دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
1Kدنبال کننده
سلام به کانالمون خوش آمدید sunflowerleaves
خواندن رمان بدون عضویت و همچنین کپی رمان ممنوع است .boomx
در غیر این صورت گناه کبیره محسوب میشه و
نویسنده راضی نیست exclamation
تاسیس کانال : ۲۸ /۲/ ۱۴۰۳
آیدی مدیر :
@S_A_H_E_L_1_3_9_o
لینک کانال :
@romanmazhabi00
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۱۳

بعد از دانشگاه با نگار و ترنم رفتیم کافه .
چون میخواستم درمورد امیر باهاشون صحبت کنم به مهدیه زنگ نزدم smile

نگار : خب عزیزم درباره چی میخواستی با ما حرف بزنی ؟

امیر رفته بود پیش بابام ، که اجازه بگیره بیاد خاستگاری !

نگار : امیر داداش مهدیه را میگی ؟

اره

نگار : شوخی میکنی ؟

نه بخدا راست میگم .

ترنم : خب حالا بابات چی گفته ؟

گفته که از دخترم میپرسم اگه موافق بود بهتون زنگ میزنم .

نگار : خب تو چی گفتی ؟

راستش برای اینکه بگم نیان یکم تردید داشتم اما وقتی بیشتر فکر کردم به بابا گفتم که نمیخوام ازدواج کنم .

نگار : تو دیوونه ای
ترنم : خب عزیزم تو که فکراتو کردی و تصمیمت هم گرفتی پس برای چی میخوای از ما مشاوره بگیری ؟!

چون بابا بهم گفت که بیشتر فکر کنم ؛ خیلی داره اسرار میکنه فکرکنم از امیر خوشش آمده .

نگار : ببین امیر خوشتیپه ، پولداره ، با شخصیته ، خب تو دیگه چی میخوای ؟

من نمیگم آدم بدی هست فقط من میخوام درس ....

داشتم حرف میزدم که نگار نذاشت ادامه بدم و گفت :
خوب فکر نکنم امیر با درس خوندنت مشکل داشته باشه . خیلی از دانشجو ها هستن که ازدواج کردن ولی هنوز دارن درسشون را ادامه میدن .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۱۴

ترنم : اجی جونم اگه الان دانشگاه تموم شده بود باهاش ازدواج میکردی ؟

ببین امیر .....
داشتم حرف میزدم که دوباره نگار نذاشت ادامه بدم و گفت :
عزیزم فقط بگو اره یا نه .
بعد از چند دقیقه سکوت گفتم : اره
ترنم : خوب پس مبارکه
راستش امیر همون کسی بود که من میخواستم اما میترسم دیگه نتونم درسمو ادامه بدم ، من برای اینکه به اینجا برسم خیلی سختی کشیدم .

نگار : خب عزیزم من که نمیگم دیگه درس نخون من میگم برو باهاش حرف بزن بگو اولویت من درس خوندن و... هستش ببین موافقت میکنه یا نه .
ترنم: بنظرم بهش یه فرصت بده .

چشممم ولی باید با یک نفر دیگه هم صحبت کنم .

نگار : کی ؟

چشمکی زدم و گفتم فرشته نجاتم joy

خب بچه ها ممنونم از اینکه همیشه کنارم هستین ، ببخشید که وقتتون را گرفتم .
.....
بعد از اینکه از بچه ها خداحافظی کردم ، رفتم
خونه .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۱۵

ساعت نزدیکای ۱ شب بود .
آریا هنوز نیومده بود خونه هر چقدر هم که به گوشیش زنگ میزدم خاموش بود !
بعد از چند دقیقه یه شماره ناشناس بهم پیام داد .

_ سلام اجی جونم خوبی ؟

سلام داداش من خوبم تو خوبی ؟

_ اره منم خوبم نگران نباش ؛ آریانا من یه چند روزی نیستم دارم میرم مأموریت.

وای داداش من جواب مامان را چی بدم؟

من نمیدونم خودت یه چیزی بگو

داداش فقط دستم بهت برسه میکشمت

ببخشید ولی مجبورم خودت که میدونی

باشه حلش میکنم .

ممنون 🫶🏻heart

خواهش میکنم ، داداش میخواستم یه چیزی بهت بگم .

جانم

آقا امیر از بابا اجازه گرفته که بیاد خاستگاری ، من هنوز جوابش را ندادم میخواستم ببینم تو موافقی یا نه ؟

آهان اره میدونم امیر اول به من گفت smile
معلومه که من موافقم چون اگه موافق نبودم اون نامه را بهت نمی‌دادم.

یعنی اون نامه را آقا امیر نوشته ؟

اره ولی به امیر چیزی نگو وانمود کن که چیزی نمیدونی چون اگه بفهمه منو زنده نمیزاره sweat_smile
آریانا من باید برم ، راستی شاید نتونم دیگه بهت زنگ بزنم .

باشه مواظب خودت باش خدانگهدار 🖐🏻

نگران من نباش زود بر میگردم خداحافظ .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۱۶

۳ روز گذشته بود و همه منتظر جواب من بودن ، کلی درموردش فکر کردم تا بلاخره به نتیجه رسیدم .
ساعت تقریبا ۸ شب بود ، از اتاق خارج شدم و رفتم سمت پذیرایی . کنار بابا نشستم و گفتم :
بابا من تصمیمم را گرفتم
_ چه عجب حالا چیکار کنم بگم بیان ؟
سرم را انداختم پایین که بابا لبخندی زد و گفت:
_پس من برم زنگ بزنم .

رفتم توی اتاق و شروع کردم به قرآن خوندن .
بعد از چند دقیقه نگار زنگ زد !
جانم
_ فردا شب لباس چی میپوشی ؟
منظورت چیه مگه فردا شب چه خبره ؟!
_ مهدیه زنگ زد گفت که قراره فردا شب بریم خاستگاری تو
شوخی می‌کنی آخه چرا فردا شب tired_face
_ تو مگه نمیدونستی ؟
راستش من الان رفتم به بابا گفتم که بگو بیان بابا هم میخواست زنگ بزنه به بابای امیر که من آمدم داخل اتاق دیگه نفهمیدم کی قراره بیان .
_ عه پس من زودتر از خودت با خبر شدم smile
ولی کاش فردا شب نبود
_ چرا ؟
آخه آریا هنوز نیومده cry
من میخواستم که اونم باشه
_ نمیشه زنگ بزنی زودتر بیاد ؟
گوشیش خاموشه
_ نکنه اتفاقی براش افتاده ؟

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۱۷

داشتم با نگار صحبت می کردم که بابا وارد اتاق شد و گفت : میخواستم باهات حرف بزنم .

به نگار گفتم : عزیزم من بعدا باهات تماس میگیرم خدانگهدار.
و بعد به بابا گفتم : اتفاقی افتاده ؟

_ نه فقط میخواستم بگم که فردا شب میان برای خاستگاری .
سرم را انداختم پایین و چیزی نگفتم .
و بعد از چند ثانیه بابا دوباره شروع کرد به صحبت کردن :
_ من کلی درمورد امیر تحقیق کردم خیلی پسر خوبیه مطمئنم که میتونه خوشبختت کنه .
آریانا تو خبری از آریا نداری ؟

نه

_ شاید براش مشکلی پیش آمده

نه شما نگران نباشین خودش گفت که گوشیم خاموشِ خودم بهتون زنگ میزنم .

_ من که نمی‌فهمم این پسره داره چیکار میکنه

خب باباجان آریا هم مثل بقیه با دوستاش رفته سفر کار بدی که نکرده !

آخه آریا همین چند روز پیش با دوستاش رفته بود مشهد حالا دوباره رفته شمال ، دیگه خیلی داره با دوستاش میچرخه کاش نمیذاشتم بره .

من دیگه نمیدونم چی بگم بزارین خود آریا بیاد همه این حرف هارا به خودش بزنین .
دلم برای آریا میسوزه ! الان همه فکر میکنن که آریا همش میره خوش گذرانی هیچکس نمیدونه که آریا میره مأموریت.

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۱۸

داشتم برای آزمون فردا جزوه را می‌خواندم که چشمم افتاد به ساعت ...
اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم ، ساعت تقریبا ۲ صبح بود .
لامپ را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم ، آنقدر حجم درس های فردا زیاد بود که از استرس خوابم نمی‌برد.
.....

با صدای اذان که از موبایلم پخش می‌شد چشم هایم را باز کردم . رفتم وضو گرفتم نمازم را خواندم و دوباره شروع کردم به درس خوندن.
تقریبا تا ساعت ۸ صبح همه درس هایم را خواندم .
پروژه ای که قرار بود با دوستم ارائه بدیم را آماده کردم ، درسی که قرار بود کنفرانس بدم را مرور کردم و برای آزمونی که قرار بود بگیرن تموم جزوه را مرور کردم .

تمام کار هایم را انجام داده بودم و تا اولین کلاسم یه ۲ ساعتی وقت داشتم . تصمیم گرفتم که برم با خیال راحت بخوابم .

روی تخت دراز کشیدم که موبایلم زنگ خورد
یه شماره ناشناس بود !
الو
_ سلام خواهر خوشگلم
سلام داداش خوبی
_ اره خوبم ، آریانا اجی میخوام یه چیزی بهت بگم فقط بگو چشم و سوال نپرس چون خیلی وقت ندارم .
باشه بگو
_ آریانا خسروی برگشته و الان دنبال تو می‌گرده
از امروز باید حواست به همه چیز باشه مواظب خودت باش ، ساعت ۵ بعد ازظهر برو به همین آدرسی که برات میفرستم یه آقایی اونجاست اون بهت میگه که باید چیکار کنی ، میدونم که کارت را خوب بلدی .

باشه چشم ، داداش ...

حرفم را قطع کرد و گفت : میدونم چی میخوای بگی !
اجی جونم من دارم میگم خسروی دنبالته آنوقت تو به فکر اونی sweat_smile
امیر همه چیز را بهم گفت ، منتظر من نمون من نمیتونم بیام امیدوارم که جوابت مثبت باشه خدانگهدار .

نذاشت من حرف بزنم و تلفن را قطع کرد .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۱۹

ساعت ۴ بعدازظهر بود که از محوطه دانشگاه خارج شدم و به همان آدرسی که آریا فرستاده بود رفتم .
.....
تقریبا ساعت ۵ بود که رسیدم .
یه خونه خیلی ساده و کوچیکی بود ، دکمه آیفون را فشار دادم که بعد از چند ثانیه یه آقایی گفت :
_ بله بفرمائید
سلام من آریانا میر احمدی هستم برادرم گفت که ساعت ۵ بیام اینجا .
_ سلام بفرمائید داخل

رفتم داخل حیاط که یه آقایی آمد سمتم و گفت :
خیلی خوش امدین بفرمائید داخل

وارد خونه شدم یه چند نفری داخل پذیرایی نشسته بودن که با دیدن من بلند شدن و سلام و احوال پرسی کردن .
بعد از چند دقیقه شروع کردن به آموزش دادن .
من همه آموزش هارا بلد بودم چون قبلا آموزش دیده بودم .
یه یک ساعتی گذشت تا بلاخره حرف هاشون تموم شد اما بعد از چند دقیقه یه خانمی آمد و من را برد داخل اتاق و چند تا جی پی اس بهم وصل کرد .
داشتم میرفتم که آقای محمودی همونی که آمده بود داخل حیاط گفت : آریا خیلی از شما تعریف کرد امیدوارم که مشکلی پیش نیاد .

_ من تمام تلاشمو میکنم

به سرعت سوار ماشین شدم و حرکت کردم .
موبایلم زنگ خورد ، بابام بود .
الو
_ سلام بابا جان کجایی
سلام من بیرونم یه چند دقیقه دیگه میرسم خونه .
_ من یادم رفت میوه بگیرم اگه میشه برو میوه بگیر .
چشم
_ زود بیا خدانگهدار
باشه خداحافظ
وای الان من میوه فروشی از کجا بیارم disappointed_relieved
تقریبا ساعت ۸ بود که رسیدم خونه .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۲۰

یک شومیز آبی کمرنگ با یه روسری که همرنگ شومیزم بود را پوشیدم و چادر رنگی که گل های فیروزه ای داشت را سرم کردم و رفتم پایین .
تا رسیدم توی اشپز خونه صدای آیفون آمد ،
مامان و بابا رفتن جلوی در و سلام و احوال پرسی کردن .
منم توی اشپز خونه نشسته بودم که مهدیه آمد سمتم .
_ سلام عزیزم خوبی
سلام ممنون تو خوبی
_ اره منم خوبم ، استرس داری ؟
نه
_ خوب خداراشکر ، من که خیلی خوشحالم چون بلاخره به آرزوم رسیدم .
مگه آرزوت چی بود ؟
_ اینکه تو بشی زن داداشم
با حرف مهدیه خندم گرفت
_ میخوای بمونم کمکت کنم
نه ممنون نیازی نیست
_ باشه پس من برم ببینم اینا دارن چی میگن wink
باشه برو
_ راستی خیلی خوشگل شدی آبی بهت میاد heart_eyes
ممنون عزیزم .
یه چند دقیقه بعد مامان صدام زد ، منم چادرم را روی سرم مرتب کردم و رفتم داخل پذیرایی.
بعد از اینکه سلام و احوال پرسی کردم کنار مامان نشستم.
همه سکوت کرده بودند تا اینکه پدر آقا امیر گفت : خوب آقا حامد اجازه میدین پسرم و دخترتون باهم صحبت کنن .
بابا گفت : دخترم آقا امیر را به اتاقت راهنمایی کن .
چشم
بلند شدم که بعد از چند ثانیه امیر بلند شد و پشت سرم راه افتاد.


من روی تخت نشستم و امیر هم روی صندلی کنار کتابخانه ام .
بعد از چند ثانیه امیر شروع کرد به صحبت کردن .
_ خوب فکر کنم نیازی به معرفی خودم نباشه چون ما تا حدودی همدیگر را می شناسیم ، شما سوال بپرسین من جواب میدم .

منم شروع کردم به سوال پرسیدن هرچند جواب بعضی از سوال هارا میدونستم اما خب برای اطمینان پرسیدم ‌.
و آخرین سوالم این بود که ....
موضوعی هست که بخواین بگین ولی برای گفتنش تردید داشته باشین ؟
_ راستش ... من یه شغل دومی هم دارم ، من با آریا همکارم ولی میخوام از کارم استعفا بدم .
میتونم بپرس چرا میخواین استعفا بدین؟

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۲۱

میتونم بپرسم چرا میخواین از کارتون استعفا بدین ؟
_ چون پدرم مسئولیت شرکت را به من سپرده و دیگه نمیتونم اون کارم را ادامه بدم ...
داشت حرف میزد که مهدیه آمد داخل اتاق و گفت : حرف هاتون تموم نشد بسه دیگه بیاید بیرون حوصلمون سر رفت .

از اتاق رفتیم بیرون که دیدم همه دارن به ما نگاه میکنن .
بعد از چند ثانیه فاطمه خانم مادر امیر گفت : خوب دخترم نظرت چیه ؟

میشه یکم بهم وقت بدین .

مهدیه : تا فردا صبح خوبه ؟

بله

فاطمه خانم : باشه پس تا فردا هم صبر میکنیم

خیلی ممنونم.

.....
بعد از اینکه مهمون ها رفتن با خستگی تمام روی تخت دراز کشیدم ، نیازی هم به فکر کردن نداشتم چون جوابم مثبت بود اما خب نمیشد همون لحظه بگی بله wink
**
داخل دانشگاه بودم که تلفنم زنگ خورد ؛ مهدیه بود ‌.
سلام عزیزم
_ سلام چی شد ؟
متوجه منظورش شدم ولی میخواستم یکم اذیتش کنم ..‌‌.
منظورت چیه ؟
_ نفهم میگم نظرت راجب امیر چیه ؟
خوب پسره خوبیه
_ یعنی نظرت مثبته ؟
یه جورایی اره
_ یعنی چی یه جورایی درست حرفتو بزن منو دیونه نکن
بله نظرم مثبته
_ خوب خداراشکر من برم بگم مامانم به مامانت زنگ بزنه تا در مورد کارهای مهم صحبت کنن .
مهدیه بدون اینکه خداحافظی کنه تلفن را قطع کرد !

داشتم میرفتم از چند تا برگه کپی بگیرم که متوجه سایه پشت سرم شدم .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۲۲

خیلی آروم آینه را از داخل کیفم برداشتم و باهاش یه نگاهی به اطراف انداختم که بادیدن ترنم خندم گرفت .
خدا بگم چیکارت کنه داداش ، آنقدر در مورد خسرو حرف زد که آدم دیگه به همه چیز مشکوک میشه .
ترنم آمد سمتم و گفت :
_ سلام عزیزم چطوری؟ از امیر چه خبر آمد خاستگاری ؟

سلام ممنون تو خوبی؟ اره آمد .

_ خوب نظرت چی بود ؟

همین الان بله را دادم sweat_smile

_ شوخی می‌کنی؟

نه بخدا ، مهدیه زنگ زد منم گفتم نظرم مثبته .

_ وای نمیدونی چقدر خوشحالم ؛ حالا من لباس چی بپوشم ؟

با حرف ترنم خندم گرفت ‌.

‌......

ساعت تقریبا ۸ شب بود ؛ داشتم میرفتم خونه که مهدیه آمد سمتم .
_ سلام عروس خانم چطوری ؟
سلام عزیزم من خوبم تو چطوری ؟
_ منم خوبم ، عزیزم فردا ساعت ۹ صبح منتظرت هستیم .
مگه قراره کجا بریم ؟
_ وای نگو که نمیدونستی 🤦‍♀‌
عزیزم فردا باید برین آزمایش بدین .
شوخی می‌کنی؟
_ نه به جان تو
آخه چرا آنقدر زود ؟
_ چون چند روز دیگه محرم هستش میخوایم قبل محرم شما عقد کنین .
نباید اول از من بپرسین بعد تصمیم بگیرین ؟!
_ من نمیدونم دیگه خانواده ها تصمیم گرفتن اگه مشکلی داری برو به خودشون بگو .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۲۳

با شتاب وارد خونه شدم ، رفتم سمت مامان و گفتم :
مامان مهدیه راست میگه که قراره آخر هفته عقد کنیم ؟
_ اره فاطمه خانم زنگ زد گفت که قبل محرم اینا عقد کنن ، بابات هم موافقت کرد .
وای مامان من الان اصلا وقتشو ندارم
_ دیگه نمیشه کاری کرد باید فردا برین آزمایش بدین .
اوففففف
......

بعد از اینکه جواب آزمایش را گرفتیم به اصرار امیر رفتیم رستوران .
برای اینکه بیشتر باهم آشنا بشیم از علایق هامون و... صحبت کردیم .
خلاصه که ساعت نزدیکای ۲ بعد ازظهر بود رسیدم خونه .
مثل همیشه کسی خونه نبود ؛ به محض اینکه رسیدم خونه رفتم یه دوش گرفتم و یه مانتو مشکی با یه مقنعه مشکی پوشیدم و چادرم را سرم کردم و رفتم بیرون .

رفتم داخل حیاط که دیدم ماشینم نیست ، وای دوباره مامان ماشین منو برده tired_face

رفتم بیرون منتظر تاکسی بودم که مهدیه را دیدم .
مهدیه : سلام کجا میخوای بری ؟
سلام ، میخوام برم دانشگاه .
مهدیه : آخه چرا الان ؟
باید برای ارائه یه پروژه آماده بشیم .
مهدیه : میخوای بگم امیر برسونت ؟
نه خیلی ممنونم تاکسی گرفتم.
مهدیه: باشه عزیزم به سلامت
خدانگهدار
ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۲۴

* امیر *
بعد از اینکه نمازم را خوندم سجده شکر به جا آوردم و از خدا بابت همه چیز تشکر کردم .
از اینکه قراره آخر هفته عقد کنیم خیلی خوشحال بودم ، نمیدونستم چطوری از خدا تشکر کنم .
با خودم عهد بستم که همیشه ازش مراقبت کنم .

داشتم با خدا درد و دل میکردم که گوشیم زنگ خورد ؛ آریا بود .
سلام داداش خوبی
_ سلام من خوبم تو چطوری؟
منم خوبم
_ خوب کی قراره عقد کنید ؟
آخر هفته
_ واقعا ؟
اره گفتیم تا قبل از محرم عقد کنیم
_ ان شاءالله که خوشبخت بشین
آریا
_ جانم
نمیشه بیای مرخصی ؟
_ خیلی دلم میخواد بیام اما نمیشه
ببخشید که صبر نکردیم تو بیای
_ عه این چه حرفیه کار خیر را که نباید عقب بندازی .
امیر داداش میخواستم یه چیزی بهت بگم

چی شده ؟

_ حواست به اجی ما باشه
چشمممم ، اتفاقی افتاده؟
_ خسروی دنبالشه میترسم بلایی سرش بیاد ، هرچند میدونم دختر زرنگی هستش از پس خودش برمیاد ولی خب خیلی نگرانشم .

یا خدا خسروی برگشته ؟

_ اره دنبال آریانا می‌گرده تا بتونه دخترش را پیدا کنه .
امیر من بعدا بهت زنگ میزنم الان باید برم .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۲۵


(چند روز بعد )

* آریانا *

کنار سفره عقد نشسته بودیم ، از اینکه دارم با امیر ازدواج میکنم خیلی خوشحال بودم اما ....
دلم برای آریا تنگ شده بود ، ای کاش الان پیشم بود .
به صندلی خالی کنار بابا نگاه کردم که قطره اشکی از چشم هایم روی صفحه قرآن ریخت .
امیر سرش را بالا آورد و یه نگاهی به من انداخت ، و بعد با گلوی گرفته گفت :
_ تروخدا گریه نکن ، بخدا من طاقت ندارم ببینم داری گریه میکنی .

یه لبخند تلخی زدم و گفتم : ببخشید دست خودم نبود .

با صدای عاقد به خودم آمدم
عروس خانم برای بار سوم میگویم ، بنده وکیلم ؟
بعد از چند ثانیه با یک لبخند دلنشینی گفتم : با اجازه ی پدر و مادرم بلههه .

.....

توی محوطه دانشگاه بودم که تلفنم زنگ خورد امیر بود .
_سلام خانوممم
سلام خوبی
_بلههه شما خوبین
منم خوبم
_ هنوز دانشگاهی ؟
اره الان کلاسم تموم شد دارم میرم خونه .
_ وایسا الان میام دنبالت
نه نمیخواد خودم میرم .
_ تا ۱۰ دقیقه دیگه میرسم
باشه ممنونم
_ خواهش میکنم ، فعلا خدانگهدار
خداحافظ

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ مرداد
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۲۶

امیر : موافقی بریم بچرخیم ؟

بلههه

_ خب پس بزن بریم

حالا کجا میخوای بری

_ صبر کن خودت میبینی
......

بعد از یک ساعت بلاخره رسیدیم درکه که یکی از جاهای دیدنی تهران محسوب میشه .

وای امیر خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا ، خب چرا نگفتی میخوای بیای اینجا میرفتیم خونه وسایل می آوردیم.

_ من فکر اینجارو کردم wink

رفت صندوق را باز کرد و وسایل هارو از صندوق برداشت .

با دیدن خوراکی ها چشم هام برق زد .

امیر منو دید خندید و گفت : شکمو وایسا بریم بشینیم بعد میدم بخوری .

با حالت مظلومیت گفتم : باش

که امیر دوباره خندید و گفت : دلم نمیاد بهت ندم بیا هرچی میخوای بردار .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ شهریور
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۲۷

توی محوطه دانشگاه بودم که به گوشیم پیام آمد

_ سلام اجی جونم خوبی امروز ساعت ۶ بیا به همین آدرسی که برات میفرستم .

سلام من خوبم تو خوبی ؟ آریا برای چی بیام اونجا ؟!

_ یه کار خیلی مهم دارم لطفا به کسی نگو و تنها بیا

باشه
......

ساعت ۵ بود که حرکت کردم و به همون آدرسی که آریا فرستاده بود رفتم .

یه یک ساعتی گذشت تقریبا از شهر خارج شده بودم ، هوا هم کم کم داشت تاریک میشد .

به همون شماره ای که اریا پیام داده بود زنگ زدم
گوشیش خاموش بود !
کم کم داشتم نگران میشدم ، به شماره ای که قبلا آریا باهاش زنگ میزد زنگ زدم ، بعد از چند تا بوق یک آقایی جواب داد .....

_ الو

سلام خسته نباشید من با آقای میراحمدی کار داشتم .

_ سلام آقای میر احمدی اینجا نیستن .

آمدن تهران دیگه درسته ؟

_ نه ایشون اصلا تهران نیومدن

یا ابلفضل بدبخت شدم با پای خودم افتادم توی تله
_ الو صداتون نمیاد

بدون اینکه حرفی بزنم تلفن را قطع کردم و پا به فرار گذاشتم .


ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ شهریور
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پار‌ت_۱۲۸

سوار ماشین شدم و حرکت کردم .
بعد از چند دقیقه متوجه شدم یک نفر داره پشت سرم میاد !
سرعتم را زیاد کردم ولی فایده نداشت ، هرچقدر گاز میدادم باز بهم می‌رسید.
یه لوکیشن به شماره ای که آریا قبلا باهاش زنگ میزد فرستادم و شماره امیر را گرفتم که بعد از دوتا بوق جواب داد ...

_ سلام عزیزم خوبی

امیر جی پی اس من غیر فعال شده این آدرسی که بهت میگم را یادداشت کن .....
من و خسروی الان اینجا هستیم زود به آریا خبر بده این یک فرصت خوب برای دستگیری خسروی هستش .

_ آریانا تروخدا برگرد دیوونه بازی درنیار

نگران نباش حواسم هست
بعد تلفن را قطع کردم .
خیلی سریع گوشیم را پا‌ک سازی کردم
( هرچیزی که به آریا و شغلش مربوط می‌شد را حذف کردم )
شوکر و اسپره فلفلی که امیر بهم داده بود را برداشتم و بین لباسم پنهان کردم .

خلاصه که آماده جنگ بودم .

دیگه نمیتونستم فرار کنم باید همون اطراف میموندم تا من را پیدا کنن .
خیلی طبیعی ماشین را خاموش کردم که مثلا خراب شد 🤦‍♀joy
و برای اینکه نمایش طبیعی تر بشه از ماشین پیاده شدم و دویدم .

اما متاسفانه یه اتفاق غیر قابل پیش بینی افتاد tired_face

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ شهریور
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۲۹

فکرش را نمیکردم خسروی آنقدر آدم بی رحمی باشه .
بی‌شعور به پام شلیک کرد ، خداراشکر منو زنده میخواست وگرنه میزد توی قلبم .

حیف که اسلحه داشت وگرنه حسابش را می‌رسیدم .

با عصبانیت آمد سمتم و گفت :
_ حیف که زنده میخوامت وگرنه الان میزدم توی قلبت .

دقیقا همون چیزی را گفت که من تصور کرده بودم .

آمد سمتم میخواست من را بلند کنه که گفتم :
بخدا هرجا که بگی میام فقط به من دست نزن

به ماشین اشاره کرد و گفت برو تو ماشین .

به سختی خودم را از زمین بلند کردم و رفتم داخل ماشین از شدت درد اشک توی چشم هام جمع شده بود .

خسروی یکم جلوتر داشت با تلفن حرف میزد
منم با دقت داشتم گوش میکردم که دیدم جی پی اسم فعال شد .
خب خداراشکر امیر آریا را پیدا کرده و همه چیز را گفته .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ شهریور
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۳۰

بعد از چند دقیقه خسروی آمد سمتم و گفت :
_دخترم کجاست؟
من نمیدونم
_من اعصاب ندارم یک بار دیگه بگی نمیدونم به اون یکی پات هم شلیک میکنم .
بخدا نمیدونم
_ زود باش بگو کجاست
دیونه میگم نمیدونم
_ باش خودت خواستی

چشم هامو محکم بستم منتظر شلیک بودم اما خداراشکر خبری نشد ، بعد از چند ثانیه باز کردم که دیدم زل زده بهم .
_ تو خیلی شبیه یگانه هستی
چه اتفاقی برای یگانه افتاده؟
_ یعنی تو نمی‌دونی؟
نه بخدا من نمیدونم یگانه کجاست
_ منم آمدم از تو و برادرت بپرسم یگانه کجاست و چه اتفاقی براش افتاده
من نمیدونم یگانه کجاست ولی بهت قول میدم که پیداش کنم .
_ نیازی نیست خودم پیداش میکنم
آمد سمتم و با یک دستمال مشکی چشم هامو بست و حرکت کرد .

......

به در اتاق اشاره کرد و گفت برو تو
منم رفتم داخل و در را قفل کرد .

نشستم و با همون دستمال مشکی که چشم هایم را باهاش بسته بود ، پایم را بستم تا جلوی خون ریزی را بگیره .
یکم به اطراف نگاه کردم هیچ راه فراری نداشت .

خدایا خودت کمکم کن من همه ی امیدم به توعه .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ شهریور
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
ری اکشن فراموش نشه seedling
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ شهریور
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۳۱

* امیر *

با شتاب از شرکت آمدم بیرون و سوار ماشین شدم .
هرچقدر به آریا زنگ میزدم جواب نمی‌داد تا اینکه تصمیم گرفتم برم اداره ، اما قبلش باید با سرگرد احمدی هماهنگ میکردم .
شماره اش را گرفتم که بعد از دوتا بوق جواب داد ...
_ بفرمائید
سلام خسته نباشید من امیر افشار هستم
_ سلام امیر جان خوبی عجب از شما اتفاقی افتاده ؟
بله یه مشکلی پیش آمده باید بیام اداره .
_ باشه بیا هماهنگ میکنم
خیلی ممنون
.....

به محض اینکه وارد اداره شدم سرگرد احمدی را دیدم ، آمد سمتم و گفت :
_ امیر نگرانم کردی چه اتفاقی افتاده ؟
شما خبری از آریا ندارین من چطوری میتونم پیداش کنم ؟
_ آریا رفته عملیات هیچکس ازش خبر نداره
میدونم ولی تروخدا آریا رو پیداکنید خسروی خانم من را گروگان گرفته دخترش را میخواد .
_ باشه الان زنگ میزنم به یکی از بچه های عملیات .
تروخدا بزارین منم کمکتون کنم .
_ نمیشه
خواهش میکنم
_ برام دردسر میشه
حواسم هست
_ باشه ولی اگه اتفاقی بیفته مقصر خودتی
چشم

با سرعت رفتم سمت سیستم تا بتونم جی پی اس آریانا رو فعال کنم .
و بلاخره بعد از یک ساعت تونستم جی پی اس را فعال کنم.
بعد از چند دقیقه سرگرد احمدی آمد سمتم و گفت : آریا رو پیدا کردیم داره میاد اینجا

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ شهریور
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۳۲

* امیر *

بعد از اینکه آریا رسید با چند تا از بچه های عملیات رفتیم به همون آدرسی که جی پی اس نشون می‌داد .

یک کارخانه بزرگ و قدیمی که کاملا بیرون از شهر هست .

آریا داشت نیرو هارو مستقر می‌کرد ، منم که چون مجوز اسلحه نداشتم اجازه ندادن برم جلو .
منتظر دستور بودیم تا بریم داخل .

آنقدر حالم بد بود که دیگه توان راه رفتن نداشتم
اگه بلایی سر آریانا آمده باشه من میمیرم من طاقت ندارم .
رفتم داخل ماشین نشستم که آریا آمد سمتم و گفت :
امیر خیالت راحت خسروی به آریانا کاری نداره آنقدر نگران نباش.

آمدم حرف بزنم که بی‌سیم آریا روشن شد
بهمون اجازه دادن که عملیات را شروع بکنیم .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ شهریور
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۳۳

* آریانا *

دیگه داشتم امیدم را از دست میدادم
تقریبا دو ساعت گذشته بود ولی خبری از آریا و امیر نبود .

محکم کوبیدم به در اتاق و داد زدم :
لعنتی من گشنمه

درد پایم را میتوانم تحمل کنم ولی اصلا نمیتونم گشنگی را تحمل کنم .

وای امیر پس کجایی چرا نمیای من گشنمه
یه نگاهی به پام انداختم و دوباره داد زدم :
بی انصاف حداقل یه دستمال بده من پام را ببندم .

وقتی فهمیدم داد زدنم فایده ای نداره نشستم روی زمین و شروع کردم به گریه کردن .

چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و آریا آمد داخل ،
بغلم کرد و گفت : تروخدا منو ببخش همش تقصیر من بود .

.......

با صدای امیر چشم هامو باز کردم .

_ سلام خانومم خوبی
سلام ، من اینجا چیکار میکنم ؟
_ خون زیادی ازت رفته بود به خاطر همین بیهوش شدی آمدیم بیمارستان .

آخ یادم آمد برای چی اینجا هستم 🤦‍♀
یه نگاهی به پام انداختم که امیر گفت :
_ نگران نباش چیزی نیست زود خوب میشه
امیر
_ جانم
من خیلی گشنمه
_ الان نباید چیزی بخوری یه سرم غذایی برات زدن .
این سرم هیچ تاثیری نداره من خیلی گشنمه
_ قربونت برم نمیشه
خواهش میکنم
_ حیف که حریف اون چشات نمیشم ، وایسا برم یه چیزی برات بخرم .

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ مهر
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۳۴

( ۲روز بعد )

ساعت ۵ بعدازظهر بود که از بیمارستان مرخص شدم .
با کمک امیر نشستم داخل ماشین و حرکت کردیم .

دلم برای امیر میسوزه خیلی اذیت شد ، نمیدونستم چطوری ازش تشکر کنم .
توی فکر بودم که امیر گفت :
_خانومم چیزی شده ؟
نه چیزی نیست.
_ باشه اگه نمیخوای نگو
امیر
_ جانم

بابت همه چیز معذرت میخوام ، خیلی اذیتت کردم .

_ این چه حرفیه خواهش میکنم اینجوری نگو

واقعا نمیدونم چطوری جبران کنم، ممنونم.

_ خواهش میکنم کاری نکردم که وظیفس فقط ...

فقط چی ؟!

_ هیچی ولش کن

میشه ادامه اش را بگی

_ فقط اینکه دیگه از این کار ها نکن به خودت رحم نمیکنی به من رحم کن من نمیتونم تحمل کنم طاقت ندارم .

چشم ، ببخشید.
.....

به محض اینکه وارد خونه شدیم مامان آمد بغلم کرد و گفت : دلم برات تنگ شده بود ، به خونه خوش آمدی دخترم .

از رفتار مامان خیلی تعجب کردم نمیدونستم چی باعث شده که انقدر تغییر کنه !
منم محکم بغلش کردم و گفتم : منم دلم براتون تنگ شده بود .
بعد بابا آمد سمتم ، بغلم کرد و گفت :
خداراشکر که بخیر گذشت .
و نوبتی هم که باشه نوبت آریا هستش .
_سلام فسقلی جات توی خونه خیلی خالی بود

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ آبان
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۳۵

امروز یه روز خاص ...
روزی که بلاخره نتیجه اینهمه سختی و مشقت را می‌بینم.
حس و حال امروز قابل توصیف نیست
فقط باید بگم آنقدر خوشحالم که دوست دارم پرواز کنم .

بزار برم سراغ اصل مطلب 🥹
امروز من فارغ‌التحصیل میشم و لیسانس پزشکی را می‌گیرم.
خیلی برای این لحظه زحمت کشیدم ، اما باید بگم که واقعا ارزشش را داشت .

همونطور که از پله ها می آمدم پایین اهنگ
(در سکوت شب ، خانه زد فریاد اما تو نشنیدی ... )
را زیر لب زمزمه میکردم که آریا آمد سمتم و
بی مقدمه گفت : نظرت چیه تو بنویسی ؟ چون صدات آرامش خاصی رو ازم میگیره smile

با لحن آرومی گفتم : امروز روز منه اجازه نمیدم کسی ناراحتم کنه و مطمئن باش اصلا با حرف هایت ناراحت نمیشم .

بعد از اینکه حرفم را زدم رفتم نشستم کنار میز و شروع کردم به صبحونه خوردن .

آریا : اوه چقدر جدی smirk

......

با سرعت از پله های سالن دانشگاه بالا رفتم ؛
تا اینکه ترنم را دیدم .
رفتم سمتش و گفتم : سلام علیکم
_ سلااامم چطوری
عالی از این بهتر نمیشم
_ وای دقیقا ، از شدت خوشحالی ضربان قلبم بالا رفته .
بیا بریم که خیلی دیر شده
_ چشمم

***

تا شب درگیر مراسم بودیم .
ساعت تقریبا ۸ شب بود که بلاخره همه چیز تموم شد .
ترنم تصمیم گرفته بود که باز درسش را ادامه بده ، اما من دیگه خسته شده بودم و میل به ادامه تحصیل نداشتم به همین دلیل تصمیم گرفتم برم کار کنم .
چون رتبه کنکورم بالا بود و داخل یکی از بهترین دانشگاه های تهران درس میخوندم راحت برام کار پیدا می‌شد.

البته باید بگم که انقدر راحت هم نیست 🙃

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ آبان
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
🤍sparkles🩷sparkles🤍sparkles🩷
sparkles
🩷
sparkles
🤍
#رمان_بهترین_انتخابم
#پارت_۱۳۶

وقتی وارد خونه شدم صدای اهنگ پخش شد و همه به استقبالم آمدن.
امیر با کیک شکلاتی توی دستش که نوشته بود
(عزیزم فارغ‌التحصیلی ات مبارک )آمد سمتم و گفت : خیلی برات خوشحالم مطمئنم که یکی از بهترین خانم دکتر ها میشی .

بعد از امیر بقیه تبریک گفتن و یه جشن کوچک و خانوادگی گرفتیم .

.......

کنار سفره غذا نشسته بودیم که مامان جون (مادر امیر ) گفت : خب دخترم خداراشکر درست تموم شد حالا کی عروسی بگیریم ؟
امیر : مامان من و آریانا تصمیم گرفتیم روز ولادت امام رضا (ع) عروسی کنیم یعنی ۲ ماه دیگه
باباجون (پدر امیر ): پسرم ما که همه‌ی کارها را انجام دادیم نمیشه زودتر باشه .

مهدیه : بابا جان ما که هنوز لباس عروس و ... نگرفتیم تا ما همه‌ی این هارو به سرانجام برسانیم ۲ ماه تموم شده

مامان جون : باشه پسرم خودتون میدونین باز خداراشکر یه تاریخی را به ما گفتین .

......

داشتم میوه میخوردم که امیر گفت :
_ خانومم یچیزی بگم ؟
جانم
_ با باباجون و مامان حرف بزن بریم برای آریا خاستگاری .
از خوشحالی جیغ زدم که امیر جلوی دهنم را گرفت و گفت : تروخدا آروم باش

چشم ، میشه بگی زن داداشم کی هست ؟
_ آشناعه
اسمش چیه؟
_ نگار خانم
اوه داداشم چه خوش سلیقه wink

ادامه دارد seedling
نویسنده : ستایش هفته خانی
......☆......☆........☆‌‌‌.........☆.........☆‌.......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
دهکده رمان مذهبی 🤍
دهکده رمان مذهبی 🤍
1Kدنبال کننده
سلام به کانالمون خوش آمدید sunflowerleaves
خواندن رمان بدون عضویت و همچنین کپی رمان ممنوع است .boomx
در غیر این صورت گناه کبیره محسوب میشه و
نویسنده راضی نیست exclamation
تاسیس کانال : ۲۸ /۲/ ۱۴۰۳
آیدی مدیر :
@S_A_H_E_L_1_3_9_o
لینک کانال :
@romanmazhabi00
مشاهده کانال پیام‌رسان