۱۳ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part872»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
"ماهان"
تموم مدتِ جشن نگاهم پیِ زلفا و غمِ اندوه شده تو نگاهش بود.
نگاهش به قدری غم داشت که حتی از این فاصله هم قابل لمس بود.
چقدر امشب خوشگل شده بود.
مثل ماه شده بود، حضورِ اون پسر سینا برام حکم یه خار توی قلبم و داشت.
خودم کرده بودم که لعنت به خودم.
اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت.
حتی شامم درست و حسابی نخورده بودم.
میل نداشتم، فقط میخواستم هرچه سریع تر این جشن مسخره تموم بشه..
وقتی خواننده درخواست رقص تکی عروس و داماد و کرد دلم میخواست فحشش بدم، واقعا هیچ حس و حالش و نداشتم..
ولی وقتی نگاهم به لبهای خندونِ محدثه افتاد کمی کوتاه اومدم.
گناهِ اون چی بود؟
بخصوص که تازگی بچه مون سقط شده بود و متوجه بودم از لحاظ روحی بهم ریخته، پس این لحظات آخرو بهتر بود کمی به سازش برقصم.
وقتی ازم خواست باهاش برقصم بلند شدم و باهاش همراه شدم.
ولی امان از زلفا و اون نگاهش..
وسطِ رقصیدن نگاهم به نگاهش افتاد و با دیدنِ حسرتِ تو نگاهش قلبم لرزید.
از خودم بدم اومد و اگه جاش بود میرفتم دستش و میگرفتم و باهم از این فضای خفگان آور فرار میکردیم
جایی که فقط خودم باشم و خودش..
ولی حیف و صد حیف که فقط یه آرزوی محال بود و بس...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part872»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
"ماهان"
تموم مدتِ جشن نگاهم پیِ زلفا و غمِ اندوه شده تو نگاهش بود.
نگاهش به قدری غم داشت که حتی از این فاصله هم قابل لمس بود.
چقدر امشب خوشگل شده بود.
مثل ماه شده بود، حضورِ اون پسر سینا برام حکم یه خار توی قلبم و داشت.
خودم کرده بودم که لعنت به خودم.
اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت.
حتی شامم درست و حسابی نخورده بودم.
میل نداشتم، فقط میخواستم هرچه سریع تر این جشن مسخره تموم بشه..
وقتی خواننده درخواست رقص تکی عروس و داماد و کرد دلم میخواست فحشش بدم، واقعا هیچ حس و حالش و نداشتم..
ولی وقتی نگاهم به لبهای خندونِ محدثه افتاد کمی کوتاه اومدم.
گناهِ اون چی بود؟
بخصوص که تازگی بچه مون سقط شده بود و متوجه بودم از لحاظ روحی بهم ریخته، پس این لحظات آخرو بهتر بود کمی به سازش برقصم.
وقتی ازم خواست باهاش برقصم بلند شدم و باهاش همراه شدم.
ولی امان از زلفا و اون نگاهش..
وسطِ رقصیدن نگاهم به نگاهش افتاد و با دیدنِ حسرتِ تو نگاهش قلبم لرزید.
از خودم بدم اومد و اگه جاش بود میرفتم دستش و میگرفتم و باهم از این فضای خفگان آور فرار میکردیم
جایی که فقط خودم باشم و خودش..
ولی حیف و صد حیف که فقط یه آرزوی محال بود و بس...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part873»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
پایانِ جشن بود، کم کم مهمون ها داشتن میرفتن..
یه عده هم از اقوام نزدیک داشتن همراهِ عروس و داماد عکس میگرفتن.
سحرو سینا هم بعدِ دادنِ کادوشون به مامان، رفته بودن و تنها کسی که تنها نشسته بود من بودم
حتی مامان و عزیز جون هم رفته بودن تا یه عکس یادگاری بگیرن.
مامان از اون فاصله بهم اشاره زد برم باهاشون عکس بندازم ولی من توجهی نکردم
وقتی دید قصد ندارم برم خودش به سمتم اومد.
_زلفا نمیبینی دارم بهت اشاره میکنم؟ پاشو بیا یه عکس بنداز حداقل!
رقص که نکردی گفتی حالم خوش نیست، دیگه یه عکس که میتونی بگیری یادگاری بمونه!
چه دل خوشی داشت مامان!
بی حوصله گفتم:
_وای مامان حالم خوب نیست ول کن امشب منو تورو خدا
تشر زد:
_ول کن چیه؟ انقدر حالت بده که نمیتونی یه لحظه پاشی بیای عکس بگیری؟!
پاشو پاشو زشته، بیا یه عکس بگیر بعد ماهان ناراحت میشه!
بعد میگه زلفا نه روز عروسیم رقصید نه عکس انداخت!
پاشو مادر... پاشو دیگه
وای که باز مامان گیر داده بود بهم و تا نمیرفتم دست بردار نبود.
به اجبار و برخلاف میلم بلند شدم و همراهش به سمت بقیه رفتم.
عزیز جون داشت یه عکس تکی با ماهان و محدثه میگرفت.
بعد اونا مامان دستم و گرفت و به سمتشون رفتیم برای عکس گرفتن.
مامان کنارِ محدثه ایستاد و منم به ناچار رفتم با کمی فاصله کنارِ ماهان ایستادم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part873»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
پایانِ جشن بود، کم کم مهمون ها داشتن میرفتن..
یه عده هم از اقوام نزدیک داشتن همراهِ عروس و داماد عکس میگرفتن.
سحرو سینا هم بعدِ دادنِ کادوشون به مامان، رفته بودن و تنها کسی که تنها نشسته بود من بودم
حتی مامان و عزیز جون هم رفته بودن تا یه عکس یادگاری بگیرن.
مامان از اون فاصله بهم اشاره زد برم باهاشون عکس بندازم ولی من توجهی نکردم
وقتی دید قصد ندارم برم خودش به سمتم اومد.
_زلفا نمیبینی دارم بهت اشاره میکنم؟ پاشو بیا یه عکس بنداز حداقل!
رقص که نکردی گفتی حالم خوش نیست، دیگه یه عکس که میتونی بگیری یادگاری بمونه!
چه دل خوشی داشت مامان!
بی حوصله گفتم:
_وای مامان حالم خوب نیست ول کن امشب منو تورو خدا
تشر زد:
_ول کن چیه؟ انقدر حالت بده که نمیتونی یه لحظه پاشی بیای عکس بگیری؟!
پاشو پاشو زشته، بیا یه عکس بگیر بعد ماهان ناراحت میشه!
بعد میگه زلفا نه روز عروسیم رقصید نه عکس انداخت!
پاشو مادر... پاشو دیگه
وای که باز مامان گیر داده بود بهم و تا نمیرفتم دست بردار نبود.
به اجبار و برخلاف میلم بلند شدم و همراهش به سمت بقیه رفتم.
عزیز جون داشت یه عکس تکی با ماهان و محدثه میگرفت.
بعد اونا مامان دستم و گرفت و به سمتشون رفتیم برای عکس گرفتن.
مامان کنارِ محدثه ایستاد و منم به ناچار رفتم با کمی فاصله کنارِ ماهان ایستادم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part874»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همینکه عکاس خواست عکس بگیره دستای ماهان دور کمرم حلقه شد و منو در آغوش گرفت
نفس تو سینه ام حبس شد و قلبم باز بی جنبه بازی درآورد.
فرصت برای فاصله گرفتن و اعتراض نبود، عکاس بلافاصله یکی دو تا پشت هم عکس انداخت و بلاخره تونستم از ماهان فاصله بگیرم.
مامان داشت با محدثه حرف میزد، رو کردم سمتِ ماهان و آروم کنار گوشش غریدم:
_نکن ماهان، داری واقعا کلافهم میکنی.
خیره نگاهم کرد و گفت:
_چیکار کردم مگه؟ فقط بغلت کردم همین!
کاش میشد بهش بگم همین بغلی که از نظر تو کاری نبود چطور قلب بی جنبه ی منو بیقرار کرده.
کاش میشد بهش بگم داری با این کارات باز هواییم میکنی، نکن... نکن اینطور با من و احساساتم..
ولی فقط سکوت کردم و ابرو درهم کشیدم.
دیگه تحملِ فضای اینجا رو نداشتم
داشتم خفه میشدم و نیاز به کمی تنهایی و سکوت داشتم.
مثل اتاقِ خودم.
همینکه فاصله گرفتم و خواستم برم دیدم شاهین داره به ما نزدیک میشه.
نفس تو سینهام حبس شد با دیدنش.
این هنوز نرفته بود؟!
نیم نگاهی به محدثه انداختم.
نگاهِ اونم ترسیده بود، رنگ پریدگی صورتش حتی از زیر آرایششم پیدا بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part874»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همینکه عکاس خواست عکس بگیره دستای ماهان دور کمرم حلقه شد و منو در آغوش گرفت
نفس تو سینه ام حبس شد و قلبم باز بی جنبه بازی درآورد.
فرصت برای فاصله گرفتن و اعتراض نبود، عکاس بلافاصله یکی دو تا پشت هم عکس انداخت و بلاخره تونستم از ماهان فاصله بگیرم.
مامان داشت با محدثه حرف میزد، رو کردم سمتِ ماهان و آروم کنار گوشش غریدم:
_نکن ماهان، داری واقعا کلافهم میکنی.
خیره نگاهم کرد و گفت:
_چیکار کردم مگه؟ فقط بغلت کردم همین!
کاش میشد بهش بگم همین بغلی که از نظر تو کاری نبود چطور قلب بی جنبه ی منو بیقرار کرده.
کاش میشد بهش بگم داری با این کارات باز هواییم میکنی، نکن... نکن اینطور با من و احساساتم..
ولی فقط سکوت کردم و ابرو درهم کشیدم.
دیگه تحملِ فضای اینجا رو نداشتم
داشتم خفه میشدم و نیاز به کمی تنهایی و سکوت داشتم.
مثل اتاقِ خودم.
همینکه فاصله گرفتم و خواستم برم دیدم شاهین داره به ما نزدیک میشه.
نفس تو سینهام حبس شد با دیدنش.
این هنوز نرفته بود؟!
نیم نگاهی به محدثه انداختم.
نگاهِ اونم ترسیده بود، رنگ پریدگی صورتش حتی از زیر آرایششم پیدا بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part875»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
شاهین درست مقابلِ ماهان ایستاد و دست سمتش دراز کرد.
_تبریک میگم آقا ماهان، خوشبخت بشین در کنارِ دختر دایی.
ماهان بی خبر از همه جا به گرمی باهاش دست داد و تشکر کرد.
شاهین اینبار رو کرد سمت محدثه و با اون نگاهِ مرموزش که فقط من و محدثه میدونستیم چی تو اون نگاه هست و گفت:
_تبریک میگم دختر دایی، در کنار هم خوشبخت بشید.
محدثه به سختی دهان باز کرد و ممنونی زیر لب گفت.
صداش انقدر ضعیف بود که به سختی به گوش میرسید.
من نزدیک بود همونجا پس بیوفتم والا محدثه رو نمیدونم.
با مردمک هایی که دو دو میزد و دلی که به شور افتاده بود نگاهِ شاهین میکردم.
کاش میرفت، کاش کار اشتباهی نمیکرد.
حداقل الان نه...
بین یه عده از مهمون ها که هنوز نرفته بودن.
ولی انگار شاهین قصد رفتن نداشت!
دست کرد از داخل جیب کتش یه پاکت بیرون آورد.
با دیدن پاکت نفسم بند اومد و حس کردم فشارم هرلحظه ممکنه بیوفته و از ترس آبرو ریزی پخش زمین بشم.
پاکت و به سمت ماهان گرفت و گفت:
_اینم یه هدیه ی کوچیک از طرف من هدیه به شما، امیدوارم خوشتون بیاد
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part875»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
شاهین درست مقابلِ ماهان ایستاد و دست سمتش دراز کرد.
_تبریک میگم آقا ماهان، خوشبخت بشین در کنارِ دختر دایی.
ماهان بی خبر از همه جا به گرمی باهاش دست داد و تشکر کرد.
شاهین اینبار رو کرد سمت محدثه و با اون نگاهِ مرموزش که فقط من و محدثه میدونستیم چی تو اون نگاه هست و گفت:
_تبریک میگم دختر دایی، در کنار هم خوشبخت بشید.
محدثه به سختی دهان باز کرد و ممنونی زیر لب گفت.
صداش انقدر ضعیف بود که به سختی به گوش میرسید.
من نزدیک بود همونجا پس بیوفتم والا محدثه رو نمیدونم.
با مردمک هایی که دو دو میزد و دلی که به شور افتاده بود نگاهِ شاهین میکردم.
کاش میرفت، کاش کار اشتباهی نمیکرد.
حداقل الان نه...
بین یه عده از مهمون ها که هنوز نرفته بودن.
ولی انگار شاهین قصد رفتن نداشت!
دست کرد از داخل جیب کتش یه پاکت بیرون آورد.
با دیدن پاکت نفسم بند اومد و حس کردم فشارم هرلحظه ممکنه بیوفته و از ترس آبرو ریزی پخش زمین بشم.
پاکت و به سمت ماهان گرفت و گفت:
_اینم یه هدیه ی کوچیک از طرف من هدیه به شما، امیدوارم خوشتون بیاد
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part876»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
نگاهم روی پاکت نشست.
قطعا که پول نبود، چون آخر حرفش گفت امیدوارم خوشتون بیاد.
یعنی چی بود؟!!!
ترسیده نگاهِ محدثه کردم.
اشک تو چشمهاش حلقه زده بود..
انگار اون خوب میدونست داخل اون پاکت چیه.
دیدم که رو به شاهین لب زد:
_خواهش میکنم.
ولی شاهین توجهی به محدثه و حال بدش نکرد، انگاری امشب دیگه زده بود به سیم آخر.
رو به ماهان گفت:
_نگاه کن ببین خوشت میاد، دوست دارم نظرت و بدونم.
لب به دندون گرفتم و پیراهنم و تو مشتم فشردم.
تموم شد، محدثه بدبخت شد و ما هم دیگه آبرویی برامون نموند.
دیگه میشد یه حدسایی زد که داخل پاکت چیه.
شاهین عوضی کار خودش و کرده بود.
نگاهم با وحشت نشسته بود رو دستای ماهان و حرکت انگشتاش.
درست حدس زده بودم، داخل پاکت عکس بود، اونم چند تا.
عکسارو ندیده هم میشد حدس زد چقدر فاجعه هست.
نگاهِ ماهان روی عکس مات موند و کم کم اخماش درهم شد.
رگِ گردنش برجسته شد و نگاهِ خونینش و بالا کشید و رو به شاهین غرید:
_این چیه دیگه؟ این عکسا یعنی چی؟؟!!
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part876»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
نگاهم روی پاکت نشست.
قطعا که پول نبود، چون آخر حرفش گفت امیدوارم خوشتون بیاد.
یعنی چی بود؟!!!
ترسیده نگاهِ محدثه کردم.
اشک تو چشمهاش حلقه زده بود..
انگار اون خوب میدونست داخل اون پاکت چیه.
دیدم که رو به شاهین لب زد:
_خواهش میکنم.
ولی شاهین توجهی به محدثه و حال بدش نکرد، انگاری امشب دیگه زده بود به سیم آخر.
رو به ماهان گفت:
_نگاه کن ببین خوشت میاد، دوست دارم نظرت و بدونم.
لب به دندون گرفتم و پیراهنم و تو مشتم فشردم.
تموم شد، محدثه بدبخت شد و ما هم دیگه آبرویی برامون نموند.
دیگه میشد یه حدسایی زد که داخل پاکت چیه.
شاهین عوضی کار خودش و کرده بود.
نگاهم با وحشت نشسته بود رو دستای ماهان و حرکت انگشتاش.
درست حدس زده بودم، داخل پاکت عکس بود، اونم چند تا.
عکسارو ندیده هم میشد حدس زد چقدر فاجعه هست.
نگاهِ ماهان روی عکس مات موند و کم کم اخماش درهم شد.
رگِ گردنش برجسته شد و نگاهِ خونینش و بالا کشید و رو به شاهین غرید:
_این چیه دیگه؟ این عکسا یعنی چی؟؟!!
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part877»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
شاهین در جوابش مثل دیوونه ها خندید و گفت:
_واضح نیست برات آقا داماد؟
ماهان طفلی انگار خشکش زده بود، بدجور شوکه شده بود با دیدن عکسایی که من هنوز ندیده بودمشون.
مامان متعجب گفت:
_ماهان خوبی؟ چیشده؟
جواب مامان و نداد، پوست صورتش رو به کبودی میرفت و من واقعا نگرانش بودم.
سکته نکنه یهو!
به سمت محدثه رفت.
عکسا رو جلوش گرفت و گفت:
_اینا چین محدثه؟ هان؟ شوخیه؟ فتوشاپه؟
حرف بزن لعنتی.
محدثه که بلند زد زیر گریه دستای ماهان شل شد و عکسا درست زیر پای خودش و محدثه پخش شد.
با افتادن عکسا روی زمین، نگاه همه به سمت عکسا رفت و همه رو تو بهت و حیرت فرو برد.
_هین اینا چیه!
_یعنی خیانت کرده؟
_آره خب نمیبینی مگه عکسای لختیش و
_وای چه آبرو ریزی
از هر گوشه و کنار پچ پچ ها بلند شد و نگاه من فقط قفل بود روی ماهان.
حتی نفهمیدم کی صورتم از اشک خیس شد.
درسته بهم بدی کرده بود ولی تحملش و نداشتم اینطور داغون و ناامید ببینمش.
شکستش و نمیخواستم...
رسوایی شو نمیخواستم..
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part877»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
شاهین در جوابش مثل دیوونه ها خندید و گفت:
_واضح نیست برات آقا داماد؟
ماهان طفلی انگار خشکش زده بود، بدجور شوکه شده بود با دیدن عکسایی که من هنوز ندیده بودمشون.
مامان متعجب گفت:
_ماهان خوبی؟ چیشده؟
جواب مامان و نداد، پوست صورتش رو به کبودی میرفت و من واقعا نگرانش بودم.
سکته نکنه یهو!
به سمت محدثه رفت.
عکسا رو جلوش گرفت و گفت:
_اینا چین محدثه؟ هان؟ شوخیه؟ فتوشاپه؟
حرف بزن لعنتی.
محدثه که بلند زد زیر گریه دستای ماهان شل شد و عکسا درست زیر پای خودش و محدثه پخش شد.
با افتادن عکسا روی زمین، نگاه همه به سمت عکسا رفت و همه رو تو بهت و حیرت فرو برد.
_هین اینا چیه!
_یعنی خیانت کرده؟
_آره خب نمیبینی مگه عکسای لختیش و
_وای چه آبرو ریزی
از هر گوشه و کنار پچ پچ ها بلند شد و نگاه من فقط قفل بود روی ماهان.
حتی نفهمیدم کی صورتم از اشک خیس شد.
درسته بهم بدی کرده بود ولی تحملش و نداشتم اینطور داغون و ناامید ببینمش.
شکستش و نمیخواستم...
رسوایی شو نمیخواستم..
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part878»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
مامان و عزیز جون با دهان باز نگاهِ عکسا و وضعیت پیش اومده میکردن.
همه خشکشون زده بود
با صدای سیلی که تو فضا پیچید هینی کشیدم و دست جلو دهنم گرفتم.
ماهان سیلی محکمی به صورتِ محدثه زده بود، طوری که محدثه پخش زمین شد و با شدت بیشتری از قبل گریه کرد.
باز خشمش فروکش نکرده بود، چنگی به بازوی محدثه زد و فریاد کشید:
_تو چه غلطی کردی بی آبرو؟ چه شکری خوردی!
میکشمت محدثه، زنده زنده آتیشت میزنم بیشرف..
دستاش حلقه شد دور گلوی محدثه...
مامان وحشت زده دوید سمتِ ماهان و صدای گریه ی بلندِ مادر محدثه بلند شد..
روی زمین افتاده بود و زجه میزد.
عجب وضعیتی شده بود!
مامان سعی داشت جلوی ماهان و بگیره
با جیغ و گریه بازوش و کشید
_ولش کن داداش، ولش کن قربونت برم، ولش کن کشتیششش، یکی کمک کنهههه
برادر محدثه که تا الان داشت پدرش و آروم میکرد، دوید سمت ماهان.
با کمک مامان، ماهان و از محدثه جدا کردن.
رنگ صورت محدثه بد کبود شده بود، به سرفه افتاد و بلند گریه میکرد.
هیچ حرفی نمیزد جز گریه.
حرفی هم نمونده بود که بزنه، همه چی واضح بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part878»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
مامان و عزیز جون با دهان باز نگاهِ عکسا و وضعیت پیش اومده میکردن.
همه خشکشون زده بود
با صدای سیلی که تو فضا پیچید هینی کشیدم و دست جلو دهنم گرفتم.
ماهان سیلی محکمی به صورتِ محدثه زده بود، طوری که محدثه پخش زمین شد و با شدت بیشتری از قبل گریه کرد.
باز خشمش فروکش نکرده بود، چنگی به بازوی محدثه زد و فریاد کشید:
_تو چه غلطی کردی بی آبرو؟ چه شکری خوردی!
میکشمت محدثه، زنده زنده آتیشت میزنم بیشرف..
دستاش حلقه شد دور گلوی محدثه...
مامان وحشت زده دوید سمتِ ماهان و صدای گریه ی بلندِ مادر محدثه بلند شد..
روی زمین افتاده بود و زجه میزد.
عجب وضعیتی شده بود!
مامان سعی داشت جلوی ماهان و بگیره
با جیغ و گریه بازوش و کشید
_ولش کن داداش، ولش کن قربونت برم، ولش کن کشتیششش، یکی کمک کنهههه
برادر محدثه که تا الان داشت پدرش و آروم میکرد، دوید سمت ماهان.
با کمک مامان، ماهان و از محدثه جدا کردن.
رنگ صورت محدثه بد کبود شده بود، به سرفه افتاد و بلند گریه میکرد.
هیچ حرفی نمیزد جز گریه.
حرفی هم نمونده بود که بزنه، همه چی واضح بود.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
پارت_جدیددددددد...!fireheart️fire🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DEBIJJCB0KFUYBCNNJEOSODNXNTRGBEY
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part879»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
ماهان بدجور دیوونه شده بود، برادرِ محدثه رو به کناری هول داد و نعره زد:
_ولم کن، ای تف بهت هرزه ی عوضی، خدا لعنتت کنه.
سعی داشت به سمت محدثه باز هجوم ببره ولی مامان و برادرش مانع میشدن.
اون وسط، میون گریه هام نگاهم افتاد به عزیز جون.
دستش روی قلبش بود و رنگش پریده.
هراسون جیغی کشیدم و به سمتش رفتم.
کنارش روی زمین نشستم و گفتم:
_عزیز جون قربونت برم خوبی؟
تا اومد جوابم و بده صدای جیغ و فریادی بلند شد..
تا سر بالا گرفتم و خواستم ببینم چیشده نگاهم به ماهان و شاهین افتاد.
ماهان با شاهین درگیر شده بود و مشت بود که روی سرو صورتش فرود می اومد.
روی سینه اش نشسته بود و با تموم حرص و خشمی که داشت میزدش.
همه چی درهم برهم شده بود.
مامان و برادر محدثه سعی داشتن جلو ماهان و بگیرن.
محدثه روی زمین نشسته بود و گریه میکرد.
حال عزیز جون و مادر محدثه اصلا خوب نبود و پدر محدثه هم که تعریفی نداشت.
پیرمرد کمرش یک شبه خم شده بود و به وضعیت پیش رو خیره بود و هیچی نمیگفت.
انگار تو شوک بدی فرو رفته بود.
زنداداش محدثه رو به شوهرش جیغ کشید و با گریه گفت:
_ماهان، مامان از حال رفت بیاااا
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part879»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
ماهان بدجور دیوونه شده بود، برادرِ محدثه رو به کناری هول داد و نعره زد:
_ولم کن، ای تف بهت هرزه ی عوضی، خدا لعنتت کنه.
سعی داشت به سمت محدثه باز هجوم ببره ولی مامان و برادرش مانع میشدن.
اون وسط، میون گریه هام نگاهم افتاد به عزیز جون.
دستش روی قلبش بود و رنگش پریده.
هراسون جیغی کشیدم و به سمتش رفتم.
کنارش روی زمین نشستم و گفتم:
_عزیز جون قربونت برم خوبی؟
تا اومد جوابم و بده صدای جیغ و فریادی بلند شد..
تا سر بالا گرفتم و خواستم ببینم چیشده نگاهم به ماهان و شاهین افتاد.
ماهان با شاهین درگیر شده بود و مشت بود که روی سرو صورتش فرود می اومد.
روی سینه اش نشسته بود و با تموم حرص و خشمی که داشت میزدش.
همه چی درهم برهم شده بود.
مامان و برادر محدثه سعی داشتن جلو ماهان و بگیرن.
محدثه روی زمین نشسته بود و گریه میکرد.
حال عزیز جون و مادر محدثه اصلا خوب نبود و پدر محدثه هم که تعریفی نداشت.
پیرمرد کمرش یک شبه خم شده بود و به وضعیت پیش رو خیره بود و هیچی نمیگفت.
انگار تو شوک بدی فرو رفته بود.
زنداداش محدثه رو به شوهرش جیغ کشید و با گریه گفت:
_ماهان، مامان از حال رفت بیاااا
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part880»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همهمه به پا شده بود، شده بود میدون جنگ..
حال عزیز جون اصلا خوب نبود، رنگش بد پریده بود و من نمیدونستم باید چیکار کنم.
درمونده مامان و صدا زدم.
_مامان، مامان بیا عزیز جون.
تازه نگاهش به مادرش افتاد.
یا خدایی گفت و به صورتش کوبید و بیخیال ماهان شد و دوید سمت ما.
طفلی مامان هم حال خوشی نداشت از گریه هلاک شده بود.
_مامان، مامان جان خوبی؟ آروم نفس بکش، چیزی نیست قربونت برم، یکی زنگ بزنه آمبولانس.
دنبال گوشیم گشتم، کجا گذاشته بودمش لعنتی و
یادم اومد داخل کیفمه.
دویدم سمت میز ، حتی چند باری سکندری خوردم و نزدیک بود بیوفتم.
خودم و به میز رسوندم و گوشی و برداشتم.
به اورژانس زنگ زدم و گفتم که مریض بدحال داریم و عجله کنن.
تماس و که قطع کردم نگاهم افتاد به محدثه.
کجا داشت میرفت این؟!
از شلوغی استفاده کرده بود و داشت فرار میکرد!!
لباس عروسش و بالا گرفته بود و میدوید.
درست لحظه ی اخر نگاه ماهان بهش افتاد و فریاد زد:
_کجا فرار میکنی، از دست من درمیری هرزه؟
بیخیال شاهینی که صورتش پر از خون بود شد و دوید سمت محدثه
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part880»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
همهمه به پا شده بود، شده بود میدون جنگ..
حال عزیز جون اصلا خوب نبود، رنگش بد پریده بود و من نمیدونستم باید چیکار کنم.
درمونده مامان و صدا زدم.
_مامان، مامان بیا عزیز جون.
تازه نگاهش به مادرش افتاد.
یا خدایی گفت و به صورتش کوبید و بیخیال ماهان شد و دوید سمت ما.
طفلی مامان هم حال خوشی نداشت از گریه هلاک شده بود.
_مامان، مامان جان خوبی؟ آروم نفس بکش، چیزی نیست قربونت برم، یکی زنگ بزنه آمبولانس.
دنبال گوشیم گشتم، کجا گذاشته بودمش لعنتی و
یادم اومد داخل کیفمه.
دویدم سمت میز ، حتی چند باری سکندری خوردم و نزدیک بود بیوفتم.
خودم و به میز رسوندم و گوشی و برداشتم.
به اورژانس زنگ زدم و گفتم که مریض بدحال داریم و عجله کنن.
تماس و که قطع کردم نگاهم افتاد به محدثه.
کجا داشت میرفت این؟!
از شلوغی استفاده کرده بود و داشت فرار میکرد!!
لباس عروسش و بالا گرفته بود و میدوید.
درست لحظه ی اخر نگاه ماهان بهش افتاد و فریاد زد:
_کجا فرار میکنی، از دست من درمیری هرزه؟
بیخیال شاهینی که صورتش پر از خون بود شد و دوید سمت محدثه
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
پاررررتت....! جدیددددد بقولید قلبامممم..! heart️eyes🥰
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
ری اکشن مختلت بذارین انرژی بگیرم پارت بعدی بذارم براتون...! 🥺sparklescherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
پارت_جدیددددددد...!fire🩵🤫
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
#در_حذفیات_گذاشته_شدangerpoint_down
پارت جدید رمانمون به دلیل صـ ـحنه های عاشقانش 🤫no_pedestrians چنل زیر میزاریمheartpoint_down🏾
https://rubika.ir/joinc/DGJJHIAE0YISNQVLVHCEYSSAPMLMTQZL
بدون محـ ـدودیت بخون...hotsprings️see_no_evil #سنجاقهpoint_up🏿
بکوب رو پیوستن از پارتهای بعدی جا نمونیkissing_heartpoint_down
┄┄┅┄•°cherry_blossomleaves🫧°•┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
#پارت_کامل_PDFرمان see_no_evilangerblossom
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part881»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
"ماهان"
تا جون داشت اون عوضیِ بی ناموس و زدم.
هنوز تو شوک بودم باورم نمیشد محدثه چطور همچین کاری با من کرده بود!
انگار قدرتم چند برابر شده بود، کسی نمیتونست من و از اون بیشرف جدا کنه.
مادرش به سرو صورتش میکوبید و ازم میخواست پسرش و ول کنم، ولی مگه میشد؟
حتی با کشتنشم آروم نمیگرفتم.
دوباره که خواستم مشتم و تو صورتش فرود بیارم نگاهم یه لحظه به محدثه افتاد.
داشت فرار میکرد؟
حالا حالا ها باهاش کار داشتم کجا داشت فرار میکرد؟
به همین راحتی؟؟
از روی تن آش و لاش اون پسر بلند شدم و رو بهش گفتم:
_کار ما باهم هنوز تموم نشه، تقاص کارت و پس میدی عوضی.
بی جون خندید..
مردکِ روانی..
نباید میذاشتم محدثه از دستم در بره، امشب براش خواب ها داشتم.
دویدم سمتش..
دیدمش که از در تالار بیرون زد.
همینطور که از پله ها پایین میومدم اسمش و صدا زدم.
نایستاد..
از تالار که زدم بیرون با دیدنش که سوار ماشینم بود دویدم سمتش.
صداش زدم ولی انگار گوشش به من نبود.
یا شایدم میشنید ولی از ترس جونش حتی نگاهمم نکرد.
درست وقتی که به ماشین رسیدم، تا خواستم درو باز کنم ماشین با سرعت از کنارم گذشت..
روی در ماشین کوبیدم ولی نتونستم جلوش و بگیرم
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part881»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
"ماهان"
تا جون داشت اون عوضیِ بی ناموس و زدم.
هنوز تو شوک بودم باورم نمیشد محدثه چطور همچین کاری با من کرده بود!
انگار قدرتم چند برابر شده بود، کسی نمیتونست من و از اون بیشرف جدا کنه.
مادرش به سرو صورتش میکوبید و ازم میخواست پسرش و ول کنم، ولی مگه میشد؟
حتی با کشتنشم آروم نمیگرفتم.
دوباره که خواستم مشتم و تو صورتش فرود بیارم نگاهم یه لحظه به محدثه افتاد.
داشت فرار میکرد؟
حالا حالا ها باهاش کار داشتم کجا داشت فرار میکرد؟
به همین راحتی؟؟
از روی تن آش و لاش اون پسر بلند شدم و رو بهش گفتم:
_کار ما باهم هنوز تموم نشه، تقاص کارت و پس میدی عوضی.
بی جون خندید..
مردکِ روانی..
نباید میذاشتم محدثه از دستم در بره، امشب براش خواب ها داشتم.
دویدم سمتش..
دیدمش که از در تالار بیرون زد.
همینطور که از پله ها پایین میومدم اسمش و صدا زدم.
نایستاد..
از تالار که زدم بیرون با دیدنش که سوار ماشینم بود دویدم سمتش.
صداش زدم ولی انگار گوشش به من نبود.
یا شایدم میشنید ولی از ترس جونش حتی نگاهمم نکرد.
درست وقتی که به ماشین رسیدم، تا خواستم درو باز کنم ماشین با سرعت از کنارم گذشت..
روی در ماشین کوبیدم ولی نتونستم جلوش و بگیرم
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part882»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
زیر لب لعنتی زمزمه کردم و نگاهِ اطراف کردم
چشمم به برادرش افتاد، به سمتم دوید و گفت:
_چیشده محدثه کو؟
فرصت واسه توضیح دادن نداشتم، رو بهش گفتم:
_سوئیچ ماشینت و بده من.
_چی؟!
_سوئیچ، سوئیچ و بده.
گیج و منگ دست برد داخل جیب شلوارش و سوئیچ و بیرون آورد.
_سوئیچ و میخوای چی..
چنگی به سوئیچ زدم، الان وقت واسه سوال و جواب نبود.
دویدم سمت ماشینش، به دنبالم اومد.
_ماهان چیشده؟ کجا میری؟ محدثه کو؟
نشستم داخل ماشینش و با تموم سرعت از محوطه ی تالار زدم بیرون.
سرعتم به شدت بالا بود، اثری از محدثه نبود..
پاهام و بیشتر روی پدال گاز فشردم، باید پیداش میکردم.
باید پیداش میکردم و بهش نشون میدادم خیانت به ماهان و با آبروش بازی کردن یعنی چه.
بلاخره دیدمش، جلوتر ازم با سرعت بالا رانندگی میکرد.
براش چراغ زدم، بوق زدم ولی اصلا از سرعتش کم نکرد.
آره خب مگه دیوونهست بزنه کنار؟
خوب میدونست اگه دستم بهش برسه زنده نمیذارمش.
نزدیک ماشینش که رسیدم پشت هم براش بوق زدم.
_لعنتی بزن کنار...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part882»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
زیر لب لعنتی زمزمه کردم و نگاهِ اطراف کردم
چشمم به برادرش افتاد، به سمتم دوید و گفت:
_چیشده محدثه کو؟
فرصت واسه توضیح دادن نداشتم، رو بهش گفتم:
_سوئیچ ماشینت و بده من.
_چی؟!
_سوئیچ، سوئیچ و بده.
گیج و منگ دست برد داخل جیب شلوارش و سوئیچ و بیرون آورد.
_سوئیچ و میخوای چی..
چنگی به سوئیچ زدم، الان وقت واسه سوال و جواب نبود.
دویدم سمت ماشینش، به دنبالم اومد.
_ماهان چیشده؟ کجا میری؟ محدثه کو؟
نشستم داخل ماشینش و با تموم سرعت از محوطه ی تالار زدم بیرون.
سرعتم به شدت بالا بود، اثری از محدثه نبود..
پاهام و بیشتر روی پدال گاز فشردم، باید پیداش میکردم.
باید پیداش میکردم و بهش نشون میدادم خیانت به ماهان و با آبروش بازی کردن یعنی چه.
بلاخره دیدمش، جلوتر ازم با سرعت بالا رانندگی میکرد.
براش چراغ زدم، بوق زدم ولی اصلا از سرعتش کم نکرد.
آره خب مگه دیوونهست بزنه کنار؟
خوب میدونست اگه دستم بهش برسه زنده نمیذارمش.
نزدیک ماشینش که رسیدم پشت هم براش بوق زدم.
_لعنتی بزن کنار...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
❪ #گُنــٰاهَـم_بــٰاش ❫
« #part883»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
ماشینم درست کنار ماشینش رسید..
رو بهش فریاد زدم:
_بزن کنار، داری کجا میری دیوونه.
با گریه جیغ زد:
_دست از سرم برداررر
حرصی خندیدم، دست از سرش بردارم؟
محاله..
دوباره ازم جلو زد، پشت سرش با سرعت رانندگی میکردم
سرعت هردومون بالا بود و به هیچ چیز فکر نمیکردیم..
اون به فرارش از دست من و نجات جونش.
منم همه فکرم و هدفم شده بود به چنگ اوردنِ محدثه.
گوشیم زنگ خورد، توجهی بهش نکردم.
الان فقط باید حواسم و میدادم به محدثه که گمش نکنم
پیچید تو یه کوچه منم به دنبالش، ولی کمی جلو تر یه ماشین سد راهم شد، لعنتی..
دستم و رو بوق گذاشتم و یکسره ش کردم
داشت جلو عقب میکرد اه..
میترسیدم ماشین و گم کنم.
بلاخره اون ماشین لعنتی کشید کنار.
با سرعت روندم..
از کوچه پس کوچه خارج شد و پیچید تو یه خیابون یک طرفه.
دیوونه شده بود؟ قطعا...
درسته که آخر شب بود و خیابون تقریبا خلوت، ولی کم و بیش ماشین رد میشد و اینکارش دیوونگی محض بود.
بخاطر اون ماشین که سد راهم شده بود ماشینم ازش خیلی فاصله داشت، ولی هنوز تو دیدم بود.
واسه اینکه گمش نکنم منم مثل خودش خلافِ جهت روندم...
به دنبالش با تمام سرعت رانندگی میکردم..
تقریبا نزدیکش بودم که سرعتش و بالاتر برد.
براش بوق زدم، یه لحظه به طرفم برگشت و حواسش پرت شد...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
« #part883»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · ·
ماشینم درست کنار ماشینش رسید..
رو بهش فریاد زدم:
_بزن کنار، داری کجا میری دیوونه.
با گریه جیغ زد:
_دست از سرم برداررر
حرصی خندیدم، دست از سرش بردارم؟
محاله..
دوباره ازم جلو زد، پشت سرش با سرعت رانندگی میکردم
سرعت هردومون بالا بود و به هیچ چیز فکر نمیکردیم..
اون به فرارش از دست من و نجات جونش.
منم همه فکرم و هدفم شده بود به چنگ اوردنِ محدثه.
گوشیم زنگ خورد، توجهی بهش نکردم.
الان فقط باید حواسم و میدادم به محدثه که گمش نکنم
پیچید تو یه کوچه منم به دنبالش، ولی کمی جلو تر یه ماشین سد راهم شد، لعنتی..
دستم و رو بوق گذاشتم و یکسره ش کردم
داشت جلو عقب میکرد اه..
میترسیدم ماشین و گم کنم.
بلاخره اون ماشین لعنتی کشید کنار.
با سرعت روندم..
از کوچه پس کوچه خارج شد و پیچید تو یه خیابون یک طرفه.
دیوونه شده بود؟ قطعا...
درسته که آخر شب بود و خیابون تقریبا خلوت، ولی کم و بیش ماشین رد میشد و اینکارش دیوونگی محض بود.
بخاطر اون ماشین که سد راهم شده بود ماشینم ازش خیلی فاصله داشت، ولی هنوز تو دیدم بود.
واسه اینکه گمش نکنم منم مثل خودش خلافِ جهت روندم...
به دنبالش با تمام سرعت رانندگی میکردم..
تقریبا نزدیکش بودم که سرعتش و بالاتر برد.
براش بوق زدم، یه لحظه به طرفم برگشت و حواسش پرت شد...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
رمان عاشقانه گناهم باش 🚫😈
#پارت_کامل_PDFرمان see_no_evilangerblossom
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
Download Part (PDF) point_left🏼fire
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA15Kدنبال کننده
رمان آنلاین: آرومت میکنم ارومت میکنم رمان عاشقانه گناه باش دوشیزه ناپاک من دبیرستان دخترانه رومان وسوسه تو عاشقانه اکشن هیجانی ناب احساسی غمگین زنم شو معلم جذاب تبهکار شرور اسپانسر مو حنایی ژیکان آرومت میکنم این امیر بگیره +18 شوهر عمه چی ساخته گوسفند منه تو منی گوریل منی بد شانس...! sweat_smileheart️🩹
مشاهده کانال پیامرسان