۴ دی
شعرنوش
تقــویـت بیــان boom
جملات زبان برای تقویت بیان ورفع تنبلی زبان
۱_آب آوَردگاهِ آتش است .
۲_سازِ پُرسوز پُر از سوزن سَربالاشد .
۳_تاجرتوچه تجارت کنی به توچه که چه تجارت کنم .
۴_کاتب تو چه کِتابَت کنی به توچه که چه کتابت کنم .
۵_دو دُزد رفتند پی دزدیدن بز ٬یک دزد دو بز دزدیدو دگر دزد یک بزدزد دوبزی گفت به دزد یک بز ٬منِ دزد دوبز دزدیدم وتوی دزد یک بز .
۵_در لرستان نُه لُرند وهرلُری نُه نَره لُر
نره لُر چه نره لُر٬هرنره لُر نه نره لُر .
۶_لورل وهاردی لوله ی رول را له ولَورده کردند .
۷_بلال گوش بَل بَلی٬ بلبله بی باله
بلالان بلبل بال شد .
۸_پنج مَن کشک پنج مَن پشم٬ پنج مَن پشم پنج کشکش کم ٬پنج من کشک پنج پشمش کم .
۹_روی رون ِ لُر مو داره ٬زیر رون لُر موداره . زیر وروی لُر موداره .
زیر وروی رونِ لُر موداره .
۱۰_کِ وَکا ٬ کِم وِکُما کُکُلی مِنَل مُکُلی کُما
(تکرار به تعداد حروف الفبا )
۱۱_آشیخ شَمس الدین شمس آبادی تو شمس آباد سه صبح سه شنبه سه شیشه شرابو سرکشید
۱۲_وَلَ بِن بِن ٬وَلَ بُن بُن وَلبا
بوبی بی بَبَبا بابی
اینورِ بِن اونورِ بُن
بَن بِن بُن (به تعداد حروف الفبا )
تمرینات بیان برای ادای شفاف حروف خاص (فن بیان)
یکی از تمرینات خوب برای ادای شفاف حروف کلمات بازی با واژه هاست هرچقدر شما زبان خود را به حرکت و پیچش وادار کنید ورزیده تر خواهد شد و در نهایت به بیان شما کمک خواهد کرد به تمرینات زیر دقت کنید:
جمله ای مشتمل بر چهل فعل
داشتم می رفتم برم بخرم بیارم بخورم بگیرم بخوابم ؛ اومدم دیدم رفت گرفت نشست ؛ گفتم بزاربرم بپرسم ببینم میاد ، نمیاد ؛ دیدم میگه نمیخوام بیام ؛ گفت میخوام برم بخرم بیارم بخورم بگیرم بخوابم ؛ گفتم بزار برم بخرم بیارم بخورم بگیرم بخوابم.
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
جملات زبان برای تقویت بیان ورفع تنبلی زبان
۱_آب آوَردگاهِ آتش است .
۲_سازِ پُرسوز پُر از سوزن سَربالاشد .
۳_تاجرتوچه تجارت کنی به توچه که چه تجارت کنم .
۴_کاتب تو چه کِتابَت کنی به توچه که چه کتابت کنم .
۵_دو دُزد رفتند پی دزدیدن بز ٬یک دزد دو بز دزدیدو دگر دزد یک بزدزد دوبزی گفت به دزد یک بز ٬منِ دزد دوبز دزدیدم وتوی دزد یک بز .
۵_در لرستان نُه لُرند وهرلُری نُه نَره لُر
نره لُر چه نره لُر٬هرنره لُر نه نره لُر .
۶_لورل وهاردی لوله ی رول را له ولَورده کردند .
۷_بلال گوش بَل بَلی٬ بلبله بی باله
بلالان بلبل بال شد .
۸_پنج مَن کشک پنج مَن پشم٬ پنج مَن پشم پنج کشکش کم ٬پنج من کشک پنج پشمش کم .
۹_روی رون ِ لُر مو داره ٬زیر رون لُر موداره . زیر وروی لُر موداره .
زیر وروی رونِ لُر موداره .
۱۰_کِ وَکا ٬ کِم وِکُما کُکُلی مِنَل مُکُلی کُما
(تکرار به تعداد حروف الفبا )
۱۱_آشیخ شَمس الدین شمس آبادی تو شمس آباد سه صبح سه شنبه سه شیشه شرابو سرکشید
۱۲_وَلَ بِن بِن ٬وَلَ بُن بُن وَلبا
بوبی بی بَبَبا بابی
اینورِ بِن اونورِ بُن
بَن بِن بُن (به تعداد حروف الفبا )
تمرینات بیان برای ادای شفاف حروف خاص (فن بیان)
یکی از تمرینات خوب برای ادای شفاف حروف کلمات بازی با واژه هاست هرچقدر شما زبان خود را به حرکت و پیچش وادار کنید ورزیده تر خواهد شد و در نهایت به بیان شما کمک خواهد کرد به تمرینات زیر دقت کنید:
جمله ای مشتمل بر چهل فعل
داشتم می رفتم برم بخرم بیارم بخورم بگیرم بخوابم ؛ اومدم دیدم رفت گرفت نشست ؛ گفتم بزاربرم بپرسم ببینم میاد ، نمیاد ؛ دیدم میگه نمیخوام بیام ؛ گفت میخوام برم بخرم بیارم بخورم بگیرم بخوابم ؛ گفتم بزار برم بخرم بیارم بخورم بگیرم بخوابم.
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ دی
شعرنوش
گفتی به چه دلخوشی؟سوالت خوب است
گفتی که غریب...احتمالت خوب است
از شهر، دلم گرفته...برخواهم گشت
ای تنهایی! سلام! حالت خوب است؟
memo شاعر: #میلاد_عرفان_پور
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
گفتی که غریب...احتمالت خوب است
از شهر، دلم گرفته...برخواهم گشت
ای تنهایی! سلام! حالت خوب است؟
memo شاعر: #میلاد_عرفان_پور
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ دی
شعرنوش
﷽
diamond_shape_with_a_dot_inside #محفل_گلستان_خوانی diamond_shape_with_a_dot_inside
book #حکایت_شماره_ی_چهل_و_یک
books #باب_اول / در سیرت پادشاهان
calendar #سه_شنبه
alarm_clock رأس ساعت 18:00
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
اسکندرِ رومی را پرسیدند: «دیارِ مشرق و مغرب به چه گرفتی؟ که ملوک پیشین را خَزاین و عمر و مُلک و لشکر بیش از این بوده است ایشان را چنین فتحی میسّر نشده». گفتا: «به عَونِ خدای، عَزَّوَجَلَّ، هر مملکتی را که گرفتم رعیّتش نیآزردم و نامِ پادشاهان جز به نکویی نبردم».
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نامِ بزرگان به زشتی برد
white_square_button معنی لغات:
(1) عَون: مساعدت، یاری، مساعد، مددکار، پشتیبان
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
diamond_shape_with_a_dot_inside #محفل_گلستان_خوانی diamond_shape_with_a_dot_inside
book #حکایت_شماره_ی_چهل_و_یک
books #باب_اول / در سیرت پادشاهان
calendar #سه_شنبه
alarm_clock رأس ساعت 18:00
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
اسکندرِ رومی را پرسیدند: «دیارِ مشرق و مغرب به چه گرفتی؟ که ملوک پیشین را خَزاین و عمر و مُلک و لشکر بیش از این بوده است ایشان را چنین فتحی میسّر نشده». گفتا: «به عَونِ خدای، عَزَّوَجَلَّ، هر مملکتی را که گرفتم رعیّتش نیآزردم و نامِ پادشاهان جز به نکویی نبردم».
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نامِ بزرگان به زشتی برد
white_square_button معنی لغات:
(1) عَون: مساعدت، یاری، مساعد، مددکار، پشتیبان
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ دی
شعرنوش
زیبایی کرانه ندارد.
روان باش که پرندگان چنیناند
و گیاهان چنیناند.
چون به درخت رسیدی،
به تماشا بمان.
تماشا تو را به اوج آسمان
خواهد برد.
در این زمانه درختها
از مردمان خرمترند.
کوهها از آرزوها بلندترند.
نیها از اندیشهها راستترند.
برفها از دلها سپیدترند.
جهان را نوازش کن.
دریچه را بگشا.
و پیچک را ببین.
بر روشنی بپیچ.
جوانه بزن.
لبریز شو تا سرشاریات
به هر سو رو کند. میوه از باغِ
درون بچین.
شاخهها چنان بارور بینی
که سبدها آرزو کنی...
memo#سهراب_سپهری
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
روان باش که پرندگان چنیناند
و گیاهان چنیناند.
چون به درخت رسیدی،
به تماشا بمان.
تماشا تو را به اوج آسمان
خواهد برد.
در این زمانه درختها
از مردمان خرمترند.
کوهها از آرزوها بلندترند.
نیها از اندیشهها راستترند.
برفها از دلها سپیدترند.
جهان را نوازش کن.
دریچه را بگشا.
و پیچک را ببین.
بر روشنی بپیچ.
جوانه بزن.
لبریز شو تا سرشاریات
به هر سو رو کند. میوه از باغِ
درون بچین.
شاخهها چنان بارور بینی
که سبدها آرزو کنی...
memo#سهراب_سپهری
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ دی
شعرنوش
large_blue_circle متن ترانه #شرقی_غمگین
headphones از: فریدون_فرخزاد
ای شرقی غمگین بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندُم، تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی، مث دریا مغروری،
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد، تو گیسوی تو گم شد
آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی، مث دریا مغروری،
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین زمستون پیش رومه
با من اگه باشی، گِل و بارون کدومه؟
آواز دست ما، می پیچه تو زمستون
ترس از زمستون نیست،که آفتابش رو بومه
ای شرقی غم گین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی، مث دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین چه سخته بی تو مردن
سخته به ناچاری به دندون لب فشردن
سخته توی مرداب گُل تنهایی کاشتَن
اما مجالی نیس برای غصه خوردن!!
ای شرقی غم گین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی،مث دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
headphones از: فریدون_فرخزاد
ای شرقی غمگین بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندُم، تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی، مث دریا مغروری،
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد، تو گیسوی تو گم شد
آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی، مث دریا مغروری،
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین زمستون پیش رومه
با من اگه باشی، گِل و بارون کدومه؟
آواز دست ما، می پیچه تو زمستون
ترس از زمستون نیست،که آفتابش رو بومه
ای شرقی غم گین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی، مث دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین چه سخته بی تو مردن
سخته به ناچاری به دندون لب فشردن
سخته توی مرداب گُل تنهایی کاشتَن
اما مجالی نیس برای غصه خوردن!!
ای شرقی غم گین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی،مث دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ دی
شعرنوش
﷽
small_blue_diamond #عرفان_نظر_آهاری
book #متن_ادبی
white_small_square#برداشت_یک
و جغد نزد خداوند شکایت برد که:
انسان ها آواز مرا دوست ندارند!
خداوند به جغد فرمود:
آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند؛
و آنکه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد...!
white_small_square#برداشت_دو
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز.
وقتی دویدن آموختی، پرواز را...
راه رفتن بیاموز،
زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز،
چون هر چیز را که بخواهی دور است
و هر قدر که زود باشی دیر.
و پرواز را یاد بگیر
نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آنکه به اندازه ی فاصله ی زمین تا آسمان گسترده شوی...
white_small_square#برداشت_سه
در و دیوار دنیا رنگی است، رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است، رنگ عشق؛
و این رنگ همیشه تازه است و
هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری،
لباست به گوشهای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛
شاد باش و بی پروا بگذر،
كه خدا كسی را دوستتر دارد
كه لباساش رنگیتر است
small_blue_diamondwhite_small_squarediamond_shape_with_a_dot_insidewhite_small_squaresmall_blue_diamond
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
small_blue_diamond #عرفان_نظر_آهاری
book #متن_ادبی
white_small_square#برداشت_یک
و جغد نزد خداوند شکایت برد که:
انسان ها آواز مرا دوست ندارند!
خداوند به جغد فرمود:
آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند؛
و آنکه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد...!
white_small_square#برداشت_دو
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز.
وقتی دویدن آموختی، پرواز را...
راه رفتن بیاموز،
زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز،
چون هر چیز را که بخواهی دور است
و هر قدر که زود باشی دیر.
و پرواز را یاد بگیر
نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آنکه به اندازه ی فاصله ی زمین تا آسمان گسترده شوی...
white_small_square#برداشت_سه
در و دیوار دنیا رنگی است، رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است، رنگ عشق؛
و این رنگ همیشه تازه است و
هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری،
لباست به گوشهای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛
شاد باش و بی پروا بگذر،
كه خدا كسی را دوستتر دارد
كه لباساش رنگیتر است
small_blue_diamondwhite_small_squarediamond_shape_with_a_dot_insidewhite_small_squaresmall_blue_diamond
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ دی
شعرنوش
ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺎﺷﯽ
ﺩﺭ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﺳﻨﮕﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﺣﺘﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎﯾﺖ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﯽ
ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩﺵ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ
ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﭼﺸﻢ " ﺯﻥ" ﺍﺑﺮﯼﺳﺖ
ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺩﺭ ﺗﻮ ﮔﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﭼﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭﺕ
ﻫﺮ ﺷﺐ ﻣﺴﮑﻦ ﻫﺎ ﺑﭙﻮﺷﺎﻧﻨﺪ
ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻣﺖ ﺯﺍﺭﺕ
ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪﻫﺎﯾﺖ ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ
ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺩﺭ ﺗﻨﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﺖ ﺟﺪﺍ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺴﻮﺯﯼ ﺑﺎ ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﺖ
ﺭﻭﯼ ﺍﺟﺎﻕ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﺖ
ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﻗﺼﻪ ... ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ
ﺯﯾﺮ ﺣﺠﺎﺑﯽ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺍﺟﺒﺎﺭﯼ
ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﺎﻧﯽ
ﺩﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ
ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ
ﺁﯾﻨﺪﻩﺍﺕ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺮﺩﻩ
ﯾﮏ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﺩﺍﺭﯼ
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ
ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ
ﭘﺲ ﻣﯽﺩﻫﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ
ﺑﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﻭ ﺁﺩﻡ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﺭﺍ
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﺟﻮﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﻫﺮﺭﻭﺯﻩ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻫﺎﺕ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ
ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﯼ ﺍﯾﻦ ﺟﺮﻡ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽﺳﺖ
ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎﯾﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻔﺲ ﺳﻬﻤﺖ ﺷﺪﻩ ﺩﯾﮕﺮ
ﻋﺎﺩﺕ ﺑﮑﻦ ﺑﻪ ﺭﻭﺡ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ
ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻥ ﻣﻌﻨﯽ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺳﺖ
ﯾﻌﻨﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﯽﻃﺎﻗﺘﯽ ﻣﺮﺩﻥ
ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻦ ﺳﻠﻮﻝ
ﺑﺎ ﺷﯿﻮﻩﻫﺎﯼ ﺳﻨﺘﯽ ﻣﺮﺩﻥ.....
#حانیه_دری
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
ﺩﺭ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﺳﻨﮕﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﺣﺘﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎﯾﺖ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﯽ
ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩﺵ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ
ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﭼﺸﻢ " ﺯﻥ" ﺍﺑﺮﯼﺳﺖ
ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺩﺭ ﺗﻮ ﮔﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﭼﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭﺕ
ﻫﺮ ﺷﺐ ﻣﺴﮑﻦ ﻫﺎ ﺑﭙﻮﺷﺎﻧﻨﺪ
ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻣﺖ ﺯﺍﺭﺕ
ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪﻫﺎﯾﺖ ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ
ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺩﺭ ﺗﻨﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﺖ ﺟﺪﺍ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺴﻮﺯﯼ ﺑﺎ ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﺖ
ﺭﻭﯼ ﺍﺟﺎﻕ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﺖ
ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﻗﺼﻪ ... ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ
ﺯﯾﺮ ﺣﺠﺎﺑﯽ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺍﺟﺒﺎﺭﯼ
ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﺎﻧﯽ
ﺩﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ
ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ
ﺁﯾﻨﺪﻩﺍﺕ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺮﺩﻩ
ﯾﮏ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﺩﺍﺭﯼ
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ
ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ
ﭘﺲ ﻣﯽﺩﻫﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ
ﺑﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﻭ ﺁﺩﻡ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﺭﺍ
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﺟﻮﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﻫﺮﺭﻭﺯﻩ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻫﺎﺕ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ
ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﯼ ﺍﯾﻦ ﺟﺮﻡ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽﺳﺖ
ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎﯾﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻔﺲ ﺳﻬﻤﺖ ﺷﺪﻩ ﺩﯾﮕﺮ
ﻋﺎﺩﺕ ﺑﮑﻦ ﺑﻪ ﺭﻭﺡ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ
ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻥ ﻣﻌﻨﯽ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺳﺖ
ﯾﻌﻨﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﯽﻃﺎﻗﺘﯽ ﻣﺮﺩﻥ
ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻦ ﺳﻠﻮﻝ
ﺑﺎ ﺷﯿﻮﻩﻫﺎﯼ ﺳﻨﺘﯽ ﻣﺮﺩﻥ.....
#حانیه_دری
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ دی
شعرنوش
از عکسهایِ قدیمی تان خیلی مراقبت کنید!
بگذاریدش در یک گاوصندوقی، کُمدی، جایی که یک چِفت و بَست درست و حسابی داشته باشد
دنیا خیلی پیشرفت کرده است !
شاید چند وقت دیگر، عینکی، دوربینی، چیزی اختراع شد که بتوانی با آن وارد عکس هایت بشوی
برای چند لحظه کودکی ات را دوباره زندگی کنی
آبنبات هایِ رنگارنگ لیس بزنی
توی کوچه های خاکی با دوستان قَد و نیم قدت بازی کنی
جایت را بیندازی تویِ حیاط
کنار خواهر و برادرت روبروی یک تلویزیون سیاه و سفید زانو بزنی!
از معلمت کارتِ هزار آفرین بگیری
با رفیق هایِ جون جونى ات بروی اردوهای دسته جَمعی و هندوانه بیندازی تویِ آبِ سرد!
عشقت را ببوسی
لباس عروس بپوشی
کت و شلوارِ دامادی به تن کنی
دوباره چهار دست و پارفتنِ بچه ات را ببینی
پدربزرگ و مادربزرگت را بغل کنی
کنار آن عزیزِ از دست رفته بایستی و دست بیندازی دورِ گردنش
شاید بتوانی در یکی از عکس ها
بنشینی روی زانویِ پدرت که حتی یک نخ مویِ سفید هم ندارد
بچسبی به آغوشِ مادر جوانت و بوی خوب بگیری از گردنبندِ میخکِ بلندِ تویِ سینه اش
عکس های قدیمی ات را نگه دار !
خدا را چه دیدی ...
شاید چیزی اختراع شد که ما دیگر مجبور نبودیم با یک دنیا حسرت و یک دل غمباد گرفته و یک جفت چشم خیس وسط صفحه های آلبوم بنشینیم و خشکمان بزند از عمری که مثل برق و باد گذشت !
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
بگذاریدش در یک گاوصندوقی، کُمدی، جایی که یک چِفت و بَست درست و حسابی داشته باشد
دنیا خیلی پیشرفت کرده است !
شاید چند وقت دیگر، عینکی، دوربینی، چیزی اختراع شد که بتوانی با آن وارد عکس هایت بشوی
برای چند لحظه کودکی ات را دوباره زندگی کنی
آبنبات هایِ رنگارنگ لیس بزنی
توی کوچه های خاکی با دوستان قَد و نیم قدت بازی کنی
جایت را بیندازی تویِ حیاط
کنار خواهر و برادرت روبروی یک تلویزیون سیاه و سفید زانو بزنی!
از معلمت کارتِ هزار آفرین بگیری
با رفیق هایِ جون جونى ات بروی اردوهای دسته جَمعی و هندوانه بیندازی تویِ آبِ سرد!
عشقت را ببوسی
لباس عروس بپوشی
کت و شلوارِ دامادی به تن کنی
دوباره چهار دست و پارفتنِ بچه ات را ببینی
پدربزرگ و مادربزرگت را بغل کنی
کنار آن عزیزِ از دست رفته بایستی و دست بیندازی دورِ گردنش
شاید بتوانی در یکی از عکس ها
بنشینی روی زانویِ پدرت که حتی یک نخ مویِ سفید هم ندارد
بچسبی به آغوشِ مادر جوانت و بوی خوب بگیری از گردنبندِ میخکِ بلندِ تویِ سینه اش
عکس های قدیمی ات را نگه دار !
خدا را چه دیدی ...
شاید چیزی اختراع شد که ما دیگر مجبور نبودیم با یک دنیا حسرت و یک دل غمباد گرفته و یک جفت چشم خیس وسط صفحه های آلبوم بنشینیم و خشکمان بزند از عمری که مثل برق و باد گذشت !
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ دی
شعرنوش
دیگر برایت شعرهایم را نمی خوانم
دیگر در این تنهاییِ با هم نمی مانم
دیگر نمی خواهم به هر قیمت شده، باشی
از اینکه بی حد عاشقت بودم پشیمانم
باران اگر روزی به همراه تو معنا داشت
حالا خودم تنهای تنها زیر بارانم
دیگر نمی خواهم دروغانه بتابی، نه
تاریکی ام را دوست دارم ماه تابانم
عشقی که می گفتی نمی میرد به موبنداست
حدّ دوام آوردنش را هم نمی دانم
با هر دروغت ضربه ای بر باورم میخورد
از لطف تو بدبین و غمگین و پریشانم
بی اعتمادم کرده ای... از عشق می ترسم
جوری شده از سایه ی خود هم گریزانم
من جانِ خود را پای عشق تو هدر دادم
بعد از تو شاید مرگ باشد راه درمانم
باور ندارم حرف هایت را، نگاهت را
با جمله ی من دوستت دارم نرنجانم
#حميدرضا_گلشن
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
دیگر در این تنهاییِ با هم نمی مانم
دیگر نمی خواهم به هر قیمت شده، باشی
از اینکه بی حد عاشقت بودم پشیمانم
باران اگر روزی به همراه تو معنا داشت
حالا خودم تنهای تنها زیر بارانم
دیگر نمی خواهم دروغانه بتابی، نه
تاریکی ام را دوست دارم ماه تابانم
عشقی که می گفتی نمی میرد به موبنداست
حدّ دوام آوردنش را هم نمی دانم
با هر دروغت ضربه ای بر باورم میخورد
از لطف تو بدبین و غمگین و پریشانم
بی اعتمادم کرده ای... از عشق می ترسم
جوری شده از سایه ی خود هم گریزانم
من جانِ خود را پای عشق تو هدر دادم
بعد از تو شاید مرگ باشد راه درمانم
باور ندارم حرف هایت را، نگاهت را
با جمله ی من دوستت دارم نرنجانم
#حميدرضا_گلشن
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ دی
شعرنوش
🌧 #دکلمه 🌧
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم، او را تماشا کردم!
دو سال گذشت!
جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود. یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟» گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو، باید به قبض های آب، برق، تلفن، قسط های عقب افتادۀ بانک، تعمیر کولر آبی، بخاری، آبگرمکن، اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم!
و تو به جای عشق، باید دنبال آشپزی، خیاطی، جارو، شستن، خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی! هر دومان یخ می زنیم!
بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم! نمی توانیم ببینیم!
فرصت حرف زدن با هم را نداریم! در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دست مان ساخته نیست، عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را میگیرد...!
-#مصطفی_مستور
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم، او را تماشا کردم!
دو سال گذشت!
جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود. یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟» گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو، باید به قبض های آب، برق، تلفن، قسط های عقب افتادۀ بانک، تعمیر کولر آبی، بخاری، آبگرمکن، اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم!
و تو به جای عشق، باید دنبال آشپزی، خیاطی، جارو، شستن، خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی! هر دومان یخ می زنیم!
بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم! نمی توانیم ببینیم!
فرصت حرف زدن با هم را نداریم! در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دست مان ساخته نیست، عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را میگیرد...!
-#مصطفی_مستور
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ دی
شعرنوش
از خرابی میگذشتم دوش مست
کوزه ای بر دوش جامی هم به دست
بی خود و سر مست بودم انچنان
کز خوشی میخواندم اواز بنان
ناگهان آمد صدایی دلنشین
گوییا میخواند شعری را غمین
گفتم ای آوای غم در نای او
در کجایی؟ گفت اینجا روبرو
با خودم گفتم که ای مجنون برو
با می نابت غم او کن درو
دیدم آنجا پیر مردی خسته حال
همچو مرغی بی نوا بشکسته بال
گفتم ای پیر پریشان رو سلام
حق کند دور از غم احوالت مدام
از چه مینالی و غمگینی چنین؟
حیف اشکت نیست ریزد برزمین؟
کن رها غم را بیا جامی بزن
خوشه ی خشکیده را از جا بکن
این جهان بود از همان اول چنین
غم همیشه بود با اهل زمین
خنده بر لب آر جامت را بگیر
انقدر می خور که گردی سیر سیر
خنده ای زد گفت ما از می پریم
از می دنیا ی خاکی کی خوریم؟
کن رها این باده راه راست رو
تا کنم عرش برین را جای تو
با خودم گفتم که او دیوانه است؟
یا که با اسلام و دین بیگانه است؟
گفتم ای پیر خراباتی نشین
با مسلمانان نبودی همنشین؟
تو چرا از دین جدایی کرده ای؟
تکیه بر عرش خدایی کرده ای
کیستی کاین گونه میگویی سخن؟
روی خاکی عرش میبخشی به من؟
گفت ای بنده خدا ما بوده ایم
ما به خاکی مرده جان بخشوده ایم
ما خداییم و تو مارا بنده ای
کی تو بینی همچو ما بخشنده ای
گفتم آخر کی خداوند جهان
آن خدای بی نیاز آسمان
اینچنین در گوشه ی ویرانه ها
میشود همصحبت دیوانه ها؟
ناگهان آمد به گوشم این صدا
کای بشر کس نیست غیر او خدا
تا شنیدم این سخن را از گلیم
گفتم ای حق توانا و کریم
من خطا کار و شما بخشنده ای
نور حق بر دیده ام تابانده ای
من سخن هایم بغیر از یاوه نیست
گر غلط گفتم ز روی سادگی ست
از خدایی چون تو دانا و حکیم
بنده ای باید سزاوار و فهیم
تا چنین گفتم خدا آهی کشید
قطره ای از چشم زیبایش چکید
کوزه از خجلت شکست وباده ریخت
جغد مستی از سرم پر زد گریخت
گفتم آخر بارالها راز چیست؟
علت این نغمه و اواز چیست؟
جاودان بودی و شد مویت سفید
گو چه گرگی قلب نازت را درید
تو خدایی ناله ی شبگیر چیست؟
هیچ کس امشب چنین دلگیر نیست
ای فدای بغض سنگینت شوم
از من ازردی چنین من میروم
چند گامی که شدم از او جدا
ناگهان آرام گفتش بی وفا
من تو را خود کرده بودم میهمان
تا بگویم با تو از درد نهان
آخر ای مست سرپا بی خبر
کی تو اندازی به دین ما خطر
تو اگر درگیر جام و باده ای
از غمی رنجیده و افتاده ای
با خودم گفتم به هجران مبتلاست!
آخر عشق و عاشقی دور از خداست
گفت مجنون معنی و معنا منم
عاشق و معشوق در دنیا منم
پس به من گو ای خداوند جهان
از چه میکردی چنین آه و فغان
گفته را آغاز کرد او اینچنین
اصل مطلب را تو بشنو بعد از این
ما به عرش خویش سکنا داشتیم
باغبان گشته بهشتی کاشتیم
دور تا دورم همه حور و پری
قصر زرین و غلام و چاکری
گفت مجنون درد من از آدمی ست
درد این انسان مگر درد کمی ست؟
روز و شب خنجر به قلبم میزنند
همچو گرگی یکدیگر را میدرند
با دروغی زندگانی ساختند
اسب نفس خویش را میتاختند
با هوس هر دم قراری داشتند
عهد ما را زیر پا بگذاشتند
قبل تو ابلیس آمد پیش ما
گفت ای جانم به قربانت خدا
ای فدای اشک چشمان شما
اینهمه آلودگی نی کار ما
آدمی خود دارد افکار خطا
گرچه میدانم نمیبخشی مرا
این منم گریان به اشک و آه تو
آن که گفتی از کنار ما برو
در غم ما سینه ی خود را درید
گفت کور آن دیده کاین حال تو دید
گفتم اش ابلیس؟ گفت آری همان
گریه کرد و رفت با داد و فغان
گفتم اش بس کن خدایا سوختم
این سخن گفتی و من افروختم
آدمی در حد شیطان نیستی،؟
او به اشک آمد تو دیگر کیستی؟
#علی_مجنون
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
کوزه ای بر دوش جامی هم به دست
بی خود و سر مست بودم انچنان
کز خوشی میخواندم اواز بنان
ناگهان آمد صدایی دلنشین
گوییا میخواند شعری را غمین
گفتم ای آوای غم در نای او
در کجایی؟ گفت اینجا روبرو
با خودم گفتم که ای مجنون برو
با می نابت غم او کن درو
دیدم آنجا پیر مردی خسته حال
همچو مرغی بی نوا بشکسته بال
گفتم ای پیر پریشان رو سلام
حق کند دور از غم احوالت مدام
از چه مینالی و غمگینی چنین؟
حیف اشکت نیست ریزد برزمین؟
کن رها غم را بیا جامی بزن
خوشه ی خشکیده را از جا بکن
این جهان بود از همان اول چنین
غم همیشه بود با اهل زمین
خنده بر لب آر جامت را بگیر
انقدر می خور که گردی سیر سیر
خنده ای زد گفت ما از می پریم
از می دنیا ی خاکی کی خوریم؟
کن رها این باده راه راست رو
تا کنم عرش برین را جای تو
با خودم گفتم که او دیوانه است؟
یا که با اسلام و دین بیگانه است؟
گفتم ای پیر خراباتی نشین
با مسلمانان نبودی همنشین؟
تو چرا از دین جدایی کرده ای؟
تکیه بر عرش خدایی کرده ای
کیستی کاین گونه میگویی سخن؟
روی خاکی عرش میبخشی به من؟
گفت ای بنده خدا ما بوده ایم
ما به خاکی مرده جان بخشوده ایم
ما خداییم و تو مارا بنده ای
کی تو بینی همچو ما بخشنده ای
گفتم آخر کی خداوند جهان
آن خدای بی نیاز آسمان
اینچنین در گوشه ی ویرانه ها
میشود همصحبت دیوانه ها؟
ناگهان آمد به گوشم این صدا
کای بشر کس نیست غیر او خدا
تا شنیدم این سخن را از گلیم
گفتم ای حق توانا و کریم
من خطا کار و شما بخشنده ای
نور حق بر دیده ام تابانده ای
من سخن هایم بغیر از یاوه نیست
گر غلط گفتم ز روی سادگی ست
از خدایی چون تو دانا و حکیم
بنده ای باید سزاوار و فهیم
تا چنین گفتم خدا آهی کشید
قطره ای از چشم زیبایش چکید
کوزه از خجلت شکست وباده ریخت
جغد مستی از سرم پر زد گریخت
گفتم آخر بارالها راز چیست؟
علت این نغمه و اواز چیست؟
جاودان بودی و شد مویت سفید
گو چه گرگی قلب نازت را درید
تو خدایی ناله ی شبگیر چیست؟
هیچ کس امشب چنین دلگیر نیست
ای فدای بغض سنگینت شوم
از من ازردی چنین من میروم
چند گامی که شدم از او جدا
ناگهان آرام گفتش بی وفا
من تو را خود کرده بودم میهمان
تا بگویم با تو از درد نهان
آخر ای مست سرپا بی خبر
کی تو اندازی به دین ما خطر
تو اگر درگیر جام و باده ای
از غمی رنجیده و افتاده ای
با خودم گفتم به هجران مبتلاست!
آخر عشق و عاشقی دور از خداست
گفت مجنون معنی و معنا منم
عاشق و معشوق در دنیا منم
پس به من گو ای خداوند جهان
از چه میکردی چنین آه و فغان
گفته را آغاز کرد او اینچنین
اصل مطلب را تو بشنو بعد از این
ما به عرش خویش سکنا داشتیم
باغبان گشته بهشتی کاشتیم
دور تا دورم همه حور و پری
قصر زرین و غلام و چاکری
گفت مجنون درد من از آدمی ست
درد این انسان مگر درد کمی ست؟
روز و شب خنجر به قلبم میزنند
همچو گرگی یکدیگر را میدرند
با دروغی زندگانی ساختند
اسب نفس خویش را میتاختند
با هوس هر دم قراری داشتند
عهد ما را زیر پا بگذاشتند
قبل تو ابلیس آمد پیش ما
گفت ای جانم به قربانت خدا
ای فدای اشک چشمان شما
اینهمه آلودگی نی کار ما
آدمی خود دارد افکار خطا
گرچه میدانم نمیبخشی مرا
این منم گریان به اشک و آه تو
آن که گفتی از کنار ما برو
در غم ما سینه ی خود را درید
گفت کور آن دیده کاین حال تو دید
گفتم اش ابلیس؟ گفت آری همان
گریه کرد و رفت با داد و فغان
گفتم اش بس کن خدایا سوختم
این سخن گفتی و من افروختم
آدمی در حد شیطان نیستی،؟
او به اشک آمد تو دیگر کیستی؟
#علی_مجنون
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ دی
شعرنوش
یه لیوان چایی دارچين کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم... بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست.
این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورد و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغرها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سالها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
راستی...
این چندمین "عشقم" ات هست؟ این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته؟؟؟؟؟
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورد و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغرها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سالها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
راستی...
این چندمین "عشقم" ات هست؟ این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته؟؟؟؟؟
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ دی
شعرنوش
یارو دست چپ و راستش از هم نمیکنه
شده استاد ادبیات
باید نوبت بگیری و شعر بخونی
پدر بیامرز، اول مدرک دیپلم بگیر بعد ایراد بگیر
شده استاد ادبیات
باید نوبت بگیری و شعر بخونی
پدر بیامرز، اول مدرک دیپلم بگیر بعد ایراد بگیر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ دی
شعرنوش
گاهی لازم است ادم برود بنشیند روبروی یک آینه ،چشم در چشم خودش و شروع کند به اعتراف کردن ...
گاهی لازم است آدمیزاد عمیقا اعتراف کند..
اعتراف کند که کسی را به اشتباه دوست داشته است و یا حتی اعتراف کند که دوست نداشتن یک فرد در زندگیش اشتباه بوده است..اعتراف کند که گاهی با کسی بی دلیل کج خلقی کرده وقتی دلش از جای دیگری پربوده است ..
اعتراف کند که گاهی دلش برای کسی تنگ نشده و گاهی عجیب خودخواه بوده است ادمیزاد اگر اعتراف نکند سبک نمی شود ..این البته باان اعتراف پشت پرده کلیساها فرق دارد ..این به قصد بخشیده شدن و یا سبک شدن از بارگناه نیست .این بدان جهت است که ادمیزاد بفهمد که کیست .که چه کارهایی ازاوبرمی اید که بداند کجای کارش می لنگد ..با اعتراف کردن بارگناه کم نمی شود اما اگر ادمی چشم درچشم خودش فقط ازخودش خجالت بکشد ان وقت شاید دیگر آن خبط را نکند ..و خوب انجام ندادن دوباره اشتباه سودش بیشتر ازیک اعتراف کوچک است ..
خلاصه کلام که آدمیزاده لازم است گهگداری خودش را ببرد به دادگاه خودش برای خودش اعتراف کند وچشم درچشم خودش ،حکم مجازات صادر کند ...
شاید این گونه بهترباشد تا قبل ازآنکه دیگران در دادگاهی دیگر مجازاتمان کنند.
#عادله_زمانی
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
گاهی لازم است آدمیزاد عمیقا اعتراف کند..
اعتراف کند که کسی را به اشتباه دوست داشته است و یا حتی اعتراف کند که دوست نداشتن یک فرد در زندگیش اشتباه بوده است..اعتراف کند که گاهی با کسی بی دلیل کج خلقی کرده وقتی دلش از جای دیگری پربوده است ..
اعتراف کند که گاهی دلش برای کسی تنگ نشده و گاهی عجیب خودخواه بوده است ادمیزاد اگر اعتراف نکند سبک نمی شود ..این البته باان اعتراف پشت پرده کلیساها فرق دارد ..این به قصد بخشیده شدن و یا سبک شدن از بارگناه نیست .این بدان جهت است که ادمیزاد بفهمد که کیست .که چه کارهایی ازاوبرمی اید که بداند کجای کارش می لنگد ..با اعتراف کردن بارگناه کم نمی شود اما اگر ادمی چشم درچشم خودش فقط ازخودش خجالت بکشد ان وقت شاید دیگر آن خبط را نکند ..و خوب انجام ندادن دوباره اشتباه سودش بیشتر ازیک اعتراف کوچک است ..
خلاصه کلام که آدمیزاده لازم است گهگداری خودش را ببرد به دادگاه خودش برای خودش اعتراف کند وچشم درچشم خودش ،حکم مجازات صادر کند ...
شاید این گونه بهترباشد تا قبل ازآنکه دیگران در دادگاهی دیگر مجازاتمان کنند.
#عادله_زمانی
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ دی
شعرنوش
#ادامهpoint_up_2
ــــــــــــ...........
من سه تا نطفه در سرم دارم
جان من را سه شعر میگیرد ؟
خط و خوط نوار مغزی گفت :
فیل هم با سه غده میمیرد !
بیت هایی که آفریدمشان
در پی روز قتل عام منند
هر مزاری علیرضا دارد
کل این قبر ها به نام منند
مرگ مغزی است طعم ابیاتم
مزه ی گنگ و میخوشی دارم
باورم کن که بعد مردن هم
حس خوبی به خود کشی دارم !
کار اهدای عضو هایم را
به همین دوستان اندکم بدهید
چشم و گوشم برای هر کس خواست
مغز من را به کودکم بدهید
در سرم رنج های فر هاد است
یک نفر بعد من جنون باید!
تیشه ام را به دست او بدهید
بعد من کاخ بیستون باید ..
وای از این مرد زرد پاییزی
وای از این فصل خشک پا خوردن
وای از این قرصهای اعصابی
وقت هر وعده بیست تا خوردن
مرد آبانی ام بفهم احمق!
لحظه ای ناگهان که من باشم
هر چه ضد و نقیض در یک آن
کوچک بی کران که من باشم
مرد آبانی ام که قنداقی
وسط سردی کفن بودم
بعد سی سال تازه فهمیدم
جسدی لای پیرهن بودم !
جسد شاعری که افتاده
از نفس از دوپا از هر چیز
سال تحویلتان بهار اما
سال من از اواسط پاییز
زردی ام از نژاد فصلم بود
سرخی ام از تبار برگی که
روز میلادم از درخت افتاد
زیر رگباری از تگرگی که
از تبار جنون پاییزی
کاشف لحظه های ویرانی
عقربی در قمر تمرکیدیم
وای از این اجتماع آبانی
من تو ام من خود تو ام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هر دومان باشد
#علیرضا_آذر
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
ــــــــــــ...........
من سه تا نطفه در سرم دارم
جان من را سه شعر میگیرد ؟
خط و خوط نوار مغزی گفت :
فیل هم با سه غده میمیرد !
بیت هایی که آفریدمشان
در پی روز قتل عام منند
هر مزاری علیرضا دارد
کل این قبر ها به نام منند
مرگ مغزی است طعم ابیاتم
مزه ی گنگ و میخوشی دارم
باورم کن که بعد مردن هم
حس خوبی به خود کشی دارم !
کار اهدای عضو هایم را
به همین دوستان اندکم بدهید
چشم و گوشم برای هر کس خواست
مغز من را به کودکم بدهید
در سرم رنج های فر هاد است
یک نفر بعد من جنون باید!
تیشه ام را به دست او بدهید
بعد من کاخ بیستون باید ..
وای از این مرد زرد پاییزی
وای از این فصل خشک پا خوردن
وای از این قرصهای اعصابی
وقت هر وعده بیست تا خوردن
مرد آبانی ام بفهم احمق!
لحظه ای ناگهان که من باشم
هر چه ضد و نقیض در یک آن
کوچک بی کران که من باشم
مرد آبانی ام که قنداقی
وسط سردی کفن بودم
بعد سی سال تازه فهمیدم
جسدی لای پیرهن بودم !
جسد شاعری که افتاده
از نفس از دوپا از هر چیز
سال تحویلتان بهار اما
سال من از اواسط پاییز
زردی ام از نژاد فصلم بود
سرخی ام از تبار برگی که
روز میلادم از درخت افتاد
زیر رگباری از تگرگی که
از تبار جنون پاییزی
کاشف لحظه های ویرانی
عقربی در قمر تمرکیدیم
وای از این اجتماع آبانی
من تو ام من خود تو ام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هر دومان باشد
#علیرضا_آذر
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ دی
شعرنوش
شش ساله كه بودم
دو تا جيب داشتم
در يكي نان مي گذاشتم ،
در يكي سيب و دنيا زيبا مي شد...
شانزده ساله كه بودم
دو تا جيب داشتم
در يكي حافظ مي گذاشتم ،
در يكي نيما.
تو را خواب ميديدم و دنيا زيباتر مي شد...
بيست و شش ساله كه بودم
دو تا جيب داشتم
در يكي مسلسل مي گذاشتم ،
در يكي تو را.
دنيا زير پايم مي لرزيد...
سي ساله كه بودم
جيب هايم نبودند
يك دل تحت تعقيب داشتم
كه مدام تو را سانسور مي كردند ،
از دريچه ها و دهليز هايش.
دنيا چيزي نبود
جز چشم هاي تو و مشتي فرياد فراري...
سي و شش ساله كه بودم
ايستاده بودم درون ظلمت
بوي خون مي آمد
از تمام روزنه هاي شهر
جيبي نداشتم
براي پنهان كردن دست و دلم
دنيا چيزي نبود، جز لانه اي لو رفته
كه لبخند مشكوكي داشت...
در چهل سالگي جيبهايم را پيدا كردم
يكي پر از واژه بود ،
ديگري پر از پرسش.
دنيا مزه اي نداشت..
در پنجاه سالگي
به واژه هايم خيانت كردم ،
به پرسش هايم خيانت كردم ،
به زخم هايم خيانت كردم ،
به تو خيانت كردم و
دنيا را رها كردم به امان خدا...
در شصت سالگي دو تا جيب ساختم
در يكي نان گذاشتم ، در ديگري:
مانده ام بين اين همه واژه :
شايد باز هم رفتم سراغ سيب...
#سعید_سلطانی_طارمی
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
دو تا جيب داشتم
در يكي نان مي گذاشتم ،
در يكي سيب و دنيا زيبا مي شد...
شانزده ساله كه بودم
دو تا جيب داشتم
در يكي حافظ مي گذاشتم ،
در يكي نيما.
تو را خواب ميديدم و دنيا زيباتر مي شد...
بيست و شش ساله كه بودم
دو تا جيب داشتم
در يكي مسلسل مي گذاشتم ،
در يكي تو را.
دنيا زير پايم مي لرزيد...
سي ساله كه بودم
جيب هايم نبودند
يك دل تحت تعقيب داشتم
كه مدام تو را سانسور مي كردند ،
از دريچه ها و دهليز هايش.
دنيا چيزي نبود
جز چشم هاي تو و مشتي فرياد فراري...
سي و شش ساله كه بودم
ايستاده بودم درون ظلمت
بوي خون مي آمد
از تمام روزنه هاي شهر
جيبي نداشتم
براي پنهان كردن دست و دلم
دنيا چيزي نبود، جز لانه اي لو رفته
كه لبخند مشكوكي داشت...
در چهل سالگي جيبهايم را پيدا كردم
يكي پر از واژه بود ،
ديگري پر از پرسش.
دنيا مزه اي نداشت..
در پنجاه سالگي
به واژه هايم خيانت كردم ،
به پرسش هايم خيانت كردم ،
به زخم هايم خيانت كردم ،
به تو خيانت كردم و
دنيا را رها كردم به امان خدا...
در شصت سالگي دو تا جيب ساختم
در يكي نان گذاشتم ، در ديگري:
مانده ام بين اين همه واژه :
شايد باز هم رفتم سراغ سيب...
#سعید_سلطانی_طارمی
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ دی
شعرنوش
گفتم یحیی خـان، میدونی چی
از نمــردن هم بدتــره؟
گفت بـی کسی؟
گفتم زنـدگی نــکردن!
گفت قربــون دهنـت.
موقــع رفتـن کتـابام رو داد،
گفتم عجـلهای نیسـت.
بعد گفت میدونـی چی
از همـه بدتـــره؟
گفتـم بگـو .
گفـت بچـه بـودم، نزدیک محـله یه پیرمــردی بود زالزالـک میفروخـت
تو قیـف کاغـــذی ...،
اگه بمیـرم دلم بـرا مــزهش تـنگ میشـه. این از همـه بدتـره. این که مـزه تو زندگیمــون کـم بـود، ولی بــود.
نشسـتم تو ایسـتگاه.
یه خانمی پرســید
مگه این وقت شب ماشـین میاد؟
گفتـم نـه.
گفـت پس چـرا منتظـری؟
گفتـم منتـظر نیستم، جا مونـدم.
بعد گفتم خـانوم،
میدونی چی از منتـظر بودن بدتـره؟
گفـت منتـظر نبــودن.
گفتم قربــون دهـنت.
غصــه خـورد و رفـت.
#حمید_سلیمی
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
از نمــردن هم بدتــره؟
گفت بـی کسی؟
گفتم زنـدگی نــکردن!
گفت قربــون دهنـت.
موقــع رفتـن کتـابام رو داد،
گفتم عجـلهای نیسـت.
بعد گفت میدونـی چی
از همـه بدتـــره؟
گفتـم بگـو .
گفـت بچـه بـودم، نزدیک محـله یه پیرمــردی بود زالزالـک میفروخـت
تو قیـف کاغـــذی ...،
اگه بمیـرم دلم بـرا مــزهش تـنگ میشـه. این از همـه بدتـره. این که مـزه تو زندگیمــون کـم بـود، ولی بــود.
نشسـتم تو ایسـتگاه.
یه خانمی پرســید
مگه این وقت شب ماشـین میاد؟
گفتـم نـه.
گفـت پس چـرا منتظـری؟
گفتـم منتـظر نیستم، جا مونـدم.
بعد گفتم خـانوم،
میدونی چی از منتـظر بودن بدتـره؟
گفـت منتـظر نبــودن.
گفتم قربــون دهـنت.
غصــه خـورد و رفـت.
#حمید_سلیمی
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
@shernosh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ بهمن
شعرنوش
small_blue_diamond #متن_ادبی
در فیلم های زیادی دیده بودم.
در عکس ها بیشتر... به این شکل که:
«مردی آرام نشسته است و موهای زنی را از پشت میبافد...»
داشت تند تند لوازمش را میچید داخل ساکش.
آخر دلم تاب نیاورد و صدایش کردم.
برگشت به سمت من...
«جانم...؟»
وقتی صورتش چرخید یک لحظه پشیمان شدم.
موهای مشکیِ بلند وُ مواجش به یکباره گم شد!...
انگار دیگر حرفی برای گفتن نداشتم...
بعد لبخندی زد و دوباره پرسید:
«جانم...، چیزی شده؟!»
خندیدم و اشاره کردم به شانه ی کنارِ آینه...
«آن برس رو بیاور و خودت هم بیا پیشِ من».
آورد، و کنارم نشست.
درست مثل عکسی که بارها آن را دیده بودم!
انگار همه چیز را فهمیده بود.
دقیقاً و مثل تصویرِ همان عکس،
پشت به من، بر روی زمین منتظرم شد.
شروع کردم به شانه زدن.
از بالا به پایین...
این خاصیت موهای مواج است؛
هرچه بیشتر شانه کنی، بیشتر لجاجت میکنند...
بیشتر آشفته میشوند...
بیشتر پیچ میخورند...
بعد شروع کردم به بافتن.
هر گره ای که در موهایش می خورد،
گره ای از من باز میشد.
انگار موهایش حرف های مرا می شنیدند،
می فهمیدند،
می گفتند غصه هایت را بریز داخل پیچ های ما،
بریز و محکم تر گره بزن...
دقیق یادم است.
موهایش تا کاملاً بافته شود ۱۴ گره خورد.
14 غصه ی من کم شده بود و
ریخته بود در موهایش...!
وقتی رفت، حس کردم سبکتر شده ام.
انگار دیگر "دست" نداشتم...!
۱۴ غصه ی مرا با خودش بُرد که دو تای آن،
دست هایم بودند...
دست هایی که تمام عمر فقط کار کرده بودند؛
دست هایی که خسته بودند
و حالا دوست داشتند برای باقیِ عمر
یک دلِ سیر استراحت کنند.
memo #حمید_جدیدی
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
در فیلم های زیادی دیده بودم.
در عکس ها بیشتر... به این شکل که:
«مردی آرام نشسته است و موهای زنی را از پشت میبافد...»
داشت تند تند لوازمش را میچید داخل ساکش.
آخر دلم تاب نیاورد و صدایش کردم.
برگشت به سمت من...
«جانم...؟»
وقتی صورتش چرخید یک لحظه پشیمان شدم.
موهای مشکیِ بلند وُ مواجش به یکباره گم شد!...
انگار دیگر حرفی برای گفتن نداشتم...
بعد لبخندی زد و دوباره پرسید:
«جانم...، چیزی شده؟!»
خندیدم و اشاره کردم به شانه ی کنارِ آینه...
«آن برس رو بیاور و خودت هم بیا پیشِ من».
آورد، و کنارم نشست.
درست مثل عکسی که بارها آن را دیده بودم!
انگار همه چیز را فهمیده بود.
دقیقاً و مثل تصویرِ همان عکس،
پشت به من، بر روی زمین منتظرم شد.
شروع کردم به شانه زدن.
از بالا به پایین...
این خاصیت موهای مواج است؛
هرچه بیشتر شانه کنی، بیشتر لجاجت میکنند...
بیشتر آشفته میشوند...
بیشتر پیچ میخورند...
بعد شروع کردم به بافتن.
هر گره ای که در موهایش می خورد،
گره ای از من باز میشد.
انگار موهایش حرف های مرا می شنیدند،
می فهمیدند،
می گفتند غصه هایت را بریز داخل پیچ های ما،
بریز و محکم تر گره بزن...
دقیق یادم است.
موهایش تا کاملاً بافته شود ۱۴ گره خورد.
14 غصه ی من کم شده بود و
ریخته بود در موهایش...!
وقتی رفت، حس کردم سبکتر شده ام.
انگار دیگر "دست" نداشتم...!
۱۴ غصه ی مرا با خودش بُرد که دو تای آن،
دست هایم بودند...
دست هایی که تمام عمر فقط کار کرده بودند؛
دست هایی که خسته بودند
و حالا دوست داشتند برای باقیِ عمر
یک دلِ سیر استراحت کنند.
memo #حمید_جدیدی
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ بهمن
شعرنوش
سرمشق های آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت
گل کردن لبخندهای همکلاسی
در یک نگاه ساده حتّی یادمان رفت
ترس از معلّم، حلّ تمرین، پای تخته
آن روزهای بی کلک را یادمان رفت
راه فراراز مشق های زنگ اول
ای وای ننوشتم آقا، یادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم
جدیّت تصمیم کبری یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
یادش بخیر، امّا خدا را یادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدمیّت
آن حرف ها را زود، اما یادمان رفت
فردا چه کاره می شوی؟ موضوع انشاء
ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت
دیروز تکیف آب بابا بود وخط خورد
تکلیف فردا نان و بابا یادمان رفت...
memo #حسین_جعفرزاده_آرایی
booksکتاب: معلم دوم نوشته #حسین_معلم
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت
گل کردن لبخندهای همکلاسی
در یک نگاه ساده حتّی یادمان رفت
ترس از معلّم، حلّ تمرین، پای تخته
آن روزهای بی کلک را یادمان رفت
راه فراراز مشق های زنگ اول
ای وای ننوشتم آقا، یادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم
جدیّت تصمیم کبری یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
یادش بخیر، امّا خدا را یادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدمیّت
آن حرف ها را زود، اما یادمان رفت
فردا چه کاره می شوی؟ موضوع انشاء
ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت
دیروز تکیف آب بابا بود وخط خورد
تکلیف فردا نان و بابا یادمان رفت...
memo #حسین_جعفرزاده_آرایی
booksکتاب: معلم دوم نوشته #حسین_معلم
diamond_shape_with_a_dot_inside کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ بهمن
شعرنوش
شیخ در راهش زن گیسو رها را دید و گفت
شرم کن ای زن چرا پوشیده مو های تو نیست
گفت زن ای شیخ چشمت را بپوشان موی من
میشود پنهان خودش وقتی تماشای تو نیست
گفت شهری را به دامان گناه انداختی
از نگاه خلق پنهان موی پیدای تو نیست
گفت شیخا حافظ چشمان خود باشی بس است
چون گناه چشم های دیگران پای تو نیست
گفت فردا نیز لابد لخت و عریان میشوی
وقتی از موی رها امروز پروای تو نیست
گفت از من سفره بیچاره گان عریان تر است
پس چرا آنجا خبر از چشم بینای تو نیست
گفت تار موی تو دزدیده دین خلق را
در امان ایمان شان از چنگ اغوای تو نیست
گفت پس آن دین و ایمانی که دزدش تار موست
انقدر سست است که محتاجی به بلوای تو نیست
شرم کن ای زن چرا پوشیده مو های تو نیست
گفت زن ای شیخ چشمت را بپوشان موی من
میشود پنهان خودش وقتی تماشای تو نیست
گفت شهری را به دامان گناه انداختی
از نگاه خلق پنهان موی پیدای تو نیست
گفت شیخا حافظ چشمان خود باشی بس است
چون گناه چشم های دیگران پای تو نیست
گفت فردا نیز لابد لخت و عریان میشوی
وقتی از موی رها امروز پروای تو نیست
گفت از من سفره بیچاره گان عریان تر است
پس چرا آنجا خبر از چشم بینای تو نیست
گفت تار موی تو دزدیده دین خلق را
در امان ایمان شان از چنگ اغوای تو نیست
گفت پس آن دین و ایمانی که دزدش تار موست
انقدر سست است که محتاجی به بلوای تو نیست
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ بهمن
شعرنوش
red_circle #تـلـنـگـــر
لطفا امانت دار باشیم
روی صحبتم با
اهالی سرزمین مجازی است
هر شعر و دلنوشته و
هر نظم و نثر مکتوب
بخشی از دارایی یک نویسنده است
که امانت می دهد به اهالی مجازی
تمام احساس آن لحظه اش را،
تمام حرف دلش
تمام آنچه که در لحظه
از چشمه ی ذهنش
می جوشد را مکتوب می کند و
تنها با نوشتن نامش
گوشه ای
امانت می سپارد
به من
به شما...
لطفاً، #خیانت_در_امانت را،
مختص امور مالی ندانیم؛
که احساس یک نویسنده
یعنی تمام آنچه که دارد
اگر در سرزمین مجازی
نوشته ی مکتوبی را دیدیم
تنها درصورتی انتشار دهیم که
#مزین_به_نام_نویسنده باشد ولا غیر...
memo#هایده_بختیاری
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
لطفا امانت دار باشیم
روی صحبتم با
اهالی سرزمین مجازی است
هر شعر و دلنوشته و
هر نظم و نثر مکتوب
بخشی از دارایی یک نویسنده است
که امانت می دهد به اهالی مجازی
تمام احساس آن لحظه اش را،
تمام حرف دلش
تمام آنچه که در لحظه
از چشمه ی ذهنش
می جوشد را مکتوب می کند و
تنها با نوشتن نامش
گوشه ای
امانت می سپارد
به من
به شما...
لطفاً، #خیانت_در_امانت را،
مختص امور مالی ندانیم؛
که احساس یک نویسنده
یعنی تمام آنچه که دارد
اگر در سرزمین مجازی
نوشته ی مکتوبی را دیدیم
تنها درصورتی انتشار دهیم که
#مزین_به_نام_نویسنده باشد ولا غیر...
memo#هایده_بختیاری
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ بهمن
شعرنوش
سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود
برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد.هم نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت
آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی میکردم
همه را کلافه کرده بودم
می گفتند انقدر صدایش را در نیار
انقدر تفنگ بازی نکن
باتری اش تمام می شود
یادم می آید می خندیدم و میگفتم
خوب تمام شود میروم باتری می خرم و باز بازی می کنم
چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد
وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد
دیگر نه نور داشت و نه آژیر
نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم
امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکیم هست این روز ها
تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم
برای انسان هایی که نبودند یا نماندند
برای کار هایی که مهم نبودند
حالا که همه چیز مهم و جدی ست
حالا که مهمترین قسمت بازی ست
انرژی ام تمام شده
بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده
فکر میکنی همیشه فرصت هست
ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری
اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش
بیهوده مصرفش نکن
شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود
memo #حسین_حائریان
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد.هم نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت
آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی میکردم
همه را کلافه کرده بودم
می گفتند انقدر صدایش را در نیار
انقدر تفنگ بازی نکن
باتری اش تمام می شود
یادم می آید می خندیدم و میگفتم
خوب تمام شود میروم باتری می خرم و باز بازی می کنم
چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد
وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد
دیگر نه نور داشت و نه آژیر
نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم
امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکیم هست این روز ها
تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم
برای انسان هایی که نبودند یا نماندند
برای کار هایی که مهم نبودند
حالا که همه چیز مهم و جدی ست
حالا که مهمترین قسمت بازی ست
انرژی ام تمام شده
بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده
فکر میکنی همیشه فرصت هست
ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری
اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش
بیهوده مصرفش نکن
شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود
memo #حسین_حائریان
diamond_shape_with_a_dot_insideکانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ فروردین
شعرنوش
خستگی را بلعیده اند
کوچه های تنگ
خاطراتش
جایی که سایه ها
صفحه به صفحه
قد کشیده اند دیوار ها را
وشکسته اند
از کمر
پشت به سیاهی ها
وخط به خط باریده اند
چشم انتظاری ها را
#م_سلیمی 🖌
کوچه های تنگ
خاطراتش
جایی که سایه ها
صفحه به صفحه
قد کشیده اند دیوار ها را
وشکسته اند
از کمر
پشت به سیاهی ها
وخط به خط باریده اند
چشم انتظاری ها را
#م_سلیمی 🖌
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ فروردین
شعرنوش
ما خواب بودیم
وناف ما را به صدقه سری خوشبختی
کنار آیینه ی بخت با گلهای خرزهره بریدند
آفتاب درکرت های حوالی جوانی مان پیچید
پشت سرمان کف زدند، جیغ کشیدند
امان ازاین مردم
وحالا سالهاست گوشه ی این مزرعه ی لم یزرع
کز کرده است عاطفه مان
زبانمان جز به شعر نمی چرخد
ودیوانه شده است کودک درون مان
که هنوز میل بزرگ شدن دارد
وهوایی است درهوای
دوست داشتن کسی
از صمیم قلب
#علیرضا_ناظمی
وناف ما را به صدقه سری خوشبختی
کنار آیینه ی بخت با گلهای خرزهره بریدند
آفتاب درکرت های حوالی جوانی مان پیچید
پشت سرمان کف زدند، جیغ کشیدند
امان ازاین مردم
وحالا سالهاست گوشه ی این مزرعه ی لم یزرع
کز کرده است عاطفه مان
زبانمان جز به شعر نمی چرخد
ودیوانه شده است کودک درون مان
که هنوز میل بزرگ شدن دارد
وهوایی است درهوای
دوست داشتن کسی
از صمیم قلب
#علیرضا_ناظمی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA