۲۸ اسفند
شاولد/ مهارت نویسندگی
امشب دوباره وقت افطاره…
اما شهر بوی افطار نمیده؛ بوی دود میده.
صدای اذان که بلند شد، چند ثانیه همهچیز ساکت شد؛
انگار حتی جنگ هم برای لحظهای مکث کرد.
چراغ خونهمون کمنور بود.
مادرم یه سفرهی کوچیک انداخت؛
یه لیوان آب، چند تا خرما، یه تکه نون.
گفت: «مهم نیست سفره چقدر سادهست… مهم اینه که هنوز با همیم.»
بیرون، صدای دورِ انفجار میاومد
ولی داخل خونه، صدای آروم «اللهم لک صمنا» پیچید.
اون لحظه فهمیدم امید دقیقاً همینه؛
همین که وسط ترس و تاریکی
هنوز کسی هست که دعا کنه،
هنوز دستی هست که خرما تعارف کنه،
و هنوز دلی هست که باور داشته باشه
این شبهای سخت هم بالاخره تموم میشن.
نویسنده: #ناشناس
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
اما شهر بوی افطار نمیده؛ بوی دود میده.
صدای اذان که بلند شد، چند ثانیه همهچیز ساکت شد؛
انگار حتی جنگ هم برای لحظهای مکث کرد.
چراغ خونهمون کمنور بود.
مادرم یه سفرهی کوچیک انداخت؛
یه لیوان آب، چند تا خرما، یه تکه نون.
گفت: «مهم نیست سفره چقدر سادهست… مهم اینه که هنوز با همیم.»
بیرون، صدای دورِ انفجار میاومد
ولی داخل خونه، صدای آروم «اللهم لک صمنا» پیچید.
اون لحظه فهمیدم امید دقیقاً همینه؛
همین که وسط ترس و تاریکی
هنوز کسی هست که دعا کنه،
هنوز دستی هست که خرما تعارف کنه،
و هنوز دلی هست که باور داشته باشه
این شبهای سخت هم بالاخره تموم میشن.
نویسنده: #ناشناس
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اسفند
شاولد/ مهارت نویسندگی
بهار پرتقال
دو درخت پرتقال در حیاط. داریم
کارشان. عجیب. است. هرساله
یکی. غوغا میکند از شکوفه و یکی
کمتر تلاش میکند برای شکوفه
دادن ، میدانستید عطر شکوفه های
پرتقال هم مثل شکوفه های. نارنج
بسیار معطر است ،چند شکوفه چیدم
برای چای. افطار ، امسال یک اسفند
ماه خاص داریم ، بهارپشت پنجره
امریکا به کشورمان حمله کرده ,رهبرمان
شهید شده ،هر روز در شهرها هموطنان
شهید میشوند ،ایران با اقتدار دفاع میکند
ماه رمضان است روزهای آخر این ماه
عزیز ،خدایا باهمه این سختیها
دلمان پر از نور عشق تو است ،
یاریمان کن ای معبود بی همتا
عیدیمان. را نابودی ستمگران قرار
بده
الله اکبر...
چایم را با عطر بهار پرتقال
مینوشم و برای وطنم دعا
میکنم ...
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )
اسفندماه ۱۴۰۴
===================================
satellite لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
دو درخت پرتقال در حیاط. داریم
کارشان. عجیب. است. هرساله
یکی. غوغا میکند از شکوفه و یکی
کمتر تلاش میکند برای شکوفه
دادن ، میدانستید عطر شکوفه های
پرتقال هم مثل شکوفه های. نارنج
بسیار معطر است ،چند شکوفه چیدم
برای چای. افطار ، امسال یک اسفند
ماه خاص داریم ، بهارپشت پنجره
امریکا به کشورمان حمله کرده ,رهبرمان
شهید شده ،هر روز در شهرها هموطنان
شهید میشوند ،ایران با اقتدار دفاع میکند
ماه رمضان است روزهای آخر این ماه
عزیز ،خدایا باهمه این سختیها
دلمان پر از نور عشق تو است ،
یاریمان کن ای معبود بی همتا
عیدیمان. را نابودی ستمگران قرار
بده
الله اکبر...
چایم را با عطر بهار پرتقال
مینوشم و برای وطنم دعا
میکنم ...
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )
اسفندماه ۱۴۰۴
===================================
satellite لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
mega اعلام مهم از انتشارات شاولد!
🥰tada شروع مجدد پارتگذاری رمان "لالههای سپید"
bookssparkles ما انتشارات شاولد با افتخار و در همکاری با نویسندهی عزیز و مطرح کشور،
« سرکار خانم سهیلا سپهری »point_down🏻
پارتگذاری tulip«لالههای سپید»tulip رو مجدد شروع میکنیم به همراه پارتهای هدیه.point_right🏻🤩
herb نام رمان: "لالههای سپید"
شروع یک قصه…:
✍ «پس از آن همه سختی، همه چیز برای آغاز یک زندگی عاشقانه آماده بود. بهترین تالار شهر رزرو شده بود و ماهرترین آرایشگر آماده بود تا مهتاب را عروس رویایی شهر کند. لباس عروس سپید با تور و تاج مروارید به رگال آویزان بود و مشتاق نشستن بر تن مهتاب. دسته گل و ماشین عروس را هم به سلیقه مهتاب سفارش داده بودند. به وحید گفته بود فقط لاله! نه هر لاله ای! لاله های سپید! تنها خواجه حافظ شیراز از علاقه زیاد مهتاب به لاله های سپید خبر نداشت. همه چیز مهیای یک جشن شاد و زیبا بود. همه چیز به جز باغچه کوچک خانه ... باغچه ای که قرار بود پر از لاله های سپید باشد اما...»
bookmark پارتها با هشتگ از شماره ۱ استارت میخوره!
و تا انتهای رمان کاملاً رایگان در همین کانال منتشر میشه.
pushpin نکته مهم و اخلاقی:
🧡 تنها راه حلال و مورد رضایت نویسنده برای خواندن رمان، دنبالکردن فقط و فقط از همین کاناله.
yellow_heart نویسنده به هیچ عنوان راضی به انتشار غیرقانونی رمان در گروهها، کانالهای دیگر یا پیام خصوصی(پیوی) نیست.
calling برای دنبالکردن داستان و از دست ندادن پارتهای روزانه،
sparkles کانال ما رو دنبال کنید sparkles
cherry_blossom نوشِ نگاهتون cherry_blossom
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
🥰tada شروع مجدد پارتگذاری رمان "لالههای سپید"
bookssparkles ما انتشارات شاولد با افتخار و در همکاری با نویسندهی عزیز و مطرح کشور،
« سرکار خانم سهیلا سپهری »point_down🏻
پارتگذاری tulip«لالههای سپید»tulip رو مجدد شروع میکنیم به همراه پارتهای هدیه.point_right🏻🤩
herb نام رمان: "لالههای سپید"
شروع یک قصه…:
✍ «پس از آن همه سختی، همه چیز برای آغاز یک زندگی عاشقانه آماده بود. بهترین تالار شهر رزرو شده بود و ماهرترین آرایشگر آماده بود تا مهتاب را عروس رویایی شهر کند. لباس عروس سپید با تور و تاج مروارید به رگال آویزان بود و مشتاق نشستن بر تن مهتاب. دسته گل و ماشین عروس را هم به سلیقه مهتاب سفارش داده بودند. به وحید گفته بود فقط لاله! نه هر لاله ای! لاله های سپید! تنها خواجه حافظ شیراز از علاقه زیاد مهتاب به لاله های سپید خبر نداشت. همه چیز مهیای یک جشن شاد و زیبا بود. همه چیز به جز باغچه کوچک خانه ... باغچه ای که قرار بود پر از لاله های سپید باشد اما...»
bookmark پارتها با هشتگ از شماره ۱ استارت میخوره!
و تا انتهای رمان کاملاً رایگان در همین کانال منتشر میشه.
pushpin نکته مهم و اخلاقی:
🧡 تنها راه حلال و مورد رضایت نویسنده برای خواندن رمان، دنبالکردن فقط و فقط از همین کاناله.
yellow_heart نویسنده به هیچ عنوان راضی به انتشار غیرقانونی رمان در گروهها، کانالهای دیگر یا پیام خصوصی(پیوی) نیست.
calling برای دنبالکردن داستان و از دست ندادن پارتهای روزانه،
sparkles کانال ما رو دنبال کنید sparkles
cherry_blossom نوشِ نگاهتون cherry_blossom
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
seedling #پارت13
tulip #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 15 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
صدای بوقبوق ممتدی روی اعصابم بود و کلافهام میکرد.
احتمالاً شب گذشته زنگ موبایلم را کوک کرده بودم و یادم رفته بود خاموشش کنم. هنوز میل به خواب بهشدت با من بود، اما برای خفه کردن آن بوق مزاحم، به اجبار چشمهایم را باز کردم.
نور سفیدی مستقیم توی چشمم زد و دوباره چشمهایم را بستم.
حتماً دیشب پردهها را نکشیده بودم و آفتاب تند صبحگاهی خودش را به اتاقم دعوت کرده بود.
خواستم بدون باز کردن چشم، دستم را حرکت بدهم و زنگ موبایل را خاموش کنم، اما بهمحض تکان دادن انگشتم، ناگهان دردی کشنده با سرعت نور از نوک انگشتانم راه گرفت و تا قفسۀ سینهام پیش رفت.
درد آنقدر شدید و طاقتفرسا بود که بهطور غریزی بیحرکت ماندم تا از پیشرفت آن جلوگیری کنم. حس میکردم قلبم میان تلی از آتش گیر افتاده و زندهزنده دارم میسوزم.
حالا علاوه بر صدای بوقبوقِ کرکننده، صدای تقوتق کفشهایی روی سرامیکها میآمد و همهمۀ چند مرد و زن هم به گوشم میرسید.
تا جایی که یادم میآمد، حتی پدر و مادر و برادرم هم بدون در زدن و اجازه گرفتن وارد اتاقم نمیشدند.
تنها کسی که اجازه داشت از قانونهایم تخطی کند و وقتوبیوقت و بدون اجازه به اتاقم بیاید، وحید بود.
انگار لبهایم به هم دوخته شده بودند.
به زحمت چیزی شبیه اسمش را زمزمه کردم و نالیدم:
ـ وحید!
زمزمۀ همین یک کلمه به قدری انرژی از من گرفت که انگار قلهای به ارتفاع دماوند را بالا رفتهام.
نفسنفسزنان منتظر جوابش ماندم. معمولاً وقتی بین خواب و بیداری صدایش میکردم، جوابم را با حرف نمیداد.
جواب «وحید» گفتن با ناز من روی تخت، همیشه بوسه بود و نوازش. اگر با این ترفند نمیتوانست مرا از رختخواب جدا کند، آخرین سلاحش را رو میکرد و با قلقلک حرفش را به کرسی مینشاند و مرا مقلوب میکرد. اما این بار نه از بوسه خبری بود، نه از قلقلک و نه حتی از یک جواب خشک و خالی.
بهجای وحید، دستی سرد و غریبه ضربهای آرام به گونهام نواخت و خطاب به مخاطبی که من نبودم، گفت:
ـ به هوشه، آقای دکتر!
هرم نفسهایی را روی صورتم حس کردم و بعد صدایی مردانه زیر گوشم گفت:
ـ خانم آذرسا؟ صدای من رو میشنوی؟ اگه میشنوی، انگشتت رو تکون بده دخترم.
=============================
pushpinبرای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
tulip #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 15 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
صدای بوقبوق ممتدی روی اعصابم بود و کلافهام میکرد.
احتمالاً شب گذشته زنگ موبایلم را کوک کرده بودم و یادم رفته بود خاموشش کنم. هنوز میل به خواب بهشدت با من بود، اما برای خفه کردن آن بوق مزاحم، به اجبار چشمهایم را باز کردم.
نور سفیدی مستقیم توی چشمم زد و دوباره چشمهایم را بستم.
حتماً دیشب پردهها را نکشیده بودم و آفتاب تند صبحگاهی خودش را به اتاقم دعوت کرده بود.
خواستم بدون باز کردن چشم، دستم را حرکت بدهم و زنگ موبایل را خاموش کنم، اما بهمحض تکان دادن انگشتم، ناگهان دردی کشنده با سرعت نور از نوک انگشتانم راه گرفت و تا قفسۀ سینهام پیش رفت.
درد آنقدر شدید و طاقتفرسا بود که بهطور غریزی بیحرکت ماندم تا از پیشرفت آن جلوگیری کنم. حس میکردم قلبم میان تلی از آتش گیر افتاده و زندهزنده دارم میسوزم.
حالا علاوه بر صدای بوقبوقِ کرکننده، صدای تقوتق کفشهایی روی سرامیکها میآمد و همهمۀ چند مرد و زن هم به گوشم میرسید.
تا جایی که یادم میآمد، حتی پدر و مادر و برادرم هم بدون در زدن و اجازه گرفتن وارد اتاقم نمیشدند.
تنها کسی که اجازه داشت از قانونهایم تخطی کند و وقتوبیوقت و بدون اجازه به اتاقم بیاید، وحید بود.
انگار لبهایم به هم دوخته شده بودند.
به زحمت چیزی شبیه اسمش را زمزمه کردم و نالیدم:
ـ وحید!
زمزمۀ همین یک کلمه به قدری انرژی از من گرفت که انگار قلهای به ارتفاع دماوند را بالا رفتهام.
نفسنفسزنان منتظر جوابش ماندم. معمولاً وقتی بین خواب و بیداری صدایش میکردم، جوابم را با حرف نمیداد.
جواب «وحید» گفتن با ناز من روی تخت، همیشه بوسه بود و نوازش. اگر با این ترفند نمیتوانست مرا از رختخواب جدا کند، آخرین سلاحش را رو میکرد و با قلقلک حرفش را به کرسی مینشاند و مرا مقلوب میکرد. اما این بار نه از بوسه خبری بود، نه از قلقلک و نه حتی از یک جواب خشک و خالی.
بهجای وحید، دستی سرد و غریبه ضربهای آرام به گونهام نواخت و خطاب به مخاطبی که من نبودم، گفت:
ـ به هوشه، آقای دکتر!
هرم نفسهایی را روی صورتم حس کردم و بعد صدایی مردانه زیر گوشم گفت:
ـ خانم آذرسا؟ صدای من رو میشنوی؟ اگه میشنوی، انگشتت رو تکون بده دخترم.
=============================
pushpinبرای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
seedling #پارت14
tulip #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 15 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
نمیدانم که بود که داشت با من حرف میزد، ولی صدایش را میشنیدم؛ واضح و روشن. درخواستش را هم شنیده بودم، اما امکان نداشت انگشتم را تکان بدهم.
حس میکردم اگر یک بار دیگر مجبور به تحمل آن درد وحشتناک بشوم، خواهم مُرد و من نمیخواستم بمیرم.
حداقل الآن نمیخواستم دنیا را ترک کنم. کلی کار برای انجام دادن داشتم.
تازه داشتم عروس میشدم. عاشقِ مردِ زندگیام بودم و دلم میخواست زندگیِ پرشور و عاشقانهای را در خانۀ آرزوهایم شروع کنم؛ خانهای که تکتک وسایل و دکورش را با دستهای خودم چیده بودم.
خانهای که در حیاطش یک باغچه داشت. باغچهای پر از لالههای سپید… و دست یک جنازه که از خاک بیرون افتاده بود.
جنازۀ یک دختر! دختری به اسم لاله… لاله؟! لاله؟! لاله؟!
خوشبختی و همۀ رؤیاهایم با همین اسم پَر کشیدند و به ناکجاآباد رفتند. انگار این اسم، یک بمب هستهای وسط خانۀ زیبایم شلیک کرد و همهچیز پودر شد و به هوا رفت؛ عشق، امید، وحید و از همه مهمتر، میل به زندگی.
همۀ دردی که با بیحرکت ماندن سعی در مهارش داشتم، دوباره به قلبم برگشت. چشمهایم هنوز بسته بودند، ولی حتی از پشت پلکهای بسته هم میتوانستم نوری کورکننده را ببینم؛ نوری که از یک دروازۀ بزرگ میتابید. دروازهای که به جهانی دیگر باز شده بود و مرا دعوت به دلکندن از این دنیا و پا گذاشتن به آن جهان میکرد. داشتم وسوسه میشدم این دنیا را رها کنم و از آن دروازۀ نورانی عبور کنم و زندگی در جهانی دیگر را تجربه کنم، اما همان صدای مردانه دوباره در گوشم گفت:
ـ به احتمال زیاد مجبور به تحمل درد خواهی شد، اما لطفاً چشمهات رو باز کن دخترم.
دوست داشتم به حرفش پوزخند بزنم، اما لبهایم در اختیار من نبودند. بیچاره خبر نداشت که من همین حالا هم دارم دردی فزاینده را تحمل میکنم.
انگشتان زمخت دستی، پلکم را بالا دادند و ناگهان حجم زیادی از نور یکباره وارد چشمم شد. تا آمدم چشمم را ببندم، همان دست مانع شد و به زور چشمم را باز نگه داشت. وقتی به نور عادت کردم، پیشِ چشمم چهرۀ مردی سپیدموی و سپیدپوش پدیدار شد.
مرد لبخندی به رویم پاشید و خطاب به کسی که در میدان دید من نبود، گفت:
ـ تزریقش رو انجام بدید. مشکلی نیست.
و بلافاصله سوزش سوزنی را روی دستم حس کردم.
مرد پلکم را رها کرد و این بار خودم با میل خودم چشمهایم را باز نگه داشتم. درد همچنان با من بود و من جرأت تکان خوردن نداشتم. علاوه بر درد قلبم، مغزم هم درد میکرد و داشت دوباره و دوباره همۀ آن اتفاقات مخوف را برایم دوره میکرد.
مرد لبخندی پدرانه به رویم پاشید و گفت:
ـ خب خب مهتاب خانوم! به دنیا خوش اومدی. خدا خیلی دوستت داشت که دوباره به زندگی برگشتی.
فقط نگاهش کردم. خدا؟ دوستم داشت؟ به زندگی برم گردونده بود؟ لاله…؟ لاله…؟ لاله…؟
چرا این اسم رهایم نمیکرد؟ چرا ته همۀ سؤالهای توی ذهنم باز به این اسم میرسید؟ که بود این دختر؟ چرا و چطور وسط زندگی من سبز شده بود؟
درد دوباره خودی نشان داد و نفسم رفت. مرد که با دقت نگاهم میکرد، فهمید درد دارم. نگاهی به مانیتورهای کوچکی که اطرافم بودند کرد و گفت:
ـ من نمیدونم قلبت برای تحمل چه فاجعهای به این روز افتاده دخترجون، اما اگه میخوای زنده بمونی، بهتره از اون موضوع فاصله بگیری.
چند ضربه به سرمی که به دستم وصل بود زد. مایع بیرنگ موج برداشت و دوباره آرام گرفت، اما قلب من هنوز ناآرام بود. مرد ادامه داد:
ـ برای مُردن همیشه وقت هست، اما برای زندگی کردن وقت کمه. من مطمئنم هرچی هم که بوده، ارزش مردن دختری به اسم مهتاب رو نداره. مهتابی که خودش هم به زیبایی مهتابه. پس سعی کن یا تحملش کنی یا باهاش کنار بیای دخترم.
سپس با دست به بیرون اتاق اشاره کرد و گفت:
ـ اگه زندگی خودت برات مهم نیست، لااقل بهخاطر اون آدمهایی که بیرون اون در منتظرتن و یه چشمشون اشکه و یه چشمشون خون، سرپا شو.
=============================
pushpinبرای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
tulip #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 15 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
نمیدانم که بود که داشت با من حرف میزد، ولی صدایش را میشنیدم؛ واضح و روشن. درخواستش را هم شنیده بودم، اما امکان نداشت انگشتم را تکان بدهم.
حس میکردم اگر یک بار دیگر مجبور به تحمل آن درد وحشتناک بشوم، خواهم مُرد و من نمیخواستم بمیرم.
حداقل الآن نمیخواستم دنیا را ترک کنم. کلی کار برای انجام دادن داشتم.
تازه داشتم عروس میشدم. عاشقِ مردِ زندگیام بودم و دلم میخواست زندگیِ پرشور و عاشقانهای را در خانۀ آرزوهایم شروع کنم؛ خانهای که تکتک وسایل و دکورش را با دستهای خودم چیده بودم.
خانهای که در حیاطش یک باغچه داشت. باغچهای پر از لالههای سپید… و دست یک جنازه که از خاک بیرون افتاده بود.
جنازۀ یک دختر! دختری به اسم لاله… لاله؟! لاله؟! لاله؟!
خوشبختی و همۀ رؤیاهایم با همین اسم پَر کشیدند و به ناکجاآباد رفتند. انگار این اسم، یک بمب هستهای وسط خانۀ زیبایم شلیک کرد و همهچیز پودر شد و به هوا رفت؛ عشق، امید، وحید و از همه مهمتر، میل به زندگی.
همۀ دردی که با بیحرکت ماندن سعی در مهارش داشتم، دوباره به قلبم برگشت. چشمهایم هنوز بسته بودند، ولی حتی از پشت پلکهای بسته هم میتوانستم نوری کورکننده را ببینم؛ نوری که از یک دروازۀ بزرگ میتابید. دروازهای که به جهانی دیگر باز شده بود و مرا دعوت به دلکندن از این دنیا و پا گذاشتن به آن جهان میکرد. داشتم وسوسه میشدم این دنیا را رها کنم و از آن دروازۀ نورانی عبور کنم و زندگی در جهانی دیگر را تجربه کنم، اما همان صدای مردانه دوباره در گوشم گفت:
ـ به احتمال زیاد مجبور به تحمل درد خواهی شد، اما لطفاً چشمهات رو باز کن دخترم.
دوست داشتم به حرفش پوزخند بزنم، اما لبهایم در اختیار من نبودند. بیچاره خبر نداشت که من همین حالا هم دارم دردی فزاینده را تحمل میکنم.
انگشتان زمخت دستی، پلکم را بالا دادند و ناگهان حجم زیادی از نور یکباره وارد چشمم شد. تا آمدم چشمم را ببندم، همان دست مانع شد و به زور چشمم را باز نگه داشت. وقتی به نور عادت کردم، پیشِ چشمم چهرۀ مردی سپیدموی و سپیدپوش پدیدار شد.
مرد لبخندی به رویم پاشید و خطاب به کسی که در میدان دید من نبود، گفت:
ـ تزریقش رو انجام بدید. مشکلی نیست.
و بلافاصله سوزش سوزنی را روی دستم حس کردم.
مرد پلکم را رها کرد و این بار خودم با میل خودم چشمهایم را باز نگه داشتم. درد همچنان با من بود و من جرأت تکان خوردن نداشتم. علاوه بر درد قلبم، مغزم هم درد میکرد و داشت دوباره و دوباره همۀ آن اتفاقات مخوف را برایم دوره میکرد.
مرد لبخندی پدرانه به رویم پاشید و گفت:
ـ خب خب مهتاب خانوم! به دنیا خوش اومدی. خدا خیلی دوستت داشت که دوباره به زندگی برگشتی.
فقط نگاهش کردم. خدا؟ دوستم داشت؟ به زندگی برم گردونده بود؟ لاله…؟ لاله…؟ لاله…؟
چرا این اسم رهایم نمیکرد؟ چرا ته همۀ سؤالهای توی ذهنم باز به این اسم میرسید؟ که بود این دختر؟ چرا و چطور وسط زندگی من سبز شده بود؟
درد دوباره خودی نشان داد و نفسم رفت. مرد که با دقت نگاهم میکرد، فهمید درد دارم. نگاهی به مانیتورهای کوچکی که اطرافم بودند کرد و گفت:
ـ من نمیدونم قلبت برای تحمل چه فاجعهای به این روز افتاده دخترجون، اما اگه میخوای زنده بمونی، بهتره از اون موضوع فاصله بگیری.
چند ضربه به سرمی که به دستم وصل بود زد. مایع بیرنگ موج برداشت و دوباره آرام گرفت، اما قلب من هنوز ناآرام بود. مرد ادامه داد:
ـ برای مُردن همیشه وقت هست، اما برای زندگی کردن وقت کمه. من مطمئنم هرچی هم که بوده، ارزش مردن دختری به اسم مهتاب رو نداره. مهتابی که خودش هم به زیبایی مهتابه. پس سعی کن یا تحملش کنی یا باهاش کنار بیای دخترم.
سپس با دست به بیرون اتاق اشاره کرد و گفت:
ـ اگه زندگی خودت برات مهم نیست، لااقل بهخاطر اون آدمهایی که بیرون اون در منتظرتن و یه چشمشون اشکه و یه چشمشون خون، سرپا شو.
=============================
pushpinبرای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
چالش روزانه // شنبه // 15 // فروردین // 1405 //
---
seedling نوروزِ 1405 زیرِ سایهی جنگ
امسال تحویل سال اونقدری که باید خوشرنگ نبود…
بعضیا بهجای سفره هفتسین، کنار پناهگاه نشستن.
بعضیا رسیدنِ سال نو رو با صدای آژیر شنیدن، نه ترانهی تحویل سال.
تعطیلات نوروز برای خیلیها یعنی جابهجایی، کمکرسانی، دلداری دادن،
یا فقط کنار هم بودن و امیدوار موندن؛ همین خودش کار بزرگیه.
تو چطوری روزای نوروز رو گذروندی؟
لحظهای بود که یادت موندگار شده باشه؟
یا کاری کردی که یه کم از سنگینی فضا کم کنه؟
✍️ بنویس از نوروز امسالت؛
از حسهات، از روزایی که جور دیگهای گذشتن.
---
اگه نوشتی، برای ادمین بفرست تا با بقیه منتشر بشه.point_down🏻
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
---
seedling نوروزِ 1405 زیرِ سایهی جنگ
امسال تحویل سال اونقدری که باید خوشرنگ نبود…
بعضیا بهجای سفره هفتسین، کنار پناهگاه نشستن.
بعضیا رسیدنِ سال نو رو با صدای آژیر شنیدن، نه ترانهی تحویل سال.
تعطیلات نوروز برای خیلیها یعنی جابهجایی، کمکرسانی، دلداری دادن،
یا فقط کنار هم بودن و امیدوار موندن؛ همین خودش کار بزرگیه.
تو چطوری روزای نوروز رو گذروندی؟
لحظهای بود که یادت موندگار شده باشه؟
یا کاری کردی که یه کم از سنگینی فضا کم کنه؟
✍️ بنویس از نوروز امسالت؛
از حسهات، از روزایی که جور دیگهای گذشتن.
---
اگه نوشتی، برای ادمین بفرست تا با بقیه منتشر بشه.point_down🏻
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
_فروردین 1405_
✍️ چالش نویسندگی: «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد»
gem #چالش_نویسندگی
7🧩
نویسنده: #آوا_دهقان
کلاس چهارم
مدرسه :عباس الکوت۲
ناحیه ۳شیراز
به نام خدا
گاهی فکرمی کنم اگر روزی جهان،درست میان امواج تنگه ی هرمز،به تصمیم برسد،آن لحظه شبیه مکثی طولانی خواهد بود.مکثی که نه ازترس می آیدونه ازناتوانی بلکه ازوزن حقیقتی که روی آب ایستاده است.
تنگه همیشه برایم گلوگاهی زنده بوده؛جایی که آب خبرمی بردوباد،رازها را پنهان می کند.اما اگر روزی جهان درهمین نقطه تردیدکند،انگارتمام صداهاازحرکت می افتند.انگارکشتی ها،باتمام عظمتشان کودکانی می شوند که نمی دانند قدم بعدی شان کجاست.فکرش رابکن...جهانی که سال ها به ریتم عبورنفتکش هاوبوی نمک این آب هاعادت کرده ناگهان بی قراربایستد.
برای من آن لحظه فقط یک رویدادنیست؛یک حس است.حس اینکه چقدر سرنوشت آدم ها به جایی گره خورده که شاید بسیاری حتی روی نقشه نتوانندنشانش دهند.حس اینکه گاهی جهان به همان اندازه که بزرگ است به همان اندازه هم آسیب پذیر است مثل گلوی آدم درشبی که بغض دارداماگریه نمی کندوشایدعجیب باشدامااگرچنین لحظه ای بیایددرمیان تمام نگرانی هاودرمیان تحلیل هایک چیزآرام درمن تکان می خورد:اینکه این آب ها هیچ وقت دشمن کسی نبودند.دنیافقط یادش رفته گاهی بایدآرام ترعبورکند،آرام ترتصمیم بگیریدوبفهمدکه گره ها همیشه بافریادبازنمی شوند.شایدجهان درست در همان نقطه ی آبی باریک،فرصتی دوباره پیداکندبرای فکرکردن به اینکه قراراست به کجا برود.
===================================
gem #چالش_نویسندگی
8🧩
آموزگار عزیز:سرکار خانم رازنهان
دانش آموز: #فاطمه_حسینی
مدرسه :شهدای کربلای ۵
پایه :ششم دبستان
من تنگه هرمز هستم. نه فقط آبی میان دو خشکی، که شاهرگی حیاتی که نبض جهانی را در مشت خود فشرده است. قرنهاست که روایت عبور را بر سینهام حک کردهام؛ از بادبانهای سپید فاتحان و غرش فلزی غولهای دریایی گرفته تا سکوت شبانهروزی نفتکشهایی که حامل خون حیات اقتصاد جهانیاند. دیدهام که چگونه طلای سیاه من، شریان حیات امپراتوریها بوده و چگونه سیاست، چون موجی خروشان، بر ساحل سرنوشت قدرتها میکوبد. هر آمد و شد، هر تصمیم، هر نگاه، لرزشی است که در رگهای من جاری میشود.
امروز، هوا سنگین است. نه از شرجی دلانگیز تابستان، که از سکوتی معنادار، سکوتی که پیش از یک طوفان عظیم میآید. در لابهلای این آبهای آرام اما پرتنش، میلیاردها چشم ناظر است؛ نگاههای سرد و حسابگر تحلیلگران، چشمهای مضطرب ملوانان و دلهای نگران مردمان در دوردستها. همه در پی سیگنالی میگردند؛ نشانهای برای تندتر کردن چرخش چرخ اقتصاد جهانی، یا شاید، وارونه کردن آن و آغاز زمستان سردی از ناآرامی.
آن لحظه که جهان نفسش را در سینه حبس کرده، نه صدای غرش جنگندهها، که پژواک یک تصمیم است که در اعماق اقیانوس و در عمق روح من میپیچد. تصمیمی که میتواند آرامش را به ارمغان آورد و راه را برای رفاه همگانی بگشاید، یا شاید، غوغای جنگی خانمانسوز را بر سر جهان آوار کند و خاطرات تلخ تاریخ را تکرار نماید. من، هرمز، شاهد بودهام و خواهم بود. اما این بار، سرنوشت جهان نه در اراده من، که در اندیشه و وجدان کسانی نهفته است که در ساحل ایستادهاند و از بالا به من مینگرند. آیا صدای پیامبری صلح و تدبیر را خواهند شنید، یا پژواک فریادهای بلندپروازانه قدرتطلبی را؟ گرهکور سرنوشت، این بار در دستان شماست.
============================
gem #چالش_نویسندگی
9🧩
#تنگه_هرمز
دانش آموز: #ماهک_نشاط
کلاس چهارم .مدرسه نجمه ناحیه ۳
موجهایocean سرنوشت در *تنگه هرمز*🏞
🌪باد سردیsnowflake️ از سمت دریا میآمد، اما گرمای عجیبی در هوا موج میزد؛ گرمایی ناشی از اضطراب. در آن سوی ردریای نیلگون، جایی که آبیِ پهناور به خشکیِ کرانه گره میخورد، تنگه هرمز نفسها را در سینه حبس کرده بود. انگار خودِ زمان در این نقطه حساس، لحظهای درنگ کرده بود تا شاهدِ رقم خوردنِ سرنوشتی باشد که نه تنها برای مردمانِ حاشیهی خلیج، که برای تمامِ ساکنانِ این گویِ آبیِ چرخان، معنایی تازه مییافت.
روی عرشه یک نفتکشِ غولپیکر، ناخدای پیرmanairplane️، چشمانش eyesرا به افق دوخته بود. سالها بود که در این مسیر پرتردد، امواج سرنوشت را میخواند. هر موج، داستانی داشت؛ از تجارتِ پررونق، از صلحِ شکنندهی میانِ ملتها، و گاه، از سایهی سنگینِ تنش. اما امروز، موجها آرام بودند، آرامشی پیش از طوفان. در سکوتِ شب، صدای رادیو شایعهای را زمزمه میکرد؛ شایعهای از یک تصمیم. تصمیمی که میتوانست تمامِ شریانهای حیاتیِ جهان را، از دریچهی باریکِ این تنگه، ببندد یا باز نگه دارد.
ناخدا به یاد آورد روزهایی را که همین آبها، شاهدِ عبورِ نسیمهای آرامِ تجارت بود و امروز، بیمِ آن میرفت که به دریایی از تلاطم و آشوب بدل شود. دستش را روی سکانِ سردِ کشتی
✍️ چالش نویسندگی: «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد»
gem #چالش_نویسندگی
7🧩
نویسنده: #آوا_دهقان
کلاس چهارم
مدرسه :عباس الکوت۲
ناحیه ۳شیراز
به نام خدا
گاهی فکرمی کنم اگر روزی جهان،درست میان امواج تنگه ی هرمز،به تصمیم برسد،آن لحظه شبیه مکثی طولانی خواهد بود.مکثی که نه ازترس می آیدونه ازناتوانی بلکه ازوزن حقیقتی که روی آب ایستاده است.
تنگه همیشه برایم گلوگاهی زنده بوده؛جایی که آب خبرمی بردوباد،رازها را پنهان می کند.اما اگر روزی جهان درهمین نقطه تردیدکند،انگارتمام صداهاازحرکت می افتند.انگارکشتی ها،باتمام عظمتشان کودکانی می شوند که نمی دانند قدم بعدی شان کجاست.فکرش رابکن...جهانی که سال ها به ریتم عبورنفتکش هاوبوی نمک این آب هاعادت کرده ناگهان بی قراربایستد.
برای من آن لحظه فقط یک رویدادنیست؛یک حس است.حس اینکه چقدر سرنوشت آدم ها به جایی گره خورده که شاید بسیاری حتی روی نقشه نتوانندنشانش دهند.حس اینکه گاهی جهان به همان اندازه که بزرگ است به همان اندازه هم آسیب پذیر است مثل گلوی آدم درشبی که بغض دارداماگریه نمی کندوشایدعجیب باشدامااگرچنین لحظه ای بیایددرمیان تمام نگرانی هاودرمیان تحلیل هایک چیزآرام درمن تکان می خورد:اینکه این آب ها هیچ وقت دشمن کسی نبودند.دنیافقط یادش رفته گاهی بایدآرام ترعبورکند،آرام ترتصمیم بگیریدوبفهمدکه گره ها همیشه بافریادبازنمی شوند.شایدجهان درست در همان نقطه ی آبی باریک،فرصتی دوباره پیداکندبرای فکرکردن به اینکه قراراست به کجا برود.
===================================
gem #چالش_نویسندگی
8🧩
آموزگار عزیز:سرکار خانم رازنهان
دانش آموز: #فاطمه_حسینی
مدرسه :شهدای کربلای ۵
پایه :ششم دبستان
من تنگه هرمز هستم. نه فقط آبی میان دو خشکی، که شاهرگی حیاتی که نبض جهانی را در مشت خود فشرده است. قرنهاست که روایت عبور را بر سینهام حک کردهام؛ از بادبانهای سپید فاتحان و غرش فلزی غولهای دریایی گرفته تا سکوت شبانهروزی نفتکشهایی که حامل خون حیات اقتصاد جهانیاند. دیدهام که چگونه طلای سیاه من، شریان حیات امپراتوریها بوده و چگونه سیاست، چون موجی خروشان، بر ساحل سرنوشت قدرتها میکوبد. هر آمد و شد، هر تصمیم، هر نگاه، لرزشی است که در رگهای من جاری میشود.
امروز، هوا سنگین است. نه از شرجی دلانگیز تابستان، که از سکوتی معنادار، سکوتی که پیش از یک طوفان عظیم میآید. در لابهلای این آبهای آرام اما پرتنش، میلیاردها چشم ناظر است؛ نگاههای سرد و حسابگر تحلیلگران، چشمهای مضطرب ملوانان و دلهای نگران مردمان در دوردستها. همه در پی سیگنالی میگردند؛ نشانهای برای تندتر کردن چرخش چرخ اقتصاد جهانی، یا شاید، وارونه کردن آن و آغاز زمستان سردی از ناآرامی.
آن لحظه که جهان نفسش را در سینه حبس کرده، نه صدای غرش جنگندهها، که پژواک یک تصمیم است که در اعماق اقیانوس و در عمق روح من میپیچد. تصمیمی که میتواند آرامش را به ارمغان آورد و راه را برای رفاه همگانی بگشاید، یا شاید، غوغای جنگی خانمانسوز را بر سر جهان آوار کند و خاطرات تلخ تاریخ را تکرار نماید. من، هرمز، شاهد بودهام و خواهم بود. اما این بار، سرنوشت جهان نه در اراده من، که در اندیشه و وجدان کسانی نهفته است که در ساحل ایستادهاند و از بالا به من مینگرند. آیا صدای پیامبری صلح و تدبیر را خواهند شنید، یا پژواک فریادهای بلندپروازانه قدرتطلبی را؟ گرهکور سرنوشت، این بار در دستان شماست.
============================
gem #چالش_نویسندگی
9🧩
#تنگه_هرمز
دانش آموز: #ماهک_نشاط
کلاس چهارم .مدرسه نجمه ناحیه ۳
موجهایocean سرنوشت در *تنگه هرمز*🏞
🌪باد سردیsnowflake️ از سمت دریا میآمد، اما گرمای عجیبی در هوا موج میزد؛ گرمایی ناشی از اضطراب. در آن سوی ردریای نیلگون، جایی که آبیِ پهناور به خشکیِ کرانه گره میخورد، تنگه هرمز نفسها را در سینه حبس کرده بود. انگار خودِ زمان در این نقطه حساس، لحظهای درنگ کرده بود تا شاهدِ رقم خوردنِ سرنوشتی باشد که نه تنها برای مردمانِ حاشیهی خلیج، که برای تمامِ ساکنانِ این گویِ آبیِ چرخان، معنایی تازه مییافت.
روی عرشه یک نفتکشِ غولپیکر، ناخدای پیرmanairplane️، چشمانش eyesرا به افق دوخته بود. سالها بود که در این مسیر پرتردد، امواج سرنوشت را میخواند. هر موج، داستانی داشت؛ از تجارتِ پررونق، از صلحِ شکنندهی میانِ ملتها، و گاه، از سایهی سنگینِ تنش. اما امروز، موجها آرام بودند، آرامشی پیش از طوفان. در سکوتِ شب، صدای رادیو شایعهای را زمزمه میکرد؛ شایعهای از یک تصمیم. تصمیمی که میتوانست تمامِ شریانهای حیاتیِ جهان را، از دریچهی باریکِ این تنگه، ببندد یا باز نگه دارد.
ناخدا به یاد آورد روزهایی را که همین آبها، شاهدِ عبورِ نسیمهای آرامِ تجارت بود و امروز، بیمِ آن میرفت که به دریایی از تلاطم و آشوب بدل شود. دستش را روی سکانِ سردِ کشتی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
گذاشت؛ سکانی که نه فقط فرمانِ این غولِ آهنی، که گویی وزنهٔ تعادلی بود برای توازنِ شکنندهی جهان. در آن لحظات، او نه یک ناخدای تنها، که بخشی از هزاران ناخدایی بود که در این تنگه، حاملِ وزنهٔ سنگینِ تصمیمِ بزرگان بودند.
تصمیمِ هر چه که بود، سرنوشتِ او، سرنوشتِ کشتیاش، و صد البته، سرنوشتِ میلیونها انسانی که در آن سوی آبها، منتظرِ رسیدنِ محمولههایش بودند، به آن گره خورده بود. در دلِ تاریکی، نورِ کوچکی از فانوسِ دریایی در دوردست سوسو میزد؛ شاید نمادی از امید، از راهی که باید پیدا میشد، از تصمیمی که باید گرفته میشد تا موجهای سرنوشت، آرام بمانند و دنیا را به کامِ آشوب نکشانند. آن شب، تنگه هرمز نه فقط یک گذرگاه آبی، که وجدانِ بیدارِ جهانی بود که در آستانهٔ یک انتخاب، نفسهایش را حبس کرده بود.
============================
#چالش_نویسندگی
۱۰ 🧩
«بسم الله الرحمن الرحیم»
«خورشید، سرختر از همیشه، خودش را روی موجهای نیلگونِ خلیج پهن کرده بود؛ انگار او هم میدانست که امروز، این تکه از جغرافیای زمین، قرار است بارِ تمام جهان را به دوش بکشد.
در اتاق فرمانِ یکی از آن غولهای آهنی که بر دهانه تنگه ایستاده بود، سکوتی حکمفرما بود که از هر فریادی بلندتر به گوش میرسید. مردی که دستش روی اهرمِ تصمیم بود، به افق خیره شده بود. او میدانست که پشتِ سرش، در آن سوی کوههای مکران و دشتهای دور، میلیونها نفر بیخبر از این لحظه، چای مینوشند، کودکان را به مدرسه میبرند و برای فردا نقشه میکشند. اما او میدید که در پیشِ رویش، نبضِ جهان زیرِ پوستِ آب میزند.
آن لحظه، لحظهی «توقفِ زمان» بود.
عقربههای ساعت در پایتختهای بزرگ جهان، از نیویورک تا توکیو، گویی از حرکت ایستاده بودند. تمامِ کابلهای نوری زیر دریا، تمامِ ماهوارههای معلق در فضا و تمامِ چرتکههای بازارهای بورس، به یک «آری» یا «نه» در این باریکهی آب گره خورده بودند. باد، بوی نمک و گازوئیل را با هم میآورد؛ بوی تمدنی که به یک تارِ مو بند بود.
مرد به مرغان دریایی نگاه کرد که بیخبر از بازیِ قدرت، میانِ دو صخرهی عظیمِ ابوموسی و هرمز پرواز میکردند. با خود فکر کرد: «چقدر عجیب است که سرنوشتِ نانِ سفرهی پیرزنی در دورترین نقطه زمین، یا روشناییِ چراغِ خانهای در قارهای دیگر، حالا در سرانگشتانِ من است.»
او میدانست که اگر تصمیمِ اشتباهی بگیرد، تاریخ نه با واژهها، که با خاکستر نوشته خواهد شد. اما اگر صبوری میکرد، این تنگه دوباره به آغوشِ آرامش بازمیگشت.
در آن ثانیهی کشنده، او اهرم را رها کرد. نفسِ عمیقی کشید و اجازه داد دریا حرف بزند. موجی بلند آمد، به بدنه کشتی کوبید و گذشت. جهان، بی آنکه بداند چه خطرِ بزرگی از سرش گذشته، دوباره به حرکت درآمد. خورشید غرق شد، اما فردا دوباره طلوع میکرد؛ چون در گلوگاهِ جهان، کسی تصمیم گرفته بود که بگذارد «زندگی» به راهش ادامه دهد.»
--------------------------------------------------------
«آن لحظه احتمالاً شبیه یک «نقطهٔ فشارِ جهانی» خواهد بود؛ جایی که یک تصمیم محلی، موجی بینالمللی میسازد.
اگر سرنوشت جهان به تنگه هرمز گره بخورد، صحنه احتمالاً اینطور پیش میرود:
همهچیز با خبرهای فوری، هشدارهای کشتیرانی و جهش قیمت انرژی شروع میشود.
بازارها قبل از خودِ واقعیت، از ترس واکنش نشان میدهند؛ چون در بحرانها، شایعه گاهی از نفت هم روانتر حرکت میکند.
اما مهمتر از همه: در آن لحظه، قدرت واقعی فقط در کشتیها یا سلاحها نیست؛ در «کنترلِ تصمیم .. صبر . و «توانِ جلوگیری از اشتباهِ دوم» است. خیلی وقتها سرنوشت جهان نه با یک انفجار، بلکه با این تعیین میشود که چه کسی زودتر خویشتندارتر بماند.»
« اگر بخواهم این را در یک تصویر خلاصه کنم:
«تنگه هرمز در آن لحظه فقط یک آبراه نیست؛ گلوگاهِ تنفس اقتصاد و آزمونِ بلوغ سیاسی جهان است.
تنگه هرمز، دوباره همان آبراهِ صبور همیشگی شد؛ رازی که فقط موجها و صخرهها از آن خبر داشتند.»
#استان_فارس
#ناحیه_منطقه: ناحیه ۳ شهرک سامان
#نامدانشآموز: عبدالله نوروزنیا
school #نامدبستان: دکتر فرزین برکت ۱
🗓 #سالتحصیلی۱۴۰۵_۱۴۰۴
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
تصمیمِ هر چه که بود، سرنوشتِ او، سرنوشتِ کشتیاش، و صد البته، سرنوشتِ میلیونها انسانی که در آن سوی آبها، منتظرِ رسیدنِ محمولههایش بودند، به آن گره خورده بود. در دلِ تاریکی، نورِ کوچکی از فانوسِ دریایی در دوردست سوسو میزد؛ شاید نمادی از امید، از راهی که باید پیدا میشد، از تصمیمی که باید گرفته میشد تا موجهای سرنوشت، آرام بمانند و دنیا را به کامِ آشوب نکشانند. آن شب، تنگه هرمز نه فقط یک گذرگاه آبی، که وجدانِ بیدارِ جهانی بود که در آستانهٔ یک انتخاب، نفسهایش را حبس کرده بود.
============================
#چالش_نویسندگی
۱۰ 🧩
«بسم الله الرحمن الرحیم»
«خورشید، سرختر از همیشه، خودش را روی موجهای نیلگونِ خلیج پهن کرده بود؛ انگار او هم میدانست که امروز، این تکه از جغرافیای زمین، قرار است بارِ تمام جهان را به دوش بکشد.
در اتاق فرمانِ یکی از آن غولهای آهنی که بر دهانه تنگه ایستاده بود، سکوتی حکمفرما بود که از هر فریادی بلندتر به گوش میرسید. مردی که دستش روی اهرمِ تصمیم بود، به افق خیره شده بود. او میدانست که پشتِ سرش، در آن سوی کوههای مکران و دشتهای دور، میلیونها نفر بیخبر از این لحظه، چای مینوشند، کودکان را به مدرسه میبرند و برای فردا نقشه میکشند. اما او میدید که در پیشِ رویش، نبضِ جهان زیرِ پوستِ آب میزند.
آن لحظه، لحظهی «توقفِ زمان» بود.
عقربههای ساعت در پایتختهای بزرگ جهان، از نیویورک تا توکیو، گویی از حرکت ایستاده بودند. تمامِ کابلهای نوری زیر دریا، تمامِ ماهوارههای معلق در فضا و تمامِ چرتکههای بازارهای بورس، به یک «آری» یا «نه» در این باریکهی آب گره خورده بودند. باد، بوی نمک و گازوئیل را با هم میآورد؛ بوی تمدنی که به یک تارِ مو بند بود.
مرد به مرغان دریایی نگاه کرد که بیخبر از بازیِ قدرت، میانِ دو صخرهی عظیمِ ابوموسی و هرمز پرواز میکردند. با خود فکر کرد: «چقدر عجیب است که سرنوشتِ نانِ سفرهی پیرزنی در دورترین نقطه زمین، یا روشناییِ چراغِ خانهای در قارهای دیگر، حالا در سرانگشتانِ من است.»
او میدانست که اگر تصمیمِ اشتباهی بگیرد، تاریخ نه با واژهها، که با خاکستر نوشته خواهد شد. اما اگر صبوری میکرد، این تنگه دوباره به آغوشِ آرامش بازمیگشت.
در آن ثانیهی کشنده، او اهرم را رها کرد. نفسِ عمیقی کشید و اجازه داد دریا حرف بزند. موجی بلند آمد، به بدنه کشتی کوبید و گذشت. جهان، بی آنکه بداند چه خطرِ بزرگی از سرش گذشته، دوباره به حرکت درآمد. خورشید غرق شد، اما فردا دوباره طلوع میکرد؛ چون در گلوگاهِ جهان، کسی تصمیم گرفته بود که بگذارد «زندگی» به راهش ادامه دهد.»
--------------------------------------------------------
«آن لحظه احتمالاً شبیه یک «نقطهٔ فشارِ جهانی» خواهد بود؛ جایی که یک تصمیم محلی، موجی بینالمللی میسازد.
اگر سرنوشت جهان به تنگه هرمز گره بخورد، صحنه احتمالاً اینطور پیش میرود:
همهچیز با خبرهای فوری، هشدارهای کشتیرانی و جهش قیمت انرژی شروع میشود.
بازارها قبل از خودِ واقعیت، از ترس واکنش نشان میدهند؛ چون در بحرانها، شایعه گاهی از نفت هم روانتر حرکت میکند.
اما مهمتر از همه: در آن لحظه، قدرت واقعی فقط در کشتیها یا سلاحها نیست؛ در «کنترلِ تصمیم .. صبر . و «توانِ جلوگیری از اشتباهِ دوم» است. خیلی وقتها سرنوشت جهان نه با یک انفجار، بلکه با این تعیین میشود که چه کسی زودتر خویشتندارتر بماند.»
« اگر بخواهم این را در یک تصویر خلاصه کنم:
«تنگه هرمز در آن لحظه فقط یک آبراه نیست؛ گلوگاهِ تنفس اقتصاد و آزمونِ بلوغ سیاسی جهان است.
تنگه هرمز، دوباره همان آبراهِ صبور همیشگی شد؛ رازی که فقط موجها و صخرهها از آن خبر داشتند.»
#استان_فارس
#ناحیه_منطقه: ناحیه ۳ شهرک سامان
#نامدانشآموز: عبدالله نوروزنیا
school #نامدبستان: دکتر فرزین برکت ۱
🗓 #سالتحصیلی۱۴۰۵_۱۴۰۴
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
ای خاک تو سنگ گران،ایران ای ایران
ای روح تو با گهران،ایران ای ایران
ای یاد تو با دلبران،ایران ای ایران
مهر تو را با دل و جان،ایران ای ایران
عشق مرا از دل مران،ایران ای ایران
ای بستر تهمتنان ،ایران ای ایران
گرز گران هر تیر تو،ایران ای ایران
ای سمبل خوش گهران،ایران ای ایران
ای مونس روح و روان،ایران ای ایران
ای یاد تو رطل گران،ایران ای ایران
ای سر به سر تیر و کمان،ایران ای ایران
ای قامتت گرز گران،ایران ای ایران
قرص قمر به کهکشان،ایران ای ایران
شمایلت در تب و تاب،ایران ای ایران
---------------------------------
«کاتب تقدیر جهان»
ای کاتب تقدیر جهان ،وطنم ایران
ای صاحب گنج نهان ،وطنم ایران
ای مهد کورش کبیر ،وطنم ایران
ای خسته ز تیر بلا،وطنم ایران
ای جسته ز خصم اشقیا،وطنم ایران
تنت زخمی و مجروح جفا،وطنم ایران
روح تو سر فراز عرصه ها،وطنم ایران
تیر آرش را روانه رو ،وطنم ایران
چشم فتنه را نشانه رو،وطنم ایران
نیک بزن تیشه به ریشه،وطنم ایران
بسوزان ریشه ی قتاله را،وطنم ایران
شاعر: محسن سامی✍
==================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
ای روح تو با گهران،ایران ای ایران
ای یاد تو با دلبران،ایران ای ایران
مهر تو را با دل و جان،ایران ای ایران
عشق مرا از دل مران،ایران ای ایران
ای بستر تهمتنان ،ایران ای ایران
گرز گران هر تیر تو،ایران ای ایران
ای سمبل خوش گهران،ایران ای ایران
ای مونس روح و روان،ایران ای ایران
ای یاد تو رطل گران،ایران ای ایران
ای سر به سر تیر و کمان،ایران ای ایران
ای قامتت گرز گران،ایران ای ایران
قرص قمر به کهکشان،ایران ای ایران
شمایلت در تب و تاب،ایران ای ایران
---------------------------------
«کاتب تقدیر جهان»
ای کاتب تقدیر جهان ،وطنم ایران
ای صاحب گنج نهان ،وطنم ایران
ای مهد کورش کبیر ،وطنم ایران
ای خسته ز تیر بلا،وطنم ایران
ای جسته ز خصم اشقیا،وطنم ایران
تنت زخمی و مجروح جفا،وطنم ایران
روح تو سر فراز عرصه ها،وطنم ایران
تیر آرش را روانه رو ،وطنم ایران
چشم فتنه را نشانه رو،وطنم ایران
نیک بزن تیشه به ریشه،وطنم ایران
بسوزان ریشه ی قتاله را،وطنم ایران
شاعر: محسن سامی✍
==================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
warning️توجه! توجه!warning️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ point_left🏻 20 اردیبهشت 1405 point_right🏻 تمدید شد!
sparklesbooks فراخوان برگزاری دومین دوره جایزه ادبی «شاوَلَد»
✍️ در چهار بخش:
① "فانتزی" یعنی جهانسازی و خیالپردازی
② "طنز" یعنی روایتِ هوشمندانه با چاشنی شوخی
③ "درام" یعنی داستانهای احساسی و پرکشمکش
④ "واقعگرایانه" یعنی بازتاب زندگی و تجربههای واقعی در قالب روایت.
calendar مهلت ارسال آثار:
20 اردیبهشت 1405
outbox_tray ارسال اثر:
https://shavaladpub.ir/prize
trophy جوایز: 🥰point_down🏻
🥇 نفر اول: ۴ میلیون تومان وجه نقد + ۴ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده”
🥈 نفر دوم: ۳ میلیون تومان وجه نقد + ۳ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده”
🥉 نفر سوم: ۲ میلیون تومان وجه نقد + ۲ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده”
gift هدایای ارزنده برای ۱۸ اثر اول
book همراه با چاپ آثار منتخب در “کتاب برگزیده جایزه ادبی”.
============================================
pushpinلینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ point_left🏻 20 اردیبهشت 1405 point_right🏻 تمدید شد!
sparklesbooks فراخوان برگزاری دومین دوره جایزه ادبی «شاوَلَد»
✍️ در چهار بخش:
① "فانتزی" یعنی جهانسازی و خیالپردازی
② "طنز" یعنی روایتِ هوشمندانه با چاشنی شوخی
③ "درام" یعنی داستانهای احساسی و پرکشمکش
④ "واقعگرایانه" یعنی بازتاب زندگی و تجربههای واقعی در قالب روایت.
calendar مهلت ارسال آثار:
20 اردیبهشت 1405
outbox_tray ارسال اثر:
https://shavaladpub.ir/prize
trophy جوایز: 🥰point_down🏻
🥇 نفر اول: ۴ میلیون تومان وجه نقد + ۴ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده”
🥈 نفر دوم: ۳ میلیون تومان وجه نقد + ۳ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده”
🥉 نفر سوم: ۲ میلیون تومان وجه نقد + ۲ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده”
gift هدایای ارزنده برای ۱۸ اثر اول
book همراه با چاپ آثار منتخب در “کتاب برگزیده جایزه ادبی”.
============================================
pushpinلینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
🥰point_down🏻نویسندگان عزیز شاولد!
✍️مهلت ارسال آثار برای دومین جایزه ادبی شاولد تا ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ تمدید شد!
sparkles اگر هنوز اثرتون رو نفرستادید، الان بهترین فرصته.sparkles
eyespoint_left🏻 به خاطر اختلالها و نوسان اینترنت، ممکنه بالا آمدن سایت کمی طول بکشه. فقط کافیه چند لحظه صبور باشید تا صفحه کامل لود بشه و بعد با خیال راحت اثرتون رو ثبت کنید.
منتظر نوشتههای درخشانتون هستیم! sparkles✍️
--------------------------------------------
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
✍️مهلت ارسال آثار برای دومین جایزه ادبی شاولد تا ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ تمدید شد!
sparkles اگر هنوز اثرتون رو نفرستادید، الان بهترین فرصته.sparkles
eyespoint_left🏻 به خاطر اختلالها و نوسان اینترنت، ممکنه بالا آمدن سایت کمی طول بکشه. فقط کافیه چند لحظه صبور باشید تا صفحه کامل لود بشه و بعد با خیال راحت اثرتون رو ثبت کنید.
منتظر نوشتههای درخشانتون هستیم! sparkles✍️
--------------------------------------------
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
mega خبر خوب برای شرکتکنندگان چالش نویسندگی تنگه هرمز!
🥳 دوستان و نویسندگان عزیز point_down🏻
از روزی که چالش «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» رو منتشر کردیم، کلی متنهای جذاب، خلاقانه و متفاوت از شما رسید؛ از نگاه ملوان گرفته تا صدای خودِ تنگه هرمز!
🥰 همین انرژی فوقالعاده باعث شد یک تصمیم مهم بگیریم:
books میخوایم همهی آثار برتر رو در یک کتاب واقعی چاپ کنیم!
✍🏻 این کتاب شامل بهترین متنهایی خواهد بود که به چالش ارسال شده، و اسم هر نویسنده کنار اثرش ثبت میشه. تمامی مراحل انتشار هم کاملاً بهصورت حرفهای توسط انتشارات شاولد انجام میشه:
• ویراستاری
• صفحهآرایی
• تصویرگری
• طراحی جلد
• گرفتن شابک و فیپا
• مجوزهای وزارت ارشاد
• اعلام وصول و ثبت نهایی
sparkles فقط یک نکته مهم:
اول آثار بررسی میشن و آثاری که از نظر داوران مناسب چاپ باشن، وارد کتاب میشن.
credit_card هزینه مشارکت در کتاب:
فقط **399 هزار تومان**؛ و در ازای اون یک نسخه چاپی از کتاب هم تقدیم نویسنده میشه.
🤩 این پروژه برای ما یک تجربه هیجانانگیزه و امیدواریم برای شما هم فرصتی باشه برای دیده شدن و ماندگار شدن در یک اثر مشترک.
white_check_markتوجه: تحویل کتاب از دفتر انتشارات شاولد خواهد بودwhite_check_mark
بهزودی جزئیات بعدی رو اعلام میکنیم!heart️
تیم پشتیبانی انتشارات شاولد books
———————————-
ارتباط با ادمین جهت ارسال قرارداد چاپ کتاب:
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
🥳 دوستان و نویسندگان عزیز point_down🏻
از روزی که چالش «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» رو منتشر کردیم، کلی متنهای جذاب، خلاقانه و متفاوت از شما رسید؛ از نگاه ملوان گرفته تا صدای خودِ تنگه هرمز!
🥰 همین انرژی فوقالعاده باعث شد یک تصمیم مهم بگیریم:
books میخوایم همهی آثار برتر رو در یک کتاب واقعی چاپ کنیم!
✍🏻 این کتاب شامل بهترین متنهایی خواهد بود که به چالش ارسال شده، و اسم هر نویسنده کنار اثرش ثبت میشه. تمامی مراحل انتشار هم کاملاً بهصورت حرفهای توسط انتشارات شاولد انجام میشه:
• ویراستاری
• صفحهآرایی
• تصویرگری
• طراحی جلد
• گرفتن شابک و فیپا
• مجوزهای وزارت ارشاد
• اعلام وصول و ثبت نهایی
sparkles فقط یک نکته مهم:
اول آثار بررسی میشن و آثاری که از نظر داوران مناسب چاپ باشن، وارد کتاب میشن.
credit_card هزینه مشارکت در کتاب:
فقط **399 هزار تومان**؛ و در ازای اون یک نسخه چاپی از کتاب هم تقدیم نویسنده میشه.
🤩 این پروژه برای ما یک تجربه هیجانانگیزه و امیدواریم برای شما هم فرصتی باشه برای دیده شدن و ماندگار شدن در یک اثر مشترک.
white_check_markتوجه: تحویل کتاب از دفتر انتشارات شاولد خواهد بودwhite_check_mark
بهزودی جزئیات بعدی رو اعلام میکنیم!heart️
تیم پشتیبانی انتشارات شاولد books
———————————-
ارتباط با ادمین جهت ارسال قرارداد چاپ کتاب:
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
🥰point_down🏻دوستان عزیز شاولد:
اگر دوست دارید **اثر شما هم در کتاب «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» چاپ بشه**، میتونید متنتون رو برای ادمین ارسال کنید.
آثار بعد از ارسال توسط داورها بررسی میشن و آثاری که تأیید بشن در کنار نام نویسنده در کتاب منتشر میشن.
تمام کارهای نشر (ویراستاری، صفحهآرایی، مجوزها و…) با انتشارات هست و نویسندگان پذیرفتهشده با پرداخت 399 هزار تومان یک نسخه چاپی هم دریافت میکنن.
id ارسال اثر به ادمین:
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
منتظر خوندن متنهای قشنگتون هستیم herbsparkles
انتشارات شاولدbooks
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
اگر دوست دارید **اثر شما هم در کتاب «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» چاپ بشه**، میتونید متنتون رو برای ادمین ارسال کنید.
آثار بعد از ارسال توسط داورها بررسی میشن و آثاری که تأیید بشن در کنار نام نویسنده در کتاب منتشر میشن.
تمام کارهای نشر (ویراستاری، صفحهآرایی، مجوزها و…) با انتشارات هست و نویسندگان پذیرفتهشده با پرداخت 399 هزار تومان یک نسخه چاپی هم دریافت میکنن.
id ارسال اثر به ادمین:
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
منتظر خوندن متنهای قشنگتون هستیم herbsparkles
انتشارات شاولدbooks
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
sunny️ صبح بخیر به همراهان دوستداشتنی انتشارات شاولد🥰heart️
🥳point_left🏻 از همه شما عزیزانی که با شور و خلاقیت در چالش «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» شرکت کردید و آثار ارزشمندتان را برای ما فرستادید، صمیمانه سپاسگزاریم. دیدن این همه نگاه متفاوت و قلمهای پرانرژی واقعاً برای ما هیجانانگیز است. sparkles
envelope_with_arrow حجم پیامها و آثار ارسالی بسیار زیاد شده و از این استقبال گرم شما واقعاً خوشحالیم.
فقط یک یادآوری کوتاه:
ظرفیت کتاب محدود است و آثار پس از بررسی داوران انتخاب میشوند؛ بنابراین اولویت با نویسندگانی است که زودتر اثر خود را ارسال کنند و مراحل ثبت را انجام دهند.
اگر هنوز متن خود را ارسال نکردهاید، فرصت را از دست ندهید.
با آرزوی روزی پر از الهام و نوشتن برای همه شما ocean✍️
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: point_down🏻
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
منتظر خوندن متنهای قشنگتون هستیم herbsparkles
انتشارات شاولدbooks
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
🥳point_left🏻 از همه شما عزیزانی که با شور و خلاقیت در چالش «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» شرکت کردید و آثار ارزشمندتان را برای ما فرستادید، صمیمانه سپاسگزاریم. دیدن این همه نگاه متفاوت و قلمهای پرانرژی واقعاً برای ما هیجانانگیز است. sparkles
envelope_with_arrow حجم پیامها و آثار ارسالی بسیار زیاد شده و از این استقبال گرم شما واقعاً خوشحالیم.
فقط یک یادآوری کوتاه:
ظرفیت کتاب محدود است و آثار پس از بررسی داوران انتخاب میشوند؛ بنابراین اولویت با نویسندگانی است که زودتر اثر خود را ارسال کنند و مراحل ثبت را انجام دهند.
اگر هنوز متن خود را ارسال نکردهاید، فرصت را از دست ندهید.
با آرزوی روزی پر از الهام و نوشتن برای همه شما ocean✍️
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: point_down🏻
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
منتظر خوندن متنهای قشنگتون هستیم herbsparkles
انتشارات شاولدbooks
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
🗓 سهشنبه // 18 // فروردین // 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #ترامپ
-----------------------
booksفراخوان چالش طنز نویسندگان شاولد
🥰point_down🏻دوستان نویسنده و اهل قلم،
eyes این بار یک چالش متفاوت برای شما داریم. تصور کنید در جایی از جهان، رئیسجمهوری خیالی بر سر کار آمده که تصمیمهای عجیب میگیرد، حرفهای بزرگ میزند، نقشههای عجیب برای جهان میکشد و هر روز با خواستههایی تازه همه را غافلگیر میکند. او فکر میکند میتواند با چند امضا، چند توییت یا چند سخنرانی، دنیا را مطابق میل خودش تغییر دهد!
✍ حالا نوبت شماست که این موقعیت را با نگاه طنز روایت کنید.
sparkles میتوانید اثرتان را در قالبهای مختلف ارسال کنید:
- داستان کوتاه طنز
- شعر طنز
- روایت یا دلنوشته طنز
- نامه خیالی
- مونولوگ یا گفتوگوی طنز
🥳 موضوع آزاد است، اما محور اصلی میتواند قدرت، تصمیمهای عجیب سیاسی، بلندپروازیهای اغراقآمیز و نگاه طنزآمیز به رفتار رهبران باشد.
🧐 بگذارید قلمتان با طنز، اغراق و خلاقیت دنیایی بسازد که هم خندهدار باشد و هم تلنگری به واقعیتهای جهان بزند.
white_check_mark آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در گروه و کانال نویسندگان شاولد منتشر شود.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: point_down🏻
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای خلاقانه و طنزآمیز شما هستیم.herbsparkles
انتشارات شاولدbooks
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #ترامپ
-----------------------
booksفراخوان چالش طنز نویسندگان شاولد
🥰point_down🏻دوستان نویسنده و اهل قلم،
eyes این بار یک چالش متفاوت برای شما داریم. تصور کنید در جایی از جهان، رئیسجمهوری خیالی بر سر کار آمده که تصمیمهای عجیب میگیرد، حرفهای بزرگ میزند، نقشههای عجیب برای جهان میکشد و هر روز با خواستههایی تازه همه را غافلگیر میکند. او فکر میکند میتواند با چند امضا، چند توییت یا چند سخنرانی، دنیا را مطابق میل خودش تغییر دهد!
✍ حالا نوبت شماست که این موقعیت را با نگاه طنز روایت کنید.
sparkles میتوانید اثرتان را در قالبهای مختلف ارسال کنید:
- داستان کوتاه طنز
- شعر طنز
- روایت یا دلنوشته طنز
- نامه خیالی
- مونولوگ یا گفتوگوی طنز
🥳 موضوع آزاد است، اما محور اصلی میتواند قدرت، تصمیمهای عجیب سیاسی، بلندپروازیهای اغراقآمیز و نگاه طنزآمیز به رفتار رهبران باشد.
🧐 بگذارید قلمتان با طنز، اغراق و خلاقیت دنیایی بسازد که هم خندهدار باشد و هم تلنگری به واقعیتهای جهان بزند.
white_check_mark آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در گروه و کانال نویسندگان شاولد منتشر شود.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: point_down🏻
telephone_receiver 09200757039
calling @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای خلاقانه و طنزآمیز شما هستیم.herbsparkles
انتشارات شاولدbooks
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
رنگ زرد
دستی به موهای زرد و نامرتبش کشید و به برگههایی که روی میزش پخش بود نگاه کرد.
ردیفی از خودکارهای رنگی روی میز چیده شده بود؛
همهی رنگها، جز رنگ زرد!
«چرا خودکار زرد نداریم؟!»
معاون با دستپاچگی گفت: «زرد... هنوز این رنگی رو نساختیم!»
او با ناراحتی غر زد: «مگه نمیدونی من روی این رنگ حساسم؟»
بعد زیرلب ادامه داد: «عیبی نداره... فعلاً امضا میکنم. بعد دستور میدم خودکار زرد هم بسازن.»
بلند گفت: «باید یه فکر اقتصادی بکنم که زیاد دلار نخواد!»
صندلیاش را با غرور چرخاند، خندهی بلندی زد که تا ته دهانش پیدا بود:
«از فردا دنیا رو مثل این صندلی، با ارادهی خودم میچرخونم.
الآن من سلطان دنیام... مثل شیر که سلطان جنگله!»
یکدفعه چرخ صندلی شکست و او با صورت نقش زمین شد.
همزمان موش کوچکی دماغش را گاز گرفت و او از ترس خودش را خراب کرد و روی میز، روی کاغذها نشست!
با عجله بلند شد. نگاهش به کاغذهای کثیف افتاد. از خشم، مثل لبو سرخ شد.
معاونش با پوزخند گفت:
«چه هوش و ذکاوتی دارین قربان!
دیگه لازم نیست دلار خرج کنیم و خودکار زرد بسازیم!»
#زهرا_زرگران
———————————-
ای که تو از لات و لوتانی ترامپ
اذیت و آزار ِ هر جانی ترامپ
کلِّه ی زردو ته شُورتت زرد است!
کفتار و کرکس و نادانی ترامپ
قتلگاهت تنگه ی هرمز بُوَد
گاوچِران و خُوک ِ میدانی ترامپ
مشعل دردست ِ آزادی شکست !
برخلاف ِ عهد و پیمانی ِ ترامپ
پاپَتی هستی و بودی کلِّه شَق !
کلِّه پوک و زرد پشیمانی ترامپ !
جان عرفان و شکوه و معرفت:
سِنتکام و هِرمِس ِ پنهانی ترامپ
ای که تو از لات و لوتانی ترامپ
اذیت و آزار ِ هر جانی ترامپ
غزلیات _ #مهدی_عرفانیان
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
دستی به موهای زرد و نامرتبش کشید و به برگههایی که روی میزش پخش بود نگاه کرد.
ردیفی از خودکارهای رنگی روی میز چیده شده بود؛
همهی رنگها، جز رنگ زرد!
«چرا خودکار زرد نداریم؟!»
معاون با دستپاچگی گفت: «زرد... هنوز این رنگی رو نساختیم!»
او با ناراحتی غر زد: «مگه نمیدونی من روی این رنگ حساسم؟»
بعد زیرلب ادامه داد: «عیبی نداره... فعلاً امضا میکنم. بعد دستور میدم خودکار زرد هم بسازن.»
بلند گفت: «باید یه فکر اقتصادی بکنم که زیاد دلار نخواد!»
صندلیاش را با غرور چرخاند، خندهی بلندی زد که تا ته دهانش پیدا بود:
«از فردا دنیا رو مثل این صندلی، با ارادهی خودم میچرخونم.
الآن من سلطان دنیام... مثل شیر که سلطان جنگله!»
یکدفعه چرخ صندلی شکست و او با صورت نقش زمین شد.
همزمان موش کوچکی دماغش را گاز گرفت و او از ترس خودش را خراب کرد و روی میز، روی کاغذها نشست!
با عجله بلند شد. نگاهش به کاغذهای کثیف افتاد. از خشم، مثل لبو سرخ شد.
معاونش با پوزخند گفت:
«چه هوش و ذکاوتی دارین قربان!
دیگه لازم نیست دلار خرج کنیم و خودکار زرد بسازیم!»
#زهرا_زرگران
———————————-
ای که تو از لات و لوتانی ترامپ
اذیت و آزار ِ هر جانی ترامپ
کلِّه ی زردو ته شُورتت زرد است!
کفتار و کرکس و نادانی ترامپ
قتلگاهت تنگه ی هرمز بُوَد
گاوچِران و خُوک ِ میدانی ترامپ
مشعل دردست ِ آزادی شکست !
برخلاف ِ عهد و پیمانی ِ ترامپ
پاپَتی هستی و بودی کلِّه شَق !
کلِّه پوک و زرد پشیمانی ترامپ !
جان عرفان و شکوه و معرفت:
سِنتکام و هِرمِس ِ پنهانی ترامپ
ای که تو از لات و لوتانی ترامپ
اذیت و آزار ِ هر جانی ترامپ
غزلیات _ #مهدی_عرفانیان
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
ترامپ
زهی خیال باطل
روی مبل در ویلایش لَم داده، باعصبانیت هوارمی کشد؛درحالی که رگ گردنش برامده ،می گوید:
-پس این قهوه ی ماچی شد؟کنترل تلوزیون کدوم گوریه ؟هنوزیادنگرفتین که به سلطان جهان چی جوری خدمت کنین؟
+بفرما پریزیدنت !کدوم کانال ومیخواین ؟ بزن کانالی که فیلم وسریال پخش می کنه!
+بفرما!فیلم سینمایی تلماسه دار ،تکراریه،
-تعریف کن روشن شیم؟
+راجع به امام زمانه که اخرالزمان حاکم جهان میشه
عصبانی میشود، ازکوره درمیرودومیگوید:
- مرتیکه ی عوضی! می دونی چی داری میگی؟
حاکم جهان وپیام اورصلح منم ،جایزه صلح گرفتم ،حزب لیبرال حزب حاکمه، پایان تاریخ حکومت امریکاس. دستورمیدم فیلمسازشوتیرباران کنن.
-کانالوعوض کن !
+بفرما!اینجامردان ایکس دار.
-گفتم بزن جای دیگه؟
+لیگ عدالت دار
- وای خسته شدم ازدست اعتقادات اخرالزمانی! بایدبساطشونوجمع کنم.
آن شبها، ازسردردخوابش نمی برد،به انواع مُسکنها پناه می برد؛اماکابوس وحشتناک دست ازسرش برنمی داشت .باکشورهایی که اعتقادبه ظهوروحاکمیت مستضعفین دارند،دشمن شد.باغرولندمی گفت:
پدرشونودر میارم، تا دست ازاین اعتقاداتشون بردارن.
زیرلب گفتم:
- چراغی راکه ایزد برفروزد
هرانکس پُف کند،ریشش بسوزد.
پایان
#سید_زهرا_حسینی
=================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
موضوع: نامهی فوری و خیلی محرمانه از کاخ نارنجی به سازمان ملل!
«سلام به همهی دوستان در آن ساختمان شیشهایِ بزرگ که اصلاً معلوم نیست آنجا چه کار میکنید!
من امروز صبح در حالی که داشتم لایهی دوازدهم تافت را روی موهای طلایی و استراتژیکم میپاشیدم، یک فکر عالی به سرم زد. یک فکر بزرگ، خیلی بزرگ! اصلاً میدانید؟ من بهترین فکرها را دارم. هیچکس به اندازهی من دربارهی جغرافیا و معماری نمیداند.
تصمیم گرفتم برای حل همهی مشکلات جهان، یک دیوار دورِ "کرهی زمین" بکشم! بله، درست شنیدید. یک دیوار زیبا، طلایی و براق که از دورِ فضا هم دیده شود.البته بعد از اینکه چرت بعد از ظهرم را زدمneutral_face من با مریخیها صحبت کردهام (آنها هم آدمهای بسیار خوبی هستند، هرچند که پوستشان کمی زیادی سبز است و باید فکری به حال ویزایشان بکنیم)، آنها قول دادهاند هزینهی این دیوار را بپردازند!
از این به بعد، هر کسی بخواهد به کرهی زمین وارد شود، باید ابتدا در اپلیکیشن شخصی من عضو شود و حداقل سه بار زیر پستهای من بنویسد: "سلام موقشنگ!"
در ضمن، از فردا اقیانوس اطلس را به "استخر شخصی شماره ۱" تغییر نام میدهم. ماهیها هم اگر میخواهند به شنا ادامه دهند، بایدمثل من تست بازیگری بدهند چون من میخواهم بزرگترین مستند جهان را با حضور خودم و چند تا کوسهی وفادار بسازم.
دنیا به یک مدیرِ هتلِ دلقک نیاز داشت و حالا من اینجام! یادتان باشد، من نه تنها دنیا را بزرگ میکنم، بلکه آن را دوباره "به گند می کشم!!!
ارادتمند شما،
رئیسجمهورِ مو قشنگِ جهان و حومه»
#فاطمه_زهرا_بانشی (جانم فدای ایران)green_heart
======================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
دلقک کاخ
نشسته باز در کاخ و مدام توئیت میسازد
برای عمهاش هم، نقشهی تبعید میسازد
موهایش مثلِ پشمی زرد و پر رنگ است و پنداری
که رویِ کله با چسبِ دوقلو، پیک میسازد
کراواتش چنان پهن است و طولانی که در بنبست
از آن بهرِ عبورِ عابران، تلهکابین میسازد!
اگر در ساندویچش ذرهای کاهو نباشد، زود
اتم را میکشد بیرون و جنگِ سهمگین میسازد
چو میخواند پیامی را که بابِ میلِ او نبوَد
به جایِ حرفِ منطق، فیسِ زشتِ گوریل میسازد
کج و معوج کند لب را شبیه سوسمارِ مست
که با فک و دهانش شکلِ میمونِ حزین میسازد
کلامش را چنان در بینِ دندان میجود با غیظ
میانِ حرفهایش چرت و پرتِ غلغین میسازد
زبانش مثلِ دمپایی به هر سو میخورد با خشم
که از هر واژهاش یک نطقِ پوک و ویفرین میسازد
به جایِ حرفِ آدموار در هر مجمعی، تنها
صدایِ عَرعَر و جیرجیر و گاومیش میسازد
چنان غرقِ خودش گشته، مدام از خویش میگوید
که با تصویرِ خود پازل برایِ تبریک میسازد
نمیداند مگر این دلقکِ بیاصل و بیریشه؟
که از خود سوژهای در بینِ اهلِ سیرک میسازد
خلاصه این جنابِ زرد، با آن شکم هر روز
برامان سوژهیِ خنده، بدونِ تردید میسازد!
#مریم_فرامرزی
=====================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
ترامپ
ترامپ آدم خوش تیپی بوده و پول دار و خوش شانس. نوچه اش نتانیاهو هم چنین مشخصاتی داشته. خیلی از مردم در برابر خوش سیماها تسلیمند و در قبال دیدن جمالشان می گویند سالاری،
مجاز به هر کاری...
اعراب، اروپایی ها ذلیل سیمای این دو هستند. دل انگشت شماری از ایرانیان را هم برده اند. زیر سیمای قشنگشان زشتی های پلیدشان را نمی بینند. اما در فرهنگ لغت ایران و روس و چین و... ذلیلی در برابر سیمای زیبا وجود ندارد و محلی از اعراب ندارد. سیمای به اصطلاح زیبای
زهی خیال باطل
روی مبل در ویلایش لَم داده، باعصبانیت هوارمی کشد؛درحالی که رگ گردنش برامده ،می گوید:
-پس این قهوه ی ماچی شد؟کنترل تلوزیون کدوم گوریه ؟هنوزیادنگرفتین که به سلطان جهان چی جوری خدمت کنین؟
+بفرما پریزیدنت !کدوم کانال ومیخواین ؟ بزن کانالی که فیلم وسریال پخش می کنه!
+بفرما!فیلم سینمایی تلماسه دار ،تکراریه،
-تعریف کن روشن شیم؟
+راجع به امام زمانه که اخرالزمان حاکم جهان میشه
عصبانی میشود، ازکوره درمیرودومیگوید:
- مرتیکه ی عوضی! می دونی چی داری میگی؟
حاکم جهان وپیام اورصلح منم ،جایزه صلح گرفتم ،حزب لیبرال حزب حاکمه، پایان تاریخ حکومت امریکاس. دستورمیدم فیلمسازشوتیرباران کنن.
-کانالوعوض کن !
+بفرما!اینجامردان ایکس دار.
-گفتم بزن جای دیگه؟
+لیگ عدالت دار
- وای خسته شدم ازدست اعتقادات اخرالزمانی! بایدبساطشونوجمع کنم.
آن شبها، ازسردردخوابش نمی برد،به انواع مُسکنها پناه می برد؛اماکابوس وحشتناک دست ازسرش برنمی داشت .باکشورهایی که اعتقادبه ظهوروحاکمیت مستضعفین دارند،دشمن شد.باغرولندمی گفت:
پدرشونودر میارم، تا دست ازاین اعتقاداتشون بردارن.
زیرلب گفتم:
- چراغی راکه ایزد برفروزد
هرانکس پُف کند،ریشش بسوزد.
پایان
#سید_زهرا_حسینی
=================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
موضوع: نامهی فوری و خیلی محرمانه از کاخ نارنجی به سازمان ملل!
«سلام به همهی دوستان در آن ساختمان شیشهایِ بزرگ که اصلاً معلوم نیست آنجا چه کار میکنید!
من امروز صبح در حالی که داشتم لایهی دوازدهم تافت را روی موهای طلایی و استراتژیکم میپاشیدم، یک فکر عالی به سرم زد. یک فکر بزرگ، خیلی بزرگ! اصلاً میدانید؟ من بهترین فکرها را دارم. هیچکس به اندازهی من دربارهی جغرافیا و معماری نمیداند.
تصمیم گرفتم برای حل همهی مشکلات جهان، یک دیوار دورِ "کرهی زمین" بکشم! بله، درست شنیدید. یک دیوار زیبا، طلایی و براق که از دورِ فضا هم دیده شود.البته بعد از اینکه چرت بعد از ظهرم را زدمneutral_face من با مریخیها صحبت کردهام (آنها هم آدمهای بسیار خوبی هستند، هرچند که پوستشان کمی زیادی سبز است و باید فکری به حال ویزایشان بکنیم)، آنها قول دادهاند هزینهی این دیوار را بپردازند!
از این به بعد، هر کسی بخواهد به کرهی زمین وارد شود، باید ابتدا در اپلیکیشن شخصی من عضو شود و حداقل سه بار زیر پستهای من بنویسد: "سلام موقشنگ!"
در ضمن، از فردا اقیانوس اطلس را به "استخر شخصی شماره ۱" تغییر نام میدهم. ماهیها هم اگر میخواهند به شنا ادامه دهند، بایدمثل من تست بازیگری بدهند چون من میخواهم بزرگترین مستند جهان را با حضور خودم و چند تا کوسهی وفادار بسازم.
دنیا به یک مدیرِ هتلِ دلقک نیاز داشت و حالا من اینجام! یادتان باشد، من نه تنها دنیا را بزرگ میکنم، بلکه آن را دوباره "به گند می کشم!!!
ارادتمند شما،
رئیسجمهورِ مو قشنگِ جهان و حومه»
#فاطمه_زهرا_بانشی (جانم فدای ایران)green_heart
======================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
دلقک کاخ
نشسته باز در کاخ و مدام توئیت میسازد
برای عمهاش هم، نقشهی تبعید میسازد
موهایش مثلِ پشمی زرد و پر رنگ است و پنداری
که رویِ کله با چسبِ دوقلو، پیک میسازد
کراواتش چنان پهن است و طولانی که در بنبست
از آن بهرِ عبورِ عابران، تلهکابین میسازد!
اگر در ساندویچش ذرهای کاهو نباشد، زود
اتم را میکشد بیرون و جنگِ سهمگین میسازد
چو میخواند پیامی را که بابِ میلِ او نبوَد
به جایِ حرفِ منطق، فیسِ زشتِ گوریل میسازد
کج و معوج کند لب را شبیه سوسمارِ مست
که با فک و دهانش شکلِ میمونِ حزین میسازد
کلامش را چنان در بینِ دندان میجود با غیظ
میانِ حرفهایش چرت و پرتِ غلغین میسازد
زبانش مثلِ دمپایی به هر سو میخورد با خشم
که از هر واژهاش یک نطقِ پوک و ویفرین میسازد
به جایِ حرفِ آدموار در هر مجمعی، تنها
صدایِ عَرعَر و جیرجیر و گاومیش میسازد
چنان غرقِ خودش گشته، مدام از خویش میگوید
که با تصویرِ خود پازل برایِ تبریک میسازد
نمیداند مگر این دلقکِ بیاصل و بیریشه؟
که از خود سوژهای در بینِ اهلِ سیرک میسازد
خلاصه این جنابِ زرد، با آن شکم هر روز
برامان سوژهیِ خنده، بدونِ تردید میسازد!
#مریم_فرامرزی
=====================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
ترامپ
ترامپ آدم خوش تیپی بوده و پول دار و خوش شانس. نوچه اش نتانیاهو هم چنین مشخصاتی داشته. خیلی از مردم در برابر خوش سیماها تسلیمند و در قبال دیدن جمالشان می گویند سالاری،
مجاز به هر کاری...
اعراب، اروپایی ها ذلیل سیمای این دو هستند. دل انگشت شماری از ایرانیان را هم برده اند. زیر سیمای قشنگشان زشتی های پلیدشان را نمی بینند. اما در فرهنگ لغت ایران و روس و چین و... ذلیلی در برابر سیمای زیبا وجود ندارد و محلی از اعراب ندارد. سیمای به اصطلاح زیبای
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
خودشان را عرضه داشتند اما در کمال تعجب و ناباوری محل سگ به آن ها نگذاشتند. کار کشیده به روی سگی نشان دادن و نشان دادن چهره ی واقعی شان...
ماجرای مادورو، غزه، جنگ تحمیلی تابستان، اغتشاش و جنگ تحمیلی زمستان...
#حسین_علی_ساسانی
=================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
ماجرای مادورو، غزه، جنگ تحمیلی تابستان، اغتشاش و جنگ تحمیلی زمستان...
#حسین_علی_ساسانی
=================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ فروردین
شاولد/ مهارت نویسندگی
seedling #پارت16
tulip #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 19 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
مادر افتان و خیزان خودش را به من رساند و با همۀ وجودش در آغوشم گرفت. با احساس سنگینی وزنش روی قفسۀ سینهام، درد به قوت قبل برگشت؛ اما با تمام وجود و با طیب خاطر تحمل کردم تا عطر تنش از مرز لباس و سلولهایم عبور کند و به قلبم برسد. من بیش از همۀ آن دستگاههایی که به بدنم متصل بود، بیش از همۀ داروهایی که با قطرهقطرۀ سرم در رگم جاری میشدند، به این زن و عطر تنش نیاز داشتم.
مادر پر سر و صدا گریه میکرد؛ اما من آنقدر ناتوان شده بودم که حتی نمیتوانستم بغض خانهکرده در گلویم را بشکنم. صبر کردم تا مادر آرام بگیرد. وقتی هقهقهایش تبدیل به سکسکه شد، سنگینیاش را از روی تنم برداشت و مثل تشنهای که به آب رسیده باشد، به صورتم خیره شد.
نگاهش ابتدا عشق داشت، دلتنگی داشت، امید داشت؛ اما نمیدانم در چهرهام چه دید که چشمهایش پر از درد شد و ناامیدی، مثل علف هرزی رونده، همۀ نگاهش را تسخیر کرد.
دوباره اشک از چشمۀ چشمانش جوشید. دستهایش را قاب صورتم کرد و این بار با شک و تردید، از پشت پردۀ اشک، صورتم را کاوید. وقتی از آن چیزی که من نمیدیدم و او میدید مطمئن شد، رنگش پرید و به سپیدی دیوارهای پشت سرش شد. تمام بغض حنجرهاش شد آهی جانسوز و گفت:
ـ مهتابم؟ مهتاب قشنگم؟ صورتت چی شده مامانجان؟ لبت چرا اینطوری شده؟ تو رو خدا با من از این شوخیها نکن. یهو دیدی سکته کردم، افتادم رو دستتونها.
حرفهایش و آن اضطراب آشکار توی نگاهش، مرا هم ترساند. مگر در صورتم چه دیده بود که اینطور پریشان شده بود؟ نگاهم را توی اتاق چرخاندم تا آینهای پیدا کنم؛ بلکه بتوانم خودم را تماشا کنم، اما آینهای در اتاق نبود. مادر داشت زار میزد و به زمین و زمان بد و بیراه میگفت. بین هر دو جملهاش هم وحید را نفرین میکرد. وقتی مادر اینطور از وحید رو برگردانده بود، پس یعنی اوضاع خیلی خرابتر از آن چیزی بود که من تصور میکردم؛ زیرا در این مدتی که از آشنایی من و وحید میگذشت، او چنان خودش را در قلب مادر جا کرده بود که اگر برای او عزیزتر از برادرم نبود، بیشک در همان حد عزیز بود.
دیگر گریههای مادر دلم را ریش نمیکرد. همۀ حواسم رفته بود پی صورتم. دلم میخواست زودتر خودم را توی آینه ببینم و بدانم چه بلایی بر سرم آمده که مادر حتی خدا را کافر شده. همۀ توانم را جمع کردم تا از مادر بخواهم برایم آینهای تهیه کند؛ اما هر چه تلاش کردم، لبهایم تکان نخوردند و کلماتی که از گلویم خارج شده بودند، به دیوار سنگی لبهایم خوردند و به اصواتی نامفهوم بدل شدند.
=============================
pushpinبرای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
tulip #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 19 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
مادر افتان و خیزان خودش را به من رساند و با همۀ وجودش در آغوشم گرفت. با احساس سنگینی وزنش روی قفسۀ سینهام، درد به قوت قبل برگشت؛ اما با تمام وجود و با طیب خاطر تحمل کردم تا عطر تنش از مرز لباس و سلولهایم عبور کند و به قلبم برسد. من بیش از همۀ آن دستگاههایی که به بدنم متصل بود، بیش از همۀ داروهایی که با قطرهقطرۀ سرم در رگم جاری میشدند، به این زن و عطر تنش نیاز داشتم.
مادر پر سر و صدا گریه میکرد؛ اما من آنقدر ناتوان شده بودم که حتی نمیتوانستم بغض خانهکرده در گلویم را بشکنم. صبر کردم تا مادر آرام بگیرد. وقتی هقهقهایش تبدیل به سکسکه شد، سنگینیاش را از روی تنم برداشت و مثل تشنهای که به آب رسیده باشد، به صورتم خیره شد.
نگاهش ابتدا عشق داشت، دلتنگی داشت، امید داشت؛ اما نمیدانم در چهرهام چه دید که چشمهایش پر از درد شد و ناامیدی، مثل علف هرزی رونده، همۀ نگاهش را تسخیر کرد.
دوباره اشک از چشمۀ چشمانش جوشید. دستهایش را قاب صورتم کرد و این بار با شک و تردید، از پشت پردۀ اشک، صورتم را کاوید. وقتی از آن چیزی که من نمیدیدم و او میدید مطمئن شد، رنگش پرید و به سپیدی دیوارهای پشت سرش شد. تمام بغض حنجرهاش شد آهی جانسوز و گفت:
ـ مهتابم؟ مهتاب قشنگم؟ صورتت چی شده مامانجان؟ لبت چرا اینطوری شده؟ تو رو خدا با من از این شوخیها نکن. یهو دیدی سکته کردم، افتادم رو دستتونها.
حرفهایش و آن اضطراب آشکار توی نگاهش، مرا هم ترساند. مگر در صورتم چه دیده بود که اینطور پریشان شده بود؟ نگاهم را توی اتاق چرخاندم تا آینهای پیدا کنم؛ بلکه بتوانم خودم را تماشا کنم، اما آینهای در اتاق نبود. مادر داشت زار میزد و به زمین و زمان بد و بیراه میگفت. بین هر دو جملهاش هم وحید را نفرین میکرد. وقتی مادر اینطور از وحید رو برگردانده بود، پس یعنی اوضاع خیلی خرابتر از آن چیزی بود که من تصور میکردم؛ زیرا در این مدتی که از آشنایی من و وحید میگذشت، او چنان خودش را در قلب مادر جا کرده بود که اگر برای او عزیزتر از برادرم نبود، بیشک در همان حد عزیز بود.
دیگر گریههای مادر دلم را ریش نمیکرد. همۀ حواسم رفته بود پی صورتم. دلم میخواست زودتر خودم را توی آینه ببینم و بدانم چه بلایی بر سرم آمده که مادر حتی خدا را کافر شده. همۀ توانم را جمع کردم تا از مادر بخواهم برایم آینهای تهیه کند؛ اما هر چه تلاش کردم، لبهایم تکان نخوردند و کلماتی که از گلویم خارج شده بودند، به دیوار سنگی لبهایم خوردند و به اصواتی نامفهوم بدل شدند.
=============================
pushpinبرای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
۲۰ اردیبهشت
۲۰ اردیبهشت
۲۱ اردیبهشت
شاولد/ مهارت نویسندگی
---------------------------------------------
🪴/ *#حال_خوب*
*خدارو چه دیدی ؟
شاید جایی که فکر میکنی
همه چیز تموم شده
*یه شروع باشه
یکی از قشنگترین شروعهای زندگیت :)*
*
باشگاه نویسندگی شاولد
=====================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
🪴/ *#حال_خوب*
*خدارو چه دیدی ؟
شاید جایی که فکر میکنی
همه چیز تموم شده
*یه شروع باشه
یکی از قشنگترین شروعهای زندگیت :)*
*
باشگاه نویسندگی شاولد
=====================
روبیکا https://rubika.ir/shavaladpub
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA147دنبال کننده
booksهر تفکر، یک کتاب
.
نشر شاولد کنار توست؛
🧠 فکر کن،
✍️ مهارت بیاموز،
book بنویس و کتابت را منتشر کن!
point_down🏻پاسخگویی سریعpoint_down🏻
@Shavaladpubadmin
.
نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.seedling
مشاهده کانال پیامرسان.
نشر شاولد کنار توست؛
🧠 فکر کن،
✍️ مهارت بیاموز،
book بنویس و کتابت را منتشر کن!
point_down🏻پاسخگویی سریعpoint_down🏻
@Shavaladpubadmin
.
نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.seedling