۱۲ خرداد
۱۲ خرداد
۱۲ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
●- - - - - - - - *🖤☠*- - - - - - - - ●
#پارت_163heart️fire
ابزاری که قرار بود جون آدما رو نجات بده... اما حالا احساس میکردم دستام برای نجات تنها دوستم در دانشگاه، بیش از حد کوتاهه.
شاهرخ واقعاً به ساره صدمه میزد یا فقط میخواست اونو بترسونه؟
من، چطور میتونستم بین وفاداری به شاهرخ و محافظت از ساره، یکی رو انتخاب کنم؟
اضطراب مثل خوره به جونم افتاده بود.
در سالن بزرگ عمارت، مدام طول و عرض فرش رو طی میکردم و نگاهم به درِ ورودی بود.
شاهرخ نیم ساعت پیش، پشت تلفن، با لحنی سرد ازم خواسته بود که در سالن منتظر بمونم.
درست همون لحظه، صدای ترمز ماشینی رو شنیدم و چند لحظه بعد، در بزرگ عمارت باز شد.
شاهرخ وارد شد.
و پشت سرش، ساره با چهرهای که رنگش پریده بود و کیفش رو محکم به سی*نهش فشار میداد، قدم به داخل گذاشت.
ساره با دیدن شکوه عمارت و بعد با دیدن من، چشماش گرد شد:
+ طنین؟ اینجا... اینجا واقعاً خونهی توئه؟
قبل از اینکه من فرصت حرف زدن پیدا کنم، شاهرخ با آرامشی که ازش بعید بود، کتش رو به خدمتکار داد و به سمت کاناپهها رفت.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
#پارت_163heart️fire
ابزاری که قرار بود جون آدما رو نجات بده... اما حالا احساس میکردم دستام برای نجات تنها دوستم در دانشگاه، بیش از حد کوتاهه.
شاهرخ واقعاً به ساره صدمه میزد یا فقط میخواست اونو بترسونه؟
من، چطور میتونستم بین وفاداری به شاهرخ و محافظت از ساره، یکی رو انتخاب کنم؟
اضطراب مثل خوره به جونم افتاده بود.
در سالن بزرگ عمارت، مدام طول و عرض فرش رو طی میکردم و نگاهم به درِ ورودی بود.
شاهرخ نیم ساعت پیش، پشت تلفن، با لحنی سرد ازم خواسته بود که در سالن منتظر بمونم.
درست همون لحظه، صدای ترمز ماشینی رو شنیدم و چند لحظه بعد، در بزرگ عمارت باز شد.
شاهرخ وارد شد.
و پشت سرش، ساره با چهرهای که رنگش پریده بود و کیفش رو محکم به سی*نهش فشار میداد، قدم به داخل گذاشت.
ساره با دیدن شکوه عمارت و بعد با دیدن من، چشماش گرد شد:
+ طنین؟ اینجا... اینجا واقعاً خونهی توئه؟
قبل از اینکه من فرصت حرف زدن پیدا کنم، شاهرخ با آرامشی که ازش بعید بود، کتش رو به خدمتکار داد و به سمت کاناپهها رفت.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
●- - - - - - - - *🖤☠*- - - - - - - - ●
#پارت_164heart️fire
- بشینید خانم احمدی.
طنین، بگو برای دوستت یه نوشیدنیِ خنک بیارن.
لابد از دیدن این همه بادیگارد و تشریفات یکم شوکه شده.
ساره با تردید روی لبهی مبل نشست.
نگاهش بین من و شاهرخ در نوسان بود.
شاهرخ پاش رو روی پاش انداخت و با لحنی که بوی تملک و در عین حال اطمینان میداد، رو به ساره کرد:
- طنین بهم گفت که تو دختر باهوش و کنجکاوی هستی.
راستش، شاید اگه منم جای تو بودم و همکلاسیم رو با این همه محافظ میدیدم، همینقدر سرک میکشیدم.
ساره صداش یکم لرزید:
+ من... من فقط نگران طنین بودم.
فکر کردم شاید...
شاهرخ لبخند کجی زد و حرفش رو قطع کرد:
- فکر کردی شاید دزدیده شده یا توی دردسر افتاده؟
نه ساره خانوم...حقیقت خیلی سادهتر و در عین حال شخصیتر از این حرفاست.
مکثی کرد
- طنین، زن منه.
ساره با ناباوری به من نگاه کرد.
منم برای لحظهای در جام خشک شدم.
شاهرخ ادامه داد:
🖤••• @romanmafiai •••🖤
#پارت_164heart️fire
- بشینید خانم احمدی.
طنین، بگو برای دوستت یه نوشیدنیِ خنک بیارن.
لابد از دیدن این همه بادیگارد و تشریفات یکم شوکه شده.
ساره با تردید روی لبهی مبل نشست.
نگاهش بین من و شاهرخ در نوسان بود.
شاهرخ پاش رو روی پاش انداخت و با لحنی که بوی تملک و در عین حال اطمینان میداد، رو به ساره کرد:
- طنین بهم گفت که تو دختر باهوش و کنجکاوی هستی.
راستش، شاید اگه منم جای تو بودم و همکلاسیم رو با این همه محافظ میدیدم، همینقدر سرک میکشیدم.
ساره صداش یکم لرزید:
+ من... من فقط نگران طنین بودم.
فکر کردم شاید...
شاهرخ لبخند کجی زد و حرفش رو قطع کرد:
- فکر کردی شاید دزدیده شده یا توی دردسر افتاده؟
نه ساره خانوم...حقیقت خیلی سادهتر و در عین حال شخصیتر از این حرفاست.
مکثی کرد
- طنین، زن منه.
ساره با ناباوری به من نگاه کرد.
منم برای لحظهای در جام خشک شدم.
شاهرخ ادامه داد:
🖤••• @romanmafiai •••🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
پارت جدید تقدیم نگاهتون عشقای من🥹candy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
۱۳ خرداد
۱۳ خرداد
۱۳ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
●- - - - - - - - *🖤☠*- - - - - - - - ●
#پارت_165heart️fire
شاهرخ ادامه داد:
- من توی کار تجارت و سرمایهگذاری هستم و دشمنهای تجاریِ زیادی دارم.
امنیت همسرم برای من خط قرمزه.
اما طنین... اون دلش میخواست یه زندگی دانشجوییِ عادی داشته باشه.
دلش میخواست همکلاسیهاش اونو مثل خودشون ببینن، نه به چشم «زن یه تاجر.»
برای همین از من خواست که این قضیه پنهون بمونه.
بلند شد، به سمت من اومد و دستشو روی شونهم گذاشت.
لمسی که در عین مهربونی، هشداری برای سکوت من بود.
- این بادیگاردها و ماشینهای دودی، فقط برای اینه که خیال من راحت باشه.
حالا که تو متوجه شدی، ازت میخوام به عنوان دوست طنین، این راز رو بین خودمون نگه داری.
نمیخوام جوِ دانشگاه براش سنگین بشه یا بقیه با دید دیگهای بهش نگاه کنن.
متوجه هستی که چی میگم؟
لحن شاهرخ در عین ملایمت، صلابتی داشت که هر شنوندهای رو وادار به اطاعت میکرد.
ساره که انگار با این توجیه منطقی آروم شده بود، نفس عمیقی کشید.
+ بله... کاملاً درک میکنم. واقعاً معذرت میخوام که بی دعوت تا اینجا اومدم و توی زندگی شخصیتون سرک کشیدم.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
#پارت_165heart️fire
شاهرخ ادامه داد:
- من توی کار تجارت و سرمایهگذاری هستم و دشمنهای تجاریِ زیادی دارم.
امنیت همسرم برای من خط قرمزه.
اما طنین... اون دلش میخواست یه زندگی دانشجوییِ عادی داشته باشه.
دلش میخواست همکلاسیهاش اونو مثل خودشون ببینن، نه به چشم «زن یه تاجر.»
برای همین از من خواست که این قضیه پنهون بمونه.
بلند شد، به سمت من اومد و دستشو روی شونهم گذاشت.
لمسی که در عین مهربونی، هشداری برای سکوت من بود.
- این بادیگاردها و ماشینهای دودی، فقط برای اینه که خیال من راحت باشه.
حالا که تو متوجه شدی، ازت میخوام به عنوان دوست طنین، این راز رو بین خودمون نگه داری.
نمیخوام جوِ دانشگاه براش سنگین بشه یا بقیه با دید دیگهای بهش نگاه کنن.
متوجه هستی که چی میگم؟
لحن شاهرخ در عین ملایمت، صلابتی داشت که هر شنوندهای رو وادار به اطاعت میکرد.
ساره که انگار با این توجیه منطقی آروم شده بود، نفس عمیقی کشید.
+ بله... کاملاً درک میکنم. واقعاً معذرت میخوام که بی دعوت تا اینجا اومدم و توی زندگی شخصیتون سرک کشیدم.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
●- - - - - - - - *🖤☠*- - - - - - - - ●
#پارت_166heart️fire
+ فقط... خب، طنین برای من خیلی عزیزه.
شاهرخ سری به نشونه تایید تکون داد:
- خوبه. میسپرم بچهها ببرنت خونهت.
از این به بعد هم اگه خواستی طنین رو ببینی، فقط کافیه زنگ بزنی و هماهنگ کنی.
احتیاجی به تعقیب و گریز نیست.
وقتی ساره با یکی از بادیگاردها از خانه خارج شد، انگار کوهی از روی سی*نهم برداشته شد.
به شاهرخ نگاه کردم که حالا با خونسردی داشت برای خودش قهوه میریخت.
+ باورم نمیشه به این راحتی حرفت رو باور کرد.
چطور تونستی انقدر طبیعی نقش بازی کنی؟
شاهرخ جرعهای از قهوهشو نوشید و به سمتم برگشت:
- آدما همیشه اون حقیقتی رو قبول میکنن که براشون جذابتر و منطقیتر به نظر برسه.
داستان عاشقانهی پنهانیِ یه تاجر ثروتمند، خیلی بهتر از زندگی با یک مافیای قدرتمند به دل دوستت نشست.
نزدیک اومد و فنجون رو روی میز گذاشت.
بازوهامو گرفت و به خودش چسبوندم.
- حالا که خیالت راحت شد، برگرد سر درسات خانم دکتر.
اما یادت نره... ساره حالا دیگه فقط دوست تو نیست؛ اون حالا شاهد رسمیِ اینه که تو مال منی.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
#پارت_166heart️fire
+ فقط... خب، طنین برای من خیلی عزیزه.
شاهرخ سری به نشونه تایید تکون داد:
- خوبه. میسپرم بچهها ببرنت خونهت.
از این به بعد هم اگه خواستی طنین رو ببینی، فقط کافیه زنگ بزنی و هماهنگ کنی.
احتیاجی به تعقیب و گریز نیست.
وقتی ساره با یکی از بادیگاردها از خانه خارج شد، انگار کوهی از روی سی*نهم برداشته شد.
به شاهرخ نگاه کردم که حالا با خونسردی داشت برای خودش قهوه میریخت.
+ باورم نمیشه به این راحتی حرفت رو باور کرد.
چطور تونستی انقدر طبیعی نقش بازی کنی؟
شاهرخ جرعهای از قهوهشو نوشید و به سمتم برگشت:
- آدما همیشه اون حقیقتی رو قبول میکنن که براشون جذابتر و منطقیتر به نظر برسه.
داستان عاشقانهی پنهانیِ یه تاجر ثروتمند، خیلی بهتر از زندگی با یک مافیای قدرتمند به دل دوستت نشست.
نزدیک اومد و فنجون رو روی میز گذاشت.
بازوهامو گرفت و به خودش چسبوندم.
- حالا که خیالت راحت شد، برگرد سر درسات خانم دکتر.
اما یادت نره... ساره حالا دیگه فقط دوست تو نیست؛ اون حالا شاهد رسمیِ اینه که تو مال منی.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
ریکتارو بترکونید قشنگا🩷grapes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
۱۴ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
●- - - - - - - - *🖤☠*- - - - - - - - ●
#پارت_167heart️fire
لبخندی زدم و سرمو روی سی*نهش گذاشتم.
شاهرخ با ذکاوتش، نه تنها خطر رو دور کرده بود، بلکه زنجیر بین ما رو در دنیای بیرون هم محکمتر کرده بود.
***
وقتی لندکروز روبروی دانشکده ایستاد، حس میکردم تمام سنگینیِ اون دروغ مصلحتی شاهرخ رو روی شونههام حمل میکنم.
منصور در رو باز کرد و من با قدمهایی لرزان پیاده شدم.
اما چیزی تغییر کرده بود.
ساره، درست دم پلههای ورودی منتظرم بود.
به محض دیدن من، برخلاف همیشه که با شیطنت و فریاد جلو میومد، با وقار خاصی جلو اومد و لبخندی زد که بوی احترام میداد:
+ سلام طنین... خوش اومدی.
- ساره شوخیت گرفته؟ مگه اومدم خونهتون که بهم خوشامد میگی؟!
ساره بازومو گرفت و در حالیکه با هم به سمت کلاس فیزیولوژی میرفتیم، زیر گوشم زمزمه کرد:
+ طنین... دیشب تا صبح بیدار بودم.
هنوزم باورم نمیشه! چرا زودتر بهم نگفتی که زن همچین مرد قدرتمندی هستی؟
🖤••• @romanmafiai •••🖤
#پارت_167heart️fire
لبخندی زدم و سرمو روی سی*نهش گذاشتم.
شاهرخ با ذکاوتش، نه تنها خطر رو دور کرده بود، بلکه زنجیر بین ما رو در دنیای بیرون هم محکمتر کرده بود.
***
وقتی لندکروز روبروی دانشکده ایستاد، حس میکردم تمام سنگینیِ اون دروغ مصلحتی شاهرخ رو روی شونههام حمل میکنم.
منصور در رو باز کرد و من با قدمهایی لرزان پیاده شدم.
اما چیزی تغییر کرده بود.
ساره، درست دم پلههای ورودی منتظرم بود.
به محض دیدن من، برخلاف همیشه که با شیطنت و فریاد جلو میومد، با وقار خاصی جلو اومد و لبخندی زد که بوی احترام میداد:
+ سلام طنین... خوش اومدی.
- ساره شوخیت گرفته؟ مگه اومدم خونهتون که بهم خوشامد میگی؟!
ساره بازومو گرفت و در حالیکه با هم به سمت کلاس فیزیولوژی میرفتیم، زیر گوشم زمزمه کرد:
+ طنین... دیشب تا صبح بیدار بودم.
هنوزم باورم نمیشه! چرا زودتر بهم نگفتی که زن همچین مرد قدرتمندی هستی؟
🖤••• @romanmafiai •••🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
●- - - - - - - - *🖤☠*- - - - - - - - ●
#پارت_168heart️fire
+ من واقعاً معذرت میخوام که اونجوری در مورد منصور و تعقیب کردن حرف زدم.
اصلاً فکر نمیکردم پشت این سکوتت، همچین جایگاهی داشته باشی.
بعد از کلاس که به سلف رفتیم، ساره انقدر محتاطانه و با احترام باهام رفتار میکرد که بچههای دیگه با تعجب بهمون نگاه میکردن.
نوید که متوجه رفتار غیرعادیِ ساره شده بود، نزدیک اومد:
- خبریه ساره؟ چرا جوری با طنین رفتار میکنی انگار ملکهی کشوره؟
ساره نگاهی معنادار به من کرد و رو به نوید گفت:
+ طنین قشنگم دست کمی هم از ملکه نداره...
فشار نگاه همکلاسیها روی صورتم داغیِ عجیبی مینشوند.
کاش ساره، همون سارهی قبل بود؛ کنجکاویهاش رو به پرستشها و رفتارهای غیرمعمول الانش، ترجیح میدادم!
آهی کشیدم...
همهی این فشارهای تحمیل شده به من، تقصیر شاهرخ بود..
اگه از همون اول من رو با اون منصور گولاخ نمیفرستاد دانشگاه، الان آرامش بیشتری داشتم.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
#پارت_168heart️fire
+ من واقعاً معذرت میخوام که اونجوری در مورد منصور و تعقیب کردن حرف زدم.
اصلاً فکر نمیکردم پشت این سکوتت، همچین جایگاهی داشته باشی.
بعد از کلاس که به سلف رفتیم، ساره انقدر محتاطانه و با احترام باهام رفتار میکرد که بچههای دیگه با تعجب بهمون نگاه میکردن.
نوید که متوجه رفتار غیرعادیِ ساره شده بود، نزدیک اومد:
- خبریه ساره؟ چرا جوری با طنین رفتار میکنی انگار ملکهی کشوره؟
ساره نگاهی معنادار به من کرد و رو به نوید گفت:
+ طنین قشنگم دست کمی هم از ملکه نداره...
فشار نگاه همکلاسیها روی صورتم داغیِ عجیبی مینشوند.
کاش ساره، همون سارهی قبل بود؛ کنجکاویهاش رو به پرستشها و رفتارهای غیرمعمول الانش، ترجیح میدادم!
آهی کشیدم...
همهی این فشارهای تحمیل شده به من، تقصیر شاهرخ بود..
اگه از همون اول من رو با اون منصور گولاخ نمیفرستاد دانشگاه، الان آرامش بیشتری داشتم.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
پارت جدید تقدیمت عشق منsparkling_heartcherries
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
سلام توت فرنگیاheart_eyeslollipop
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
۱۶ خرداد
۱۶ خرداد
۱۶ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
●- - - - - - - - *🖤☠*- - - - - - - - ●
#پارت_169heart️fire
در آزمایشگاه کالبدشکافی، ساره مدام سعی میکرد ابزارها رو برام آماده کنه
یا اگه استاد سوالی میپرسید، با افتخار به من نگاه میکرد.
این «ملکه» بودن، بیش از حد برام سنگین بود.
من میخواستم طنین باشم...
دانشجویی که برای هر نمرهش میجنگه، نه زنی که به خاطر قدرت مردش، در صدر میشینه.
آخرین کلاس که تموم شد، ساره تا دمِ ماشین همراهیم کرد.
منصور در رو باز کرد و ساره با لحنی که کاملاً جدی بود، رو به منصور گفت:
+ مواظب طنین باشید، امروز خیلی خسته شد.
منصور سری تکون داد و در آخر، نیمنگاه خاصی به ساره انداخت که معناش رو نمیفهمیدم!
سوار شدم و به پشتیِ صندلی تکیه دادم.
بلافاصله ماشین توسط منصور از جا کنده شده و در بین سکوت مسیر، بالاخره طاقت نیاوردم:
- منصور... قرار نبود شاهرخ بیاد؟
منصور همونطور که نگاهش به جاده بود، گفت:
+ آقا جلسهای کاری واسشون پیش اومد، نتونستن بیان،خانوم.
طبیعی بود انقدر زود به زود دلم واسش تنگ میشد؟!
🖤••• @romanmafiai •••🖤
#پارت_169heart️fire
در آزمایشگاه کالبدشکافی، ساره مدام سعی میکرد ابزارها رو برام آماده کنه
یا اگه استاد سوالی میپرسید، با افتخار به من نگاه میکرد.
این «ملکه» بودن، بیش از حد برام سنگین بود.
من میخواستم طنین باشم...
دانشجویی که برای هر نمرهش میجنگه، نه زنی که به خاطر قدرت مردش، در صدر میشینه.
آخرین کلاس که تموم شد، ساره تا دمِ ماشین همراهیم کرد.
منصور در رو باز کرد و ساره با لحنی که کاملاً جدی بود، رو به منصور گفت:
+ مواظب طنین باشید، امروز خیلی خسته شد.
منصور سری تکون داد و در آخر، نیمنگاه خاصی به ساره انداخت که معناش رو نمیفهمیدم!
سوار شدم و به پشتیِ صندلی تکیه دادم.
بلافاصله ماشین توسط منصور از جا کنده شده و در بین سکوت مسیر، بالاخره طاقت نیاوردم:
- منصور... قرار نبود شاهرخ بیاد؟
منصور همونطور که نگاهش به جاده بود، گفت:
+ آقا جلسهای کاری واسشون پیش اومد، نتونستن بیان،خانوم.
طبیعی بود انقدر زود به زود دلم واسش تنگ میشد؟!
🖤••• @romanmafiai •••🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
●- - - - - - - - *🖤☠*- - - - - - - - ●
#پارت_170heart️fire
وقتی به عمارت رسیدم، شاهرخ در تراس بزرگ اتاقش ایستاده بود و به منظرهی باغ خیره شده بود.
نزدیکش رفتم.
بوی سی*گار برگش با خنکای غروب آمیخته شده بود.
- کارت گرفت شاهرخ... ساره حالا طوری با من رفتار میکنه که همه دارن شک میکنن.
بهم میگه ملکه!
شاهرخ به سمتم چرخید.
دود سی*گار رو بیرون داد و با اون نگاه نافذش سر تا پامو برانداز کرد:
+ مگه نیستی؟ تو ملکهی این عمارتی طنین.
اگه دوستت این رو فهمیده، یعنی من کارم رو درست انجام دادم.
- اما من میخواستم عادی باشم! الان توی دانشگاه همه دارن راجب من، باهم پچپچ میکنن.
شاهرخ سی*گارش رو در زیرسی*گاری خاموش کرد.
قدمی جلو اومد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد.
به لبهی تراس چسبوندم و در گوشم زمزمه کرد:
+ عادی بودن برای آدمای ضعیفه. تو داراییِ منی و دارایی من هر جا که بره، باید ستایش بشه.
بذار پچپچ کنن... بذار بفهمن که تو با بقیه فرق داری.
اینجوری دیگه هیچ پسری جرأت نمیکنه بهت نزدیک بشه...
و هیچ دختری جرأت نمیکنه بهت بیاحترامی کنه.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
#پارت_170heart️fire
وقتی به عمارت رسیدم، شاهرخ در تراس بزرگ اتاقش ایستاده بود و به منظرهی باغ خیره شده بود.
نزدیکش رفتم.
بوی سی*گار برگش با خنکای غروب آمیخته شده بود.
- کارت گرفت شاهرخ... ساره حالا طوری با من رفتار میکنه که همه دارن شک میکنن.
بهم میگه ملکه!
شاهرخ به سمتم چرخید.
دود سی*گار رو بیرون داد و با اون نگاه نافذش سر تا پامو برانداز کرد:
+ مگه نیستی؟ تو ملکهی این عمارتی طنین.
اگه دوستت این رو فهمیده، یعنی من کارم رو درست انجام دادم.
- اما من میخواستم عادی باشم! الان توی دانشگاه همه دارن راجب من، باهم پچپچ میکنن.
شاهرخ سی*گارش رو در زیرسی*گاری خاموش کرد.
قدمی جلو اومد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد.
به لبهی تراس چسبوندم و در گوشم زمزمه کرد:
+ عادی بودن برای آدمای ضعیفه. تو داراییِ منی و دارایی من هر جا که بره، باید ستایش بشه.
بذار پچپچ کنن... بذار بفهمن که تو با بقیه فرق داری.
اینجوری دیگه هیچ پسری جرأت نمیکنه بهت نزدیک بشه...
و هیچ دختری جرأت نمیکنه بهت بیاحترامی کنه.
🖤••• @romanmafiai •••🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
ریکت یادت نره بلوبری🫐ice_cream
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان اسیر مافیا ☠❤️🔥
bangbang️ قشنگای من، اومدم یچیزی بهتون بگم و برم:
به دلیل شروع امتحانات پایان ترم، انشالله از فردا تا پایان خرداد ماه، هیچگونه فعالیت و پارت گذاری نداریم
ممنون از درکتون🩷sparkles
به دلیل شروع امتحانات پایان ترم، انشالله از فردا تا پایان خرداد ماه، هیچگونه فعالیت و پارت گذاری نداریم
ممنون از درکتون🩷sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA2Kدنبال کننده
تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران و روبیکا🇮🇷
هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی داردno_entry_sign
تبلیغات: @monae_777
مشاهده کانال پیامرسانهرگونه کپی برداری پیگرد قانونی داردno_entry_sign
تبلیغات: @monae_777