سیره شهدا
سیره شهدا
81دنبال کننده
tulip بسم ربّ الشهــداء و الصدیقین tulip
⚘خدایا ڪمڪ ڪن اگر در صف شهدا غایبیم، در صف پیام رسانان راهشان غایب نباشیم.
۱۳۹۹/۱/۱
diamond_shape_with_a_dot_inside خادم کانال:
@MJKarimi_ir
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال ما در سروش:
sapp.ir/sire.shohada
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۴ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
يکی از فرماندهان در سوریه نقل می کرد :

هرچند #شهید_حامد_جوانی ۲۵ ساله بود اما بسیار شجاع و نترس و تنها نیرویی بود که می توانست مثل آچار فرانسه عمل کند؛ یعنی هم می توانست در توپخانه فعالیت کند و هم به صورت زمینی. truck کامیون را پر از مهمات می کرد و راه می افتاد، وقتی هم می گفتیم داعش در یک کیلومتری ماست، می گفت داعش چه کار می تواند بکند!

فرماندهان رده بالا گفته اند حامد نیرویی بود که داعش از دستش در امان نبود. busts_in_silhouette همرزمانش این طور می گفتند که اگر شنیدید هزار نفر داعش در لاذقیه به درک واصل شده اند، بدانید که پانصد نفر آنها را حامد کشته است. برای همین هم حامد را با موشک تاو (موشک ضدتانک) مورد اصابت قرار دادند

rose به سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
#نه
#قسمت_چهل_و_هفتم

تقریبا سر شب بود که اومدن... با ظاهر و سر و وضع ساده و خودمونی... قشنگ بوی ایرانی بودن ازشون میومد... چون بالاخره من سالها در ایران زندگی کرده بودم . با حال و احوال زنهای ایرانی جماعت آشنا بودم. فقط پنج دقیقه مهمونن! بقیش میشن صابخونه و از خودت هم باحال تر برخورد میکنن!

اول قرار شد شام نخوریم و یه کم حرف بزنیم... ژیلا و جلوه خیلی شوخی میکردن و راحت برخورد میکردن و کلی بگو و بخند... از بس خندیدیم، داشت نفسمون بند میومد...

اما شیرین و ماهدخت نسبتا از بقیه ساکت تر و کم حرف تر بودند!

تا اینکه ماهدخت رفت تو آشپزخونه که غذاش ته نگیره! میگفت دستور پخت اکثر غذاهای افغانستانی و ایرانی را از لیلما و هایده یاد گرفته!

منم رفتم سراغ کمدم تا چند تا از جزوه های استاد عایشه (که اون روزا خیلی بازارش در موسسه ما گرم بود) را بیارم و درباره چند تا جمله با ژیلا و جلوه بحث کنیم. شب خوبی بود و کلی میتونستم از اونا چیز یاد بگیرم.

وقتی برگشتم، دیدم شیرین هم نیست... با تعجب گفتم: «کو شیرین جون؟!»

جلوه گفت: «رفت آشپزخونه!»

گفتم باشه و نشستم و شروع کردیم با هم جزوه ها را بالا و پایین کردن! خیلی مسلط بودند و انصافا مشخص بود که این کاره هستند!

تا حدودا یه نیم ساعتی شد که احساس کردیم صدای خنده میاد از تو آشپزخونه! ما سه تا هم سرمون بالا آوردیم و از صدای خنده اونا خندیدیم!

رفتم که از آشپزخونه قهوه بیارم... تا وارد آشپزخونه شدم، دیدم ماهدخت از پشت سر، شیرین را محکم گرفته و داره بوسش میکنه و یه چیزی تو گوش هم میگن و بلند بلند میخندن!

خیلی برام جالب بود که این دو تا که تا نیم ساعت پیش مثل برج زهر مار نشسته بودند، چطوری حالا دل و قلوه میدن و با هم شوخی و بگو بخند دارن!

مدتی که من داشتم قهوه برمیداشتم هنوز از هم جدا نشده بودند و با هم میگفتن و میخندیدن! تا حالا خنده ماهدخت را اونجوری ندیده بودم. از ته دل و بلند و با قهقهه! راستش یه کم حسودیم شد... چون تا حالا منو اونجوری بغل و بوس و خنده و... نداشت! ولش کن... بگذریم!

تا اینکه هممون نشستیم دور هم ... ژیلا که از هممون خوشکلتر بود گفت: «دیشب من و جلوه داشتیم درباره یه چیزی صحبت میکردیم که به نتایج خوبی هم رسیدیم. میخوام مطرح کنم ببینم نظر شماها چیه؟!»

هممون استقبال کردیم!

ژیلا گفت: «ببینین! ما بالاخره از اینجا میریم و باید یا برگردیم به کشورامون و یا یه جایی در یکی از کشورهای اروپایی مشغول به فعالیت بشیم! ما برای موندن اینجا نیومدیم و از اولش هم به هممون گفتن که اسرائیل جای موندن نیست! حالا سوال من و جلوه اینه: بعدش از کجا باید شروع کنیم؟ ینی اگر برگشتیم کشورمون و ما را تحویل نگرفتن، باید چیکار کنیم؟»

خب هم سوال خوبی بود و هم یه جورایی دغدغه منم و بقیه هم بود! سرتون را درد نیارم... همه شروع کردیم به حرف زدن!

اول پرسیدیم ببینیم نظر خود ژیلا چیه؟

ژیلا گفت: «من ترجیح میدم به مطبوعات و نشریات بپردازم. نه دولتی میشم و نه آقا بالا سر میخوام. اگر هم توقیف یا مسدودم کردند، تازه برام میشه برند! چون تو کشور ما قانون مطبوعاتش خیلی خلاء داره و خیلی میشه کار کرد. فقط کافیه دم بعضیا را ببینی! مطبوعات ... روزنامه نگاری... تا تقی هم تو توقی بخوره، میشه از دادگاه های بین المللی و قوانین حمایت از اهالی مطبوعات استفاده کرد!»

جلوه گفت: «بنظرم مطبوعات دنگ و فنگ داره! نقد نیست. بازار بگیر ببندش که قربونش برم همیشه داغه! دیگه دعوای روزنامه نگار با حکومت از دهن افتاده! حتی اگر اعتصاب غذا هم بکنی، کسی نگات هم نمیکنه! حداکثرش دو سه تا هشتک و توییتر و پیام فیس یوکی و الفاتحه! نه ! موافق نیستم!

میدونین بنظر من راهش چیه؟ بنظرم راهش فیلم و سینماست! من باشم کاری میکنم که کلاس های موسیقی و بازیگری پر بشه از انواع زن و دختر آماتور و جویای نام! ما باید دیده بشیم و بهترین راه دیده شدن زن در کشورهای جهان سوم، سینماست! جسارت نباشه ها اما بقیش حرف هست و به درد کشورهای در حال توسعه نمیخوره و یا لااقل دیر بازده هست! فقط سینما...»

این دو تا نظر، جالب بود و بدک به نظر نمیرسید.

به من نگاه کردند! من چندان جدی تا اون موقع به این سوال فکر نکرده بودم. چیزی که اون لحظه به نظرم رسید این بود که: «در کشور من، فقط باید نفوذ کرد و به مراکز سیاسی رفت و جا خوش کرد! اگر زنی بتونه یا ازدواج سیاسی بکنه و یا یه جوری مقبولیت ملتش را بخره، بقیش حله! کار دشواری نیست. فقط کافیه به پارلمان یا دادگاه سراسری نفوذ کنی و میخ خودتو محکم بکوبی! اون وقت میبینی که یواش یواش، همه چیز اتفاق میفته و میشی امین حکومت و میتونی چراغ خاموش، اهدافت را دنبال کنی...»

همه تایید کردند و خوششون اومد...

نوبت شیرین رسید!

ادامه دارد...

✍️محمد رضا حدادپور جهرمی

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
#نه
#قسمت_چهل_و_هشتم

شیرین گفت: «تا بخواید روزنامه نگار و صاحب سبک سینمایی بشید و یا نفوذ به مراکز سیاسی کنید، باید همش نگران باشی که یهو حذفت نکنن! درسته یا نه؟ باید همش از سایه خودتم بترسی که کسی بهت نزدیک نشه و در طی یه صحنه سازی، حذفت نکنن! قبول دارین؟»

با حالت تعجب و سکوت مطلق، فقط نگاش کردیم!

ادامه داد و گفت: «این راهش نیست. اول باید یه کاری کنین که حکومتتون خودشو موظف کنه به حفظ جان شما! ینی رژیم خودشو موظف کنه که از رقیب یا دشمن فرضیش نگهداری کنه که یه تار مو ازش کم نشه! وگرنه برای خودش شر میشه و دردسرش بزرگ و بزرگتر میشه!»

جلوه با تعجب پرسید: «چطوری؟ دشمنمون مگه از ما حفاظت و حراست میکنه؟! میخواد سر روی تنمون نباشه!»

شیرین ادامه داد و گفت: «راه داره ... راهش اینه که اول تبدیل بشی به یه شخصیت جهانی! یه کاری کنی که برات لابی کنن و یه جایزه جهانی به تور بزنی ... از همش هم بی سر و صاحب تر و راحت تر، جایزه صلح نوبل هست! باید یه کاری کنی که اونو به دست بیاری! چون ملت ما خیلی شیفته این جایزه هستن!»

ژیلا با خنده گفت: «تو دیگه کی هستی شیطان رجیم؟! خب؟ ادامش؟ داره جالبتر میشه!»

شیرین ادامه داد: «وقتی تبدیل به چهره جهانی بشی، هیچ حکومتی خودشو برای حذف تو بدنام نمیکنه و حتی جلوی عناصر تندرو هم میگیره که بهت آسیب نزنن تا جلوی چشم هفت هشت میلیارد آدم زشت نشن و نگن که مثلا ایران نمیتونه از چهره های جهانیش مراقبت کنه!

این از مصونیت! به همین راحتی! کاری داشت؟»

جلوه گفت: «خب بعدش چیکار میکنی؟! چطور حرفتو میزنی؟»

شیرین گفت: «بذار اول بهت بگن استاد! بهت بگن صاحب جایزه جهانی! بعدش دیگه حتی نحوه آب خوردنت هم میشه برند و خطر برای رقبا و حکومت!

میدونین چرا؟

چون میگن: (یه روز خریدار برای خرید طوطی به پرنده فروشی رفت. قیمت طوطی را سؤال کرد. فروشنده گفت 5 میلیون تومان! خریدار گفت چه خبره! چقدر گران! مگر این طوطی چه می‌کند! جواب شنید که او دیوان حافظ را از حفظ دارد! خریدار گفت خوب آن طوطی دیگر چقدر می‌ارزد؟ پاسخ شنید آن هم ده میلیون قیمت دارد، چون دیوان مولوی را حفظ کرده!

خریدار که دیگر مأیوس شده بود از قیمت طوطی سوم سؤال کرد و پاسخ شنید 20 میلیون تومان! سؤال کرد این یکی، دیگر چه هنری دارد؟ پاسخ شنید این طوطی هیچ هنری ندارد! فقط دو طوطی دیگر به او می‌گویند استاد!!)

اول یه کاری کن بشی گل سر سبد مجالس و بهت بگن استاد!

بعدش باید رند باشی و خودتو درگیر خورده پاها نکنی! باید با حکومت کشورت، وارد یه بازی جهانی بشی! بازی که چه باهات ادامه بدهند و چه ندهند، همچنان تو حرف برای گفتن و مظلوم نمایی و اینا داشته باشی!
فکر نکنم بتونین حدس بزنین الان تو کشور ما سر چی میشه خیلی شلوغ کرد و جهانیش کرد؟! شما چی حدس میزنین؟!»

همه فکر میکردن!

ژیلا گفت: «انرژی هسته ای؟!»

شیرین گفت: «نه! چون ایران ماهی خودشو از تحریم ها گرفت و خیلی به نفعش شد! ضمنا خیلیا دنبالشن و نوبت من و تو نمیرسه!»

جلوه گفت: «حقوق زنان و کودکان؟!»

شیرین گفت: «حالا باز این بهتره و میشه یه کارایی کرد ... هرچند خیلی نمیشه روی همینم حساب کرد چون قانون مکتوب و متن دادسراهای کلی شده و عوض کردنش حداقل پنجاه سال طول میکشه! خیلی راه دوری هست!»

من که چیزی به ذهنم نرسید!

نوبت ماهدخت شد... ماهدخت گفت: «فقط یه دعوا هست که همیشه هم برای اسرائیل و هم برای سازمان ملل و هم برای خود ایران، تا حد قابل توجهی مهم هست و اونم چیزی نیست مگر point_left🏾 ««بهاییت!»» »

شیرین گفت: «آفرین! دقیقا ... دعوای زندانیان بهایی و خانواده های بهایی میشه همیشه تازه نگهش داشت. مخصوصا اگر مستقیما از خود اسرائیل و بیت العدل حمایت بشی! فقط کافیه وکالت سه چهار تا پرونده کلفتشون را برداری! بقیش حله! پسراشون توی فیس بوک ازت یه قهرمان میسازن! دختراشون توی خیابون برات روی سینه هاشون جمله فدایت شوم حک میکنن! میشی نقل مجالس پیرمردا و پیرزناشون ... خلاصه یه هفته نشده، میشی محبوب دلها و منجی اسرای در بند! اونوقته که میتونی از زن بگی! از اسلام بگی! از سیاست و زندانیان سیاسی بگی! از هر چی دلت میخواد بگی! و اونا هم بشن پا منبریت و سینه زنت!! چرا؟ چون هم داری حرف ذلشون میزنی و هم اینقدر اسمت و آوازت پیچیده که کسی نمیتونه بگه بالای چشمت ابرو!»

با اینکه تحلیل جالب و قابل توجهی بود اما یه چیزی درونم میگفت که اینقدر که شیرین میگه، اوضاع گل و بلبل نیست و بالاخره برای خاموش کردنت میشه کلی برنامه ریخت!

اما اینکه اول بشی چهره بین المللی و بعدش هم دایه دلسوزتر از مادر برای اقلیت ها و بعدش هم ازشون سواری بگیری به نفع خودت و اهدافت... اینو خوب اومد!

اما جمله آخر شیرین خیلی تو ذهنم موند...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
جمله آخرش این بود: point_left🏾 «فقط یک xزنx هست که میتونه همه این دعواها را با هم اداره کنه و نشه به راحتی حذفش کرد!»

ادامه دارد...

✍️محمد رضا حدادپور جهرمی

rose به سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا


دنيا خانۀ كسب مكارم اخلاق و فضيلت و كمال است؛ تا انسان زنده است بايد قدر خود را بداند، تا انسان نَفَس بر مى‌‏آورد بايد لا إلهَ إلّا الله بگويد، همين كه راه نَفَس بسته شد ديگر قدرت بر تكلّمِ يك حرف هم ندارد.

small_blue_diamondكنونت كه چشم است اشكى ببار
زبان در دهانست عذرى بيار

small_blue_diamondغنيمت شمار اين گرامى نَفَس
كه بى مرغ، قيمت ندارد قفس‏

memo. علّامه طهرانی قدّس الله سرّه
green_book. #معاد_شناسی، ج 1، ص 133

rose به سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
red_circle اول نماز یا افطار

✍امام محمد باقر عليه السلام: در ماه رمضان، ابتدا نماز بخوان، سپس افطار کن؛ مگر این که همراه عده ای بودی که منتظر افطار بودند. اگر قرار بود تو نیز با آنان افطار کنی، با ایشان مخالفت نکن و ابتدا افطار کن و در غیر این صورت ابتدا نماز بخوان. راوی پرسید: چرا این کار را کنم و ابتدا نماز بخوانم؟!

فرمودند: چون دو وظیفه برای تو پیش آمده است: افطار و نماز؛ پس با چیزی شروع کن که بر دیگری برتری دارد و آن نماز است‌. سپس فرمودند: و تو روزه داری؛ پس اگر نمازت را با حالت روزه به جا آوری و روز را پایان دهی، برای من دوست داشتنی تر است.

books وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۱۵۰

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
#مواسات_شهیدان twoone
🕊مواسات در سیره شهید #عباس_بابایی

diamond_shape_with_a_dot_insideاگر مهمان با دعوت آمده بود، سفارش می کرد فقط یک نوع غذا درست کنم و اگر ناخوانده هم بود، می گفت هر چه که خودمان داریم، باهم می خوریم حتی اگر نان و ماست باشد.
low_brightnessیک شب مهمان داشتیم رفت بیرون تا میوه بخرد. برگشتنی دیدم که سیب ها کوچک و پلاسیده خریده بود.
گفتم: عباس! این ها چیست که خریده ای؟ با چه رویی اینها را جلوی مهمان بگذاریم.
low_brightnessمی گفت: بالام جان! چه فرقی می کند، پوستش را بکنی همه شان شکل هم اند.
دیده بود که پیرمردی بساط کرده و کسی سیب هایش را نمی خرد.. همه را خریده بود.

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
*دعاهایی که مستجاب شد...
*
وَ أَسْأَلُکَ أَنْ تَجْعَلَ وَفَاتِی قَتْلا فِی سَبِیلِکَ تَحْتَ رَایَةِ نَبِیِّکَ مَعَ أَوْلِیَائِکَ وَ أَسْأَلُکَ أَنْ تَقْتُلَ بِی أَعْدَاءَکَ وَ أَعْدَاءَ رَسُولِکَ…

و از تو میخواهم مرگم را کشته شدن در راهت در زیر پرچم پیامبرت همراه با اولیایت قرار دهى،و از تو میخواهم که به وسیله من دشمنان خود و رسولت را به قتل رسانى…

بخشی از تعقیبات بعد از هر نماز در ماه مبارک رمضان

rose به سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
*گفت: زبانم را خواهی برید و به صورتم لگام خواهی زد.
گفت: هذیان نگو مرد!
- مولایم علی این خبر را به من داده.
- تو را به‌گونه‌ای خواهم کشت که مولایت دروغ گفته باشد!
...
وقتی فهمید علی دروغ نمی‌گوید که زبانش را بریده بودند و به دهانش لگام زده بودند و خود در حال مستی این دستور را داده بود!
...
وقتی فرمان ترور مستقیم را صادر کرده بود و آن را با وقاحت عنوان کرد، خیلی چیزها را نمی‌دانست:
اینکه خروشی رخ خواهد داد به عظمت تاریخ.
اینکه دنیا برایشان ناامن خواهد شد.
اینکه به دعای رمضان سالیان #سردار، تحقق بخشیده!
نمی‌دانست. مست بود!
*

rose به سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
diamond_shape_with_a_dot_inside از وصیتنامه #شهید_غلامرضا_سعادت :
برادران و خواهران شما را به خدا سوگند گفتارهای امام را تحلیل کنید و روی آنها عمل کنید زیرا هیچ صحنه ای دردناک تر از این نمی تواند باشد که دشمنان در یک صف بر علیه جمهوری اسلامی ایران بشورند ولی ما پراکنده باشیم.

rose به سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
#نه
#قسمت_چهل_و_نهم

فردای اون شب، همه چیز برام رنگ و بوی دیگه ای داشت. احساس میکردم خیلی از دنیا عقبم و باید خیلی چیزا یاد بگیرم. احساس میکردم خیلی از ماهدخت و شیرین و بقیشون عقبم و باید خیلی بدوم تا به اونا برسم. اصولا عادت به عقب موندن و رکود و انزوا ندارم و خیلی برون گراتر از این حرفام. اما اون شب، یه احساس خاصی بهم دست داد که باید پاشنمو بکشم و تا نفس دارم بدوم.

خیلی درگیر دروس و کلاس های خودمون بودیم و چندان ارتباطی با ایرانی ها نداشتیم... فقط میدیدم که کلاس های اونا هم مثل ما خیلی پررونق و برو و بیا بود و بعضی کنفرانس ها هم با هم برمیداشتیم و اساتیدمون مشترک میشدند.

بذارین یه جمله از کنفرانس ها بگم:

موضوعات کنفرانس ها خیلی متنوع و خاص بود. از ریزترین مسائل مربوط به زنان گرفته تا مسائل کلانتر و کلی نگر! اما نقطه مشترک تمامش سه مسئله بود... ینی آخرش میخواستن به این سه چیز برسن:

heavy_check_mark️ یکی تاکید بر ناکارمدی دین ... علی الخصوص اسلام در تعیین و تبیین حقوق انسان ها علی الخصوص حقوق زنان و کودکان! حتی اونا میگفتن باید در خود دین هم تجدید نظر کرد و اگر دین نمیتونه خودشو با خواست انسان مطابق کنه و حقوقی که انسان دنبالش هست را تامین کنه، به راحتی باید ترکش کرد و این دین هست که باید کوتاه بیاید و جای خودش را به خواست انسان بده!!

heavy_check_mark️ یکی دیگه هم عدم توجه جوامع علمی و حوزه های علمیه و ملاهای شیعه و سنی بر بسیاری از مسائل حقوق زنان و کودکان! طوری که حتی یک مرجع شیعه یا سنی کتاب مستقلی درباره حقوق زنان و کودکان ندارد و این نشانگر بی توجهی و عدم علاقه به این بحث است!

heavy_check_mark️ سومی هم تاکید بر مجرد ماندن زن و اینکه تشکیل خانواده چیز دست و پا گیری هست و اصولا باید از قیدها آزاد شد تا پرواز کرد و از همش بدتر ... حتی از سنت ها و دین بدتر و دست و پاگیرتر، خانواده است!
اگر بخوام راحتتر بگم، اون موسسه، در حال تربیت انسان هایی منهای سه چیز بود: منهای اسلام، منهای راهنما، منهای اصالت و خانواده!

حتی وقتی هم در اینترنت سرچ کردم و همه جلسات و همایش ها و کنفرانس های مربوط به فمینیسم و حقوق زنان و کودکان در سرتاسر جهان، علی الخصوص در خاورمیانه رصد کردم، فهمیدم که همشون چیزی بیشتر از همین سه نکته ندارن که بگن و آخر حرفاشون میخوان به همین سه چیز برسن!

همه چیز گل و بلبل بود و خیلی داشتم حال میکردم و چیز یاد میگرفتم که یه اتفاقی افتاد که خیلی منو متاثر کرد! اینقدر که حالم تا دو روز بد بود و بالا میاوردم اما بعدش درست شد و تلاش کردم با خودم کنار بیام...

ماجرا از این قرار بود که دو تا آقا اومدن در سالن کنفرانس ها ... به نظر نمیرسید یهودی باشن اما بعدش کاشف به عمل اومد که اصالتا یهودی هستن و آمریکا زندگی میکنند. از موسسه ای به نام موسسه « NCBI» ...

اولش شروع کردن و از موسسشون گفتن که:

gem مرکز اطلاعات زیست‌ فناوری (به انگلیسی: National Center for Biotechnology Information ) معروف به NCBI یکی از مراکز و شاخه‌های کتابخانه ملی پزشکی ایالات متحده آمریکا است که خود زیرمجموعه موسسه ملی سلامت NIH قرار دارد. موسسه ملی سلامت در نهایت زیر مجموعه وزارت بهداشت و خدمات انسانی ایالات متحده آمریکا است. این مرکز در سال ۱۹۸۸ در پی تصویب طرح پیشنهای سناتور کلود پپر در کنگره آمریکا شکل گرفت. مرکز ملی اطلاعات زیست‌فناوری در شهر بتزدا در ایالت مریلند قرار دارد.

در این مرکز ابزار و پایگاه داده هایی نظیر آنتره، بلاست، پاب‌ مد و ژن‌ بانک اداره می‌شود.

از وظایف مرکز ان سی بی آی می‌توان موارد زیر را نام برد:

1. ایجاد ساختار برای تحلیل و ذخیره ‌سازی داده‌های تحقیقات ژنتیک، بیوشیمی، و زیست‌شناسی مولکولی.

2.ترویج و شیوع استفاده از این دیتابیس‌ها در میان جامعه محققین

3. هماهنگ‌سازی اطلاعات با دیگر مراکز مشابه جهانی

4.پیشبرد پژوهش در تحلیل‌های رایانه‌ای روابط کارکردی-ساختاری مولکول‌های کلیدی.

خب تا اینجاش خیلی هم شیک بود و مجلسی!

تا اینکه یواش یواش بحث را بردند روی تشکیل بانک ژنتیک زنان جهان و ضرورت شناخت و تعیین دقیق ساختار ژنی زنان خاورمیانه و این حرفها...

من فقط فهمیدم که دلم مثل تشتی که پر از آب باشه و یهو از پشت بوم بیفته زمین، همونجور ریخت زمین و یه لرزش کوچیک در دست و پاهام احساس میکردم. با ادامه صحبت های اون دو نفر، حال به حالی میشدم... که میگفتن:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
«ما خیلی تلاش کردیم تا بانک دقیق و کارامدی داشته باشیم و حاصل تحقیقاتمون را فقط در اختیار کشورهای عضو ارشد مرکز اطلاعات زیست فناوری قرار بدیم... حتی برای این امر مجبور به هزینه های گزاف شدیم و از مقطعی به این طرف، بخش جمع آوری و آزمایشات اولیه این پروژه بزرگ را برون سپاری کردیم. (ینی شرکت های خاصی را پیدا و تاسیس کردن که ماموریت جمع آوری ژن های زنان جهان علی الخصوص منطقه ما را به عهده بگیرن و حتی آزمایشات اولیه هم روی اونا انجام بدهند! ... کلا خدا لعنتشون کنه!) ...»

داشت میگفت و میگفت و منم داشت فشارم زیر و رو میشد ... تا اینکه گفت:

«یکی از کشورهایی که خیلی صادقانه و بدون هیچ چشمداشت از اولش پای کار بود و حتی هزینه های اولیه کل موسسه ما را هم تامین میکرد، همین کشور اسرائیل است! اینقدر سطح همکاری های اسرائیل با ما بالاست که حتی تمام شرکت هایی که ما باهاشون قرارداد داریم و برامون نمونه اولیه و ثانویه میارند، از ملت بزرگ یهود و شرکت های اسرائیلی هستند!»

دیگه احساس میکردم دارم میارم بالا ... اما هنوز نمیدونستم چرا ؟ فقط میدونستم که از حرفاش احساس خیلی بدی دارم و نزدیکه که یه چیزی بگه که حالم به کلی بد بشه!

تا اینکه گفت: «ما اطلاع نداریم که انستیتوهای اولیه شرکت های اسرائیلی کجاست و چطوری اینقدر دقیق و ظریف و با سرعت، نیازهای ما را تامین میکنن و بهمون اطلاعات میدن اما ... فقط همینو میدونیم که در جزیره های مختلف و بر اساس هر منطقه، انسان ها علی الخصوص زن ها را مورد آزمایش دقیق قرار میدن!!»

تا اینو گفت... فهمیدم که داره چی میگه؟ فهمیدم که زندانی که چندین ماه گذشتش در اون آرزوی مرگ میکردم و نمیدونستم چرا اونجام و چرا و به چه نیت تاسیس شده؟ داره چیکار میکنه و همه کسانی که اونجا هستند، خرابکار نیستند!

حالا اون دو نفر داشتن نتایج تحقیقاتشون از زن های افغانستان و پاکستان و ایران را در اون جلسه تحلیل و بررسی میکردند! و این که به چه نتایج جالبی رسیدن و حتی حاصل تحقیقاتشون هم به انواع ابر شرکت های «غذایی» و «لوازم آرایشی» و حتی «داروسازی» و صدها شرکت متقاضی دیگه ارسال میکنند!

خیلی ساده است... ینی برنامه ریزی برای خوراک و پوشاک و دارو و ظاهر و پوست و خلاصه همه چیز مردم و ملت خاورمیانه مخصوصا زن ها و دخترامون! بر اساس تغییر جهشی و ژنتیکی خاصی که دنبالش هستند و برای ملت های بیچاره و بی خبر ما تجویز میکنند!!

دیگه حالم بد شد...

یاد انواع هورمون ها و سوپ جنین انسان و لیلماهای بیچاره و هایده های بدبخت و ....

به شدت تپش قلب گرفتم و دست و پاهام یخ کرد...

هر چی در طول کل زندگیم خورده و نخورده بودم... تا شیر مادرم هم آوردم بالا و دیگه نفهمیدم چی شد!

ادامه دارد...

✍️محمد رضا حدادپور جهرمی

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
#نه
#قسمت_پنجاه_ام

از قبل... ینی از همون موقع که در اون سیاه چال بودم میدونستم و تا حد قابل توجهی حدس زده بودم که ماجرا چیه؟ اما وقتی اون دو تا آمریکایی یهودی الاصل، خیلی شفاف اومدن و در اون کنفرانس، همه چیزو تعریف کردن و مبانی علمی و پژوهشیشون گفتن و از مراکز متعددی که در دنیا دارن، حالم دگرگون شد و همونی شد که گفتم!

اون کنفرانس برای من خیلی اثرگذار بود... من دو بار تا آخر اون کنفرانس از حال رفتم و دوستام... علی الخصوص ماهدخت خیلی نگرانم شده بودند! اینقدر برام اثرگذار بود که مثل ریختن یه سطل آب یخ روی یه چوب کبریت روشن بود!! سطل آب یخ به اون بزرگی کجا و حجم آتیش روی کبریت کجا؟! همون قدر، مطالب اون کنفرانس برای من درشت و یاد آور همه بدبختی هام بود!

تا دو سه روز نه کلاس ها میتونستم برم و نه چیز خاصی میخوردم... مدام هم کابوس میدیدم و تا یاد هایده و لیلما میفتادم گریم میگرفت و میرفتم زیر پتو و گریه میکردم.

شده تا حالا وسط یه عروسی که داری با خیال راحت عشق و حال میکنی و متوجه گذر زمان نیستی، یهو مامانت زنگ میزنه به گوشیت؟ یا مثلا یهو داداشت را وسط جمعیت میبینی که داره با خشم و اخم نگات میکنه؟! دقیقا همون احساس ذوق پارگی داشتم! کنفرانس اون روز، همه خوشی ها و لذت های اروپا موندن و اسرائیل نشینیم و محو افکار شیرین و ترشیده و جلوه و ملوه شدن را توی ذائقم خراب کرد! احساس میکردم وسط لجن زار نشستم و یاد همه چیزایی افتادم که داشتم روز به روز ازشون فاصله میگرفتم و به قهقهرا میرفتم.

هیچ وقت یادم نمیره... روز سومی بود که اون حالی بودم. ماهدخت خیلی داشت تلاش میکرد که حالمو بهتر کنه و منو از این حس و حال بیاره بیرون! حتی بهم پیشنهاد تزریق یه آمپول آرامبخش داد اما نپذیرفتم و گفتم میخوام تنها باشم! ولی هیچی بهش نگفتم و نمیخواستم بدونه که دقیقا چم هست و چرا بعد از دو روز پکرم؟!

گوشیمو برداشتم و زدم بیرون! یه رودخونه محلی مصنوعی زیبا نزدیک ما بود که از کنار اون منطقه رد میشد. فاصلش با پیاده، شاید کمتر از نیم ساعت میشد. راه افتادم و رفتم اون طرف! توی راه، هدفونمو زدم و به یه آهنگ ملایم گوش میدادم... شاید بهتر بشم و بتونم خودمو جمع و جور کنم!

ولی آرومم نکرد... با حالت خشم و ناراحتی هدفونو آوردم بیرون و انداختم تو جیبم... حالم خیلی بد بود... حالم از خودم و همه به هم میخورد... حتی از صدای خنده دختر و پسرایی که کنار اون رودخونه جمع شده بودن هم بدم میومد و دوس داشتم همشون را خفه کنم!

نشستم رو یه نیم کت ... بی اختیار داشتم لب پایینمو میجویدم... معمولا وقتی ناراحتم اینجوری میکنم... گوشیمو آوردم بیرون و رفتم تو گوگل!

نمیدونستم چی سرچ کنم که حالمو بهتر کنه؟!

به فارسی نوشتم دانلود آهنگ... کشوی زیرش نوشت: دانلود آهنگ، دانلود آهنگ جدید، دانلود آهنگ با لینک مستقیم، دانلود آهنگ شاد و...

دست و دلم نمیرفت که کلیک کنم و دانلود بشه و گوش کنم...

دنبال یه چیزی میگشتم ... اما خودم نمیدونستم چی؟ خیلی با گوگل و گوشیم ور رفتم اما نبود ... مثل اینکه آب شده باشه و رفته تو زمین! هیچی پیدا نکردم که به درد دلم بخوره و یه کم آرومم کنه!

یه نگاه به دور و برم کردم... وقتی دیدم کسی نیست و خیلی خلوت هست و تقریبا تنهام و فاصلم با بقیه مردم خیلی زیاده... دیگه تحمل نکردم و با صدای جیغ و داد و فریاد، گریه میکردم... اینقدر گریه و فریاد زدم که گوشام صدا میداد... داشتم خودمو کر میکردم...

اما...

خدا نیاره براتون... روزی که دلتنگی و دلت میخواد یه دل سیر گریه کنی اما هر چی ناله و فریاد و جیغ میزنی، اما بازم بغض اصلی ... همون که ته گلوته نمیترکه و منتظر یه چیز دیگه است...

حجم فشار روی ذهنم اینقدر زیاد بود که ترسیدم یهو دوباره غش کنم و فشارم بیفته! ولی دوس داشتم همونجا روی سنگ و خاک و خل ها بیفتم و تموم بشه اون زندگی نکبتی!

ولی غش نکردم...

به خدا نفهمیدم دارم چیکار میکنم... مثل وقتی بچه بودم و مامانم دستمو میگرفت و یه مداد میذاشت وسط دستمو و به زبون بچگونه میگفت بکش روی کاغذ نقاشیت! دقیقا همونطور ... یه نفر داشت دستمو میگرفت و برد طرف گوشیمو رفتم گوگل! ... رفتم سایت خرید کد اعتباری... رمز کارت بین المللی... حتی یادم نیست چطوری کد و رمز اینترنتیم را وارد کردم با اینکه حفظ نیستم!! ... کد برام پیامک شد...

نوشتم : 23330000377695000 بعلاوه کد کشورم و ... شماره خونمون ...

همینطور که داشت زنگ میخورد، متوجه ساعت شدم ... فهمیدم زیادی دیر وقته ... تقریبا به ساعت رسمی کشورم، میشد ساعت سه نصف شب!

بووووووق .... بوووووووق ....

نمیدونستم دارم چیکار میکنم اما ...

بوووووووق... بوووووووق

خب دخترم دیگه... هیچکس برای دخترا مثل ...

برداشت... سلام علیکم...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
وااااااای خودش بود ... یهو ترکیدم... یهو همون بغض لعنتی ته حلقی دمار از روزگار دربیار ترکید ...
ترکید و ترکوندم و مثل زن بچه مرده گفتم: بابا جوووووون! بابای عزززززیززززم!

با همون صدای آروم و اهل سحرش گفت: جانم گل سمن! جانم دختر بابای پیر و بیچارت!

با هقهقه گفتم: بابا چرا نمیذاشتی صدات بشنوم؟ بابایی دعا کن خدا منو بکشه راحت بشم! وقتی تو نخوای صدام بشنوی، ینی همه چی تمومه برام! میدونی چند بار از مامان خواستم گوشیو بهت بده اما قبول نمیکردی؟!

بابام یه نفس کشید و گفت: خدا نکنه دختر بابا ! من نمیخواستم بخوره تو ذوقت و فکر کنی دارم از احساس پدر و دختریمون سواستفاده میکنم! میخواستم بهش برسی! میخواستم با همین حال الانت برام زنگ بزنی...

من که دیگه حتی وقت نمیکردم اشکامو پاک کنم گفتم: رسیدم بابا ... ینی رسیده بودما ... ولی یه چیزی باید میخورد تو سرم ... باید یه چیزی میزد تو صورتم... حرفای اینا خورد تو سرم ... سکوت تو هم خورد تو صورتم... بابا به دادم برس!

گفت: خدا بزرگه ... نمیدونم عمرمون به دیدار هم قد بده یا نه؟ اما ...

حرفشو قطع کردم و گفتم: اینجوری نگو که زودتر میمرما ... بابا من میخوامت ... دلم خونمون میخواد... دلم مامانو با همون غذاهای پیرزنیش میخواد... دلم مزار داداشم میخواد...

گفت: خرابش نکن عزیزکم! تو که تا اینجاش رفتی، پس لطفا خودتو حفظ کن و نذار همه چیز به هم بخوره! اگه بفهمن بریدی، رحمت نمیکنن!

گفتم: میفهمم اما نمیتونم! میخوام اما نمیشه! وگرنه من بهت قول دادم از اعتمادت سواستفاده نکنم!

گفت: میدونم دخترم! میدونم جان بابا ! تو دختر عاقلی هستی! حتی وقتی که خودتو به سادگی میزنی...

گفتم: میشه .....؟

فورا گفت: حتی حرفشم نزن! خرابش نکن! بالاخره دنیا دیدن، بهتر از ندیدنه! تو خیلی کار داری هنوز!

فورا گفتم: چشم! ولی دیگه نمیکشم! اعصابم نمیکشه ... میترسم...

گفت: نترس! حالا یه کم خارج از اصولت پیش رفتی و یه شیطنت هایی هم کردی درست! اشکال نداره! توبه کنی، خدا میبخشه! اما مواظب باش از چشم امام زمانت نیفتی! دیگه اونوقته که دیگه نمیشه کاریش کرد.
گفتم: بابا برمیگردم! مطمئن باش! نمیذارم بدبختیایی که کشیدم به هدر بره!

گفت: ایشالله! منم دلم روشنه که برمیگردی!

گفتم: بابا اینجا کسی نداری؟ کسی که بتونم روش حساب کنم!

گفت: پیگیری میکنم اما بعیده! دیگه باید بری دخترم! داره میشه دو دقیقه! میدونی که؟!

گفتم: آره ... چشم... بابا؟

گفت: جان بابا؟

گفتم: خیلی دوستتون دارم!

گفت: قبلا هم که اینجا ور دل خودم بودی، همینو میگفتی! حالا که دور دنیا چرخیدی، بازم داری همینو میگی؟

وسط گریم، خندم گرفت!

تا اومدم حرف بزنم قطع شد!

بوق بوق زد و ...

تماس ... فرت!

ادامه دارد...

✍️محمد رضا حدادپور جهرمی

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
#نه
#قسمت_پنجاه_و_یکم

خیلی تحت تاثیر صدا و کلمات و محبت و توصیه های پدرم قرار گرفتم. اینقدر که هم گریم بند اومد... هم آروم تر شدم... هم پاشدم و حرکت کردم و رفتم به طرف خونه... و هم اینکه اون شب خیلی آرومتر خوابیدم و حسابی فشارهای روانی اون دوسه روز را پشت سر گذاشتم.

به همچین تلنگری نیاز داشتم. تو زندگی دخترونه و زنونه، تلنگری که از جنس محبت پدری باشه، تا عمق استخون قلب و سینه آدم نفوذ میکنه! اینقدر که حتی ممکنه همه معادلات آدم را به هم بزنه و به طرفی بکشونه که دست خودتم نیست!

اینو گفتم تا بگم؛ بابام با اینکه آخوند بود و داداشامم چریک و نظامی بودند، اما هیچوقت مجبور به انجام کارهای دینی و پذیرش زوری حجاب و نماز و این چیزا نبودیم. بابام به دلمون گذاشت که یه بار امر و نهیمون بکنه و یا بگه چرا اینجوری میگردی و ... همیشه اگر باهاش بحث میکردیم و خودمون سر بحث را باز میکردیم، نظرشو میگفت! وگرنه اینجوری نبود که بخواد بشینه دو ساعت نصیحتمون کنه و بعدش هم مجبور باشیم بگیم چشم!

تربیت ما بر اساس دو تا چیز بود: یکیش اعتمادی که بابامون به ما داشت ... دومیش هم اینکه خودمون بابامون را دوس داشتیم و به معنای واقعی کلمه، هلاکش بودیم! همیشه تا یادمون میومد که بابامون بهمون گفته «بهت اعتماد کامل دارم!» جلوی خودمون و گناه و تباهی و این چیزا را میگرفتیم. و چون دوسش داشتیم، نمیذاشتیم کار به اخم و نصیحت و ناراحتی و گله و شکایت بکشه! چون اگر کار به اینجور چیزا بکشه، دیگه ارزش نداره و میشه یه «تربیت صوری و ظاهری» !

من دختر آخوند و خواهر چریک بودم اما خیلی هم مذهبی و اهل قید و بندهای بالای مذهبی ها نبودم. مثلا اگر پیش میومد، ای چه بسا ته آرایشی هم میکردم و خیلی هم روی موهام حساس نبودم و خلاصه یه جورایی که کسی خیلی احساس نمیکرد دختر آخوندم و حتی وقتی میفهمید تعجب میکرد! اما با همه این چیزا، واسه خودم خط و خطوط داشتم. وصله بی حیایی بهم نمیچسبید و کسی جرات نمیکرد دربارم خیال خام کنه! چون رفتارم مهربون و لارج نبود و کلا با نامحرم سرسنگین برخورد میکردم. پس خیلی تعجب نکنید که چرا چند ماه گذشت تا یه شب به خودم بیام و یه تجدید نظر حسابی در خودم داشته باشم.

اونشب بابام یادم آورد که بهم «اعتماد کامل» داره! همین.

این برای منی که اونجوری تربیت شدم، ینی بزرگترین مسئولیتی که در دنیا میشه روی گردن یکی گذاشت!
بخاطر همین از فرداش گشتم و خودمو پیدا کردم... باید خودمو در بین خاطرات خوب و چیزای مفیدی که قبلا یاد گرفته بودم پیدا میکردم! مخصوصا اینکه بابام برای بار اول بود که منو در برابر امام زمان قرار داد و گفت که شرمندش نشو! باید دنبال یه چیزای قوی میگشتم که بتونه وسط اسرائیل حفظم کنه و نذاره فرو بریزم! دقت کنید لطفا: «وسط اسرائیل!» نذاره ویران بشم و بشکنم و خورد بشم!

اون چیزی که دنبالش بودم، نه به فلسفه و آپدیت کردن عقایدم برمیگشت و نه با بحث های طولانی و جدل و کل کل کردن با این و اون درست میشد! یه چیزی از جنس دل خراب خودم بود!

گشتم و گشتم و گشتم...

تا اینکه اولین چیزی که خیلی نظرمو جلب کرد، شعری بود که بابام وقتی میخواست لالایی برامون بخونه میخوند... خیلی یادم نیست... نمیدونم از اولش چطوری شروع میشد... اما یه جاش میگفت:

این رئوفی که میشناسم من
رد نکرده زِخانه اش دشمن

پسر فاطمه ست پس حتما
به قسم نیست احتیاج اصلاً

درد هامان دوا شود اینجا
گره کور وا شود اینجا ....

این جملات اصلا از زبونم نمی افتاد... خیلی آروم و ضعیف، با خودم زمزمه میکردم... و هر بار به اینجاش میرسیدم، فکر همه غفلتهام میفتادم و اینکه چطوری غرق در عشق و حال اروپا شده بودم و مژه هام خیس میشد:

تو گنه کار را عوض کردی
دلِ بیمار را عوض کردی

هر گرفتار را عوض کردی
آخرِ کار را عوض کردی...

بقیش بلد نبودم... اما با همین چند تا بیت کوتاه، خیلی سوز میگرفتم و حالم خوب میشد...

از یه طرف دیگه هم ... فکر اون دو تا پیرمرد زندانی زندان های یهود که میفتادم، نوک دماغم از فشار و حسرت و سوز، میسوخت و بغضم میگرفت! بخاطر اینکه خیلی جلوی ماهدخت و شیرین و بقیه ضایع نباشه، بغضمو میخوردم و هیچی نمیگفتم و گریه نمیکردم و میذاشتم به وقتش!

تا یکی دو روز گذشت و سرپا شدم!

جوری جلوه دادم که مسمومیت و مشکلات روحی و این چیزا اذیتم کرد و کاری به اون کنفرانس نداشت و...
اونا هم خیلی چیزی نپرسیدن و به تحصیل و تحقیقاتمون در اون موسسه ادامه داریم.

تا اینکه یه شب، ینی فکر کنم سه چهار شب بعد از اون وقفه روحیم، فکری افتاد تو مخم که دیگه نمیشد بی خیالش شد و باید یه جورایی حل و فصلش میکردم...

فکری که اگر دیگه اون موقع بهش نمیپرداختم و واسم مهم نمیشد، تمام پلیس بازیای توی اون دخمه و اذیت و آزارایی که بچه ها دیدن، بی فایده میشد!

✍️محمد رضا حدادپور جهرمی

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
small_red_triangle #اخلاق_رمضانی

small_orange_diamondقسمت اولsmall_orange_diamond

booksمرحوم امام خمینی رحمت الله علیه:

«اگر با پایان یافتن ماه رمضان، در کردارتان هیچ تغییری پدید نیامد و روش شما با قبل این ماه فرقی نکرد، روزه ای که از شما خواسته‌اند محقق نشده است.
اگر دیدید کسی می خواهد غیبت کند، جلوگیری کنید و بگویید: «ما متعهد شده‌ایم که در این سی روز ماه رمضان از محرّمات خود داری کنیم.» اگر نمی‌توانید او را از غیبت باز دارید از آن مجلس خارج شوید! ننشینید و گوش کنید! باز تکرار می کنم تصمیم بگیرید در این سی روز ماه رمضان مراقب زبان، چشم، گوش و همه اعضاء و جوارح خود باشید. به آداب ماه مبارک رمضان عمل کنید؛ فقط، دعا خواندن نباشد، دعا به معنای واقعی‌اش باشد.»

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
قبل از عملیات رمضان، برای شناسایی رفته بود جلو. تیر خورده بود به سینه اش.

سریع فرستادیمش بیمارستان اهواز. یک روپوش پزشکی پیدا کردم و بردم براش.

همون رو پوشید و یواشکی از بیمارستان زدیم بیرون. توی راه سینه ش رو فشار میداد. معلوم بود هنوز جای تیر خوب نشده. بهش گفتم اینجوری خطرناکه ها. باید برگردیم بیمارستان.

گفت: راهت رو برو. شاید به مرحله ی دوم عملیات رسیدیم.


booksکتاب یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص۳۳

#شهید_مهدی_باکری
#درس_اخلاق

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
خاطره سردار احمد غلامپور از حاج قاسم سلیمانی و آزادسازی خرمشهر

small_blue_diamondدر عملیات بیت المقدس حاج قاسم سلیمانی و یگانش تیپ ۴۱ ثارالله، روبروی لشکر ۵ عراق فشار زیادی را تحمل کردند و فداکارانه جنگیدند.‌
small_blue_diamondسالها گذشت. حاج قاسم مدتی قبل از شهادتش روزی به من گفت: "حاج احمد، یادت هست لشگر ۵ عراق در ازادسازی خرمشهر، چقدر جنگید و چه فشاری روی ما می آورد؟ هرگز فکر نمی کردیم روزی برسد که با عنایت خدا، فرمانده همان لشکر ۵ عراق، دوزانو مقابل ما بنشیند و کسب تکلیف کند. خدایا بزرگیت را شکر".
small_blue_diamondواقعا عملیات بیت المقدس پر از درس است. در نیمه سال ۱۳۶۰ فرماندهان جنگ تغییر کردند. محسن رضایی و شهید صیاد، اداره جنگ را به عهده گرفتند.
small_blue_diamondعملیات بیت المقدس از نظر نقش فرماندهی، خصوصا فرماندهی سپاه در چند موضوع شایسته بررسی است: ۱- انتخاب منطقه عملیات، ۲- استفاده صحیح از عنصر زمان، ۳- هنر تغییر در طرح ریزی حین‌ اجرا، ۴- توسعه سازمان رزم.

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا

چرا اهالی معنویت «شب قدر» را پاس می‌دارند؟!

اهمیت «شب قدر»، به اندازۀ «عاقبت‌بخیری» ما است، چراکه در شب قدر، مقدرات آیندۀ ما تعیین می‌گردد. اگرچه این آینده، آیندۀ یک سال بعد ما است، ولی ممکن است در این آینده حوادثی رخ بدهد که دیگر ما از عاقبت‌بخیری فاصله پیدا کنیم، یا قطعاً عاقبت‌بخیر بشویم. سال آیندۀ ما یعنی همۀ عمر آیندۀ ما. نه تنها در شب قدر، پروردگار عالم، آیندۀ ما را رقم می‌زند، بلکه چون بر اساس گذشتۀ ما، مقدرات ما تعیین می‌شود، شب قدر، جمع‌بندی از گذشتۀ ما هم هست. تکلیف گذشته و آیندۀ ما در شب قدر روشن می شود.

roseبه سیره شهدا بپیوندید point_down
@sire_shohada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
سلام عليكم ورحمة الله وبركاته
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات rose
به دلایلی دیگر در این کانال فعالیت نداریم پس لطفا کانال در محضر عارفان را دنبال کنید که لینک آن را در پست بعد می‌گذارم. ادامه مستند نه را در همان کانال دنبال کنید
با عرض معذرت
یاعلی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اردیبهشت
سیره شهدا
سیره شهدا
کانال در محضر عارفان در فضای مجازی:

pushpin سروش
sapp.ir/arefan_ir

pushpin ایتا
eitaa.com/Arefan_ir

pushpin تلگرام
t.me/Arefan_ir

pushpin روبیکا
rubika.ir/Arefan_ir

tv آپارات
https://aparat.com/arefan_ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ مرداد
سیره شهدا
سیره شهدا
white_check_markمرجع تقلیدی که هرگز به حج نرفت!

✍حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی هرگز به سفر حج نرفت، وقتی علت را از ایشان جویا می شدند، می فرمودند که من مستطیع نیستیم. یکی از نزدیکان ایشان خرج سفر حج را به ایشان هدیه کرد، ایشان این پول را خرج یکی از بیمارستانهای قم کردند، وقتی از ایشان علت این کار را پرسیدند، ایشان در پاسخ گفتند اگر من به این سفر می رفتم و یک زن به علت نبود امکانات در این بیمارستان می مرد، وقتی من می گفتم «لبیک» خداوند به من می گفت «لا لبیک».

او وصیت کرده بود که جنازه ام را به جای دفن کردن در حرم در دهلیز کتابخانه ام دفن کنید تا زیر پای جویندگان علم و دانش باشم، کتابخانه ایشان یکی از کتابخانه های بزرگ جهان است که بخشی از کتاب های آن را از طریق خواندن نماز استیجاری تهیه و خریداری کرده بود .

diamond_shape_with_a_dot_inside @Arefan_ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ آبان
سیره شهدا
سیره شهدا
white_check_mark مهم‌ترین عیب ما

✍ استاد پناهیان: مهم‌ترین عیب ما پنهان بودن عیوب ماست، و بدتر از آن وقتی است که عیب‌های ما پشت سر کارهای خوب، خود را پنهان می‌کنند و ما آن‌ها را توجیه می‌کنیم.

diamond_shape_with_a_dot_inside @Arefan_ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ دی
سیره شهدا
سیره شهدا
o️ دلتون میخواد یک کانال اخلاقی داشته باشید ولی پیدا نمی‌کنید؟

white_check_mark میخواین هرروز سخنرانی آموزنده گوش بدید ولی منبع مناسب ندارین؟

point_downبهترین مطالب اخلاقی را در #در_محضر_عارفان دنبال کنید point_down

@Arefan_ir
@Arefan_ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ دی
سیره شهدا
سیره شهدا
sparklessparkles

black_medium_small_squareبماند در کوچه چه گذشت

✍ روزی علامه حسن زاده آملی در ضمن بیاناتشان برای لحظه ای جریان غصب فدک از حضرت زهرا (سلام الله علیها) را بیان نموده و آهی کشیدند، سپس فرمودند: نکته ای که می گویم، مبالغه نیست و حقیقت دارد که دومی، شقی ترین اشقیاء بر روی زمین می باشد. ایشان در ادامه فرمایشاتشان واقعه و جریان برخورد حضرت زهرا (سلام الله علیها) را با آن ملعون در کوچه بیان نموده و فرمودند:

بماند در کوچه چه گذشت، اما زمانی که فاطمه‌ی زهرا (سلام الله علیها) رحلت فرمودند، امام حسن علیه السّلام بیشتر از امام حسین علیه السّلام و زینب سلام الله علیها جزع و فزع می کردند، عده ای خدمت امام رسیدند و گفتند: آقا برخیزید و این قدر گریه و بی تابی نکنید، شما فرزند بزرگ هستید و این گریه ی شدید شما، باعث بی تابی بیشتر برادرتان و خواهرتان که کوچکتر از شما هستند می شود.

امام حسن (علیه السّلام) فرمودند: اگر برادرم حسین علیه السّلام نیز مانند من می دانست که در کوچه چه گذشت و آن صحنه ی دلخراش جگر سوز را می دید او هم مانند من بلکه بیشتر بی تابی می کرد. چگونه برای مادرم نگریم در حالی که آن نانجیب چنان سیلی محکمی به صورت مادرم نواخت که بر زمین افتاد، سپس برخاسته و با هم به خانه آمدیم.

books معجزات و کرامات امام حسن مجتبی، صفحه ۱۸۹

کانال دَرْ مَحْضَرِ عٰارِفٰانْ
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
diamond_shape_with_a_dot_inside @Arefan_ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
سیره شهدا
سیره شهدا
81دنبال کننده
tulip بسم ربّ الشهــداء و الصدیقین tulip
⚘خدایا ڪمڪ ڪن اگر در صف شهدا غایبیم، در صف پیام رسانان راهشان غایب نباشیم.
۱۳۹۹/۱/۱
diamond_shape_with_a_dot_inside خادم کانال:
@MJKarimi_ir
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال ما در سروش:
sapp.ir/sire.shohada
مشاهده کانال پیام‌رسان