رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
98دنبال کننده
یه رمان جذاب به قلم‌ خودم
لطفا دوستانتون رو دعوت کنید
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋

شروع رمان طناز 🧚‍♀
روند پارت گذاری : هر بار ۲ پارت
خلاصه:
دختر روستایی با موهای بور طلایی و چشمانی آبی طی اتفاقاتی در سن کم پدر و مادر خود را از دست می دهد و برای نجات خود فرار می کند و در همین حین اتفاقی برای او می افتد .....

https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
پارت ¹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
#رمان - طناز


زندگی خوب می گذشت و همه چیز سر جای خودش بود روستا آروم بود دیگه حتی پسر بچه های شیطون هم توی کوچه دعوا نمی کردنند .
دختر بچه ها با عروسک های دست ساز زیباشون بازی می کردند و شاد بودنند.
همه چی خوب بود .
امروز قرار بود عروسی بزرگی تو روستا برگزار بشه عروسی خواهرم
مامان صدام کرد : طناز کجایی مامان بیا لباستو بپوش دیر میشه
-چشم مامان جون اومدم
هنوز ۱۷ سال بیشتر نداشتم ذوق زده به سمت مامان رفتم
با دیدن لباس صورتی توی دست مامان که توی هوا با باد ملایمی که از پنجره می وزید تکون می خورد
بدو به سمت مامان رفتم اول بوسه محکمی روی گونه های سفید و زیباش نشوندم
لباس رو از دست مامان گرفتم که یهو ....


https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
پارت ²
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز


با صدای در به سمت در دویدم درست حدس می زدم بابام بود
پریدم بغلش که با مهربونی دستی روی موهام کشید
-بدو آماده شو طناز بابا
با لبای کوچولوم بوسه ظریفی روی گردن بابا کاشتم
سریع به سمت اتاق نقلی خودم رفتم و لباس زیبام رو پوشیدم
مو های بلند بور ام رو روی شونه هام ریختم و و روسری قرمز خوش رنگم رو روی سرم انداختم به سمت مامان و بابا حرکت کردم
اما با دیدن خونه خالی ترسیدم
-بابا جون مامان جون کجایید
بغض کرده بودم
صدایی از حیاط به گوش رسید
- اینجایم دخترم
با صداشون سریع رفتم به سمت صدا و مادرم و محکم به آغوش کشیدم
قطره اشک بی پروایی از گونه ام به پایین سر خورد
بابام گونه مو بوسید
- چشم دریایی بابا اینجوری گریه نکن بابا دلش میگیره ها!
منم پاسخ به بوسه بابا سرم روی سینه پهن و گرم بابا گذاشتم و با پیرهنش ور رفتم تا اینکه با صدای مامان یهو به خودم اومد و دیدم تو بغل گرم پدرم نیستم
-طناز مامان جان بریم دیر میشه ها
-چش مامان
- آفرین پرنسس زیبای مامان
به سمت ماشین قدم ها بلند بر می داشتم و بلند بلند می خندیدم
ناگهان ...

https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
پارت هدیه
پارت ³
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز


سنگ ریزه شیطونی جلوی پام قرار گرفت که نزدیک بود با صورت توی خاک نم زده فرود بیام اما یهو دستی زیر کمرم قرار گرفت
نفس عمیقی کشیدم که با دیدن داداش نازنینم خنده بلندی کردم که از دید مامان و بابا دور نموند
- سلام پدر عروس خوبی
- سلام پسر رشید خودم
بابا اونو تو بغل گرفت
- ممنون که طناز رو گرفتی و گرنه معلوم نبود تو این روز خوب چی میشد پاهای ظریف عشق بابا
- خواهش میکنم بلاخره من که نمی زارم به زندگی داداش آسیبی برسه
بوسه عمیقی روی گونه های داداش ام زدم
با احتیاط به سمت ماشین رفتیم و نشستیم و همش بوسه های ریز و کوچولو به لپش و دستاش می زدم
- شیطون کوچولو داداش فدات شه
بابا رو به داداش طاهر کرد
- پسرم بیا تو رانندگی کن من خیلی نگرانم نمی تونم
- چشم بابا جان
- شیطون کوچولو داداش فداتشم

با خوشحالی شروع به رانندگی کرد
مامان همش زیر لب زمزمه می کرد
- لا حول ولا ....
بلا خره رسیدیم


https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
پارت ⁴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز

با دیدن خواهرم دهنم باز موند که با صدای داداش طاهر به خودم امدم
- آجی طهمینه خیلی خوشگل ماشالله
- تو هم مث ماه شدی
پشت چشمی نازک کردم و رو به دامادمون کردم
- آقا محمد نه ببینم آجی من رو اذیت کنی ها و گر نه با طاهر حسابتو می رسیم
- چشم طناز خانم قول میدم مثل چشمام ازش مراقبت میکنم
صدای خنده همه بلند شد که یهو یه صدای آشنا اومد
- یار مبارک بادا ایشالله مبارک ....
- وایی خدا مردم اومدن زود باشین بریم
- طناز آبجی مراقب باش
- باشه داداش طاهر فدای نگرانی ها
دویدم بیرون که با دیدن آریا گل از گلم شکفت
اون حدودا ۲۱سالش بود و من ۱۷ سالم خیلی دوسش داشتم ولی به روی خودم نمی آوردم پدر و مادر آریا توی تصادف فوت شده بودن
و آریا تک فرزند بود
با لبخندی بزرگی رو بهش کردم
- آریا سلام
دستی تکون دادو نزدیکم شد
- سلام طناز خوبی چقدر خوشکل شدی
یهو صدای طاهر از پشت سرم اومد
- سلام آقا آریا
دست مردونه ایی بهم دادن
- سلام آقا طاهر خوبی
- عه عه آریا تو روز روشن با خواهرم گرم گرفتی
- ن. نه آقا طاهر فقط
داداش حرفشو قطع کرد
- شوخی کردم چرا هول شدی بریم که عروسی شروع شده
دستم رو تو دست برادرم گرفتم رو به سمت جمعیت رفتیم
داداش طاهر و آریا باهم رفتن که برقصن
ناگهان صدای مهیب و وحشتناک ...


https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
کانال ما رو به دوستان خود معرفی کنید
قراره رمان جذاب بشه
https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز

با صدای گلوله هایی که پشت سر هم به اطراف مون برخورد میکرد
صدای جیغ زنان هم بالا تر میرفت
با چشمام خیس رو به داداش کردم
- طاهررررر
- جان طاهر برو خواهر قشنگم بدو فرار کن
- کجا برم تو رو تنهام نمی زارم می خوام پیشت باشم
- بهت میگم برو من باید آبجی طهمینه رو از اینجا ببرم محمد تنهایی نمی تونه
طاهر رو به آریا گفت
- آریا طناز رو از اینجا ببر زود باش برو پیش پدرم
طاهر سریع دور شد و رفت سمت طهمینه
آریا بهم نگاهی انداخت
- طناز بدو بریم اینجا خطر ناکه زود باش
- باشه برو
- بیا بریم پدرت اونجاست
سریع به سمت پدرم حرکت کردم
نفس نفس میزدم رو به آریا کردم
- من دیگه نمی تونم نفسم بالا نمیاد
- طناز تو رو خدا دوم بیار رسیدم پیش پدرت
پدرم سریع سمتم دوید و با نگرانی که تو چشماش موج می زد
- خوبی طناز بابا
- ب..بابا طاهر رفت پیش طهمینه
- میدونم دخترم جای اونا امنه
با صدای نزدیک شدن تیر پدر سریع من رو در آغوش گرفت حیف که خیلی کوتاه بود
رو به تیر اندازا کرد و با صدای بلند گفت
- هییی از خدا بی خبرا از جون مردم چی میخواین
رئیسش اون ها که ریش بلند و نارنجی رنگی داشت با صدای تمسخر آمیزی گفت
- هییی پیر مرد میبینم اهل معامله ایی
- حرفتو بزن
- من فقط زنا رو می خوام با بقیه کاری ندارم حتی با پیرزن ها و بچه های کوچیک
- ای بی ناموس فکر کردی ما ناموسمون رو دو دستی تقدیمت میکنیم
- مگه چاره ای هم داری
- بی شرف خفه شو
صدای اسلحه بلند شد ...

https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز

با دیدن پیرهن خونی بابا حالم دگرگون شد خواستم به سمت بابا برم که یکی دستم رو کشید
- طناز صبر کن من پدرت رو میارم خطر ناکه
- چی میگی بابام جلوی چشمم داره پر پر میشه ولم کن
- تو رو خدا طناز خودم میارمش
آریا خیزی روی زمین زد و بابا رو سمت من کشید توی خونه یکی از همسایه ها بودیم مامان توی سرش میزد و گریه میکرد
- بابا جانم تو رو خدا چشماتو نبند منو ببین
- طناز باید فرار کنی
- کجا برم بابا
- با آریا بریم سمت شهر پشت سرتون هم نگاه نکنید
- بابا چی داری میگی ما ..
بابا حرفمو قطع کرد و با شصتش اشکام رو پاک کرد
- منو تکیه بدید به دیوار
آریا بابا رو تکیه داد به دیوار
- طناز بابا من یه صیغه بینتون می خونم اینجوری هم آرزوم برآورده میشه هم شما ها به هم محرمید و راحت به شهر می رسید
خانم شما هم براشون یه بقچه ببند راهیشون کن
- بابا چی میگی من شما رو ول نمی کنم برم
صدای در گیری ها همچنان می یومد مردای روستا حاضر به چنین ننگی نبودن
- بابا شروع کرد به خوندن آیه ها ...
اشکام سرازیر میشد با چشم گریون لب گشودم
- قبلتو
اریا هم اروم گفت
- قبلتو
نمی دونستم خوشحال باشم که با کسی که عاشقشم دارم میرم یا ناراحت برای پدر و مادرم
مادرم دستم رو گرفت همدیگر رو در آغوش کشیدیم پدر رو بغل کردم
با اشک خداحافظی کردم آریا دستم رو گرفته وفقط به سمت جنگل می دویدیم که ناگهان ...


https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز

تیری به بازوی آریا نشست
جیغی کشیدم
- آ ..آ ریا
- طناز بهش نگاه نکن بیا بریم
دستش رو گرفته بودم و سریع حرکت می کردیم
کمی بعد به کلبه خرابه ای رسیدیم داخل شدیم واسه امشب جایی مناسبی بود بهتر از جنگل برهوت بود
نگاهی به اطرافم انداختم تکه های چوب رو توی شومینه ریختم خداروشکر بسته کبریت هنوز چند تایی داشت
یه آتیش روشن کردم و به آریا که از درد صورتش جمع شده بود انداختم
- آریا
- جانم
- درد داری ؟
- نه خیلی تو نگران نباش
- مطمئنی
- آره عزیزم
دستم رو روی پیشونیش گذاشتم تب داشت خیلی تب داشت یهو دستم رو گرفت
خجالت زده نگاهش توی نگاهم قفل شد
- طناز جانم گفتم حالم خوبه
- خ..خیلی تب داری
دستم رو از دستش رها کردم با اینکه از بچگی هم بازیش بودم ولی هنوز خجالت میکشیدم ازش
- بزار ببینم بازوت چی شده
- گفتم که خوبم
- نه اینجوری نمیشه معلومه کلی درد داری
ناگهان آهی عمیق کشید
نگاهی با اخم بهش انداختم
- هنوزم لجبازی آریا
لبخندی تلخ زد
دستم رفت سمت دکمه پیراهنش اولین دکمه باز شد ...

https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز

گونه هام سرخ شده بود
حرارت نفس هاش صورتم رو می سوزوند
احساس میکردم منم که تب دارم
سعی کردم خودم رو کنترل کنم
دکمه دوم رو باز کردم‌ با دیدن چهره آریا که بهم زل زده بود
- خواهش میکنم نگاهم نکن
- برای چی اذیتت میکنه ؟
- نه فقط یه حسی دارم
- باشه چشمامو می بندم
چشم هاشو بست منم سریع آروم آستینش رو کنار زدم
خدای من چقدر بدن خوش فرمی داره
حس کردم یکی داره بهم نگاه میکنه سنگینی نگاش رو حس کردم‌ تا به چهره آریا خیره شدم سریع چشماشو بست منم خودم به اون راه زدم
لبخند کوچکی روی لب های خوش فرمش نشست
با این دست غرق خون آریا دلم ریش شد واسش
سریع بقچه مادرم رو باز کردم الهی فداش بشم حواسش به همه چیز بوده مسکن ، باند و حتی بتادین هم گذاشته بود
خداروشکر تیر توی بازوش فرو نرفته بود و فقط عمیق با پوستش برخورد داشته و رد شده بود
همینجور که روی دستش بتادین میریختم هی صورتش جمع میشد
یهو دستم رو گرفت
- ببخشید اگه دردت میاد من...
حرف ام رو قطع کرد
- نه نه یه درخواستی ازت دارم
- بگو میشنوم
- میشه چند لحظه بهت نگاه کنم آرامش خاصی داره چشمای دریاییت
با خجالت تو چشمای مشکی جذابش نگاه کردم صورتم داغ شده بود هرم داغ نفساش گونه مو بیشتر سرخ میکرد
- وایی طناز چشمات انگار یه دریاس
- آریا بسه بزار دستت رو ببندم کلی خون ازت میره ها
چشماشو دوباره بست که آروم دستم رفت روی پلک هاش و بازشون کردم
- عیبی نداره میتونی چشماتو باز کنی
- اگه اذیت میشی که...
این بار من حرفشو قطع کردم
- گفتم‌که می تونی
- ممنونم
دستش رو بستم و تمام مدت سنگینی نگاش رو حس میکردم اما به خاطر وضعیتش چیزی نگفتم


https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز

کم کم چشماش گرم شد اما من خوابم نمی برد آخه تو فکر بودم فکر پدرم مادرم خواهرو برادرم عزم کردم که قدم بزنم تا شاید خسته بشم و خوابم ببره
که ناگهان خاک های نم زده جلوی پام رو ندیدم و لیز خوردم اما دست های گرمی پشتم احساس کردم سریع خودمو جمع و جور کردم و برگشتم آریا بود اونم خوابش نبرده بود و پشت سرم اومده بود
- عه آریا نخوابیدی
- نه خوابم نمی برد حواست کجاست دختر مراقب باش
- من خوبم ممنون که گرفتیم
- من همیشه پشتمم نگران نباش بیا بریم تو کلبه بیرون سرده
- بریم

^^^^^^^^^^^^

- طناز جانم طناز جانم بیدار شو صبح شده باید راه بیوفتیم
با چشمای خابالودم گفتم
-مامان فقط ۵ دقیقه دیگه بزار بخوام
آریا لبخند ملیحی زد
- طناز جانم چشم دریایی من بلند شو عزیزم
خیال کردم پدرم پیشمه آخه فقط اون منو چشم دریایی صدا میزد دستم رو روی صورت آریا کشیدم که وقتی دیدم هیچ موی توی صورتش نیست تازه فهمیدم که اشتباه گرفتم سریع به خودم اومد و سر جان نشستم
- آ. آریا ببخشید...
حرفم رو قطع کرد
- چی رو ببخشم خانومم
با شنیدن این جمله قند تو دلم آب شد
لبخندی زدم و اونم پاسخ به لبخند من خندید
هر دو به راه افتادیم


https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز

- آریا
- جانم
- اگه بریم شهر کجا باید بریم ما که جز کمی پول چیزی نداریم معلوم نیست تا کی باید اونجا بمونیم
لبخند ملیحی زد
- طناز جانم من قبلا که قصد ازدواج با تو رو داشتم با پول های پس اندازم یه خونه خریدم
- جدی میگی آریا
چشمام برقی زد
چقدر این بشر آینده نگر بود
- آریا من خسته شدم پاهام خیلی درد ...
هنوز جمله ام تموم نشده بود که گرمای دستای مردونه شو زیر پاهام حس کردم منو در آغوش کشید
لپام سرخ شده بود با خجالت و آرومی گفتم
- آریا دستت آسیب دید مند بزار زمین بچه که نیستم خودم میام اذیت میشی
- چشم دریایی من تو خیلی سبکی نگران نباش
- میدونم بازم اگه اصرار کنم تو هنوزم مثل بچگی هات لجبازی
- ای شیطون تو چجوری بچگیامونو یادته ؟!
- درسته من ازت کوچیک تر بودم اما حافظه بدی ندارم
- خب بیا یکم از خاطره هامون بگیم
- آریا
- جان آریا
- اینجا چشمه اس بیا یکم استراحت کنیم
- باشه عزیزم
از بغلش پایین اومدم هنوز عطر تنش ر حس میکردم
هردو روی یه تخته سنگ نشستیم
- آریا
-جانم
- میشه چند تا از خاطره هامونو بگی
- چرا که نه یادمه وقتی مادرت تو رو باردار بود من خیلی ذوق داشتم فکر میکردم قراره یه همبازی داشته باشم آخه خیلی خجالتی بودم
- مث الانت
- آره ولی اون موقع بیشتر
- چه جالب خب
- بعد من هنوز میومدم خونه تون پیش مادرت و دستم رو روی شکم اش می زاشتم و باهات حرف میزدم
لبخند آرومی گوشه لبش نشست
وقتی به دنیا اومدی بابات اسمت رو ماهی صدا می زد اما مادرت نمی خواست اسمت ماهی باشه روز اول که دیدمت طناز صدات زدم تو خیلی خوشت اومده بود و خندیدی مادرت هم اسمتو طناز گذاشت اون روز تو دسمتو گرفته بودی و این باعث شد بیشتر دوست داشته باشم
- وای آریا نمی دونستم اسمم رو تو انتخاب کردی خب بازم بگو
- یادمه یه بار که دوساله بودی قرار بود باهم بریم کنار چشمه موهاتو خرگوشی بسته بودی و یه لباس قرمز ناز پوشیده بودی از دیدنت سیر نیم شدم دهنم باز مونده بود دستت رو گرفتم که نارحت شدی و بهم گفتی نه آلیا ژسته داداشم میزنتت ها ( نه آریا زشته داداشم میزنتت ها )
من گفتم باشه باهم رفتیم کنار چشمه تو خم شدی تا دستت رو بشوری که یکدفعه ...

https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز


افتادی توی چشمه آب چشمه سرد بود ولی خداروشکر اون موقع تابستون بود
سریع لباسم رو در آوردم و توی چشمه پریدم و بغل کردم و آوردمت بیرون
موهای طلایی خیس خیس شده بود
خیره به چشم هایی شده بودم که همرنگ همون چشمه بود
خیلی ترسیدم بهت گفتم برو پشت اون درخت لباست رو در بیار و لباس منو بپوش تا سرم نخوری اما تو گفتی خودت چی پس منم گفتم عیبی نداره لباست رو عوض گردی خیلی برات بزرگ بود دستت رو رفتم و سریع رفتیم به سمت خونه تون داداشت وقتی تو رو دید خیلی عصبانی شد ولی محکم بغلت کرد و بوسیدت و تو رو به خونه برد منم که پیرهن تنم نبود سریع به خونه رفتم
- مرسی آریا که مراقبم بودی
- تو از بچگی واسم عزیز بودی
- آریا بعدش چی شد کسی دعوات نکرد واسه اینکه منو بردی به چشمه ؟
- روز بعدش از مادرم شنیدم که سرما خوردی منم خیلی نگرانت شدم و سریع از خونه زدم بیرون و رفتم و برات گل هایی رو که دوست داشتی چیدم و آوردم در خونه تون ولی داداشت دعوام کرد اما من همونجا نشستم تا ظهر که شد بابات اومد با دیدن من دستم رو گرفت و بهم اجازه داد که تو رو ببینم وقتی وارد اتاق شدم چشم های جفتمون از خوشحالی برق میزد تو یکدفعه بهم گفتی آلیا حالم خوب نیست دستم زخم شده
با شنیدن این حرف خیلی ناراحت شدم و بغض کردم طاقت زخمی شدنت رو نداشتم
بهت گفتم چیکار کنم که حالت خوب بشه
گفتی بوسم کنی خوب میشه
- عه عه آریا نکنه تو هم از خدا خواسته بوسم کردی ؟! چجوری بوسم کردی
ناگهان گرمای لبش رو روی گونه های سردم حس کردم متعجب شدم
لبخندی زد
- اینجوری بوست کردم
- آ..آریا این چه کاری بود
- آخه خودت پرسیدی منم جواب دادم
- از دست تو آریا
اخم ریزی کردم که همراه با لبخند ریزی روی لبم به آریا نشون مید که منم بدم نیومده
- طناز جانم باید بریم که به شب نخوریم
- باشه
- میخوای کولت کنم؟
- ن نه الان خوبم
توی گلو خندید که دلم براش ضعف رفت
آخه چرا اینقدر جذاب بود این بشر


https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ بهمن
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
# رمان - طناز


کمی که راه رفتیم یکدفعه با دیدن چهره گرفته آریا نگران شدم
سرش رو بین دو تا دستاش گرفته بود
- آریا چی شده خوبی
- نه سرم درد میکنه
- خب چیکار کنم مسکن هم ندارم
با شیطونی نگاهی بهم کرد
- بوسم کن خوب میشه
با مشت زد‌م تو بازوش که آخش بلند شد بغض کرده بود
- آریا ببخشید به خدا حواسم نبود اصن هر کاری بگی میکنم فقط ببخشید
با خجالت چشمام رو بستم و پیشونی شو بوسیدم اما ناگهان گونه خودم هم از حرارت لباش داغ شد
خجالت زده خودمو کنار کشیدم
لبخند ملیحی نثارم کرد و بلند شدیم
و به‌راه افتادیم
با ناله رو به آریا کردم
- کی می رسیم
- خسته شدی؟
- نه نه فقط سوال شد برام
لبخندی زد
- میترسی بغلت کنم و رگنه خستگی رو از دریای متلاتم توی چشمات میشه فهمید
از توصیفش خوشم اومده بود
چقدر قشنگ حرف میزد
- طناز جانم رسیدیم اینجا خونه ایی که بهت گفتم
- وای آریا اینجا چقدر قشنگه
- اینجا مال خودته
تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم
یکدفعه زنگ در به صدا در اومد.....


https://rubika.ir/tanaz019
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان ♡طَنّاز♡
رمان ♡طَنّاز♡
98دنبال کننده
یه رمان جذاب به قلم‌ خودم
لطفا دوستانتون رو دعوت کنید
مشاهده کانال پیام‌رسان