۸ آذر
(๑♡صدای عشق♡๑)
#پارت_دوازدهم
꧁دفتر خاطرات꧂
سریع نگاهمو اینور و اونور چرخوندم که طبیعی جلوه کنم
یعنی چه اتفاقی افتاده؟ اون شخص پشت تلفن کی بود و چی میخواست؟؟
آیا چیزی راجب مامان و بابا میدونست؟
مونده بودم تو شک که کیه
چند دقیقه گذشت یهو صداش کردم :《 زندایی؟》
زندایی :《 جان دلم؟》
من :《 فضولی نیست اگر یه سوالی بپرسم؟》
زندایی :《 نه عزیزم بپرس ؟》
من:《 میشه بگید کی بود پشت تلفن ؟》
زندایی :《 یکی از دوستام بود》
من :《 آخه احساس کردم دارین راجب من صحبت میکنین 》
زندایی دستی به موهاش کشید و شالشو درست کرد با قیافه متعجب به من نگاه کرد .
زندایی:《 نه عزیزم راجب تو نبود》
لبخندی زدم و گفتم :《 باشهsmile》
دیگه داشتم از این یکنواختی زندگیم خسته میشدم دلم مامان بابامو میخواست دلم میخواست برگردن دلم میخواست پیشم باشن
هنوزم وسایلم کنار کمد نیلیا بود واسه اینکه به دایی اینا بگم و برم خونه خودمون .
همینطوری توی فکر بودم و از شیشه ماشین نگاه میکردم به بیرون که رسیدیم دم خونه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا
چقدر خسته بودم
باید منتظر میموندم تا شب دایی از سرکار بیاد بهش بگم که میخوام برم خونهی خودمون
رفتم لباسامو در آوردم و دستامو شستم ناهار و خوردم بعدش گرفتم خوابیدم
خوابم که برد داشتم یه خواب قشنگ میدیدم یه جور شبیه یه رویا بود
با مامان بابا رفته بودیم شهربازی و سوار چرخ و فلک بودیم و داشتیم مثل همیشه میخندیدیم پیاده شدیم بابا واسم پشمک خرید و اونو مثل سبيل گذاشتم رو دهنم و کلی خندیدیم وقتی خواستم برگردیم بابا رو بغل کردم بابا در گوشم گفت خدافظ برای همیشه
با جیغ از خواب پریدم و قلبم داشت محکم کوبیده میشد به قفسه سینم اه لعنتی چرا شروع کردم به گریه کردن که یهو تند تند نیلیا و زندایی با قیافه نگرانی به سمتم اومدن
نیلیا :《 آواااا چیشدهههه؟》
زندایی :《 عزیز دلم خواب بد دیدی؟》
سرمو تکون دادم انگار زبونم قفل شده بود نیلیا سریع رفت برام آب آورد و یه نفس آبو سر کشیدم و دوباره پتو رو کشیدم روم و خوابیدم
وقتی از خواب بیدار شدم شب بود ولی هنوز دایی نیومده بود
باید امشب بهش میگفتم
مامان بابام کجان ؟ تکلیف من چیه ؟ قراره تا آخر عمر اینجا زندگی کنم؟ احساس سرباری میکنم احساس میکنم مزاحمشونم وای خدایا
هیچکس رو به این درد گرفتار نکن...
بالاخره دایی اومد
ولی خب خسته بود باید میزاشتم آخر شب میگفتم
واسه اینکه حال و هوام عوض شه نشستیم با نیلیا اسم فامیل بازی کردیم بعدشم شام خوردیم
رفتیم پیش دایی و زندایی
دایی مشغول دیدن تلویزیون بود
خدایا الان باید میگفتم؟ کی باید بگم؟ کاش خدا توانمو زیاد کنه که بتونم بگم
#ثنا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
꧁دفتر خاطرات꧂
سریع نگاهمو اینور و اونور چرخوندم که طبیعی جلوه کنم
یعنی چه اتفاقی افتاده؟ اون شخص پشت تلفن کی بود و چی میخواست؟؟
آیا چیزی راجب مامان و بابا میدونست؟
مونده بودم تو شک که کیه
چند دقیقه گذشت یهو صداش کردم :《 زندایی؟》
زندایی :《 جان دلم؟》
من :《 فضولی نیست اگر یه سوالی بپرسم؟》
زندایی :《 نه عزیزم بپرس ؟》
من:《 میشه بگید کی بود پشت تلفن ؟》
زندایی :《 یکی از دوستام بود》
من :《 آخه احساس کردم دارین راجب من صحبت میکنین 》
زندایی دستی به موهاش کشید و شالشو درست کرد با قیافه متعجب به من نگاه کرد .
زندایی:《 نه عزیزم راجب تو نبود》
لبخندی زدم و گفتم :《 باشهsmile》
دیگه داشتم از این یکنواختی زندگیم خسته میشدم دلم مامان بابامو میخواست دلم میخواست برگردن دلم میخواست پیشم باشن
هنوزم وسایلم کنار کمد نیلیا بود واسه اینکه به دایی اینا بگم و برم خونه خودمون .
همینطوری توی فکر بودم و از شیشه ماشین نگاه میکردم به بیرون که رسیدیم دم خونه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا
چقدر خسته بودم
باید منتظر میموندم تا شب دایی از سرکار بیاد بهش بگم که میخوام برم خونهی خودمون
رفتم لباسامو در آوردم و دستامو شستم ناهار و خوردم بعدش گرفتم خوابیدم
خوابم که برد داشتم یه خواب قشنگ میدیدم یه جور شبیه یه رویا بود
با مامان بابا رفته بودیم شهربازی و سوار چرخ و فلک بودیم و داشتیم مثل همیشه میخندیدیم پیاده شدیم بابا واسم پشمک خرید و اونو مثل سبيل گذاشتم رو دهنم و کلی خندیدیم وقتی خواستم برگردیم بابا رو بغل کردم بابا در گوشم گفت خدافظ برای همیشه
با جیغ از خواب پریدم و قلبم داشت محکم کوبیده میشد به قفسه سینم اه لعنتی چرا شروع کردم به گریه کردن که یهو تند تند نیلیا و زندایی با قیافه نگرانی به سمتم اومدن
نیلیا :《 آواااا چیشدهههه؟》
زندایی :《 عزیز دلم خواب بد دیدی؟》
سرمو تکون دادم انگار زبونم قفل شده بود نیلیا سریع رفت برام آب آورد و یه نفس آبو سر کشیدم و دوباره پتو رو کشیدم روم و خوابیدم
وقتی از خواب بیدار شدم شب بود ولی هنوز دایی نیومده بود
باید امشب بهش میگفتم
مامان بابام کجان ؟ تکلیف من چیه ؟ قراره تا آخر عمر اینجا زندگی کنم؟ احساس سرباری میکنم احساس میکنم مزاحمشونم وای خدایا
هیچکس رو به این درد گرفتار نکن...
بالاخره دایی اومد
ولی خب خسته بود باید میزاشتم آخر شب میگفتم
واسه اینکه حال و هوام عوض شه نشستیم با نیلیا اسم فامیل بازی کردیم بعدشم شام خوردیم
رفتیم پیش دایی و زندایی
دایی مشغول دیدن تلویزیون بود
خدایا الان باید میگفتم؟ کی باید بگم؟ کاش خدا توانمو زیاد کنه که بتونم بگم
#ثنا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ آذر
۸ آذر
(๑♡صدای عشق♡๑)
واسہ کسی کہ #جنبه مهربونیتو نداره همون مغرورِ #سنگدل باشی بهتره ;(
🫀 @sedayeeshgh5181jshdj 🫀
🫀 @sedayeeshgh5181jshdj 🫀
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ آذر
(๑♡صدای عشق♡๑)
#پارت_سیزدهم
꧁دفتر خاطرات꧂
دایی مشغول دیدن تلویزیون بود
خدایا الان باید میگفتم؟ کی باید بگم؟ کاش خدا توانمو زیاد کنه که بتونم بگم...
رفتم پیشش نشستم...دایی تا متوجه حضورم شد گفت:《جونم دایی کاری داشتی؟》
من:《امممم...دایی؟》
دایی:《جون دایی》
من:《میگم اگه یه چیزی بگم قول مردونه میدی رو حرفم حرفی نزنی》
دایی:《بستگی داره چی باشه》
من:《نترس...چیز چندان مهمی نیس》
دایی:《هوفففف از دست تو...باشه...بگو》
من سرمو انداختم پایین و گفتم:《میشه فردا برم خونمون؟ نه اینکه اینجا بهم بد میگذره هاااا...نه...منظورم اینه که خونه خودمون راحت ترم و از معذبی درمیام》
دایی از صورتش و اخمای توهمش معلوم بود عصبانی شده ولی بعد چند ثانیه نفس عمیقی کشید و گفت:《من از کجا بدونم میری خونتون به خودت میرسی یا نه؟ مراقب خودت هستی یا نه؟》
من:《دایی قول میدم حواسم باشه...باور کنین یه روز درمیون میام خونتون تا خیالتونم راحت بشه》
دایی رفت تو فکر...بهدش گفت:《مطمئنی راحتی دیگه؟》
من:《اره》
دایی:《باشه دایی ولی رو قولت باید بمونیاااا》
واییییییی خدایا شکرتتتتتت قبول کرد!!!!!
من جیغی کشیدم و پریدم بغلش...بوسش کردم و گفتم:《مرسی دایی جونممم》
دایی هم منو بغل کرد و گفت:《خدا میدونه که قدر دختر خودم دوست دارم》
منم چشمک بهش زدم و گفتم:《منم همینطور》
و بعدش با خوشحالی رفتم توی اتاق نیلیا...نیلیا که منو شاد و شنگول دیده بود ، کپ کرده بود!
نیلیا:《بسم الله الرحمن الرحیم....چیشده شما داره عین توپ بالا پایین میپری؟》
من:《چون فردا میرم خونه خودمون》
نیلیا با ناراحتی سرشو دوباره انداخت تو گوشیش...رفتم بغلش نشستم و گفتم:《عشقم ناراحت نشو...به دایی قول دادم زود زود بهتون سر بزنم...یه روز درمیون اینجا کنار تو》
نیلیا تا اینو شنید بدون هیچ حرفی بغلم کرد...منم بغلش کردم...نیلیا هم عین خواهر خودم بود...خیلی دوسش داشتم...
امشب هم اماده شدیم واسه خواب...نیلیا خوابید ولی من نخوابیدم...انگاری این شبا قسمت نیس من به موقع بخوابم...باز فکرای لعنتی اومد سراغم...یه حسی بهم میگه زندایی راجب کسی که پشت تلفن داشت حرف میزد دروغ گفته...وای خدایا یه حس عجیبی دارم...خیلی دوست دارم الان بلند شم و برم از زندایی بپرسم و ببینم اون کسی که پشت تلفن بود کی بوده و اصن منظورشون از اون حرفا چی بوده....
ولی الان زندایی خوابه...شایدم بیداره...دیگه فکر و خیال امونمو بریده بود و مجبور شدم بلند شم و برم یه سر و گوشی به آب بدم...یواش از رو تخت بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون...تاریکی مطلق نبود و میتونستم جلوی پامو ببینم...
از دیودارا کمک گرفتم تا اینکه رسیدم به اتاق زندایینا...در اتاقشون باز بود...یواشکی از چهارچوب در نگاه کردم و دیدم که زندایی بیداره نور گوشیش قشنگ معلوم بود...وای خدایا شکرت...
ولی الان برم یهو نترسه؟...توکل به خدا...
یواش رفتم داخل اتاق و سعی کردم که با صدا کردنش بتونم متوجهش کنم که منم: زندایی! زندایی!
بعد از ۳ بار گفتن من زندایی گوشیش رو به طرفم گرفت و بلند شد و روی تخت نشست...زندایی بیشتر ترسید و فکر کرد که اتفاقی افتاده...
زندایی:《جانم. چیزی شده؟؟؟》
من:《نه زندایی فقط باید راجب یه موضوعی باهاتون صحبت کنم...چون خیلی فکرمو درگیر کرده و نمیذاره بخوابم》
زندایی:《پاشو بریم آشپزخونه حرف بزنیم اینجا داییت بیدار میشه》
من:《چشم》
زندایی دستم رو گرفت و رفتیم به طرف اشپزخونه...آشپزخونشون یه تراس داشت...زندایی شنلی بهم داد تا بپوشم و بریم توی تراس...دوتایی رفتیم تو تراس...
من:《ببخشیدا زندایی...از خوابتونم موندید》
زندایی:《نه عزیزم این چه حرفیه...راستش دروغ گفتم تا از نگرانی دربیای اون لحظه》
من:《میدونم...الان راستشو میخوام بشنوم》
زندایی:《راستش............
#هلیا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
꧁دفتر خاطرات꧂
دایی مشغول دیدن تلویزیون بود
خدایا الان باید میگفتم؟ کی باید بگم؟ کاش خدا توانمو زیاد کنه که بتونم بگم...
رفتم پیشش نشستم...دایی تا متوجه حضورم شد گفت:《جونم دایی کاری داشتی؟》
من:《امممم...دایی؟》
دایی:《جون دایی》
من:《میگم اگه یه چیزی بگم قول مردونه میدی رو حرفم حرفی نزنی》
دایی:《بستگی داره چی باشه》
من:《نترس...چیز چندان مهمی نیس》
دایی:《هوفففف از دست تو...باشه...بگو》
من سرمو انداختم پایین و گفتم:《میشه فردا برم خونمون؟ نه اینکه اینجا بهم بد میگذره هاااا...نه...منظورم اینه که خونه خودمون راحت ترم و از معذبی درمیام》
دایی از صورتش و اخمای توهمش معلوم بود عصبانی شده ولی بعد چند ثانیه نفس عمیقی کشید و گفت:《من از کجا بدونم میری خونتون به خودت میرسی یا نه؟ مراقب خودت هستی یا نه؟》
من:《دایی قول میدم حواسم باشه...باور کنین یه روز درمیون میام خونتون تا خیالتونم راحت بشه》
دایی رفت تو فکر...بهدش گفت:《مطمئنی راحتی دیگه؟》
من:《اره》
دایی:《باشه دایی ولی رو قولت باید بمونیاااا》
واییییییی خدایا شکرتتتتتت قبول کرد!!!!!
من جیغی کشیدم و پریدم بغلش...بوسش کردم و گفتم:《مرسی دایی جونممم》
دایی هم منو بغل کرد و گفت:《خدا میدونه که قدر دختر خودم دوست دارم》
منم چشمک بهش زدم و گفتم:《منم همینطور》
و بعدش با خوشحالی رفتم توی اتاق نیلیا...نیلیا که منو شاد و شنگول دیده بود ، کپ کرده بود!
نیلیا:《بسم الله الرحمن الرحیم....چیشده شما داره عین توپ بالا پایین میپری؟》
من:《چون فردا میرم خونه خودمون》
نیلیا با ناراحتی سرشو دوباره انداخت تو گوشیش...رفتم بغلش نشستم و گفتم:《عشقم ناراحت نشو...به دایی قول دادم زود زود بهتون سر بزنم...یه روز درمیون اینجا کنار تو》
نیلیا تا اینو شنید بدون هیچ حرفی بغلم کرد...منم بغلش کردم...نیلیا هم عین خواهر خودم بود...خیلی دوسش داشتم...
امشب هم اماده شدیم واسه خواب...نیلیا خوابید ولی من نخوابیدم...انگاری این شبا قسمت نیس من به موقع بخوابم...باز فکرای لعنتی اومد سراغم...یه حسی بهم میگه زندایی راجب کسی که پشت تلفن داشت حرف میزد دروغ گفته...وای خدایا یه حس عجیبی دارم...خیلی دوست دارم الان بلند شم و برم از زندایی بپرسم و ببینم اون کسی که پشت تلفن بود کی بوده و اصن منظورشون از اون حرفا چی بوده....
ولی الان زندایی خوابه...شایدم بیداره...دیگه فکر و خیال امونمو بریده بود و مجبور شدم بلند شم و برم یه سر و گوشی به آب بدم...یواش از رو تخت بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون...تاریکی مطلق نبود و میتونستم جلوی پامو ببینم...
از دیودارا کمک گرفتم تا اینکه رسیدم به اتاق زندایینا...در اتاقشون باز بود...یواشکی از چهارچوب در نگاه کردم و دیدم که زندایی بیداره نور گوشیش قشنگ معلوم بود...وای خدایا شکرت...
ولی الان برم یهو نترسه؟...توکل به خدا...
یواش رفتم داخل اتاق و سعی کردم که با صدا کردنش بتونم متوجهش کنم که منم: زندایی! زندایی!
بعد از ۳ بار گفتن من زندایی گوشیش رو به طرفم گرفت و بلند شد و روی تخت نشست...زندایی بیشتر ترسید و فکر کرد که اتفاقی افتاده...
زندایی:《جانم. چیزی شده؟؟؟》
من:《نه زندایی فقط باید راجب یه موضوعی باهاتون صحبت کنم...چون خیلی فکرمو درگیر کرده و نمیذاره بخوابم》
زندایی:《پاشو بریم آشپزخونه حرف بزنیم اینجا داییت بیدار میشه》
من:《چشم》
زندایی دستم رو گرفت و رفتیم به طرف اشپزخونه...آشپزخونشون یه تراس داشت...زندایی شنلی بهم داد تا بپوشم و بریم توی تراس...دوتایی رفتیم تو تراس...
من:《ببخشیدا زندایی...از خوابتونم موندید》
زندایی:《نه عزیزم این چه حرفیه...راستش دروغ گفتم تا از نگرانی دربیای اون لحظه》
من:《میدونم...الان راستشو میخوام بشنوم》
زندایی:《راستش............
#هلیا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ آذر
۱۱ آذر
۲۱ آذر
(๑♡صدای عشق♡๑)
پارت_چهاردهم
꧁دفتر خاطرات꧂
زندایی:《 راستش...دایی از وقتی که تو این ماجرا رو بهش گفتی با یکی از دوستاش افتادن دنبال مامان و بابات تا پیداشون کنن》
من:《 خب؟》
زندایی:《 باباتو پیدا نکردن ولی تا یه حدی به مامانت نزدیک شدن. مثل اینکه مامانت هنوز تهرانه》
باید هرچه زودتر میرفتم خونه، شاید مامان برگشته تا منو هم با خودش ببره
زندایی:《 آوا، خوبی؟》
من:《 آره آره، خب بقیشو بهم بگین》
زندایی:《 فعلا بیشتر متمرکز شدن رو موقعیت بابات، پیشبینی میکنن بابات از کشور بیرون رفته باشه》
من:《 چیی؟!!》
زندایی به آشپزخونه نگا کرد و گفت:《 هیسسسس!!》
ادامه داد:《 امروزم دایی بهم زنگ زد و ازم خواست که باهات بیام خونتون تا ببینم مدارکتون هنوز تو خونس یا نه، ولی من نمیخواستم اعصابت رو بیشتر از این خرد کنم》
سرمو تکون دادم و گفتم:《 اصلا اعصاب خرد کن نیست زندایی! میتونین فردا با من بیاین! من واقعا دلم میخواد کمکتون کنم》
زندایی لبخند زد و گفت:《 قربونت برم》
نگاهی به گوشیش کرد و گفت:《 اوه اوه، ساعت دوعه، پاشو بریم بخوابیم》
بلند شدم و گفتم:《 بریم》
رفتیم داخل و وقتی زندایی داشت میرفت تو اتاقشون آروم گفتم:《 ممنون بابات همه چیز، شب بخیر!》
زندایی تو تاریکی چشمک زد و گفت:《 شب بخیر》
رفتم و کنار نیلیا دراز کشیدم. آروم نفس میکشید
چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم. سخت بود ولی خب بلخره خوابم برد...
به صدای نیلیا بلند شدم نشستم
نیلیا:《 بلند شوووووووو!》
من:《 توروخدا بذار بخوابم》
نیلیا:《 نه نه اصلا! من بیدار شدم توهم باید بیدار بشی》
خندیدم و گفتم:《 خیلی نامردی》
اونم خندید و گفت:《 تازه فهمیدی؟》
موهای ژولیده ام رو از رو صورتم زدم کنار و بهش نگا کردم
نیلیا:《 اونجوری به من نگا نکن. بلند شو بریم صبحونه بخوریم. ساعت دهه!》
من:《 یه جوری میگی ساعت دهه انگار ما هر روز صبح تعطیل ساعت ۶ بلند میشدیم》
نیلیا:《 خب حالا توعم. بلند شو》
از نیلیا کمک گرفتم بلند شدم. رفتم به زندایی سلام صبح بخیر گفتم و دست و صورتم رو توی دستشویی شستم.
پوستم زرد بود، کک و مک هام مثل همیشه سر جاشون بودن. یه خورده زیر چشمام باد کرده بود.
از دستشویی رفتم بیرون و نشستم سر میز.
حس خوبی داشتم که امروز قراره برم خونه.
دایی پنجشنبه ها ساعت ۲ میاد خونه، و من هم ساعت دو میبره خونمووونننن!
عالیه!
صبحونه رو خوردیم و من و نیلیا به زندایی کمک کردیم و میز رو تمیز کردیم
برای شنبه کلی تکلیف دارم باید بشینم یه سری هاشون رو امروز بنویسم.
...
با نیلیا مشغول درس و مشق مدرسه شدیم و اصلا نفهمیدم زمان چجوری گذشت.
زنگ در رو زدن، به ساعت دیواری سبز رنگ اتاق نیلیا نگاهی انداختم و دیدم ساعت دوعه. پس حتما دایی اومده
رفتم جلو در و مثل نیلیا و زندایی منتظر دایی موندم.
در آسانسور که باز شد دایی با قیافه ای وحشت زده اومد بیرون
همگی بهش سلام کردیم اما اون انگار نمیشنید
اومد تو و پشت سرش در رو بست.
زندایی:《 چیزی شده؟؟ چرا این شکلیی؟》
دایی:《 خیلی چیزا شده》
من و نیلیا به هم نگا کردیم. یعنی چی شده؟؟
#یگانه
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
꧁دفتر خاطرات꧂
زندایی:《 راستش...دایی از وقتی که تو این ماجرا رو بهش گفتی با یکی از دوستاش افتادن دنبال مامان و بابات تا پیداشون کنن》
من:《 خب؟》
زندایی:《 باباتو پیدا نکردن ولی تا یه حدی به مامانت نزدیک شدن. مثل اینکه مامانت هنوز تهرانه》
باید هرچه زودتر میرفتم خونه، شاید مامان برگشته تا منو هم با خودش ببره
زندایی:《 آوا، خوبی؟》
من:《 آره آره، خب بقیشو بهم بگین》
زندایی:《 فعلا بیشتر متمرکز شدن رو موقعیت بابات، پیشبینی میکنن بابات از کشور بیرون رفته باشه》
من:《 چیی؟!!》
زندایی به آشپزخونه نگا کرد و گفت:《 هیسسسس!!》
ادامه داد:《 امروزم دایی بهم زنگ زد و ازم خواست که باهات بیام خونتون تا ببینم مدارکتون هنوز تو خونس یا نه، ولی من نمیخواستم اعصابت رو بیشتر از این خرد کنم》
سرمو تکون دادم و گفتم:《 اصلا اعصاب خرد کن نیست زندایی! میتونین فردا با من بیاین! من واقعا دلم میخواد کمکتون کنم》
زندایی لبخند زد و گفت:《 قربونت برم》
نگاهی به گوشیش کرد و گفت:《 اوه اوه، ساعت دوعه، پاشو بریم بخوابیم》
بلند شدم و گفتم:《 بریم》
رفتیم داخل و وقتی زندایی داشت میرفت تو اتاقشون آروم گفتم:《 ممنون بابات همه چیز، شب بخیر!》
زندایی تو تاریکی چشمک زد و گفت:《 شب بخیر》
رفتم و کنار نیلیا دراز کشیدم. آروم نفس میکشید
چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم. سخت بود ولی خب بلخره خوابم برد...
به صدای نیلیا بلند شدم نشستم
نیلیا:《 بلند شوووووووو!》
من:《 توروخدا بذار بخوابم》
نیلیا:《 نه نه اصلا! من بیدار شدم توهم باید بیدار بشی》
خندیدم و گفتم:《 خیلی نامردی》
اونم خندید و گفت:《 تازه فهمیدی؟》
موهای ژولیده ام رو از رو صورتم زدم کنار و بهش نگا کردم
نیلیا:《 اونجوری به من نگا نکن. بلند شو بریم صبحونه بخوریم. ساعت دهه!》
من:《 یه جوری میگی ساعت دهه انگار ما هر روز صبح تعطیل ساعت ۶ بلند میشدیم》
نیلیا:《 خب حالا توعم. بلند شو》
از نیلیا کمک گرفتم بلند شدم. رفتم به زندایی سلام صبح بخیر گفتم و دست و صورتم رو توی دستشویی شستم.
پوستم زرد بود، کک و مک هام مثل همیشه سر جاشون بودن. یه خورده زیر چشمام باد کرده بود.
از دستشویی رفتم بیرون و نشستم سر میز.
حس خوبی داشتم که امروز قراره برم خونه.
دایی پنجشنبه ها ساعت ۲ میاد خونه، و من هم ساعت دو میبره خونمووونننن!
عالیه!
صبحونه رو خوردیم و من و نیلیا به زندایی کمک کردیم و میز رو تمیز کردیم
برای شنبه کلی تکلیف دارم باید بشینم یه سری هاشون رو امروز بنویسم.
...
با نیلیا مشغول درس و مشق مدرسه شدیم و اصلا نفهمیدم زمان چجوری گذشت.
زنگ در رو زدن، به ساعت دیواری سبز رنگ اتاق نیلیا نگاهی انداختم و دیدم ساعت دوعه. پس حتما دایی اومده
رفتم جلو در و مثل نیلیا و زندایی منتظر دایی موندم.
در آسانسور که باز شد دایی با قیافه ای وحشت زده اومد بیرون
همگی بهش سلام کردیم اما اون انگار نمیشنید
اومد تو و پشت سرش در رو بست.
زندایی:《 چیزی شده؟؟ چرا این شکلیی؟》
دایی:《 خیلی چیزا شده》
من و نیلیا به هم نگا کردیم. یعنی چی شده؟؟
#یگانه
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ آذر
۲۱ آذر
۲۱ آذر
(๑♡صدای عشق♡๑)
منبع آیمووی های ترند اینستاheart️🩹🥲
تلخم همچو شرابwine_glass
تو ببین حال مرا...
اصن هرچی دارم براتو🫵🏼eyes دارم هواتو
شمالی میام دست به چوب جنوبی میام بارقص خوب🫦dancer
https://rubika.ir/imovieedit/IACIBCDCDGDDAFG
تو دلت یه دریاست که همرنگ چشماتهheart️🤌🏼
یه دوست داشتن ساده اس حرف دل من🫠🫶🏻
هر چی آهنگ تو اینستا میشنوی آیموویشو تو چنل ما پیدا کن🩷hatched_chick
«𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙞𝙣↬ @imovieedit
@imovieedit 🤍🫰🏽
تلخم همچو شرابwine_glass
تو ببین حال مرا...
اصن هرچی دارم براتو🫵🏼eyes دارم هواتو
شمالی میام دست به چوب جنوبی میام بارقص خوب🫦dancer
https://rubika.ir/imovieedit/IACIBCDCDGDDAFG
تو دلت یه دریاست که همرنگ چشماتهheart️🤌🏼
یه دوست داشتن ساده اس حرف دل من🫠🫶🏻
هر چی آهنگ تو اینستا میشنوی آیموویشو تو چنل ما پیدا کن🩷hatched_chick
«𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙞𝙣↬ @imovieedit
@imovieedit 🤍🫰🏽
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ آذر
۲۵ آذر
(๑♡صدای عشق♡๑)
پارت_پانزدهم
꧁دفتر خاطرات꧂
دایی:《خیلی چیزا شده》
من و نیلیا به هم نگا کردیم. یعنی چی شده؟؟؟ از مامان و بابام خبری شده؟؟؟ چیزی ازشون پیدا کردن؟؟؟ وای تا دایی بخواد حرف بزنه سوالای مختلف و ترسناک تو ذهن من رژه میرن...
من:《دایی خب چیشده؟ بگو...جون به لبمون کردی》
دایی نشست رو مبل و گفت:《دایی دندون رو جیگر بذار! اول برام یه لیوان آب بیار》
من پاشدم و بدو بدو از آشپزخونه براش آب اوردم...وقتی خورد لیوانو گذاشت رو میز...همگی منتظر بودیم ببینیم دایی بالاخره تعریف میکنه چیشده یا نه...
دایی نفس عمیقی کشید و گفت:《خب آوا جان یه چیزایی میخوام بگم وه باید قول بدی خونسردیتو حفظ کنی》
من:《باشه》
دایی:《اممممم...اولین خبر اینکه قطعی شد که مادرت تو همین تهرانه...》
اینو که گفت قند تو دلم آب شدددددد....وای خدایااااااا
دایی ادامه داد:《دومین خبر اینکه متاسفانه قطعی شد بابات رفته خارج از کشور》
و با شنیدن این خبر ذوق خبر اولیه کور شد...
دایی به اینجا که رسید مکث کرد...
من:《خب دایی بقیش》
دایی:《و اینکه مادرت بارداره و مجبوره با یکی ازدواج کنه》
یا امام هشتم!!! یعنی...یعنی.... وایییی مگه میشه؟؟؟؟
من:《دایی...م..م..م..مطمئنی؟؟》
دایی:《اره آوا جانم》
و این یعنی آغاز یه زندگی مضخرف تر...آغاز یه زندگی تنهاتر... تنها بودتم قطعی شد...تنها بودنم مبارک!!! با همه حرفایی که داشتم تو دلم میگفتم همزمان اشک میریختم...دیگه واقعا نیاز داشتم پاشم برم خونه...
من با بغض به دایی گفتم:《دایی میشه منو ببری خونمون》
دایی:《نه الان حالت خوب نیست میری بلا ملا سر خودت میاری》
من:《نه دایی...واقعا نیاز دارم الان برم خونمون》
دایی بعد از چند ثانیه گفت:《باشه پاشو اماده شو بریم》
پاشدم آماده شدم...همه خوشحالی و ذوقی که داشتم همش پودر شد...هوف خدایا...ساکامو ورداشتم و گذاشتمشون دم در...دایی رو صدا زدم...از نیلیا و زندایی گرم خدافظی کردم و رفتیم...
دایی توراه میخواست منو بخندونه ولی من فقط یه لبخند بهش تحویل میدادم...
تا اینکه رسیدیم به خونمون...دایی کمکم کرد تا وسایل رو تا بالا بیارم...ساک ها رو داخل خونه گذاشت...تا خواستم ازش خدافظی کنم نذاشت...
دایی:《یه لحظه وایسا یه کاری هم داشتم...کفشاش رو دراورد و اومد تو...
دایی:《مامانتینا مدارک رو کجا میذاشتن》
من:《تو کشوی من گذاشتن》
دایی همینطور که میرفت سمت اتاقم گفت:《اجازه هست؟》
من:《اره دایی جان》
دایی وارد اتاقم شد و کشو رو بهش نشون دادم...کشو رو باز کرد و دید همه مدارک سر جاشونه...مثلا مدارک ماشین، سند خونه و....
دایی در کشو رو بست و گفت:《خب خداروشکر همه چی سرجاشه...من دیگه برم》
دایی اومد سمتم و محکم همدیگرو بغل کردیم...بغض گلومو گرفت ولی سعی کردم جلوی خودمو نگه دارم
...از هم خداحافظی کردیم و درو بستم...
روی کاناپه دراز کشیدم...دیگه انقدر غصه خورده بودم خبرای جدید هم روم اثر نذاشته بودن...فقط یه چیزی بود...اینکه خیلی دلم به حال مامانم سوخت...فداش بشم با یه بچه چجوری میخواد زن یکی دیگه بشه...الهی من قربونت بشم مامانی که الان نمیدونم جات راحته یا نه...
باز این اشکای لعنتی اومدن سراغم...
من همیشه یه دختر خیلی پر انرژی بودم ولی هروقت که دلم میگرفت یا حالم بد بود میرفتم بام تهران...خیلی اونجا حالمو خوب میکرد...یه اسنپ گرفتم و سریع ساک هامو گذاشتم روی تختم و رفتم پایین...سوار اسنپ که شدم فقط با ایرپادم داشتم اهنگ گوش میدادم...
گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه رسیدیم...
پیاده شدم و رفتم روی صندلی معروف خودم نشستم...وای یعنی از اونجا همه چی معلوم بود...کل تهران زیر پام بود...
تو دلم با خودم گفتم: مامان من الان توی کدوم یکی از این خونه هاس...یعنی جا داره واسه خوابیدن؟؟؟ اصن حالش خوبه یا مثل من اونم داره به من فکر میکنه...
تو همین افکار بودم که متوجه شدم یکی کنارم نشست...سرمو برگردوندم و دیدم که راننده اسنپیست...
ایرپادم رو از گوشم دراوردم و گفتم:《بفرمایید》
ر.ا:《شهر چقدر از اینجا خوشگله》
و منی که نمیفهمیدم این چه چرندی داره میگه
من:《آقا بفرمایید امرتون》
ر.ا:《هیچی فقط خواستم بالاترین نقطه تهران بشه شروع آشناییمون》
وای خدایا همه رو شفا بده
من ایرپادمو گذاشتم تو گوشم و گفتم:《بفرمایید تا با لحن بدی باهاتون صحبت نکردم》
ر.ا:《اشکالی نداره...شما سر من هم ببرید ولتون نمیکنم...دل مگه چند بار گیر میکنه پیش کسی》
وای خدا چقدر کنس...
من:《آقا گفتم بفرمایید...دارم باهاتون انگلیسی صحبت میکنم؟》
ر.ا:《خیر》
من:《پس بفرمایید》
ر.ا:《نچ》
من کلافه شدم و پامو کوبوندم زمین و از رو صندلی بلند شدم...خیر سرم اومده بودم حالم عوض شه...
꧁دفتر خاطرات꧂
دایی:《خیلی چیزا شده》
من و نیلیا به هم نگا کردیم. یعنی چی شده؟؟؟ از مامان و بابام خبری شده؟؟؟ چیزی ازشون پیدا کردن؟؟؟ وای تا دایی بخواد حرف بزنه سوالای مختلف و ترسناک تو ذهن من رژه میرن...
من:《دایی خب چیشده؟ بگو...جون به لبمون کردی》
دایی نشست رو مبل و گفت:《دایی دندون رو جیگر بذار! اول برام یه لیوان آب بیار》
من پاشدم و بدو بدو از آشپزخونه براش آب اوردم...وقتی خورد لیوانو گذاشت رو میز...همگی منتظر بودیم ببینیم دایی بالاخره تعریف میکنه چیشده یا نه...
دایی نفس عمیقی کشید و گفت:《خب آوا جان یه چیزایی میخوام بگم وه باید قول بدی خونسردیتو حفظ کنی》
من:《باشه》
دایی:《اممممم...اولین خبر اینکه قطعی شد که مادرت تو همین تهرانه...》
اینو که گفت قند تو دلم آب شدددددد....وای خدایااااااا
دایی ادامه داد:《دومین خبر اینکه متاسفانه قطعی شد بابات رفته خارج از کشور》
و با شنیدن این خبر ذوق خبر اولیه کور شد...
دایی به اینجا که رسید مکث کرد...
من:《خب دایی بقیش》
دایی:《و اینکه مادرت بارداره و مجبوره با یکی ازدواج کنه》
یا امام هشتم!!! یعنی...یعنی.... وایییی مگه میشه؟؟؟؟
من:《دایی...م..م..م..مطمئنی؟؟》
دایی:《اره آوا جانم》
و این یعنی آغاز یه زندگی مضخرف تر...آغاز یه زندگی تنهاتر... تنها بودتم قطعی شد...تنها بودنم مبارک!!! با همه حرفایی که داشتم تو دلم میگفتم همزمان اشک میریختم...دیگه واقعا نیاز داشتم پاشم برم خونه...
من با بغض به دایی گفتم:《دایی میشه منو ببری خونمون》
دایی:《نه الان حالت خوب نیست میری بلا ملا سر خودت میاری》
من:《نه دایی...واقعا نیاز دارم الان برم خونمون》
دایی بعد از چند ثانیه گفت:《باشه پاشو اماده شو بریم》
پاشدم آماده شدم...همه خوشحالی و ذوقی که داشتم همش پودر شد...هوف خدایا...ساکامو ورداشتم و گذاشتمشون دم در...دایی رو صدا زدم...از نیلیا و زندایی گرم خدافظی کردم و رفتیم...
دایی توراه میخواست منو بخندونه ولی من فقط یه لبخند بهش تحویل میدادم...
تا اینکه رسیدیم به خونمون...دایی کمکم کرد تا وسایل رو تا بالا بیارم...ساک ها رو داخل خونه گذاشت...تا خواستم ازش خدافظی کنم نذاشت...
دایی:《یه لحظه وایسا یه کاری هم داشتم...کفشاش رو دراورد و اومد تو...
دایی:《مامانتینا مدارک رو کجا میذاشتن》
من:《تو کشوی من گذاشتن》
دایی همینطور که میرفت سمت اتاقم گفت:《اجازه هست؟》
من:《اره دایی جان》
دایی وارد اتاقم شد و کشو رو بهش نشون دادم...کشو رو باز کرد و دید همه مدارک سر جاشونه...مثلا مدارک ماشین، سند خونه و....
دایی در کشو رو بست و گفت:《خب خداروشکر همه چی سرجاشه...من دیگه برم》
دایی اومد سمتم و محکم همدیگرو بغل کردیم...بغض گلومو گرفت ولی سعی کردم جلوی خودمو نگه دارم
...از هم خداحافظی کردیم و درو بستم...
روی کاناپه دراز کشیدم...دیگه انقدر غصه خورده بودم خبرای جدید هم روم اثر نذاشته بودن...فقط یه چیزی بود...اینکه خیلی دلم به حال مامانم سوخت...فداش بشم با یه بچه چجوری میخواد زن یکی دیگه بشه...الهی من قربونت بشم مامانی که الان نمیدونم جات راحته یا نه...
باز این اشکای لعنتی اومدن سراغم...
من همیشه یه دختر خیلی پر انرژی بودم ولی هروقت که دلم میگرفت یا حالم بد بود میرفتم بام تهران...خیلی اونجا حالمو خوب میکرد...یه اسنپ گرفتم و سریع ساک هامو گذاشتم روی تختم و رفتم پایین...سوار اسنپ که شدم فقط با ایرپادم داشتم اهنگ گوش میدادم...
گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه رسیدیم...
پیاده شدم و رفتم روی صندلی معروف خودم نشستم...وای یعنی از اونجا همه چی معلوم بود...کل تهران زیر پام بود...
تو دلم با خودم گفتم: مامان من الان توی کدوم یکی از این خونه هاس...یعنی جا داره واسه خوابیدن؟؟؟ اصن حالش خوبه یا مثل من اونم داره به من فکر میکنه...
تو همین افکار بودم که متوجه شدم یکی کنارم نشست...سرمو برگردوندم و دیدم که راننده اسنپیست...
ایرپادم رو از گوشم دراوردم و گفتم:《بفرمایید》
ر.ا:《شهر چقدر از اینجا خوشگله》
و منی که نمیفهمیدم این چه چرندی داره میگه
من:《آقا بفرمایید امرتون》
ر.ا:《هیچی فقط خواستم بالاترین نقطه تهران بشه شروع آشناییمون》
وای خدایا همه رو شفا بده
من ایرپادمو گذاشتم تو گوشم و گفتم:《بفرمایید تا با لحن بدی باهاتون صحبت نکردم》
ر.ا:《اشکالی نداره...شما سر من هم ببرید ولتون نمیکنم...دل مگه چند بار گیر میکنه پیش کسی》
وای خدا چقدر کنس...
من:《آقا گفتم بفرمایید...دارم باهاتون انگلیسی صحبت میکنم؟》
ر.ا:《خیر》
من:《پس بفرمایید》
ر.ا:《نچ》
من کلافه شدم و پامو کوبوندم زمین و از رو صندلی بلند شدم...خیر سرم اومده بودم حالم عوض شه...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ آذر
(๑♡صدای عشق♡๑)
یهو از پشت سرم دوباره صداش اومد...
ر.ا:《لطف میکنید با من باشید》
من:《نه لطف نمیکنم》
ر.ا:《باشه ولی انقدری میرم و میام تا نظرتون عوض شه》
من:《به سلامت》
رفت ولی مطمئن بودم از دور داره نگام میکنه...توجهی نکردم و دوباره رفتم سرجام نشستم تا خیر سرم یه ذره آرامش بگیرم...
دلم مامانمو خواست...مامانی جونم کجایی که ببینی دخترت انقدر تنهاست که دیگه نا نداره...
این جمله رو زیر لب گفتم ولی انگاری یکی شنید...یه زنه بود...برگشت گفت:《نترس عزیزم مادرت پیش ماست》
من اشکام رو پاک کردم و از جام بلند شدم...
من:《پیش شما زندگی میکنه؟》
گفت:《اره عزیزم...بیا ببرمت پیشش》
انقدری هیجان داشتم که بدون فکر و خیال سوار ماشینشون شدم ولی یهو یه صدای داد و بیداد از پشت ماشین شنیدم...وقتی برگشتم دیدم همون راننده اسنپیه...
حرفاش نامفهوم بود ولی بینش متوجه شدم که گفت:《با اونا نرو...خودتو نجات بده...اونا آدمای خوبی نیستن》
تا اینو شنیدم با ترس به زنه نگاه کردم که یهو یه چاقو گذاشت کنار شکمم و گفت:《تکون بخوری خونت پای خودته》
من انقدر ترسیده بودم که از حال رفتم...
چشمام رو که باز کردم با خرابه ای مواجه شدم...دست و پام رو ستون طویله بسته بودن و نمیتونستم تکون بخورم...هیچ کس نبود! ای خداااا من مامانمو میخوامsobخدا جونم منو از دست اینا نجات بده...نذار بهم آسیب برسونن...منِ احمق چرا به اینا اعتماد کردم و اومدم؟؟؟
یهو یه صدایی شنیدم...برگشتم و دیدم همون راننده اسنپیه...از پنجره کوچولوی طویله داشت صدام میزد.............
#هلیا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
ر.ا:《لطف میکنید با من باشید》
من:《نه لطف نمیکنم》
ر.ا:《باشه ولی انقدری میرم و میام تا نظرتون عوض شه》
من:《به سلامت》
رفت ولی مطمئن بودم از دور داره نگام میکنه...توجهی نکردم و دوباره رفتم سرجام نشستم تا خیر سرم یه ذره آرامش بگیرم...
دلم مامانمو خواست...مامانی جونم کجایی که ببینی دخترت انقدر تنهاست که دیگه نا نداره...
این جمله رو زیر لب گفتم ولی انگاری یکی شنید...یه زنه بود...برگشت گفت:《نترس عزیزم مادرت پیش ماست》
من اشکام رو پاک کردم و از جام بلند شدم...
من:《پیش شما زندگی میکنه؟》
گفت:《اره عزیزم...بیا ببرمت پیشش》
انقدری هیجان داشتم که بدون فکر و خیال سوار ماشینشون شدم ولی یهو یه صدای داد و بیداد از پشت ماشین شنیدم...وقتی برگشتم دیدم همون راننده اسنپیه...
حرفاش نامفهوم بود ولی بینش متوجه شدم که گفت:《با اونا نرو...خودتو نجات بده...اونا آدمای خوبی نیستن》
تا اینو شنیدم با ترس به زنه نگاه کردم که یهو یه چاقو گذاشت کنار شکمم و گفت:《تکون بخوری خونت پای خودته》
من انقدر ترسیده بودم که از حال رفتم...
چشمام رو که باز کردم با خرابه ای مواجه شدم...دست و پام رو ستون طویله بسته بودن و نمیتونستم تکون بخورم...هیچ کس نبود! ای خداااا من مامانمو میخوامsobخدا جونم منو از دست اینا نجات بده...نذار بهم آسیب برسونن...منِ احمق چرا به اینا اعتماد کردم و اومدم؟؟؟
یهو یه صدایی شنیدم...برگشتم و دیدم همون راننده اسنپیه...از پنجره کوچولوی طویله داشت صدام میزد.............
#هلیا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ آذر
۲۵ آذر
۶ دی
(๑♡صدای عشق♡๑)
پارت_شانزدهم
꧁دفتر خاطرات꧂
یهو یه صدایی شنیدم...برگشتم و دیدم همون راننده اسنپیه...از پنجره کوچولوی طویله داشت صدام میزد
ر.ا:《 میشه بیای یه لحظه 》
دست و پام که با طناب بسته شده بود به ستون اول دستامو بردم پشتم و به تیزی ستون کشیدم تا پاره شد با دستام گره طناب پاهامم باز کردم و بلند شدم
با ترس و لرز رفتم ببینم چی میگه دستام میلرزید.
ر.ا :《 ببین اینا دشمنای باباتن تورو گروگان گرفتن واسه کارای خودشون
البته طوری که من از اون موقع فالگوش وایسادم اینو فهمیدم باید نجاتت بدم》
من:《 چطوری؟؟؟》
ر.ا:《 ببین یه نقشه خیلی خوب دارم 》
من :《 چطوری با این زنیکه غول پیکر میتونم از دستش در برم (نگهبانی که مراقبم بود) 》
ر.ا:《 اینکه الان خوابه 》
من :《 آره ولی خب بیدار میشه دیگه 》
ر.ا:《 خب ببین نقشه اینطوریه که من میرم تلاش کنم یا کلیدشو پیدا کنم یا یا با یچیزی در بیرونی رو باز کنم و تو با این چوبی که دستت دادم اول این زنه رو بیدار میکنی و بعد یدونه میزنی با چوب تو سرش جوریکه بیهوش بشه》
من:《 من خیلی میترسم》
ر.ا :《 نترس بعدش که اومدی بیرون از اون در یجوری میریم بیرون سریع 》
من:《 باشه》
اون رفت منم سعی کردم اون خانم نگهبانو بیدار کنم
بالاخره بیدار شد
خ .ن :《 چی میگی دختر جون》
من:《 م....م...م.میخواستم بگم من گ..گ..گ گشنمه》
همزمان با حرفم یدونه با چوب زدم توی سرش و اون داد بلندی زد و گفت آیییی و بیهوش شد
باید تا وقتی که این به هوش بیاد به راننده اسنپیه میگفتم که موفق شدم ولی اون داشت در بیرونو باز میکرد صدای منو نمیشنید
خدایا باید چیکار میکردم؟!
تصمیم گرفتم سوت بزنم شاید شنید
اول یه سوت زدم صداش خیلی بلند بود ولی نرسید صداش
یه بار دیگه سوت زدم
بازم صدام نرسید و فکر کنم نشنید
برای بار سوم صدامو شنید و دیدم داره میاد به سمت همون پنجره طویله اومد با یه میله درو باز کرد و رفتیم بیرون
داشتیم میرفتیم به سمت بیرون که یهو دیدم یه مردی مثل عزرائیل جلوم وایساده
اون مرد :《 خوشگل خانم کجا با این عجله؟》
ر .ا :《 ولش کن نامرد کثافت این بچس باهاش چیکار داری 》
مرد :《 من به تو کاری ندارم .... اما این خانوم کوچولو باید مهمون ما باشه 》
ر . ا :《 من بدون ایشون جایی نمیرم 》
مرده از یقه راننده اسنپیه گرفت و گفت یالا راهتو بنداز ب...
همینجا بود که یهو دیدم مرده افتاد زمین و وقتی افتاد زمین دیدم پشت سرش همون خدمتکارش بود که با تیر زده بودش
خدمتکاره:《 فقط سریع از اینجا برید زود باشید تا آدماش نیومدن 》
من سریع بلند شدم بدو بدو به سمت در رفتم
راننده اسنپیه هم بدو بدو دنبالم اومد فقط داشتیم مسیرشو میدوییدیم تا به ماشین راننده اسنپیه برسیم
انقدر دوییدیم که نفس برامون نمونده بود
وقتی به ماشین رسیدیم من خودمو پرت کردم زمین
ر.ا نفس نفس زنان گفت:《 وایسا فکر کنم تو ماشینم آب داشته باشم گرچه الان حتما گرم شده》
من فقط داشتم نفس نفس میزدم.
ر .ا رفت از تو ماشین آب رو پیدا کرد آورد داد دستم
منم بدون تعارف از دستش گرفتم و همشو خوردم
گفتم:《 ممنون》
ر . ا :《 خواهش میکنم 》
نشست تو ماشین و راه افتادیم
من چشمامو بستم و خوابیدم
یهو با نوازش یکی از خواب بیدار شدم وقتی چشمامو باز کردم احساس کردم دارم خواب میبینم دوباره چشمامو بستم
دوباره چشمامو باز کردم و چیزی دیدم که اصلا باورم نشد
مامانم بوووود!!!!!!!!!!
وای خدایا شکرتsob
یهو با بغض گفتم :《 مامانیییی کجا بودی sob》
مامان :《 همه چی رو توضیح میدم دختر الان بیا بریم بالا 》
مامانم از راننده اسنپیه کلی تشکر کرد و گفت نمیدونه زحماتشو چجوری جبران کنه
منم ازش تشکر کردم و داشتیم میرفتیم بالا که ر.ا بهم چشمک زد منم لبخندی خشک زدم و رفتم بالا
من :《 مامان باید همه چی رو بگی》
مامان:《 همه چی رو توضیح میدم دخترم صبر کن》
رسیدیم بالا و رفتیم تو ....
#ثنا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
꧁دفتر خاطرات꧂
یهو یه صدایی شنیدم...برگشتم و دیدم همون راننده اسنپیه...از پنجره کوچولوی طویله داشت صدام میزد
ر.ا:《 میشه بیای یه لحظه 》
دست و پام که با طناب بسته شده بود به ستون اول دستامو بردم پشتم و به تیزی ستون کشیدم تا پاره شد با دستام گره طناب پاهامم باز کردم و بلند شدم
با ترس و لرز رفتم ببینم چی میگه دستام میلرزید.
ر.ا :《 ببین اینا دشمنای باباتن تورو گروگان گرفتن واسه کارای خودشون
البته طوری که من از اون موقع فالگوش وایسادم اینو فهمیدم باید نجاتت بدم》
من:《 چطوری؟؟؟》
ر.ا:《 ببین یه نقشه خیلی خوب دارم 》
من :《 چطوری با این زنیکه غول پیکر میتونم از دستش در برم (نگهبانی که مراقبم بود) 》
ر.ا:《 اینکه الان خوابه 》
من :《 آره ولی خب بیدار میشه دیگه 》
ر.ا:《 خب ببین نقشه اینطوریه که من میرم تلاش کنم یا کلیدشو پیدا کنم یا یا با یچیزی در بیرونی رو باز کنم و تو با این چوبی که دستت دادم اول این زنه رو بیدار میکنی و بعد یدونه میزنی با چوب تو سرش جوریکه بیهوش بشه》
من:《 من خیلی میترسم》
ر.ا :《 نترس بعدش که اومدی بیرون از اون در یجوری میریم بیرون سریع 》
من:《 باشه》
اون رفت منم سعی کردم اون خانم نگهبانو بیدار کنم
بالاخره بیدار شد
خ .ن :《 چی میگی دختر جون》
من:《 م....م...م.میخواستم بگم من گ..گ..گ گشنمه》
همزمان با حرفم یدونه با چوب زدم توی سرش و اون داد بلندی زد و گفت آیییی و بیهوش شد
باید تا وقتی که این به هوش بیاد به راننده اسنپیه میگفتم که موفق شدم ولی اون داشت در بیرونو باز میکرد صدای منو نمیشنید
خدایا باید چیکار میکردم؟!
تصمیم گرفتم سوت بزنم شاید شنید
اول یه سوت زدم صداش خیلی بلند بود ولی نرسید صداش
یه بار دیگه سوت زدم
بازم صدام نرسید و فکر کنم نشنید
برای بار سوم صدامو شنید و دیدم داره میاد به سمت همون پنجره طویله اومد با یه میله درو باز کرد و رفتیم بیرون
داشتیم میرفتیم به سمت بیرون که یهو دیدم یه مردی مثل عزرائیل جلوم وایساده
اون مرد :《 خوشگل خانم کجا با این عجله؟》
ر .ا :《 ولش کن نامرد کثافت این بچس باهاش چیکار داری 》
مرد :《 من به تو کاری ندارم .... اما این خانوم کوچولو باید مهمون ما باشه 》
ر . ا :《 من بدون ایشون جایی نمیرم 》
مرده از یقه راننده اسنپیه گرفت و گفت یالا راهتو بنداز ب...
همینجا بود که یهو دیدم مرده افتاد زمین و وقتی افتاد زمین دیدم پشت سرش همون خدمتکارش بود که با تیر زده بودش
خدمتکاره:《 فقط سریع از اینجا برید زود باشید تا آدماش نیومدن 》
من سریع بلند شدم بدو بدو به سمت در رفتم
راننده اسنپیه هم بدو بدو دنبالم اومد فقط داشتیم مسیرشو میدوییدیم تا به ماشین راننده اسنپیه برسیم
انقدر دوییدیم که نفس برامون نمونده بود
وقتی به ماشین رسیدیم من خودمو پرت کردم زمین
ر.ا نفس نفس زنان گفت:《 وایسا فکر کنم تو ماشینم آب داشته باشم گرچه الان حتما گرم شده》
من فقط داشتم نفس نفس میزدم.
ر .ا رفت از تو ماشین آب رو پیدا کرد آورد داد دستم
منم بدون تعارف از دستش گرفتم و همشو خوردم
گفتم:《 ممنون》
ر . ا :《 خواهش میکنم 》
نشست تو ماشین و راه افتادیم
من چشمامو بستم و خوابیدم
یهو با نوازش یکی از خواب بیدار شدم وقتی چشمامو باز کردم احساس کردم دارم خواب میبینم دوباره چشمامو بستم
دوباره چشمامو باز کردم و چیزی دیدم که اصلا باورم نشد
مامانم بوووود!!!!!!!!!!
وای خدایا شکرتsob
یهو با بغض گفتم :《 مامانیییی کجا بودی sob》
مامان :《 همه چی رو توضیح میدم دختر الان بیا بریم بالا 》
مامانم از راننده اسنپیه کلی تشکر کرد و گفت نمیدونه زحماتشو چجوری جبران کنه
منم ازش تشکر کردم و داشتیم میرفتیم بالا که ر.ا بهم چشمک زد منم لبخندی خشک زدم و رفتم بالا
من :《 مامان باید همه چی رو بگی》
مامان:《 همه چی رو توضیح میدم دخترم صبر کن》
رسیدیم بالا و رفتیم تو ....
#ثنا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ دی
۶ دی
۱۵ دی
(๑♡صدای عشق♡๑)
#پارت_هفدهم
꧁دفتر خاطرات꧂
رسیدیم بالا و رفتیم تو.
مامان بدون مکث رفت تو اتاقم و شروع کرد به در آوردن مدارک.
رفتم بالا سرشو رو هاج و واج پرسیدم:《 چیکار میکنی؟؟؟ مدارکو چرا در میاری؟؟》
شناسنامه ی بابا رو تو دستش رو به من گرفت و گفت:《 اینا میتونن کمک کنن باباتو زودتر پیدا کنیم!》
بعد دوباره به کارش ادامه داد. حتی سند خونه رو هم در آورد و گذاشت لای بقیه ی مدارکی که درآورده بود.
رو زانو هام نشستم و دستای مامانو گرفتم و یکم بلند گفتم:《 مامان! یه لحظه گوش بده!! لطفا بهم بگو چی شده!!》
مامان نفس عمیق کشید و چشماشو رو هم فشار داد.
مامان:《 همون روز تولدت فهمیدم بابا داره یه کارایی میکنه. قبلش هم میدونستما ولی شک داشتم تا اینکه مطمئن شدم. همه چیو به بابا گفتم ولی اون هی تکذیب میکرد. آخرسر مجبور شدم یه سری چیزا رو بهش نشون بدم. وقتی این کارو کردم بابا از این رو به اون رو شد و با عصبانیت همه چیو اعتراف کرد. حتی...》
دستاشو یه خورده فشار دادم و گفتم:《 حتی چی؟!》
مامان:《 حتی اعتراف کرد که یک بار دیگه ازدواج کرده. بعد از اینکه اینو اعتراف کرد حس کردم دیگه نمیتونم کنارش بمونم! درخواست طلاق دادم و خوشبختانه خیلی سریع باهاش موافقت شد. اما بابا لج کرد و گفت که منو طلاق نمیده اگرم طلاق بده تورو از من میگیره》
خدای من!! این همون باباییه که شبا با اینکه خسته بود باهام سر و کله میزد؟؟ همون بابایی که همیشه باعث دلگرمیم بود؟! اون بابایی که بهش تکیه میکردم؟!!
زمزمه کردم:《 خب》
مامان:《 بردتم شمال. چندین روز تو ویلا بودیم تا اینکه راضیش کردم بدون اینکه به تو کاری داشته باشه طلاق بگیرم. درگیر طلاق بودم و منتظر نظریه ی آخر بودم که...》
من:《 که چی؟》
مامان:《 فهمیدم باردارم》
من:《 حالا، چیمیشه؟》
مامان:《 یا باید از طلاق انصراف بدم یا هم که با یکی دیگه ازدواج کنم》
نمیدونستم چی بگم. مگه میشه؟! یه شبه همه چی به هم ریخت
همه چی ۱۸۰ درجه تغییر کرد. فقط خدا میتونه تو این وضعیت کمکمون کنه.
آروم بغلش کردم، هنوز هم همون آرامش رو داشت
دوستش داشتم، دوستشون داشتم!
مامان:《 به نظرت بعد از مدت ها هنوز هم همون دست پخت رو دارم؟》
از بغلم اومد بیرون و بهم نگا کرد.
خندیدم و گفتم:《 تو یه عمر هم آشپزی نکنی باز دست پختت به همون خوبیه》
خندید و گفت:《 پس پاشو بریم یه چی درست کنیم زنگ بزنم دایی اینا هم بیان هم صحبت کنیم هم شام دور هم باشیم》
من:《 باشه》
شام رو درست کردیم و زنگ زدیم دایی اینا تا اون ها هم بیان...!
#یگانه
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
꧁دفتر خاطرات꧂
رسیدیم بالا و رفتیم تو.
مامان بدون مکث رفت تو اتاقم و شروع کرد به در آوردن مدارک.
رفتم بالا سرشو رو هاج و واج پرسیدم:《 چیکار میکنی؟؟؟ مدارکو چرا در میاری؟؟》
شناسنامه ی بابا رو تو دستش رو به من گرفت و گفت:《 اینا میتونن کمک کنن باباتو زودتر پیدا کنیم!》
بعد دوباره به کارش ادامه داد. حتی سند خونه رو هم در آورد و گذاشت لای بقیه ی مدارکی که درآورده بود.
رو زانو هام نشستم و دستای مامانو گرفتم و یکم بلند گفتم:《 مامان! یه لحظه گوش بده!! لطفا بهم بگو چی شده!!》
مامان نفس عمیق کشید و چشماشو رو هم فشار داد.
مامان:《 همون روز تولدت فهمیدم بابا داره یه کارایی میکنه. قبلش هم میدونستما ولی شک داشتم تا اینکه مطمئن شدم. همه چیو به بابا گفتم ولی اون هی تکذیب میکرد. آخرسر مجبور شدم یه سری چیزا رو بهش نشون بدم. وقتی این کارو کردم بابا از این رو به اون رو شد و با عصبانیت همه چیو اعتراف کرد. حتی...》
دستاشو یه خورده فشار دادم و گفتم:《 حتی چی؟!》
مامان:《 حتی اعتراف کرد که یک بار دیگه ازدواج کرده. بعد از اینکه اینو اعتراف کرد حس کردم دیگه نمیتونم کنارش بمونم! درخواست طلاق دادم و خوشبختانه خیلی سریع باهاش موافقت شد. اما بابا لج کرد و گفت که منو طلاق نمیده اگرم طلاق بده تورو از من میگیره》
خدای من!! این همون باباییه که شبا با اینکه خسته بود باهام سر و کله میزد؟؟ همون بابایی که همیشه باعث دلگرمیم بود؟! اون بابایی که بهش تکیه میکردم؟!!
زمزمه کردم:《 خب》
مامان:《 بردتم شمال. چندین روز تو ویلا بودیم تا اینکه راضیش کردم بدون اینکه به تو کاری داشته باشه طلاق بگیرم. درگیر طلاق بودم و منتظر نظریه ی آخر بودم که...》
من:《 که چی؟》
مامان:《 فهمیدم باردارم》
من:《 حالا، چیمیشه؟》
مامان:《 یا باید از طلاق انصراف بدم یا هم که با یکی دیگه ازدواج کنم》
نمیدونستم چی بگم. مگه میشه؟! یه شبه همه چی به هم ریخت
همه چی ۱۸۰ درجه تغییر کرد. فقط خدا میتونه تو این وضعیت کمکمون کنه.
آروم بغلش کردم، هنوز هم همون آرامش رو داشت
دوستش داشتم، دوستشون داشتم!
مامان:《 به نظرت بعد از مدت ها هنوز هم همون دست پخت رو دارم؟》
از بغلم اومد بیرون و بهم نگا کرد.
خندیدم و گفتم:《 تو یه عمر هم آشپزی نکنی باز دست پختت به همون خوبیه》
خندید و گفت:《 پس پاشو بریم یه چی درست کنیم زنگ بزنم دایی اینا هم بیان هم صحبت کنیم هم شام دور هم باشیم》
من:《 باشه》
شام رو درست کردیم و زنگ زدیم دایی اینا تا اون ها هم بیان...!
#یگانه
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ دی
۱۵ دی
۲۱ دی
(๑♡صدای عشق♡๑)
#پارت_هجدهم
꧁دفتر خاطرات꧂
شام رو درست کردیم و زنگ زدیم دایی اینا تا اونها هم بیان...!
دایی تا فهمید مامان پیدا شده از پشت گوشی داشت بال درمیورد! گوشی رو قطع کردم و رفتم تا به خونه یه سر و سامونی بدم...
خونه که مرتب بود فقط وسایل رو گردگیری کردم... رفتم تو اتاقم...تو آینه به خودم نگاه کردم...چقدر تو این چند روز افتاده شدم. اول از همه یه دستی به صورتم کشیدم و آرایش ساده ای کردم...بعدش رفتم شومیز سفید کراپم رو با شلوار مشکیم با شال مشکیم سرم کردم...
زدم به میز و با خنده تو دلم گفتم:《هزار الله اکبر! بزنم به تخته چشم نخوری》
خندم گرفت...یهو صدای مامانم از پشت در اومد:《به چی میخندی بگو منم بخندم》
من:《هیچیjoy》
مامانم:《به به! میبینم که حسابی خودتو خوشگل کردی...به خدا عروسی نمیگیریما یه مهمونی سادس》
قیافم رو گرفتم و با لحن خودشیفته ای گفتم:《مادر من! من همیشه خوشگلم》
و بعدش دوتایی زدیم زیر خنده!
مامان:《آوا برو سالادو بذار منم یه سر و سامونی به خودم بدم》
من:《باشه مامانی》
۱۰ دقیقه ای گذشت و سالاد هم تموم شد...تا اینکه در اتاق مامانم باز شد و مامانم اومد بیرون...واییییی! عین یه تیکه ماه شده بود! دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم بغلش کردم!
مامان:《چته دختر》
من:《دلم برات یه ذره شده بود مامانیم》
مامانم محکم تر از من منو بغل کرد...یهو صدای زنگ در اومد...از بغل مامان اومدم بیرون و رفتم در رو باز کردم و پشت در منتظر اومدن دایینا موندم...
دایینا که از آسانسور اومدن بیرون. دایی تا اینکه کفشاشو دراورد بدو بدو اومد مامانو بغل کرد و یه حرفایی باهم میزدن که فقط خودشون میفهمیدن...منم رفتم زندایی و نیلیا رو بغل کردم...بعد سلام و احوال پرسی هم رفتیم نشستیم و من سینی چایی رو اوردم...
clock10clock10clock10clock10clock10clock10clock10
ساعت10 بود که ظرفای شام رو شستیم و تموم شد...مامان هم بعد تعریف کردن کل داستان برای دایی شروع کرد به میوه خوردن...
نشستم پیششون و شروع کردیم به گپ زدن...انگاری خانوادمون یه ذره جون گرفت و با وجود بابا و درست شدن اوضاعش دیگه خانوادمون دوباره برمیگرده! مثل قبل نمیشه ها ولی اوکی میشه...
clock11clock11clock11clock11clock11clock11
ساعت 11 بود که دایینا رفتن و من و مامان هم خوابیدیم...
فردا صبح با صدای زیبای وانتی که رد شد بیدار شدم... اهههههه خب چه مرگته کله سحر مردمو بیدار میکنی؟؟؟؟ فکر میکنی مردم انقدرررر لنگ گوجه پیاز تو هستن که از رو تخت بلند شن بیان بخرن تا تو نرفتی🙄
هوففففف از رو تخت بلند شدم و نشستم...یه کش و قوصی به خودم دادم و خمیازه ای کشیدم...یه ذره هم نشستم تا مغزم آپدیت شهjoyامروز هم که مدرسه تعطیل بود...خدایا شکرتتت!....به ساعت بنفش اتاقم نگاه کردم...چشمامو مالیدممممم! یعنی واقعا درست دارم میبینممممم...ساعت 12 ظهر بود...وای خدا من قرار بود بلند شم با مامان برم سراغ کارای باباااااااا وااااییییی...
بدو بدو از اتاقم رفتم بیرون و هرچقدر که مامانو صدا کردم دیدم خبری ازش نیست...حتما تنهایی رفته نامرد...زنگ زدم بهش...خاموش بود گوشیش! هوففففف ولش کن زود برمیگرده دیگه...
یه چایی برای خودم ریختم لااقل یه صبحونه بخورم گشنگیم رفع شه...این روزا چون درست و حسابی نخوابیده بودم تا الان خوابیدم...
هعی خدایا...نشستم سر میز و منتظر شدم تا چایی سرد شه...داشتم با گوشیم ور میرفتم که نوتیف یه پیامی اومد...........
#هلیا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
꧁دفتر خاطرات꧂
شام رو درست کردیم و زنگ زدیم دایی اینا تا اونها هم بیان...!
دایی تا فهمید مامان پیدا شده از پشت گوشی داشت بال درمیورد! گوشی رو قطع کردم و رفتم تا به خونه یه سر و سامونی بدم...
خونه که مرتب بود فقط وسایل رو گردگیری کردم... رفتم تو اتاقم...تو آینه به خودم نگاه کردم...چقدر تو این چند روز افتاده شدم. اول از همه یه دستی به صورتم کشیدم و آرایش ساده ای کردم...بعدش رفتم شومیز سفید کراپم رو با شلوار مشکیم با شال مشکیم سرم کردم...
زدم به میز و با خنده تو دلم گفتم:《هزار الله اکبر! بزنم به تخته چشم نخوری》
خندم گرفت...یهو صدای مامانم از پشت در اومد:《به چی میخندی بگو منم بخندم》
من:《هیچیjoy》
مامانم:《به به! میبینم که حسابی خودتو خوشگل کردی...به خدا عروسی نمیگیریما یه مهمونی سادس》
قیافم رو گرفتم و با لحن خودشیفته ای گفتم:《مادر من! من همیشه خوشگلم》
و بعدش دوتایی زدیم زیر خنده!
مامان:《آوا برو سالادو بذار منم یه سر و سامونی به خودم بدم》
من:《باشه مامانی》
۱۰ دقیقه ای گذشت و سالاد هم تموم شد...تا اینکه در اتاق مامانم باز شد و مامانم اومد بیرون...واییییی! عین یه تیکه ماه شده بود! دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم بغلش کردم!
مامان:《چته دختر》
من:《دلم برات یه ذره شده بود مامانیم》
مامانم محکم تر از من منو بغل کرد...یهو صدای زنگ در اومد...از بغل مامان اومدم بیرون و رفتم در رو باز کردم و پشت در منتظر اومدن دایینا موندم...
دایینا که از آسانسور اومدن بیرون. دایی تا اینکه کفشاشو دراورد بدو بدو اومد مامانو بغل کرد و یه حرفایی باهم میزدن که فقط خودشون میفهمیدن...منم رفتم زندایی و نیلیا رو بغل کردم...بعد سلام و احوال پرسی هم رفتیم نشستیم و من سینی چایی رو اوردم...
clock10clock10clock10clock10clock10clock10clock10
ساعت10 بود که ظرفای شام رو شستیم و تموم شد...مامان هم بعد تعریف کردن کل داستان برای دایی شروع کرد به میوه خوردن...
نشستم پیششون و شروع کردیم به گپ زدن...انگاری خانوادمون یه ذره جون گرفت و با وجود بابا و درست شدن اوضاعش دیگه خانوادمون دوباره برمیگرده! مثل قبل نمیشه ها ولی اوکی میشه...
clock11clock11clock11clock11clock11clock11
ساعت 11 بود که دایینا رفتن و من و مامان هم خوابیدیم...
فردا صبح با صدای زیبای وانتی که رد شد بیدار شدم... اهههههه خب چه مرگته کله سحر مردمو بیدار میکنی؟؟؟؟ فکر میکنی مردم انقدرررر لنگ گوجه پیاز تو هستن که از رو تخت بلند شن بیان بخرن تا تو نرفتی🙄
هوففففف از رو تخت بلند شدم و نشستم...یه کش و قوصی به خودم دادم و خمیازه ای کشیدم...یه ذره هم نشستم تا مغزم آپدیت شهjoyامروز هم که مدرسه تعطیل بود...خدایا شکرتتت!....به ساعت بنفش اتاقم نگاه کردم...چشمامو مالیدممممم! یعنی واقعا درست دارم میبینممممم...ساعت 12 ظهر بود...وای خدا من قرار بود بلند شم با مامان برم سراغ کارای باباااااااا وااااییییی...
بدو بدو از اتاقم رفتم بیرون و هرچقدر که مامانو صدا کردم دیدم خبری ازش نیست...حتما تنهایی رفته نامرد...زنگ زدم بهش...خاموش بود گوشیش! هوففففف ولش کن زود برمیگرده دیگه...
یه چایی برای خودم ریختم لااقل یه صبحونه بخورم گشنگیم رفع شه...این روزا چون درست و حسابی نخوابیده بودم تا الان خوابیدم...
هعی خدایا...نشستم سر میز و منتظر شدم تا چایی سرد شه...داشتم با گوشیم ور میرفتم که نوتیف یه پیامی اومد...........
#هلیا
#رمان_دفترچه_خاطرات
#کانال_صدای_عشق
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
@sedayeeshgh5181jshdj
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ دی
۲۱ دی
۱۳ بهمن
(๑♡صدای عشق♡๑)
سلام دوستان
بنا به دلایلی کانال رو میخوایم پاک کنیم🥲heart️
و اگر بتونیم در آینده دوباره تاسیسش میکنیم نگران نباشین...
ولی معذرت میخوایم بابت تاخیر ها
امیدواریم از رمان هامون خوشتون اومده باشه
ایشالا بعدا بازم با شما خواهیم بود🥲
خدا نگهدارheart️
بنا به دلایلی کانال رو میخوایم پاک کنیم🥲heart️
و اگر بتونیم در آینده دوباره تاسیسش میکنیم نگران نباشین...
ولی معذرت میخوایم بابت تاخیر ها
امیدواریم از رمان هامون خوشتون اومده باشه
ایشالا بعدا بازم با شما خواهیم بود🥲
خدا نگهدارheart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA105دنبال کننده