۱ بهمن
📖رمان دونی📖
سلام دوستانheartheart
ممنون میشم که عضو بشینheartok_hand🕊
تا جمیعت ۴۰ نشه پارت اول رمان رو نمیزارم
رمان رو خودم نوشتم
اسمش:ماه کامل
محدودیت سنی:۱۴
بسیار جذاب اگه کسی خواست ادمین بشه به پی وی من پیام بدهheart️
ممنون میشم که عضو بشینheartok_hand🕊
تا جمیعت ۴۰ نشه پارت اول رمان رو نمیزارم
رمان رو خودم نوشتم
اسمش:ماه کامل
محدودیت سنی:۱۴
بسیار جذاب اگه کسی خواست ادمین بشه به پی وی من پیام بدهheart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ بهمن
۴ بهمن
📖رمان دونی📖
#ماه_کامل
#پارت_اول
https://rubika.ir/romiandoone
شب هایی که ماه کامل میشد کسانی که از ان خبر داشتند محو وکشته میشدند... .🤐دختری خبرنگاری که از ان با خبر بود در خانه اش به دست ان مرد به قتل رسید .hushedنزدیکایه روز بود حیوون درون مهرداد خوابیده بود. مهرداد مریض بود وقتی حالش داش بد میشد دختری به اون کمک کرد بانگاه اول مهرداد به اون دختر یک دل نه صد دل عاشق دختر شد مهرداد به اون دختر گفت اسم شما چیست گفت میترا مهرداد دست و پاشو گم کرده بودنمیدونست چی کار کنه کمی فکر کرد که به اون چی بگه یه چیزی اومد تو ذهنش تا اومد اونو بگه میترا گفت من ازون پسره که شب هایی که ماه کامل میشه و ادمرو میکوشه بدم میاد توچی من...آره... منم از اون بدم میاد ... خوبه من باید برم مهرداد ترسید که میترا ازش خوشش نیاد پس تصمیم گرفت شبونه به خونه میترا بره میترا خوابیدبود اون روتو خواب دزدید وبه خونه خودش بردopen_mouthمیترا از خواب پاشد ترسیده بودبعد مهردادگفت من عاشقتم بامن ازدواج کن اگر نکنی میکشمت میترا باترس گفت من تورو نمیشناسم هیچ چیزی از تو نمی دونم اون شب ماه کامل شده بود مهرداد روانی شد میترارو به اتاق کشوند اون ترسیده بودگریه می کردگل رزی صورتی میخواست به اون بده اما اون گل قرمز بود وبه طرف ظرف شویی برد گل رازیر اب گرفت ازگل خون میرفت اززیر در خون میترا جاری شده بود مهرداد جنازه ی میترارا سوزوند مهرداد میترارا دوست داشت اما بخاطر بیماری خود به خود اورا کشت اون به کناره دیوار تکیه داد وگریه می کرد همون زمان پلیس ها امدند و اورا به زندان انداختنpersevereبعد از ۸سال اززندان امد بیماری اش بعد از ۶سال بهبود یافتheart_eyeswinksmile🤗مهرداد وقتی اززندان اومد بیرون داداشی که ۱۰ سال ازش دوربود دید که اومده بود رضایت بگیر تا داداشو ازاد کنه داداش مهرداد همون دکتری بود که اورادرمان کرد heart_eyes
مهرداد خوشحال شده بود دوید به سمت داداشش واسم داداششو صدا می زد مهراد،مهراد وازون طرف داداشش می گفت مهرداد،مهرداد اونا همدیگرو سفت بغل کردند بعد از چند ساعت مهراد به مهرداد گفت الان رسیدیم فرودگاه با اولین پرواز می ریم فرانسه مهردادبالبخنددست برادرش راگرفت-خیلی ممنون ک کمکم میکنی برادر+این چه حرفیه؟بالاخره یه داداش که بیشترنداریمsmileمهرادباخنده دست برادرش راگرفت +حواست باشه کسیکه باهاش ازدواج میکنی توزرداز آب درنیادوعاشقت باشه-باشه +حالابرنامت چیه؟-با آزاده ازدواج میکنمsparkling_heartبرنامه توچیه؟+میرم دبی دنبال زنم مینابعدباهم میمونیم بچه دارمیشیم دوس دارم بچم دخترباشه اسمشوبذارم مریم🙂-اسم قشنگیه امیدوارم پیداش کنی+ممنون امیدوارم باآزاده خوشبخت شی-ممنونblushتلفن مهرادزنگ خورد دوستش محمدبود+الوسلام محمدجان.....خب؟...واسه کی بلیط گرفتی؟....ساعت۹شب فردا؟....باشه قربون دستت داداش.... تودبی حواست به عربهاباشه تامیناروآزارندن....باشه....خدافظ تافردا...مهردادبالبخند برادرش رانگاه کرد-منکه الان میرم فرانسه توام که فردامیری دبی بالاخره کی همو میبینیم؟+معلوم نیست شایدبچه هامون ماروبهم بر سونن وبعدخندید-آره حتمن بچه من ک پسره اسمشم میذارم برنا!+اه چه اسمی عوضش مریم من گله!گل مریم چشماتوواکن مهرادونگاکن مینااومده مهرداداومده زنشم آورده آی برنارم آوردمyumsmileysmile -واقعن خیلی بامزه ای مهراد!+خب دیگه الان بایدبری سوارهواپیماشی دیگه رفتنی شدی مواظب زنت باش- باشه امیدوارم میناروپیداکنی به امیددیدن مهرادجان +به امیددیدن راستی توهواپیمادستشوییت گرف حوا ست باشه هرکاری کنی دسشوییات میریزه روسروکله مردمjoysweat_smilestuck_out_tongue🤑-ای مرض چندش حتمن ازون جانشونه گیری میکنم بریزه توچاییه تو+نه بابابریزرو کله یه کچله!-ای باباولم کن بذابرم الان ازپروازجامیمونم اونوقت بایدبیام هم صحبت توئه کفترشمwink+باشه برو خدابه همرات
hand
#پارت_اول
https://rubika.ir/romiandoone
شب هایی که ماه کامل میشد کسانی که از ان خبر داشتند محو وکشته میشدند... .🤐دختری خبرنگاری که از ان با خبر بود در خانه اش به دست ان مرد به قتل رسید .hushedنزدیکایه روز بود حیوون درون مهرداد خوابیده بود. مهرداد مریض بود وقتی حالش داش بد میشد دختری به اون کمک کرد بانگاه اول مهرداد به اون دختر یک دل نه صد دل عاشق دختر شد مهرداد به اون دختر گفت اسم شما چیست گفت میترا مهرداد دست و پاشو گم کرده بودنمیدونست چی کار کنه کمی فکر کرد که به اون چی بگه یه چیزی اومد تو ذهنش تا اومد اونو بگه میترا گفت من ازون پسره که شب هایی که ماه کامل میشه و ادمرو میکوشه بدم میاد توچی من...آره... منم از اون بدم میاد ... خوبه من باید برم مهرداد ترسید که میترا ازش خوشش نیاد پس تصمیم گرفت شبونه به خونه میترا بره میترا خوابیدبود اون روتو خواب دزدید وبه خونه خودش بردopen_mouthمیترا از خواب پاشد ترسیده بودبعد مهردادگفت من عاشقتم بامن ازدواج کن اگر نکنی میکشمت میترا باترس گفت من تورو نمیشناسم هیچ چیزی از تو نمی دونم اون شب ماه کامل شده بود مهرداد روانی شد میترارو به اتاق کشوند اون ترسیده بودگریه می کردگل رزی صورتی میخواست به اون بده اما اون گل قرمز بود وبه طرف ظرف شویی برد گل رازیر اب گرفت ازگل خون میرفت اززیر در خون میترا جاری شده بود مهرداد جنازه ی میترارا سوزوند مهرداد میترارا دوست داشت اما بخاطر بیماری خود به خود اورا کشت اون به کناره دیوار تکیه داد وگریه می کرد همون زمان پلیس ها امدند و اورا به زندان انداختنpersevereبعد از ۸سال اززندان امد بیماری اش بعد از ۶سال بهبود یافتheart_eyeswinksmile🤗مهرداد وقتی اززندان اومد بیرون داداشی که ۱۰ سال ازش دوربود دید که اومده بود رضایت بگیر تا داداشو ازاد کنه داداش مهرداد همون دکتری بود که اورادرمان کرد heart_eyes
مهرداد خوشحال شده بود دوید به سمت داداشش واسم داداششو صدا می زد مهراد،مهراد وازون طرف داداشش می گفت مهرداد،مهرداد اونا همدیگرو سفت بغل کردند بعد از چند ساعت مهراد به مهرداد گفت الان رسیدیم فرودگاه با اولین پرواز می ریم فرانسه مهردادبالبخنددست برادرش راگرفت-خیلی ممنون ک کمکم میکنی برادر+این چه حرفیه؟بالاخره یه داداش که بیشترنداریمsmileمهرادباخنده دست برادرش راگرفت +حواست باشه کسیکه باهاش ازدواج میکنی توزرداز آب درنیادوعاشقت باشه-باشه +حالابرنامت چیه؟-با آزاده ازدواج میکنمsparkling_heartبرنامه توچیه؟+میرم دبی دنبال زنم مینابعدباهم میمونیم بچه دارمیشیم دوس دارم بچم دخترباشه اسمشوبذارم مریم🙂-اسم قشنگیه امیدوارم پیداش کنی+ممنون امیدوارم باآزاده خوشبخت شی-ممنونblushتلفن مهرادزنگ خورد دوستش محمدبود+الوسلام محمدجان.....خب؟...واسه کی بلیط گرفتی؟....ساعت۹شب فردا؟....باشه قربون دستت داداش.... تودبی حواست به عربهاباشه تامیناروآزارندن....باشه....خدافظ تافردا...مهردادبالبخند برادرش رانگاه کرد-منکه الان میرم فرانسه توام که فردامیری دبی بالاخره کی همو میبینیم؟+معلوم نیست شایدبچه هامون ماروبهم بر سونن وبعدخندید-آره حتمن بچه من ک پسره اسمشم میذارم برنا!+اه چه اسمی عوضش مریم من گله!گل مریم چشماتوواکن مهرادونگاکن مینااومده مهرداداومده زنشم آورده آی برنارم آوردمyumsmileysmile -واقعن خیلی بامزه ای مهراد!+خب دیگه الان بایدبری سوارهواپیماشی دیگه رفتنی شدی مواظب زنت باش- باشه امیدوارم میناروپیداکنی به امیددیدن مهرادجان +به امیددیدن راستی توهواپیمادستشوییت گرف حوا ست باشه هرکاری کنی دسشوییات میریزه روسروکله مردمjoysweat_smilestuck_out_tongue🤑-ای مرض چندش حتمن ازون جانشونه گیری میکنم بریزه توچاییه تو+نه بابابریزرو کله یه کچله!-ای باباولم کن بذابرم الان ازپروازجامیمونم اونوقت بایدبیام هم صحبت توئه کفترشمwink+باشه برو خدابه همرات
hand
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ بهمن
📖رمان دونی📖
#ماه_کامل
#پارت_دوم
https://rubika.ir/romiandoone
مهراد بعد از رسوندنه مهرداد خودش رفت دبی همسری که به اصارت بردند الان ۲ سال میگذره اما مهراد نیومده تو فرانسه مهرداد با دختری به اسم ازاده ازدواج کردو الان زندگی خوشبختی داره گاهی اوقات باآزاده به کلیسامیرفت وبرای سلامتی مهراد دعا میکردن آزاده احساس تنهایی میکردچون دوستی نداشت یک روزبرای خریدن وسایل جزئی خانه به بازا ررفته بوداتفاقی باسرتوسینه ی نفررفته بودسرشوکه بالاآوردچش توچش یه پسرغربی چشم آبی شده بودو دلودینشوباخته بود-ام..سلام..چیزه..خوبین؟پسرلبخند جذابی زد+سلام حواستون کجاست؟-ببخشیدآقاno_mouth+ اشکالی نداره فقط حواستون روبیشترجمع کنین-چ.... چشم حتمنheart_eyes پلاستیک خریدهایش راازروی زمین برداشتوبالبخندزیبایی ازپسردورشدinnocent+ببخشید باخوشحالی بسمت پسربرگشت-جانمkissing_heartkissingپسرپلاس تیک مشکی راسمت آزاده گرفت+اینوجاگذاشتین لازم تون میشه آزاده باشرم پلاستیک راازاوگرفت-ببخشید میشه اسم شمابدونم؟+نخیرخانوم نمیشه آزاده اخم کرد-بااجازتون آزاده باخشم سوارماشینش شدوراه افتاد سمت خانه مهردادخانه نبوداشکهای دخترجوان برروی گونه اش ریخت وباخودگفت-این پسرکجاومهر دادروانی کجا؟؟🤔باهق هق ماشین رادرپارکینگ پارک کردورفت بالاسرایدار(جکسون)بادیدن چشای گریانه اوبانگرانی بسمتش آمد_خانوم چیزی شده؟- نه چیزی نشده لطفن چیزی ب مهردادنگین_چشم خانوم حتمنprayآزاده باگریه خودراروی مبل پرت کردتوفکره پسرجوان بودفردای آن روزکه به کلیسارفته بودن به جای دعابرای مهراددعاکردبه پسربرسدrevolving_heartsحتی اسم او راهم نمیدانست واین چه بدبود..neutral_faceمهردادبانگرانی دستان دخترراگرفت+چیزی شده عزیزم؟innocent-چیز مهمی نیست نگران نباش-میدونی واسه آیندمون چه تصمیمی گرفتم؟+چه تصمیمی؟-میخام اسم پسرمونو بذارم برناحال آزاده گرفته شدکسی جز خودش نمدانست دلش پیش چه کسی گیراست.. اصلن میتواندکنارمهردادی ک زندگیش آزاده بود بماندوبدون هیچ تعلق خاطری فرزنداورابدنیابیا ورد؟+چراانقدتوفکری؟مطمئنم چیزی شده-ای باباچقدگیرمیدی!کلافه وعصبی بسمت دره خروجی رفت مهردادباتعجب مسیررفتن اورادنبال میکرد+ینی چش بود؟؟🤔روزهامیگذشت وآزاد ه به فکرپسرجوان بود..وآرزومیکردبازهم ببیندش باصدای مهردادبه اونگاه کرد+فردایکی ازدوستام میاداینجا دیدنم واسه ناهارمیاد...(فردای آن روز) مهرداد:خب.. آزاده خانوم اینم رفیقه ماجکه پدر ش اهل لندنه ومادرش ایرانیه ماازدوران قدیم دوسته هم بودیم نگاهه آزاده روچشای آبی پسرقفل شدپسر: سلام آزاده خانوم خوبین؟-س..سل..سلام شمایین؟×بله دیگه مثله اینکه آشنادراومدیم مهرداد+شماهم رو میشناسین؟×بله توبازارخوردیم به هم...!+sweat_smileچه جالب..!×خانومتون حواسش نبود-بفرمایین بشینین× ممنون...}ازاون روزبه بعدرفت آمده جک به خانه ی مهردادبیشترشدوروزبه روزبیشترباآزاده گرم میگرفت تااینکه بعدازیک ماه آزاده مهردادروترک کردوباجک از فرانسه فرارکردندمهردادبسیارعصبی وافسرده شده بود و دربه در دنباله آزاده وجک بوددوباره به حالت قبل برگشته بود....بالاخره بعدازیک ماه آزاده وجک را درلندن پیداکردوهردوی آنهارابه طرزوحشتناکی کشت ودرتیمارستانه روانیه پاریس بستری شد...هنوزتصویر التماس های آزاده هنگامی که اوجک راتکه تکه میکرد وبعدآزاده رازنده زنده درآتش انداخت روی چشمانش بودfearfulscream
#پارت_دوم
https://rubika.ir/romiandoone
مهراد بعد از رسوندنه مهرداد خودش رفت دبی همسری که به اصارت بردند الان ۲ سال میگذره اما مهراد نیومده تو فرانسه مهرداد با دختری به اسم ازاده ازدواج کردو الان زندگی خوشبختی داره گاهی اوقات باآزاده به کلیسامیرفت وبرای سلامتی مهراد دعا میکردن آزاده احساس تنهایی میکردچون دوستی نداشت یک روزبرای خریدن وسایل جزئی خانه به بازا ررفته بوداتفاقی باسرتوسینه ی نفررفته بودسرشوکه بالاآوردچش توچش یه پسرغربی چشم آبی شده بودو دلودینشوباخته بود-ام..سلام..چیزه..خوبین؟پسرلبخند جذابی زد+سلام حواستون کجاست؟-ببخشیدآقاno_mouth+ اشکالی نداره فقط حواستون روبیشترجمع کنین-چ.... چشم حتمنheart_eyes پلاستیک خریدهایش راازروی زمین برداشتوبالبخندزیبایی ازپسردورشدinnocent+ببخشید باخوشحالی بسمت پسربرگشت-جانمkissing_heartkissingپسرپلاس تیک مشکی راسمت آزاده گرفت+اینوجاگذاشتین لازم تون میشه آزاده باشرم پلاستیک راازاوگرفت-ببخشید میشه اسم شمابدونم؟+نخیرخانوم نمیشه آزاده اخم کرد-بااجازتون آزاده باخشم سوارماشینش شدوراه افتاد سمت خانه مهردادخانه نبوداشکهای دخترجوان برروی گونه اش ریخت وباخودگفت-این پسرکجاومهر دادروانی کجا؟؟🤔باهق هق ماشین رادرپارکینگ پارک کردورفت بالاسرایدار(جکسون)بادیدن چشای گریانه اوبانگرانی بسمتش آمد_خانوم چیزی شده؟- نه چیزی نشده لطفن چیزی ب مهردادنگین_چشم خانوم حتمنprayآزاده باگریه خودراروی مبل پرت کردتوفکره پسرجوان بودفردای آن روزکه به کلیسارفته بودن به جای دعابرای مهراددعاکردبه پسربرسدrevolving_heartsحتی اسم او راهم نمیدانست واین چه بدبود..neutral_faceمهردادبانگرانی دستان دخترراگرفت+چیزی شده عزیزم؟innocent-چیز مهمی نیست نگران نباش-میدونی واسه آیندمون چه تصمیمی گرفتم؟+چه تصمیمی؟-میخام اسم پسرمونو بذارم برناحال آزاده گرفته شدکسی جز خودش نمدانست دلش پیش چه کسی گیراست.. اصلن میتواندکنارمهردادی ک زندگیش آزاده بود بماندوبدون هیچ تعلق خاطری فرزنداورابدنیابیا ورد؟+چراانقدتوفکری؟مطمئنم چیزی شده-ای باباچقدگیرمیدی!کلافه وعصبی بسمت دره خروجی رفت مهردادباتعجب مسیررفتن اورادنبال میکرد+ینی چش بود؟؟🤔روزهامیگذشت وآزاد ه به فکرپسرجوان بود..وآرزومیکردبازهم ببیندش باصدای مهردادبه اونگاه کرد+فردایکی ازدوستام میاداینجا دیدنم واسه ناهارمیاد...(فردای آن روز) مهرداد:خب.. آزاده خانوم اینم رفیقه ماجکه پدر ش اهل لندنه ومادرش ایرانیه ماازدوران قدیم دوسته هم بودیم نگاهه آزاده روچشای آبی پسرقفل شدپسر: سلام آزاده خانوم خوبین؟-س..سل..سلام شمایین؟×بله دیگه مثله اینکه آشنادراومدیم مهرداد+شماهم رو میشناسین؟×بله توبازارخوردیم به هم...!+sweat_smileچه جالب..!×خانومتون حواسش نبود-بفرمایین بشینین× ممنون...}ازاون روزبه بعدرفت آمده جک به خانه ی مهردادبیشترشدوروزبه روزبیشترباآزاده گرم میگرفت تااینکه بعدازیک ماه آزاده مهردادروترک کردوباجک از فرانسه فرارکردندمهردادبسیارعصبی وافسرده شده بود و دربه در دنباله آزاده وجک بوددوباره به حالت قبل برگشته بود....بالاخره بعدازیک ماه آزاده وجک را درلندن پیداکردوهردوی آنهارابه طرزوحشتناکی کشت ودرتیمارستانه روانیه پاریس بستری شد...هنوزتصویر التماس های آزاده هنگامی که اوجک راتکه تکه میکرد وبعدآزاده رازنده زنده درآتش انداخت روی چشمانش بودfearfulscream
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ بهمن
۴ بهمن
۴ بهمن
۴ بهمن
۴ بهمن
📖رمان دونی📖
مهرداد و مینا برگذشته بودن به فرانسه مینا ساعت ها خیره به عکسی بود که باغبان از انها عکس گرفته بود بود که بر رو چمن بدون یک یک دفعه مهراد امدم مینااااا وای چیه مهراد ترسیدم بهم ببخشید بهم گفتن مهرداد بازرحابش بد شده باید دمانش کنم یا خدا صبر کن من هم بیام وقتی فهمیدن مهرداد باز مریض شده مهراد نزدیک ۵ یا ۶ ماه باز برای درمان مهرداد زمان گذاشت و دروباره مهرداد درمان شد بعد از درمان شدن مهرداد مهراد به مهرداد گقت من و مینا شب شام خونت میایم شب نخر مینا شب یه غذای خوب درست میکنه (شب شد)مینا خانوم جانم اقا مهراد شب شد نمیای من حاضرم چرا میام من هم لباسم تنمه خوب بزار برنج دم بگیره باشه خاونمی زودبیا باشه عزیزم چه بوی خوبی بله دیگه اشپزی من حرف نداره اونا رسیدن خونه ی مهرداد بعد از خوردن شمام مرداد همه چیزو به مینا و مهراد گفت و گریه کرد مینا گفت گریه نکنید اخی بیچاره اخی مهرداد مهراد زد رو شونه مهرداد بعد بغلش کرد گفت ولش کن مرد که گریه نمیکنه ما داریم میریم خونه تو ام بیا نه شما برین اقا مینا گفت اقا مهرداد بیان تنها نمونید اونا رفتن به خونه مینا و مهراد فردا سر میز صبحانه اقا مهرداد بله مینا خانوم میخواستم چیزی بگم بفرمایین نه ولش کنید چیز مهمی نیست غذاتونو بخورید چیزی شده نه گفتم که چیزی نیست بفرمایید چایتونو بخورید مینا بله بگو به مهرداد باشه نگاه کنید من یک خواهری دارم که تو ایرانه داره ی میاد فرانسه پیش ما شاید فردا بیاد مثل شماست با شما مو نمیزنه اسمش ملیکاست مهراد گفت بهتون بگم شاد ازش خوشتون بیاد ازدواج کنید اون از شما خوش میاد حتما مینا چرا حرف تو دهن من میزاری هنوز نه به دار نه به باره چرا اقا مهراد هم به بار هم به داره joyjoyای کلک ببخشید من باید برم اتاقم اخه چیزی نخوردین اقا مهرداد میل ندارم باشه مهراد ناراحت شد نه بابا چند ساعت بعد اقا مهرداد ما میریم مسجد تنها مسجدی که تو فرانسه است باشه من هم میرم تو اتاقم پس ما رفتیم خانوم شما نیا میخوام بیام چون خرید هم دارم باشه پس زود باشه الان میام بعد از چند ساعت مهراد و مینا امدن خونه هر دو تعجب کردن مینا گفت ملیکا گفت سلام چرا تعجب کردین ناراحتین اگه ناراحتین من برم مهراد چیزی نگفت ساکت بود مینا گفت سلام نه اخه چرا بی خبر عزیزم گفتم خوشحالتون کنم خیلی خو
شحال شدیم نه no_mouthno_mouthاره میناneutral_faceبعد از چند ساعت مهراد رفت حموم بعد مینا و ملیکا نشستن برای حرف زدن اونا انقدر گرم حرف زدن بودن که توجی به مهرداد نکردن که از اتاق امد بیرون مهرداد وقتی فهمیدم ملیکا اینجاست باز رفت تو اتاق ملیکا به مینا گفت مینا تو که خیلی بچه دوست داشتی چیشید همش تو مسجد دعا میکردی که بچه دار شی اون هم دختر که اسمشو بزاری مریم ملیکا بیا جلو بله میخوام این رازو بهت بدم که جواب سوال هستش اره من باخدا راز و نیاز میکردم تا بچه دار شم اون هم یه دختر فردا که دیگه مهراد داشت از مسافرت می اومد اخه مهراد۵ ۴ماه مسافرت کاری بود داشتم میگم بعدش که داشت فردادمیومد من حالم بعد شد رفتم دکتر دکتر گفت مبارک باشه شما بچه دار شدین بچه تون ۲ ماه است باورم نمیشود ولی مهراد نمیدونه می خوام قافل گیرش کنم اسم بچه رو چی میزاری مریم چه اسم قشنگی مهرداد دیگه نمیتونست تحمل کن اومد بیرون ودوید سمت سرویسه بهداشتی هم مینا وهم ملیکا از خنده بیهوش شدن هم مهرداد وهم ملیکا بایک نگاه یک دل نه صددل عاشق هم شدن از اون روز به بعد مهرداد باملیکا گرم تر میگرفت وبعد از ۱ماه باهم عقد کردن.
#پارت_سوم
#ماه_کامل
https://rubika.ir/romiandoone
شحال شدیم نه no_mouthno_mouthاره میناneutral_faceبعد از چند ساعت مهراد رفت حموم بعد مینا و ملیکا نشستن برای حرف زدن اونا انقدر گرم حرف زدن بودن که توجی به مهرداد نکردن که از اتاق امد بیرون مهرداد وقتی فهمیدم ملیکا اینجاست باز رفت تو اتاق ملیکا به مینا گفت مینا تو که خیلی بچه دوست داشتی چیشید همش تو مسجد دعا میکردی که بچه دار شی اون هم دختر که اسمشو بزاری مریم ملیکا بیا جلو بله میخوام این رازو بهت بدم که جواب سوال هستش اره من باخدا راز و نیاز میکردم تا بچه دار شم اون هم یه دختر فردا که دیگه مهراد داشت از مسافرت می اومد اخه مهراد۵ ۴ماه مسافرت کاری بود داشتم میگم بعدش که داشت فردادمیومد من حالم بعد شد رفتم دکتر دکتر گفت مبارک باشه شما بچه دار شدین بچه تون ۲ ماه است باورم نمیشود ولی مهراد نمیدونه می خوام قافل گیرش کنم اسم بچه رو چی میزاری مریم چه اسم قشنگی مهرداد دیگه نمیتونست تحمل کن اومد بیرون ودوید سمت سرویسه بهداشتی هم مینا وهم ملیکا از خنده بیهوش شدن هم مهرداد وهم ملیکا بایک نگاه یک دل نه صددل عاشق هم شدن از اون روز به بعد مهرداد باملیکا گرم تر میگرفت وبعد از ۱ماه باهم عقد کردن.
#پارت_سوم
#ماه_کامل
https://rubika.ir/romiandoone
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ بهمن
📖رمان دونی📖
مهرداد و ملیکا تصمیم گرفتن که خانه بالای سر مهراد ومینا را بخرند ملیکا از مهرداد پرسید که چرا تو مسیحی هستی و مهراد مسلمون مهرداد گفت چون من با اون برادر های تنی نیستیم من را از پرورش گاه اوردن ولی من ومهراد همدیگر را بیشتر از برادر های تنی دوست داریم چه جالب میدونی من ادم اشغالی مثل میترا و ازاده نیستم وبه تو خیانت نمیکنم هیچ وقط نگران نباش نگران نیستم ولی توهم حرف اون دوتارو نگو اعصابم خرد میشه من میرم بخوابم شب بخیر من خوابم نمیاد من میرم تو اتاقم شب بخیر باشه ملیکا خوابش نمیوم و هرکاری می کرد که خوابش بیاد نمیشد برای همین تصمیمی گرفت اورفت به اشپزخانه ویک لیوان قهو خورد ورفت تو اتاقش ویک کتاب برداشت و تا صبح کتاب خواند ساعت۵۹ :۸صبح بود مهرداد اومد تا به ملیکا بگه که بیا صبحانه بخوریم ولی دید که ملیکا خوابید دیگه ملیکا را از خواب بیدار نکرد ورفت تنهایی صبحانه خورددیگه ملیکارا بیدار نکرد ساعت نزدیکایه ۹ ۵ : ۵ بعد از ظهر بود ملیکا اون موقع از خواب بیدارشد به ساعت نگاه کرد و با سرعت به سمت مهرداد رفت و گفت چرا بیدارم نکردی مهرداد گفت اخه دیشب نخوابیدی ملیکا گفت چه ربطی داره کلی از کار خونه عقب او فتادم و ناهار هم نداریم نگران نباش تو برو یک چایی بخور من زنگ زدم ناهار بیارن وای مهرداد دستت درد نکنه مهرداد به ملیکا گفت عزیزم امشب یک شام خوشمزه بپز که قرار با داداشم برم یک مسافرت کاری فکر کنم ۵ ماهی طول بکشه باشه ولی چه بی خبر دلم برات تنگ میشه من هم همین طور برای این که تنها نباشی میگم بری پیش خواهرت برو باشه نگران نباش (فردای ان روز) خدا به همرات خدا حافظ عشقم مهرداد سوار هواپیما شد ورفت اون شب مهرداد تو خونه نبود صدایی اومد ملیکا ترسیده بود یک دفعه صدای جیق ملیکا تو کل ساختمان پیچید همه ریختن بیرون مینا با سرعت رفت تو خونه ولی اثری از ملیکا نبود مینا رفت تو اتاق سایه ی یک ادمی را دید او ارام به طرف اون صدای رفت یک دفعه مینا رو زمین پرتاب شد و بیهوش شد همسایه ها دور مینا را گرفتند و او را به بیمارستان رساندن۰
#ادامه_ی_پارت_سوم
#ماه_کامل
https://rubika.ir/romiandoone
#ادامه_ی_پارت_سوم
#ماه_کامل
https://rubika.ir/romiandoone
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ بهمن
۴ بهمن
۴ بهمن
۴ بهمن
📖رمان دونی📖
لینک پخش کنید تا ادامه پارت بعدو بزارم وای که خیلی خوبه قسمت بعد خیلی حساسهkissingkissing_smiling_eyeskissing_closed_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA