داستان های واقعی
داستان های واقعی
4Kدنبال کننده
لینک کانال
@sargozasth
داستان های زندگیتون برامون بفرستینheart_eyesheart_eyes
آیدی ادمین
@AZAZA313
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
سلام دوستان.لحظه هاتون قرین آرامش،

یه صحبتی دارم با ثروتمندان گروه وجامعه.

خدارو هزاران مرتبه شکر که از لحاظ مالی کمبودی ندارید،گوارای وجودتون،خدا براتون بهتر وبیشترش رو برسونه.

ولی عزیزان،قطعا درمیان فامیل (حتی فامیل دور) هستند کسانی که دخلشون به خرجشون نمیخوره وشما در جریان هستین،


اگه به صورت گمنام، طوری که شان ومنزلتشون حفظ بشه،حتما بهشون کمک کنید،


با دعای خیر ورفع گرفتاریشون خواهید دید که خدا خیلی بیشتر وبهتر از انفاقتون رو بهتون برمیگردونه ویه


حس خوبی بهتون دست میده که شاید تا به حال تجربه نکردین.


معجزاتی رو میبینین که متوجه میشید به خاطر دستگیری شما بوده،چه بسا مرگ بد یا بیماری از خودتون وعزیزانتون دور بشه.

اگه همه ثروتمندان،هوای اطرافیانشون رو داشتن،اینقدر مشکلات تو جامعه نداشتیم.

دنیا فانی هست ومال دنیا متعلق به دنیا.

برای آخرت توشه جمع کنیم،نه دنیا

لطفا نگید خودمون تلاش کردیم وبه اینجا رسیدیم،چون اگه خدا شرایط رو براتون

فراهم نمیکرد،قطعا عاجز بودین،لطف خدا شامل حالتون بوده که به اینجا رسیدین.


اون دنیا از مال سوال میشه واینکه اگه بدونی کسی گرفتاری مالی داره وکمکش نکنی قطعا بازخواست داره،


با خوب کردن حال دیگران،خودتونم حال خوب رو بهتر تجربه میکنید.

روزیتون پر برکت ان شاالله.







لینک کانالمون point_down
@sargozasth

•آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
•داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
،سلام‌ عزیزم.
راجب بچه دار نشدن خواستم‌یه چیزی تعریف کنم.
چندروز پیش چند تا از اقوام ب منزل مادرم‌اومده بودن که یکیشون ۴۰سال به بالا سن داره وسالهاست ازدواج کرده و بچه هم‌ نداره.
یهو حرف ب بچه داشتن‌کشیده شد که گفتن‌فلانی تو چرا انقد بی فکری چرا نمیری‌دکتر‌چرا فلان و بهمان
که اون خانوم‌گفت دیگه انگیزه ندارم‌و نمیخوام‌و.....
که باز بقیه کوتاه نیومدن‌و هی گفتن‌که برو اصلا خرجشو‌ما‌میدیم‌و نفری فلانقد بهت میدیم برو IVFکن و اینا.....
نیش‌اشکو تو چشاش دیدم‌واینکه گفت باشه میرم‌و از اون‌جمع فرار کرد و رفت..
تا ته ته دلم‌سوخت و با خودم‌گفتم‌وای ب حال شما که امشب جهنم واسه خودتون خریدید
با خودم فک‌کردم این خانوم‌بره خونه حال و هواش ابری میشه که چرا بچه نداره .چرا تنهاست
.ممکنه کفر بگه ناشکری کنه‌
ممکنه شب که شوهرش اومد یه دعوا راه بندازه و ممکنه روزها‌رو ساعتها اوقاتش‌تلخ باشه.
انگار حرف آدما یه سیلی محکم بود که یادش بیارن بچه نداره و چقد تنهاست
توروخدا ‌توروخدااااایی که میپرستید بیایید باعث حال خراب کسی نباشیم.بیایید دلیل اشک‌و بغض کسی نباشیم
تو دنیا ب اندازه کافی غم و غصه هست.بیایید لااقل ما یکی از اون دلیلا نباشیم.....
بیایید انقد راحت جهنمو واسه خودمون‌پیش خرید نکنیم

لینک کانالمون point_down
@sargozasth

•آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
•داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
سلام ب همه ی شما خدا را شکر میکنم ک تا حالا ازدواج نکردم عجب مردهای کثیفی،



بیچاره زنها ک چه می‌کشند از دست مردها.من خواستگار زیاد دارم اما ب دلم نیستند



.درسته تنهام اما بهتره با مرد خیانتکار ازدواج کنم یا بد دهن ، خسیس،


بداخلاق.مجردی عالمی داره.بچه ها میخوام برم مشهد براتون دعا میکنم.




خدا صبرتون بده.ب شوهرهای خیانتکار اهمیت نده توکل کن ب خدا ، نماز شب بخوان




، قران بخوان، حرف دلتو با خدا و اهل بیت ع بزن امیدوارم مشکلاتتون حل بشه




ب خاطر بچه هاتون گذشت کنید و کوتاه بیاین.بیخیال باشید بشین زندگیتو بکن،



باشگاه برین اگر همه نمی‌تونید پارک برید پیادروی کنید ، مسجد برین برا نماز و مراسمات....




اصلا غصه نخورید خدا هواسش ب شما هست.التماس دعا.




لینک کانالمون point_down
@sargozasth

•آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
•داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
سلام بچه ها دخترم ۲۰سالمه روانشناسی میخونم
از ترم دوم دانشگاه(اوایل ۱۹سالگی) پامو کردم تو یه کفش که من باید کار کنم
خیلی عاشق کار کردن و استقلال مالی بودم تا اینکه عصر ها تو یه آتلیه مشغول به کار شدم

این اواخر هم چند ماهی هست تو یه پیشخوان کار میکنم
صبح ها پیشخوان ، عصرا آتلیه، شبا هم به امتحانام و درسام می‌رسم

درسته سخته و با کلی خستگی همراهه اما بخاطر هدفای بزرگی که دارم ارزششو دارهsweat_smile
شاید بگین سن کم حساب نمیشه اما برا آدمایی که تو شهرستانای کوچیک زندگی میکنن و باید واسه خواسته هاشون حتی با خونواده بجنگن ، سن کمی هست عزیزان

خلاصه اینکه واسه خواسته هاتون بجنگین شاید با موانع و مشکلات زیادی مواجه بشین اما می ارزه به شیرینی وصال🩷🥲




لینک کانالمون point_down
@sargozasth
•آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
•داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
cherry_blossomleavescherry_blossomleaves


من 28 سال زندگی مشترک داشتم با وجود دو تا بچه و جدا شدم ولی میخوام تجربه مو از زندگیم بگم.
همسرم عاشق من شد منم دوسش داشتم اما یه مرد لاابالی و بی مسئولیت بود بعدها از رفیق بازی معتاد شد و با خیاطی کمک خرج خونه شدم.

روزگار خیلی سختی داشتم در حین زندگی موقعیتی برام پیش اومد طلاق بگیرم اما بخاطر پسرم موندم و ادامه دادم الان که چند سالی هست ترک کرده با یه زن نه چندان خوب آشنا شد و قید منو بچه ها رو زد.

افسوس میخورم چرا ادامه دادم و بچه دوم رو همسرم با نذر و نیاز صاحب شد مشکل اون زن نبود قید منو بچه ها رو زد رفت و ما جدا شدیم.

اگه کسی تو زندگی در سی سالگی یا هر سنی جدا میشه اصلا ناراحت نشید بهتر که عمرتونو حروم یه نامرد نمی‌کنید

حالا من موندم دو تا بچه و کلی مسئولیت و مشکل، پس نگران طلاق نباشید هر چه زودتر جدا بشید خودتونو نجات بدید

لینک کانالمون point_down
@sargozasth
•آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
•داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
سلام من ی دختر ۲۳ ساله ام از ی شهر کوچیک ک همه همدیگه رو می‌شناسن..من وقتي ۱۱ سالم بود ازدواج کردم و بعد دوسال زندگی رفتم خونه پدرم و چندسال خونه پدرم بودم و طلاقم طول کشید ..خیلی ساله خونه پدرمم ۳تا برادر دارم ک خیلی سخت گیر و عصبی هستن.. کلی گرفتاری و  بدبختی از سن کم کشیدم تا الان ک از استرس و ناراحتی زیادی قلبم دردمیگیره..الان ی مشکلی برام پیش اومده ک خواهش میکنم لطفا کمکم کنید..من نزدیک ۸ ماه تلفنی با ی آقایی وارد رابطه‌ شدم و این آقا از اولش همه چیو ب من دروغ گفت اسمشو سنشو عکسشو محل زندگیشو شغلشو از همه بدتر آخرش ک متاهل و بچه داربودنشو فهمیدم..ب من گفته بود ک پدرش ادم خاصی هستش بخاطر شغلشون و ..شرکت دارن و.. کم کم هی دروغاشو خودش لو میداد و نمیتونست زیرش بزنه هردفعه حرفشو عوض می‌کرد میگفت ن من هیچی ندارم پدرمم کارگره ..دوباره حرف از شرکت و طلافروشی میزد..خیلی حرفشو عوض می‌کردخیلی زود عصبی میشه..این مدت هم همش تو خونه بود یا بیمارستان میگفت من بدون تو نمیتونم خودمو میکشم میگفت بخاطر من چون ی شب بحث کردیم خودشو از دوطبقه پرت کرده پایین و خیلی گیرمیداد بهم خیلی حساس بود خیلی وقتا گریه میکرد..انگار ی آدم دوشخصیتیه..بعدا فهمیدم ک ۴۰وخورده ای سنشه و بچه ۱۳ ساله داره و زنش ک رفته بوده و میخواستن طلاق بگیرن برگشته و این بخاطر من مثلا نمیرفته خونه خودش خونه پدرش بوده.. و با من از اول گفتش ک قصدش ازدواجه با پدرم  دو سه باری حرف زد شماره برادرام و ازم پرسید و اتفاقی سر ی مشکلی ک خاله ام توی دادگاه داشت با خاله ام همصحبت میشن و بهش میگه من کارتو راه ميندازم مدارک برام بفرست..خاله امم ک تهران زندگی میکنه و اومده بوده شهرما بهش گفته بوده بیاین تهران ببینیم همو و خلاصه با کلی داستان ک داداشم راضی نمیشد رفتیم و همه هنگ کردیم اونو دیدیم اصلا بهم نمیخوردیم هیچ جوره ظاهری هیکلی سنی ۱۸۰ درجه تفاوت  داشتیم‌.. ی شب موند و برگشتیم شهرخودمون.. بعدش این با برادرم دعواشون میشه از من حتی میاد حرفای بدی میزنه بعد گوشیو ازم میگیرن و کلی دعوا و اینا ک فریب داده تورو ..بعد داداشمو تهدید میکنه با زنگ و پیام و فحش هم خاله امو و میگ ادرستو دارم میام سراغت تهدیدش میکنه میگه تو رابطه‌ مارو خراب کردی .. بعد پدرم گفت میرم شکایت میکنم وقتي آنقدر تهديد میکنه رفت شکایت کرد ولی گفتن من باید شکایت کنم دراصل رفتم شکایت کردم پیام شکایت دادگاه ک رفته براش بااینکه بلاکش کرده بودم ازهمه جااومده توی روبیکا کلی  عکس و فیلم های خصوصی منو برام فرستاده ک برو شکایتت و پس بگیر زشته اینارو قاضی و خانواده ات و مخصوصا داداشات ببینن..الان اینجوری امروز تهدیدم کرده توروقران بگین چیکار باید بکنم ..داداشام بفهمن یا این عکس و فیلمارو ببینن بفرسته براشون ک من نرم شکایت نکنم اونارو هم تهدید کنه ک همه جا پخش میکنم منو میکشن بقران کاملا جدی میگم .. خیلی بشدت  تعصبی هستن  میکشن منو تو حیاط خاک میکنن و تموم .. بگین چیکارکنم خواهش میکنم من خیلی استرس دارم میترسم


لینک کانالمون point_down
@sargozasth
•آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
•داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
🪽🕊️
🤍




شانس آورده بودیم تو چشمش
نپرید، بعد از اورژانس به پلیس هم
زنگ زدم، سمانه اصلا قصد فرار
نداشت...

مثل مسخ شده ها نشسته بود و
فقط به جاوید نگاه میکرد، وقتی که
بهش دستبند زدن و داشتن میبردنش
مانتوم و کشید و گفت:

-مواظب جاوید باش، طاقت سوختگی
رو نداره، نذاری درد بکشه و من
مانتوم رو از دستش بیرون کشیدم و
گفتم: برو بابا دیوونه..

جاوید باید اعزام میشد تهران، درجه
ی سوختگیش بالا بود، خودم هزینه
ی آمبولانس رو حساب کردم و رفتیم..

یه مقدار پماد سوختگی زده بودن
بهش ولی اصلا تاثیری نداشت، تو راه
که بودیم به خونه ی حاجی زنگ زدم،
حنانه جواب داد: بله؟

-بیداری حنانه؟
-کتاب میخوندم چطور؟ چیزی شده
رعنا؟

-جاوید حنانه، دوباره خاک به سر
شدم، دوباره بلا سرش اومد
نگران گفت: درست حرف بزن ببینم
چی شده آخه؟

-به بابات بگو بیاد تحویل بگیره دسته
گل عروس انتخابیشو
-توام انتخاب بابا بودی، حالا بگو چی
شده تیکه ننداز..


ادامه دارد...
============================
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
🪽🕊️
🤍




فهمیدم بیشتر از اینا روی پدرشون
تعصب دارن، اونا که نباید مثل من
دلگیر باشن از حاجی...

داستان و براش تعریف کردم و ازش
خواستم بیان کمکم..
جاوید و بستری کردن...

پوست ران یکی از پاهاش و دوتا
دستاش سوخته بود و نیاز به جراحی
داشت..

تو بیمارستان متوجه شدم پایین گونه
ی سمت راست صورتش هم به شدت
سوخته و ممکنه به زیبایی صورتش
لطمه بزنه..

حاجی و زنش خیلی زود اومدن، بی
تاب و بیقرار، مادرشوهرم تا منو دید
گفت:

سمانه رو چرا راه دادی رعنا؟
پسرم و چیکارش کرده؟
خدایا من چقدر بدبختم..

شونه هاش و گرفتم و گفتم
-نمیدونستم مامان، دلم براش
سوخت، از فکر خرابش خبر نداشتم..

حاجی گفت: آدم عاقل دشمنشو راه
میده شب تو خونه اش بخوابه؟
با پوزخند گفتم: حالا شد دشمن؟


ادامه دارد...
============================
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
🪽🕊️
🤍


من که به طلاقشون رضایت دادم
دوماهه تو تنها عروسم هستی، دردت
چیه با من؟..

جاوید باید عمل میشد، برای ران پاش
و زیر گونه ی سمت راست صورتش
باید پیوند پوست انجام میدادن،
دستاش نیازی به جراحی نداشت..

تمام مدت بیمارستان بودم و از
پیشش تکون نمیخوردم..
بعد از انجام جراحی و مرخص شدنش
از بیمارستان...

نزدیک به یک ماه هم تو خونه
پرستاری کردم ازش، پانسمانش رو
مرتب عوض میکردم و براش دارو
میزدم...

جاوید ساکت و گوشه گیر شده بود،
خیلی باهام حرف نمیزد، حاجی حکم
طلاق غیابی برای سمانه گرفت و
خطبه ی طلاق خونده شد بینشون...

اصلا برام مهم نبود چی به سرش
میاد، به اندازه ی کافی دل سوزونده
بودم براش..

جاوید هروقت به صورتش نگاه میکرد
و روی اون قسمت پوستش که
سوخته بود دست میکشید فقط حسرت رو تو چشماش میخوندم...

یه روز رفتم آینه رو برگردوندم و گفتم
-مهم اینه که به چشم من تو قشنگ
ترین مرد دنیایی..



ادامه دارد...
============================
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
حدود دو سال پیش به خاطر یه مشکلی دکتر پوست میرفتم بعد مطب دکتر توی یه ساختمونه که کلا شبیه ساختمون پزشکان هست
یع روز با مامان بابام رفتیم مامانم نشست تو مطب ، منو بابام اومدیم تو ساختمون دور بزنیم.
در حال خودمون بودیم و حرف میزدیم که....
(اغاز ماجراjoy)
یه خانمی که ویلچری بودن میخواستن وارد یه مطبی بشن ، اون مطب خب مثل اتاقا اولش یه برامدگی داره نمیتونستن برن داخل
به پدرم گفت که پشت ویلچر یه شاسی داره فشارش بدی چرخ جلو میره بالا میتونه رد شه.
اغا پدر منم تا حالا از این کارا واسه کسی نکرده بود بعدم نمی دونس شاسی کجاس
یه ذره تقلا کرد دید نه پیدا نمیکنه استیناشو زد بالاjoy میخواس ویلچر رو بلند کنه joyjoyjoyjoyjoyjoy یاد نقی تو پایتخت افتادم.
یه صحنه ای بودا اون خانوم باور کنین به غلط کردن افتاد و بابام آستینا رو داد پایین و بعد از کلی تلاش شاسی رو پیدا کرد... joyjoyjoyjoyjoy

من که از خنده پخش زمین شده بودم. joyjoyjoyjoyjoy

لینک کانالمون point_down
@sargozasth

•آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
•داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
خاطره من مربوط میشه به حدود 20 ساله پیش اونموقع دخترم 6/7سالش بود ی روزکه داشتیم حاضر میشدیم از خونه بریم بیرون همسرم رفت پشت در قایم شد و تا دخترم درو باز کرد که بریم بیرون پرید تو سینشو ترسوند‌ش به اصطلاح خودمون پخ پخیش کرد(ی وقتایی با دخترم از اینجور بازیا میکرد اونم معمولا خو‌شش میومدو میخندید) دخترم ترسیدو جیغ زد منم بهش گفتم عیب نداره وقتی برگشتیم از بیرون ماهم تلافی میکنیمو باباتو میترسونیم خلاصه رفتیم کلی خرید کردیمو وقتی برگشتیم خونه دخترو پسرم تو کوچه از ماشین پیاده شدن و رفتن دنباله بازیشون منم ی مقداری از خریدارو برداشتمو رفتم تو اسانسور منتظر ‌شدم که شوهرم بیادوی دفه به سرم زد که منم به اصطلاح پخ پخیش کنم نگو تو همین فاصله همسایه طبقه بالامون با عجله اومده تو پارکینگو تا شوهرم خریدارو خالی کنه از ماشین اون زودتر اومد و تا در اسانسورو باز کرد من امونش ندادم پریدم رو شیکمشو پخ پخیش کردم
flushedflushedflushed🤢
که ی دفه چشمم افتاد به رنگ بلوزشو همینجور که سرمو میاوردم بالا انگار داشتم کم کم میفهمیدم که چه خاکی تو سرم شدهspeak_no_evilspeak_no_evil

اونم که دیگه غش کرده بود از خل بازی من البته اولش خیلی جا خورد ولی ی دفه زد زیر خنده🤣🤣 منم فورا از اسانسور پریدم بیرون و زبونمم که دیگه بند اومده بود
ولی به خدا تا سالهای سال اصلا جلوی اون همسایه افتابی نمیشدم از خجالتم. 🤣🤣🤣🤣
خلاصه که تو جاهای عمومی با شوهرتون شوخی نکنید blushrelaxed



لینک کانالمون point_down
@sargozasth

•آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
•داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
سلام kissing_heartkissing_heart
یه تجربه البته خنده دارنیست خواستم براتون تعریف کنم. چند سال پیش یکی از دختر عموهای مادرم که خیلی خیلی زیبا بود بعداز دوتا ازدواج ناموفق زن دوم یک قاضی شد از زندگیش هم خیلی راضی بودیک پسره هفت ساله هم داشت از این آقا از قضا این آقای قاضی از زن اولش یک پسربیست ساله هم داشت.
یه روز شوم بهتره بگم که پسر بزرگه این آقاکه هنوز هم معلوم نیست از کجا از این زن دوم پدرش خبر دار میشه که میزنه به سرش وهمون موقع یکراست میره سمت خونه دختر عموی مادرم واز بالای خونه میپره داخل ودختر عمومادرم هم که سه ماهه حامله بوده بدوفرارمیکنه توحموم که پسره در رو میشکنه وباچاقو میوفته به جون این زن بیچارهdisappointeddisappointedsobsob
خلاصه سرتو درد نیارم دادگاه حکم میکنه که پسره هفت ساله دختر عمو که به سن تکلیف رسید میتونه راجب خون مادرش تصمیم بگیره ولی چه فایده خوانوادش هنوز هم بعد سالها خون گریه میکننdisappointeddisappointeddisappointed
خواستم خواهش کنم از خانوما لطفا زن دوم نشید الان دیگه زمونه قدیم نیست این جور ازدواج ها آخرت نداره خونه خراب کنه عزیزان.
شرمنده اگه طولانی شدblushblush

لینک کانالمون point_down
@sargozasth

•آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
•داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
میخوام برات از خاطر ازدواج دوستم بگم
از زبون خودش میگم
کلاس سوم راهنمای بودم که شاگرد بابام به هر بهانه ی میومد خونه مون بعدا کاشف به عمل اومد که این اقا واسع من با بابام کار میکرده باباش انقد پول دار بوده که احتیاجی به کار نداشته ولی خوب از نظر ظاهر خیلی زشت بود... مادر و پدرش اومدن خواستگاری که پدرم گفت دخترم کوچیکه هیچی از شوهر داری نمیدونه یکی دوسال دیگه بعدا بهش فکر میکنیم یکسال از این قضیه گذشت و هیچ خبری از این اقا نشد تا اینکه ما رفتیم شهرستان و یکی از پسرهای فامیل که من تازه دیده بودمش موتور خریده بود و بچه ها رو سوار موتور میکرد و میچرخوند منم رفتم بهش گفتم منم ببر بچرخون اون طفلکم منو ببشتر از همه سوار میکرد ولی من بازم هی غر میزدم که نه کمه بیشتر ببر حتی بهش بدو بیراه هم میگفتم وتنها حرف خوبی که بهش میکفتم علی خر بود  این ماجرا گذشت و ما اومدیم خونه مون دوروز بعدش مامانم گفت مامان علی زنگ زده و میخوان بیان خواستگاری من پیش خودم گفتم من اگه زن این بشم با این همه بدوبیرای که من بهش گفتم که سر منو میکنه تو همین گیرو دار سر و کله شاگرد بابام پیدا شد من این وسط مونده بودم به کدوم جواب بدم شب وقتی داشتیم رخت خواب ها رو مینداختیم مامانم گفت بین یکی از اینا یکی رو انتخاب کن تا بگم بیان خواستگاری منم زیر پتو هی به علی فک کردم هی به شاگرد بابام اخرش خسته شدم و با دستام شروع کردم به 10  20  30 چهل کردن علی شاگرد علی شاگرد  که علی صد شد و من پتو رو از روی سرم برداشتم با صدای بلند گفتم مامان... مامان... مامان بیدارشد و گفت چی شده گفتم علی مامان هم عصبی شده بود و هم خندش گرفته بود اخه علی خیلی خوشگل تر از شاگرد بابام بود  در ضمن چشمای علی سبز خیلی نازی بود و هست خودمم دوس داشتم صد به اون بیفته خلاصه عقد کردیم...شب عقد مون که باهم تنها شدیم بهم گفت میخوام  بوس ت کنم منم بهش گفتم واای مگه چشمات میبینه joyخندیدو گفت نه کورم
سرمو پایین انداختم و گفتم اخه تو همه جا رو سبز میبینی فکر کردم منو نمیبینی joyانقد با صدای بلند خندید که مامانم اومد درو باز کرد ترسیده بود که دامادش چیزی زده
وقتی علی براش تعریف کرد مامان خندش بند نمیومد بابام اومد پرسید چی شده وقتی فهمید اونم خندید و من فقط نگا شون میکردم و پیش خودم میگفتم وااا مگه چی گفتم confused
لینک کانالمون point_down
@sargozasth

آیدی ادمینpoint_down
@AZAZA313
داستان زندگیتو بفرست برامون point_upgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
🪽🕊️
🤍


بسه رعنا، من قبلش هم قشنگ
ترین مرد دنیا نبودم چه برسه الان که
پوستم دو رنگ شده دیگه هم مثل
سابق نمیشه...

-تازه یه ماهه جراحی کردی، میشه
صبر داشته باش
-دست از سرم بردار، اصلا حوصله
ندارم، میخوام تنها باشم...

اینو گفت و رفت تو اتاق، حالم از
زمین زمان بهم میخورد، کاش اون روز
اشتباه نمیکردم و سمانه رو راهش
نمیدادم خونه...

کاش جاوید میذاشت همه ی اون
روغن تو تابه به اون بزرگی رو بریزه
روی من..

دو سه روز مونده به پاییز سال ۸۱
فهمیدم دیگه تنها نیستم، درست
موقعی که...

جاوید به خاطر افسردگی بعد از
جراحی نه باهام حرف میزد نه حتی
کارخونه میرفت...

برگه ی آزمایش تو دستم بهم خبر
میداد که دو ماهه مهمون دارم تو
وجودم...

یعنی قبل از اینکه سمانه اون بلا رو
سر جاوید بیاره من هدیه مو ازش
گرفته بودم...




ادامه دارد...
============================
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
داستان های واقعی
داستان های واقعی
🪽🕊️
🤍


فقط اتفاقات این دو ماه و جراحی و
بدخلقی جاوید باعث شده بود غافل
بشم از خودم..

حضور این مهمون ناخونده ولی عزیز
کمک بزرگی میتونست بهمون بکنه
برای دوباره برگشتن به زندگی..

دلم میخواست طوری این خبر و به
جاوید بدم که دیگه یه لحظه هم به پا
و صورتش فکر نکنه...

فقط اندازه ی یه دایره ی کوچیک
گوشه ی صورتش اثر سوختگی بود،
چیزی که به نظر من اصلا ارزش
اینهمه ناراحتی و بستن درهای دنیا به
روی خودش رو نداشت.‌.

با برگه ی آزمایش و یه جعبه شیرینی
رفتم خونه، جاوید داشت میرفت
سمت اتاق خواب که من درو باز
کردم، با دیدنم وایساد و گفت:

شیرینی خریدی؟
با خنده گفتم: بله، البته نه یه شیرینی معمولی..

-شیرینی غیرمعمولی چیه دیگه؟
دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم:
بیا بشین تا بگم...





ادامه دارد...
============================
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
داستان های واقعی
داستان های واقعی
4Kدنبال کننده
لینک کانال
@sargozasth
داستان های زندگیتون برامون بفرستینheart_eyesheart_eyes
آیدی ادمین
@AZAZA313
مشاهده کانال پیام‌رسان