهیچ تعارفی به من خیره شد و گفت:
_اتاق شما روبهروی اتاق رئیس هستش
چشماشو که از روی تعجب بهم دوخت یه لحظه احساس کردم که با همین نگاه میخواد منو از اینجا بیرون بندازه بعد یه نگاه طعنهآمیز بهم انداخت که اصلاً از جنس آدمای دیگه
نیست دستام که از استرس دور کیفم حلقه شده بود بیشتر از قبل فشرده شد انگار میخواستم تمام عصبانیت و ترسم رو توی اون کیف خالی کنم
به سرعت به راهرو رفتم نگام رو چسبوندم به تابلوهایی که اسم اتاقها رو نوشته بود ذهنم اما هیچکدوم از این نوشتهها رو نمیدید فقط یه چیز توی سرم میچرخید اینکه هیچچیز اینجا مثل ظاهرش نیست..
رسیدم روبهروی اتاق اون رئیس خودخواه و مزخرف نفس
عمیقی کشیدم میدونستم باید خودمو جمع و جور کنم در اتاق خودم رو باز کردم و بدون اینکه نگاه کنم به چیزی جز قدمهای خودم وارد شدم
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_15
آسانسور وایستاده بود درش دوباره باز شد و این بار بدون اینکه لحظهای بخوام شک کنم تصمیم گرفتم دیگه با این ترسها و تهدیدها خودم رو ضایع
نکنم باید سریع میرفتم بالا میخواستم هرچی که توی قلبم بود رو بذارم کنار و فقط حرکت کنم باید قوی میشدم ولی یه صدای توی ذهنم میگفت این فقط شروع یه بازی خطرناکتر از چیزی که فکر میکنی..
با قدمهای سنگین
و محکم از آسانسور بیرون زدم ترس هنوز توی دلم بود مثل یه حس ناخودآگاه که هیچ وقت از بین نمیره اما اینبار تصمیم داشتم فقط به هدفم فکر کنم باید هر چیزی که تو دستم بود رو میچسبیدم و نمیذاشتم هیچچیز کم بشه حتی اون مردی که دائم از من یه قدم جلوتر بود چیزی نبود که بتونه منو متوقف کنه
داخل سالن شرکت شدم همون فضای همیشگی همون سر و صدای کارمندها که سرشون توی
کار خودشون بود اما یکی از پسرا نگاهش به من زوم شد سریع با اخم از کنارش رد شدم و رفتم سمت خانوم یزدانی که پشت میز نشسته بود اونم بیهیچ تعارفی به من خیره شد و گفت:
_اتاق شما روبهروی اتاق رئیس هستش
چشماشو که از روی تعجب بهم دوخت یه لحظه احساس کردم که با همین نگاه میخواد منو از اینجا بیرون بندازه بعد یه نگاه طعنهآمیز بهم انداخت که اصلاً از جنس آدمای دیگه
نیست دستام که از استرس دور کیفم حلقه شده بود بیشتر از قبل فشرده شد انگار میخواستم تمام عصبانیت و ترسم رو توی اون کیف خالی کنم
به سرعت به راهرو رفتم نگام رو چسبوندم به تابلوهایی که اسم اتاقها رو نوشته بود ذهنم اما هیچکدوم از این نوشتهها رو نمیدید فقط یه چیز توی سرم میچرخید اینکه هیچچیز اینجا مثل ظاهرش نیست..
رسیدم روبهروی اتاق اون رئیس خودخواه و مزخرف نفس
عمیقی کشیدم میدونستم باید خودمو جمع و جور کنم در اتاق خودم رو باز کردم و بدون اینکه نگاه کنم به چیزی جز قدمهای خودم وارد شدم
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_16
وارد اتاقم شدم یه اتاق کوچیک تمیز با میز و صندلی کاری ساده ولی بهقدری شیک و جذاب که میتونستی غرق اینجا بشی
در رو بستم و پشت میز نشستم همیشه فکر میکردم که دختر سرسختی هستم اما الان اینجا توی این شرکت حس میکردم هر لحظه غرورم و خودم تیکهتیکه میشه حس میکردم دارم میشکنم ولی برای فرخنده باید تحمل میکردم اینو توی ذهنم بارها مرور کرده بودم
پوزخندی زدم این همه کارمند اینجا بودن هرکدوم با لباسهایی که حتی آدم نمیفهمید چطور به خودشون اجازه میدن بپوشن ولی منو تهدید میکرد؟! فکر میکرد من از اون دخترای سادهام که با یه تهدید زود میترسم؟ کور خونده بود من فقط یه کارمند بودم نه هیچچیز دیگه نه برده اون آدم خود خواه...
چشمامو دوختم به پوشههای کاری که خانوم یزدانی گذاشته بود روی میزم داشتم میخوندم فکرم توی یه دنیای دیگه بود که در اتاق باز شد
یه دختر با آرایش چلف و عجیب وارد شد از همون اول نگاهش یه جور لوس و بیمنطق داشت و حالا من باید بشم محل تفریحش لوس گفت:
_رییس گفتن این 20 تا پوشه رو چک میکنی و همه رو وارد فلش میکنی تا شب وقتی داری...
با تعجب گفتم:
_چی؟! ۲۰ تا؟! من نمیتونم...
پوزخندی زد که انگار دنیا دست خودشه،چنان با تمسخر گفت:
_اگه جرأت داری بگو نه که آقا با لگد پرتت میکنه بیرون..
نگاهش پر از تهدید بود اصلاً فراموش کرده بود که من هم آدمیام نه یه شی که بشه با تهدید و تحقیر کنترلش کرد یه لحظه به صورتش نگاه کردم به اون آرایش عجیب و بیاحساسش یه خنده کوتاه و تلخ کردم و گفتم:
_میتونی بری
دست به پوشهها بردم اونم زد بیرون
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بیرحم من🥹firecyclone
#پارت_16
وارد اتاقم شدم یه اتاق کوچیک تمیز با میز و صندلی کاری ساده ولی بهقدری شیک و جذاب که میتونستی غرق اینجا بشی
در رو بستم و پشت میز نشستم همیشه فکر میکردم که دختر سرسختی هستم اما الان اینجا توی این شرکت حس میکردم هر لحظه غرورم و خودم تیکهتیکه میشه حس میکردم دارم میشکنم ولی برای فرخنده باید تحمل میکردم اینو توی ذهنم بارها مرور کرده بودم
پوزخندی زدم این همه کارمند اینجا بودن هرکدوم با لباسهایی که حتی آدم نمیفهمید چطور به خودشون اجازه میدن بپوشن ولی منو تهدید میکرد؟! فکر میکرد من از اون دخترای سادهام که با یه تهدید زود میترسم؟ کور خونده بود من فقط یه کارمند بودم نه هیچچیز دیگه نه برده اون آدم خود خواه...
چشمامو دوختم به پوشههای کاری که خانوم یزدانی گذاشته بود روی میزم داشتم میخوندم فکرم توی یه دنیای دیگه بود که در اتاق باز شد
یه دختر با آرایش چلف و عجیب وارد شد از همون اول نگاهش یه جور لوس و بیمنطق داشت و حالا من باید بشم محل تفریحش لوس گفت:
_رییس گفتن این 20 تا پوشه رو چک میکنی و همه رو وارد فلش میکنی تا شب وقتی داری...
با تعجب گفتم:
_چی؟! ۲۰ تا؟! من نمیتونم...
پوزخندی زد که انگار دنیا دست خودشه،چنان با تمسخر گفت:
_اگه جرأت داری بگو نه که آقا با لگد پرتت میکنه بیرون..
نگاهش پر از تهدید بود اصلاً فراموش کرده بود که من هم آدمیام نه یه شی که بشه با تهدید و تحقیر کنترلش کرد یه لحظه به صورتش نگاه کردم به اون آرایش عجیب و بیاحساسش یه خنده کوتاه و تلخ کردم و گفتم:
_میتونی بری
دست به پوشهها بردم اونم زد بیرون
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
پارت جدید بخونید قشنگام🥰heart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
۳۱ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بد اخلاق من🥹firecyclone
#پارت_17
از شدت خستگی دیگه نای تکون خوردن نداشتم
آخرین پوشه رو با دستای لرزون وارد فلش کردم بعد یه نگاه به ساعت انداختم که دیدم ساعت 11 شب رو نشون میده انگار زمان رو بیخبر از دست داده بودم با خستگی از جام بلند شدم
کیفم رو برداشتم و لامپ اتاق رو خاموش کردم در اتاق رو بستم و با قدمهایی که حتی خودم احساس سنگینیشون رو میکردم از شرکت بیرون زدم هیچ صدایی نبود همه رفته بودن اصلاً متوجه گذشت زمان نشده بودم
سمت آسانسور رفتم و داخلش شدم طبقه پایین رفتم و با خودم گفتم خداروشکر که هنوز نگهبان اونجا بود از شرکت زدم بیرون اما همون لحظه انگار یه سنگین بودن خاصی به هوای شب افتاده بود جاده خلوت و تاریک بود و تاکسی هم گیر نمیاومد ترس توی دلم ریشه کرده بود قدمام رو محکم برداشتم و تند تند راه میرفتم انگار با هر قدم میخواستم خودم رو از این لحظه دور کنم از هر چیزی که تو ذهنم میگذشت
ناگهان یه ماشین 206 با صدای ترمز کنار پام وایستاد پسری که به نظر میرسید مسته شیشه رو پایین داد و با لحن توهینآمیزی گفت:
_اوف چقدر خوشگلی! امشب مهمون ما نمیشی خوشگله؟!!
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
_خفه شو گمشو ببینم!
ولی اون پسر با یه خنده تمسخرآمیز از ماشین پیاده شد و گفت:
_چرا گم بشم وقتی تو رو پیدا کردم؟
اینجا بود که دلم به تپش افتاد ترس تمام وجودم رو گرفت هر چیزی که داشت حواس رو پرت میکرد، این لحظه به جایی رسیده بود که باید فرار میکردم ولی قبل از اینکه بتونم حتی قدمی بردارم یه پسر دیگه از ماشین پیاده شد قلبم داشت از دهنم میزد بیرون ترس توی چشمام موج میزد نمیدونستم چیکار کنم
با ترس دستم رو کشیدم و خواستم فرار کنم که یکی از اونها دستمو گرفت ج.. یغ بلندی زدم تمام ب. دنم از شدت وحشت و استرس میلرزید
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بد اخلاق من🥹firecyclone
#پارت_17
از شدت خستگی دیگه نای تکون خوردن نداشتم
آخرین پوشه رو با دستای لرزون وارد فلش کردم بعد یه نگاه به ساعت انداختم که دیدم ساعت 11 شب رو نشون میده انگار زمان رو بیخبر از دست داده بودم با خستگی از جام بلند شدم
کیفم رو برداشتم و لامپ اتاق رو خاموش کردم در اتاق رو بستم و با قدمهایی که حتی خودم احساس سنگینیشون رو میکردم از شرکت بیرون زدم هیچ صدایی نبود همه رفته بودن اصلاً متوجه گذشت زمان نشده بودم
سمت آسانسور رفتم و داخلش شدم طبقه پایین رفتم و با خودم گفتم خداروشکر که هنوز نگهبان اونجا بود از شرکت زدم بیرون اما همون لحظه انگار یه سنگین بودن خاصی به هوای شب افتاده بود جاده خلوت و تاریک بود و تاکسی هم گیر نمیاومد ترس توی دلم ریشه کرده بود قدمام رو محکم برداشتم و تند تند راه میرفتم انگار با هر قدم میخواستم خودم رو از این لحظه دور کنم از هر چیزی که تو ذهنم میگذشت
ناگهان یه ماشین 206 با صدای ترمز کنار پام وایستاد پسری که به نظر میرسید مسته شیشه رو پایین داد و با لحن توهینآمیزی گفت:
_اوف چقدر خوشگلی! امشب مهمون ما نمیشی خوشگله؟!!
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
_خفه شو گمشو ببینم!
ولی اون پسر با یه خنده تمسخرآمیز از ماشین پیاده شد و گفت:
_چرا گم بشم وقتی تو رو پیدا کردم؟
اینجا بود که دلم به تپش افتاد ترس تمام وجودم رو گرفت هر چیزی که داشت حواس رو پرت میکرد، این لحظه به جایی رسیده بود که باید فرار میکردم ولی قبل از اینکه بتونم حتی قدمی بردارم یه پسر دیگه از ماشین پیاده شد قلبم داشت از دهنم میزد بیرون ترس توی چشمام موج میزد نمیدونستم چیکار کنم
با ترس دستم رو کشیدم و خواستم فرار کنم که یکی از اونها دستمو گرفت ج.. یغ بلندی زدم تمام ب. دنم از شدت وحشت و استرس میلرزید
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بداخلاق من🥹firecyclone
#پارت_18
صدای ج.. یغم هنوز تو گوشم بود ولی هیچکس نمیشنید دست یکیشون مثل یک چنگال آهنی
مـ..وهام رو کشید با گریه ج.. یغ زدم زور میزد که منو به سمت ماشین ببره پام پیچ خورده بود کفشم از پام در اومده بود اما نمیتونستم حتی درست وایستاده باشم هرچقدر فریاد میزدم هیچکس به دادم نمیرسید
یکلحظه با تمام وجود حس کردم که داره همهچیز تموم میشه پشتم به ماشین خورده بود که ناگهان صدای شلیـ..ک مثل یه درد توی گ.. وشم پیچید ج.. یغی کشیدم و چرخیدم عقب تصویر پسره که تی.. ر خورده بود همهچیز رو مثل یه کابوس توی ذهنم حک کرد..
هینی کشیدم و عقب رفتم م.وهام هنوز توی دست اون پسره بود و از ترس میلرزید اما چیزی که باعث شد ضربان قلبم به طرز دیوانهواری بالا بره یه نفر دیگه بود. امیرحافظ! با اسلحه به دست یه قیافه ترسناک و نگاه بیرحم قدمهاش محکم بود به سمت پسره رفت و بیتوجه به من گفت:
_با کدوم دستت موهاش رو گرفته بودی؟
پسره که از ترس لال شده بود حتی نتونست حرف بزنه هنوز به خودش نیومده بود که
شلی..ک شد صدای فریادش مثل یک تی.. ر توی قلبم بود
امیرحافظ پوزخندی زد و گفت:
_اینم درس عبرت برات..
من فقط شوکه شده بودم میلرزیدم دلم نمیخواست باور کنم چیزی که دیدم واقعی بود امیرحافظ دستش رو زیر پ.اهام انداخت و منو توی بغ.. لش گرفت ب.. دنم دیگه هیچکاری نمیکرد از ترس فقط میلرزیدم منو داخل ماشین گذاشت و خودش هم پشت فرمون نشست
با تمام توانم لرزون گفتم:
_م... مرد تو... تو؟
با دستش کوبید رو فرمون که ، مثل یه ضربه محکم توی دلم خورد فریادش مثل رعد و برق بود:
_صدات در نیاد فرح..
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بداخلاق من🥹firecyclone
#پارت_18
صدای ج.. یغم هنوز تو گوشم بود ولی هیچکس نمیشنید دست یکیشون مثل یک چنگال آهنی
مـ..وهام رو کشید با گریه ج.. یغ زدم زور میزد که منو به سمت ماشین ببره پام پیچ خورده بود کفشم از پام در اومده بود اما نمیتونستم حتی درست وایستاده باشم هرچقدر فریاد میزدم هیچکس به دادم نمیرسید
یکلحظه با تمام وجود حس کردم که داره همهچیز تموم میشه پشتم به ماشین خورده بود که ناگهان صدای شلیـ..ک مثل یه درد توی گ.. وشم پیچید ج.. یغی کشیدم و چرخیدم عقب تصویر پسره که تی.. ر خورده بود همهچیز رو مثل یه کابوس توی ذهنم حک کرد..
هینی کشیدم و عقب رفتم م.وهام هنوز توی دست اون پسره بود و از ترس میلرزید اما چیزی که باعث شد ضربان قلبم به طرز دیوانهواری بالا بره یه نفر دیگه بود. امیرحافظ! با اسلحه به دست یه قیافه ترسناک و نگاه بیرحم قدمهاش محکم بود به سمت پسره رفت و بیتوجه به من گفت:
_با کدوم دستت موهاش رو گرفته بودی؟
پسره که از ترس لال شده بود حتی نتونست حرف بزنه هنوز به خودش نیومده بود که
شلی..ک شد صدای فریادش مثل یک تی.. ر توی قلبم بود
امیرحافظ پوزخندی زد و گفت:
_اینم درس عبرت برات..
من فقط شوکه شده بودم میلرزیدم دلم نمیخواست باور کنم چیزی که دیدم واقعی بود امیرحافظ دستش رو زیر پ.اهام انداخت و منو توی بغ.. لش گرفت ب.. دنم دیگه هیچکاری نمیکرد از ترس فقط میلرزیدم منو داخل ماشین گذاشت و خودش هم پشت فرمون نشست
با تمام توانم لرزون گفتم:
_م... مرد تو... تو؟
با دستش کوبید رو فرمون که ، مثل یه ضربه محکم توی دلم خورد فریادش مثل رعد و برق بود:
_صدات در نیاد فرح..
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بد اخلاق من🥹firecyclone
#پارت_19
با ترس نگاش کردم چهرش مثل یک هیولا شده بود برزخی و ترسناک آب دهنمو قورت دادم
با گریه گفتم:
+چرا بهش شلی.. ک کردی؟ چرا؟ م... مرد پسره م... مرد!
دستش یه دفعه بالا رفت و
مح..کم زد توی دهنم شدت
ضـ... ربه طوری بود که ص.. ورتم از جا کنده شد و خوردم به پنجره درد شدیدی توی صورتم پیچید شوکه و بیحال بودم ل..بم زخمی شده بود خ.. ون توی دهنم میچرخید و طعم تلخش همه جا رو پر کرده بود..
سرم رو بلند کردم ولی گلوم رو مح.. کم گرفت و با غیض گفت:
+خفه شو فرح! خفه شو!
این وقت شب اینجا چه غلطی میکنی؟
دستشو بیشتر فش. ار داد و حس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم نفسام به سختی بیرون میاومدن
داد زد:
_یا همین الان زبونت رو باز میکنی یا اینکه وسط همین کوچه ج. نازه خودت رو میسپارم به مردم..
با هزار زحمت و سرفه زبونم باز شد:
+ش... شرکت بودم.. از شرکت... اومدم که... برم خونه
دستش رو برداشت نفس راحتی کشیدم اما هنوز از ترس میلرزیدم. بغض توی گلوم شدت گرفته بود
ماشین رو روشن کرد و دستمالی به سمتم پرت کرد
+از این به بعد باید با من از شرکت بیای بیرون فهمیدی؟
سرمو پایین انداختم سعی کردم بغضمو قورت بدم ولی جواب دادم:
+م... من دیگه تو اون شرکت کار نمیکنم..
ماشین یهو توقف کرد سریع چرخید سمتم چهرش هنوز هم خشمگین و برزخی بود پوزخند زد و گفت:
_۲ میلیارد خسارتمو پس بده بعد گم شو برو هر گورستونی که میری..
با تعجب و بغض بهش نگاه کردم ادامه داد:
+تو اون قولنامه نوشته شده بود که اگه تا تاریخ مشخص کار نکنی باید ۲ میلیارد خسارت بدی میدونی چی میگم دیگه دختر جون؟
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بد اخلاق من🥹firecyclone
#پارت_19
با ترس نگاش کردم چهرش مثل یک هیولا شده بود برزخی و ترسناک آب دهنمو قورت دادم
با گریه گفتم:
+چرا بهش شلی.. ک کردی؟ چرا؟ م... مرد پسره م... مرد!
دستش یه دفعه بالا رفت و
مح..کم زد توی دهنم شدت
ضـ... ربه طوری بود که ص.. ورتم از جا کنده شد و خوردم به پنجره درد شدیدی توی صورتم پیچید شوکه و بیحال بودم ل..بم زخمی شده بود خ.. ون توی دهنم میچرخید و طعم تلخش همه جا رو پر کرده بود..
سرم رو بلند کردم ولی گلوم رو مح.. کم گرفت و با غیض گفت:
+خفه شو فرح! خفه شو!
این وقت شب اینجا چه غلطی میکنی؟
دستشو بیشتر فش. ار داد و حس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم نفسام به سختی بیرون میاومدن
داد زد:
_یا همین الان زبونت رو باز میکنی یا اینکه وسط همین کوچه ج. نازه خودت رو میسپارم به مردم..
با هزار زحمت و سرفه زبونم باز شد:
+ش... شرکت بودم.. از شرکت... اومدم که... برم خونه
دستش رو برداشت نفس راحتی کشیدم اما هنوز از ترس میلرزیدم. بغض توی گلوم شدت گرفته بود
ماشین رو روشن کرد و دستمالی به سمتم پرت کرد
+از این به بعد باید با من از شرکت بیای بیرون فهمیدی؟
سرمو پایین انداختم سعی کردم بغضمو قورت بدم ولی جواب دادم:
+م... من دیگه تو اون شرکت کار نمیکنم..
ماشین یهو توقف کرد سریع چرخید سمتم چهرش هنوز هم خشمگین و برزخی بود پوزخند زد و گفت:
_۲ میلیارد خسارتمو پس بده بعد گم شو برو هر گورستونی که میری..
با تعجب و بغض بهش نگاه کردم ادامه داد:
+تو اون قولنامه نوشته شده بود که اگه تا تاریخ مشخص کار نکنی باید ۲ میلیارد خسارت بدی میدونی چی میگم دیگه دختر جون؟
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بد اخلاق من🥹firecyclone
#پارت_20
ساکت شدم با نفرت و بغض توی چشمهاش زل زدم و گفتم:
+ح... حق نداشتی کتکم بزنی..
ماشین رو روشن کرد و با عصبانیت غرید:
+من هر کاری دلم بخواد میکنم دختر جون حالا هم خفه شو و ساکت بمون..
زدم زیر گریه و با صدای لرزون گفتم:
+من کارمندتم نه بردهات..
پوزخندی زد و گفت:
+روزی که اون لامصب رو امضا کردی بهت گفتم یعنی اسیر شدن تو هم قبول کردی
تا وقتی که رئیس منم هرچی من بگم همون میشه فهمیدی؟
دلم میسوخت حق با روژین بود نباید این کار رو میپذیرفتم ولی حالا دیگه دیر شده بود
با اخم گفت:
+آدرس خونه لامصبت؟
بهش نگاه نکردم فقط آدرس رو گفتم ولی نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم:
+او... اونا پلیس اگه...
نذاشت حرفم کامل بشه و با سردی گفت:
+نترس دختر جون پلیس هم اگه بفهمه کار منه باز هم جرأت ندارن سمتم بیان...
ساکت شدم هیچ حرفی نتونستم بزنم
چرخید توی محله قدیمی و خراب که زندگی میکردم اخماش توی هم رفت با تحقیر گفت:
+تنها میخواست بیای همچین جایی؟
از ترس حتی سرم رو بالا نیوردم گفتم:
+اینجا خونمه برام عادیه..
بدون اینکه جواب بده اخماش هنوز توی هم بود اشاره کردم سمت خونه ماشین رو متوقف کرد خواستم سریع از ماشین پیاده بشم که بازوم رو گرفت آروم ولی با تهدید گفت:
+از این به بعد من میرسونمت خونت حق نداری تا وقتی من نیومدم از شرکت بیرون بری فهمیدی؟
با اجبار سرمو تکون دادم حتی نتونستم درست جواب بدم
وقتی از ماشین پیاده شدم بدون هیچ نیمنگاهی گاز داد و رفت
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
ارباب بد اخلاق من🥹firecyclone
#پارت_20
ساکت شدم با نفرت و بغض توی چشمهاش زل زدم و گفتم:
+ح... حق نداشتی کتکم بزنی..
ماشین رو روشن کرد و با عصبانیت غرید:
+من هر کاری دلم بخواد میکنم دختر جون حالا هم خفه شو و ساکت بمون..
زدم زیر گریه و با صدای لرزون گفتم:
+من کارمندتم نه بردهات..
پوزخندی زد و گفت:
+روزی که اون لامصب رو امضا کردی بهت گفتم یعنی اسیر شدن تو هم قبول کردی
تا وقتی که رئیس منم هرچی من بگم همون میشه فهمیدی؟
دلم میسوخت حق با روژین بود نباید این کار رو میپذیرفتم ولی حالا دیگه دیر شده بود
با اخم گفت:
+آدرس خونه لامصبت؟
بهش نگاه نکردم فقط آدرس رو گفتم ولی نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم:
+او... اونا پلیس اگه...
نذاشت حرفم کامل بشه و با سردی گفت:
+نترس دختر جون پلیس هم اگه بفهمه کار منه باز هم جرأت ندارن سمتم بیان...
ساکت شدم هیچ حرفی نتونستم بزنم
چرخید توی محله قدیمی و خراب که زندگی میکردم اخماش توی هم رفت با تحقیر گفت:
+تنها میخواست بیای همچین جایی؟
از ترس حتی سرم رو بالا نیوردم گفتم:
+اینجا خونمه برام عادیه..
بدون اینکه جواب بده اخماش هنوز توی هم بود اشاره کردم سمت خونه ماشین رو متوقف کرد خواستم سریع از ماشین پیاده بشم که بازوم رو گرفت آروم ولی با تهدید گفت:
+از این به بعد من میرسونمت خونت حق نداری تا وقتی من نیومدم از شرکت بیرون بری فهمیدی؟
با اجبار سرمو تکون دادم حتی نتونستم درست جواب بدم
وقتی از ماشین پیاده شدم بدون هیچ نیمنگاهی گاز داد و رفت
••••••••••••••🥹fire•••••••••••••••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
شخصیت:
خشن و عصبی امیرحافظ گنگمونsunglasses🫢fire
خشن و عصبی امیرحافظ گنگمونsunglasses🫢fire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
{ رمان ارباب بد اخلاق من🥹🔥꧂⊱♥
پارت جدیدمون🫣🥵
ری اکتا مختلف 20 باشه بریم پارت بعد🥹fire
ری اکتا مختلف 20 باشه بریم پارت بعد🥹fire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
۳۱ اردیبهشت
۳۱ اردیبهشت
۳۱ اردیبهشت
۳۱ اردیبهشت
2Kدنبال کننده
﷽
چنل ( رمان ارباب بد اخلاق من꧂⊱) جدیدترین و بروزترین چنل روبیکا
#رمان
#کلیپ
#دلنوشته
#پروف
هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد.!
ادمین
@sggjcbdyfvg
sparklesـــــﮩﮩ٨ﮩــــﮩ٨ﮩﮩـ♡ـﮩﮩ٨ﮩــــﮩ٨ﮩﮩـــ 🦋
https://rubika.ir/the_love_bug/FIBIEGCCCGGDAIB
مشاهده کانال پیامرسانچنل ( رمان ارباب بد اخلاق من꧂⊱) جدیدترین و بروزترین چنل روبیکا
#رمان
#کلیپ
#دلنوشته
#پروف
هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد.!
ادمین
@sggjcbdyfvg
sparklesـــــﮩﮩ٨ﮩــــﮩ٨ﮩﮩـ♡ـﮩﮩ٨ﮩــــﮩ٨ﮩﮩـــ 🦋
https://rubika.ir/the_love_bug/FIBIEGCCCGGDAIB