سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
183دنبال کننده
انتشار و کپی در تمام شبکه های مجازی شرعا و قانونا حلال است
eitaa.com/saniehmansouri
splus.ir/romansaniehmansouri
https://ble.ir/romansaniehmansouri
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
آقای شریفی دست پشت کمر صدرا گذاشت و به سمت میز افسر نگهبان هل داد: تو رضایت بده؛ الان باید برم سفر، دیرم شده از پرواز جا می مونم. این دختره اصلا فکر نمی کنه من چقدر کار دارم که! از عشق زیاد به تو این کار رو کرده! حالا وقتی برگشتم،با هم صحبت می‌کنیم و مسئله رو حل می‌کنیم و زودتر عقد شما رو برگزار می کنیم که برید سر زندگیتون، این مسائل هم تموم بشه!
چرا همه فکر می‌کردند رها مهم نیست؟ چرا انتظار دارند صدرا از همسرش بگذرد؟چطور رفتار کردی که زنت را این‌گونه بی‌ارزش کرده‌اند مَرد؟حالا می‌دانست چرا وقتی از بیمارستان بیرون آمد، نگاه آیه تلخ شد.شاید او می‌دانست صدرا به کجا و برای چه می‌رود؛ شاید او هم از همین رضایت می‌ترسید! از این رضایتی که برایش حاضرند باجی به بزرگی ازدواج بدهند. آنقدر که از جشن عروسی لاکچری بگذرند! رها! این ها چه درباره ی من فکر می کنند؟ تو درباره من چه فکری می کنی؟ آیه چه می کرد وقتی رفتن و جا گذاشتن تو را تماشا می کرد.
صدرا: من از این خانم...
مکثی کرد. به رویای روزهای گذشته‌اش فکر کرد.رویایی که تنهایش گذاشت سر خاک تنها برادرش؛ رویایی که همیشه متوقع بود و با بهانه و بی‌بهانه قهر بود! رهای این روزهایش همیشه آرام بود و صبور.. مهربانی می‌کرد و بی‌توقع بود!
نفس گرفت: شکایت دارم!
حالا راحت تر نفس می کشید. با وجود داد و فریاد های آقای شریفی و رویا و سرباز و افسر نگهبان، صدرا نفس می کشید. نگاهی به رویا کرد و با خود گفت:
"به‌خاطر کدام گناهت شکایت کنم؟ مظلومیتِ خوابیده روی تخت را یا نیش‌هایی که به او زدی؟ حرف‌های تلخت را یا دل‌هایی که شکستی را؟ برای خودم یا برای او؟ اویی که تمام زندگی‌ام شده! اویی که نمازش آرامِ دلم گشته؟"
صدرا رو برگرداند و از بیمارستان خارج شد. رهایش روی تخت بیمارستان بود و بیشتر از آنکه او نیازمند صدرا باشد، صدرا نیازمند او بود!
چند روز گذشته بود و صدرا بالای سرش نشسته و نگاهش می کرد، آیه مفاتیح در دست داشت و می‌خواند و می خواند و می خواند. آیه می رفت، محبوبه خانم می آمد. محبوبه خانم می رفت سایه می آمد. سایه می رفت، آیه می آمد. دوستان و همکارانش چند بار برای عیادت آمدند. امیر یا احسان آمد. همه آمدند و رفتند و صدرا آمد و ماند و نرفت. این دختر عجیب محبوب بود در بین همکارانش و عجیب تنها و غریب بود در خانه و خانواده اش! صدرا همان خانواده ای می شد که او نیاز داشت.
چندباری پدر رویا به سراغش آمده بود. رویا هنوز هم در بازداشتگاه بود. تکلیف رها که روشن نبود. صدرا هم به هر طریقی که بود مانع از آزادی موقت رویا شده بود.
لحظه ای که چشمان رها لرزید صدرا معنی بازگشت تپش قلب را فهمید.بلند شد و زنگ بالای سرش را زد. دقایقی بعد چشمان رها باز بود و دکتر بالای سرش!
معاینه‌ها که انجام شد رها نگاهش را از پنجره به آسمان دوخت. آسمان غبار گرفته!
صدرا: خوبی رها؟
رها تلخ شد، بد شد،برای مَردیکه می‌خواست مَرد باشد برایش:
_خوب؟ باید می‌مردم تا خوب باشم. با روزای قبل فرقی ندارم؛ شما برید به کارتون برسید!
صدرا: رها! این حرفا چیه؟ تو زنِ منی!
رها با بغض فرو خورده گفت: زنت اومد دنبال حقش، زنت اومد تو رو بگیره! گفتم که ربطی به من نداره، گفتم که زنش نیستم، گفت برو... گفتم نمی‌تونم؛ گفتم نمی‌شه! اما گفت با تو حرف می‌زنه، گفتم صدرا این روزا به حرف تو نیست، گفت تقصیر توئه! کدوم تقصیر؟ چرا هیچ‌کس رفتار بدشو نمی‌بینه؟ نمی‌بینه دل می‌شکنه؟ نمی‌بینه کاراش باعث می‌شه کسایی که دوستش داشتن از دورش برن! به من چه که تو نگاهت سرد شده؟ به من چه که رویا تو رو حقش می‌دونه! سهم من چیه از این زندگی؟
صدرا: آروم باش رها؛ همه چیز درست می‌شه! خودم درستش می کنم!
رها با افسوس گفت: نه تو خونه‌ی پدرم جا دارم نه تو خونه‌ی شوهرم، چی درست می‌شه؟
قطره اشکی چکید و همان قطره صدرا را شرمگین کرد.
آیه مداخله کرد. دست رها را در دست گرفت و آرام نوازش کرد:
_رها قربونت برم، این امتحان توئه، مواظب باش مردود نشی عزیزم!
آیه بوسه ای بر پیشانی رها زد و از اتاق بیرون رفت. رها نیاز داشت خودش را دوباره بسازد،آخر دلش شکسته بود! دلِ شکسته که چیز کمی نیست!
صدرا حس شکست می‌کرد. رهای این روزهایش خسته بود. خسته بود و مَردش تکیه‌گاهش نبود. خسته بود و مَردش مَرهمش نبود! زود بود برایش که آیه باشد برای رهایش! رها آیه می‌خواست برای رها شدن. رها آیه می‌خواست برای بلند شدن؛آیه شاید آیه‌ی رحمت خدا باشد برای او و رهایی که برای این روزهایش بود.
رها را که به خانه آوردند، محبوبه خانم با لبخند نگاهش کرد:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
_خوبی مادر؟
رها نگاهش رنگ تعجب گرفت. لبخند محبوبه خانم عمیق‌تر شد:
_این‌قدر عجیبه؟ من اونقدرا هم بد نیستم که الان تعجب کنی، ما رو ببخش، اصلا نمی‌دونم چرا راه رو غلط رفتم؛ اما خوشحالم که این اشتباه باعث شد تو به زندگی ما بیای‌
نگاه رها به پشت سرِ محبوبه خانم افتاد. مادرش بود که نگاهش می‌کرد:
_مامان!
_جانم دخترکم؟
رها خود را در آغوش مادر رها کرد و هر دو گریستند. رها اشک صورت مادر را پاک کرد:
_اینجا چی‌کار می‌کنی؟ چطور اینجا رو پیدا کردی؟
_هفته‌ی قبل پدرت سکته کرد و مُرد...
همین! سکته کرد و مُرد! چرا او خبردار نشد؟ مُرد و رها حتی در مُردنش هم دخترش نبود؟ رها دلش برای مَردی که پدر بود سوخت. "چطور باید جواب آن‌همه ظلم را می‌داد؟ چطور جواب حق‌هایی را که ناحق کرده بود را می‌داد؟"
_خدای من! من نمی‌دونستم!
اشکی برای پدری که پدری را بلد نبود نداشت. صدرا گفت: بهتره بشینید. رها زیاد حالش خوب نیست. ببخش رها. نمی تونستم وقتی حال خودت خوب نبود، بهت این خبر رو بدم.
رها و مادر کنار هم نشستند و صدرا با فاصله کنارشان نشست. محبوبه خانم رفت تا سری به غذا بزند و چای برایشان بیاورد.
رها پرسید: چطور اومدی اینجا؟
مادر دست های دخترش را نوازش کرد؛ بعد از هفت بابات که فقط خانواده رفتن سرِ خاکش، رامین منو از خونه بیرون کرد. نمی دونستم کجا برم و چی‌کار کنم. شماره‌ی آیه رو داشتم، بهش زنگ زدم و اومد دنبالم و آوردم اینجا. اون‌موقع بود که فهمیدم بیمارستانی و چه اتفاقی افتاده. بعد هم زحمتم افتاد گردن محبوبه خانم.
محبوبه خانم سینی چای را روی میز گذاشت و در حالی که استکان ها را داخل نلبیکی می گذاشتت گفت: این چه حرفیه؟ اینجا خونه‌ی رها جان هم هست.
رها تعجب کرده بود از این رفتار مادرشوهری که تا چند روز قبل نگاهش هم نمی‌کرد. آیه لبخند زد. یاد چند روز قبل افتاد که محبوبه خانم به خانه‌اش آمد...
محبوبه خانم:شرمنده که مزاحم شدم، اما اومدم باهاتون مشورت کنم. درواقع یه سوال ازتون داشتم.
حاج علی: بفرمایید ما در خدمتیم!
محبوبه خانم: راستش حاج آقا زندگی‌مون به‌هم ریخته، عروسم بعد از مرگ پسرم رفته و قصد برگشت نداره! نامزدی صدرا با دختری که خیلی دوستش داشت به‌هم خورده! دختری عروسم شده که نمی‌شناسمش اما همیشه صبور و مهربونه! خون پسرم رو بخشیدن و این دختر رو آوردن گفتن خون‌بس! حاج‌آقا من اینا رو نمی‌فهمم، نمی‌فهمم این دختر چرا باید جای برادرش مجازات بشه؟ این دختر قراره درد بکشه یا ما با هر بار دیدنش باید عذاب بکشیم؟ پس اونی که پسرم رو کشت چی؟ اون راحت در رفت و عذاب قسمت آدم های بی گناهِ این زندگی شد. الانم که گوشه بیمارستان افتاده! نمی‌دونم باید چی‌کار کنم، این حالمو بدتر می‌کنه. اینکه یکی از پسرام زیر خاک خوابیده و بچه اش هنوز به دنیا نیومده یتیم شد. اینکه اون یکی پسرم داره از زندگی و جوانی و عشقش می گذره که کار درست رو انجام بده! این که آرزوهای یک دختر رو خاک کردیم برای خاطر اینکه دل ما آروم بشه! آروم نشد حاج آقا! الکی گفتن! آروم نشد دل و زندگیمون که بدتر هم شد.
حاج علی اندکی تامل کرد:
_دستور دین خدا که مشخصه، یا ببخش و تمامش کن یا قصاص کن و حقتو بگیر و تمومش کن! حالا این سُنّت خون‌بس که از قدیم در بعضی مناطق بوده و الانم هست، از کجا ریشه داره رو نمی‌دونم! اونم حتما حکمتی توش بوده، اما حکم خدا نیست! شما اگه ببخشی، قلبت آروم می‌شه و جریان تمام می‌شه، بعد از قصاص هم جریان تموم می‌شه، اما وقتی خون‌بس آوردی یعنی هر لحظه می‌خوای برای خودت یادآوری کنی که چی شد و چه اتفاقی افتاد. اون دختر به گناه نکرده مجازات شد و خدا از گناه شما بگذره که مظلوم رو آزار دادید؛ قاتل کسِ دیگه بود و الان داره آزاد زندگی‌شو می‌کنه. شما کسی رو مجازات کردید که هیچ گناهی نداشت جز اینکه مادرش هم قربانی همین رسم بود. مادرش هم سختی زیاد کشید. آیه و رها خانم سال‌هاست با هم دوستن و من تا حدودی از زندگی‌شون خبر دارم! اون دختر نامزد داشت و به کسی دل بسته بود. شما همه‌ی دنیا و آرزوهاش رو ازش گرفتید.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
محبوبه خانم: خدا ما رو ببخشه، اون‌موقع داغمون زیاد بود. اون‌موقع نفهمیدم پدرش به برادر شوهرم چی گفت که قبول کرد خون‌بس بگیره، فقط وقتی که کارها تموم شده بود به ما گفتن. فرداش می‌خواست رها رو عقد کنه که صدرا جلوشو گرفت. می‌گفت یا رضایت بدید یا قصاصش کنید؛ مخالف بود. خودش وکیله و اصلا راضی به این کار نبود. می‌گفت عدالت نیست، اما وقتی دید اونا زیر بار نمی‌رن راهی نداشت جز اینکه حداقل خودش با رها ازدواج کنه. بهم گفت صبر کنم تا یک‌سال بگذره و دختره رو طلاق می‌ده که بره سراغ زندگی‌ش! می‌گفت عمو با اون سن و سال این دختر رو حروم می‌کنه تا زنده است می‌شه اسیر دستشون. منو فرستاد جلو که راضی شدن عقدش بشه. پسرم آدم بدی نیست! ما نمی‌خواستیم این‌جوری بشه، مجبور شدیم بین بد و بدتر انتخاب کنیم!
حاج علی: پس مواظب این امانتی باشید که این یک‌سال بهش سخت نگذره!
محبوبه خانم: فکر کنم دل صدرا لرزیده براش! رویا با رفتارای بدش خیلی بد از چشم همه افتاده، الان حتی دیگه صدرا هم علاقه‌ای بهش نداره! رها همه‌ی فکرشو درگیر کرده، نمی‌دونم چی می‌شه! رها اصلا صدرا رو می‌پذیره یا نه!
حاج علی: بسپرید دست خدا، خدا خودش بهترین رو براشون رقم می‌زنه ان‌شاءالله
آیه لبخند زد به مادرانه‌های محبوبه خانم. زنی که انگار بدش نمی‌آمد رها عروس خانه‌اش باشد. رهایی که به جرم نکرده همراه این روزهایشان شده بود.
چند روزی تا عید مانده بود. خانه بوی عید نداشت. تمام ساکنان این خانه عزادار بودند. پدر، پسر، همسر... شهاب نبود، سینا نبود، سیدمهدی هم نبود... سال بعد چه؟ چند نفر می‌آمدند و چند نفر می رفتند؟ فقط خدا می‌داند!
تلفن زنگ خورد. روز جمعه بود و همه در خانه بودند؛ صدرا جواب داد و بعد از دقایقی رو به محبوبه خانم کرد:
_مامان...آماده شو بریم! بچه‌ی سینا داره به دنیا میاد.
محبوبه خانم اشک و لبخندش در هم آمیخت. به سرعت خود را به بیمارستان رساندند.
صدرا: مامان‌، تو رو خدا گریه نکن! الان وقت شادیه؛ امروز مادربزرگ شدی‌ها!
محبوبه خانم اشک را از روی صورتش پاک کرد:
_جای سینا خالیه، الان باید کنار زنش بود و بچه شو بغل می‌کرد!
پرستار بچه را آورد. خواست در آغوش مادرش بگذارد که معصومه رو برگرداند.
محبوبه خانم: چی شده عروس قشنگم؟ چرا بچه‌تو بغل نمی‌کنی؟
معصومه: نمی‌خوام ببینمش!
صدرا: آخه چرا؟
عمویش جوابش را داد:
_معصومه نمی‌تونه بچه رو نگه داره، تا آخر عمر که نمی‌تونه تنها بمونه، باید ازدواج کنه! یه زن که بچه داره موقعیت خوبی براش پیش نمیاد؛ الان یه خواستگار خوب داره،اما بچه رو قبول نمی‌کنه!
صدرا ابرو درهم کشید:
_هنوز عِدّه‌ی معصومه تموم نشده، هنوز چهار ماه و ده روز از مرگ سینا نگذشته! درسته بچه به دنیا اومده اما باید تا پایان چهار ماه و ده روز صبرکنه؛ شما حُرمت مادرِ عزار منو نگه نداشتین، لااقل حرمت مُرده رو حفظ کنید!
صدرا از اتاق بیرون رفت. محبوبه خانم سری به تاسف تکان داد و کودک را از پرستار گرفت: خودم نگهش می‌دارم، تو به زندگیت برس!
کودک را در آغوش گرفت و اشک روی صورتش غلطید. رو برگرداند گفت:
_صدرا تسویه حساب می‌کنه، کارهای قانونیشم انجام می‌ده که بعدا مشکلی برای حضانتش پیش نیاد!
چقدر درد دارد که شادی‌هایت را با زهر به کامت بریزند!
وارد خانه که شدند، زهرا خانم اسپند دود کرد، آیه لبخند زد. رها خجالت زده‌ی معصومه بود، اما معصومه‌ای نیامد. نگاه‌ها متعجب شده بود که محبوبه خانم روی مبل نشست وبا لبخند تلخی گفت:
_بچه رو نخواست، قراره شوهر کنه! شوهرش هم بچه رو قبول نکرده!
زهرا خانم به صورتش زد. صدرا هنوز اخم بر چهره داشت.
آیه: حالا می خواید چه‌کار کنید؟
صدرا به سمت مادرش رفت و بچه را در آغوش گرفت. بعد به سمت رها رفت و کودک را به سمتش گرفت:
_مادرش می‌شی؟ اگه قبولش کنی می‌شه پسرِ من و تو!محبوبه خانم گفت: صدرا! چی می گی؟
صدرا به چشم های رها فقط نگاه می کرد: مامان صبر کن لطفا! رها زنِ من و مادرِ این بچه می شی؟
رها شوکه شده بود. نگاه به آیه انداخت که نگاهش آرام بود. به مادر نگاه کرد،با لبخند سری به تایید تکان داد. چشمان محبوبه خانم منتظر بود.
رها به صدرا نگاه کرد: رویا چی؟
صدرا کاملا جدی بود: رویا تموم شد. الان تصمیم بگیر! من می خوام واقعا همسرم باشی. و نمی تونم از این بچه دست بکشم.
رها دست دراز کرد و بچه را گرفت. صدرا نگاهش را به آیه انداخت:
_اگه اجازه بدید اسمشو بذاریم مَهدی!
آیه با بغض لبخند زد و تایید کرد.نامت همیشه جاویدان است یا صاحب الزمان:
_من کی‌ام که اجازه بدم اسم امام رو روی پسرتون بذارید یا نه!
صدرا: می‌خوام مثل سیدمهدی باشه، مَرد بشه. این کارم فقط از دست رها برمیاد!
رها: مگه می‌تونی حضانتش رو بگیری؟
صدرا: حضانتش می‌رسه به پدربزرگم، به‌خاطر اینکه توانایی نداره کفالتش می‌رسه به من!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
رها به صورت مَهدی نگاه کرد و زمزمه کرد:
_سلام پسرکم!
صدرا به پهنای صورت لبخند زد..."ممنونم خاتون! ممنون که هستی خاتونم! ممنون که مادر می‌شوی برای تنهایی‌های یادگارِ برادرم، تو معجزه‌ی خدا هستی خاتون!"
رها در اتاقی که با مادرش شریک شده بود نشسته ومَهدی مقابلش روی زمین در خواب بود.
آیه در زد و وارد شد:
_مبارکه! زودتر از من مادر شدی‌ها!
رها هنوز نگاهش به مَهدی بود:
_می‌ترسم آیه، من از مادری هیچی نمی‌دونم!
آیه: مگه من می‌دونم؟مادرت هست، مادرشوهرت هست؛ یادمی‌گیری، بهش عشقی رو بده که مادرش ازش دریغ کرد.. رها مادر باش‌؛ فقط مادر باش! باقی‌ش مهم نیست، باقی‌ش با خداست، این بچه خیلی خوش‌شانسه که تو مادرش شدی،که صدرا پدر شد براش!
آیه سکوت کرد. دلش برای دخترکش سوخت. "طفلَک من!"
رها: آیه کمکم می‌کنی؟ من می‌ترسم!
آیه: من همیشه هستم، تا زنده‌ام کنارتم! از چیزی نترس، برو جلو!
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
splus.ir/romansaniehmansouri
eitaa.com/saniehmansouri
https://rubika.ir/romansaniehmansouri
https://ble.ir/romansaniehmansouri
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
از روزی که رفتی ویرایش جدید با اضافات...
برای همراهان آیه و ارمیا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
از روزی که رفتی قصه آغاز شد🖤heart
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان
(ویرایش جدید)
قسمت سیزدهم
heart
heartheart
heartheartheart
heartheartheartheart
#از_روزی_که_رفتی_سیزده

نویسنده: سنیه منصوری
sparklessparklessparklessparklessparklessparkles
امیر زنگ زده بود که برای دیدن بچه می‌آیند. رها لباس‌های مهدی را عوض کرده و شیرش را داده بود. بچه در بغل روی مبل نشسته بود و صورتش را نگاه می‌کرد. تمام کارهایش را خودش انجام می‌داد، به‌جز صبح‌ها که سرکار بود. زحمتش با مادربزرگ‌هایش بود که عاشقش بودند.
آیه کنارش نشست:
_شما که مهمون دارید چرا گفتی من بیام پایین؟
رها لب برچید:
_خب می‌خواستم احسان رو ببینی دیگه، بعدشم مادر احسان اصلا با من خوب نیست، تو هستی حس بهتری دارم‌.
آیه لبخندی به رها زد و پشت چشمی برایش نازک کرد:
_اون رویای بدبخت رو که خوب اون‌شب شُستی، حالا چی شده خانم شدی؟!
صدرا که نزدیک آن‌ها بود حرف آیه را شنید:
منم برام جالبه که یهو چطور اون‌طور شیر شد! آخه همه‌ش می‌ترسه، تازه بدتر از همه اون روزی بود که توی کلینیک دیدمش، اصلا انگار دمِ درِ خونه عوضش می‌کنن!
آیه پرسید: شما کدوم رها رو دوست دارید؟
"کدام رها را دوست دارم؟ رها که در همه حالاتش دوست‌داشتنی بود!"
_رهای اون‌شبو!
آیه: پس بهش میدون بدید که خودشو نشون بده، این منو دِق داده تا فهمیدم چطور باید شکوفاش کرد. فقط باید پشتش گرم باشه! اون وقت ببینید چطور غوغا میکنه!
"شکوفایت می‌کنم بانو تا غوغا کنی!"
صدای زنگ خانه بلند شد. صدرا که در را باز کرد، احسان دوان دوان به سمت رها دوید. وقتی کودک را در آغوش رهایی‌اش دید، همان‌جا ایستاد و لب برچید.
رها، مهدی را به دست آیه داد و آغوشش را برای احسان کوچکش باز کرد. احسان با دلتنگی در آغوشش رفت و خود را در آغوشش مچاله کرد.
رها: سلام آقا، چطوری؟
احسان: سلام رهایی، دیگه منو دوست نداری؟
رها ابرویی بالا انداخت! پسرکِ حسودِ من: _معلومه که دوستت دارم!
احسان: پس چرا نی‌نیِ عمو سینا رو برداشتی برای خودت؟ چرا منو برنداشتی؟
رها دلش ضعف رفت برای این استدلال‌های کودکانه! آیه قربان صدقه‌اش می‌رفت با آن چشمان سیاه و پوست سفیدش که می‌درخشید!
رها: عزیزم برداشتنی نبود که... مامانِ تو می‌تونه مواظب تو باشه، اما مامان این آقا کوچولو نمی‌تونست، برای همین من کمکش کردم!
احسان: مامانِ منم نمی‌تونه!
شیدا که از صحبت با محبوبه خانم فارغ شده بود روی مبل نشست:
_احسان! این حرفا چیه می‌زنی؟
آیه سلام کرد. شیدا نگاه دقیق‌تری به او انداخت و بعد انگار تازه شناخته باشد:
_وای... خانم دکتر! شمایید؟ اینجا چی‌کار می‌کنید؟
آیه با متانت ذاتی اش لبخند ملایمی زد: خب من اینجا مستاجرم؛ البته چون با رها جان دوست و همکار هستم، الان اومدم پایین‌؛ تعریف پسرتون رو خیلی شنیده بودم مشتاق دیدار بودم.
شیدا برای رها پشت چشمی نازک کرد و نگاه به امیر انداخت:
_امیر خانم دکتر رو یادته؟
امیر احوال‌پرسی کرد و رو به صدرا گفت:
_نگفته بودی دکتر آوردی تو خونه!
صدرا شیطنت آمیز گفت: من که گفته بودم! رها خیلی وقته اینجاست! خانم دکتر خونه ما!
شیدا: منظورمون اون دختره نیست! خانم دکتر رو میگیم!
و با ابرو به آیه اشاره کرد.
آیه: منو رها جان همکاریم؛ از اولای دانشگاه بود که همکلاس شدیم‌. تو کلینیک صدر هم همکاریم؛ حتی تِزِ دکترامون رو توی یک روز ارائه دادیم؛ البته نمره‌ی رها جان بهتر از من شد!
شیدا اخم کرد:
_خانم دکتر...
آیه حرفش را برید:
_لطفا این‌قدر دکتر دکتر نگید، اسمم آیه‌ست.
شیدا تابی به چشمانش داد:
_آیه جان شما چقدر هوای رفیقتونو داریدا!
آیه: رفاقت معنی‌ش همینه دیگه!
شیدا: اما شان و شئونات رو هم باید در نظر گرفت، این دوستی در شان شما نیست!
صدرا مداخله کرد:
_شیدا درست صحبت کن! رها همسر منه، مادرِ مهدی، بهتره این موضوع رو قبول کنی.
امیر خواست بحث را بخواباند: اینو باید رویا قبول کنه که کرده، ما چی‌کار داریم صدرا.
امیر چشم غره‌ای به شیدا رفت که بحث و جدل راه نیندازد.
صدرا: اصلا به رویا ربطی نداره، رویا از زندگی من رفته بیرون و دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده!
شیدا و امیر متعجب گفتند:
_یعنی چی؟
صدرا: رویا از زندگی من رفت بیرون، همین‌طور که معصومه از زندگی مهدی رفته.
شیدا: یعنی حقیقت داره؟
محبوبه خانم: آره حقیقت داره، بچه‌ها برای شام می‌مونید؟
احسان هیجان زده شد:
_بله می مونیم. من خیلی وقته رهایی رو ندیدم.
سرش را روی شانه رها گذاشت و رها نوازشش کرد.
صدرا: خوبه! مادرزنم یه غذایی درست کرده که باید بخورید تا بفهمید غذا چیه؛ البته دستپخت خانوم منم عالیه‌ها، اما مامان زهرا دیگه استاد غذاهای جنوبیه!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
زهرا خانم در آشپزخانه مشغول بود اما صدای دامادش را شنید و لبخند زد. "خدایا شکرت که دخترکم سپیدبخت شد!"
صدرا به رخ می‌کشید رهایش را، به رخ می‌کشید دختری را که ساکت و مغموم شده بود.
"سرت را بالا بگیر خاتون من! دنیا را برایت پیشکش می‌کنم، لبخند بزن و سرت را بالا بگیر خاتون!"
آن شب، شب رها بود. شبی که رها باور کرد صدرا می خواهد مرد زندگی اش باشد.
آخر هفته بود و آیه طبق قرار هر هفته‌اش یه سَمتِ مَردش می‌رفت...
روی خاک نشست. "سلام مَرد... سلام یارِ سفر کرده‌ی من! تنها خوش می‌گذرد؟ دلت تنگ شده است یا از رود فراموشی گذر کرده‌ای؟دل من و دخترکت که تنگ است. حق با تو بود... خدا تو را بیشتر دوست داشت، یادت هست که همیشه می‌گفتی: "بانو! خدا منو بیشتر از تو دوست داره! می‌دونی چرا؟ چون تو رو به من داده!" اما من هم دیگر می‌گویم خدا تو را بیشتر دوست دارد چون تو را پیش از من
بُرد؛ اصلا تو را برای خودش برداشت و آیه را جا گذاشت!"
هنوز سرِ خاک نشسته بود که پاهایی مقابلش قرار گرفت. فخرالسادات بود، سر خاک پسر آمده بود. کمی آن‌طرف‌تر هم خاک مَردش بود! پدر سید مهدی!
فخرالسادات که نشست، سلامی گفت و فاتحه خواند. چشم بالا آورد و گفت:
_خواب مهدی رو دیدم، ازم ناراحت بود! فکر کنم به‌خاطر توئه؛ اون روزا حالم خوب نبود و تو رو خیلی اذیت کردم، منو ببخش، باشه مادر؟! حرف های بدی زدم. نمی دونم چرا با تو اینکار رو کردم!
آیه لبخند زد:
_من ازتون نرنجیدم.
دست در کیفش کرد و یک پاکت درآورد:
_چندتا نامه پیش پدرم گذاشته بود، پشت این اسم شما بود.
پاکت را به سمت فخرالسادات گرفت. اشک صورتشان را پُر کرده بود. نامه را گرفت و بلند شد و به سمت قبر شوهرش رفت...
**
تحویلِ سال نزدیک بود. آیه سفره‌ی هفت سینش را روی قبر مَردش چیده بود، حاج علی سر مزارِ همسرش به بهشت معصومه‌ رفته بود، فخرالسادات روی قبر همسرش سفره چیده بود؛ چقدر تلخ است این روز که غم در دل بیداد می‌کند!
سال که تحویل شد، جمعیت زیادی خود را به مزارِ شهدا رساندند. فاتحه می‌خواندند و تسلیت می‌گفتند. "معامله‌ات با خدا چگونه بود که دو سر سود بود؟ چگونه معامله کردی که بزرگ این قبیله‌ی هزار رنگ شدی؟ چه چیزی را وجه‌المعامله کردی که همه به دیدارت می‌آیند؟ تنها کسی که باخت من بودم... من تو را باختم... من همه‌ی دنیایم را باختم!"
وقتی از سرِ خاک بلند شد، زیرِ دِلش درد می‌کرد. ساعات زیادی در سرما روی زمین نشسته بود! دستی روی کشمش کشید و کمرش را صاف کرد.
فخرالسادات کنارش ایستاد:
_با تو خوشبخت بود... خیلی سال بود که دوستت داشت؛ شاید از همون موقعی که پا توی اون کوچه گذاشتی، همه‌ش دل دل می‌کرد که کی بزرگ می‌شی، همه‌ش دل می‌زد که نکنه از دستت بده؛ با این‌که سال‌ها بچه‌دار نشدید و اونم عاشق بچه‌ها بود اما تو براش عزیزتر بودی؛ خدا هم معجزه کرد برای عشقتون، مواظب معجزه‌ی عشقت باش!
حاج خانم دور شد. حاج علی به سمت آیه می‌آمد، گفته بود که بعد از تحویل سال می‌آید و آمده بود. حاج علی نشست که فاتحه بخواند که گوشی آیه زنگ خورد؛ رها بود:
_سلام، عیدت مبارک!
آیه: سلام، عید تو هم مبارک، کجایی؟
رها: اومدیم سرِ خاک ِ سینا، پدرش و پدرم!
آیه: مهدی کجاست؟
رها: آوردمش سر خاک باباش، باید باباش رو بشناسه دیگه.
آیه: کار خوبی کردین، سلام منو به همه برسون و عید رو به همه تبریک بگو.
تلفن را قطع کرد و برگشت. مَردی کنارِ پدرش نشسته بود و دست روی قبر گذاشته و فاتحه می‌خواند؛ قیافه‌اش آشنا نبود. نزدیک که رفت حاج علی گفت:
_آقا ارمیا هستن.
"ارمیا؟ ارمیا چه کسی بود؟ چیزی در خاطرش او را به شب برفی کشاند. نکند همان مَرد است؟ او که این‌گونه نبود! چرا این‌قدر عوض شده است؟ این ته ریش چه بود؟" صورت سه تیغ شده‌اش مقابل چشمانش ظاهر شد و به سرعت محو شد." اصلا به من چه که او چگونه بود و چگونه هست؟ سرت به کار خودت باشد!"
سلام کرد و به انتظار پدر ایستاد. ارمیا که فاتحه خواند رو به حاج علی کرد:
_حاجی باهاتون حرف دارم!
حاج علی سری تکان داد که آیه گفت:
_بابا من می‌رم امامزاده!
ارمیا: اگه می‌شه شما هم بمونید!
حاج علی تایید کرد و آیه نشست.
ارمیا: قصه‌ی سیدمهدی چه؟
حاج علی: یعنی چی؟
ارمیا: چرا رفت؟
حاج علی: دنبال چی هستی؟
ارمیا: دنبال آرامش از دست رفته‌ام.
حاج علی: مطمئنی که قبلا آرامشی بوده؟
ارمیا: الان به هیچی مطمئن نیستم‌.
حاج علی: الان چی می‌خوای؟
ارمیا: می‌خوام بدونم چی باعث شد از جونش و زنش و بچه‌ش بگذره و بره؟
آیه لب باز کرد:
_ایمانش! حس اینکه از جا مونده‌های کربلاست...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
بی‌تاب بود، همه‌ی روزاش شده بود عاشورا، همه‌ی شباش شده بود عاشورا! از هتک حرمت حَرم وحشت داشت، یه روز گریه می‌کرد و می‌گفت دوباره به حَرم امام حسین (ع) جسارت شده! بعد از هزار و چهارصد سال دوباره حُرمت ِ حَرم رو شکستن، می‌گفت می‌خوام بشم دستای ابالفضل‌العباس؛ می‌گفت می‌خوام بشم علی اکبر! حَرم عمه‌م رو به خاک و خون کشیدن؛ گریه می‌کرد که بذارم بره، پاهاش زنجیر من بود... رهاش که کردم پر کشید! آخه گریه‌های سَرِ نمازش جگرمو آتیش می‌زد. آخه هر بار سوریه اتفاقی می‌افتاد به خودش می‌گفت بی‌غیرت! اونقدر خودش رو می زد که نگرانش می شدم. مهدی بوی یاس گرفته بود... مهدی دیدنی‌ها رو دیده بود و شنیده بود. اون صدای «هل من ناصر ینصرنی» رو شنیده بود. دیگه چی می‌خواید؟
ارمیا: خودشو مدیون چی می‌دونست که رفت؟ بچه ها همش میگن سید می گفت مدیونه! مدیونه و باید بره! مدیون چی؟ مدیون کی؟
حاج علی: مدیون سیلی صورت مادرش، مدیون فرق شکافته شده ی پدرش، مدیون جگر پاره پاره‌ی نور چشم پیامبر؛ مدیون هفتاد و دو سر به نیزه رفته؛ مدیون شهدای دشت نینوا، مدیون قرآن روی نیزه‌ها!
ارمیا: پس چرا مَردم اون زمان نفهمیدن؟ چرا اون ها مدیون نشدن؟
حاج علی: چون شِکم‌هاشون از حرام پُر شده بود، که اگه شِکمت از حرام پر نباشه، شنیدن صداش حتی بعد از قرن‌ها هم زیاد سخت نیست!
ارمیا: از کجا بفهمم کدوم راه، راه حقه؟
حاج علی: به صدای درونت گوش بده! کدوم رو فطرتت می‌پذیره؟ اسلامی که کودک 6 ماهه روی دست پدر پرپر می‌کنه یا اسلامی که مَرهم می‌شه روی زخم یتیم‌ها؟ اسلامِ دفاع از مظلوم شبیه اسلام امام حسین علیه‌السلامه یا اسلامی که جلوی چشمای بچه‌هاسر می‌بُره؟!
ارمیا: شاید اونا هم خودشون رو حق می‌دونن! شاید اونا هم دلیل دارن که افتادن دنبال گرفتن حقشون! مگه نمی‌گن حضرت زهرا (س) هم دنبال فدک رفت؟ اونا هم شاید طلب دارن؛ امام حسین (ع) هم رفت دنبال حکومت، حاجی دفاع از کشور یه چیزه اما آدمایی که به ما ربط ندارن یه طرف دیگه، اصلا تو کتاب‌هاتون نوشته سوریه آزاد نمی‌شه؛ چرا الکی بریم بجنگیم!
حاج علی: فدک حق بود که ضایع شد. فدک حق امامت بود و خلافت، اصلا خلافت و امامت جدا از هم نبود، از هم جدا کردنش؛ حق رو از حق دارش گرفتن، فدک یعنی حکومت مطلق امیرالمومنین، حکومت امام حسین (ع).
ارمیا: این‌که شد موروثی و شاهنشاهی! مردم باید انتخاب کنن!
حاج علی: اونا آفریده شدن برای هدایت بشر! اونا بالاترین عِلم رو برای هدایت بشر دارن، تو اگه بخوای یک نقاشی بکشی وقتی یه طرحی جلوته که از همه طرف بهش اشراف داری بهتر رسمش می‌کنی یا وقتی که فقط یک نقطه کوچیک از اون رو می‌بینی؟ اونا مُشرف به تمام دنیا هستن، مُشرف به همه‌ی حق و باطل‌ها؛ به همه‌ی هست‌ها و نیست‌ها، به همه دروغ‌ها و راستی‌ها‌؛ شاید سوریه آزاد نشه، اما مهم تلاشِ ما برای کمک به مظلومه مهم تلاشِ ما برای حفظ حریم ولایته، امام حسین (ع) می‌دونست اونجا همه‌ی مردها کشته و زن‌ها اسیر می‌شن. رفت تا به هدف بزرگ‌ترش برسه؛ از عزیزترین چیزها و کسانش گذشت برای ما اسلام رو نگهداره، اصلا بحث تکلیف و وظیفه‌ست؛ نتیجه‌ش به ما ربطی نداره؛ البته اگر نتیجه ظاهری منظور باشه، ما مامور به وظیفه‌ایم نه نتیجه!
ارمیا: من گُم شدم توی این دنیا حاجی، هیچ‌کسی به دادم نمی‌رسه!
حاج علی: نگاه کن! چهارده چراغ روشنای دنیات هستن و چهارده دست به سمتت دراز شدن، تمام غرق شده‌های این دنیا اگه اراده کنن و دست دراز کنن بی‌برو برگرد قبولشون می‌کنن و نجانشون می‌دن! خدا توبه کارا رو دوست داره‌.
آیه در سکوت نگاهشان می‌کرد. "چه می‌کنی سیدمهدی؟ یارکشی می‌کنی؟ مگر یاد کودکی‌هایت کرده‌ای که یار جمع می‌کنی برای بازی‌ای که برایمان ساخته‌ای؟"
****
سال نو که آمد، احساسات جدید در قلب‌ها روییده بود. صدرا دنبال بهانه بود برای پیدا کردن فرصتی برای بودن با زن و فرزندش‌. محبوبه خانم هم از افسردگی درآمده و مهدی بهانه‌ی خنده‌هایش شده بود؛ انگار سینا بارِ دیگر به خانه‌اش آمده بود...
شب کنار هم جمع شده و تلویزیون می‌دیدند که محبوبه خانم حرفی را وسط کشید:
_می‌دونم رسمش این‌جوری نیست و لیاقت رها بیشتر از این حرف‌هاست؛ اما شرایطی پیش اومد که هر چند اشتباه بود اما گذشت و الان تو این شرایط قرار گرفتیم. هنوز هم ما عزاداریم و هم شما، اما می‌دونم که باید از یه جایی شروع بشه، رها جان‌ مادر، پسرم دوستت داره؛ قبولش می‌کنی؟ اگه نه هر وقت که بخوای می‌تونی ازش جدا شی! اگه قبول کنی و عروسم بمونی منت سرمون گذاشتی و مدیونت هستیم. حق توئه که زندگی‌تو انتخاب کنی، اگه جوابت مثبت باشه بعد از سالگرد سینا یه جشن براتون می‌گیریم و زندگی‌تون رو شروع می‌کنید؛ اگه نه که بازم خونه‌ی بالا در اختیار تو و مادرته تا هر وقت که بخواید.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
معصومه تا چند روز دیگه برای بردن جهازش میاد و اونجا خالی می‌شه، فکراتو بکن، عروسم می‌شی؟ چراغ خونه‌ی پسرم می‌شی؟ صدرا خیلی دوستت داره! اول فکر کردم به‌خاطر بچه‌ست، اما دیدم نه... صدرا با دیدن تو لبخند می‌زنه، برای دیدن تو زود میاد خونه؛ پسرم بهت دل بسته، امیدوارم دلش نشکنه!
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
splus.ir/romansaniehmansouri
eitaa.com/saniehmansouri
https://rubika.ir/romansaniehmansouri
https://ble.ir/romansaniehmansouri
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
چقدر حرف نگفته
چقدر حس دلتنگی
چقدر بغض
چقدر خجالت دارد این عکس
چقدر به تو که حتی زبان باز نکرده ای مدیون هستیم.
به تو که حتی اسمت هم نمی دانیم چیست اما حق بزرگی بر گردنمان داری.
این که هنوز بابایت را صدا نکرده ای و سنگ سردی سهم آغوشت شده است، یعنی تا دنیا دنیاست نمی توانیم از زیر دین تو بیرون رویم‌.
دختر کوچک ایران، برای تمام روزهایی که قرار است بی پدر بزرگ شوی، برای تمام بغض ها، دلتنگی ها، جای خالی ها و برای همه لحظه های بازکردن در برای آمدن بابایت شرمنده ایم.
برای موهایی که برایت شانه نخواهد کرد، برای قربان صدقه هایی که سهمت نخواهد شد. برای خرید ها و پچ پچ های پدر و دختری که از آن محروم شدی.
شاید خیلی زود فراموش کنیم، چه خون ها ریخته شد تا ایران، ایران بماند. اما دخترک قشنگِ ایران، با همه فراموشی های سهمِ دنیا که نصیب همه می شود، باز هم بدان که یک ایران تا ابد مدیون توست.
وقتی زبان باز کردی، بابا را آرام بگو! آخر آسمانِ پدر همیشه نزدیک تو خانه می کند.
پدر ها دختر دوست دارند. دختر شیرین زبان پدر، برایش شیرین زبانی کن که بابا دیگر همه زمان و فرصتش برای شنیدن و دیدنِ توست.
یک وقت بغض نکنی که بابا جوابت را نمی دهد ها! بابا فقط این روز ها بیشتر از حرف زدن، گوش می دهد به تمام گلایه هایت!
دختر ایران! وقتی سهمیه فرزند شهید را پتک بر سرت کردند، به خودت نگیر! آن ها چه می دانند بی پدری یعنی چه؟ آن ها چه می دانند آدم های بی ربط زیادی سهمیه می گیرند و فقط سهمیه کوچک شما که ذره ی کوچکی از بزرگی داغتان نیست را می بینند. ما تمام سهم ها را به تو مدیونیم دختر ایران
من الله توفیق
سنیه منصوری
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
کی با دیدن این تصویر یاد زینب ساداتِ سید مهدی افتاد؟
طرف دارای از روزی که رفتی کجان؟ 🧐🧐🧐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
از روزی که رفتی قصه آغاز شد🖤heart
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان
(ویرایش جدید)
قسمت چهاردهم
heart
heartheart
heartheartheart
heartheartheartheart
#از_روزی_که_رفتی_چهارده

نویسنده: سنیه منصوری

heartheartheartheartheartheart

رها سرش را پایین انداخت. قند در دل صدرا آب می‌کردند! " چه خوب راز دلم را دانستی مادر! نکند آرزوی تو هم داشتن دختری مثل خاتونِ من بود؟"
رها بلند شد و به سمت اتاقش رفت. زهرا خانم وسط را گفت:
_بذارید بیشتر همدیگه رو بشناسن! برای هردوشون ناگهانی بود این ازدواج.
صدرا پکر شد. انتظار این برخورد را از رها نداشت. از روزی که پا در خانه اش گذاشته بود، صدرا هوایش را داشت!
محبوبه خانم: عجله‌ای نیست. تا هر وقت لازم می‌دونه فکر کنه، اونقدر خانم و نجیب هست که تا هر وقت لازم باشه منتظرش بمونیم!
"فکر دل مرا نکردی مادر؟ چگونه دوری خاتونم را تاب بیاورم مادر؟"
صدرا نفس کم آورده بود، حتی زمان خواستگاری از رویا هم حالش این‌گونه نبود!
"چه کرده‌ای با این دلم خاتون؟ چه کرده‌ای که خود رهایی و من دربند تو!"
رها کودکش را در آغوش داشت و نوازشش می‌کرد. به هر اتفاقی در زندگی‌اش فکر می‌کرد جز همسر شدن برای صدرا! عروس خانواده‌ی صدر شدن!
مهدی را مقابلش قرار داد." بزرگ شوی چه می‌شود طفلکِ من؟ چه می‌شود بدانی کسی برایت مادری کرده که برادرش پدرت را از تو گرفته است؟ چه بر سرت می‌آید وقتی بدانی مادرت تو را نخواست؟ اما از لحظه تولدت من تو را خواستم! مادرانه‌هایم را آن روز هم خواهی دید؟ دل نگرانی‌هایم را می‌ بینی؟ من عاشقانه‌هایم را خرجت می‌کنم! تو فرزند می‌شوی برایم؟ گُمانم نبود که تا همیشه در این خانه باشم! گُمانم بود مادری برایت می‌آید که مادری را خوب بلد است. نه چون من که می‌ترسم از فرداهایم! دل زدنم‌هایم را برای دیر آمدن‌هایت را آن روز ها می‌بینی؟بزرگ که شوی پسر می‌شوی برای مادرانه‌هایم؟ به این پدرت چه بگویم؟ به این پدر که گاهی پشت می‌شد و پناه، که توجه کردن را بلد است، که محبت‌هایش زیر پوستی‌ست! چه بگویم به مَردی که می‌خواهد یک شبه شوهر شود، پدر شود؟
دست کوچک پسرش را بوسه می‌زد که در باز شد. رها از گوشه‌ی چشم قامتِ مردِ خانه را دید. برای چه آمده‌ای مَرد؟ به دنبال چه آمده‌ای؟ طلب چه داری از من که دنبالم می‌آیی؟
صدرا: خوابید؟
رها: آره، خیلی ناز می‌خوابه، از نگاه کردن بهش سیر نمی‌شم!
صدرا: شبیه باباشه!
رها: نه اصلا هم شبیه شما نیست!
صدرا لبخندی زد. "پدر بودنم را برای طفلت باور کردی خاتون؟ همسر بودنم را چه؟ همسر بودنم برای خودت را هم قبول داری؟"
صدرا: منظورم سینا بود.
رها آهی کشید و بعد از چند دقیقه سکوت گفت: شما ازدواج کنید آیه باید بره؟!
"به بودنِ من و تو در آن خانه می‌اندیشی عزیزِ دل؟ می‌توانم دل خوش کنم به بله گفتنت از سر عشق؟ می‌توانم دل خوش کنم که تو بله بگویی و بانوی خانه‌ام شوی؟"
صدرا: نه؛ می‌مونن! خونه‌ی معصومه که خالی بشه، تمیزش می‌کنم و جوری که دوست داری آماده‌ش می‌کنیم! آیه خانم هم می‌شه همسایه‌ی دیوار به دیوارت، تا هر وقت خودش و تو بخواید هم می‌مونه!
رها: با خون‌بس بودن من چی‌کار می‌کنید؟ جوابِ فامیلتون رو چی می‌دی؟
صدرا: فعلا فقط به جواب تو فکر می‌کنم! جواب مثبت گرفتن از تو سخت‌تر از روبه‌رو شدن با اوناست!
رها: رویا چی؟!
صدرا: رویا تموم شده رها، باورکن! از وقتی اومدی به این خونه، همه رو کمرنگ کردی، تو رنگ زندگی من شدی، تو با اون قلب مهربونت! رها منو ببخش و قبولم کن، به این فکر کن اگه این اتفاقات نمی‌افتاد، هیچ وقت سر راه هم قرار نگرفته بودیم؛ خدا بهم نگاه کرده که تو رو برام فرستاده!
رها: شما، چطور بگم... نماز، روزه، محرم، نامحرم!
صدرا: یه روزی گفتم از جنس تو نیستم و بهت فکر نمی‌کنم اما دروغ گفتم، همون‌موقع هم می‌خواستم شبیه تو باشم و تو رو برای خودم داشته باشم‌.
رها: فرصت بدید باورتون کنم!
صدرا: تو فرصت نمی‌خوای، آیه می‌خوای! تا آیه خانم بهت نگه، تو راضی نمی‌شی!
"چقدر خوب ناگفته‌های قلبم را می‌دانی مَرد!"
صدرا تلفنش را به سمت رها گرفت:
_بهش زنگ بزن! الان داری دل می‌زنی برای بودنش!
رها تلفن را گرفت. صدرا از اتاق بیرون رفت. خاتونش خواهرانه‌های آیه‌اش را می‌خواست.
رها: آیه! سلام!
آیه: سلام! چی شده تو هی یادِ من می‌کنی؟
رها:کی میای؟
آیه:چی شده که این‌جوری بی‌تاب شدی؟ به‌خاطر آقا صدراست؟
رها: تو از کجا می‌دونی؟
آیه: فهمیدنش سخت نبود. از نگاهش، رفتارش،اصلا از اون بچه‌ای که به تو سپرد معلوم بود که یک دِله شده، تو هم که می‌دونم هنوز بهش شَک داری!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
رها: من نمی‌شناسمش!
آیه: بشناسش،اما بدون اون شوهرته؛ تو قلب مهربونی داری،شوهرتو ببخش برای اتفاقی که توش نقش زیادی نداشته مقصر ندونش. ببخش تا زندگی کنی! اون مَردِ خوبیه! به تو نیاز داره تابهترین آدم دنیا بشه! کمکش کن رها! تو بهترین همسر میشی براش!
رها: کاش بودی آیه!
آیه: هستم. تا تو بخوای باشم،هستم؛ البته دیگه عروس شدی و من باید از اون خونه برم!
رها:نه؛ معصومه داره جهازشو می‌بره! گفته خونه رو آماده می‌کنه بریم اونجا! تو هم تا هر وقت بخوای می‌تونی بمونی!
آیه: پس تمومه دیگه، تصمیماتون رو گرفتین؟
رها: نه آیه،گفتن که اگه نخوام می‌تونم طلاق بگیرم و با مادرم توهمون واحد زندگی کنم!
آیه: رها فکرطلاق رو نکن، می‌دونی طلاق منفورترین حلالِ خداست!
رها: ما خیلی با هم فرق داریم!
آیه: فرق داشتن بد نیست، خودتم می‌دونی زن و شوهر نباید عین هم باشن، باید مکمل هم باشن!
رها: اعتقاداتمون چی؟
آیه: اون داره شبیه تو می‌شه، چندباری اومد بالا با بابام حرف زد. فهمیدم که داره تغییر عقیده می‌ده! پسر مَردم از دست رفت.
هر دو خندیدند. رها دلش آرام شده بود. خوب است که آیه را دارد!
آخر هفته بود که آیه بازگشت، سنگین شده بود. لاغرتر از وقتی که رفت شده بود. رها دل می‌سوزاند برای شانه‌های خم شده‌ی آیه‌اش! آیه دل می‌زد برای مادرانه‌های رهایش!
آیه: امشب چی می‌خوای بپوشی؟
رها: من نمی‌خوام برم، برای چی برم جشن نامزدی معصومه؟
آیه: تو باید بری! شوهرت ازت خواسته کنارش باشی، امشب برای اون و مادرش سخت‌تره!
رها: نمی‌فهمم چرا داره می‌ره!
آیه : داره می‌ره تا به خودش ثابت کنه که دخترعمویی که همسرِ برادرش بود، دیگه فقط دخترِ عموشه! بدون هیچ پسوندِ اضافه‌ای! حالا بگو می‌خوای چی بپوشی؟
رها: لباس ندارم آیه!
آیه: به صدرا گفتی؟
رها: نه؛ خب روم نشد بگم!
آیه لبخند زد و دست آیه را گرفت و به اتاقش برد. کت و دامن مشکی رنگی را مقابلش گذاشت: چطوره؟
رها: قشنگه.
آیه: بپوشش!
آیه بیرون رفت و رها لباس را تن کرد. آیه روسری ساتن مشکی نقره‌ای زیبایی را به سمت رها گرفت...
_بیا اینم برات ببندم!
رها که آماده شد، از پله‌ها پایین رفت. صدرا و محبوبه خانم منتظرش بودند. مهدی در آغوش صدرا دست و پا می‌زد برای رها! نگاه صدرا که به رهایش افتاد، ضربان قلبش بالا رفت!
" چه کرده‌ای خاتون! آن سیه چشمانت برای شاعر کردنم بس نبود که پوست گندمگون‌ات را در نقره‌ایِ این قاب به رخ می‌کشی؟ آه خاتون... کاش می‌دانستی که زمان عاشق کردن من خیلی وقت است گذشته! من چشمانم از نمازهای صبح‌ات پُر است. از قنوتت پُر است! من دل در گرو مِهرت دارم! من را به صلیب می‌کشی خاتون؟ تو با این چهره‌ی زیبای جنوبی‌ات در این شهر چه می‌کنی؟ آمده‌ای شهر را به آشوب بکشی یا قلب مرا؟"
مهدی که در آغوشش دست و پا زد، نگاه از رهایش گرفت. محبوبه خانم لبخند معناداری زد.
رها روی صندلی عقب نشست و مهدی را از آغوش صدرا گرفت. محبوبه خانم با آن مانتوی کار شده ی سیاهرنگش زیبا شده بود، جلو کنار صدرا نشست.
رها عاشقانه‌هایش را خرج پسرکش می‌کرد و ندید نگاه مَردِ این روزهایش را که دو دو می‌زد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
آیه از پنجره‌ی خانه‌اش به خانواده‌ای که سعی داشت دوباره سرپا شود نگاه کرد. چقدر سفارش این خانواده را به رها کرده بود! چقدر گفته بود رها زن باش... تکیه‌گاه باش! مَردت شب سختی پیش رو دارد! گفته بود:
_رها! تو امشب تکیه‌گاه باش!
وارد مهمانی که شدند، صدرا به سمت عمویش رفت و او را صدا زد:
_عموجان!
آقای زند با رنگ پریده به صدرا نگاه کرد:
_شما اینجا چی‌کار می‌کنید؟
محبوبه خانم: شما دعوت کردید، نباید می‌اومدیم؟
آقای زند: نه! این چه حرفیه! اصلا فکرشم نمی‌کردیم بیاید، بفرمایید بشینید و از خودتون پذیرایی کنید!
چقدر این مَرد اضطراب داشت! رها نگاهش را در بین مهمان‌ها چرخاند و او هم رنگ از رخش رفت:
_محبوبه خانم... محبوبه خانم!
محبوبه خانم تا نگاهش به رنگ پریده‌ی رها افتاد هراسان شد:
_چی شده رها؟! صدرا!
صدرا به سمت رها رفت و مهدی را از آغوشش گرفت:
_چی شدی تو؟ حالت خوبه؟
رها: بریم... بریم خونه صدرا!
"چطور می‌شود وقتی این‌گونه صدایم می‌زنی و نامم را بر زبان می‌رانی دست رد به سینه‌ات بزنم؟"
رها چنگ به بازوی صدرا انداخت، نگاه ملتمسش را به صدرا دوخت:
_بریم!
"این‌گونه نکن بانو...تو امر کن! چرا این‌گونه بی‌پناه می‌نمایی؟"
صدرا:باشه بریم.
همین که خواستند از خانه بیرون بروند صدای هلهله بلند شد. "خدایا چه کند؟ مَردش با دیدن داماد این عروسی می‌شکست! مَرد بود و غرورش...خدایا‌‌... این کِل کشیدن‌ها را خوب می‌شناخت! عمه‌هایش در کِل کشیدن استاد بودند، نگاهش را به صدرا دوخت. آمد به سرش از آنچه می‌ترسیدش!" رنگ صدرا به سفیدی زد وبعد از آن سرخ شد. صدایش زد:
_صدرا! صدرا!
صدای آه محبوبه خانم نگاه رها را به سمت دیگرش کشید. دست محبوبه خانم روی قلبش بود:
_صدرا...مادرت!
صدرا نگاهش را از رامین به سختی جدا کرد و به مادرش دوخت. مهدی را دست رها داد و مادرش را در آغوش کشید و از بین مهمان‌ها دوید!
جلوی سی‌سی‌یو نشسته بودند که صدرا گفت: خودم اون برادر نامردت رو می‌کشم!
رها دلش شکست! رامین چه ربطی به او داشت: اللن آروم باش!
صدرا:آروم باشم که برن به ریش من بخندن؟خون‌بس گرفتن که داماد آینده‌شون زنده بمونه؟ پدر با تو، دختر با اون ازدواج کنه؟زیادی‌ش می‌شد!
رها: اون انتخاب خودشو کرده، درست و غلطش پای خودشه! یه روزی باید جواب پسرشو بده!
صدرا صدایش بلند شد:
_کی باید جواب منو بده؟کی باید جواب مادرم رو بده؟جواب برادر ناکامم رو کی باید بده؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
رها التماس کرد: خواهش می کنم آروم باش صدرا! الان وقت مناسبی نیست!
صدرا: قلبم داره می‌ترکه رها! نمی‌دونی چقدر درد دارم! چه شب نحسیه امشب!
محبوبه خانم در سی‌سی‌یو بود و اجازه‌ی بودن همراه نمی‌دادند. به خانه بازگشتند که آیه و زهرا خانم متعجب به آن‌ها نگاه کردند. صدرا به اتاقش رفت و در را بست. رها جریان را که تعریف کرد زهرا خانم بغض کرد. چقدر درد به جان این مادر و پسر ریخته بود پسرِ همسرش!
آیه در اتاقش نشسته بود و به حوادث امشب فکر می‌کرد."اصلا رامین به چه چیزی فکر می‌کرد که با زنِ مقتول ازدواج کرده بود؟ یادش بود که رها همیشه از رفت و آمد زیاد رامین با شریکش می‌گفت، از اینکه اصلا از این شرایط خوشش نمی‌آید! می‌گفت رامین چشمانش پاک نیست، چطور همکارش نمی‌داند! امشب هم همین حرف‌ها را از صدرا شنیده بود! صدرا هم همین حرف‌ها را به سینا زده بود. حالا که در یک نزاعِ سر مسائل مالی، سینا مُرده بود، معصومه بهانه‌ی شرکت را گرفته و زن قاتل همسرش شده بود!"
آیه آه کشید. خوب بود که صدرا، رها را داشت، خوب بود که رها مهربانی را بلد بود، همه چیز خوب بود جز حال خودش! یاد روزهای خودش افتاد:
"یادت هست که وقتی دل شکسته بودی، وقتی ناراحت و عصبانی بودی، می‌گفتی تمام آرامش دنیا را لبخندم به قلبت سرازیر می‌کند! یادت هست که تمام سختی‌ها را پشت سر می‌گذاشتیم و دست هم را می‌گرفتیم و فراموش می‌کردیم دنیا چقدر سخت می‌گیرد؟ حالا رها یاد گرفته که آرامش مَردش باشد!"
به عکس روبه‌رویش خیره شد "نمی‌دانی چقدر جایت خالی‌ست مَرد. خدایا، چقدر زود پر کشیدی. مَردِ من جایت کنارم خالی‌ست! به دخترکت سخت می‌گذرد! چه کنم که توان زندگی کردن ندارم؟ چه کنم که گاهی سر نقطه‌ی صفر می‌ایستم؟ روزهای آیه بعد از رفتنت خوب نیست! روزهای دخترکت بعد از رفتنت خوب نیست. راستی موهایم را دیده‌ای که یک شبه سپید شده‌اند؟ دیده‌ای که خرمایی خرمن موهایم را خاکسترپاش کرده و رفته‌ای؟ دیده‌ای که همیشه روسری بر سر دارم که کسی نبیند آیه یک شبه پیر شده است؟ دیدی که کسی نپرسید چرا همیشه موهایت را می پوشانی؟ اصلا دیده‌ای سپیدی و عسلیِ چشمانم با هم درآمیخته‌اند؟ دیده‌ای پوستم از سپیدی درآمده و زردی بیماری را به خود گرفته؟ دیده‌ای ناتوان گشته‌ام؟ دیده‌ای شانه‌های خم شده‌ام را؟ چگونه کودکت را به دندان کشم وقتی تو رفته‌ای؟ از روزی که رفتی آیه هم رفت! روزمرگی می‌کنم دنیا را تا به تو برسم. دنیایم تو بودی! دنیایم را گرفتی و بردی! چه ساده فراموش کردی و گفتی فراموشت کنم! چطور مرا شناختی که با حرف‌های آخرت مرا شکستی؟ اصلا من کجای زندگی‌ات بودم که رفتی؟ دلت آمد؟ از نامردیِ دنیا نمی‌ترسیدی؟"
دلش اندکی خواب و بی‌خبری می‌خواست. دلش مَردش را می‌خواست و آیه‌ی این روزها زیادی زیاده‌خواه شده بود. دلش لبخندِ از ته دلِ رها را می‌خواست، نگاه مشتاق صدرا به رها را می‌خواست، دلش کمی عقل برای رامین می‌خواست، شادی زهرا خانم و محبوبه خانم را می‌خواست، این‌ها آرزوهای بزرگ آیه بود. آیه‌ای که این روزها زیادی زیاده‌خواه شده بود.
نفس گرفت "چه کنم در شهری که قدم به قدم پر است از خاطراتت! چه کنم که همه‌ی شهر رنگ تو را گرفته است؟ چگونه یاد بگیرم بی‌تو زندگی کردن را؟ مگر می‌شود تو بروی و من زندگی کنم؟ تو نبضِ این شهر بودی! حالا که رفتی، این شهر، شهر مِردگان است!
****
سه ماه گذشته بود.سه ماه از حرف‌های ارمیا با حاج علی و آیه گذشته بود...سه ماه بود که ارمیا کمتر در شهر بود...سه ماه بود که کمتر در خانه دیده شده بود... سه ماه بود که ارمیا به خود آمده بود!
کلاه‌کاسکتش را از سرش برداشت. نگاهش را به درِ خانه‌ی صدرا دوخت. چیزی در دلش لرزید. لرزه‌ای شبیه زلزله! "چرا رفتی سید؟ چرا رفتی که من به خود بیایم؟ چرا داغت از دلم بیرون نمی‌رود؟ تو که برای من غریبه‌ای بیش نبودی! چرا تمام زندگی‌ام شده‌ای؟ من تمام داشته‌های امروزم را از تو دارم."
در افکار خود غرق بود که صدای صدرا را شنید: ارمیا..تویی؟! کجا بودی این مدت!
ارمیا در آغوش صدرا رفت و گفت:
_همین حوالی بودم، دلم برات تنگ شده بود اومدم ببینمت!
ارمیا نگفت گوشه‌ای از دلش نگرانِ زنِ تنها شده‌ی سید مهدی است. نگفت دیشب سید مهدی سراغ آیه را از او گرفته است، نگفت آمده دلش را آرام کند.
وارد خانه شدند،رها نبود و این نشان از این داشت که طبقه‌ی بالا پیش آیه است!
صدرا وسایل پذیرایی را آماده کرد و کنار ارمیا نشست:
_کجا بودی این مدت؟خیلی بهت زنگ زدم؛ هم به تو،هم به مسیح و یوسف؛ اما گوشیاتون خاموش بود!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
ارمیا: قصه‌ی من طولانیه،تو بگو چی‌کارا کردی؟از جنسِ رها خانم شدی؟ یا اونو جنسِ خودت کردی؟
صدرا: اون بهتر از این حرفاست که بخواد عقبگرد کنه مثل من بشه!
ارمیا: خب چی‌کار کردی؟
صدرا: قبول کرد دیگه،اما حسابی تلافی کرد‌ها!
ارمیا: با مادرت زندگی می‌کنید؟
صدرا: همسایه‌ی آیه خانم شدیم،یک ماهی میشه که رفتیم بالا! دیگه بالا نشین شدیم.
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
splus.ir/romansaniehmansouri
eitaa.com/saniehmansouri
https://rubika.ir/romansaniehmansouri
https://ble.ir/romansaniehmansouri
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
از روزی که رفتی قصه آغاز شد🖤heart
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان
(ویرایش جدید)
قسمت پانزدهم
heart
heartheart
heartheartheart
heartheartheartheart
#از_روزی_که_رفتی_پانزده

نویسنده: سنیه منصوری

ارمیا: خوبه، زرنگی؛ سه ماه نبودم چقدر پیشرفت کردی، حالا خانومت کجاست؟
صدرا: احتمالا پیش آیه خانومه، دیگه نزدیک وضع حملشه، یا رها پیششه یا مادرم یا مادر رها! حاج علی و مادرشوهر آیه خانمم فردا میان!
ارمیا: چه خوب، دلم برای حاج علی تنگ شده بود.
صدای رها آمد: صدرا، صدرا!
صدرا صدایش را بلند کرد:
_من اینجائم رها جان، چی شده؟ مهمون داریما! یاالله...
در داشت باز می‌شد که بسته شد و صدای رها آمد:
_آماده شو باید آیه رو ببریم بیمارستان، دردش شروع شده!
صدرا بلند شد:
_آماده شید من ماشین رو روشن می‌کنم.
ارمیا زودتر از صدرا بلند شده بود.
"وای سید مهدی... کجایی؟! برای همین بود که به خوابم آمدی؟ وقت آمدن دلبندت رسیده؟ حالا جای خالی تو را چه کسی پُر می‌کند؟ شاید در روزهای کودکی می‌شد جای خالیِ کلمات را پُر کرد اما امروز چه کسی می‌توانست جای خالی تو را پُر کند؟"
صدرا کلید خودرواش را برداشت. محبوبه خانم با مادر رها برای پیاده‌روی رفته و مهدی را هم با خود برده بودند. رها مادرانه خرج می‌کرد برای آیه‌اش!
آیه فریادهایش را به زور کنترل می‌کرد و این دلِ رها را بیشتر می‌آزرد. عزیز دلش، دلش هوای مَردش را کرده بود، هوای سید مهدی‌اش را کرده بود! زیر لب مهدی‌اش را صدا می کرد...
ارمیا دلش به درد آمده بود از مهدی مهدی کردن‌های آیه که آرام به گوشش می رسید. مگر در فیلم ها، زن ها جیغ های گوش خراش نمی کشند؟ پس چرا این زن جیغ نمی کشد؟ چرا این زن به همه ف ق دارد! کجایی مَرد؟ کجایی که آیه‌ی زندگی‌ات مظلوم‌ترین آیه‌ی خدا شده است! کجایی که حتی محرمی در میان مردان ندارد! کجایی سید! زنت غریب افتاده!"
ارمیا دلش فریاد می‌خواست. "سید مهدی! امشب چگونه بر آیه‌ات می‌گذرد؟ کجایی سید؟ به داد همسرت برس!"
آیه را که بردند، ارمیا بود و صدرا و رها. انتظار سختی بود. چقدر سخت است که مدیون باشی تمام زندگی‌ات را به کسی که زندگی‌اش را در طوفان‌های سخت، رها کرد تا تو آرام باشی!
" چه کسی جز تو می‌تواند پدری کند برای دلبندت؟ چطور دخترک یتیم شده‌ات را بزرگ کند که آب در دلش تکان نخورد؟ شب‌هایی که تب می‌کند دلش را به چه کسی خوش کند؟ چه کسی لبخند بپاشد به صورت خسته‌ی همسرت که قلبش آرام بتپد؟ سید مهدی! چه کسی برای آیه و دخترکت، تو می‌شود؟! می توانم بگویم لعنت بر جنگ؟ لعنت بر جنگ و هر کس که جنگ می آورد؟"
صدرا میان افکارش وارد شد:
_به حاج علی زنگ زدم، گفت الان راه می‌افتن.
ارمیا: خوبه! غریبی براشون اوضاع رو سخت‌تر می‌کنه! اینجا بوی غربت گرفته! من خودم ته بی کسای دنیام اما این زن همه چیز داشته و از دستش داده. توی بی کسی، بعضی روز ها عجیب حس بی کسی خِرت رو می گیره!
صدرا: من نگرانِ بعد از به دنیا اومدن بچه‌ام!
ارمیا: منم همین‌طور، لحظه‌ای که بچه رو بهش بدن و همسرش نباشه بیشتر عذاب می‌کشه!
صدرا: خدا خودش رحم کنه؛ حالا از خودت بگو، کجا بودی؟
ارمیا: برای ماموریت رفته بودیم سوریه!
صدرا: سوریه؟! برای چی؟
ارمیا: همه برای چی می‌رن؟
صدرا: باورم نمی‌شه! تو و سوریه؟
ارمیا: راهیه که سید مهدی و زنش جلوم گذاشتن!
صدرا: اونجا چه خبر بود؟
ارمیا: می‌خوای چه خبری باشه؟ جنگ و مرگ و خاک و خون! راستی، آیه خانم کسی رو ندارن؟ هیچ‌وقت ندیدم کسی دور و برشون باشه جز رها خانم!
صدرا: منم تو این سه چهار ماه کسی رو جز پدرش و مادرشوهرش و سیدمحمد ندیدم، یه روز از رها پرسیدم، اما این دختر عجیب تنهاست ارمیا! رها می‌گفت مادر آیه خانم چند سال پیش از دنیا رفتن، یه برادر داشته که چهار ساله بوده تو یه تصادف عجیب می‌میره! مثل اینکه می‌خواستن برن مسافرت. آیه خانم و برادرش تو کوچه کنار ماشین بودن که مادرشون صداش می‌زنه. همون لحظه حاج علی می‌خواسته ماشین رو جابه‌جا کنه. ماشین که روشن می‌شه برادرش می‌دوئه بره پیش پدرش، حاج علی که داشته دنده عقب می‌رفته، نمی‌بینه و برادر آیه خانم تو اون حادثه می‌میره! همسر حاج علی هم که افسرده می‌شه و مجبور به عوض کردن خونه می‌شن! بعد از فوت همسرش هم خونه رو فروخته و یه خونه کوچیک‌تر گرفته و باقی پولشو داد به دختر و دامادش که بتونه خونه‌ی بهتری کرایه کنه!
ارمیا: روز اولی که خونه‌شون رو دیدم فکر کردم بچه پولدار بوده، همه‌ش دربارشون اشتباه فکر کردم!
صدرا: همه اشتباه می‌کنن.
ارمیا: تو که زندگی‌نامه‌ی خانواده‌ش رو درآوردی، نفهمیدی عمویی، عمه‌ای، خاله‌ای، دایی‌ای چیزی نداره؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
صدرا ابرو بالا انداخت:
_نکنه قصد ازدواج داری؟
لحنش شوخ بود و لبخند بدجنسی روی لبانش بود. ارمیا هم جدی جواب داد:
_قصد ازدواج دارم، مورد خوبی داری؟
صدرا: متاسفانه مادر آیه خانم یه دونه دختر بوده و دخترخاله‌ای در کار نیست! از طرف پدر هم که دوتا عمو داشته که تو جنگ شهید شدن و اصلا زن نداشتن که دختری داشته باشن، روی فامیلای آیه خانم حساب نکن!
ارمیا: رو فامیلای تو چی؟
صدرا آه کشید. هنوز زخمی که معصومه زد، درد داشت:
_فامیل من لیاقت نداره!
ارمیا: چرا پکر شدی؟
صدرا: زن داداشم با برادر رها ازدواج کرد!
ارمیا ابرو در هم کشید. مقداری حساب کتاب کرد و گفت:
_ همون که...
صدا سری به تایید تکان داد و ارمیا گفت: متاسفم!
صدرا: هزار بار بهش گفتم برادرِ من، پای شریک و رفیق رو به خونه زندگی‌ت باز نکن! رفت و آمد حدی داره، لااقل طرف رو بشناس و زندگیت رو بپا! با کسی رفت و آمد کن که چشمش پاک باشه و پی ناموست نباشه، هرچی رها پاک و نجیب و بی‌آلایش و با ایمانه، رامین بویی از آدمیت نبرده! گاهی نمی‌تونم باور کنم خواهر برادرن!
ارمیا: شاید چون رها خانم کسی مثل آیه خانم رو کنارش داشت.
صدرا: آره! دوست می‌تونه زندگی‌ها رو زیر و رو کنه!
ارمیا به دوستی خود با مردی اندیشید که بعد از مرگش سر دوستی را با او باز کرده بود. چقدر دوست خوبی بود سید مهدی! چیزی مثل آیه و رها! ارمیا را از مرداب زندگی گذشته‌اش بیرون کشید و دریا را به همه وسعت و عظمتش پیش رویش گشود.
heartheartheartheartheart
آیه به سختی چشم باز کرد. به سختی لب زد: مهدی!
صدای رها را شنید:
_آیه... آیه جان! خوبی عزیزم؟
آیه پلک زد تا تاری دیدش کم شود:
_بچه؟
لبخندِ رها زیبا بود:
_یه دختر کوچولوی جیغ جیغو داری! یه‌کم از پسرِ من یاد نگرفت که... پسر دارم آروم، متین! دختر تو جغجغه‌ست؛ اصلا برای پسرم نمی‌گیرمش!
آیه لبش کش آمد: کی میارنش؟
رها: منتظرن تو بیدار بشی که جغجغه رو تحویلت بدن، دخترت رو مُخ همه رفته!
صدای در آمد. حاج علی و فخرالسادات، سیدمحمد، صدراو در آخر ارمیا وارد شدند. با دسته گُل و شیرینی! سخت جای تو خالی‌ست مَرد... چرا نیستی؟
آیه که تازه به سختی نشسته بود و رها چادر گلدارش را روی سرش گذاشته بود. با بی‌حالی جواب تبریک‌ها را می‌داد. مادر شوهرش گریه می‌کرد، جایت خالی‌ست مرد... خیلی خالی‌ست.
صدای گریه‌ی نوزادی آمد و دقایقی بعد پرستار با دخترکِ آیه آمد.
رها: دیدید گفتم جغجغه‌ست؟ صداش قبل از خودش میاد وروجک!
همه سعی داشتند جو را عوض کنند!
صدرا: رها جان قول پسر ما رو ندیا! بچه بیچاره‌م دو روزه کَر می‌شه!
حاج علی: حالا کی به تو دختر می‌ده؟ همین دختر بیچاره حیف شد، بسه دیگه!
صدرا: داشتیم حاجی؟
حاج علی: فعلا که داریم! داری درباره گل دختر من حرف می زنی ها!
سیدمحمد: ای قربون دهنت حاجی! حالا فکر می‌کنه پسر خودش چیه، خوبه همین یک ماه پیش دیدمش! پسره‌ی تنبل همه‌ش یا خوابه یا خمارِ خوابه... از خوابم که بیدار می‌شه هی خمیازه می‌کشه... انگار معتاده!
صدای خنده در اتاق پیچید. طولی نکشید که خنده‌ها جمع شد و آیه لب زد:
_بابا...
حاج علی: جان بابا؟
آیه بغض کرد:
_زیر گوش دخترکم اذان می‌گی؟ دخترکم بابا نداره!
فخرالسادات هق‌هقش بلند شد. رها رو برگرداند که آیه اشکش را نبیند. چیزی میان گلوی ارمیا بالا و پایین می‌شد.
حاج علی زیر گوش دخترک اذان گفت و ارمیا نگاهش را به صورتش دوخت.
"چقدر شیرینی دختر سید مهدی!"
نتوانست تحمل کند، بغض گلویش را گرفته بود. از اتاق آرام و بی‌صدا خارج شد.
وقتی اذان و اقامه در گوشش گفته شد، صدرا سعی کرد جو را عوض کند:
_حالا اسم این جغجغه خانم چی هست؟
آیه: به دخترم نگید جغجغه، گناه داره! اسمش زینبه!
فخرالسادات: عاشق دخترش بود. این‌قدر دوستش داشت که انگار سال‌ها با این بچه زندگی کرده، چه آرزوها داشت برای دخترش!
فخرالسادات نگاهی به افراد اتاق کرد و گفت:
_شبیه مادرشه، مهدی همه‌ش می‌گفت دخترم باید شبیه مادرش باشه!
وقت ملاقات تمام شد و همه رفتند، قرار بود رها پیش آیه بماند. رها برای بدرقه‌شان رفت و وقتی برگشت، نفس نفس می‌زد.
آیه: چی شده چرا دویدی؟
رها: باورت نمی‌شه چی شنیدم!
آیه: مگه چی شنیدی؟
رها: داشتم می‌رفتم که دیدم حاج خانم، آقا ارمیا رو کشید کنار و یه چیزی بهش گفت. نشنیدم چی گفت اما آخرش که داشت می‌رفت گفت تو مثل مَهدیِ منی! ارمیا هم رو زانو نشست و چادر حاج خانم رو بوسید!
آیه: گوش وایستادی؟
رها: نه بخدا! داشتم از کنارشون رد می‌شدم! اونا هم بلند حرف می‌زدن! همه‌ی حرفاشونو که نشنیدم!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
آیه: حالا این حرف ها رو ول کن، کی مرخص می‌شم؟
رها: حالا استراحت کن، تا فردا!
heartheartheartheart
یک هفته از آن روز گذشته بود. دوستان و همکارانش به دیدنش آمدند و رفتند. سیدمحمد در این رفت و آمد ها دلش برای کسی لرزیده بود. سایه را چندباری دیده بود و دلش از دستش سُر خورده بود! آیه را واسطه کرد، وقتی فخرالسادات فهمید لبخند زد. مهیای خواستگاری شده بودند؛ شاید برکتِ قدم‌های کوچک زینب بود که خانه رنگ زندگی گرفت. حاج علی هم شاد بود. بعد از مرگِ همسرش، این دلخوشیِ کوچک برایش خیلی بزرگ بود؛ انگار این دختر جان دوباره به تمام خانواده‌اش داده است"
ساعاتی از اذان مغرب گذشته بود که زنگ خانه به صدا درآمد. حاج علی در را گشود و از ارمیا استقبال کرد:
_خوش اومدی پسرم!
ارمیا: مزاحم شدم حاج آقا، شرمنده!
صدای فخر السادات بلند شد:
_بالاخره تصمیم گرفتی بیای؟
ارمیا: امروز رفتم قم، سرِ خاکِ سید مهدی، من جرات چنین جسارتی رو نداشتم!
حاج علی به داخل تعارفش کرد. صدرا و رها هم بودند.
همه که نشستند، فخر السادات گفت:
_یه پسر از دست دادم و خدا به‌جاش یه پسرِ دیگه به من داد تا براش خواستگاری برم!
حاج علی: مبارکه ان‌شاءالله، امشب قراره برای سیدمحمد برید خواستگاری؟
فخرالسادات: نه؛ قراره برای ارمیا برم خواستگاری!
حاج علی: به سلامتی... خیلی هم عالی! دیگه دیر شده بود، حالا کی هست؟
آیه از اتاق بیرون آمد و بعد از سلام و خیر مقدم کنار رها نشست.
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
splus.ir/romansaniehmansouri
eitaa.com/saniehmansouri
https://rubika.ir/romansaniehmansouri
https://ble.ir/romansaniehmansouri
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
از روزی که رفتی قصه آغاز شد🖤heart
همراه آیه های سید مهدی می شویم در این رمضان
(ویرایش جدید)
قسمت شانزدهم
heart
heartheart
heartheartheart
heartheartheartheart
#از_روزی_که_رفتی_شانزده

نویسنده: سنیه منصوری
فخر السادات به چشم های آیه نگاه کرد: یه روزی اومدم خونه‌تون با دسته‌گل و شیرینی برای پسرِ بزرگم. یه بار هم با حرفام دل دخترمو شکستم، اما حالا حرفی دارم شاید ناراحت بشه اما من به خاک شوهرم قسم، به خدک مهدی قسم فقط به خاطر آیه است. آیه دخترم حالا برای ارمیا اومدم، که جای مهدی رو برام گرفته، از آیه خواستگاری کنم!
آیه از جا برخاست:
_مادر! این چه حرفیه؟ هنوز حتی سال ِ مهدی هم نشده، سال هم بگذره من هرگز ازدواج نمی‌کنم! هرگز! بعد مهدی؟ من؟ چی می گید؟ شما مادر مهدی هستید!
آیه با بغض و اشک جرف می زد.
حاج علی: آیه جان بابا، بشین!
آیه سر به زیر انداخت و نشست.
فخرالسادات آهی از افسوس کشید: چند شب پیش خواب مهدی رو دیدم! دست این پسر رو گذاشت تو دستم و گفت: "بیا مادر، اینم پسرت! خدا یکی رو ازت گرفت و یکی دیگه رو به‌جاش بهت داد. بعد نگاهشو به تو دوخت و گفت مامان مواظب امانتم نیستید، امانتم تو غربت داره دق می‌کنه!" دخترم، تنهایی از آن خداست، خودتو حروم نکن!
آیه: پس چرا شما تنها زندگی می‌کنید؟ یعنی زندگیتون حروم شد؟
فخرالسادات: از من سِنی گذشته بود. به من نگاه کن! تنها، بی‌هم‌زبون! این ده سال که همسرم فوت کرده، به عشق پسرام و بچه‌هاشون زندگی کردم، اما الان می‌بینم کسی دور و برم نیست! تنها موندم گوشه‌ی اون خونه و هرکسی دنبال زندگی خودشه، یه روزی دخترت می‌ره پیِ سرنوشتش و تو تنها می‌مونی، تو حامی می‌خوای، پشت و پناه می‌خوای! یکی که مسئولیت این زندگی رو به دوش بکشه! سایه بابات صد سال روی سرت اما تا کی؟ تا کی ما ها هستیم. محمد میره پی زندگیش، من و بابات سنی ازمون گذشته! تا کی آیه؟ تنهایی تو رو تو شب ها کی پر می کنه؟ شبهایی که تا صبح قد صد سال طول می کشه! فکر و خیال هایی که تمام نمی شه! مسئولیت زندگی پیرت می کنه دخترم!
آیه آرام گفت: بعد از مهدی نمی‌تونم!
حاج علی رو به آیه گفت: اول با ارمیا صحبت کن، بعد تصمیم بگیر، عجله نکن!
آیه: اما بابا!
حاج علی: اما نداره دختر! این خواسته‌ی شوهرت بوده، پس مطمئن باش بهش بی‌احترامی نمی‌شه!
آیه: بهم فرصت بدید، هنوز شش ماه هم از شهادت مهدی نگذشته!
ارمیا که تا آن لحظه سوکت بود سر به زیر با صدایی سنگین گفت: تا هر زمان که بخواید فرصت دارید، حتی شده سال‌ها! اگه امروز اومدم به‌خاطر اینه که فردا دارم برای ماموریت می‌رم سوریه و معلوم نیست کی برگردم، فقط نمی‌خواستم اگه برگشتم شما رو از دست داده باشم! حقیقت اینه که من اصلا جرات چنین جسارتی رو نداشتم! حاج خانم که گفتن، رفتم سر خاک سید مهدی تا اجازه بگیرم! من به سید مهدی و حاج علی خیلی بدهکارم. الانم رفع زحمت می‌کنم، هر وقت اراده کنید من در خدمتم! جسارتم رو ببخشید! اما شما امانت سیدمهدی هستید. شما امانت برادر و همرزم من هستید.
فخرالسادات با لبخند ارمیا را بدرقه کرد. آیه ماند و حرف‌های ارمیا! آیه ماند و حرف‌های فخرالسادات! آیه ماند و حرف‌های آخرِ مَردش! آیه ماند و بی‌تابی‌های زینبش! آیه ماند و شب هایی که تمام نمی شوند. آیه ماند و مسئولیت هایی که پیرت می کنند.
heartheartheartheart
بعد از آن شب، تک تک مهمان‌ها رفتند. زندگی روی روال همیشگی‌اش افتاده بود. آیه بود و دخترکش، آیه بود و قاب عکس مَردش! نام ارمیا در خاطرش آن‌قدر کمرنگ بود که یادی هم از آن نمی‌کرد. یادی نمی کرد از مَردی که چشم به راهش مانده بود. اصلا فکرش آزاد از حرف های ارمیا و فخرالسادات بود. آیه تنها نگاهش را به همان عکسی دوخت که مَردش برای شهادت گرفته بود! همان عکس با لباس نظامی را در زمینه‌ی حرم حضرت زینب گذاشته بودند. مَردش چه با غرور ایستاده بود. سر بالا گرفته و سینه‌ی ستبرش را به نمایش گذاشته بود. نگاهش روی قاب عکس دیگر دوخته شد. تصویر رهبری... همان لحظه صدای آقا آمد. نگاه از قاب عکس گرفت و به قاب تلویزیون دوخت. آقا بود! خود آقا بود! روی زانو جلوی تلویزیون نشست. دیدار آقا با خانواده‌های شهدای مدافع حرم بود. زنی سخن می‌گفت و آقا به حرف‌هایش گوش می‌داد.آیه هم سخن گفت:
_آقا! اومدی؟ خیلی وقته منتظرم بیای! خیلی وقته چشم به راهم که بیای تا بگم تنها موندم آقا! دخترکم بی‌پدر شد... الان فقط خدا رو داریم! هیچ‌کسو ندارم! آقا! شما یتیم نوازی می‌کنی؟ برای دخترکم پدری می‌کنی؟ آقا دلت آروم باشه‌ها... ارتش پشتته! ارتش گوش به فرمانته! دیدی تا اذن دادی با سر رفت؟ دیدی ارتش سوال نمی‌کنه؟ دیدی چه عاشقانه تحت فرمان شمان؟ آقا! دلت قرص باشه!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
آیه سخن می‌گفت... از دل پر دردش! از کودک یتیمش! از یتیم داری‌اش! از نفس‌هایی که سخت شده بود این روزها!
رها که به خانه‌اش رفته بود برای آوردنِ لباس‌های مهدی، وارد خانه شد و آیه را که در آن حال دید، با گوشی‌اش فیلم گرفت و همراه او اشک ریخت.آیه که به هق‌هق افتاد و سرش را روی زمین گذاشت، دوربین را قطع کرد و آیه را در آغوش گرفت... خواهرانه آرامش کرد.
پنج شنبه که رسید، آیه بارِ سفر بست! زمان زیادی بود که مَردش را ندیده بود باید دخترکش را به دیدار پدر می‌برد. با اصرارهای فراوان رها، همراه صدرا و مهدی، با آیه همسفر شدند.
مقابل قبر سید مهدی ایستاده بود. بی‌خبر از مَردی که قصد نزدیک شدن به قبر را داشته و با دیدن او پشیمان شد و پیش نیامد. از دور به نظاره نشست.
آیه زینبش را روی قبر پدر گذاشت:
_سلام بابا مهدی! سلام آقای پدر! پدر شدنت مبارک! اینم دختر شما! اینم زینب بابا! ببین چه نازه! وقتی دنیا اومد خیلی کوچولو بود! از داغی که روی دلم گذاشتی این بچه سهم بیشتری داشت! خیلی آسیب دید و رشدش کم بود، اما خدا رو شکر سالمه! دستی روی صورت دخترکش کشید. دل می زد برای نازدانه بی پدرش.
"امشب تو کجایی که ندارم بابا
من بی‌تو کجا خواب ببینم بابا؟
برخیز ببین دخترکت می‌آید
نازک بدنت آمده اینجا بابا
دستی به سرم بکش تو ای نور نگاه
این عُقده به دل مانده به جا ای بابا
هر روز نگاهم به درِ این خانه است
برگرد به این خانه‌ی احزان شده‌ات ای بابا
در خاطر تو هست که من مشق الفبا کردم؟
اولین نام تو را مشق نوشتم بابا
دیدی که نوشتم آب را بابا داد؟
لب‌هات بسی خشک شده‌ ای بابا
من هیچ ندانم که یتیمی سخت است
تکلیف شده این به شبم ای بابا
این خانه‌ی تو کوچک و کم جاست چرا؟
من به مهمانی آغوش نیایم بابا؟
من از این بازی دنیا نگرانم اما
رسم بازی من وتوست بیایی بابا"
زینب سادات روی قبر پدر دست و پا می زد. آیه سر روی قبر گذاشته بود. تصویر غریبی بود. سهم این کودک از اولین آغوش پدر، سنگ سرد بود.
رها هق‌هقش بلند شد. صدرا که مهدی را در آغوش داشت، دست دور شانه‌ی رهایش انداخت و او را به خود تکیه داد. اشک چشمان خودش هم جاری بود. ارمیا هم چشمانش پر از اشک بود.
"خدایا! صبر بده به این زن داغ‌دیده!"
شانه های ارمیا خم شده بود. غم تمام جانش را گرفته بود. فکرش را نمی‌کرد امروز آیه را ببیند. از آن شب تا کنون بانوی سیدمهدی را ندیده بود. دل دل می‌کرد. با این حرف‌هایی که آیه زده بود، نمی‌دانست وقت پیش رفتن است یا نه؟
اما دل به دریا زد و جلو رفت!
آیه کفش‌های مردانه‌ای را مقابلش دید. مَرد نشست و دست روی قبر گذاشت... فاتحه خواند. بعد زینب سادات را از روی سنگ قبر برداشت و در آغوش گرفت و با پشت دست، صورتش را نوازش کرد. عطر گردنش را به تن کشید. هنوز زینب سادات را نوازش می‌کرد که به سخن درآمد:
_سال‌ها پیش، خیلی جوون بودم، تازه وارد دانگاه افسری شده بودم. دل به یه دختر بستم، دختری که خیلی مهربون و خجالتی بود. کارامو رو به راه کردم و رفتم خواستگاریش! اون روز رو، هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. اونا مثل حاج علی نبودن، اول سراغ پدر و مادرم رو گرفتن؛ منم با هزار جور خجالت توضیح دادم که پدر مادرم رو نمی‌شناسم و پرورشگاهی‌ام!این رو که گفتم از خونه بیرونم کردن، گفتن ما به آدم بی‌ریشه دختر نمی‌دیم!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
اون‌شب با خودم عهد کردم هیچ‌وقت عاشق نشم و ازدواج نکنم. زندگیم شد کارم...با کسی هم دمخور نمی‌شدم، دوستام فقط یوسف و مسیح بودن که از پرورشگاه با هم بودیم. تا اینکه سرِ راهِ زندگی سید مهدی قرار گرفتم.راهی که اون به پایان خوشش رسیده بود ومن هنوز شروعش هم نکرده بودم! من خودمو در حد شما نمی‌دونم؛ شما کجا و منِ جامونده کجا؟ خواستن شما لقمه‌ی بزرگ‌تر از دهن برداشتنه، حق دارید حتی به درخواست من فکر نکنید. روزی که شما رو دیدم، عشقتون رو دیدم، علاقه و صبرتون رو دیدم، آرزو کردم کاش منم کسی رو داشتم که این‌جوری عاشقم باشه! برام عجیب بود که از شما گذشته و رفته برای اعتقاداتش کشته شده! عجیب بود که بچه‌ی تو راهشو ندیده رفته! عجیب بود با این‌همه عشقی که دارید، این‌قدر صبوری کنید! شما همه‌ی آرزوهای منو داشتید. شما همه‌ی خواسته‌ی من بودید. شما دنیای جدیدی برام ساختید. شما و سید، من و راهمو عوض کردید. رفتم دنبال راه سید! خودش کمکم کرد. راه رو نشونم داد. راه رو برام باز کرد. روزی که این کوچولو به دنیا اومد، من اونجا بودم! همه‌ی آرزوم این بود که پدر این دختر باشم! آرزوم بود بغلش کنم و عطر تنشو به جون بکشم! حس خوبیه که یه موجود کوچولو مال تو باشه. که تو آغوشت قد بکشه! حالا که بغلش کردم، حالا که حسش کردم می‌فهمم چیزی که من خیال می‌کردم خیلی خیلی کوچک‌تر از حسیه که الان دارم! تا ابد حسرت پدر شدن با منه. حسرت پدری کردن برای این دختر با من می‌مونه. من از شما به‌خاطر زیبایی یا پولتون خواستگاری نکردم! حقیقتش اینه که هنوز چهره‌ی شما رو دقیق ندیدم! شما همیشه برای من با این چادر مشکی هستید. اولا که شما اجازه نمی‌دادید کسی نگاهش بهتون بیفته، الان خودم نمی‌خوام و به خودم این اجازه رو نمی‌دم که پا به حریم سید مهدی بذارم. از شما خواستگاری کردم به‌خاطر ایمانتون، اعتقاداتتون، به‌خاطر نجابتتون! روزی که این کوچولو به دنیا اومد، مادرشوهرتون اومد سراغم. اگه ایشون نمی‌اومدن من هرگز جرات این کار رو نداشتم. شما کجا و من کجا! من لایق پدرِ این دختر شدن نیستم، لایق همسرِ شما شدن نیستم، خودم اینو می‌دونم! اما اجازه‌شو سید مهدی بهم داد! جراتشو سید مهدی بهم داد. اگه قبولم کنید تا آخر عمر باید سجده‌ی شکر کنم به‌خاطر داشتنتون! اگه قبولم نکنید، بازم منتظر می‌مونم. هفته‌ی دیگه دوباره می‌رم سوریه! هربار که برگردم، میام به امید شنیدن جواب مثبت شما.
ارمیا دوباره زینب را بوسید و به سمت آیه گرفت دخترکِ کوچکِ دلنشین را...
وقتی خواست برخیزد و برود آیه گفت:
_زینب... زینب سادات، اسمش زینب ساداته!
ارمیا لبخند زد، سر تکان داد و رفت.
آیه ندید؛ نه آن لبخند را، نه سر تکان دادن را، تمام مدت نگاهش به عکسِ حک شده روی سنگ قبر مَردش بود. رها کنارش نشست. صدرا به دنبال ارمیا رفت. مهدی در آغوش پدر خواب بود.
رها: چرا بهش یه فرصت نمی‌دی؟
آیه: هنوز دلم با مهدی هست، چطور می‌تونم به کسی فرصت بدم؟
رها: بهش فکر می‌کنی؟
آیه: شاید یه روزی؛ شاید...
صدرا به دنبال ارمیا می‌دوید:
_ارمیا... ارمیا صبرکن!
ارمیا ایستاد و به عقب نگاه کرد: تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
صدرا: من و رها پشت سرِ آیه خانم ایستاده بودیم، واقعا ما رو ندیدی؟
ارمیا: نه... واقعا ندیدمتون! چطوری؟ خوشحالم که دیدمت!
صدرا: باهات کار دارم!
ارمیا: اگه از دستم بر بیاد حتما!
صدرا: چطور از جنس آیه شدی؟ چطور از جنس سید مهدی شدی؟
ارمیا: کار سختی نیست، دلتو صاف کن و یاعلی بگو و برو دنبال دلت؛ خدا خودش راهو نشونت می‌ده!
صدرا: میخوام از جنس رها بشم، اما آیه‌ای ندارم که منو رها کنه!
ارمیا: سید مهدی رو که داری، برو دنبال سید مهدی... اون خوب بلده!
صدرا: چطور برم دنبال سید مهدی؟
ارمیا: ازش بخواه، تو بخواه اون میاد!
ارمیا که رفت، صدرا به راهی که رفته بود خیره ماند."از سید بخواهم؟ چگونه؟"
heartheartheartheart
زینب از روی تاب به زمین افتاد.گریه‌اش گرفت. از تاب دور شد و زد زیر گریه!
آیه رفته بود برایش بستنی بخرد. بستنی نمی‌خواست! دلش تاب می‌خواست و پسرکی که جایش را گرفته بود و او را زمین زده بود. پسرکی که با پدرش بود. گریه‌اش شدیدتر شد! او هم از این پدرها می‌خواست که هوایش را داشته باشد. تابش دهد و کسی به او زور نگوید!
مَردی مقابلش روی زمین زانو زد. دست پیش برد و اشک‌هایش را پاک کرد.
-چی شده عزیزم؟
زینب سادات: اون پسره منو از تاب انداخت پایین و خودش نشست! من کوچولوئم، بابا ندارم!
زینب سادات هق‌هق می‌کرد و حرف‌هایش بریده بریده بود. دلش شکسته بود. دخترک پدر می‌خواست. تاب می‌خواست! شاید دلش مَردی به نام پدر می‌خواست که او را تاب بدهد، که کسی او را از تاب به زمین نیندازد! ارمیا دلش لرزید. دخترک را در آغوش کشید و بوسید.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
-بیا با من بریم.
زینب گریه‌اش بند آمد: تاب بازی؟
-آره عزیزم. تاب بازی.
ارمیا به سمت تاب رفت و به پسرک گفت:
_چرا از روی تاب انداختیش؟
پسرک: بلد نبود بازی کنه، الکی نشسته بود!
زینب: مامان رفت بستنی، مامان تاب تاب می‌داد!
پدرِپسر: شما با این بچه چه نسبتی دارید؟ ما همسایه‌شون هستیم، شما رو تا حالا ندیدم!
صدای آیه آمد:
_زینب سادات!
ارمیا به سمت آیه برگشت:
_سلام! یه‌کم اختلاف سر تاب‌بازی پیش اومده بود که داره حل می‌شه!
آیه: سلام! شما؟ اینجا؟
ارمیا: اومده بودم دنبال جوابِ یه سوالِ قدیمی! زینب سادات چقدر بزرگ شده!چند سالش شده؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
آیه محجوبانه گفت: فردا تولدشه! سه ساله می‌شه!
ارمیا زینب سادات را روی زمین گذاشت و آیه بستنی‌اش را به دستش داد. زینب که بستنی را گرفت، دست ارمیا را تکان داد. نگاه ارمیا را که دید گفت:
_بغل!
لبخند زد به دخترکِ شیرین آرزوهایش:
_بیا بغلم عزیزم!
آیه مداخله کرد:
_لباستون رو کثیف می‌کنه!
ارمیا: پس به یکی از آرزوهام می‌رسم! اجازه می‌دید یه‌کم یا زینب سادات بازی کنم؟
زینب سادات خودش را به او چسبانده بود و قصدِ جداشدن نداشت. آیه اجازه داد. ساعتی به بازی گذشت، نگاه آیه بود و پدری کردن‌های ارمیا. زینب سادات هم رفتار متفاوتی داشت! خودش را جور دیگری لوس می‌کرد، ناز و ادایش با همیشه فرق داشت، بازی‌شان بیشتر پدری کردن و دختری کردن بود.
وقت رفتن ارمیا پرسید:
_این‌دفعه جوابم چیه؟ هنوز صبر کنم؟
آیه سر به زیر انداخت و همان‌طور که زینب را در آغوش می‌گرفت گفت:
_فردا براش تولد می‌گیریم، خودمونیه؛ اگه خواستید شما هم تشریف بیارید!
ارمیا به پهنای صورت لبخند زد! در راه خانه آیه رو به زینبش کرد و گفت:
_امروز دخترِ من با عمو چه بازیایی کرد؟
زینب: عمو نبود که، بابا مهدی بود!
زینبش لبخندی به صورت متعجب مادر زد و سرش را روی شانه‌ی مادر گذاشت.
heartheartheartheart
آیه خسته خرید ها را به آشپزخانه رساند. کمرش درد گرفته بود. برای فردا مهمان زیاد داشت. امشب در این ساختمان بزرگ تنها بود. رها و خانواده اش امشب و مهمانی بودند. دست تنها بالا آوردن این همه وسیله، امانش را بریده بود. گردن و شانه اش درد می کرد. زینبش غذا می خواست. سرش درد می کرد. گرمای هوا کلافه اش کرده بود. دلش دقایقی برای خودش می خواست که گریه کند. خسته بود. خسته از روزهای بی کسی!
heartheartheartheartheart
روز تولد از راه رسید و فخرالسادات هم آمد. تولد یک دانه ی پسرش بود. صدرا و رهایش با مهدی کوچکشان از راه رسیدن. سیدمحمد و سایه‌ی این روزهایش بخشی از این شادی شدند. حاج علی و زهرا خانمی که همسر و خانم خانه‌اش شده بود. آن‌هم با اصرارهای آیه و رها! محبوبه خانم بود و خانه‌ای که دوباره روح در آن دمیده شده! زینب شادی می‌کرد و می‌خندید. از روی مبل‌ها می‌پرید. مهدی هم به دنبالش بدون جیغ و داد می‌دوید! صدای زنگ در که بلند شد زینب دوید و از مبل بالا رفت و آیفون را برداشت و در را باز کرد. از روی مبل پایین پرید و به سمت درِ ورودی رفت.
آیه: کی بود در رو باز کردی؟
زینب: بابا اومده!
اشاره‌اش به عکس روی دیوار بود. سید مهدی را نشان می‌داد:
_از اونجا اومده!
سکوت برقرار شد. همه با تعجب به آیه نگاه می‌کردند. آیه هم به علامت ندانستن سر تکان داد.
صدای ارمیا پیچید:
_سلام خانم کوچولو، تولدت مبارک!
زینب به آغوشش پرید و دست دور گردنش انداخت و خود را به او چسباند.
"چه می‌خواهی جانِ مادر؟ چرا این‌گونه بی‌تاب پدر داشتن شده‌ای؟ حسرت در دل داری مگر؟ مادرت فدایت گردد!"
همه از ارمیا استقبال کردند، فقط آیه بود که بعد از تعارفات، سریع از دیدش خارج شد.
"فرار می‌کنی بانو؟ از من فرار می‌کنی یا از خودت؟ بمان بانو! بمان که سال‌هاست که مرا از خودم فراری کرده‌ای!"
سوال بزرگ هنوز در سَرِ همه‌ی آن‌ها بود. زینب چرا به ارمیا بابا گفت؟ از کجا می‌دانست از سوریه آمده است؟
تمام مدت جشن را زینب از آغوش ارمیا جدا نشد. به هیچ ترفندی نتوانستند او را جدا کنند. آخرِ جشن بود که آیه طوری که کسی نشنود از ارمیا پرسید:
_شما بهش گفتید که پدرش هستید؟
ارمیا ابرو در هم کشید:
_من هنوز از شما جواب مثبت نگرفتم، در ثانی شما باید اجازه بدید منو بابا صدا کنه یا نه! من با احساسات این بچه بازی نمی‌کنم! قرار نیست بعد از این‌همه سال که صبر کردم، با بازی با احساس این بچه‌، شما رو تحت فشار بذارم، چطور مگه!
زینب روی پای ارمیا نشسته بود و با مهدی بازی می‌کرد. مهدی اسباب‌بازی جدید زینب را می‌خواست و زینب حاضر نبود به او بدهد. زینب لب ورچید و با دست‌های کوچکش صورت ارمیا را به سمت خود کشید:
_بابا... مهدی اذیت می‌کنه! نمی‌خوام اسباب بازی‌مو بهش بدم!
چیزی در دلِ ارمیا تکان خورد. دلش را زیر و رو کرد، دهانش شیرین شد. ارمیا دستان کوچکِ زینبش را بوسید. زینب دعوایش با مهدی را از یاد برد و خود را به سینه‌ی ارمیا چسباند و چشمانش را بست. نگاه همه به این صحنه بود. زینب ارمیا را به پدری پذیرفته بود! خودش او را انتخاب کرده بود!
تا زینب به خواب رود، ارمیا ماند. برایش قصه گفت و دخترکش را خواباند. عزم رفتن کردن سخت بود. ارمیا هنوز آیه را راضی نکرده بود. بلند شد و خداحافظی کرد. دمِ رفتن به آیه گفت:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
_من هنوز منتظرم! امیدوارم دفعه‌ی بعد...
آیه پاکت نامه‌ای به سمت ارمیا گرفت. ارمیا حرفش را نیمه تمام قطع کرد.
آیه: چندتا پاکت از سید مهدی برام مونده! یکی برای من بود، یکی مادرش، یکی دخترش برای وقتی سوال پرسید از پدرش... و این هم برای مَردی که قراره پدرِ دخترکش بشه!
آیه نگفت برای مردی که همسرش می‌شود، گفت پدرِ دخترش! حجب و حیا به این می‌گویند دیگر؟
صدای دست زدن بلند شد. ارمیا خندید و خدا را شکر گفت.
پاکت نامه را باز کرد:
سلام! امروز تو توانستی دلِ آیه‌ای را به دست آوری که روزی دنیا را برایش زیر و رو می‌کردم! تمام هستی‌ام را... جانم را، روحم را، دنیایم را به دستت امانت می‌دهم! امانت‌دار باش! همسر باش! پدر باش! جای خالی‌ام را پُر کن! آیه‌ام شکننده است! مواظب دلش باش! دخترکم پناه می‌خواهد، پناهش باش!
دخترم و بانویم را اول به خدا و بعد به تو می‌سپارم.
سید مهدی علوی

ارمیا نامه با در پاکت گذاشت و پاکت را در جیبش. لبخند جزء لاینفک صورتش شده بود. انگار زینب پدر دار شده بود!
صدرا: گفته باشما! ما آیه خانم و زینب سادات رو نمی‌دیم ببریا، تو باید بیای همین‌جا!
ارمیا: خط و نشون نکش! من تا خانومم نخواد کاری نمی‌کنم، شاید جای بزرگ‌تری بخواد!
آیه گونه‌هایش رنگ گرفت.
رها: یاد بگیر صدرا، ببین چقدر زن‌ذلیله!
ارمیا: دست شما درد نکنه! آیه خانوم چیزی به دوست‌تون نمی‌گید؟
آیه رنگِ آمده در به صورتش پس رفت!
زهرا خانم: دخترمو اذیت نکن پسرم!
فخرالسادات: پسرم گناه داره، دخترت خیلی منتظرش گذاشته!
ارمیا نگاهش را با عشق با فخرالسادات دوخت، مادر داشتن چقدر لذت‌بخش بود.
سید محمد: داداشم داره داماد می‌شه!
کِل کشید و صدرا ادامه داد:
_پیر پسر ما هم داماد شد!
ارمیا به سمت حاج علی رفت:
_حاجی، دخترتون قبولم کرده! شما چی؟ قبولم می‌کنید؟
حاج علی: وقتی دخترم قبولت کرده، من چی بگم؟ دخترم حرف دل باباشو می‌دونه، خوشبخت بشید!
ارمیا دست پدر را بوسیده بود. این هم آرزوی آخرش "حاج علی پدرش شده بود."
ساعت 9 شب بود و بحث عقد و مراسم بود. سیدمحمد و صدرا سر به سر ارمیا می‌گذاشتند و گاهی آیه را هم سرخ و سفید می‌کردند. تلفن خانه زنگ خورد.
حاج علی بلند شد و تلفن خانه را جواب داد. دقایقی بعد تلفن را قطع کرد و رو به آیه کرد:
_آیه بابا به آرزوت رسیدی! آقا داره میاد دیدن تو و دخترت! پاشو! تا یک ساعت دیگه میان!
ارمیا به چهره‌ی بانویش نگاه کرد. یاد فیلمی افتاد که صدرا برایش تعریف کرده بود. آن‌قدر اصرار کرده بود که آن را نشانش دادند. هق‌هق‌هایش را شنیده بود. آرزوهایش را! ارمیا همه را می‌دانست جز اینکه چرا آیه در تنهایی ‌هایش هم حجاب داشت!
ارمیا که از موهای سپید شده‌ی بانویش نمی‌دانست! نمی‌دانست که غم‌ها پیرش کرده‌اند! که اگر می‌دانست سه سال صبر نمی‌کرد!
آیه دستپاچه بود! همه دستپاچه بودند جز ارمیا که بانویش را نگاه می‌کرد! "به آرزویت رسیدی بانو؟ مبارک است..."
صدای زنگ در که آمد، آیه جان گرفت...
پایان

اذنی بده، روی ارتش ما هم حساب کن
بی‌بیِ شامِ بلایم شتاب کن
این سیلِ کوفه‌ی پیمان‌شکن که نیست
با خونِ این جماعت اشقی خَضاب کن
ارتش که خواب ندارد برای برای تو
روی سه ساله دختر ما هم حساب کن
این رو سیاهیِ دنیا به آخر است
کاخ تمام بی‌صفتان را خراب کن
من الله توفیق
سنیه منصوری
فروردین ۱۳۹۵
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
سنیه منصوری/رمان مذهبی
سنیه منصوری/رمان مذهبی
183دنبال کننده
انتشار و کپی در تمام شبکه های مجازی شرعا و قانونا حلال است
eitaa.com/saniehmansouri
splus.ir/romansaniehmansouri
https://ble.ir/romansaniehmansouri
مشاهده کانال پیام‌رسان