7دنبال کننده
اینجا پر از داستان های باحال هست
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۵ آذر
Story
{پشت پنجره}

یک روز در اتاقم تنها در حال بازی کردن با گوشی خودم بودم و هیچکس در خانه نبود اما من یک پرنده داشتم که در حال می چرخید و آزاد بود من داشتم با دوستانم کالاف دیوتی بازی میکردم یک صدای از حال اومد و من رفتم ببینم چیه به دوستانم گفتم یک لحظه من را کاور کنید تا بیایم اول نمیخواستم برم ولی صدا خیلی بلند بود و نمی‌توانست کار پرنده هم باشد رفتم و دیدم هیچی نیست و پرنده هم خوابیده خیلی شک کردم ولی به این موضوع اهمیتی ندادم همین جوری بازی کردیم و برنده شدیم یکی یکی دوستان میرفتن چون کار داشتن من که تنها مونده بودم برای دست آخر هدفون را در آوردم چون کسی نبود که باهاش حرف بزنم یهو پرندم جیغ بلندی کشید ترسیدم و رفتم ببینم چیه اما با احتیاط سرم را از اتاقم بیرون بردم و یهو یک چیز سیاه رد شد پنجره به صدا در آمد انگار یکی داشت میزد به پنجره خونه ما یک طبقه است و پیش دوستم است گفتم شاید دوستم است خواستم سریع برم پنجره رو باز کنم که تلفن به صدا درآمد دوستم بود تعجب کردم همون دوستی که باهاش همسایه هستم گفتم شاید زنگ زده بگه در را باز کن من پشت پنجره هستم اما صدای تلفن از پشت پنجره نمی‌آمد خیلی تعجب کردم چون پشت پنجره هم دقیقاً سایه دوستم بود تلفن را برداشتم و گفتم تو پشت پنجره ای دوستم گفت چی میگی میخواستم بگم مشق زبان داشتیم یا نه من خیلی تعجب کردم گفتم تو پشت پنجره نیستی گفت نه چی میگی من تو خونه هستم خیلی ترسیده بودم یهو از یک پیام اومد به نام پشت پنجره ای نوشته بود حرف زدن بسه درو باز کن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
7دنبال کننده
اینجا پر از داستان های باحال هست
مشاهده کانال پیام‌رسان