رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
2Kدنبال کننده
نویسنده: Paria♡∞~ و مهرآساツ
این رمان نوشته ی خودمه و هرگونه کپی برداری ممنوعno_entry_sign
حداقل روزی یک تا دو پارتpage_with_curl(heartsωhearts*)
گپ دهه هشتادیاpoint_down
https://rubika.ir/joing/CDEFECA0OHJZAYDYJLURSBLIVOMQUCBW
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۹ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
*سلامrainbowdizzyfull_moon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان:شیطونی ممنوعno_entry_sign
دوتاخواهر که دسته شیطونو ازپشت بستن ،دوتا خواهرکه دوری ازهم براشون مثله جهنمه ، یه اتفاق زندگی شیرینشون رو به هم میزنه. قلبها شکسته میشه 🥀چشم ها بارونی میشه ،اما همیشه داستان اینطور نمیمونه…
یه عشقه ساده زندگی اونارو به قبل بر میگردونه؛
چه اتفاقی برای اونها میفته؟
ژانر:طنز ، کلکلی،انتقامی،عاشقانه.
عضو شید point_down
@sheitonia
پخش کنیدpray
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
عزیزای دلم یکم عضو بیشتر شه فعالیتو شروع میکنیمkissing_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
شبخوش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
🧚‍♀Hirevolving_hearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
🦋آغازه فعالیت🦋rainbow
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
♡عکسه کاوره مهرانا♢±
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
نویسنده: Paria♡∞~ و مهرآساツ
هر گونه کپی برداری غیرِمجاز استno_entry_sign
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
#پارت1
《به نام خالق مهربانی ها》
نام رمان :شیطونی ممنوعno_entry_sign
نویسنده :Paria♡∞~کاربر انجمن نود
هدف: شما عشقا بهترین هدفید برای منrelaxed
خلاصه:دوتا دیونهstuck_out_tongue_winking_eye
دوتا خواهر که دسته شیطون رو بستنjoy
عاشقه ماجراجویی ان،
آتیش سوزوندن تو خونشونه ،
بلایی نمونده که سره دشمناشون نیاوردن،
به موقعش مهربونن به موقعش خطری،
فقط حواستون باشه سر به سرشون نزارین که عوارض دارهjoy
یه حسه کثیف وجوده دوتاشون رو پر میکنه،
در کمین میمونند تا با وارد کردن ضربه به کسی که باعثه به وجود اوردنِ غماشونه کمی از ناراحتی دل های کوچیکشون کاسته بشه…
چه اتفاقی برای اون ها میفته ؟…
(پارت 1)
دستی به لباسه بلندم میکشم از خوشحالی چرخی به دوره خودم میزنم،وای خدا من چقدر زیبا شدم دارم ذوق مرگ میشم(وجی:آقا اورژانس خبر کنین یکی بیاد اینو بگیره نیوفته بمیره کار دستمون بده.
من:وجی جان ببند اون فکه گرام رو تا نبستمش.
وجی:باشه بابا شوخی کردم نخور منو.
من:سکوت لطفا بزار ببینم داستان چی شد؟
وجی:اوکی )یه لبخندی میزنم که تا تهِ حلقم دیده شد.احساس میکنم یه کلاغ داره بالا سرم قارقار میکنه اَه چقدرم بد صداست . وللش فکر کنم خیالاتی شدم . خل شدم رفت(وجی:خل بودی گلم.
من:سکوت)یهو تمام بدنم خیس میشه چشام رو با سرعت باز میکنم و با نفرته هر چه تمام تر به اون کلاغه بد صدا نگاه میکنم (وجی:مهری رو میگی کلاغ؟
من:دقیقا خوده (ببخشید بچه هادور از جونه شما)خرش رو میگم.
وجی:اوکی ولی اگه جرات داری جلو خودش بگو این حرفو)دهنش رو برای نشون دادنه خندش عینه گاراژه مش ممد وا کرده بود،
خیلی آروم بالشت رو از پشتم برداشتم اون خل وچل هم به خاطره اینکه حواسش پرت بود نفهمید منم از فرصت استفاده کردم کوبیدم تو کلش حالا من داشتم به عرعرای اون میخندیدم لامصب چه اشکه تمساحی هم میریخت اَه چندش،یهو بلند شدم رو تخت بپربپر صدای غرزدنای بابا از پایین میومد هرکارکردم دیدم این گوساله ساکت نمیشه یهو رفتم سمتش بدبخت هول شده بودو باترس نگاهم میکرد انگار میدونست چه بلایی میخوام سرش بیارم یهو شروع کرد به دوییدن حالاهی من بدو هی اون بدو داشت میرفت سمته پله ها که جلوشو گرفتم :مهری (به مهرآسا میگه مهری)بس کن دیگه.
بعدشم زود از جلوش ردشدم و رفتم پایین.
پارسا جون داشت صبحونه درست میکرد رفتم یه لقمه ی بزرگ گرفتم چپوندم تو حلقم. همچین چپکی نگام کرد که فهمیدم غلطه اضافی کردم . با لحن سرزنشگرش گفت:زود باشین سرویستون اومده. آخجون مستر کله تخمه مرغی اومد.دادزدم :مهریییییی بدووووو
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان:دیوونه بازی ممنوعno_entry_sign
دوتاخواهر که دسته شیطونو ازپشت بستن ،دوتا خواهرکه دوری ازهم براشون مثله جهنمه ، یه اتفاق زندگی شیرینشون رو به هم میزنه. قلبها شکسته میشه 🥀چشم ها بارونی میشه ،اما همیشه داستان اینطور نمیمونه…
یه عشقه ساده زندگی اونارو به قبل بر میگردونه؛
چه اتفاقی برای اونها میفته؟
ژانر:طنز ، کلکلی،انتقامی،عاشقانه.
عضو شید point_down
@sheitonia
پخش کنیدpray
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
♡🧚‍♀سلام🧚‍♀±
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
#پارت3
تا رسیدیم دمه مدرسه سریع پریدم پایین تا زود تر برم تو کلاس تا نقشه رو با بچه ها درمیون بذارم . امروز با عجوزه ی شهرِ اوز(دبیر عربیشون رو میگه)کلاس داریم یه آشی براش پختم مهرانا پز یو هاهاها (بعد به اون میگه عجوزه ی شهر اوز یکی نیست اینو به خودش بگه با این خندیدناش)چه حالی میده شبیهه این جادوگرا بخندی خخخ . (البته بلانسبت جادوگران محترم خخخخ)تا رسیدم تو کلاس اول یه سوت زدم که همه ساکت شن بعد رفتم رو میز نقشه رو به بچه ها گفتم اوناهم از خدا خواسته باکله قبول کردن . به مهراسا و زهرا هیچی نگفتم تا ضایع شن خخخخ. رفتم از تو کیفم یه میخه گنده برداشتم زیره صندلی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
《رمان :دیوونه بازی ممنوعno_entry_sign
دوتاخواهره دیوونه🤪
دوتا آتیش پارهfire
که یه اتفاق زنگی شیرینشون honey_pot
رو به هم میزنه،اما دخترای غصه ی ما این انتقام رو به یه عشقه بامزه تبدیل میکنن.
ژانر:طنز،انتقامی،پلیسی،عاشقانه.
چه اتفاقی برای اونها میفته؟
میخوای بدونی؟🙃پس
بکوب رو لینک خشگلهstuck_out_tongue_winking_eyepoint_down
@sheitonia
پخش کنیدpray
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
#پارت4
وای نمیدونید وقتی اومد نشست رو صندلی چه جیغِ فرا بنفشی زد فکر کنم کله ساختمون لرزید(از بس که این دختر کرم داره)ولی انصافا خیلی حال داد.
وقتی بر گشتیم خونه بوی غذا میومد تعجب کردم چون بابا همیشه این وقتِ روز سره کاره دادزدم:پارسا،پارسا جون کجایی؟سرشو از تو اشپزخونه اورد بیرون و یه نگاه به مهراسا انداخت و گفت:مهراسا جان من صد بار به این خواهره تو نگفتم منو پارسا صدا نکنه ؟ منم که بهم اصلا برنخورد پررو تر از قبل گفتم:اولا سلام بابا جون شما خوبی؟اره منم خوبم شما هم خسته نباشید دوما چخبره اینجا مگه مهمون داریم؟یه نگاه بهم انداخت و گفت:سلام دخترای بابا خسته نباشید بعدشم اره مهمون داریم. منم که خودتون میدونید اصلا فضول نیستم(اره جون عمت)فقط و فقط از رو کنجکاوی پرسیدم : مهمون کیه؟گفت:عمت اینا صبح زنگ زدن گفتن شب میان . از حرص خفه شدم وقتی این حرف رو شنیدم سریع رفتم سمتِ پله ها که برم تو غارِتنهاییام(اتاق خوابشو میگه ،همچین گفت غارِتنهاییام که یاده غاره بتمن افتادم خخخخ)اه چه روزه گندی بود امروز . بدو بدو رفتم بالا ولی صدای مهراساو بابارومیشنیدم که میگفتن : لوس نکن خودتو مهرانا. منم اصلا بهشون محل ندادم رفتم تو اتاقم اول یه دوشِ سه ساعتی گرفتم بعد با خیالِ راحت خوابیدم . صبح که پاشدم بابا رو ندیدم رفتم اتاقش ولی اونجاهم نبود رفتم اتقه مهراسا که ببینم دیده بابارو یانه . دررو با شدت باز کردم جوری کخ به دیوار خوردو صدای بدی داد خخخخ مثلا میخواستم بیدارش کنم (براتون گفته بودم ابن دختر کرم داره؟)اون بدبختم گیجِ خواب بلند شد به من نگاه کرد داد زد : چیه باز رَم کردی مهرانا چخبرته ؟ همین کاراتو میکنی رو دستِ من و بابا کپک زدی اَه. گفتم:بسه بسه خیارشور نمک نریز بابارو ندیدی ؟ گفت:نه ولی صبحِ زود صدای دررو شنیدم فکرکنم رفته سرِکار، چیزی شده؟گفتم : نه خواهری پاشو صبحانه بخور بریم مدرسه ، میدونی که امروز فیزیک داریم با اون خرسِ مهربون امسال سالِ دوازدهمِ اگه بیفتیم بدبخت میشیم . نگام کردو گفت :باشه فقط برو گمشو لباسامو عوض کنم . اومدم بیرون . لباس هام رو عوض کردم و صبحونه خوردیمو و رفتیم مدرسه ولی هنوز دلم شور میزد از صبح استرس دارم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
#پارت5
خیلی حالم بد بود هرچی هم مهراسا دلداریم میداد که چیزی نیست بازهم اروم نمیشدم . سرم رو پاهای مهراسا بود که صدای زنگ تلفن اومد از جام پریدم تا اولین نفر من بشنوم تلفن رو برداشتم:سلام منزلِ اقای پارسا نیک منش؟گفتم:بله همینجا امرتون. گفت:ببخشید شما چه نسبتی باایشون دارید؟ . بنده دختر ایشون هستم بفرمایید . یارو میخواست حول نشم براهمین گفت:ببخشید کسه دیگه ای اونجا نیست که من با اون حرف بزنم؟ گفتم:نه شما به خوده من بگو . گفت:باشه به کلانتری... .....مراجعه کنید. منم تا این حرف رو شنیدم تلفن رو قطع کردم چون فکر کردم شاید باباتصادفی چیزی کرده رفتم سمت مهراسا:خواهری از کلانتری زنگ زدن میگن باید بریم . اونهم دید زیاد حالم خوب نیست گفت :باشه مهراناجان الان حاظر میشم. باهم حاظرشدیم و سوار ۲۰۶مهراسا شدیم البته بگما مهراسا چندماهه که گواهینامه گرفته . تا رسیدیم بدوبدو رفتم داخل(کلا ادمه عجولیه این بشر)اول رفتم سمت سربازی که دمه در بود گفتم:اتاق افسر نگهبان کجاست؟اون بنده خدا هم حول شد گفت:انتهای راهرو دست چپ . منم دوباره دوییدم که زودتر برسمو باباجونمو ببینم . درروزدم و منتظر اجازه شدم. تا گفت بفرمایید خودمو انداختم تو گفت:بفرمایید امرتون؟منم گقتم:من دخترپارسا نیک منش ام شما زنگ زدید گفتید بیایم . مهراسا هم اومدو کنارم وایساد . گفت:بله بله بفرمایید بنشینید. نشتیم و منتظرِ حرف زدنش بودیم اما دادزد:محمودی محمودی . در بازشدو اون سربازه که دمه در بود اومد تو و پاکوبیدوگفت:بفرمایید. گفتش:برای خانومها دوتا اب بیار . اول تعجب کردم از این که اب میخوایم چیکار اما وقتی سربازه رفت بیرون شروع کرد:ببینید امروز حدودا ساعتهای ۳ و ۴ عصر یه ماگزارشه یک ماشین رو دادن که از دره پرت شده پایین ما احتمال میدیم تصادف باشه امامطمعن نیستیم .متاسفانه پدره شما در این حادثه جونه خودشون رو از دست دادن . من تا این حرف روشنیدم چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچ چیزی نفهمیدم . سرم درد میکرد اصلا نمیدونم کجام چشمام رو بازکردمو نوره کم سویی دیدم دوروبرم رونگاه کردمو فهمیدم تواتاقه خودمم . اول فکر کردم همه چیز یک خوابه مسخره بوده اما صدایه گریه مهراسا رو که ازبیرون شنیدم فهمیدم همه چیز واقعیته . رفتم بیرون . عمه و پسراش رو دیدم که مثلا میخواست به مهراسا دلداری بده اما من این عجوزه رو میشناختم و خوب میدونستم هدفه خوبی نداره دربازشدوعمو اومدتو منو نگاه کردو اغوششو برامون باز کرد ماهم مثله دوتا پرنده از قفس ازاد شده رفتیم توبغلش و اشک ریختیم برای پدری که تو این همه سال عمرشو پای ما گذاشت اما با تمامِ مردونگیش از گل نازک تر به ما نگفت. همه چیز خیلی زود گذشت .تا به خودمون رسیدیم چهلم شده بود سره قبره بابا داشتم گریه میکردومو زار میزدم از تنهاییمون اخه منو مهراسا دیگه کسی رو نداریم که بخوایم بهش تکیه کنیم دسته عمورو شونم حس کردم . گفت:پاشو عزیزه عمو شما تنها نیستید منو دارید عمه زرین رو دارید ،پاشو پاشو گله عمو که غصه خوردن فایده نداره . منم باچشمایی که از زوره اشک باز نمیشد دستش رو گرفتموباصدایی که از بغض میلرزید گفتم:چشم عمو جان . قرار بود شب خونه عمه زرین بریم .
@googooli_dokhiirainbow🦄sparkling_heart
@sheitoniawomanheart️‍womandizzyrevolving_hearts🦋fire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
point_up_2wink🦄sparkling_heartrainbowstareyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
《 به نام خالق عشق》

#پارت6

دیگه برام هیچ چیزی مهم نبود پس باهاشون رفتم اما کاش میمردم و نمیرفتم. پام رو که از در تو گذاشتم صدای جیغ و گریه هاش گوشم رو کر کرد هه وقتی بابای مظلومم زنده بود پاچشو میگرفت حالا داره گریه میکنه . عمو رفت بغلش و ارومش کرد.عمه تعارفمون کرد که بشینیم . وقتی رو مبل نشستم عمه شروع کرد به تعریف کردن از پسراش انگار نه انگار که ما صاحب عزاایم واقعاکه . تازه فکش گرم شده بود که اون دوتا کله کدوهم (عمش دو تا پسره دوقلو داره عین خودشون )از بالا اومدن پایین اخه من نمیدونم چرا یه زن باید با دوتا بچه خونه ی سه طبقه بخره البته اصلا برام مهم نیست و مطمعنم الان همه ی حرفام از رو حرصمه . تا رسیدن پایین شروع کردن:

پوریا=به به سلام دختر دایی های گل و گلاب خوش اومدین صفا اوردین.

پرهام = چه عجب یادی از ما کردین.

من=یه ثانیه به اون فکتون استراحت بدین کله کدوها اعصابمو با اون صدای نکَرَتون چیز مرغی کردین.

مهراسا هم داشت زیر زیرکی میخندید.

پوریا=مهراسا جان ،عزیزم حالت چطوره؟ مهراسا=به تو چه . فضولم تویی؟

پرهام=مهراناجان به خواهرت بگو یکم باادب باشه.

مهراسا هم که خیلی مغروره و هیچوقت جلو کسی کم نمیاره از جاش بلند شدو دسته منو گرفت و بهش گفت=زرت و زورت نکن وگرنه بد میبینی جوجه فکلی. وای که من چقدر عاشقه این اخلاقه سگی خواهرمم . عمو و عمه تا دمه در باهامون اومدن و خواستن مارو بر گردونن اما قبول نکردیم و رفتیم.

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

چند سال بعد ..........

دسته مهراسا رو گرفتم و به زور از سره میزه صبحانه بلندش کردم اخه همش میگفت دیر نشده .

گفتم=بسه مهراسا،بدو دیر شد امروز با استاد کشاورز داریم میترسم دیر برسیم با بیل بیفته دنبالمون . (البته توهین نشه به شماها)اون اسکلم از خنده لقمه پرید تو گلوشو سرفه میکرد. داشت خفه میشد که محکم بامشت کوبیدم تو پشتش یه ثانیه از درد چشماش رفت .خخخ مثلا خواستم کمکش کنم زدم ناقصش کردم

مهراسا=خیرندیده من همینجوریش دارم باد میکنم رو دستت بعد تو زدی منو ناقص کردی دیگه حسن کچلم نمیاد منو بگیره اَی خِدا.

من =اه بسه بابا خفم کردی باشه فهمیدم تو بی لیاقتی دیگه کمکت نمیکنم دوما تو هنوز بیست سالت بیشتر نیست ترشی مرشی چیه برا خودت بلغور میکنی سوما تو هم یه چیزی یاد گرفتی چرا هی جمله ی بهتاش رو میگی؟

مهراسا=دلم خواست.

منم چون دیر شده بود تا رسیدیم به ماشین نشستم پشت فرمون و هیچی بهش نگفتم.

نشست و پخش رو روشن کرد. ای جان علی یاسینی ♡♡♡♡♡♡♡

میریزه بهم انگار همه چی صورتت که میوفته یادم

چیزی نمونده واسم عمر و جونو همشو پای تو دادم بس که سادم



ازت فرشته ساختم توو سرم نبودی حتی نصف آدم میمونه یادم

هرکی رسید یه دست انداخت کند یه تیکه از این دل مارو



دیگه بسه برام بیشتر از این خسته نکن تو این پاهارو

توام مثل همه اهل بازی و کلکی و اهل نارو



سخته بفهمی همه عمرت تلف شده

من یه درختم که عاشق تبر شده

با این که میدونه زخمیش میکنی میخواد تورو بغل کنه
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
علی یاسینی تبر ♡♡♡♡♡♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
#پارت7

آخیش خدارو شکر این ساعت هم تموم شد دیگه از بس بلا ملا سره این کشاورزه بدبخت در اوردیم بنده خدا ازما میترسه خخخ...

مقنعمو در اوردمو گفتم=مهری،مهری جون،مهراسا خانوم میشه لطف کنی یه چای به ابجی عزیزت بدی؟

مهراسا=هه من دیگه بااین حرفاخام نمیشم خودت برو بیار.

رفتم چون دیگه حوصله کلکل ندارم از بس که از صبحه کلکل کردم فکم درد گرفته.رفتم دوتا چایی خوش رنگ ریختم و برگشتم به پذیرایی .

سینی رو روی میز گذاشتم و رو مبل لم دادم اخی خستگیم در رفت ،گفتم=مهراسا از کریم چی شد؟

مهراسا=کریم کدوم کریم ؟ اینو بایه لحنه کوچه بازاری گفت که از خنده پخشه زمین شدم.برگشتم سرجامو گفتم =خداخیرت بده مهری شبه جمعه ای روحم شاد شد . نه جدی دور از شوخی کریم مفنگی چی شد گفته بودی با رعیسش حرف میزنه،زد یانه؟

مهراسا=بذار یه زنگ بهش بزنم.

گوشیش رو در اورد از تو کیفشو شماررو گرفت. گذاشتش رو ایفون،بعد از چند بوق جواب داد=الو(اینوبایه لحن کشیده گفت)

مهراسا=سلام اق کریم،از رهیس چه خبر راضی شد یا نه؟

کریم=اره مهری خانوم راضی شد ولی گفتش اول چند تا مأموریت سخت بهت میده.

مهراسا=اشکال نداره کی بیایم اون طرفا؟

کریم=فردا.

مهراسا=باشه خداحافظ . بعد قطع کرد.

یه نگاه به هم انداختیمو از خوشحالی پریدیم بغله همدیگه،بلاخره بعد از چند سال تونستیم تو باند نفوذ کنیم.

♢♢♢♢♢hourglasshourglasshourglass

چندساله قبل....

امروز بعد از چند ماه تلاش فهمیدیم که پدرم به قتل رسیده منو مهراسا از اول مطمعن بودیم.

طبقِ چیزهایی که از شرکت و گاو صندوقه بابا پیدا کردیم فهمیدیم که یه بانده قاچاق (همه چیز قاچاق میکردن برای همین نمیشه گفت تخصصشون تو قاچاقه چی بوده)چندماهه پیش برای بابا که شرکته واردات لوازم کامپیوتری و این چیزا بوده یه نامه میفرسته که باید بهشون کمک کنه اما بابا راضی نشده و اوناهم برای ازبین بردنه مدارک میکشنش.مااین چیزا رو بعد از ۶ماه بابدبختی و پیدا کردنه هزار نوع مدرک فهمیدیم و منو مهراسا یه قولی به هم دادیم که باید پاش وایستیم....♢♢♢♢♢♢♢♢♢

حال.....

لباس های کهنه و قدیمیم رو تنم کردم که زیادتو اون محله جلوه نکنه مهراسا هم همین کاررو کرد ،تصمیم گرفتیم با اوتوبوس بریم . رسیدیم ،دره خونش رو زدیم. در باز شدودخترکوچولویه قشنگی بیرون اومدو بااون لحجه ی کودکانش گفت=صبرتونین الان بابام میاد.

رو زانوهام نشستمو شکلاتی از تو کیفم در اوردمو بهش دادم ، خدارو شکر یه بار این شکموییم یه جا به درد خورد اخه همیشه کیفم خوراکی داره.

کریم اومد.

کریم=سلام خانوما بفرمایید داخل.

من=واقعا که خجالت نمیکشی تو دختر به این خشگلی داری بعد معتادی؟هه حیفه همچین بچه هایی

کریم=این چیزارو ول کن بیا بریم سره کارمون.

دررو بست و راه افتاد سمته تهه کوچه ماهم پشته سرش راه افتادیم ،چندتاکوچه گذشت و وارده یه کوچه ی تنگ شد . دره یه خونه ی کوچیک و کثیف رو زد.دربازشدویه ادم مثله کریم اومد بیرون اخه اونم معتادبود اینو از لحنشو حرکاتش فهمیدم.


درروبازکردوتعارفمون کرد تو.......
@googooli_dokhiirainbow🦄sparkling_heart
@sheitoniawomanheart️‍womanrevolving_hearts🦋dizzyfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
🦄rainbowسلام عشقاsparkling_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
🦋first_quarter_moonبچه ها من به دلیل اینکه رمان حالتِ تکراری نباشه ایدَم رو عوض کردم و بخش وجی از رمان حذف کردمfirst_quarter_moon🦋rose
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
two_heartsگفتم:با این همه گناه
چکار می‌توانم بکنم؟

☘مهربانم فرمود:
الم یعلموا ان الله هو
یقبل التوبة عن عباده

tulipمگر نمی‌دانند خداست
که توبه را از بنده‌هایش
قبول می‌کند!

hearts️حجاب فاطمیhearts
═══✼leavesroseleaves✼══
@sheitonia star2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
point_up_2revolving_hearts🦋
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
رمان دیوونه بازی ممنوع★❤🔞
2Kدنبال کننده
نویسنده: Paria♡∞~ و مهرآساツ
این رمان نوشته ی خودمه و هرگونه کپی برداری ممنوعno_entry_sign
حداقل روزی یک تا دو پارتpage_with_curl(heartsωhearts*)
گپ دهه هشتادیاpoint_down
https://rubika.ir/joing/CDEFECA0OHJZAYDYJLURSBLIVOMQUCBW
مشاهده کانال پیام‌رسان