۱۰ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
آوای قصه
تو...
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و برده ی دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتارو اسیرم
نه حقیرم, نه فرستاده ی پیرم
نه به هر خانه و مسجد ومیخانه فقیرم
نه جهنم ,نه بهشتم
چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم, نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم…
گر به این نقطه رسیدی
به تو سربسته و در پرده بگویم
تا کسی نشود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند تو آنی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خودِ اویی بخود آی
تا که در خانه متروکه ی هر کس ننشینی و
بجز روشنی شعشعه ی پرتو خود،
هبج نبینی و گلِ وصل بچینی
آوای قصه ،آوای دوست
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و برده ی دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتارو اسیرم
نه حقیرم, نه فرستاده ی پیرم
نه به هر خانه و مسجد ومیخانه فقیرم
نه جهنم ,نه بهشتم
چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم, نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم…
گر به این نقطه رسیدی
به تو سربسته و در پرده بگویم
تا کسی نشود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند تو آنی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خودِ اویی بخود آی
تا که در خانه متروکه ی هر کس ننشینی و
بجز روشنی شعشعه ی پرتو خود،
هبج نبینی و گلِ وصل بچینی
آوای قصه ،آوای دوست
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
آوای قصه
زورش به الاغ نمیرسد پالانش را می زند
پیرمردی الاغی داشت که به او سواری نمی داد تا پیرمرد میخواست سوار شود الاغ جفتک می انداخت و نمی گذاشت پیرمرد هر چه بیشتر به الاغش رسیدگی میکرد کاه و یونجه اش را بیشتر میکرد یا بهتر تیمارش میکرد الاغ سر به راه نمیشد که نمیشد بالاخره یک روز کاسه صبر پیرمرد لبریز شد و تصمیم گرفت الاغ را به بازار مال فروشها ببرد و بفروشد . صبح ، زود وارد طویله شد پالان الاغ را بر پشتش گذاشت و گفت حالا که برای من جفتک می اندازی و سواری نمیدهی میبرمت بازار مال فروشها و به کسی میفروشمت که حتی غذا و خورد و خوراک درست و حسابی هم به تو ندهد و از صبح تا شب بار بکشی و کار کنی الاغ حرفهای صاحبش را شنید و فهمید که بدجوری گرفتار شده است . پیرمرد الاغ را برد بازار مال فروشها و قبل از فروش حیوان خواست برای آخرین بار امتحان کند که آیا الاغ سر به راه شده یا نه وقتی سوار شد الاغ کمی جلو رفت و طبق عادت باز هم جفتک اندازی را شروع کرد پیرمرد از ترس اینکه به زمین بخورد و دست و پایش بشکند ، محکم به پالان الاغ چسبید الاغ چند تا جفتک دیگر انداخت و خودش را از زیر بار صاحب و پالانش نجات داد و به طرف کوه و صحرا دوید تا صاحب بیچاره به خودش بیاید الاغ فرار کرده و او را با پالان روی زمین انداخته بود پیر مرد بیچاره که خیلی عصبانی شده بود از جا بلند شد و با چوبدستیاش مشغول کتک زدن پالان الاغ شد . مردم چوبش را از دستش گرفتند و گفتند : « الاغت رم کرده و فرار کرده چه ربطی به پالان دارد که داری آن را کتک میزنی ؟ » پیرمرد گفت زورم به الاغم که نمی رسد یعنی پالاتش را هم حق ندارم بزنم ؟
آوای قصه books
پیرمردی الاغی داشت که به او سواری نمی داد تا پیرمرد میخواست سوار شود الاغ جفتک می انداخت و نمی گذاشت پیرمرد هر چه بیشتر به الاغش رسیدگی میکرد کاه و یونجه اش را بیشتر میکرد یا بهتر تیمارش میکرد الاغ سر به راه نمیشد که نمیشد بالاخره یک روز کاسه صبر پیرمرد لبریز شد و تصمیم گرفت الاغ را به بازار مال فروشها ببرد و بفروشد . صبح ، زود وارد طویله شد پالان الاغ را بر پشتش گذاشت و گفت حالا که برای من جفتک می اندازی و سواری نمیدهی میبرمت بازار مال فروشها و به کسی میفروشمت که حتی غذا و خورد و خوراک درست و حسابی هم به تو ندهد و از صبح تا شب بار بکشی و کار کنی الاغ حرفهای صاحبش را شنید و فهمید که بدجوری گرفتار شده است . پیرمرد الاغ را برد بازار مال فروشها و قبل از فروش حیوان خواست برای آخرین بار امتحان کند که آیا الاغ سر به راه شده یا نه وقتی سوار شد الاغ کمی جلو رفت و طبق عادت باز هم جفتک اندازی را شروع کرد پیرمرد از ترس اینکه به زمین بخورد و دست و پایش بشکند ، محکم به پالان الاغ چسبید الاغ چند تا جفتک دیگر انداخت و خودش را از زیر بار صاحب و پالانش نجات داد و به طرف کوه و صحرا دوید تا صاحب بیچاره به خودش بیاید الاغ فرار کرده و او را با پالان روی زمین انداخته بود پیر مرد بیچاره که خیلی عصبانی شده بود از جا بلند شد و با چوبدستیاش مشغول کتک زدن پالان الاغ شد . مردم چوبش را از دستش گرفتند و گفتند : « الاغت رم کرده و فرار کرده چه ربطی به پالان دارد که داری آن را کتک میزنی ؟ » پیرمرد گفت زورم به الاغم که نمی رسد یعنی پالاتش را هم حق ندارم بزنم ؟
آوای قصه books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
۱۱ اردیبهشت
1Kدنبال کننده
داستان و قصه های جذاب برای کودک و نوجوان
@STORY2025 لینک دعوت
پشتیبانی کانال:
@support_story
لینک آپارات:
https://www.aparat.com/STORY2025
مشاهده کانال پیامرسان@STORY2025 لینک دعوت
پشتیبانی کانال:
@support_story
لینک آپارات:
https://www.aparat.com/STORY2025