۳۰ بهمن
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۱۵۰



اگه زد بلایی سرت آورد چی؟ نورا تو خوشگلی تو ل ون دی تو دل ب ری کی می تونه از تو بگذره ...

به اینجا که رسید ساکت شد. من عین این بیشعورا خوشحال شده بودم چون تاحالا کسی این چیزا رو بهم نگفته بود.

بعد از چند لحظه گفت:
- ببخشید ... عصبی شدم!
- نه مهم نیست ...
- تمومش کنی نورا خانومی تمومش کن این کاب و سو ...

- دیگه نمی شه به هزار دلیل ...
- لعنتی! حداقل چندتاشو بگو تا بتونم خودمو راضی کنم.
- اول اینکه بابا بهم گفت اگه گفتی آره دیگه تمومه ....

- بابات با من ....
- دوم اینکه من با این پسره یه قرارداد نانوشته دارم ... من قول دادم در ازای کمکی که به من می کنه بهش کمک کنم.

- گور بابای پسره تو دیگه به کمک اون نیازی نداری پس لازم نیست براش کاری بکنی ...

- سوم اینکه نیما من و تو اگه یه روز خبر جداییمون به گوش بقیه برسه ممکنه همه چی خراب بشه.

حتی ممکنه راب ط ه آوا و مانی هم خ را ب بشه.
مامان بابات با آوا بد بشن.
این قضیه روی زندگی اون خیلی تاثیر می ذاره.

- اونم با من ...
- بس کن نیما! تو داری با احساست تصمیم می گیری ...
- تو انگار تصمیمتو گرفتی ...

- آره من با آرتان می مونم.
چند لحظه ای سکوت کرد. سپس صداش بلند شد:
- خیلی خب دلمو راضی می کنم چون می دونم این ازدواج واقعی نیست.

وقتی هم که ازش جدا شدی من میام اونجا پیشت ... نترس مزاحمت برات ایجار نمی کنم فقط می خوام مواظبت باشم.

در طول زندگی با این پسره هم هر وقت حس کردی مشکلی داری به من بگو ... هر موقع .... نورا می فهمی که؟


╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ بهمن
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۱۵۵



همیشه به همه از بالا نگاه می کرد.
دوباره داشتم تو اوج خواب می رفتم که صدا پلنگ صورتی بلند شد.

جدیدا! آهنگ گوشیمو عوض کرده بودم. سریع سرمو از روی شونه آرتان برداشتم و گوشیمو از تو کیفم در آوردم.

آرتان با پوزخند گفت:
- آهنگ گوشیتم عین خودته! عوض کن اینو ... آبرو واسه آدم نمی ذاری جایی ...

پشت چشمی نازک کردم و با ناز جواب دادم:
- جاااااانم؟!
صدای باران توی گوشی پیچید:
- از باران به عروس خرچسونه ها ....

کیششششششششششششششششش
- درد! مث آدم نمی تونی حرف بزنی؟ کر شدم.
- چه خبرا؟ دوماد کجاست؟!

- سلام عرض شد من خوبم شما خوبی؟
- ایشششش ... من با حال تو چی کار دارم؟ دوماد کجاست؟!
- تو ح ج ل ه ...

- ای خاک بر سرت کنم....
تو گلوت بمونه اگه تنها خوری کنی.
- پ ن پ یه تعارف بکنم به تو که دیگه چیزی برای من باقی نمی ذاری.

غش غش خندید و گفت:
- خوش اشتهای خبیث! کجا هستی حالا؟!
- آزمایشگاه ...

- ایشالله بگن بچه تون منگول میشه ...
- اشکال نداره تازه شبیه تو می شه ...
- نکبتتتتتتتتتتت

- کاری نداری بری بمیری؟
- جلوی آقای خوش تیپیان درست صحبت کن ...
- اتفاقا رادارا به کاره ...

- جدی داره گوش می ده؟
- آره
-خب خنگه یه جوری حرف بزن فک کنه داری با پسر حرف می زنی حرصش در بیاد


╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ بهمن
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۱۶۰


خندید و گفت:
- پاشو بریم اگه بهتری ...
- کجا بریم؟

- بریم آزمایش پی پی بدیم ...به دنبال این حرف غش غش خندید.

خودمم خنده ام گرفت و از جا بلند شدم. بعد از اینکه آزمایش ها تموم شد یکی از پرستارها برگه ای بهم داد و گفت:

- ساعت دو باید برین توی سالن شماره 3 با تعجب گفتم:
- برای چی؟
قبل از اینکه اون حرفی بزنه آرتان دستمو کشید و گفت:

- بیا بریم تا من بهت بگم ...دنبالش رفتم و منتظر شدم تا حرف بزنه.
ولی بدون حرف داشت به سمت ماشینش می رفت.

گفتم:
- آرتان ساعت یه ربع به دوئه ... باید بریم تو اون سالنه ...
- عزیزم اون سالن به کار من و تو نمی یاد ...

- چرا مگه چیه؟!چند لحظه چپ چپ نگام کرد و سپس گفت:
- نمی دونی؟!
- نه به خدا!
- خدا داند!

اون سالن برای آموزش روابط ج ن س یه ... فهمیدی حالا؟
قبل از اینکه ذهنم بهم دستور بده خجالت بکشم گفتم:

- ااا پس چرا نرفتیم؟!
بعد یهو فهمیدم چی گفتم و از خجالت رنگ ل بو شدم.
آرتان هم یواشکی داشت می خندید بهم.

خاک بر سرم حالا می گفت چه دختریه!
آخه دختر لال می شدی اگه جلوی اون زبونتو می گرفتی؟

آرتان برای اینکه بیشتر خجالت بکشم و بیشتر تفریح بکنه گفت:
- من نیازی به این آموزشا ندارم خودم ختم همه اشم ...


╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ بهمن
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۱۷۶


در اتاقش یک در چوبی تیره رنگ بود که رویش مثل درهای خانه های قدیمی میخ های بزرگ داشت به همراه یک کومه ...

خندیدم و گفتم:
- فقط دیوار کاه گلی کم داره ...آرتان بدون اینکه حرفی بزنه درو باز کرد و وارد شد من هم وارد شدم و از چیزی که دیدم دهانم باز ماند.

کل دیوارها با کرافت پوشیده شده بود و بعضی جاها با ام دی اف قفسه های مربعی ساخته شده بود که داخل هر کدام یک شمع قرار داشت.

کف اتاق هم پارکت قهوه ای سوخته کار شده بود. تخت خواب دو نفره مشکی رنگی هم به دیوار چ سب یده شده بود و رو تختی قرمز رنگش چشمک می زد به دیوار بالای تختش عکسی بزرگ از خودش زده بود که دل و دین آدم رو می برد.

تو عکس آستین های بلوز تنگ و اسپرتش رو بالا زده بود و هی ک ل عضلانی اش به خوبی پیدا بود.

یقه اش تا نصفه باز بود و س ین ه ستبرش رو به نمایش می گذاشت. سرش رو هم بالا گرفته بود و چشماش بسته بود ...

دماغ سر بالایش حالت ل ب هاش ... هی ک لش دیوونه کننده بود ... چشم از عکس که گرفتم متوجه نگاه خیره اش روی خودم شدم.

در حالی که دست به سی نه ل ب تخت نشسته بود به من زل زده بود. نگاهم رو که دید گفت:
- دید زدن بنده تموم شد؟

عکس منو که خوردی ...دندون قروچه ای رفتم و گفتم:- تحفه!!
برو بیرون می خوام لباس عوض کنم ...
- خوب جلوی من عوض کن ....

- تو قابل اعتماد نیستی پیدا بود با این حرفم دوباره عصبی اش کردم چون از جا بلند شد.

قدم قدم بهم نزدیک شد و قبل از اینکه فرصت کنم برم عقب دستمو محکم چ س بید.



╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ بهمن
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۱۷۸


چطور می تونست اینهمه قشنگی رو نبینه. چطور می تونست ببینه و بی خیال باشه؟! بابای آرتان هم چند ض ربه روی میز زد و گفت:

- بزنم به تخته پسرم توی سلیقه حرف نداره ...
به باباش رفته دیگه.همه خندیدیم و نیلی جون گفت:
- من میرم میزو بچینم ... طفلک سوره دست تنهاست ...

گفتم:
- منم میام کمک نیلی جون.
دستش رو سر شونه م گذاشت و گفت:
- نه گلم من هستم سوره هم هست ...

شما بشین پیش شوهرتو به زور منو کنار آرتان و چ س بی ده به اون نشوند. دست آرتان رو هم گرفت و روی پای من گذاشت و گفت:

- آرتانم سفت بگیرش مامان که یه وقت فرار نکنه.
دست یخ آرتان روی پای ل خت م نفس ر در س ی نه ام ح بس کرد.

آرتان هم زیر نگاه پدرش جرات برداشتن دستش رو نداشت.
ل رز ش خفیف دستش نشون می داد که اون هم حالت عادی ندارد و مثل من در حال انفجار.

تند تند داشتم پوست ل بم رو می کندم. انگار پدرش فهمید ما هیچ کدام حالت طبیعی نداریم که از جا برخاست و گفت:

- برم ببینم رفیعی چی کار کرد با چک فردا ...آرتان هم از خدا خواسته سری تکان و داد و گفت:

- راحت باشین ...بعد از رفتن پدرش سریع دستش رو کشید و نفسش رو با صدا بیرون داد.

از حالتش هم خنده ام گرفته بود هم به خودم امیدوار شدم.
زیر لب گفت:
- امان از دست تو نیلی ...پام رو روی پای دیگم انداختم و گفت:

- نقش بازی کردن جلوی مادرت کار خیلی سختیه ...
- بالاخره تموم می شه ... بعد از ازدواجمون هر طور که شده باید از زیر دستش فرار کنیم من حوصله این مسخره بازیا رو ندارم.



╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ اسفند
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۱۹۴



- دقیقاً ....
- امان از دست شما دخترا ... به چه چیزایی علاقه دارین ....اینبار نوبت من بود که جوابشو ندم.

بعد از اینکه فروشنده همه سفارش آرتان رو حاضر کرد اومد سمت من و منم با پرویی بیست و چهار رنگ لاک انتخاب کردم و همه رو برداشتم.

بعد از اینکه خریدمون تموم شد از مغازه بیرون اومدیم.
می خواستم از پاساژ خارج بشم که دیدم آرتان ه ی زززززز جلوی مغازه لباس زیر زنانه ایستاده و کاملا محو یکی از لباس خواب های داخل ویترین شده.

ای آدم .... وقتی متوجه من شد نگاه از لباس برداشت و گفت:
- اینجا منو راه نمیدن ... بیا برو خودت هر چی می خوای بخر ...فقط نگاش کردم.

ادامه داد:
- می دونم توی خرید ما خرید این چیزا لازم نیست ولی واسه دل خودت میگم.سری تکون دادم و رفتم داخل مغازه ....

اااااا چه لباسای خوشگلی چه رنگاییی!!! شروع کردم تند تند به انتخاب کردن.

فروشندهه خنده اش گرفته بود یه عالمه لباس زیر با چند تا لباس خواب خوشگل خریدم.

می خواستم دیگه از مغازه خارج بشم که یهو چشمم افتاد به همون لباسی که آرتان محوش شده بود.

یه لباس خواب توری خیلی کوتاه به رنگ قرمز آتیشی ... می دونستم به دردم نمی خوره ولی اونو هم خریدم و از مغازه خارج شدم.

جای باران و شبنم خالی. هر وقت از اینجور خریدا داشتیم چقدر هر هر و کر کر راه می انداختیم سر لباس خوابا و باران همیشه با آ ه می گفت....

آخرم میمیریم یکی از اینا تنمون نمی کنیم قر بدیم واسه شووورمون!
آرتان با دیدن پلاستیکای دست من خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد و دو تایی با هم سوار ماشین شدیم.



╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اسفند
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۲۱۸



ولی نه! این کار درست نبود. اونوقت فکر می کرد دل من پیشش گیره و شروع می کرد به آزار دادنم باید نشون می دادم که هیچی برام مهم نیست.

قفل زنجیرو که توی گردنم بست سرشو جلو آورد و در گوشم گفت:
- قرارمون یادت نره خانوم کوچولو ...

خواستم جوابشو بدم که شبنم دستمو کشید و گفت:
- پاشو ... پاشو باید برقصیم ...
- چیو برقصیم؟

یه عالمه آدم وایسادن تو صف به من هدیه بدن ... بذار همه اشو جمع کنم بعد می یام می رقصم.

- اه زود باش بابا ...با کنار رفتن شبنم سیل هدیه ها به سمتم سرازیر شد.
تبدیل شدم به یه تندیس از طلا ...

بعد از گرفتن هدیه ها و دست کردن حلقه ها نوبت به خوردن عسل رسید. چقدر برای این عسل نقشه کشیده بودم ...

نیلی جون با لبخند ظرف عسلو جلوی دست آرتان گرفت و گفت:
- دهن خانومت شیرین کن مامان جان ...

آرتان لبخندی به مادرش زد و انگشتشو با ژست خاصی داخل ظرف عسل کرد و آورد سمت دهن من.

با یه حالت تبدار زل زدم توی چشماش ... و به نرمی مچ دستشو گرفتم و انگشتشو آروم کردم توی دهنم و به جای اینکه گاز بگیرم مک زدم ...

چشمای آرتان دیدنی شده بود. حالا من داشتم می ترکیدم از خنده آرتان هم خشک شده بود سر جاش.

یه ذره با همون حالت ناخوشی نگاش کردم که یه دفعه انگشتو کشید بیرون.
عرق روی پیشونیش سر می خورد. حالا چقدر ف ح ش می داد بهم توی دلش ...



╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اسفند
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۲۱۹


دلم می خواست برم یه جا از ته دل غش غش بخندم. نوبت من شد که عسل بذارم توی دهنش.

انگشتمو تا بالا عسلی کردم و محکم چپوندم توی دهنش انتظار داشتم چنان گازی بهم بگیره که روح مامانمو رویت کنم ولی اینکارو نکرد و در عوض خیلی زود عسلارو قورت داد و انگشتمو تف کرد بیرون.

بعد از اونم به بهونه اینکه دوستش داره صداش می کنه از جا پرید و در رفت.
باران و شبنم سریع جاشو گرفتن و شروع کردن به سوال کردن که چی شد آرتان یهو سرخ شد.

با خنده براشون تعریف کردم و هر سه شروع کردیم هر هر خندیدن. با شروع یه آهنگ خیلی شادو قشنگ دست دوستامو گرفتم و سه تایی رفتیم وسط ...

رقصیدن با لباس عروس خیلی سخت بود برام ولی بازم نمی تونستم از رقص بگذرم. رقاصی بودم واسه خودم!

دور و برم خیلی شلوغ شده و همه داشتن توی یه حلقه دورم می رقصیدن.
هر از گاهی هم یکی میومد جلوم و دوتایی می رقصیدیم.

بعد از تموم شدن آهنگ میون دست و سوت بچه ها رفتم نشستم.
داشتم اطرافو دید می زدم که چشمم افتاد به نیما.

تنها سر یه میز نشسته بود و با حالت مغمومی زل زده بود به من. دلم براش ریشششش شد.

اگه با نیما ازدواج کرده بودم حداقل اینقدر دردسر نداشتم و حرص نمی خوردم.
ولی دیگه کار از کار گذشته بود و من الان زن آرتان بودم....

زن آرتان!!!!
آرتان الان شوهر من بود!!!! چه واژه های غریب و بیگانه ای.

اصلا حس خوبی نداشتم نسبت به این کلمات. نگاه غمگین نیما آتیش به جونم می زد.

با نگاه دنبال آرتان گشتم سر میز یه خونواده چهار نفری نشسته بود. یه خانوم و آقا بودن با دوتا دختر ...


╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اسفند
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۲۲۰


یکی از دخترها سن زیادی نداشت ولی اون یکی تقریبا بیست و سه چهار ساله می زد در حد مرگ هم خوشگل و لوند بود ...

دختره خیلی پکر بود و آرتان داشت باهاش آروم آروم حرف می زد. حتی دست دختره توی دستای آرتان بود ...

خ ون به صورتم دوید ... پسره ... خدایا منو بکش از دست این راحت بشم ... چرا برام مهم بود؟!

خدایا منو نسبت به آرتان مثل سنگ کن بذار همه کاراش برام بی اهمیت باشه ... چرا الان باید از دیدنش کنار یه نفر دیگه احساس ضعف کنم؟

چرا باید ناراحت بشم؟ خدایا چرا دارم حسودی می کنم؟
از زور عصبانیت نفس نفس می زدم.

آرتان یه لحظه نگاهش توی نگام گره خورد و نمی دونم چی توی نگام دید که پوزخندی زد و اون یکی دست دختره رو هم گرفت.

سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت میز نیما ...
من نباید کم می آوردم. نیما با دیدن من جا خورد و گفت:

- اینجا اومدی واسه چی نورا؟!
نشستم کنارش و با مهربونی گفتم:
- اومدم حال تو رو بپرسم نیمایی ...

- برو نورا ... برو یه وقت آرتان خوشش نمیاد اذیتت می کنه ها
- نگران نباش اون خودشم تو عشق و حالش غرقه ...

سرشو زیر انداخت و گفت:
- آره دیدمش بی لیاقتو ... اگه من جاش بودم ...

- اگه تو جاش بودی چی می شد؟!
زل زد توی چشمام و گفت:
- یه لحظه هم از کنارت تکون نمی خوردم نورا ...

دوست داشتم همینجور توی بغ ل م بگیرمت و باهات ب رق ص م ...یهو انگار فهمید چی گفته ...

عصبی شد و گفت:
- برو نورا من حالم خوب نیست برو نذار گناه کنم تو دیگه از امشب شوهر داری ...
- نیما من که بهت گفتم ...




╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اسفند
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۲۲۱


- درسته ... درسته همونم منو سر پا نگه داشته ولی بالاخره عقد شما اون بالاها ثبت شده الان نگاه کردن به تو فکرکردن به تو حرف زدن با تو گناهه نورا ...


من صبر می کنم تا روزی که ازش جدا شدی ... صبر میکنم برات خانومم .... حالا برو ... بروووووو

دیدم نیما داره عذاب می کشه.
برای همینم از جا بلند شدم و دوباره راه افتادم طرف جایگاه عروس داماد وسط راه بودم که شایان پرید جلوم و گفت:

- عروس خانوم ... حالا که داماد غرق خوشی های خودشه افتخار میدین یه دور با این حقیر بر ق ص ین؟!

نگاهم کشیده شد سمت آرتان ... خدای من سر میز نبود ... نه آرتان و نه اون دختره ... شایان که نگاه سرگردانم رو دید گفت:
- وسط پیست رقصه ...

نگاه که کردم دیدم دختره رو گرفته توی بغ ل ش و داره باهاش می رق ص ه ... چقدر عاشقانه ... چقدر نزدیک ... لعنتی!!!!

آشغال .... شایان دستمو گرفت و گفت:
- توام به من افتخار بده ...سری تکون دادم و باهاش رفتم وسط ...

چرا وقتی آرتان همین شب اول هم حتی نمی تونه وفادار باشه من باشم؟!
شایان منو چ سب وند به خودش و دوتایی شروع به تکون خوردن کردیم.

آهنگ ملایم بود و خیلی های دیگه هم داشتن دو نفره می رقصیدن ... ولی خیلی مسخره بود!

عروس با یه پسر دیگه داماد با یه دختر دیگه! شده بودیم مایه مسخرگی مردم!
شایان گفت:
- شنبه میای دفترم؟!

- آره حتماً
- هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام می دم ...
- لطف می کنی ...در همون حین نگاهم افتاد به آرتان.

یا باب الحوائج! چنان داشت نگام می کرد که سکته کردم.
چراغا هم خاموش بود و جز برق نگاه عسلیش که خرمن خرمن می سوزاند چیزی مشخص نبود ...



╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اسفند
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۲۲۲


چش بود که مث سگ به من نگاه می کرد؟! عین سگی در کمین طعمه ...
توی همون تاریکی یهو حس کردم دستم کشیده شد.


اومدم جیغ بزنم که صدای آوا کنار گوشم بلند شد :
- نترس خره منم ...
- منو کجا می بری آوا؟!
سکته کردم به خدا ...

- بیا حرف نزن داشت به آرتان نزدیک می شد خواستم خودمو عقب بکشم که آوا دستمو محکم تر گرفت

تا رسید به آرتان دست آرتانو هم گرفت و از توی بغ ل اون دختره که حالا راحت تر می تونستم قیافه خوشگلشو ببینم کشید بیرون.

آرتان هم با تعجب نگاه به آوا کرد و گفت:
- اتفاقی افتاده آوا خانوم؟!

آوا با عصبانیت گفت:
- خجالت نمی کشین شما دو تا؟

الان یعنی باید با هم برق ص ین ...
به دنبال این حرف منو شوت کرد توی بغ ل آرتان و اگه دست آرتان محکم دور شونه ام حلقه نشده بود پرت شده بودم کف زمین.

آوا تند تند پیست رو خالی کرد و به ارکستر هم دستور یه آهنگ رو داد و خودش هم رفت کنار ...

آرتان در گوشم غرید:
- نیلی کم بود آوا هم اضافه شد!

غر زدم:
- می شه یه کم حلقه دستاتو ش ل کنی؟ دارم له می شم ...

آرتان پوزخندی زد و منو محکم تر فشار داد که باعث شد ن ال ه خ ف یف بکنم.

توی همون لحظه نگاهم افتاد به باران بی ش رف و بهراد دوست آرتان!
پس دوستاشم بودن! چطور راضی شده بود به اونا بگه؟



╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اسفند
رمانکده
╮ ─────┅═✧『 قلب سیا 』✧═┅─────

#پارت۲۲۳


اینکه نمی خواست دوستاش بفهمن قضیه رو ...
ای آب زیر کاه موذی!

معلوم نیست چی رفته به دوستاش گفته. چند لحظه در سکوت گذشت تا اینکه آرتان با صدای خشنش در گوشم غرید:

- خوش می گذشت انگار زیادی بهتون ... خواهرت عیشتو به هم زد ؟
- به شما که بیشتر داشت خوش می گذشت ...

- حداقل من به یه نفر راضیم ... از سر میز یکی پا نمی شم برم تو ب غ ل یه نفر دیگه ...

نکبت حواسش به همه کارای منم بوده! تاریکی رو بهونه کارم کرد و پاشنه کفشم رو گذاشتم روی پاش ...

چشماشو از در د بست و گفت:
- من موندم وقتی بلد نیستی چه اصراری داری بر ق ص ی؟
له کردی پامو ...

- فدای یه تار موهام ...
- از زبون کم نیاری ها ...
- نه نگران نباش ...اینبار خنده اش گرفت و فشار دستش ملایم تر شد.

حتی حرکت آروم دستش روی ک م رم رو هم حس می کردم.
صدای خواننده که بلند شد توی خلسه شیرینی فرو رفتم.

به دور از هر کینه و انتقام و تلافی ... چه لحظه قشنگی بود واقعاً ...

عاشق آهنگ آرامش بهنام صفوی بودم و اون لحظه این بهترین گزینه بود ...
باید از آوا تشکر می کردم ...

notes- چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیستمی دونم که توی قلبت به جز من جای هیشکی نیست notes

notesچشات آرامشی داره که دورم می کنه از غمیه احساسی بهم میگه دارم عاشق می شم کم کم تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی notes

notesخودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی ...notes



╰ ───━──┅═✧two_hearts🖇two_hearts✧═┅─━─────
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA