۲۶ اردیبهشت
ملانصرالدین
#حکایت_ملانصرالدین #ملانصرالدین #طنز
یک روز شخصی خروس ملانصرالدین را دزدید ودر کیسه اش گذاشت,
ملانصرالدین که دزد را دیده بود وی را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملانصرالدین دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود بهمین جهت به دزد گفت درست است که تو راست میگویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری میگوید.
books @storymolanseruddin books
یک روز شخصی خروس ملانصرالدین را دزدید ودر کیسه اش گذاشت,
ملانصرالدین که دزد را دیده بود وی را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملانصرالدین دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود بهمین جهت به دزد گفت درست است که تو راست میگویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری میگوید.
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
ملانصرالدین
#تحلیل_ضربالمثل_متنی #ضرب_المثل #ضربالمثل
#تحلیل_ضربالمثل_متنی
small_orange_diamond«تو هفتتا آسمون یه ستاره نداری»small_orange_diamond
یک ضربالمثل عامیانه است و معمولاً برای توصیف آدمی بسیار بینصیب، بداقبال یا بیپشتیبان به کار میرود.
small_orange_diamondخلاصهٔ معناsmall_orange_diamond
یعنی *در این دنیا هیچ شانس، پشتوانه، تکیهگاه یا بختیار واقعی نداری*.
به زبان سادهتر: «هیچچیز به نفع تو نیست» یا «دستت از همهجا کوتاهه».
توضیح عمیقتر:
در باورهای قدیمی، داشتن «ستاره» نشانهٔ بخت، قسمت و خوشاقبالی بود.
وقتی میگویند «هفت آسمون»، یعنی کل عالم.
پس وقتی کسی در «هفت آسمان» حتی یک «ستاره» ندارد، یعنی:
- نه شانس دارد
- نه پشتوانه
- نه بخت یارش است
- نه اوضاعش روی خوش نشان میدهد
این ضربالمثل معمولاً با حالت دلسوزی یا طنز تلخ به کار میرود، نه برای تحقیر.
books @storymolanseruddin books
#تحلیل_ضربالمثل_متنی
small_orange_diamond«تو هفتتا آسمون یه ستاره نداری»small_orange_diamond
یک ضربالمثل عامیانه است و معمولاً برای توصیف آدمی بسیار بینصیب، بداقبال یا بیپشتیبان به کار میرود.
small_orange_diamondخلاصهٔ معناsmall_orange_diamond
یعنی *در این دنیا هیچ شانس، پشتوانه، تکیهگاه یا بختیار واقعی نداری*.
به زبان سادهتر: «هیچچیز به نفع تو نیست» یا «دستت از همهجا کوتاهه».
توضیح عمیقتر:
در باورهای قدیمی، داشتن «ستاره» نشانهٔ بخت، قسمت و خوشاقبالی بود.
وقتی میگویند «هفت آسمون»، یعنی کل عالم.
پس وقتی کسی در «هفت آسمان» حتی یک «ستاره» ندارد، یعنی:
- نه شانس دارد
- نه پشتوانه
- نه بخت یارش است
- نه اوضاعش روی خوش نشان میدهد
این ضربالمثل معمولاً با حالت دلسوزی یا طنز تلخ به کار میرود، نه برای تحقیر.
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
۲۷ اردیبهشت
ملانصرالدین
ســلام
صبحتون بخیر🕊
طلوع روز جدید🕊
بـر شمـا مبـارکـــــ
قدمهایش پر برکت🕊
حضورش نعمت
هـر لحظـه اش غنیمت🕊
و روح و جسم تان سلامت باد
یکشنبه تـون بخیر و نیکی 🕊
books @storymolanseruddin books
صبحتون بخیر🕊
طلوع روز جدید🕊
بـر شمـا مبـارکـــــ
قدمهایش پر برکت🕊
حضورش نعمت
هـر لحظـه اش غنیمت🕊
و روح و جسم تان سلامت باد
یکشنبه تـون بخیر و نیکی 🕊
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ اردیبهشت
ملانصرالدین
#حکایت_آموزنده
#حکایت
small_orange_diamondقضاوت عجولانهsmall_orange_diamond
پیرمرد و اسب سرکش
در روزگاران قدیم، پیرمردی اسب زیبایی داشت که پادشاه هم آرزوی داشتنش را میکرد. یک شب اسب از اصطبل فرار کرد. همسایهها جمع شدند و گفتند: «چه بدبختی بزرگی! اسب گرانبهایت رفت.» پیرمرد گفت: «بگویید اسب در اصطبل نیست، قضاوت نکنید که این خوشبختی است یا بدبختی.»
چند روز بعد اسب با گلهای از اسبهای وحشی برگشت. همسایهها گفتند: «عجب خوششانسیای! حالا کلی اسب داری.» پیرمرد گفت: «فقط بگویید اسبها برگشتهاند، قضاوت نکنید.»
پسر پیرمرد هنگام رام کردن یکی از اسبها افتاد و پایش شکست. همه گفتند: «چه مصیبتی!» پیرمرد باز سکوت کرد.
هفته بعد سربازان شاه برای بردن جوانان به جنگ آمدند، اما پسر پیرمرد را چون پایش شکسته بود نبردند.
small_orange_diamond زندگی زنجیرهای از اتفاقات است. هیچوقت از روی یک صفحه، درباره کل کتاب قضاوت نکن.
books @storymolanseruddin books
#حکایت
small_orange_diamondقضاوت عجولانهsmall_orange_diamond
پیرمرد و اسب سرکش
در روزگاران قدیم، پیرمردی اسب زیبایی داشت که پادشاه هم آرزوی داشتنش را میکرد. یک شب اسب از اصطبل فرار کرد. همسایهها جمع شدند و گفتند: «چه بدبختی بزرگی! اسب گرانبهایت رفت.» پیرمرد گفت: «بگویید اسب در اصطبل نیست، قضاوت نکنید که این خوشبختی است یا بدبختی.»
چند روز بعد اسب با گلهای از اسبهای وحشی برگشت. همسایهها گفتند: «عجب خوششانسیای! حالا کلی اسب داری.» پیرمرد گفت: «فقط بگویید اسبها برگشتهاند، قضاوت نکنید.»
پسر پیرمرد هنگام رام کردن یکی از اسبها افتاد و پایش شکست. همه گفتند: «چه مصیبتی!» پیرمرد باز سکوت کرد.
هفته بعد سربازان شاه برای بردن جوانان به جنگ آمدند، اما پسر پیرمرد را چون پایش شکسته بود نبردند.
small_orange_diamond زندگی زنجیرهای از اتفاقات است. هیچوقت از روی یک صفحه، درباره کل کتاب قضاوت نکن.
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ اردیبهشت
ملانصرالدین
#داستان_های_ملانصرالدین
#ملانصرالدین
memosparklesدوست ناشناختهmemosparkles
روزی روزگاری، در شهری پر جنب و جوش که کوچههایش با صدای خنده و هیاهو زنده بود، ملا نصرالدین با چهرهای متفکر قدم میزد. او که همیشه در جستجوی درک عمیقتر زندگی بود، به مکالمه دو نفر که در گوشهای ایستاده بودند، گوش داد.
"دوست واقعی کیست؟" یکی پرسید. "کسی که در شادیهایت شریک باشد یا کسی که در غمهایت دستت را بگیرد؟"
"هر دو،" دیگری پاسخ داد. "اما یافتن چنین دوستی، یافتن گنجی نایاب است."
ملا نصرالدین به فکر فرو رفت. در تمام سالهای زندگیاش، دوستان زیادی داشت - همسایگان، همکاران، آشنایان. اما آیا هیچکدام از آنها "دوست واقعی" بودند؟ آیا کسی بود که بتواند رازهای دلش را به او بگوید و اطمینان داشته باشد که درک خواهد شد؟
او تصمیم گرفت این سوال را با آزمایشی ساده بسنجد. ملا به خانهاش رفت و کیسهای بزرگ از بهترین انگورهای باغش را برداشت. سپس به بازار رفت و در میان شلوغی جمعیت، کیسه را بر زمین گذاشت و فریاد زد: "ای مردم! من نیاز به کمک دارم. این کیسه انگور سنگین است و من نمیتوانم آن را به تنهایی به خانه ببرم. هر کس که به من کمک کند، نصف انگورها از آن او خواهد بود!"
جمعیت به او نگاه کردند، اما کسی جلو نیامد. مردی ثروتمند که در حال عبور بود، با تمسخر گفت: "ملا! تو همیشه با این حرفهای عجیبت. ما که نیازی به این چند دانه انگور نداریم."
ملا نصرالدین لبخندی زد و گفت: "شاید حق با شما باشد. اما اگر دوستی واقعی داشتم، او بدون درنگ به من کمک میکرد."
او کیسه انگور را برداشت و به سختی به سمت خانهاش حرکت کرد. در راه، پیرمردی را دید که با عصایی چوبی به آرامی قدم برمیداشت. ملا کیسه را زمین گذاشت و پیرمرد پرسید: "چه شده ملا؟ چرا اینقدر ناراحتی؟"
ملا نصرالدین داستان را تعریف کرد. پیرمرد با چشمان مهربانش به ملا نگاه کرد و گفت: "من پیرم و توانم کم، اما اگر بگویی کجاست، کمکت میکنم."
ملا نصرالدین ابتدا مردد بود، اما سپس کیسه را برداشت و پیرمرد با عصایش به او کمک کرد تا تعادلش را حفظ کند. آنها با هم به سمت خانه ملا رفتند. وقتی به در خانه رسیدند، ملا نصرالدین کیسه را به پیرمرد داد و گفت: "این سهم تو. اما من میخواهم رازی را به تو بگویم."
پیرمرد با تعجب پرسید: "چه رازی، ملا؟"
ملا نصرالدین گفت: "امروز فهمیدم که دوست واقعی، کسی نیست که از تو چیزی بخواهد یا سودی ببرد. دوست واقعی کسی است که حتی وقتی هیچ سودی در کار نیست، حاضر است کمکت کند. او کسی است که در سختیها، همراه توست، نه در آسانیها."
پیرمرد لبخندی زد و گفت: "تو درست میگویی ملا. من سالهاست که این را میدانم. گاهی اوقات، سادهترین نگاهها و مهربانترین قلبها، بهترین دوستان ما هستند، حتی اگر آنها را نشناسیم."
از آن روز به بعد، ملا نصرالدین نگاهش به دوستانش تغییر کرد. او فهمید که دوستی واقعی، نه در تعداد، بلکه در کیفیت است. او آموخت که به دنبال کسانی باشد که قلبشان با او همصدا باشد، کسانی که در تاریکی، فانوس راهش باشند و در سرما، آغوش گرمش. و این درک، گنجی بود که ارزشش از تمام انگورهای دنیا بیشتر بود.
small_orange_diamondاین داستان به ما میآموزد که دوست واقعی، کسی است که در شرایط سخت و بدون چشمداشت، کنار ما میماند. دوستی واقعی بر پایه صداقت، وفاداری و درک متقابل بنا شده است و نباید آن را با روابط سطحی و منفعتطلبانه اشتباه گرفت. گاهی اوقات، کسانی که انتظارشان را نداریم، بهترین دوستان ما میشوندsmall_orange_diamond
books @storymolanseruddin books
#ملانصرالدین
memosparklesدوست ناشناختهmemosparkles
روزی روزگاری، در شهری پر جنب و جوش که کوچههایش با صدای خنده و هیاهو زنده بود، ملا نصرالدین با چهرهای متفکر قدم میزد. او که همیشه در جستجوی درک عمیقتر زندگی بود، به مکالمه دو نفر که در گوشهای ایستاده بودند، گوش داد.
"دوست واقعی کیست؟" یکی پرسید. "کسی که در شادیهایت شریک باشد یا کسی که در غمهایت دستت را بگیرد؟"
"هر دو،" دیگری پاسخ داد. "اما یافتن چنین دوستی، یافتن گنجی نایاب است."
ملا نصرالدین به فکر فرو رفت. در تمام سالهای زندگیاش، دوستان زیادی داشت - همسایگان، همکاران، آشنایان. اما آیا هیچکدام از آنها "دوست واقعی" بودند؟ آیا کسی بود که بتواند رازهای دلش را به او بگوید و اطمینان داشته باشد که درک خواهد شد؟
او تصمیم گرفت این سوال را با آزمایشی ساده بسنجد. ملا به خانهاش رفت و کیسهای بزرگ از بهترین انگورهای باغش را برداشت. سپس به بازار رفت و در میان شلوغی جمعیت، کیسه را بر زمین گذاشت و فریاد زد: "ای مردم! من نیاز به کمک دارم. این کیسه انگور سنگین است و من نمیتوانم آن را به تنهایی به خانه ببرم. هر کس که به من کمک کند، نصف انگورها از آن او خواهد بود!"
جمعیت به او نگاه کردند، اما کسی جلو نیامد. مردی ثروتمند که در حال عبور بود، با تمسخر گفت: "ملا! تو همیشه با این حرفهای عجیبت. ما که نیازی به این چند دانه انگور نداریم."
ملا نصرالدین لبخندی زد و گفت: "شاید حق با شما باشد. اما اگر دوستی واقعی داشتم، او بدون درنگ به من کمک میکرد."
او کیسه انگور را برداشت و به سختی به سمت خانهاش حرکت کرد. در راه، پیرمردی را دید که با عصایی چوبی به آرامی قدم برمیداشت. ملا کیسه را زمین گذاشت و پیرمرد پرسید: "چه شده ملا؟ چرا اینقدر ناراحتی؟"
ملا نصرالدین داستان را تعریف کرد. پیرمرد با چشمان مهربانش به ملا نگاه کرد و گفت: "من پیرم و توانم کم، اما اگر بگویی کجاست، کمکت میکنم."
ملا نصرالدین ابتدا مردد بود، اما سپس کیسه را برداشت و پیرمرد با عصایش به او کمک کرد تا تعادلش را حفظ کند. آنها با هم به سمت خانه ملا رفتند. وقتی به در خانه رسیدند، ملا نصرالدین کیسه را به پیرمرد داد و گفت: "این سهم تو. اما من میخواهم رازی را به تو بگویم."
پیرمرد با تعجب پرسید: "چه رازی، ملا؟"
ملا نصرالدین گفت: "امروز فهمیدم که دوست واقعی، کسی نیست که از تو چیزی بخواهد یا سودی ببرد. دوست واقعی کسی است که حتی وقتی هیچ سودی در کار نیست، حاضر است کمکت کند. او کسی است که در سختیها، همراه توست، نه در آسانیها."
پیرمرد لبخندی زد و گفت: "تو درست میگویی ملا. من سالهاست که این را میدانم. گاهی اوقات، سادهترین نگاهها و مهربانترین قلبها، بهترین دوستان ما هستند، حتی اگر آنها را نشناسیم."
از آن روز به بعد، ملا نصرالدین نگاهش به دوستانش تغییر کرد. او فهمید که دوستی واقعی، نه در تعداد، بلکه در کیفیت است. او آموخت که به دنبال کسانی باشد که قلبشان با او همصدا باشد، کسانی که در تاریکی، فانوس راهش باشند و در سرما، آغوش گرمش. و این درک، گنجی بود که ارزشش از تمام انگورهای دنیا بیشتر بود.
small_orange_diamondاین داستان به ما میآموزد که دوست واقعی، کسی است که در شرایط سخت و بدون چشمداشت، کنار ما میماند. دوستی واقعی بر پایه صداقت، وفاداری و درک متقابل بنا شده است و نباید آن را با روابط سطحی و منفعتطلبانه اشتباه گرفت. گاهی اوقات، کسانی که انتظارشان را نداریم، بهترین دوستان ما میشوندsmall_orange_diamond
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
ملانصرالدین
#حکایت_آموزنده
memosparkles«شیخ نورالدین و شهریارِ بیخواب»memosparkles
در روزگاری نهچندان نزدیک، پادشاهی بود شکوهمند، اما از رنجی جانفرسا میسوخت: هرچه میکوشید، خواب از او میگریخت. طبیبان داروها دادند، حکیمان نسخهها پیچیدند، منجمان ساعتهای نحس و سعد را شمردند، اما هیچ سودی نداشت.
پادشاه شبها تا سپیدهدم در تالار قدم میزد و آه میکشید. روزها هم به سستی و بیحالی میگذشت.
روزى وزیر خردمندش پیشنهاد کرد:
«در خانقاهی دور از شهر، شیخی هست به نام نورالدین. مردمان گویند که به یک نگاه، دلها را آرام میکند. شاید درمان تو نزد او باشد.»
پادشاه، که از درماندگی به هر امیدی چنگ میزد، پذیرفت و شبانه با وزیر راهی خانقاه شد.
خانقاه در دامنه کوهی آرام بود؛ چراغی کمسو در ایوانش میسوخت و نسیم، بوی عطر چوب و سماق را از آشپزخانه پیر خانقاه به هوا میبرد.
پادشاه و وزیر وارد شدند و دیدند که شیخ نورالدین در گوشهای نشسته، چوبی خشک را تراش میدهد.
پادشاه نزدیک رفت و گفت:
«ای شیخ! من پادشاهم؛ اما از خوابی که نمیآید، درماندهام. اگر چارهای داری، دریغ مکن.»
شیخ سر بالا آورد، تبسمی زد و گفت:
«پادشاهی تو مرا درماندهتر کرد تا بیخوابی تو.»
پادشاه شگفتزده پرسید:
«چرا؟»
شیخ پاسخ داد:
«زیرا هر دردی را مرهمی هست، الا دردی که از دلِ بیقرار برآید. بیخوابی تو نه از بیماری است، نه از افلاکِ چرخان. از چیزی در درونت میگریزد.»
پادشاه آهی کشید:
«سرنوشت مملکت بر دوشم است. شبانگاه که مردمان آسودهاند، من به یاد جنگ و خزانه و خیانت و دشمن میافتم. چگونه بخوابم؟»
شیخ چوبی را که در دست داشت، برابر پادشاه گرفت:
«این را میبینی؟ چوبی خشک است، نه به اختیار خود میجنبد و نه ریشه دارد. اما اگر در آتش افکنم، شعلهور میشود.
دلِ انسان نیز چنین است: اگر در آتش حرص و ترس و اندوه افکنده شود، بیقرار میسوزد.
تو میخواهی بدون آنکه آتش را خاموش کنی، دودش را از اتاق بیرون کنی. آیا میشود؟»
پادشاه سر فرو افکند:
«پس چه کنم؟»
شیخ برخاست و در تاریکی بیرون رفت. پادشاه با شتاب دنبالش کرد. شیخ او را تا کنار چشمهای برد که ماه در آن میلرزید.
گفت:
«آب چشمه را ببین. اگر آرام باشد، تصویر ماه در آن پیداست. اگر به هم زنیش، نه ماه دیده میشود، نه زیبایی شب.
دلِ تو نیز چنین است. آرامش باید از خودت آغاز شود، نه از بیرون.»
پادشاه مبهوت مانده بود. شیخ ادامه داد:
«تو سالها پادشاهی کردهای، اما نه یک روز بندگی نفس را رها کردهای. میخواهی خواب بر تو رحم کند؟
کاری میکنم که اگر سه شب انجام دهی، خواب نزدت بازگردد.»
پادشاه مشتاق پرسید:
«آن کار چیست؟»
شیخ گفت:
«نخستین: یک ساعت پیش از خواب، همه کارهای دنیا را به وزیرت بسپار و بگو تا صبح نامت را به زبان نیاورد.
دوم: به اتاقی برو که هیچکس جز تو در آن نباشد. شمشیری، تاجی، سکهای، فرمانی با خود نبر.
سوم – و این دشوارترین است – به خود بگو: “اگر امشب بمیرم، مملکت پایدارتر خواهد بود یا ناپایدارتر؟”
اگر دیدی که جهان بدون تو هم میگردد، آنگاه خواهی فهمید که خوابت تنها به یک دلیل گریخته: تو خواستهای جهان را بر شانههای خود نگاه داری.»
پادشاه خاموش شد. گویی سالیانی از دوشش برداشته بودند.
آن شب پادشاه به قصر بازگشت و دستورهای شیخ را اجرا کرد. تاجش را برداشت، شمشیرش را به گوشهای گذاشت، در اتاقی خلوت نشست و همان جمله را با خود گفت.
ناگهان احساس کرد که دلش سبک شده.
در کمتر از چند دقیقه، خوابی عمیق او را دربر گرفت.
بامداد، وزیر با شگفتی دید که پادشاه آرامتر از همیشه از خواب برخاسته.
وقتی ماجرا را شنید، گفت:
«این شیخ، پادشاهیست بیتخت و بیتاج.»
پادشاه لبخند زد:
«و من، تا دیشب، بندهای بودم با هزار قید.»
small_orange_diamond«دل آدمی آنگاه آرام گیرد که از پادشاهیِ خویش استعفا دهد و به حقیقتِ خویش پناه برد.»small_orange_diamond
books @storymolanseruddin books
memosparkles«شیخ نورالدین و شهریارِ بیخواب»memosparkles
در روزگاری نهچندان نزدیک، پادشاهی بود شکوهمند، اما از رنجی جانفرسا میسوخت: هرچه میکوشید، خواب از او میگریخت. طبیبان داروها دادند، حکیمان نسخهها پیچیدند، منجمان ساعتهای نحس و سعد را شمردند، اما هیچ سودی نداشت.
پادشاه شبها تا سپیدهدم در تالار قدم میزد و آه میکشید. روزها هم به سستی و بیحالی میگذشت.
روزى وزیر خردمندش پیشنهاد کرد:
«در خانقاهی دور از شهر، شیخی هست به نام نورالدین. مردمان گویند که به یک نگاه، دلها را آرام میکند. شاید درمان تو نزد او باشد.»
پادشاه، که از درماندگی به هر امیدی چنگ میزد، پذیرفت و شبانه با وزیر راهی خانقاه شد.
خانقاه در دامنه کوهی آرام بود؛ چراغی کمسو در ایوانش میسوخت و نسیم، بوی عطر چوب و سماق را از آشپزخانه پیر خانقاه به هوا میبرد.
پادشاه و وزیر وارد شدند و دیدند که شیخ نورالدین در گوشهای نشسته، چوبی خشک را تراش میدهد.
پادشاه نزدیک رفت و گفت:
«ای شیخ! من پادشاهم؛ اما از خوابی که نمیآید، درماندهام. اگر چارهای داری، دریغ مکن.»
شیخ سر بالا آورد، تبسمی زد و گفت:
«پادشاهی تو مرا درماندهتر کرد تا بیخوابی تو.»
پادشاه شگفتزده پرسید:
«چرا؟»
شیخ پاسخ داد:
«زیرا هر دردی را مرهمی هست، الا دردی که از دلِ بیقرار برآید. بیخوابی تو نه از بیماری است، نه از افلاکِ چرخان. از چیزی در درونت میگریزد.»
پادشاه آهی کشید:
«سرنوشت مملکت بر دوشم است. شبانگاه که مردمان آسودهاند، من به یاد جنگ و خزانه و خیانت و دشمن میافتم. چگونه بخوابم؟»
شیخ چوبی را که در دست داشت، برابر پادشاه گرفت:
«این را میبینی؟ چوبی خشک است، نه به اختیار خود میجنبد و نه ریشه دارد. اما اگر در آتش افکنم، شعلهور میشود.
دلِ انسان نیز چنین است: اگر در آتش حرص و ترس و اندوه افکنده شود، بیقرار میسوزد.
تو میخواهی بدون آنکه آتش را خاموش کنی، دودش را از اتاق بیرون کنی. آیا میشود؟»
پادشاه سر فرو افکند:
«پس چه کنم؟»
شیخ برخاست و در تاریکی بیرون رفت. پادشاه با شتاب دنبالش کرد. شیخ او را تا کنار چشمهای برد که ماه در آن میلرزید.
گفت:
«آب چشمه را ببین. اگر آرام باشد، تصویر ماه در آن پیداست. اگر به هم زنیش، نه ماه دیده میشود، نه زیبایی شب.
دلِ تو نیز چنین است. آرامش باید از خودت آغاز شود، نه از بیرون.»
پادشاه مبهوت مانده بود. شیخ ادامه داد:
«تو سالها پادشاهی کردهای، اما نه یک روز بندگی نفس را رها کردهای. میخواهی خواب بر تو رحم کند؟
کاری میکنم که اگر سه شب انجام دهی، خواب نزدت بازگردد.»
پادشاه مشتاق پرسید:
«آن کار چیست؟»
شیخ گفت:
«نخستین: یک ساعت پیش از خواب، همه کارهای دنیا را به وزیرت بسپار و بگو تا صبح نامت را به زبان نیاورد.
دوم: به اتاقی برو که هیچکس جز تو در آن نباشد. شمشیری، تاجی، سکهای، فرمانی با خود نبر.
سوم – و این دشوارترین است – به خود بگو: “اگر امشب بمیرم، مملکت پایدارتر خواهد بود یا ناپایدارتر؟”
اگر دیدی که جهان بدون تو هم میگردد، آنگاه خواهی فهمید که خوابت تنها به یک دلیل گریخته: تو خواستهای جهان را بر شانههای خود نگاه داری.»
پادشاه خاموش شد. گویی سالیانی از دوشش برداشته بودند.
آن شب پادشاه به قصر بازگشت و دستورهای شیخ را اجرا کرد. تاجش را برداشت، شمشیرش را به گوشهای گذاشت، در اتاقی خلوت نشست و همان جمله را با خود گفت.
ناگهان احساس کرد که دلش سبک شده.
در کمتر از چند دقیقه، خوابی عمیق او را دربر گرفت.
بامداد، وزیر با شگفتی دید که پادشاه آرامتر از همیشه از خواب برخاسته.
وقتی ماجرا را شنید، گفت:
«این شیخ، پادشاهیست بیتخت و بیتاج.»
پادشاه لبخند زد:
«و من، تا دیشب، بندهای بودم با هزار قید.»
small_orange_diamond«دل آدمی آنگاه آرام گیرد که از پادشاهیِ خویش استعفا دهد و به حقیقتِ خویش پناه برد.»small_orange_diamond
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
ملانصرالدین
#داستان_کوتاه
memosparkles طلسم شیخ بهایی در حرم امام رضا علیه السلامmemosparkles
شیخ سفارشهای لازم را به معمارانِ حرم كرد، كه كار را متوقف نكنند و ساخت حرم را پیش برده و به اتمام برسانند؛ به جز سر در دروازه اصلی حرم (دروازه ورودی به ضریحِ مقدس، نه دروازه صحن)
چرا كه شیخ در نظر داشته روی آن كتیبهای را كه از اشعار خودش بوده نصب نماید. رسم است بر سر در اصلی یا دروازه ورودی به حرم ائمه اطهار (علیه السلام) و حتی امامزادگان مطهر، كتیبهای نصب میشود و در شأن آن بزرگوار روایت، جمله یا شعری نوشته میشود.
شیخ عازم سفر می شود و مسافرتش به درازا میكشد و بیش از زمان پیش بینی شده برمی گردد.
هنگامی که باز میگردد بلافاصله به جهت سركشی كارهای ساخت و ساز به حرم مطهر میرود و در کمال تعجب میبیند كه ساخت حرم به پایان رسیده، سر در اصلی تمام شده و مردم در حال رفت و آمد به حرم مطهر هستند.
شیخ با دیدن این صحنه، بسیار ناراحت میشود و به معماران اعتراض میكند كه «چرا منتظر آمدن من نماندید؟ چرا صبر نكردید؟»
مسؤل ساخت عرض میكند: «ما میخواستیم صبر كنیم تا شما بیایید، اما تولیت حرم نزد ما آمدند و بسیار تأكید كردند كه باید ساخت حرم هر چه سریعتر به پایان برسد. هرچه به او گفتیم كه باید شیخ بیاید و خود بر ساخت سر در دروازه نظارت مستقیم داشته باشد، قبول نكردند. وقتی زیاد اصرار كردیم، گفتند: كسی دستور اتمام كار را داده كه از شیخ خیلی بالاتر و بزرگتر است. ما باز هم اصرار كردیم و خواستیم صبر كرده، منتظر شما بمانیم.
در این زمان تولیت حرم گفتند: خود آقا امام رضا (ع) دستور اتمام كار را دادهاند.
شیخ بهایی قدس سره هم راه مسؤل ساخت پروژه و معماران نزد تولیت حرم میروند و از تولیت در این مورد توضیح میخواهند، تولیت حرم نقل میكند: چند شب پی در پی آقا امام رضا (ع) به خواب من آمده و فرمودند: «كتیبه شیخ بهایی، به در خانه ما زده نشود، خانه ما هیچگاه به روی كسی بسته نمیشود و هر كس بخواهد میتواند بیاید».
شیخ با شنیدن این حرف، اشك از چشمانش جاری میشود و به سمت ضریح میرود و ذكر «یا ستار العیوب» بر لبانش جاری میشود. سپس در كنار ضریح آن قدر گریه میكند تا از هوش میرود. پس از به هوش آمدن خود چنین تعریف میكند: من میخواستم یكی از طلسمها را به صورت كتیبهای بر سر در ورودی حرم بزنم، تا به این وسیله ادم های گناهکار نتوانند وارد حرم مطهر وضریح مقدسِ حضرت رضا (ع) شوند، اما خود آقا نپذیرفتند و در خواب به تولیت آستان از این اقدام ابراز نارضایتی فرمودند.
پی نوشت:
دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته است گنهکار نیاید...
booksمنبع: پایگاه اطلاع رسانی حج
books @storymolanseruddin books
memosparkles طلسم شیخ بهایی در حرم امام رضا علیه السلامmemosparkles
شیخ سفارشهای لازم را به معمارانِ حرم كرد، كه كار را متوقف نكنند و ساخت حرم را پیش برده و به اتمام برسانند؛ به جز سر در دروازه اصلی حرم (دروازه ورودی به ضریحِ مقدس، نه دروازه صحن)
چرا كه شیخ در نظر داشته روی آن كتیبهای را كه از اشعار خودش بوده نصب نماید. رسم است بر سر در اصلی یا دروازه ورودی به حرم ائمه اطهار (علیه السلام) و حتی امامزادگان مطهر، كتیبهای نصب میشود و در شأن آن بزرگوار روایت، جمله یا شعری نوشته میشود.
شیخ عازم سفر می شود و مسافرتش به درازا میكشد و بیش از زمان پیش بینی شده برمی گردد.
هنگامی که باز میگردد بلافاصله به جهت سركشی كارهای ساخت و ساز به حرم مطهر میرود و در کمال تعجب میبیند كه ساخت حرم به پایان رسیده، سر در اصلی تمام شده و مردم در حال رفت و آمد به حرم مطهر هستند.
شیخ با دیدن این صحنه، بسیار ناراحت میشود و به معماران اعتراض میكند كه «چرا منتظر آمدن من نماندید؟ چرا صبر نكردید؟»
مسؤل ساخت عرض میكند: «ما میخواستیم صبر كنیم تا شما بیایید، اما تولیت حرم نزد ما آمدند و بسیار تأكید كردند كه باید ساخت حرم هر چه سریعتر به پایان برسد. هرچه به او گفتیم كه باید شیخ بیاید و خود بر ساخت سر در دروازه نظارت مستقیم داشته باشد، قبول نكردند. وقتی زیاد اصرار كردیم، گفتند: كسی دستور اتمام كار را داده كه از شیخ خیلی بالاتر و بزرگتر است. ما باز هم اصرار كردیم و خواستیم صبر كرده، منتظر شما بمانیم.
در این زمان تولیت حرم گفتند: خود آقا امام رضا (ع) دستور اتمام كار را دادهاند.
شیخ بهایی قدس سره هم راه مسؤل ساخت پروژه و معماران نزد تولیت حرم میروند و از تولیت در این مورد توضیح میخواهند، تولیت حرم نقل میكند: چند شب پی در پی آقا امام رضا (ع) به خواب من آمده و فرمودند: «كتیبه شیخ بهایی، به در خانه ما زده نشود، خانه ما هیچگاه به روی كسی بسته نمیشود و هر كس بخواهد میتواند بیاید».
شیخ با شنیدن این حرف، اشك از چشمانش جاری میشود و به سمت ضریح میرود و ذكر «یا ستار العیوب» بر لبانش جاری میشود. سپس در كنار ضریح آن قدر گریه میكند تا از هوش میرود. پس از به هوش آمدن خود چنین تعریف میكند: من میخواستم یكی از طلسمها را به صورت كتیبهای بر سر در ورودی حرم بزنم، تا به این وسیله ادم های گناهکار نتوانند وارد حرم مطهر وضریح مقدسِ حضرت رضا (ع) شوند، اما خود آقا نپذیرفتند و در خواب به تولیت آستان از این اقدام ابراز نارضایتی فرمودند.
پی نوشت:
دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته است گنهکار نیاید...
booksمنبع: پایگاه اطلاع رسانی حج
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
ملانصرالدین
#تحلیل_ضربالمثل_متنی
small_orange_diamondضرب المثل حرف حرف میاره small_orange_diamond
small_orange_diamondیعنی وقتی شروع به صحبت کردن می کنی، موضوعات دیگری هم به میان می آید و حرف های مختلفی زده می شود.
small_orange_diamondاز کسی که مدت زیادی با دیگری صحبت کرده علت طولانی شدن مکالماتشان را می پرسند، در جواب می گوید: می خواستیم سریع صحبت را تمام کنیم اما چه کنیم که حرف، حرف می آورد!
small_orange_diamond یعنی با هر حرفی که می زدیم، حرف های جدیدتری برای گفتن پیدا می شد!
small_orange_diamond معمولا این ضرب المثل را آدم های پرحرف به کار می برند تا پرحرفیشان را توجیه کنند.
small_orange_diamondبعضی اوقات این مثَل را برای کسانی که در آغاز یک گفتگو خجالتی هستند و نمی دانند چگونه وارد بحث با دیگران شوند به کار می برند تا بگویند نگران صحبت کردن نباش! گاهی یک گفتگوی دو یا چندنفره از حرف های روزمره و معمولی آغاز می شود و سپس گسترش می یابد و از هر دری سخنی به میان خواهد آمد.
books @storymolanseruddin books
small_orange_diamondضرب المثل حرف حرف میاره small_orange_diamond
small_orange_diamondیعنی وقتی شروع به صحبت کردن می کنی، موضوعات دیگری هم به میان می آید و حرف های مختلفی زده می شود.
small_orange_diamondاز کسی که مدت زیادی با دیگری صحبت کرده علت طولانی شدن مکالماتشان را می پرسند، در جواب می گوید: می خواستیم سریع صحبت را تمام کنیم اما چه کنیم که حرف، حرف می آورد!
small_orange_diamond یعنی با هر حرفی که می زدیم، حرف های جدیدتری برای گفتن پیدا می شد!
small_orange_diamond معمولا این ضرب المثل را آدم های پرحرف به کار می برند تا پرحرفیشان را توجیه کنند.
small_orange_diamondبعضی اوقات این مثَل را برای کسانی که در آغاز یک گفتگو خجالتی هستند و نمی دانند چگونه وارد بحث با دیگران شوند به کار می برند تا بگویند نگران صحبت کردن نباش! گاهی یک گفتگوی دو یا چندنفره از حرف های روزمره و معمولی آغاز می شود و سپس گسترش می یابد و از هر دری سخنی به میان خواهد آمد.
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
ملانصرالدین
#شعر_نو
four_leaf_cloverبی قرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست
cherry_blossomهمچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
four_leaf_cloverآسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست
cherry_blossomبی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
four_leaf_cloverباز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست!
✍فاضل_نظری
books @storymolanseruddin books
four_leaf_cloverبی قرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست
cherry_blossomهمچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
four_leaf_cloverآسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست
cherry_blossomبی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
four_leaf_cloverباز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست!
✍فاضل_نظری
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
ملانصرالدین
cherry_blossomleavescherry_blossomleaves
#حسابرسی_در_قیامت
عربی نزد نبی مکرم اسلام آمدند و سوال کردند، یا رسول الله در روز قیامت از من چه کسی حساب خواهد کشید؟ نبی مکرم فرمودند: خود حضرت حق.
عرب سرش به پایین انداخت و رفت. سوال کردند کجا میروی؟ گفت: وقتی سر و کارم با کریم است، خیالم راحت شد.
انسان اگر در برابر یک لییم و پست عذر بخواهد و طلب عفو کند، آن فرد لییم در برابر این عذرخواهی شیر میشود و شرایط سختتری برای بخشش مطرح میکند. ولی برعکس انسان وقتی در برابر خدای کریم، قصد توبه و استغفار میکند، حتی اجازه نمیدهد او دهان باز کند و همین که از دلش عذر و ندامت میگذرد او را میبخشد. پس چه مایه بیانصافی است که انسان از خدا طلب بخشش نکند.
books @storymolanseruddin books
#حسابرسی_در_قیامت
عربی نزد نبی مکرم اسلام آمدند و سوال کردند، یا رسول الله در روز قیامت از من چه کسی حساب خواهد کشید؟ نبی مکرم فرمودند: خود حضرت حق.
عرب سرش به پایین انداخت و رفت. سوال کردند کجا میروی؟ گفت: وقتی سر و کارم با کریم است، خیالم راحت شد.
انسان اگر در برابر یک لییم و پست عذر بخواهد و طلب عفو کند، آن فرد لییم در برابر این عذرخواهی شیر میشود و شرایط سختتری برای بخشش مطرح میکند. ولی برعکس انسان وقتی در برابر خدای کریم، قصد توبه و استغفار میکند، حتی اجازه نمیدهد او دهان باز کند و همین که از دلش عذر و ندامت میگذرد او را میبخشد. پس چه مایه بیانصافی است که انسان از خدا طلب بخشش نکند.
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
ملانصرالدین
گلچین ۸ جمله زیبا از استاد الهی قمشه ای
۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید
قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید...
۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد...
۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی ؛شمع های افتاده خاموش می شوند...
۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد حتی اگر غلام درگاهت باشد؛دوست مدار کسی را که دوستت ندارد حتی اگر سلطان قلبت باشد...
۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش”، به جایی نرسیدهایم...
۶- خودبینی، دیدن خود نیست،خودبینی، ندیدن دیگران است...
۷- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند !
۸- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به انــدازه ظــرفــیت آنها ابراز کــن...
books @storymolanseruddin books
۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید
قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید...
۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد...
۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی ؛شمع های افتاده خاموش می شوند...
۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد حتی اگر غلام درگاهت باشد؛دوست مدار کسی را که دوستت ندارد حتی اگر سلطان قلبت باشد...
۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش”، به جایی نرسیدهایم...
۶- خودبینی، دیدن خود نیست،خودبینی، ندیدن دیگران است...
۷- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند !
۸- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به انــدازه ظــرفــیت آنها ابراز کــن...
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
ملانصرالدین
#داستان_آموزنده
روزی روزگاری، پیرمرد باغبانی بود به نام «عمو سهراب» که باغی زیبا پر از گلهای رنگارنگ داشت. او هر روز با عشق از گلهایش مراقبت میکرد. شاگردی هم داشت به نام «مهران» که برای یادگیری باغبانی پیش او آمده بود.
عمو سهراب به مهران گفت:
«گل رو مثل دل آدمها بدون. وقتی ازش مراقبت میکنی، لبخند میزنه. ولی اگه بیدقت باشی و بهش آسیب بزنی، پژمرده میشه.»
روزی عمو سهراب برای کاری به بازار رفت و به مهران گفت:
«مهران جان! امروز وقتشه که بخشی از باغ رو آماده کنی برای کاشت گلهای جدید. بذرها توی انباری هستن. مراقب باش بذر درست رو برداری.»
مهران با بیحوصلگی رفت سراغ انباری. دو کیسه بذر آنجا بود؛ یکی نوشته شده بود «گل رز»، دیگری «خار صحرا». ولی مهران توجهی نکرد و با خودش گفت:
«فرقی نداره، بذراشون شبیهان. همینو میکارم.»
چند هفته گذشت و بهجای گلهای زیبا، زمین پر از خار شد. خارها آنقدر تیز و پخش بودند که حتی رفتوآمد را هم سخت کرده بودند.
عمو سهراب که برگشت، با ناراحتی گفت:
«مهران! به جای گل، خار کاشتی!»
مهران شرمنده شد و فهمید که بیدقتی، بیاهمیت شمردن کار درست، و بیاحترامی به حرف بزرگتر، نتیجهای تلخ دارد.
books @storymolanseruddin books
روزی روزگاری، پیرمرد باغبانی بود به نام «عمو سهراب» که باغی زیبا پر از گلهای رنگارنگ داشت. او هر روز با عشق از گلهایش مراقبت میکرد. شاگردی هم داشت به نام «مهران» که برای یادگیری باغبانی پیش او آمده بود.
عمو سهراب به مهران گفت:
«گل رو مثل دل آدمها بدون. وقتی ازش مراقبت میکنی، لبخند میزنه. ولی اگه بیدقت باشی و بهش آسیب بزنی، پژمرده میشه.»
روزی عمو سهراب برای کاری به بازار رفت و به مهران گفت:
«مهران جان! امروز وقتشه که بخشی از باغ رو آماده کنی برای کاشت گلهای جدید. بذرها توی انباری هستن. مراقب باش بذر درست رو برداری.»
مهران با بیحوصلگی رفت سراغ انباری. دو کیسه بذر آنجا بود؛ یکی نوشته شده بود «گل رز»، دیگری «خار صحرا». ولی مهران توجهی نکرد و با خودش گفت:
«فرقی نداره، بذراشون شبیهان. همینو میکارم.»
چند هفته گذشت و بهجای گلهای زیبا، زمین پر از خار شد. خارها آنقدر تیز و پخش بودند که حتی رفتوآمد را هم سخت کرده بودند.
عمو سهراب که برگشت، با ناراحتی گفت:
«مهران! به جای گل، خار کاشتی!»
مهران شرمنده شد و فهمید که بیدقتی، بیاهمیت شمردن کار درست، و بیاحترامی به حرف بزرگتر، نتیجهای تلخ دارد.
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
ملانصرالدین
#داستان_آموزنده
memosparklesحسادتmemosparkles
memoدر اعماقِ اندیشهی یک فیلسوفِ سالخورده، پرسشی کهنه لانه کرده بود: «چرا انسان، با وجودِ تواناییِ درکِ حقیقت، خود را در زندانِ مقایسه و حسادت اسیر میکند؟» او سالها در بابِ این پدیده تأمل کرده بود و در نهایت، به تمثیلی رسید که در یکی از شبهایِ پاییز، آن را برایِ حلقهٔ شاگردانش باز گفت:
«تصور کنید که هر انسانی، کوهی است منحصر به فرد. هر کوه، در دامنِ خود، معادنِ گرانبهایی دارد؛ برخی طلا، برخی نقره، و برخی گوهرهایِ نایاب. اما آدمی، به جایِ کندوکاو در اعماقِ کوهِ خویش، چشم به قلهٔ کوهِ دیگری میدوزد. اگر کوهِ دیگری بلندتر به نظر رسد، یا درخشندگیِ معادنش بیشتر، آهی میکشد و گمان میبرد که از خلقتِ خود محروم مانده است.
اما حقیقت آن است که هر کوهی، زیبایی و ثروتِ خاصِ خود را دارد که در کوهِ دیگر یافت نمیشود. قلهٔ بلند، شاید آب و هوایِ سرد دارد و دامنِ پستتر، شاید چشمهٔ حیاتی. درخشندگیِ طلا، شاید در برابرِ رنگینکمانِ سادگیِ خاکِسترِ کوهِ دیگر، رنگ ببازد.
مشکل از آنجا آغاز میشود که ما، ارزشِ معادنِ خود را با معیارهایِ بیرونی میسنجیم. گمان میکنیم اگر دیگران، سکههایِ طلایِ بیشتری دارند، پس ارزشِ ذاتیِ سنگهایِ خاکستریِ ما، کمتر است. غافل از اینکه خودِ این «کمتر داشتن»، میتواند منبعِ قدرتی دیگر باشد؛ شاید سکوتی که به درکِ عمیقتر میانجامد، یا تواضعی که راهِ باز شدنِ گنجینههایِ پنهان را هموار میکند.
حسادت، نه تنها از لذتِ دیدنِ موفقیتِ دیگران جلوگیری میکند، بلکه کورسویی از تواناییِ دیدنِ گنجِ درونِ خود را نیز از ما میگیرد. وقتی تمامِ تمرکز بر «دیگری» باشد، «خود» فراموش میشود. گویی کشتیبانی که تمامِ حواسش به قایقِ کناری است، مسیرِ خود را گم میکند و به صخرهها میکوبد.
راهِ رهایی، نه در نابود کردنِ کوهِ دیگری است، و نه در ربودنِ معادنِ او، بلکه در فهمیدنِ این نکته است که هر کوهی، منظومهای کامل است. باید به درونِ خود سفر کرد، خاکِسترِ کوهِ خویش را شناخت، چشمههایِ پنهانش را یافت، و با پذیرشِ تمامیتِ وجودِ خود – از قلهٔ بلند تا دامنِ پست – به آرامشِ «بودن» رسید. آنگاه، درخششِ طلایِ دیگری، نه حسرت، که تلنگری خواهد بود برایِ کشفِ گوهری دیگر در اعماقِ کوهِ خود.»
فیلسوف سکوت کرد. شاگردان در اندیشهی کوههایِ وجودِ خویش فرو رفتند.
books @storymolanseruddin books
memosparklesحسادتmemosparkles
memoدر اعماقِ اندیشهی یک فیلسوفِ سالخورده، پرسشی کهنه لانه کرده بود: «چرا انسان، با وجودِ تواناییِ درکِ حقیقت، خود را در زندانِ مقایسه و حسادت اسیر میکند؟» او سالها در بابِ این پدیده تأمل کرده بود و در نهایت، به تمثیلی رسید که در یکی از شبهایِ پاییز، آن را برایِ حلقهٔ شاگردانش باز گفت:
«تصور کنید که هر انسانی، کوهی است منحصر به فرد. هر کوه، در دامنِ خود، معادنِ گرانبهایی دارد؛ برخی طلا، برخی نقره، و برخی گوهرهایِ نایاب. اما آدمی، به جایِ کندوکاو در اعماقِ کوهِ خویش، چشم به قلهٔ کوهِ دیگری میدوزد. اگر کوهِ دیگری بلندتر به نظر رسد، یا درخشندگیِ معادنش بیشتر، آهی میکشد و گمان میبرد که از خلقتِ خود محروم مانده است.
اما حقیقت آن است که هر کوهی، زیبایی و ثروتِ خاصِ خود را دارد که در کوهِ دیگر یافت نمیشود. قلهٔ بلند، شاید آب و هوایِ سرد دارد و دامنِ پستتر، شاید چشمهٔ حیاتی. درخشندگیِ طلا، شاید در برابرِ رنگینکمانِ سادگیِ خاکِسترِ کوهِ دیگر، رنگ ببازد.
مشکل از آنجا آغاز میشود که ما، ارزشِ معادنِ خود را با معیارهایِ بیرونی میسنجیم. گمان میکنیم اگر دیگران، سکههایِ طلایِ بیشتری دارند، پس ارزشِ ذاتیِ سنگهایِ خاکستریِ ما، کمتر است. غافل از اینکه خودِ این «کمتر داشتن»، میتواند منبعِ قدرتی دیگر باشد؛ شاید سکوتی که به درکِ عمیقتر میانجامد، یا تواضعی که راهِ باز شدنِ گنجینههایِ پنهان را هموار میکند.
حسادت، نه تنها از لذتِ دیدنِ موفقیتِ دیگران جلوگیری میکند، بلکه کورسویی از تواناییِ دیدنِ گنجِ درونِ خود را نیز از ما میگیرد. وقتی تمامِ تمرکز بر «دیگری» باشد، «خود» فراموش میشود. گویی کشتیبانی که تمامِ حواسش به قایقِ کناری است، مسیرِ خود را گم میکند و به صخرهها میکوبد.
راهِ رهایی، نه در نابود کردنِ کوهِ دیگری است، و نه در ربودنِ معادنِ او، بلکه در فهمیدنِ این نکته است که هر کوهی، منظومهای کامل است. باید به درونِ خود سفر کرد، خاکِسترِ کوهِ خویش را شناخت، چشمههایِ پنهانش را یافت، و با پذیرشِ تمامیتِ وجودِ خود – از قلهٔ بلند تا دامنِ پست – به آرامشِ «بودن» رسید. آنگاه، درخششِ طلایِ دیگری، نه حسرت، که تلنگری خواهد بود برایِ کشفِ گوهری دیگر در اعماقِ کوهِ خود.»
فیلسوف سکوت کرد. شاگردان در اندیشهی کوههایِ وجودِ خویش فرو رفتند.
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
ملانصرالدین
#تلنگر
red_circle عکسی شگفت انگیز !!!
به نظر می رسد شخصی در حال خواندن کتاب در آب است، و وقتی بزرگنمایی می کنید، نه شخصی وجود دارد، نه کتابی، نه مطالعه ای ـ همه اینها یک توهم است.
small_red_triangle_downنکته : آنچه می بینیم همیشه آن چیزی نیست که به نظر می رسد...*
books @storymolanseruddin books
red_circle عکسی شگفت انگیز !!!
به نظر می رسد شخصی در حال خواندن کتاب در آب است، و وقتی بزرگنمایی می کنید، نه شخصی وجود دارد، نه کتابی، نه مطالعه ای ـ همه اینها یک توهم است.
small_red_triangle_downنکته : آنچه می بینیم همیشه آن چیزی نیست که به نظر می رسد...*
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
ملانصرالدین
cherry_blossomleavescherry_blossomleaves
سعدی در یکی از خاطرات کودکی خود می گوید:
یاد دارم که در ایام کودکی، اهل عبادت بودم و شب ها بر می خاستم و نماز می گزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم. شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامی را بر کنار گرفته، می خواندم. در آن حال دیدم که همه آنان که گرد ما هستند، خوابیده اند.
پدر را گفتم: از اینان کسی سر بر نمی دارد که نمازی بخواند. خواب غفلت، چنان اینان را برده است که گویی نخفته اند، بلکه مرده اند. پدر گفت: تو نیز اگر می خفتی، بهتر از آن بود که در پوستین خلق افتی و عیب آنان گویی و بر خود ببالی!
#گلستانسعدی
books @storymolanseruddin books
سعدی در یکی از خاطرات کودکی خود می گوید:
یاد دارم که در ایام کودکی، اهل عبادت بودم و شب ها بر می خاستم و نماز می گزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم. شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامی را بر کنار گرفته، می خواندم. در آن حال دیدم که همه آنان که گرد ما هستند، خوابیده اند.
پدر را گفتم: از اینان کسی سر بر نمی دارد که نمازی بخواند. خواب غفلت، چنان اینان را برده است که گویی نخفته اند، بلکه مرده اند. پدر گفت: تو نیز اگر می خفتی، بهتر از آن بود که در پوستین خلق افتی و عیب آنان گویی و بر خود ببالی!
#گلستانسعدی
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ خرداد
ملانصرالدین
#داستان_آموزنده
#اعتماد_کردن
memosparklesاعتماد بی جاmemosparkles
در تاريخ آمده است که مردی جهت خريد غلام به بازار برده فروشان رفت . عبدى را به او نشان دادند و گفتند: اين برده هيچ عيبى ندارد، جز آنكه سخن چينى است .
او پذيرفت و عبد را با آن عيب خريدارى كرد و به منزل برد. بعد از گذشت چند روز آن عبد به همسر مولاى خود گفت : شوهرت تو را دوست نمى دارد و مى خواهد زن ديگرى بگيرد، اگر بخواهى من او را برايت سحر مى كنم به شرط آنكه چند تار از موهاى او را برايم بياورى ؟
زن گفت : چطور موى او را برايت بياورم ؟ غلام گفت : وقتى كه خوابيد با تيغ مقدارى از موهايش را قطع كن و بياور تا كارى كنم كه به تو علاقمند شود.!
سپس نزد شوهر او رفت و گفت : زن تو دوستى پيدا كرده و مى خواهد تو را به قتل برساند مواظب باش تا قضيه را بفهمى.
مرد خود را بخواب زده بود كه زن با تيغ وارد شد. مرد به گمان اينكه او قصد قتلش را دارد از جا برخاست و زنرا به قتل رسانيد.
اقوام زن كه از قضيه مطلع شدند، همگى آمدند و آن مرد را به قتل رساندند. قبيله آن مرد هم به مقابله با اقوام زن پرداختند و جنگ و جدال و قتل و خونريزى بين دو طايفه به راه افتاد و تا مدتها خصومت و درگيرى بين آنها وجود داشت.
books @storymolanseruddin books
#اعتماد_کردن
memosparklesاعتماد بی جاmemosparkles
در تاريخ آمده است که مردی جهت خريد غلام به بازار برده فروشان رفت . عبدى را به او نشان دادند و گفتند: اين برده هيچ عيبى ندارد، جز آنكه سخن چينى است .
او پذيرفت و عبد را با آن عيب خريدارى كرد و به منزل برد. بعد از گذشت چند روز آن عبد به همسر مولاى خود گفت : شوهرت تو را دوست نمى دارد و مى خواهد زن ديگرى بگيرد، اگر بخواهى من او را برايت سحر مى كنم به شرط آنكه چند تار از موهاى او را برايم بياورى ؟
زن گفت : چطور موى او را برايت بياورم ؟ غلام گفت : وقتى كه خوابيد با تيغ مقدارى از موهايش را قطع كن و بياور تا كارى كنم كه به تو علاقمند شود.!
سپس نزد شوهر او رفت و گفت : زن تو دوستى پيدا كرده و مى خواهد تو را به قتل برساند مواظب باش تا قضيه را بفهمى.
مرد خود را بخواب زده بود كه زن با تيغ وارد شد. مرد به گمان اينكه او قصد قتلش را دارد از جا برخاست و زنرا به قتل رسانيد.
اقوام زن كه از قضيه مطلع شدند، همگى آمدند و آن مرد را به قتل رساندند. قبيله آن مرد هم به مقابله با اقوام زن پرداختند و جنگ و جدال و قتل و خونريزى بين دو طايفه به راه افتاد و تا مدتها خصومت و درگيرى بين آنها وجود داشت.
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ خرداد
ملانصرالدین
cherry_blossomleavescherry_blossomleaves
اگربه فرزندانِ خود به جای گفتنِ:
دیوار موش داره، موش هم گوش داره بگوییم:
"خدا میبیند، و ملائکه در حال نوشتن هستند..."
نسلی از ما متولد خواهد شد، که به جای مراقبتِ مردم، مراقبتِ خدا و ملائکه را در نظر دارد!
شش دُنگ حواسمون رو جمع کنیم
ملائکه مشغول نوشتن هستند..
و خدا درحالِ دیدن...
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ (۱۶) وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ، إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیَانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمَالِ قَعِیدٌ (۱۷) مَّا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (۱۸)
ما انسان را آفریدیم، و وسوسههای نفس او را میدانیم،
و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم!
به خاطر بیاورید هنگامی را که، دو فرشته راست و چپ که ملازم انسانند، اعمالِ او را دریافت میدارند، و ثبت میکنند.
انسان هیچ سخنی را بر زبان نمیآورد، مگر این که، فرشتهای مراقب و آماده برای ثبتِ آن، نزد او حاضر است!
سوره ق، آیات ۱۶ تا ۱۸
books @storymolanseruddin books
اگربه فرزندانِ خود به جای گفتنِ:
دیوار موش داره، موش هم گوش داره بگوییم:
"خدا میبیند، و ملائکه در حال نوشتن هستند..."
نسلی از ما متولد خواهد شد، که به جای مراقبتِ مردم، مراقبتِ خدا و ملائکه را در نظر دارد!
شش دُنگ حواسمون رو جمع کنیم
ملائکه مشغول نوشتن هستند..
و خدا درحالِ دیدن...
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ (۱۶) وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ، إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیَانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمَالِ قَعِیدٌ (۱۷) مَّا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (۱۸)
ما انسان را آفریدیم، و وسوسههای نفس او را میدانیم،
و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم!
به خاطر بیاورید هنگامی را که، دو فرشته راست و چپ که ملازم انسانند، اعمالِ او را دریافت میدارند، و ثبت میکنند.
انسان هیچ سخنی را بر زبان نمیآورد، مگر این که، فرشتهای مراقب و آماده برای ثبتِ آن، نزد او حاضر است!
سوره ق، آیات ۱۶ تا ۱۸
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ خرداد
ملانصرالدین
#داستان_های_ملانصرالدین
#حکایت_ملانصرالدین #ملانصرالدین #طنز
memosparkles ملانصرالدین و سه حکیمmemosparkles
small_orange_diamondروزی ملانصرالدین که مدتی بود دلش آشوبی پنهان داشت، تصمیم گرفت نزد حکیمان شهر برود. میگفت: «عجب روزگاری شده؛ نه کار دلام سر میگیرد، نه کار عقلام. شاید حکیمان حرفی بزنند که این کلاف درهم را باز کند.»
در شهر سه حکیم مشهور بودند:
- یکی حکیمِ «شنیدن»،
- دیگری حکیمِ «سنجیدن»،
- و سومی حکیمِ «دیدن».
هر یک روشی داشت و کمتر کسی بود که دستخالی از نزدشان بازگردد؛ البته به شرطی که خوب گوش بدهد.
### 1. دیدار با حکیمِ شنیدن
ملانصرالدین وارد خانهٔ اولین حکیم شد. پیرمردی خوشچهره بود که چشمهایش بیشتر از دهانش حرف میزد.
حکیم گفت: «مشکلات چیست ملانصرالدین؟»
ملا آهی کشید:
«دلم بیقرار است. هر تصمیمی میگیرم، انگار ذهنم میگوید غلط است و هر چه دلم میگوید، زندگی جواب دیگری میدهد. آمدهام بدانی چه کنم.»
حکیم یک استکان چای ریخت، گذاشت جلوی ملا و بعد بدون اینکه حرفی بزند گفت: «بنوش.»
ملا چای را برداشت؛ داغ بود و داشت لبش را میسوزاند. گفت: «حکیم! این که خیلی داغ است.»
پیرمرد لبخند زد: «همین است. تو بدون اینکه دمای چای را بشنوی و حس کنی، فقط چون من گفتم، نوشیدی. مشکلات همین است: حرفِ هر که میشنوی انجام میدهی، بیآنکه با دل خودت مشورت کنی.»
ملانصرالدین سری تکان داد: «پس نسخهات چیست؟»
حکیم گفت: «کمتر بشنو. وقتی همهچیز را میشنوی، صدای خود را گم میکنی.»
ملانصرالدین تشکر کرد، اما حس کرد جوابش هنوز کامل نیست. رفت سراغ دومین حکیم.
ادامه دارد......
books @storymolanseruddin books
#حکایت_ملانصرالدین #ملانصرالدین #طنز
memosparkles ملانصرالدین و سه حکیمmemosparkles
small_orange_diamondروزی ملانصرالدین که مدتی بود دلش آشوبی پنهان داشت، تصمیم گرفت نزد حکیمان شهر برود. میگفت: «عجب روزگاری شده؛ نه کار دلام سر میگیرد، نه کار عقلام. شاید حکیمان حرفی بزنند که این کلاف درهم را باز کند.»
در شهر سه حکیم مشهور بودند:
- یکی حکیمِ «شنیدن»،
- دیگری حکیمِ «سنجیدن»،
- و سومی حکیمِ «دیدن».
هر یک روشی داشت و کمتر کسی بود که دستخالی از نزدشان بازگردد؛ البته به شرطی که خوب گوش بدهد.
### 1. دیدار با حکیمِ شنیدن
ملانصرالدین وارد خانهٔ اولین حکیم شد. پیرمردی خوشچهره بود که چشمهایش بیشتر از دهانش حرف میزد.
حکیم گفت: «مشکلات چیست ملانصرالدین؟»
ملا آهی کشید:
«دلم بیقرار است. هر تصمیمی میگیرم، انگار ذهنم میگوید غلط است و هر چه دلم میگوید، زندگی جواب دیگری میدهد. آمدهام بدانی چه کنم.»
حکیم یک استکان چای ریخت، گذاشت جلوی ملا و بعد بدون اینکه حرفی بزند گفت: «بنوش.»
ملا چای را برداشت؛ داغ بود و داشت لبش را میسوزاند. گفت: «حکیم! این که خیلی داغ است.»
پیرمرد لبخند زد: «همین است. تو بدون اینکه دمای چای را بشنوی و حس کنی، فقط چون من گفتم، نوشیدی. مشکلات همین است: حرفِ هر که میشنوی انجام میدهی، بیآنکه با دل خودت مشورت کنی.»
ملانصرالدین سری تکان داد: «پس نسخهات چیست؟»
حکیم گفت: «کمتر بشنو. وقتی همهچیز را میشنوی، صدای خود را گم میکنی.»
ملانصرالدین تشکر کرد، اما حس کرد جوابش هنوز کامل نیست. رفت سراغ دومین حکیم.
ادامه دارد......
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
ملانصرالدین
#داستان_های_ملانصرالدین
ادامه....
2. دیدار با حکیمِ سنجیدن
حکیم دوم مردی بود با محاسبهگری عجیب؛ دفتر و قلم همیشه همراهش بود. حتی برای تعارف شیرینی هم عدد و حساب درمیآورد.
ملا داستان دلنگرانیهایش را گفت.
حکیم دفترش را باز کرد و نوشت:
«دل + عقل = تصمیم»
بعد خطی کشید و پایینش نوشت: «اما…»
و ادامه داد: «اگر یکی زیاد شود و دیگری کم، نتیجه همیشه خراب میشود.»
ملا پرسید: «یعنی چه کنم؟»
حکیم گفت: «هر چیزی را بسنج. اگر دلت گفت برو، از عقلت بپرس چرا. اگر عقلت گفت نرو، از دلت بپرس ایستادن چه سودی دارد. بیسنجش قدم بر ندار.»
ملا لحظهای مکث کرد و گفت: «اما گاهی فرصتها منتظر نمیمانند که عقل و دل با هم جلسه بگذارند.»
حکیم خندید: «پس حکمت سوم را هم بشنو.»
ملا که احساس کرد این هم هنوز پاسخ نهایی نیست، راهی حکیم سوم شد.
3. دیدار با حکیمِ دیدن
حکیم سوم زنی بود نورانیچهره که میگفتند چشمِ بینای باطن دارد. ملا داستانش را گفت.
حکیم نگاهی طولانی به او انداخت و گفت:
«تو به اندازه کافی شنیدهای، و به اندازه کافی سنجیدهای. اما هیچوقت *دیدهای*؟»
ملا حیران شد: «چه را ببینم؟»
حکیم او را به حیاط برد. حوضی کوچک آنجا بود، صاف و بیموج.
گفت: «به آب نگاه کن.»
ملا نگاه کرد. تصویر خودش کمکم روی آب نشست.
حکیم گفت:
«این تویی که ندیدهایاش. هر جوابی که میخواهی، اینجا است.
وقتی دل بیقرار میشود، یعنی چیزی در درونت تغییر خواسته.
وقتی عقل مخالفت میکند، یعنی ترسهای قدیمیات میخواهند تو را نگه دارند.
و وقتی زندگی جواب دیگری میدهد، یعنی راهی هست که هنوز نگاه نکردهای.»
ملا پرسید: «پس چاره چیست؟»
حکیم گفت:
«گوش بده، بسنج، اما در نهایت خودت را ببین.
اگر ندانی چه میخواهی، هیچ نسخهای از هیچ حکیمی کمکت نمیکند.»
4. بازگشت ملا
ملا آن روز به خانه برگشت؛ نه جواب قطعی داشت، نه نسخهای جادویی.
اما هر قدمی که برمیداشت، یاد حرفها میافتاد:
«کمتر بشنو… بیشتر بسنج… اما پیش از همه، خودت را ببین.»
چند روز بعد، ملا همان تصمیمی را گرفت که مدتها از آن فرار میکرد.
نه اینکه مطمئن باشد درست است؛
بلکه چون این بار از صدای خودش آمده بود، نه دیگران.
و میگفت:
«تصمیم درست آن نیست که همه تحسینات کنند؛
تصمیم درست آن است که وقتی شب دراز میکشی، دلت ساکت شود.»
books @storymolanseruddin books
ادامه....
2. دیدار با حکیمِ سنجیدن
حکیم دوم مردی بود با محاسبهگری عجیب؛ دفتر و قلم همیشه همراهش بود. حتی برای تعارف شیرینی هم عدد و حساب درمیآورد.
ملا داستان دلنگرانیهایش را گفت.
حکیم دفترش را باز کرد و نوشت:
«دل + عقل = تصمیم»
بعد خطی کشید و پایینش نوشت: «اما…»
و ادامه داد: «اگر یکی زیاد شود و دیگری کم، نتیجه همیشه خراب میشود.»
ملا پرسید: «یعنی چه کنم؟»
حکیم گفت: «هر چیزی را بسنج. اگر دلت گفت برو، از عقلت بپرس چرا. اگر عقلت گفت نرو، از دلت بپرس ایستادن چه سودی دارد. بیسنجش قدم بر ندار.»
ملا لحظهای مکث کرد و گفت: «اما گاهی فرصتها منتظر نمیمانند که عقل و دل با هم جلسه بگذارند.»
حکیم خندید: «پس حکمت سوم را هم بشنو.»
ملا که احساس کرد این هم هنوز پاسخ نهایی نیست، راهی حکیم سوم شد.
3. دیدار با حکیمِ دیدن
حکیم سوم زنی بود نورانیچهره که میگفتند چشمِ بینای باطن دارد. ملا داستانش را گفت.
حکیم نگاهی طولانی به او انداخت و گفت:
«تو به اندازه کافی شنیدهای، و به اندازه کافی سنجیدهای. اما هیچوقت *دیدهای*؟»
ملا حیران شد: «چه را ببینم؟»
حکیم او را به حیاط برد. حوضی کوچک آنجا بود، صاف و بیموج.
گفت: «به آب نگاه کن.»
ملا نگاه کرد. تصویر خودش کمکم روی آب نشست.
حکیم گفت:
«این تویی که ندیدهایاش. هر جوابی که میخواهی، اینجا است.
وقتی دل بیقرار میشود، یعنی چیزی در درونت تغییر خواسته.
وقتی عقل مخالفت میکند، یعنی ترسهای قدیمیات میخواهند تو را نگه دارند.
و وقتی زندگی جواب دیگری میدهد، یعنی راهی هست که هنوز نگاه نکردهای.»
ملا پرسید: «پس چاره چیست؟»
حکیم گفت:
«گوش بده، بسنج، اما در نهایت خودت را ببین.
اگر ندانی چه میخواهی، هیچ نسخهای از هیچ حکیمی کمکت نمیکند.»
4. بازگشت ملا
ملا آن روز به خانه برگشت؛ نه جواب قطعی داشت، نه نسخهای جادویی.
اما هر قدمی که برمیداشت، یاد حرفها میافتاد:
«کمتر بشنو… بیشتر بسنج… اما پیش از همه، خودت را ببین.»
چند روز بعد، ملا همان تصمیمی را گرفت که مدتها از آن فرار میکرد.
نه اینکه مطمئن باشد درست است؛
بلکه چون این بار از صدای خودش آمده بود، نه دیگران.
و میگفت:
«تصمیم درست آن نیست که همه تحسینات کنند؛
تصمیم درست آن است که وقتی شب دراز میکشی، دلت ساکت شود.»
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
ملانصرالدین
cherry_blossomleavescherry_blossomleaves
#تلنگر
#جبر_یا_اختیار
عارفی را پرسیدند :
زندگی به ''جبر'' است یا به ''اختیار'' ؟
پاسخ داد :
امروز را به ''اختیار'' است...
تا چه بکارم ...
اما
فردا ''جبر'' است...
چرا که به ''اجبار'' باید درو کنم
هر آنچه را که دیروز به ''اختیار'' کاشته ام
books @storymolanseruddin books
#تلنگر
#جبر_یا_اختیار
عارفی را پرسیدند :
زندگی به ''جبر'' است یا به ''اختیار'' ؟
پاسخ داد :
امروز را به ''اختیار'' است...
تا چه بکارم ...
اما
فردا ''جبر'' است...
چرا که به ''اجبار'' باید درو کنم
هر آنچه را که دیروز به ''اختیار'' کاشته ام
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
ملانصرالدین
#تحلیل_ضربالمثل_متنی
small_orange_diamond«حسابش با کرام الکاتبین است »small_orange_diamond
small_blue_diamond️این ضرب المثل برگرفته از بیت زیر از لسان الغیب است
small_orange_diamond️تو پنداری که بدگو رفت و جان برد/حسابش با کرام الکاتبین است
small_blue_diamond️کرام الکاتبین یا آن چه در واقع است کراما کاتبین ،فرشته ای است که اعمال ما را ثبت می کند ، فرشته هایی که بی اغماض خوبی ها و بدی های ما می نویسد ، همان طور که در این بیت حافظ آمده ، کسی که فکر می کند از یک حادثه عبور کرده ، نمی داند قضاوت کننده ای بی گذشت در راه است
small_red_triangle_downاین ضرب المثل زمانی به کار می رود که به خواهند از عاقبت یک کار که هشدار بدهند.
books @storymolanseruddin books
small_orange_diamond«حسابش با کرام الکاتبین است »small_orange_diamond
small_blue_diamond️این ضرب المثل برگرفته از بیت زیر از لسان الغیب است
small_orange_diamond️تو پنداری که بدگو رفت و جان برد/حسابش با کرام الکاتبین است
small_blue_diamond️کرام الکاتبین یا آن چه در واقع است کراما کاتبین ،فرشته ای است که اعمال ما را ثبت می کند ، فرشته هایی که بی اغماض خوبی ها و بدی های ما می نویسد ، همان طور که در این بیت حافظ آمده ، کسی که فکر می کند از یک حادثه عبور کرده ، نمی داند قضاوت کننده ای بی گذشت در راه است
small_red_triangle_downاین ضرب المثل زمانی به کار می رود که به خواهند از عاقبت یک کار که هشدار بدهند.
books @storymolanseruddin books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA9Kدنبال کننده
خوش اومدی به بزرگترین کانال ادبی روبیکا
pushpinهر روز کلی حکایت و ضربالمثل طنز و آموزشی داریم
pushpinعلاوه بر این، با کلی کتاب قدیمی و معاصر آشنا میشیم و کنار هم اشعار و متون جدید رو میخونیم
inbox_trayارتباط با ما:
@Adminchannel1403
مشاهده کانال پیامرسانpushpinهر روز کلی حکایت و ضربالمثل طنز و آموزشی داریم
pushpinعلاوه بر این، با کلی کتاب قدیمی و معاصر آشنا میشیم و کنار هم اشعار و متون جدید رو میخونیم
inbox_trayارتباط با ما:
@Adminchannel1403