۲۹ اردیبهشت
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت465
چیزی درونش بهش نهیب زد. از اینکه به برتری کوهیار نسبت به خودش حسادت کرد ناراحت شد. از اینکه روشنک دوستش داشت و اون رو نه حسودی کرد. برای خودش متأسف شد که به یک انسان مثل خودش حسادت کرد و آرزوی مرگش رو کرد. بیقرار از جاش بلند شد و توی حجره قدم زد و زیر لب گفت:
- استغفرالله... استغفرالله... خدایا! من رو ببخش.
نفسش رو فوت کرد و برگشت و روی صندلی نشست. کشو رو کشید و قرآنش رو در آورد و مشغول خوندن آیات شد. با حوصله و همراه با معنی میخوند.
داشت سورهی زمر رو زمزمه میکرد.
«إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَیْرِ حِسَابٍ»
سوره زمر آیه ۱۰
«بیگمان، صابران پاداش خود را بیحساب و کتاب دریافت خواهند کرد.»
چند لحظه به این آیه خیره موند. باید صبر میکرد و به خودش سخت نمیگرفت و با کار اشتباه، موجب اندوه روشنک هم نمیشد. تسبیحش رو لای اون صفحه گذاشت و به دونههای سرخ رنگش خیره شد.
دلش برای اشکها و احساسات روشنک به درد اومد. قرآن رو بست و گوشیش رو جلوش کشید و زمزمه کرد:
- خدایا! تو قول دادی جبران کنی...
و توی پیج کوهیار برگشت و براش یک آدرس نوشت و ارسال کرد.
نه توضیح داد و نه چیز اضافهای نوشت.
از پیجش بیرون اومد و از جاش بلند شد. قرآن رو بوسید و توی کشو گذاشت و گفت:
- پسر حواست به مغازه باشه.
- کجا اوستا؟
امید برگشت و معنیدار نگاهش کرد.
- یعنی اگه کسی سراغتون رو گرفت بگم کجایین؟
- میرم دو رکعت نماز توی مسجد بخونم و بیام.
- الان؟! الان که وقت نماز نیست؟
- باید وقتش رو با شما هماهنگ کنم؟
شاگردش گردن کج کرد و گفت:
- نه آقا! ببخشید...
امید سر تکون داد و راه افتاد. خودش رو به مسجد رسوند و توی حیاط بزرگش قدم زد. آفتاب پاییزی که بهش میخورد تن سردش رو گرم میکرد. اون وقت روز جز عدهای گردشگر کسی اونجا نبود. رفت وضو گرفت و داخل مسجد شد.
شروع کرد به نماز خوندن و قنوتش رو طولانی خوند. توی فکرش از خدا قوت قلب میخواست و اینکه روشنک رو از قلبش اگر نه، که از سرش بیرون کنه.
وقتی سلام داد به آذین محراب خیره شد. کمی بعد پلک بست و نفس عمیقی کشید.
توی فکر خودش غرق بود که یکهو چیزی محکم روی شونههاش خورد و صدای خندهای زیر گوشش پیچید.
یک ماشین اسباب بازی جلوش پرت شد. نگاهش رو از ماشین گرفت و سرش رو چرخوند و دستهای کوچیکی رو دید که دور گردنش پیچیدن.
بچهای از گردنش آویزون شد و روی کمرش سوار شد. سرش رو جلو برد و نیمرخ امید رو نگاه کرد. امید اون صورت سفید و موهای فرفری طلایی رنگ و چشمهای خاکستری رو نگاه کرد و با دیدن خندهی پر شیطنت روی لبهای اون بچه غم از دلش پر کشید و لبخند زد.
- سلام عمو.
امید به نوک زبونی حرف زدن بچه لبخند زد و آروم گفت:
- سلام.
- ماشین من رو میدی؟
- خودت چرا برنمیداری؟
- چون سر راه وایسادی.
امید با همون لبخند گفت:
- ببخشید آقا!
- خواهش میکنم.
امید ماشین رو برداشت و دستش داد.
- بفرمایید.
- مرسی عمو. اسمت چیه؟
امید همونطور که چشمهای بچه رو نگاه میکرد گفت:
- امید.
- اسم منم کیانه!
امید سر به سرش گذاشت.
- کیانه! چه اسم قشنگی.
- نخیر! آقا کیان.
- چند سالته آقا کیان؟
- سه!
امید به سه گفتنش خندید.
- شما چند سالتونه عمو؟
- زیاد... چهل و خردهای سال!
بچه متفکر گفت:
- اَ... چهل سال؟!
- آره. همون خردهی سرش هم از سن تو بیشتره.
- چقدر پیری عمو؟!
- آره هستم.
و داشت توی فکر میرفت که صدایی از پشت گفت:
- کیان! خاک به سرم! آبجی ملیحه پسرت رو دوش مردم سوار شده.
امید با شنیدن این صدا سرش رو چرخوند و دید دو تا کله از پشت چادر برزنت حائل بین قسمت زنانه و مردانه بیرون اومدن و چهارتا چشم در حال نگاه کردنشون هستن.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
چیزی درونش بهش نهیب زد. از اینکه به برتری کوهیار نسبت به خودش حسادت کرد ناراحت شد. از اینکه روشنک دوستش داشت و اون رو نه حسودی کرد. برای خودش متأسف شد که به یک انسان مثل خودش حسادت کرد و آرزوی مرگش رو کرد. بیقرار از جاش بلند شد و توی حجره قدم زد و زیر لب گفت:
- استغفرالله... استغفرالله... خدایا! من رو ببخش.
نفسش رو فوت کرد و برگشت و روی صندلی نشست. کشو رو کشید و قرآنش رو در آورد و مشغول خوندن آیات شد. با حوصله و همراه با معنی میخوند.
داشت سورهی زمر رو زمزمه میکرد.
«إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَیْرِ حِسَابٍ»
سوره زمر آیه ۱۰
«بیگمان، صابران پاداش خود را بیحساب و کتاب دریافت خواهند کرد.»
چند لحظه به این آیه خیره موند. باید صبر میکرد و به خودش سخت نمیگرفت و با کار اشتباه، موجب اندوه روشنک هم نمیشد. تسبیحش رو لای اون صفحه گذاشت و به دونههای سرخ رنگش خیره شد.
دلش برای اشکها و احساسات روشنک به درد اومد. قرآن رو بست و گوشیش رو جلوش کشید و زمزمه کرد:
- خدایا! تو قول دادی جبران کنی...
و توی پیج کوهیار برگشت و براش یک آدرس نوشت و ارسال کرد.
نه توضیح داد و نه چیز اضافهای نوشت.
از پیجش بیرون اومد و از جاش بلند شد. قرآن رو بوسید و توی کشو گذاشت و گفت:
- پسر حواست به مغازه باشه.
- کجا اوستا؟
امید برگشت و معنیدار نگاهش کرد.
- یعنی اگه کسی سراغتون رو گرفت بگم کجایین؟
- میرم دو رکعت نماز توی مسجد بخونم و بیام.
- الان؟! الان که وقت نماز نیست؟
- باید وقتش رو با شما هماهنگ کنم؟
شاگردش گردن کج کرد و گفت:
- نه آقا! ببخشید...
امید سر تکون داد و راه افتاد. خودش رو به مسجد رسوند و توی حیاط بزرگش قدم زد. آفتاب پاییزی که بهش میخورد تن سردش رو گرم میکرد. اون وقت روز جز عدهای گردشگر کسی اونجا نبود. رفت وضو گرفت و داخل مسجد شد.
شروع کرد به نماز خوندن و قنوتش رو طولانی خوند. توی فکرش از خدا قوت قلب میخواست و اینکه روشنک رو از قلبش اگر نه، که از سرش بیرون کنه.
وقتی سلام داد به آذین محراب خیره شد. کمی بعد پلک بست و نفس عمیقی کشید.
توی فکر خودش غرق بود که یکهو چیزی محکم روی شونههاش خورد و صدای خندهای زیر گوشش پیچید.
یک ماشین اسباب بازی جلوش پرت شد. نگاهش رو از ماشین گرفت و سرش رو چرخوند و دستهای کوچیکی رو دید که دور گردنش پیچیدن.
بچهای از گردنش آویزون شد و روی کمرش سوار شد. سرش رو جلو برد و نیمرخ امید رو نگاه کرد. امید اون صورت سفید و موهای فرفری طلایی رنگ و چشمهای خاکستری رو نگاه کرد و با دیدن خندهی پر شیطنت روی لبهای اون بچه غم از دلش پر کشید و لبخند زد.
- سلام عمو.
امید به نوک زبونی حرف زدن بچه لبخند زد و آروم گفت:
- سلام.
- ماشین من رو میدی؟
- خودت چرا برنمیداری؟
- چون سر راه وایسادی.
امید با همون لبخند گفت:
- ببخشید آقا!
- خواهش میکنم.
امید ماشین رو برداشت و دستش داد.
- بفرمایید.
- مرسی عمو. اسمت چیه؟
امید همونطور که چشمهای بچه رو نگاه میکرد گفت:
- امید.
- اسم منم کیانه!
امید سر به سرش گذاشت.
- کیانه! چه اسم قشنگی.
- نخیر! آقا کیان.
- چند سالته آقا کیان؟
- سه!
امید به سه گفتنش خندید.
- شما چند سالتونه عمو؟
- زیاد... چهل و خردهای سال!
بچه متفکر گفت:
- اَ... چهل سال؟!
- آره. همون خردهی سرش هم از سن تو بیشتره.
- چقدر پیری عمو؟!
- آره هستم.
و داشت توی فکر میرفت که صدایی از پشت گفت:
- کیان! خاک به سرم! آبجی ملیحه پسرت رو دوش مردم سوار شده.
امید با شنیدن این صدا سرش رو چرخوند و دید دو تا کله از پشت چادر برزنت حائل بین قسمت زنانه و مردانه بیرون اومدن و چهارتا چشم در حال نگاه کردنشون هستن.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت466
روش رو برگردوند و دستش رو بلند کرد و ساعد کیان رو گرفت.
- خوب آقا کیان سه ساله از یزد! فکر کنم دیگه باید کمکم بری.
- کجا؟!
- پیش مامانت اینا.
- سواری؟!
- یعنی چی؟!
- منو میبری؟
امید تک خندهی بیصدایی کرد.
- کیان مادر! بیا ببینم آقا رو اذیت نکن.
کیان اما دستهاش رو دور گردن امید سفت کرد و از کمرش بالاتر رفت. صدای مادرش پیچید.
- کیان...
کیان با شونهی سمت چپ از روی شونهی امید سقوط کرد. مادرش جیغ کوتاهی کشید و دویید قسمت مردونه. همون لحظه امید با بازوی راستش کیان رو بغل کرد و نذاشت سرش زمین بخوره. تو صورت کیان که کمی ترسیده بود نگاه کرد. کیان وقتی دید جاش امنه خندید. امید انقدر از خندهی شیرینش خوشش اومد که بیاراده بالا کشیدش و صورتش رو بوسید.
- مراقب باش عمو جون.
- کیان! پاشو بیا ببینم. آقا رو اذیت نکن... ببخشید آقا!
امید نگاهش رو بلند کرد و با دیدن چهرهی زن فهمید کیان کاملاً شبیه مادرشه. نگاهش رو گرفت و آروم گفت:
- طوری نیست.
- خیلی معذرت میخوام. بچهی شیطونیه. از آقا عذرخواهی کن و بیا.
- عذرخواهی لازم نیست خانم. ما با هم دوست شدیم. مگه نه آقا کیان؟
کیان ماشینش رو با دو دست بغل کرد و همونطور که بین بازوهای امید دراز کشیده بود گفت:
- بله.
امید دوباره بوسیدش و زمینش گذاشت و گفت:
- برو عزیزم.
بچه دویید رفت و صدای ماشین از خودش درآورد. مادرش به آرومی گفت:
- ببخشید که مزاحم خلوت شما شدیم.
- طوری نیست خواهر.
- ممنون.
زن که دید امید حیا میکنه و نگاهش پایینه ازش دور شد. خودش رو رسوند قسمت خواهران و پیش خواهرش نشست.
- پسرت آبروی آدم رو میبره.
ملیحه خندید و گفت:
- چکارش کنم؟! داره بازی میکنه.
یک ربع بعد امید سجادهاش رو جمع کرد و بیرون اومد. کفشهاش رو پوشید و از پلهها پایین رفت. کمی آرومتر از قبل شده بود. دستهاش توی جیبش بود که دید کیان بدو بدو از پلههای سمت خانمها پایین رفت. دوتا زن محجبه هم بعد از اون پایین رفتن و صدا کردن:
- کیان! مراقب باش...
کیان دویید رفت کنار حوض مسجد ایستاد و ماشینش رو لبهی حوض کشید. امید هم پایین رفت و وارد حیاط شد و قصد خروج کرد.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
روش رو برگردوند و دستش رو بلند کرد و ساعد کیان رو گرفت.
- خوب آقا کیان سه ساله از یزد! فکر کنم دیگه باید کمکم بری.
- کجا؟!
- پیش مامانت اینا.
- سواری؟!
- یعنی چی؟!
- منو میبری؟
امید تک خندهی بیصدایی کرد.
- کیان مادر! بیا ببینم آقا رو اذیت نکن.
کیان اما دستهاش رو دور گردن امید سفت کرد و از کمرش بالاتر رفت. صدای مادرش پیچید.
- کیان...
کیان با شونهی سمت چپ از روی شونهی امید سقوط کرد. مادرش جیغ کوتاهی کشید و دویید قسمت مردونه. همون لحظه امید با بازوی راستش کیان رو بغل کرد و نذاشت سرش زمین بخوره. تو صورت کیان که کمی ترسیده بود نگاه کرد. کیان وقتی دید جاش امنه خندید. امید انقدر از خندهی شیرینش خوشش اومد که بیاراده بالا کشیدش و صورتش رو بوسید.
- مراقب باش عمو جون.
- کیان! پاشو بیا ببینم. آقا رو اذیت نکن... ببخشید آقا!
امید نگاهش رو بلند کرد و با دیدن چهرهی زن فهمید کیان کاملاً شبیه مادرشه. نگاهش رو گرفت و آروم گفت:
- طوری نیست.
- خیلی معذرت میخوام. بچهی شیطونیه. از آقا عذرخواهی کن و بیا.
- عذرخواهی لازم نیست خانم. ما با هم دوست شدیم. مگه نه آقا کیان؟
کیان ماشینش رو با دو دست بغل کرد و همونطور که بین بازوهای امید دراز کشیده بود گفت:
- بله.
امید دوباره بوسیدش و زمینش گذاشت و گفت:
- برو عزیزم.
بچه دویید رفت و صدای ماشین از خودش درآورد. مادرش به آرومی گفت:
- ببخشید که مزاحم خلوت شما شدیم.
- طوری نیست خواهر.
- ممنون.
زن که دید امید حیا میکنه و نگاهش پایینه ازش دور شد. خودش رو رسوند قسمت خواهران و پیش خواهرش نشست.
- پسرت آبروی آدم رو میبره.
ملیحه خندید و گفت:
- چکارش کنم؟! داره بازی میکنه.
یک ربع بعد امید سجادهاش رو جمع کرد و بیرون اومد. کفشهاش رو پوشید و از پلهها پایین رفت. کمی آرومتر از قبل شده بود. دستهاش توی جیبش بود که دید کیان بدو بدو از پلههای سمت خانمها پایین رفت. دوتا زن محجبه هم بعد از اون پایین رفتن و صدا کردن:
- کیان! مراقب باش...
کیان دویید رفت کنار حوض مسجد ایستاد و ماشینش رو لبهی حوض کشید. امید هم پایین رفت و وارد حیاط شد و قصد خروج کرد.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت467
- عمو امید... عمو امید...
امید چرخید و دید کیان سمتش میدوئه. وایساد تا بهش رسید.
- جانم!
- بازم میای مسجد؟
- همیشه میام.
- پس من ندیدمت!
- من ظهرا میام عمو. برای نماز ظهر و عصر.
کیان کمی فکر کرد.
- پس منم ظهر و عصر میام...
امید بهش لبخند زد و دستش رو به موهای فرفریش کشید. هر دو خواهر بهشون نزدیک شدن.
- کیان دوست پیدا کردی؟
کیان رو به خالهاش گفت:
- آره. عمو امید برای نماز ظهرش میاد. ما هم ظهر بیاییم؟
- صبحا که خلوتتره خاله.
کیان بهونه گرفت:
- نه! ظهرا بیاییم.
وقتی هر دو خواهر رسیدن پیششون مادر کیان گفت:
- امروز پسرم شما رو خیلی اذیت کرد.
امید نگاه گذرایی به دو خواهر کرد. هر دو خیلی شبیه هم و شبیه به کیان بودن.
- آقا کیان اصلاً اذیت نمیکنه.
- ما بیشتر اوقات صبحها میآییم مسجد توی خلوت دو رکعت نماز میخونیم. ازش غافل بشیم یک کاری کرده.
امید رو به خالهی کیان گفت:
- هیچ کار بدی نکرده. این مرد دوست خوب منه.
و خم شد و مشتش رو به مشت کیان زد.
- مگه نه؟
کیان سر تکون داد. آروم تو صورت امید زمزمه کرد:
- بازم میای همو ببینیم؟
امید به همون آرومی گفت:
- آره.
- قول؟
- قول میدم.
کیان لبخند دندون نمایی زد و برگشت و به مادرش چسبید و گفت:
- عمو امید قول داد بازم بیاد منو ببینه.
- چرا انقدر شیطونی خاله؟ اذیت نکن.
و از امید عذرخواهی کرد. امید راست شد و گفت:
- این بچه کاری نکرده. چرا میگید اذیت میکنه؟
کیان رو به امید گفت:
- پسرتم بیار.
امید لبخند نرمی زد.
- من پسر ندارم عزیزم.
- دختر داری؟
- نه! من بچه ندارم.
- حیف شد.
امید رو به خواهرا سر تکون داد و راه افتاد و رفت. کیان بین مادرش و خالهاش راه افتاد و پشت سر امید از مسجد بیرون اومدن.
امید برگشت حجره و مشغول کارش شد. فکر روشنک از سرش بیرون نمیرفت و نمیدونست حالش خوبه یا نه. نخواست زنگ بزنه که اگر خوابیده بیدار نشه. بهش پیام داد و وقتی جواب نگرفت فهمید به احتمال زیاد در حال استراحته.
آفاق به امید زنگ زد و حال روشنک رو پرسید و امید بهش گفت روشنک رو گذاشته خونه خودشون تا حالش بهتر بشه.
وقتی خیال آفاق رو راحت کرد پا شد و به شاگردش کمک کرد و در مورد قالیچهها به مشتری توضیحاتی داد که انتخاب براش راحتتر شد.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
- عمو امید... عمو امید...
امید چرخید و دید کیان سمتش میدوئه. وایساد تا بهش رسید.
- جانم!
- بازم میای مسجد؟
- همیشه میام.
- پس من ندیدمت!
- من ظهرا میام عمو. برای نماز ظهر و عصر.
کیان کمی فکر کرد.
- پس منم ظهر و عصر میام...
امید بهش لبخند زد و دستش رو به موهای فرفریش کشید. هر دو خواهر بهشون نزدیک شدن.
- کیان دوست پیدا کردی؟
کیان رو به خالهاش گفت:
- آره. عمو امید برای نماز ظهرش میاد. ما هم ظهر بیاییم؟
- صبحا که خلوتتره خاله.
کیان بهونه گرفت:
- نه! ظهرا بیاییم.
وقتی هر دو خواهر رسیدن پیششون مادر کیان گفت:
- امروز پسرم شما رو خیلی اذیت کرد.
امید نگاه گذرایی به دو خواهر کرد. هر دو خیلی شبیه هم و شبیه به کیان بودن.
- آقا کیان اصلاً اذیت نمیکنه.
- ما بیشتر اوقات صبحها میآییم مسجد توی خلوت دو رکعت نماز میخونیم. ازش غافل بشیم یک کاری کرده.
امید رو به خالهی کیان گفت:
- هیچ کار بدی نکرده. این مرد دوست خوب منه.
و خم شد و مشتش رو به مشت کیان زد.
- مگه نه؟
کیان سر تکون داد. آروم تو صورت امید زمزمه کرد:
- بازم میای همو ببینیم؟
امید به همون آرومی گفت:
- آره.
- قول؟
- قول میدم.
کیان لبخند دندون نمایی زد و برگشت و به مادرش چسبید و گفت:
- عمو امید قول داد بازم بیاد منو ببینه.
- چرا انقدر شیطونی خاله؟ اذیت نکن.
و از امید عذرخواهی کرد. امید راست شد و گفت:
- این بچه کاری نکرده. چرا میگید اذیت میکنه؟
کیان رو به امید گفت:
- پسرتم بیار.
امید لبخند نرمی زد.
- من پسر ندارم عزیزم.
- دختر داری؟
- نه! من بچه ندارم.
- حیف شد.
امید رو به خواهرا سر تکون داد و راه افتاد و رفت. کیان بین مادرش و خالهاش راه افتاد و پشت سر امید از مسجد بیرون اومدن.
امید برگشت حجره و مشغول کارش شد. فکر روشنک از سرش بیرون نمیرفت و نمیدونست حالش خوبه یا نه. نخواست زنگ بزنه که اگر خوابیده بیدار نشه. بهش پیام داد و وقتی جواب نگرفت فهمید به احتمال زیاد در حال استراحته.
آفاق به امید زنگ زد و حال روشنک رو پرسید و امید بهش گفت روشنک رو گذاشته خونه خودشون تا حالش بهتر بشه.
وقتی خیال آفاق رو راحت کرد پا شد و به شاگردش کمک کرد و در مورد قالیچهها به مشتری توضیحاتی داد که انتخاب براش راحتتر شد.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت468
پلکهاش آهسته و بیحال باز شدن. چند لحظه به جلوش خیره شد. چشمش روی در کمدها باز شده بود. نفس عمیقی کشید و دستش رو از زیر پتو بیرون آورد. ساعت رو توی تاریکی اتاقش نگاه کرد. کمی چشمهاش رو ریز کرد تا تونست بفهمه ساعت ده شب شده. پتو رو کنار زد و آروم از جاش بلند شد و به خاطر دردی که درست نمیدونست مرکزش کجاست نالهی خفیفی کرد. از جاش بلند شد و نگاهی به تخت انداخت. کسی توی اتاقش نبود. لباسهاش رو همونجا در آورد و از توی کمدش یک حوله و لباس زیر برداشت و رفت توی حموم.
زیر دوش وایساد و آب داغ روی تنش ریخت. پوستش از شدت داغی آب داشت میسوخت اما این درد کمی درد قلبش رو تسکین میداد. رفتن پدربزرگش تا این اندازه ناگهانی طوری قلبش رو دگرگون کرده بود که نمیدونست برای یک ساعت بعد میخواد چکار کنه و کجا بره.
شامپو رو روی موهاش ریخت و حین شستن موهاش بدون هیچ پیش زمینهای به گریه افتاد. دستاش پایین اومدن و به غسل دادن پدربزرگش فکر کرد. طوری قلبش تحت تأثیر قرار گرفته بود که دیگه توانی در خودش نمیدید. زیر دوش وایساد و دستهاش رو توی سر و صورتش کشید و کف و اشک رو با هم از سرش شست. بدنش رو شست و تمیز کرد و اهرم آب رو بست.
حولهاش رو برداشت و پوشید و خیسی موهاش رو گرفت و بدنش رو خشک کرد و لباس زیراش رو پوشید و رفت توی اتاق. با شونه و سشوار موهاش رو حالت داد و خشکشون کرد. لباس پوشید و خودش رو مرتب کرد. عطر زد و لباسهای چرکش رو انداخت توی سبد. یک پالتوی مشکی برداشت پوشید و گوشیش رو از توی جیب کتش برداشت.
چند نفر بهش زنگ زده بودن که بهشون اهمیت نداد و گوشی رو انداخت توی جیب پالتوش.
رفت طبقهی پایین و جمعیتی که نشسته بود نگاهشون سمتش چرخید. سلام آرومی داد و توجه نکرد کی جواب داد و کی حضور داره. چند نفر بهش تسلیت گفتن و آروم جواب داد. فخریه براش چای آورد که برداشت. یک ظرف جلوش اومد. چند لحظه به خرماها نگاهها کرد. نفسش رو فوت کرد و نگاهش رو بلند کرد و با دیدن نوه عموش با دست اشاره کرد که نمیخوره.
مهشید گفت:
- کوهیار جان! مادر امروز چیزی نخوردی. چرا یه خرما برنمیداری؟
همه به کوهیار عنق و اخمو نگاه کردن. غم و اندوه و بیحوصلگی توی چهرهاش موج میزد. هیچ جوابی نداد و فقط دستش رو دراز کرد و از بغل مبل استکان رو روی میز عسلی چرخوند. طولی نکشید که کمکم مهمانهاشون خداحافظی کردن و رفتن. کوهیار داشت از مشایعت برمیگشت که گوشیش زنگ زد. نگاهی بهش کرد و گوشی رو به گوشش چسبوند. سیاوشی بود که دستور پذیرایی فردا رو گرفت. کوهیار برای زحمات اون روز ازش تشکر کرد و غذای روز بعد رو انتخاب کرد. وقتی حرف زدنش تموم شد سر بلند کرد و دید همه بهش زل زدن.
فرامرز گفت:
- کوهیار جان! این مرد که فوت شده بابای ماست. اگه اجازه بدی خودمون مراسمش رو میچرخونیم.
کوهیار با شنیدن این حرف سر بلند کرد و بهشون نگاه کرد. پسر عموش هم گفت:
- راستی توی غسالخونه چی گفتی؟
کوهیار گوشیش رو انداخت توی جیبش. آروم جلو رفت و مقابل عموش وایساد و گفت:
- اگه به شما بسپرمش که حتی نمیتونین صبح سر وقت پاشین و کاری رو راه بندازین. چی رو تونستین هماهنگ کنین؟ اگه دست شما بود که فقط خاکسپاریش دو هفته طول میکشید و حتی نمیدونستین کجا خاکش کنین.
- خوب ما که از اسرار بابا خبر نداشتیم.
- مگه شما پسر و بچههاش نبودین؟ چرا اینقدر بهتون اعتماد نداشت که اسرارش رو باهاتون در میون بذاره؟
عموش از این حرف جا خورد و پاش رو از روی پای دیگهاش برداشت و راست شد. رو به پسر عموش گفت:
- داشتی در مورد پدربزرگ من صحبت میکردی. گفتی یه جنازه است بدین مردهشور بشوره بره؟
- خوب آدما رو مرده شور میشوره و...
کوهیار صداش رو بالا برد و گفت:
- پس هر وقت بابات مرد بندازش رو تخت مرده شور خونه، مرده شور بشوره براتون.
همه هین گفتن و جلوی دهناشون رو گرفتن. پسر عموهاش بلند شدن که کامیار کارد دستش رو کوبید تو پیش دستی و بلند شد. فردین پا شد و گفت:
- خجالت بکشین. با دوتاتون هستم...
کوهیار دستش رو از پشت میز بینشون به یقه پسر عموش گرفت و با دندونهای کلید شده و گلوی بغضدار گفت:
- اون پدربزرگمه، زندگیم بود. جسد از خیابون پیدا نکردم بدم هر کسی بشوره.
و یقهاش رو با هلی که بهش داد ول کرد و رو به پدرش گفت:
- شماها پسراش بودین. حق شستن پیکرش با شماها بود اما ترسیدین.
اشکهاش از چشمهاش فرو ریختن. رفت سمت کامیار و دستش رو گذاشت رو شونهاش و هلش داد رو مبل افتاد.
- حق تو بود باهام خاکش کنی. پدربزرگت بود، نه بهرام.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
پلکهاش آهسته و بیحال باز شدن. چند لحظه به جلوش خیره شد. چشمش روی در کمدها باز شده بود. نفس عمیقی کشید و دستش رو از زیر پتو بیرون آورد. ساعت رو توی تاریکی اتاقش نگاه کرد. کمی چشمهاش رو ریز کرد تا تونست بفهمه ساعت ده شب شده. پتو رو کنار زد و آروم از جاش بلند شد و به خاطر دردی که درست نمیدونست مرکزش کجاست نالهی خفیفی کرد. از جاش بلند شد و نگاهی به تخت انداخت. کسی توی اتاقش نبود. لباسهاش رو همونجا در آورد و از توی کمدش یک حوله و لباس زیر برداشت و رفت توی حموم.
زیر دوش وایساد و آب داغ روی تنش ریخت. پوستش از شدت داغی آب داشت میسوخت اما این درد کمی درد قلبش رو تسکین میداد. رفتن پدربزرگش تا این اندازه ناگهانی طوری قلبش رو دگرگون کرده بود که نمیدونست برای یک ساعت بعد میخواد چکار کنه و کجا بره.
شامپو رو روی موهاش ریخت و حین شستن موهاش بدون هیچ پیش زمینهای به گریه افتاد. دستاش پایین اومدن و به غسل دادن پدربزرگش فکر کرد. طوری قلبش تحت تأثیر قرار گرفته بود که دیگه توانی در خودش نمیدید. زیر دوش وایساد و دستهاش رو توی سر و صورتش کشید و کف و اشک رو با هم از سرش شست. بدنش رو شست و تمیز کرد و اهرم آب رو بست.
حولهاش رو برداشت و پوشید و خیسی موهاش رو گرفت و بدنش رو خشک کرد و لباس زیراش رو پوشید و رفت توی اتاق. با شونه و سشوار موهاش رو حالت داد و خشکشون کرد. لباس پوشید و خودش رو مرتب کرد. عطر زد و لباسهای چرکش رو انداخت توی سبد. یک پالتوی مشکی برداشت پوشید و گوشیش رو از توی جیب کتش برداشت.
چند نفر بهش زنگ زده بودن که بهشون اهمیت نداد و گوشی رو انداخت توی جیب پالتوش.
رفت طبقهی پایین و جمعیتی که نشسته بود نگاهشون سمتش چرخید. سلام آرومی داد و توجه نکرد کی جواب داد و کی حضور داره. چند نفر بهش تسلیت گفتن و آروم جواب داد. فخریه براش چای آورد که برداشت. یک ظرف جلوش اومد. چند لحظه به خرماها نگاهها کرد. نفسش رو فوت کرد و نگاهش رو بلند کرد و با دیدن نوه عموش با دست اشاره کرد که نمیخوره.
مهشید گفت:
- کوهیار جان! مادر امروز چیزی نخوردی. چرا یه خرما برنمیداری؟
همه به کوهیار عنق و اخمو نگاه کردن. غم و اندوه و بیحوصلگی توی چهرهاش موج میزد. هیچ جوابی نداد و فقط دستش رو دراز کرد و از بغل مبل استکان رو روی میز عسلی چرخوند. طولی نکشید که کمکم مهمانهاشون خداحافظی کردن و رفتن. کوهیار داشت از مشایعت برمیگشت که گوشیش زنگ زد. نگاهی بهش کرد و گوشی رو به گوشش چسبوند. سیاوشی بود که دستور پذیرایی فردا رو گرفت. کوهیار برای زحمات اون روز ازش تشکر کرد و غذای روز بعد رو انتخاب کرد. وقتی حرف زدنش تموم شد سر بلند کرد و دید همه بهش زل زدن.
فرامرز گفت:
- کوهیار جان! این مرد که فوت شده بابای ماست. اگه اجازه بدی خودمون مراسمش رو میچرخونیم.
کوهیار با شنیدن این حرف سر بلند کرد و بهشون نگاه کرد. پسر عموش هم گفت:
- راستی توی غسالخونه چی گفتی؟
کوهیار گوشیش رو انداخت توی جیبش. آروم جلو رفت و مقابل عموش وایساد و گفت:
- اگه به شما بسپرمش که حتی نمیتونین صبح سر وقت پاشین و کاری رو راه بندازین. چی رو تونستین هماهنگ کنین؟ اگه دست شما بود که فقط خاکسپاریش دو هفته طول میکشید و حتی نمیدونستین کجا خاکش کنین.
- خوب ما که از اسرار بابا خبر نداشتیم.
- مگه شما پسر و بچههاش نبودین؟ چرا اینقدر بهتون اعتماد نداشت که اسرارش رو باهاتون در میون بذاره؟
عموش از این حرف جا خورد و پاش رو از روی پای دیگهاش برداشت و راست شد. رو به پسر عموش گفت:
- داشتی در مورد پدربزرگ من صحبت میکردی. گفتی یه جنازه است بدین مردهشور بشوره بره؟
- خوب آدما رو مرده شور میشوره و...
کوهیار صداش رو بالا برد و گفت:
- پس هر وقت بابات مرد بندازش رو تخت مرده شور خونه، مرده شور بشوره براتون.
همه هین گفتن و جلوی دهناشون رو گرفتن. پسر عموهاش بلند شدن که کامیار کارد دستش رو کوبید تو پیش دستی و بلند شد. فردین پا شد و گفت:
- خجالت بکشین. با دوتاتون هستم...
کوهیار دستش رو از پشت میز بینشون به یقه پسر عموش گرفت و با دندونهای کلید شده و گلوی بغضدار گفت:
- اون پدربزرگمه، زندگیم بود. جسد از خیابون پیدا نکردم بدم هر کسی بشوره.
و یقهاش رو با هلی که بهش داد ول کرد و رو به پدرش گفت:
- شماها پسراش بودین. حق شستن پیکرش با شماها بود اما ترسیدین.
اشکهاش از چشمهاش فرو ریختن. رفت سمت کامیار و دستش رو گذاشت رو شونهاش و هلش داد رو مبل افتاد.
- حق تو بود باهام خاکش کنی. پدربزرگت بود، نه بهرام.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت469
سمت آذر چرخید و گفت:
- وظیفهی تو بود سر و صورتت رو براش بخراشی نه تینا. از غصه حرکات تو دق کرد...
آذر خواست حرف بزنه که کوهیار نفس عمیقی کشید و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- هیچی نگید از دست همهتون شاکیام.
رو به فخریه خانم که داشت گریه میکرد گفت:
- برو از زیرزمین چراغ بیار میخوام ببرم براش روشن کنم.
فخریه گریون راه افتاد که مهشید بازوی کوهیار رو گرفت و گفت:
- حالت خوب نیست. کجا بری؟ چراغ لازم نیست پسرم...
کوهیار انگشتهاش رو روی لبهای مادرش گذاشت.
- ازت دلخور میشم مامان. بذار کارم رو بکنم.
مهشید ازش دور شد و روی مبل نشست. کوهیار با بد حالی قدم زد. صدای گریهی تینا بلند شد. سهیلا بغلش کرد و رو به کوهیار گفت:
- بس کن دیگه کوهیار! تینا از دست رفت از بس گریه کرد.
- چون تینا میدونه چی از دست دادیم و شما نه!
وقتی فخریه برگشت بهش یک چراغ و فندک داد. یک قرآن هم ازش گرفت و راه افتاد و بدون خداحافظی خونه رو ترک کرد. کامیار پا شد و دنبالش رفت. فردین هم از جاش بلند شد و گفت:
- منم میرم داداش. شما میآیین؟
- نه برو.
سهیلا سرش غر زد:
- پاشین برین برای بابا چراغ ببرین. تنهاش نذارین...
و به گریه افتاد. فرامرز به ناچار بلند شد. شوهرای خواهراش هم همراهشون شدن و با دو ماشین سمت آرامستان حرکت کردن. وقتی به مقصد رسیدن کوهیار کنار مزار نشست و چراغ رو روشن کرد و بالای مزار گذاشت. قرآن رو کنار چراغ گذاشت و مشغول پرپر کردن گلهایی شد که صبح گذاشته بودن اونجا. هیچی نمیگفت و به تپهی کوچیک خاکی که مقابلش بود زل زده بود. کمی بعد فرامرز و بقیه رسیدن.
نشستن و فاتحه خوندن. کامیار روی زمین سرد نشست و قرآن رو توی نور چراغ باز کرد و مشغول خوندن شد. روان و شیوا آیات رو تلفظ میکرد و این باعث تعجب کوهیار بود. کوهیار هم کنار قبر نشست و به نور لرزان چراغ مقابلش خیره شد. توی فکر خودش غرق بود و گلها رو آروم پرپر میکرد که صدا توی گلوی کامیار شکست. سر بلند کرد و بهش نگاه کرد. داشت سعی میکرد گریه نکنه. چند نفس عمیق و کوتاه کشید. زیر لب گفت:
- لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ ۚ وَكُلٌّ فِي...
به گریه افتاد و سرش رو پایین گرفت و توی خودش مچاله شد. براش سخت بود بقیه اشکهاش رو ببینن اما به این گریه احتیاج داشت. کوهیار آهی کشید و خیالش از کامیار راحت شد. باید گریه میکرد تا اندوه از قلبش خارج بشه. سعی کرد خوددار باشه و آرامشش رو حفظ کنه. چند کلمهی دیگه خوند و طاقت نیاورد و روی قرآن خوابید و با صدای بلند گریه کرد. فردین دستش رو روی کمر پسرش کشید و ازش خواست آروم باشه. کوهیار هم سرش رو بالا کرد و بیقرار گریه کرد. تاریکی و ظلمت شب قلبش رو به درد میآورد.
- بابا الان وقتش نبود. توی کدوم آسمونی؟
رادمنش پشت سرش نشست و شونههاش رو گرفت. واقعاً دلش برای کوهیار و حالش میسوخت.
- چرا انقدر بیقراری؟ تو باید قوی باشی مرد!
- هر کاری کردم آروم باشه و نشد. به خاطر من ضعیف شد.
- بابا از چند سال پیش مریض بود. تو که اومدی پیشش خوب شد و دووم آورد. پس به خودت سخت نگیر.
- نگرانیش برای من سکتهاش داد.
رادمنش شونههاش رو فشار داد. با اندوه سرش رو گذاشت روی شونهی کوهیار و گفت:
- آروم باش پسرم.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
سمت آذر چرخید و گفت:
- وظیفهی تو بود سر و صورتت رو براش بخراشی نه تینا. از غصه حرکات تو دق کرد...
آذر خواست حرف بزنه که کوهیار نفس عمیقی کشید و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- هیچی نگید از دست همهتون شاکیام.
رو به فخریه خانم که داشت گریه میکرد گفت:
- برو از زیرزمین چراغ بیار میخوام ببرم براش روشن کنم.
فخریه گریون راه افتاد که مهشید بازوی کوهیار رو گرفت و گفت:
- حالت خوب نیست. کجا بری؟ چراغ لازم نیست پسرم...
کوهیار انگشتهاش رو روی لبهای مادرش گذاشت.
- ازت دلخور میشم مامان. بذار کارم رو بکنم.
مهشید ازش دور شد و روی مبل نشست. کوهیار با بد حالی قدم زد. صدای گریهی تینا بلند شد. سهیلا بغلش کرد و رو به کوهیار گفت:
- بس کن دیگه کوهیار! تینا از دست رفت از بس گریه کرد.
- چون تینا میدونه چی از دست دادیم و شما نه!
وقتی فخریه برگشت بهش یک چراغ و فندک داد. یک قرآن هم ازش گرفت و راه افتاد و بدون خداحافظی خونه رو ترک کرد. کامیار پا شد و دنبالش رفت. فردین هم از جاش بلند شد و گفت:
- منم میرم داداش. شما میآیین؟
- نه برو.
سهیلا سرش غر زد:
- پاشین برین برای بابا چراغ ببرین. تنهاش نذارین...
و به گریه افتاد. فرامرز به ناچار بلند شد. شوهرای خواهراش هم همراهشون شدن و با دو ماشین سمت آرامستان حرکت کردن. وقتی به مقصد رسیدن کوهیار کنار مزار نشست و چراغ رو روشن کرد و بالای مزار گذاشت. قرآن رو کنار چراغ گذاشت و مشغول پرپر کردن گلهایی شد که صبح گذاشته بودن اونجا. هیچی نمیگفت و به تپهی کوچیک خاکی که مقابلش بود زل زده بود. کمی بعد فرامرز و بقیه رسیدن.
نشستن و فاتحه خوندن. کامیار روی زمین سرد نشست و قرآن رو توی نور چراغ باز کرد و مشغول خوندن شد. روان و شیوا آیات رو تلفظ میکرد و این باعث تعجب کوهیار بود. کوهیار هم کنار قبر نشست و به نور لرزان چراغ مقابلش خیره شد. توی فکر خودش غرق بود و گلها رو آروم پرپر میکرد که صدا توی گلوی کامیار شکست. سر بلند کرد و بهش نگاه کرد. داشت سعی میکرد گریه نکنه. چند نفس عمیق و کوتاه کشید. زیر لب گفت:
- لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ ۚ وَكُلٌّ فِي...
به گریه افتاد و سرش رو پایین گرفت و توی خودش مچاله شد. براش سخت بود بقیه اشکهاش رو ببینن اما به این گریه احتیاج داشت. کوهیار آهی کشید و خیالش از کامیار راحت شد. باید گریه میکرد تا اندوه از قلبش خارج بشه. سعی کرد خوددار باشه و آرامشش رو حفظ کنه. چند کلمهی دیگه خوند و طاقت نیاورد و روی قرآن خوابید و با صدای بلند گریه کرد. فردین دستش رو روی کمر پسرش کشید و ازش خواست آروم باشه. کوهیار هم سرش رو بالا کرد و بیقرار گریه کرد. تاریکی و ظلمت شب قلبش رو به درد میآورد.
- بابا الان وقتش نبود. توی کدوم آسمونی؟
رادمنش پشت سرش نشست و شونههاش رو گرفت. واقعاً دلش برای کوهیار و حالش میسوخت.
- چرا انقدر بیقراری؟ تو باید قوی باشی مرد!
- هر کاری کردم آروم باشه و نشد. به خاطر من ضعیف شد.
- بابا از چند سال پیش مریض بود. تو که اومدی پیشش خوب شد و دووم آورد. پس به خودت سخت نگیر.
- نگرانیش برای من سکتهاش داد.
رادمنش شونههاش رو فشار داد. با اندوه سرش رو گذاشت روی شونهی کوهیار و گفت:
- آروم باش پسرم.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
رمانهای نویسنده
در ستایشِ سکوتِ باشکوه: هنری به نامِ «نادیده گرفتن»
در هیاهویِ مسمومِ این عصر که بادهایِ سردِ بدخواهی و زمزمههایِ آلوده به حقارت، آرامشِ جادههایِ زیستن را نشانه رفتهاند، حقیقتی بزرگ نهفته است که تنها دیدگانِ بصیر به عمقش راه میبرند: «قدرتِ شگرفِ نادیده گرفتن».
آدمیانِ تهیمایه، گویی تماشاگرانِ خشمآلودِ میدانی هستند که از فرازِ سکوهایِ حسادت، تیرهایِ زهرآگینِ کلام را پرتاب میکنند تا ضربآهنگِ قلبِ تو را برهم زنند. اما انسانِ بلندنظر، همان ورزشکارِ صبوری است که نیک میداند گوش سپردن به غوغایِ سکوها، تنها به معنایِ وداع با توپِ پیروزی است.
وقارِ یک جانِ شریف در برابرِ پستیها، تداعیگرِ آغوشِ اقیانوس است در مواجهه با سنگی که ناآگاهانه در آن افکنده میشود؛ دریا تنها با تلاطمی ناچیز، دایرهای از معرفت میسازد و بیدرنگ به ژرفایِ نیلگون و بیکرانِ خویش بازمیگردد. او آگاه است که هر کنشِ متقابل، هیمهای است بر آتشِ کینهای که برایِ خاکستر کردنِ باغِ آرامشِ او برافروختهاند.
این سکوت، نه از سرِ عجز است و نه نشانهیِ فقدانِ ادراک؛ بلکه «انتخابیست آگاهانه» برایِ هرز نرفتنِ نیرویِ لایزالِ جان در مصاف با تیرگیها. او بر این باور است که سقفِ پروازِ آدمهایِ پست، در حصارِ گودالهایِ تنگِ فکریشان محصور مانده؛ پس چرا باید از بلندایِ برجِ آرامش فرود آید تا در آن گودال، با حقارتِ آنان همکلام شود؟
در قاموسِ انسانِ آرام، «نادیده گرفتن» عینِ تکریمِ خویشتن است. او با عبوری مشفقانه و بیتفاوت، بر آنان حجت میکند که حضورِ سمیشان، حتی به قدرِ لحظهای تأمل، بها ندارد. هنگامی که او با لبخندی سرشار از حکمت به افقِ روشنِ آرمانهایش مینگرد، کوبندهترین سیلی را بر چهرهیِ کسانی نواخته است که لذتِ وجودشان، در شکستنِ آینهیِ روحِ دیگران خلاصه میشود.
او به این حکمتِ ازلی رسیده است که «پستی»، یک انتخاب است و «آرامش»، یک دستاوردِ قدسی. او چونان درختی کهنسال، در مسیرِ خویش استوار است؛ اگر رهگذری سنگی به سویش پرتاب کند، او تنها با فرو ریختنِ برگی خشک پاسخ میدهد و همچنان با وقاری سبز، پابرجاست.
در پایان، او این حقیقتِ تابناک را در سینهیِ خویش حفظ میکند: «آنکه آرامشت را هدف میگیرد، تشنهیِ زلالِ همان آرامشی است که تو در جان داری؛ پس با دریغ کردنِ این چشمه از او، به وی میفهمانی که در اقلیمِ روحِ تو، هیچ جایگاهی برایِ خردِ ناچیزش نیست.»
در هیاهویِ مسمومِ این عصر که بادهایِ سردِ بدخواهی و زمزمههایِ آلوده به حقارت، آرامشِ جادههایِ زیستن را نشانه رفتهاند، حقیقتی بزرگ نهفته است که تنها دیدگانِ بصیر به عمقش راه میبرند: «قدرتِ شگرفِ نادیده گرفتن».
آدمیانِ تهیمایه، گویی تماشاگرانِ خشمآلودِ میدانی هستند که از فرازِ سکوهایِ حسادت، تیرهایِ زهرآگینِ کلام را پرتاب میکنند تا ضربآهنگِ قلبِ تو را برهم زنند. اما انسانِ بلندنظر، همان ورزشکارِ صبوری است که نیک میداند گوش سپردن به غوغایِ سکوها، تنها به معنایِ وداع با توپِ پیروزی است.
وقارِ یک جانِ شریف در برابرِ پستیها، تداعیگرِ آغوشِ اقیانوس است در مواجهه با سنگی که ناآگاهانه در آن افکنده میشود؛ دریا تنها با تلاطمی ناچیز، دایرهای از معرفت میسازد و بیدرنگ به ژرفایِ نیلگون و بیکرانِ خویش بازمیگردد. او آگاه است که هر کنشِ متقابل، هیمهای است بر آتشِ کینهای که برایِ خاکستر کردنِ باغِ آرامشِ او برافروختهاند.
این سکوت، نه از سرِ عجز است و نه نشانهیِ فقدانِ ادراک؛ بلکه «انتخابیست آگاهانه» برایِ هرز نرفتنِ نیرویِ لایزالِ جان در مصاف با تیرگیها. او بر این باور است که سقفِ پروازِ آدمهایِ پست، در حصارِ گودالهایِ تنگِ فکریشان محصور مانده؛ پس چرا باید از بلندایِ برجِ آرامش فرود آید تا در آن گودال، با حقارتِ آنان همکلام شود؟
در قاموسِ انسانِ آرام، «نادیده گرفتن» عینِ تکریمِ خویشتن است. او با عبوری مشفقانه و بیتفاوت، بر آنان حجت میکند که حضورِ سمیشان، حتی به قدرِ لحظهای تأمل، بها ندارد. هنگامی که او با لبخندی سرشار از حکمت به افقِ روشنِ آرمانهایش مینگرد، کوبندهترین سیلی را بر چهرهیِ کسانی نواخته است که لذتِ وجودشان، در شکستنِ آینهیِ روحِ دیگران خلاصه میشود.
او به این حکمتِ ازلی رسیده است که «پستی»، یک انتخاب است و «آرامش»، یک دستاوردِ قدسی. او چونان درختی کهنسال، در مسیرِ خویش استوار است؛ اگر رهگذری سنگی به سویش پرتاب کند، او تنها با فرو ریختنِ برگی خشک پاسخ میدهد و همچنان با وقاری سبز، پابرجاست.
در پایان، او این حقیقتِ تابناک را در سینهیِ خویش حفظ میکند: «آنکه آرامشت را هدف میگیرد، تشنهیِ زلالِ همان آرامشی است که تو در جان داری؛ پس با دریغ کردنِ این چشمه از او، به وی میفهمانی که در اقلیمِ روحِ تو، هیچ جایگاهی برایِ خردِ ناچیزش نیست.»
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت470
دقایقی موندن و دعا کردن و از خوبیهای پدربزرگ یاد کردن. بعد هم فرامرز گفت چون هوا سرده بهتره برن. کوهیار ازشون خواست برن خونه و خودش چند دقیقهی بعد از اونا برمیگرده. خیلی اصرار کردن یا با هم برن و یا فعلاً بمونن. کامیار بهشون گفت:
- شما برید، خستهاید. ما میمونیم با هم میآییم.
بعد از رفتن مردها، هر دو پسر کنار قبر پدربزرگ موندن. هوا سرد بود و سوز داشت اما به این سرما توجهی نکردن. کامیار آروم ورق میزد و با حوصله سورههای یس، ملک، اعراف، احزاب و صافات رو خوند.
وقتی تموم کرد قرآن رو بوسید و گذاشتش روی پارچهی سیاهی که روی قبر کشیده بودن.
کوهیار زانوهاش رو بغل کرده بود و داشت کامیار رو نگاه میکرد.
- از کجا یاد گرفتی قرآن بخونی؟
- میدونی که درسم خوبه.
- منم درسم خوب بود ولی قرآن خوندن روش داره. درست تلفظ کردن میخواد و قواعد رو باید بلد باشی که تو مسلطی.
کامیار روش نمیشد به کوهیار نگاه کنه. لبخند آرومی زد و گفت:
- آسونه!
کوهیار چهرهی کامیار رو برانداز کرد.
- کلاس رفتی؟
کامیار نفس عمیقی کشید و گفت:
- نه.
- از همه پنهون کردی، از منم؟
- من هنوز خود واقعیم رو پیدا نکردم. هم آزادیم رو میخوام هم از خوندن قرآن آرامش میگیرم.
- تو باغ اصغر مشروب خوردی.
- همین دیگه. هم این رو دوست دارم هم اون رو. برای همین به کسی نمیگم.
- توی زندگیت هر کاری میکنی، به خاطر خودت باشه. اصلاً کاری به خوشایند بقیه و نگاهشون نداشته باش.
- فقط خودم، پس بقیه چی؟
- وقتی یک چیزی رو دوست داری، اگر میدونی کار درستیه برو دنبالش. حتی به من که برادرتم توجه نکن. توی زندگیت عشقت، پدر و مادرت برات اولویت باشن اما اگر حس کردی جلوی کار خوب تو رو میگیرن بهشون توجه نکن.
کامیار متفکر دندونهاش رو روی لبهاش کشید و به حرفهای کوهیار فکر کرد. هر دو تا دم صبح کنار مزار پدربزرگ نشستن و با هم حرف زدن. از خاطرات کودکیشون و از تمام اتفاقاتی که توی اون چند وقت براشون افتاده بود. کمکم سپیده سر زد و روشنایی به قبرستان ساکت و سرد قدم گذاشت. هوا داشتن تاریکی رو پس میزد و به سمت روشنایی میرفت. کوهیار دور دستهای قبرستان رو نگاه کرد. رو به کامیار گفت:
- بابا بزرگ میخواست دور قبر خودش و مادربزرگ سایهدار باشه.
- براش سایهبان درست کنیم؟
- نه! میخوام سنگ قبر مادر بزرگ رو هم عوض کنم. خیلی قدیمی شده. براشون بهترین سنگ قبر رو میخرم به هم وصلشون میکنم. اطراف قبر رو کاملاً سرامیک میکنم. پشت سر قبرها هم جا داره. براشون درخت میکارم.
- اجازه داریم؟
- زمین پدربزرگه. میدونم کجاها رو خریده.
- پس هر کاری صلاح میدونی انجام بده.
- وقتی با پدربزرگ میاومدم اینجا، همهاش میگفت خونهی مهزاد کهنه شده. نمیدونستم منظورش چیه؟ فکر میکردم به عدد سالهایی که فوت شده اشاره میکنه اما الان فهمیدم منظورش سنگ قبرشه.
روی سنگ قبر مادر بزرگش دست کشید. بعد از دو دهه حسابی کهنه و لبپر شده بود.
- سنگ خوبی نیست! الان سنگهای بهتری اومدن بازار.
کامیار به حرف اومد:
- اونا فوت شدن کوهیار! چه اهمیتی داره که سنگشون یا جای دفنشون چه شکلی باشه؟
- هیچ فرقی نداره کامیار.
- پس این مرده پرستی چیه؟
- من مرده پرستم؟! من فقط میخوام غم فقدان پدربزرگ رو توی خودم با این کارها حل کنم.
- ولی اون واقعاً احتیاج نداره.
- نداره اما میتونیم مقداری از ثروتی که به جا گذاشته خرج یاد بودش کنیم. مگه نه؟!
- آره میشه.
- چشمم آب نمیخوره بقیه بخوان به این چیزها فکر کنن. براشون باشه یک سنگ میاندازن روی قبر و میرن.
- نمیدونستم آرمان اون حرفها رو زده.
- وقتی باباش مرد بهش نشون میدم.
کوهیار این رو گفت و سر به زیر گرفت.
- تو همچین آدمی نیستی. عمو بمیره با احترام رفتار میکنی.
- کاش بودم.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
دقایقی موندن و دعا کردن و از خوبیهای پدربزرگ یاد کردن. بعد هم فرامرز گفت چون هوا سرده بهتره برن. کوهیار ازشون خواست برن خونه و خودش چند دقیقهی بعد از اونا برمیگرده. خیلی اصرار کردن یا با هم برن و یا فعلاً بمونن. کامیار بهشون گفت:
- شما برید، خستهاید. ما میمونیم با هم میآییم.
بعد از رفتن مردها، هر دو پسر کنار قبر پدربزرگ موندن. هوا سرد بود و سوز داشت اما به این سرما توجهی نکردن. کامیار آروم ورق میزد و با حوصله سورههای یس، ملک، اعراف، احزاب و صافات رو خوند.
وقتی تموم کرد قرآن رو بوسید و گذاشتش روی پارچهی سیاهی که روی قبر کشیده بودن.
کوهیار زانوهاش رو بغل کرده بود و داشت کامیار رو نگاه میکرد.
- از کجا یاد گرفتی قرآن بخونی؟
- میدونی که درسم خوبه.
- منم درسم خوب بود ولی قرآن خوندن روش داره. درست تلفظ کردن میخواد و قواعد رو باید بلد باشی که تو مسلطی.
کامیار روش نمیشد به کوهیار نگاه کنه. لبخند آرومی زد و گفت:
- آسونه!
کوهیار چهرهی کامیار رو برانداز کرد.
- کلاس رفتی؟
کامیار نفس عمیقی کشید و گفت:
- نه.
- از همه پنهون کردی، از منم؟
- من هنوز خود واقعیم رو پیدا نکردم. هم آزادیم رو میخوام هم از خوندن قرآن آرامش میگیرم.
- تو باغ اصغر مشروب خوردی.
- همین دیگه. هم این رو دوست دارم هم اون رو. برای همین به کسی نمیگم.
- توی زندگیت هر کاری میکنی، به خاطر خودت باشه. اصلاً کاری به خوشایند بقیه و نگاهشون نداشته باش.
- فقط خودم، پس بقیه چی؟
- وقتی یک چیزی رو دوست داری، اگر میدونی کار درستیه برو دنبالش. حتی به من که برادرتم توجه نکن. توی زندگیت عشقت، پدر و مادرت برات اولویت باشن اما اگر حس کردی جلوی کار خوب تو رو میگیرن بهشون توجه نکن.
کامیار متفکر دندونهاش رو روی لبهاش کشید و به حرفهای کوهیار فکر کرد. هر دو تا دم صبح کنار مزار پدربزرگ نشستن و با هم حرف زدن. از خاطرات کودکیشون و از تمام اتفاقاتی که توی اون چند وقت براشون افتاده بود. کمکم سپیده سر زد و روشنایی به قبرستان ساکت و سرد قدم گذاشت. هوا داشتن تاریکی رو پس میزد و به سمت روشنایی میرفت. کوهیار دور دستهای قبرستان رو نگاه کرد. رو به کامیار گفت:
- بابا بزرگ میخواست دور قبر خودش و مادربزرگ سایهدار باشه.
- براش سایهبان درست کنیم؟
- نه! میخوام سنگ قبر مادر بزرگ رو هم عوض کنم. خیلی قدیمی شده. براشون بهترین سنگ قبر رو میخرم به هم وصلشون میکنم. اطراف قبر رو کاملاً سرامیک میکنم. پشت سر قبرها هم جا داره. براشون درخت میکارم.
- اجازه داریم؟
- زمین پدربزرگه. میدونم کجاها رو خریده.
- پس هر کاری صلاح میدونی انجام بده.
- وقتی با پدربزرگ میاومدم اینجا، همهاش میگفت خونهی مهزاد کهنه شده. نمیدونستم منظورش چیه؟ فکر میکردم به عدد سالهایی که فوت شده اشاره میکنه اما الان فهمیدم منظورش سنگ قبرشه.
روی سنگ قبر مادر بزرگش دست کشید. بعد از دو دهه حسابی کهنه و لبپر شده بود.
- سنگ خوبی نیست! الان سنگهای بهتری اومدن بازار.
کامیار به حرف اومد:
- اونا فوت شدن کوهیار! چه اهمیتی داره که سنگشون یا جای دفنشون چه شکلی باشه؟
- هیچ فرقی نداره کامیار.
- پس این مرده پرستی چیه؟
- من مرده پرستم؟! من فقط میخوام غم فقدان پدربزرگ رو توی خودم با این کارها حل کنم.
- ولی اون واقعاً احتیاج نداره.
- نداره اما میتونیم مقداری از ثروتی که به جا گذاشته خرج یاد بودش کنیم. مگه نه؟!
- آره میشه.
- چشمم آب نمیخوره بقیه بخوان به این چیزها فکر کنن. براشون باشه یک سنگ میاندازن روی قبر و میرن.
- نمیدونستم آرمان اون حرفها رو زده.
- وقتی باباش مرد بهش نشون میدم.
کوهیار این رو گفت و سر به زیر گرفت.
- تو همچین آدمی نیستی. عمو بمیره با احترام رفتار میکنی.
- کاش بودم.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت471
کمی بعد سپیده کاملاً روی سر شهر نشست. کامیار نگاهی به آسمون انداخت و قرآن رو برداشت و گفت:
- بهتره بریم. پدربزرگ هم آروم خوابیده.
کوهیار دستش رو روی خاک کشید و گفت:
- بابا! راحت بخواب. جات اینجا امنه. بهت سر میزنم. پیش خدا بهتر از پیش آدماشه.
کامیار بعد از خوندن فاتحه، بلند شد و قبر رو دور زد و دستش رو زیر بازوی کوهیار انداخت و کمکش کرد، پاشه.
چراغ رو برداشتن و با هم از اونجا دور شدن. پدربزرگ توی خونهی جدیدش آرمیده بود و روحش در آرامش بود.
کوهیار و کامیار وقتی رسیدن خونه آفتاب زده بود و آقای سیاوشی و دستیاراش داشتن توی آشپزخونهی زیرزمین غذا و حلوای تازه میپختن. ظرفهای چینی روی هم انباشته شده بودن و داشتن دستمالشون میکشیدن تا مبادا لک داشته باشن. کوهیار بعد از چک کردن وضعیت و مطمئن شدن از اینکه کم و کسری وجود نداره رفت طبقهی بالا. خانوادهاش رو دید که دور میز صبحانه نشسته بودن و داشتن صبحانه میخوردن.
بهشون سلام آرومی داد و جواب آرومتری گرفت. پالتوش رو در آورد که فخریه خانم ازش پالتو رو گرفت و رفت که بذاره توی ماشین لباسشویی.
مادرش ازش خواست بشینه صبحانه بخوره.
- میرم توی آشپزخونه.
حتی دلش نمیخواست با اون آدمها یک جا بشینه. خواست وارد آشپزخانه بشه که دستی روی کمرش سرید. روش رو برگردوند که تینا اومد توی بغلش. از این حرکت تینا جا خورد. همه بهشون خیره بودن. دستهای کوهیار دو طرفش بود. تینا زیر لب گفت:
- فکر نمیکردم انقدر سخت باشه. نبودن آقایی درد بزرگیه.
اونقدر گریه کرده بود که گلوش خراش افتاده بود و صداش گرفته و خشدار شده بود.
کوهیار نگاهی به اون چشمهای منتظر کرد. نفسش رو فوت کرد و بازوی راستش رو دور کتف تینا انداخت و موهاش رو توی دستش گرفت.
- بله درد بزرگیه. کمکم به نبودنش عادت میکنیم.
- احساس میکنم قلبم تا ابد براش میسوزه.
- چرا؟
- چون قدر لبخندها و محبتهاش رو ندونستم و فکر میکردم همیشه میمونه. حتی حسرت بغل کردنش به دلم موند.
کوهیار با شنیدن این حرف پلکهاش رو روی هم فشار داد.
- خوش به حالت که پیشش بودی. من چقدر بد کردم!
- بابابزرگ میبخشه... بیا.
تینا رو از خودش جدا کرد و بردش توی آشپزخونه. کمکش کرد بشینه و برای دوتاشون چایی ریخت. از پشت کانتر صدا زد:
- کامیار کجایی؟ بیا صبحانه.
- رفت بخوابه.
صدای مادرش بود. میز صبحانه رو چید و پشتش نشست.
- دیروز نیما کی رفت؟
- بعد از خوابیدنت زیاد اونجا نموند. سرمت رو جدا کرد رفت.
- دیروز خیلی به زحمت افتاد.
- گفت عصر میاد سر میزنه.
- خیلی گرفتاره. راضی به زحمتش نیستیم.
- بله ولی دلش میخواد پیشمون باشه.
کوهیار برای تینا که بدون آرایش مقابلش نشسته بود یک لقمه گرفت و دستش داد.
- میل ندارم.
کوهیار سمتش خم شد و گفت:
- بخور رنگ به روت نمونده. نمیخوای که نیما بیاد بگه ما بهت رسیدگی نمیکنیم.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
کمی بعد سپیده کاملاً روی سر شهر نشست. کامیار نگاهی به آسمون انداخت و قرآن رو برداشت و گفت:
- بهتره بریم. پدربزرگ هم آروم خوابیده.
کوهیار دستش رو روی خاک کشید و گفت:
- بابا! راحت بخواب. جات اینجا امنه. بهت سر میزنم. پیش خدا بهتر از پیش آدماشه.
کامیار بعد از خوندن فاتحه، بلند شد و قبر رو دور زد و دستش رو زیر بازوی کوهیار انداخت و کمکش کرد، پاشه.
چراغ رو برداشتن و با هم از اونجا دور شدن. پدربزرگ توی خونهی جدیدش آرمیده بود و روحش در آرامش بود.
کوهیار و کامیار وقتی رسیدن خونه آفتاب زده بود و آقای سیاوشی و دستیاراش داشتن توی آشپزخونهی زیرزمین غذا و حلوای تازه میپختن. ظرفهای چینی روی هم انباشته شده بودن و داشتن دستمالشون میکشیدن تا مبادا لک داشته باشن. کوهیار بعد از چک کردن وضعیت و مطمئن شدن از اینکه کم و کسری وجود نداره رفت طبقهی بالا. خانوادهاش رو دید که دور میز صبحانه نشسته بودن و داشتن صبحانه میخوردن.
بهشون سلام آرومی داد و جواب آرومتری گرفت. پالتوش رو در آورد که فخریه خانم ازش پالتو رو گرفت و رفت که بذاره توی ماشین لباسشویی.
مادرش ازش خواست بشینه صبحانه بخوره.
- میرم توی آشپزخونه.
حتی دلش نمیخواست با اون آدمها یک جا بشینه. خواست وارد آشپزخانه بشه که دستی روی کمرش سرید. روش رو برگردوند که تینا اومد توی بغلش. از این حرکت تینا جا خورد. همه بهشون خیره بودن. دستهای کوهیار دو طرفش بود. تینا زیر لب گفت:
- فکر نمیکردم انقدر سخت باشه. نبودن آقایی درد بزرگیه.
اونقدر گریه کرده بود که گلوش خراش افتاده بود و صداش گرفته و خشدار شده بود.
کوهیار نگاهی به اون چشمهای منتظر کرد. نفسش رو فوت کرد و بازوی راستش رو دور کتف تینا انداخت و موهاش رو توی دستش گرفت.
- بله درد بزرگیه. کمکم به نبودنش عادت میکنیم.
- احساس میکنم قلبم تا ابد براش میسوزه.
- چرا؟
- چون قدر لبخندها و محبتهاش رو ندونستم و فکر میکردم همیشه میمونه. حتی حسرت بغل کردنش به دلم موند.
کوهیار با شنیدن این حرف پلکهاش رو روی هم فشار داد.
- خوش به حالت که پیشش بودی. من چقدر بد کردم!
- بابابزرگ میبخشه... بیا.
تینا رو از خودش جدا کرد و بردش توی آشپزخونه. کمکش کرد بشینه و برای دوتاشون چایی ریخت. از پشت کانتر صدا زد:
- کامیار کجایی؟ بیا صبحانه.
- رفت بخوابه.
صدای مادرش بود. میز صبحانه رو چید و پشتش نشست.
- دیروز نیما کی رفت؟
- بعد از خوابیدنت زیاد اونجا نموند. سرمت رو جدا کرد رفت.
- دیروز خیلی به زحمت افتاد.
- گفت عصر میاد سر میزنه.
- خیلی گرفتاره. راضی به زحمتش نیستیم.
- بله ولی دلش میخواد پیشمون باشه.
کوهیار برای تینا که بدون آرایش مقابلش نشسته بود یک لقمه گرفت و دستش داد.
- میل ندارم.
کوهیار سمتش خم شد و گفت:
- بخور رنگ به روت نمونده. نمیخوای که نیما بیاد بگه ما بهت رسیدگی نمیکنیم.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت472
تینا سر بلند کرد و صورت تحلیل رفتهی کوهیار رو نگاه کرد. خطهای قرمز و کبود دور چشمهاش نشون میداد چقدر حالش بده.
- تو که از من بدتری!
دلش برای صدای گرفتهی تینا به درد اومد.
- روشنک رو پیدا نکردی؟
کوهیار چند لحظه نگاهش کرد. نفسش رو فوت کرد و گفت:
- توی این موقعیت حتی نمیتونم بابا رو راضی کنم به آقای نیکبخت زنگ بزنه. دیگه درست نیست حرف زدن ازش.
- کوهیار! آیندته! مگه نمیخواستیش؟!
کوهیار متفکر یک لقمه کره و عسل خورد. رو به تینا گفت:
- آیندهای که هیچکس نمیخواد باشه و شاید قسمت هم.
سهیلا اومد توی آشپزخونه و پرسید:
- کوهیار! کلید اتاق بابا کجاست؟
- برای چی میخوایین؟
- اتاقش رو ببینیم.
- موزه است؟!
سهیلا متعجب به کوهیار نگاه کرد و اومد دستش رو گذاشت روی تکیه گاه صندلی.
- میخوام برم توی اتاق بابا.
- خیر باشه، برای چی؟!
کمداش رو باز کنیم، وسایلش رو خیرات کنیم و...
- لازم نیست. این چه حرفیه که میزنین؟! وسایلش رو خیرات کنیم!
- کوهیار میشه صلاح خونهی بابامون رو نداشته باشیم؟
آذر اومد کنار کانتر و گفت:
- بس کن دیگه! داری شورش رو در میاری. نکنه فکر کردی باید از تو اجازه بگیریم؟
- اجازه لازم نیست اما اون اتاق قفل میمونه تا بعد از هفتم بابا. هیچکس هم حق نداره به وسایلش دست بزنه. اصلاً مگه توی اتاقش چی داره جز لباسها و لوازم شخصیش؟ شماها میخوایین اونا رو ببخشید؟
- بله! میدیم به این کارگرها و...
کوهیار دستش رو محکم روی میز کوبید. تینا به مادر و خالهاش نگاه کرد. میانجیگری کرد.
- کوهیار راست میگه. بذارین وسایلش یادگاری بمونه. خیرات میخوایین بدین از جیب مبارکتون مایه بذارین.
سهیلا رو به تینا غرید:
- یکی بود شدن دوتا! دلمون برای اتاق آقا جون تنگ شده.
- بعداً به وقتش کوهیار در اتاق پدربزرگ رو باز میکنه.
- چه معنی داره کلید اتاق آقا جون دست کوهیار باشه.
این صدای اعتراض فرامرز بود.
- یک طوری رفتار میکنه انگار پسر بزرگ، یا نوهی بزرگ بابامه. فردین چرا جلوی پسرت رو نمیگیری؟!
کوهیار با شنیدن این صدا پلک بست و لبخند تلخی زد. تینا سر مادرش غر زد:
- خوب شد؟! باز دعوا رها انداختی!
- تو چاییت رو بخور صدات صاف بشه.
و رو به کوهیار گفت:
- به خودت بیا کوهیار. تو فقط نوهی پدرمی. اون هم نوهی پسر کوچیکترش. آرمان و آرش از تو بزرگترن. حتی سپهر و نفس هم خیلی بزرگتر از تو هستن.
کوهیار سر تکون داد و از جاش بلند شد و دستاش رو روی میز کوبید. درد توی دست چپش پیچید ولی به اون درد اهمیت نداد.
- پدرتون توی اون اتاق هیچچیز باارزشی نگهداری نمیکنه. هر چی هست پیش شکوهیه. با این رفتارها بیشتر از این خودتون رو از چشمم نندارین.
فرامرز اومد پای کانتر و گفت:
- کی باشی که از چشمت بیفتیم یا نه. در اتاق بابا رو باز میکنی یا نه؟
- نه!
- باشه.
فرامرز رفت کنار اتاق پدرش و شروع کرد به مشت و لگد زدن توی در. کوهیار و بقیه از سر و صداش بیرون دوییدن. کوهیار ناباور تماشگر عموش و هتک حرمتش شد.
- داری چکار میکنی؟
- دارم روی تو رو کم میکنم!
و با لگدی که توی در زد قفلش شکست و در به دیوار خورد. کامیار سراسیمه پایین دویید و فردین معترض گفت:
- فرامرز! خجالت بکش. اونجا هنوز اتاق باباست.
فرامرز قبل از ورودش به اتاق گفت:
- نه! دیگه نیست. اینجا اتاق ماست. خونهی پدرمونه. پسر تو و هیچکس دیگه حق نداره بگه چکار کنیم یا نکنیم. پسرت بدجور رو مخمه از دیروز.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
تینا سر بلند کرد و صورت تحلیل رفتهی کوهیار رو نگاه کرد. خطهای قرمز و کبود دور چشمهاش نشون میداد چقدر حالش بده.
- تو که از من بدتری!
دلش برای صدای گرفتهی تینا به درد اومد.
- روشنک رو پیدا نکردی؟
کوهیار چند لحظه نگاهش کرد. نفسش رو فوت کرد و گفت:
- توی این موقعیت حتی نمیتونم بابا رو راضی کنم به آقای نیکبخت زنگ بزنه. دیگه درست نیست حرف زدن ازش.
- کوهیار! آیندته! مگه نمیخواستیش؟!
کوهیار متفکر یک لقمه کره و عسل خورد. رو به تینا گفت:
- آیندهای که هیچکس نمیخواد باشه و شاید قسمت هم.
سهیلا اومد توی آشپزخونه و پرسید:
- کوهیار! کلید اتاق بابا کجاست؟
- برای چی میخوایین؟
- اتاقش رو ببینیم.
- موزه است؟!
سهیلا متعجب به کوهیار نگاه کرد و اومد دستش رو گذاشت روی تکیه گاه صندلی.
- میخوام برم توی اتاق بابا.
- خیر باشه، برای چی؟!
کمداش رو باز کنیم، وسایلش رو خیرات کنیم و...
- لازم نیست. این چه حرفیه که میزنین؟! وسایلش رو خیرات کنیم!
- کوهیار میشه صلاح خونهی بابامون رو نداشته باشیم؟
آذر اومد کنار کانتر و گفت:
- بس کن دیگه! داری شورش رو در میاری. نکنه فکر کردی باید از تو اجازه بگیریم؟
- اجازه لازم نیست اما اون اتاق قفل میمونه تا بعد از هفتم بابا. هیچکس هم حق نداره به وسایلش دست بزنه. اصلاً مگه توی اتاقش چی داره جز لباسها و لوازم شخصیش؟ شماها میخوایین اونا رو ببخشید؟
- بله! میدیم به این کارگرها و...
کوهیار دستش رو محکم روی میز کوبید. تینا به مادر و خالهاش نگاه کرد. میانجیگری کرد.
- کوهیار راست میگه. بذارین وسایلش یادگاری بمونه. خیرات میخوایین بدین از جیب مبارکتون مایه بذارین.
سهیلا رو به تینا غرید:
- یکی بود شدن دوتا! دلمون برای اتاق آقا جون تنگ شده.
- بعداً به وقتش کوهیار در اتاق پدربزرگ رو باز میکنه.
- چه معنی داره کلید اتاق آقا جون دست کوهیار باشه.
این صدای اعتراض فرامرز بود.
- یک طوری رفتار میکنه انگار پسر بزرگ، یا نوهی بزرگ بابامه. فردین چرا جلوی پسرت رو نمیگیری؟!
کوهیار با شنیدن این صدا پلک بست و لبخند تلخی زد. تینا سر مادرش غر زد:
- خوب شد؟! باز دعوا رها انداختی!
- تو چاییت رو بخور صدات صاف بشه.
و رو به کوهیار گفت:
- به خودت بیا کوهیار. تو فقط نوهی پدرمی. اون هم نوهی پسر کوچیکترش. آرمان و آرش از تو بزرگترن. حتی سپهر و نفس هم خیلی بزرگتر از تو هستن.
کوهیار سر تکون داد و از جاش بلند شد و دستاش رو روی میز کوبید. درد توی دست چپش پیچید ولی به اون درد اهمیت نداد.
- پدرتون توی اون اتاق هیچچیز باارزشی نگهداری نمیکنه. هر چی هست پیش شکوهیه. با این رفتارها بیشتر از این خودتون رو از چشمم نندارین.
فرامرز اومد پای کانتر و گفت:
- کی باشی که از چشمت بیفتیم یا نه. در اتاق بابا رو باز میکنی یا نه؟
- نه!
- باشه.
فرامرز رفت کنار اتاق پدرش و شروع کرد به مشت و لگد زدن توی در. کوهیار و بقیه از سر و صداش بیرون دوییدن. کوهیار ناباور تماشگر عموش و هتک حرمتش شد.
- داری چکار میکنی؟
- دارم روی تو رو کم میکنم!
و با لگدی که توی در زد قفلش شکست و در به دیوار خورد. کامیار سراسیمه پایین دویید و فردین معترض گفت:
- فرامرز! خجالت بکش. اونجا هنوز اتاق باباست.
فرامرز قبل از ورودش به اتاق گفت:
- نه! دیگه نیست. اینجا اتاق ماست. خونهی پدرمونه. پسر تو و هیچکس دیگه حق نداره بگه چکار کنیم یا نکنیم. پسرت بدجور رو مخمه از دیروز.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت473
رفت توی اتاق. همه ساکت شدن. هیچکس هیچی نگفت و فقط داشتن فرامرز رو نگاه میکردن. تینا زیر گریه زد و گفت:
- به آقایی بیاحترامی کردی دایی!
کوهیار سمت اتاق پا تند کرد که مهشید نگران گفت:
- فردین! جلوش رو بگیر.
فردین هم سمت اتاق دوید و قبل از ورود کوهیار توی چارچوب وایساد و سد راه پسرش شد. سینههاشون به هم برخورد کرد. کوهیار خواست وارد بشه و فردین جلوش رو گرفت بود و عقب هلش میداد.
- اتاق پدرشه. بذار هر کاری میخوان بکنن.
- نه! این اتاق حرمت داره.
فرامرز از پشت فردین گفت:
- حرمت داره اما کارای تو باعث شکسته شدن حرمتش شد.
کوهیار با دندونای کلید شده گفت:
- ما بدون اجازه پامون رو توی اتاق پدربزرگ نمیذاشتیم.
فرامرز جلو رفت و از پشت فردین گفت:
- به خودت بیا! اینجا خونهی پدر ماست. تو فقط نوهشی. نباید ما رو از کاری منع کنی.
کامیار، کوهیار رو عقب کشید و آروم تو گوشش گفت:
- ولشون کن. با اینا نمیتونی در بیفتی.
تینا ضربهای به بازوی کامیار زد و به خودش آوردش که نباید این رو بگه. پا در میونی کرد.
- دایی! بهتر بود کمی به درخواست کوهیار فکر کنین. کمی به حس و حالش توجه کنین. کوهیار نوهی بزرگ نیست اما کسیه که دو سال شب و روز با پدربزرگ زندگی کرد.
- که چی؟! دلیل میشه در اتاق پدرم رو به رومون ببنده؟!
کوهیار از روی شونهی پدرش به عموش نگاه کرد. یهو زیر خنده زد. خندهای تلخ و زهرآگین. از پدرش جدا شد و باعث شد همه نگاهش کنن.
- من از کی انتظار دارم؟ از شماها؟ از یک مشت آدم گرسنه و حریص.
آرش از جاش بلند شد.
- حرف دهنت رو بفهم!
کوهیار رو بهش سر تکون داد.
- آره! من حرف دهنم رو نمیفهمم اما این بابا ننهی شما بودن که پا شدن رفتن سراغ شکوهی ببینن پدرشون چی به نامشون زده. اینا اگه گشنه نیستن، چی هستن؟
کوهیار مثل دیوونهها دور خودش چرخید و لوستر بزرگ سقف رو نگاه کرد و گفت:
- این خونه مال شماست. این ثروت مال شماست.
کوهیار سهیلا رو نشونه گرفت:
- بدبخت توی اون اتاق چی هست جز یک تخت و چندتا کتاب و لباسهای پدرتون؟
- چی داری میگی کوهیار؟! ما دلتنگ باباییم. فقط میخواستیم بریم توی اتاقش و ازش یاد کنیم. بعضی از لباسهاش رو خیرات کنیم.
کوهیار سمتش رفت و شونههاش گرفت و تکونش داد.
- خیرات رو از جیبت بده، منم خیرات بابا رو خودم میدم. کدوم دلتنگی؟! کدوم محبت؟! این دو سال و نیم آخر چند شبش رو پیش پدرتون موندین؟ اگه من شاهدم که هیچی جز وقتی که من چند روز برگشتم دانمارک!
رهاش کرد و رفت سمت آذر و گفت:
- دلش میخواست کارتون رو بیخیال شین یه کم بیشتر بهش توجه کنین.
صداش رو بالا برد و پر اندوه گفت:
- شماهایی که برای موندن پیش پدرتون نوبت تعیین کرده بودین و هر بار به یک بهونه نوبتتون رو پیچوندین.
کوهیار خودش رو انداخت روی مبل و نگاهی به سرا پای آرش و آرمان کرد.
- توی این دو سال چند بار به همین پدربزرگ سر زدین که یکیتون میگه بدین مرده شور بشوره، یکیتون میگه خونه پدربزرگمونه!
خندهی تلخی کرد و گفت:
- صد بار ازتون شنیدم من هیچی نیستم فقط پرستار بابام. پول کارم رو میگیرم.
خندهاش رو جمع کرد و رو به عموش که از اتاق اومد بیرون گفت:
- من یک پول سیاهم برای پرستاری از بابا نگرفتم. ولی در عوض رسیدگی و ساخت و ساز هتل چرا!
دستش رو توی صورتش کشید و گفت:
- یک برگه از قراردادمون هست که به اصرار بابا امضا کردم وگرنه چشمم دنبال همونم نبود، فقط میخواستم سرگرم باشم. ولی ساختن هتل برام جدی بود چون آرزوی پدربزرگ بود.
نفس پر حرصسش رو بیرون داد.
- توی اون اتاق هیچی برای خوشحال کردن شما وجود نداره. چیزی که دنبالش هستین پیش آقای شکوهیه. حساب و کتاب درآمدها و خریدها و خرج کردهاش هم توی اتاق منن چون این دو سال من نظارت کردم بر در آمدها و کارهاش. پدربزرگ دیگه نمیتونست.
از روی مبل بلند شد.
- که فقط نظارت بود، نه استفاده.
رو به سهیلا گفت:
- حالا برو بشین توی اتاق پدرت و عزاداری کن. ولی یادتون باشه، روز دوم فوتش بیاحترامی کردین و در اتاقش رو شکوندین.
رو به فرامرز گفت:
- باباتون اون تو گنج قایم نکرده که مثل قوم مغول به اتاقش یورش بردین. شماها که یک عمر تحمل کردین یک هفته هم روش.
نفس که روی صندلی چرخیده بود و داشت اون نمایش رو تماشا میکرد با ناراحتی گفت:
- کوهیار راست میگه دایی! اونجا اتاق آقایی بود و ما جرئت نداشتیم بیاجازه وارد بشیم. الان به چه دلیلی قفلش رو شکوندین؟
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
رفت توی اتاق. همه ساکت شدن. هیچکس هیچی نگفت و فقط داشتن فرامرز رو نگاه میکردن. تینا زیر گریه زد و گفت:
- به آقایی بیاحترامی کردی دایی!
کوهیار سمت اتاق پا تند کرد که مهشید نگران گفت:
- فردین! جلوش رو بگیر.
فردین هم سمت اتاق دوید و قبل از ورود کوهیار توی چارچوب وایساد و سد راه پسرش شد. سینههاشون به هم برخورد کرد. کوهیار خواست وارد بشه و فردین جلوش رو گرفت بود و عقب هلش میداد.
- اتاق پدرشه. بذار هر کاری میخوان بکنن.
- نه! این اتاق حرمت داره.
فرامرز از پشت فردین گفت:
- حرمت داره اما کارای تو باعث شکسته شدن حرمتش شد.
کوهیار با دندونای کلید شده گفت:
- ما بدون اجازه پامون رو توی اتاق پدربزرگ نمیذاشتیم.
فرامرز جلو رفت و از پشت فردین گفت:
- به خودت بیا! اینجا خونهی پدر ماست. تو فقط نوهشی. نباید ما رو از کاری منع کنی.
کامیار، کوهیار رو عقب کشید و آروم تو گوشش گفت:
- ولشون کن. با اینا نمیتونی در بیفتی.
تینا ضربهای به بازوی کامیار زد و به خودش آوردش که نباید این رو بگه. پا در میونی کرد.
- دایی! بهتر بود کمی به درخواست کوهیار فکر کنین. کمی به حس و حالش توجه کنین. کوهیار نوهی بزرگ نیست اما کسیه که دو سال شب و روز با پدربزرگ زندگی کرد.
- که چی؟! دلیل میشه در اتاق پدرم رو به رومون ببنده؟!
کوهیار از روی شونهی پدرش به عموش نگاه کرد. یهو زیر خنده زد. خندهای تلخ و زهرآگین. از پدرش جدا شد و باعث شد همه نگاهش کنن.
- من از کی انتظار دارم؟ از شماها؟ از یک مشت آدم گرسنه و حریص.
آرش از جاش بلند شد.
- حرف دهنت رو بفهم!
کوهیار رو بهش سر تکون داد.
- آره! من حرف دهنم رو نمیفهمم اما این بابا ننهی شما بودن که پا شدن رفتن سراغ شکوهی ببینن پدرشون چی به نامشون زده. اینا اگه گشنه نیستن، چی هستن؟
کوهیار مثل دیوونهها دور خودش چرخید و لوستر بزرگ سقف رو نگاه کرد و گفت:
- این خونه مال شماست. این ثروت مال شماست.
کوهیار سهیلا رو نشونه گرفت:
- بدبخت توی اون اتاق چی هست جز یک تخت و چندتا کتاب و لباسهای پدرتون؟
- چی داری میگی کوهیار؟! ما دلتنگ باباییم. فقط میخواستیم بریم توی اتاقش و ازش یاد کنیم. بعضی از لباسهاش رو خیرات کنیم.
کوهیار سمتش رفت و شونههاش گرفت و تکونش داد.
- خیرات رو از جیبت بده، منم خیرات بابا رو خودم میدم. کدوم دلتنگی؟! کدوم محبت؟! این دو سال و نیم آخر چند شبش رو پیش پدرتون موندین؟ اگه من شاهدم که هیچی جز وقتی که من چند روز برگشتم دانمارک!
رهاش کرد و رفت سمت آذر و گفت:
- دلش میخواست کارتون رو بیخیال شین یه کم بیشتر بهش توجه کنین.
صداش رو بالا برد و پر اندوه گفت:
- شماهایی که برای موندن پیش پدرتون نوبت تعیین کرده بودین و هر بار به یک بهونه نوبتتون رو پیچوندین.
کوهیار خودش رو انداخت روی مبل و نگاهی به سرا پای آرش و آرمان کرد.
- توی این دو سال چند بار به همین پدربزرگ سر زدین که یکیتون میگه بدین مرده شور بشوره، یکیتون میگه خونه پدربزرگمونه!
خندهی تلخی کرد و گفت:
- صد بار ازتون شنیدم من هیچی نیستم فقط پرستار بابام. پول کارم رو میگیرم.
خندهاش رو جمع کرد و رو به عموش که از اتاق اومد بیرون گفت:
- من یک پول سیاهم برای پرستاری از بابا نگرفتم. ولی در عوض رسیدگی و ساخت و ساز هتل چرا!
دستش رو توی صورتش کشید و گفت:
- یک برگه از قراردادمون هست که به اصرار بابا امضا کردم وگرنه چشمم دنبال همونم نبود، فقط میخواستم سرگرم باشم. ولی ساختن هتل برام جدی بود چون آرزوی پدربزرگ بود.
نفس پر حرصسش رو بیرون داد.
- توی اون اتاق هیچی برای خوشحال کردن شما وجود نداره. چیزی که دنبالش هستین پیش آقای شکوهیه. حساب و کتاب درآمدها و خریدها و خرج کردهاش هم توی اتاق منن چون این دو سال من نظارت کردم بر در آمدها و کارهاش. پدربزرگ دیگه نمیتونست.
از روی مبل بلند شد.
- که فقط نظارت بود، نه استفاده.
رو به سهیلا گفت:
- حالا برو بشین توی اتاق پدرت و عزاداری کن. ولی یادتون باشه، روز دوم فوتش بیاحترامی کردین و در اتاقش رو شکوندین.
رو به فرامرز گفت:
- باباتون اون تو گنج قایم نکرده که مثل قوم مغول به اتاقش یورش بردین. شماها که یک عمر تحمل کردین یک هفته هم روش.
نفس که روی صندلی چرخیده بود و داشت اون نمایش رو تماشا میکرد با ناراحتی گفت:
- کوهیار راست میگه دایی! اونجا اتاق آقایی بود و ما جرئت نداشتیم بیاجازه وارد بشیم. الان به چه دلیلی قفلش رو شکوندین؟
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت474
سپهر هم که تازه اومده بود و شاهد ماجرا بود گفت:
- همهتون میدونین پدربزرگ کوهیار رو دوست داشت و هیچوقت به ما ثابت نشد که کوهیار داره سوءاستفاده میکنه.
نفس ادامهی حرف برادرش رو گرفت:
- نشنیدیم کوهیار ول کنه یه مسافرت بره. نشنیدیم کوهیار ماشین عوض کنه. نشنیدیم کوهیار جشن و مهمونی بره یا بگیره. چی ثابت میکنه کوهیار دنبال چیزی هست؟
سپهر رو به مادرش گفت:
- به حرمت این دو سال و نیمی که از پدرتون مثل گل مراقبت کرد به حرفش گوش میدادین و در اتاق بسته میموند. حالا شما چهارتا دونه کت شلوار براتون عزیز شده و میخوایین خیراتش کنین؟
تارا دنبالهی حرفشون رو گرفت و گفت:
- مگه همین غذاها و پذیرایی خیرات حساب نمیشه؟ تازه وقتی کوهیار به جزء به جزء مراسم فکر کرده لابد توی فکر خیراتش هم هست!
توحید متفکر گفت:
- پدربزرگ خیلی آبرودار بود. شما بچههاش یک کاری نکنین آبروش بره. کوهیار بهتر از همهی ما داره مراسم رو تدارک میبینه. مخصوصاً الان که تجربهی مدیریت هتل هم داره.
سپهر دستاش رو زیر بغلش کشید و گفت:
- دیگه خسته شدیم از این کشمکشتون سر ارث و میراث. ارث و میراثی که نزدیک بود یکی رو به خاطرش بکشین.
تینا روی مبل افتاد و با همون صدای خشدار گفت:
- بذارین این یک هفته بگذره بعد همهاش مال شما. شما میدونین پدربزرگ اموالش رو تقسیم کرده بود بینتون. دیگه نگران چی هستین؟
نفس از جاش بلند شد و گفت:
- فقط تکلیف خونه و هتل و ماشینش برامون روشن نبود که انشاءالله آقای شکوهی میاد تکلیفشون رو روشن میکنه.
همه نشستن و ساکت شدن. کوهیار سر دردناکش رو توی دستهاش گرفت و در حالی که روی زانوهاش خم شده بود به اوضاع پیش اومده فکر کرد.
مهشید رفت کنارش نشست و دستش رو دور کتفش انداخت. این بار بیاغماض گفت:
- کوهیار جان! از وقتی من عروس این خانواده شدم، هیچکدومشون قبولم نداشتن. هیچوقت بهشون بدی نکردم. ولی همیشه پایینترین اهمیت رو داشتیم.
آذر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- تو هم الان نطقت باز شده و زبونت خوب بادبزن جگرت شده.
کامیار چند تا نفس عمیق کشید تا به خشمش غلبه کنه. فردین رو به آذر گفت:
- با زن من درست حرف بزن. اون هیچوقت نمیتونه مثل تو باشه و رفتار کنه.
مهشید بیاهمیت به آذر گفت:
- تو چند شب لطف کردی و اومدی پیش پدربزرگت و همین جمع برای اینکه نگهداری از پدرشون سختشون بود به تو سپردنش.
سهیلا معترض گفت:
- کدوم سختی زن حسابی؟! دختر من بیست چهار ساعته اینجا بود.
مهشید بهش پوزخند زد و گفت:
- مطمئنی برای مراقبت از پدرت بود؟
تینا که یکه خورده بود گفت:
- زن دایی!
- قرار نیست همه به پسرای من توهین کنن و من ساکت بشینم.
کوهیار دست مادرش رو گرفت و گفت:
- بس کن مادر!
مهشید با عصبانیت گفت:
- نه کوهیار! یک بار برای همیشه بذار حرف بزنم.
کوهیار نفسش رو داخل کشید.
- تو پرستاری از پدربزرگت رو قبول کردی. به جای اینکه مثل بقیهی پسرای فامیل بابات بری دنبال خوش گذرونی شدی همدم یه پیرمرد. حمومش کردی، ناخنش رو گرفتی، موهاش رو اصلاح کردی، همدمش شدی، سنگ صبورش شدی، پارک بردیش، دور همی بردیش و هر کاری براش کردی حلالش باشه.
مهشید با انگشت اشاره به جمع اشاره کرد و گفت:
- همین خانوادهات به جای تشکر ازت، بهت گفتن پرستار بابا شدی داری انجام وظیفه میکنی و پولش رو میگیری. در حالیکه تو فقط مثل یک ناظر هزینهی ساخت و ساز هتل رو ماهیانه گرفتی. درسته یا نه؟
- بله.
- پس پدربزرگت هر چی بهت داده حلاله و حقت بوده. درسته؟
- بله.
- منتظر نباش این خانواده بفهمن و درک کنن که تو چقدر باعث خوشحالی پدربزرگت بودی.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
سپهر هم که تازه اومده بود و شاهد ماجرا بود گفت:
- همهتون میدونین پدربزرگ کوهیار رو دوست داشت و هیچوقت به ما ثابت نشد که کوهیار داره سوءاستفاده میکنه.
نفس ادامهی حرف برادرش رو گرفت:
- نشنیدیم کوهیار ول کنه یه مسافرت بره. نشنیدیم کوهیار ماشین عوض کنه. نشنیدیم کوهیار جشن و مهمونی بره یا بگیره. چی ثابت میکنه کوهیار دنبال چیزی هست؟
سپهر رو به مادرش گفت:
- به حرمت این دو سال و نیمی که از پدرتون مثل گل مراقبت کرد به حرفش گوش میدادین و در اتاق بسته میموند. حالا شما چهارتا دونه کت شلوار براتون عزیز شده و میخوایین خیراتش کنین؟
تارا دنبالهی حرفشون رو گرفت و گفت:
- مگه همین غذاها و پذیرایی خیرات حساب نمیشه؟ تازه وقتی کوهیار به جزء به جزء مراسم فکر کرده لابد توی فکر خیراتش هم هست!
توحید متفکر گفت:
- پدربزرگ خیلی آبرودار بود. شما بچههاش یک کاری نکنین آبروش بره. کوهیار بهتر از همهی ما داره مراسم رو تدارک میبینه. مخصوصاً الان که تجربهی مدیریت هتل هم داره.
سپهر دستاش رو زیر بغلش کشید و گفت:
- دیگه خسته شدیم از این کشمکشتون سر ارث و میراث. ارث و میراثی که نزدیک بود یکی رو به خاطرش بکشین.
تینا روی مبل افتاد و با همون صدای خشدار گفت:
- بذارین این یک هفته بگذره بعد همهاش مال شما. شما میدونین پدربزرگ اموالش رو تقسیم کرده بود بینتون. دیگه نگران چی هستین؟
نفس از جاش بلند شد و گفت:
- فقط تکلیف خونه و هتل و ماشینش برامون روشن نبود که انشاءالله آقای شکوهی میاد تکلیفشون رو روشن میکنه.
همه نشستن و ساکت شدن. کوهیار سر دردناکش رو توی دستهاش گرفت و در حالی که روی زانوهاش خم شده بود به اوضاع پیش اومده فکر کرد.
مهشید رفت کنارش نشست و دستش رو دور کتفش انداخت. این بار بیاغماض گفت:
- کوهیار جان! از وقتی من عروس این خانواده شدم، هیچکدومشون قبولم نداشتن. هیچوقت بهشون بدی نکردم. ولی همیشه پایینترین اهمیت رو داشتیم.
آذر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- تو هم الان نطقت باز شده و زبونت خوب بادبزن جگرت شده.
کامیار چند تا نفس عمیق کشید تا به خشمش غلبه کنه. فردین رو به آذر گفت:
- با زن من درست حرف بزن. اون هیچوقت نمیتونه مثل تو باشه و رفتار کنه.
مهشید بیاهمیت به آذر گفت:
- تو چند شب لطف کردی و اومدی پیش پدربزرگت و همین جمع برای اینکه نگهداری از پدرشون سختشون بود به تو سپردنش.
سهیلا معترض گفت:
- کدوم سختی زن حسابی؟! دختر من بیست چهار ساعته اینجا بود.
مهشید بهش پوزخند زد و گفت:
- مطمئنی برای مراقبت از پدرت بود؟
تینا که یکه خورده بود گفت:
- زن دایی!
- قرار نیست همه به پسرای من توهین کنن و من ساکت بشینم.
کوهیار دست مادرش رو گرفت و گفت:
- بس کن مادر!
مهشید با عصبانیت گفت:
- نه کوهیار! یک بار برای همیشه بذار حرف بزنم.
کوهیار نفسش رو داخل کشید.
- تو پرستاری از پدربزرگت رو قبول کردی. به جای اینکه مثل بقیهی پسرای فامیل بابات بری دنبال خوش گذرونی شدی همدم یه پیرمرد. حمومش کردی، ناخنش رو گرفتی، موهاش رو اصلاح کردی، همدمش شدی، سنگ صبورش شدی، پارک بردیش، دور همی بردیش و هر کاری براش کردی حلالش باشه.
مهشید با انگشت اشاره به جمع اشاره کرد و گفت:
- همین خانوادهات به جای تشکر ازت، بهت گفتن پرستار بابا شدی داری انجام وظیفه میکنی و پولش رو میگیری. در حالیکه تو فقط مثل یک ناظر هزینهی ساخت و ساز هتل رو ماهیانه گرفتی. درسته یا نه؟
- بله.
- پس پدربزرگت هر چی بهت داده حلاله و حقت بوده. درسته؟
- بله.
- منتظر نباش این خانواده بفهمن و درک کنن که تو چقدر باعث خوشحالی پدربزرگت بودی.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت475
کوهیار رو رها کرد و گفت:
- همینا برای سر زدن به پدرشون چرتکه میانداختن که آیا اون روز اگه بیان ضرر میکنن یا نه. ولی دو سال و هشت-نه ماه مراقبت تو از پدرشون رو نادیده میگیرن.
فرامرز توی حرفش اومد و گفت:
- زن داداش تو هم دلت از جای دیگه پره اونوقت داری به ما تیکه میاندازی؟
- دلم از کجا پره آقا فرامرز؟
- از اینکه خواهرام به سوسن و بچههای ما بیشتر اهمیت میدادن.
- راستش سوسن خانم چیزی نداره که من بهش حسودی کنم. چون من تحصیل کردهام، دوتا پسرام از دو تا پسرات باسوادترن. شاغلم و دستم توی جیب خودم میره. ثروت پدر هم برای کسی افتخار آفرینی نکرده که اگر من ندارمش الان از افتخاراتش بیبهره مونده باشم.
سوسن ابروهاش رو توی هم کشید و گفت:
- من رو با خودت مقایسه نکن.
- نمیکنم چون من و تو اصلاً قابل قیاس نیستیم. تو دنیای خودت رو داری و من دنیای خودم. اما این دو خواهر احمق همیشه فکر میکردن برادر کوچیکترشون از زن دوم باباشونه که با زن و بچهاش با حقارت رفتار کردن.
سهیلا و آذر به هم ریختن و شروع کردن به همهمه که مهشید با فریاد توی حرفشون اومد و گفت:
- که حتی میخواستن قاتل پسرم بشن چون فقط برای ثروت واموندهی باباشون میترسیدن.
صدای آذر و سهیلا زیر صدای مهشید گم شد.
- ولی اجازه نمیدم این آدمای حقیر بیشتر از این به بچههام آسیب بزنن و بهشون توهین کنن.
و رو به فردین بیتوجه به حرفهای سهیلا و آذر فریاد زد:
- هر کس دیگهای بود از بلایی که سر تو و خانوادهات آورد شرمنده بود اما خانوادهی تو هنوزم زبونشون درازه.
سهیلا عصبی میگفت:
- مادر و پسر دیوونه شدن.
آذر میگفت:
- تا حالا آب ندیدن وگرنه شناگرای ماهرین.
مهشید رو بهشون گفت:
- تا حالا فقط خودم رو اذیت میکردین اما الان که پای پسرام وسطه کوتاه نمیام و هر کسی بیاحترامی کنه در حدی که لایقشه جواب میگیره.
کوهیار که تا حالا مادرش رو اینطوری ندیده بود داشت تماشاش میکرد. مهشید بلند شد و نگاه کوهیار باهاش بلند شد. کامیار که کنار میز سر پا وایساده بود دستش رو مشت کرد و به عنوان تشویق انگشتش رو چند بار روی میز کوبید. از اینکه مادرش ترس و سکوت سالهای گذشته رو شکسته بود خوشحال بود.
- تا حالام احترام پدر جان رو گرفتم که دیدم و شنیدم و دم نزدم. ولی حالا دیگه جز خانوادهام توی این جمع آدم قابل احترامی نمیبینم.
رو به کوهیار غرید:
- تا این آدمهای بیارزش که نه مردشون مثل آقا رفتار میکنه و نه زنشون مثل خانم، دزد و سارقت نکردن پاشو بیا خونهی پدرت. در اونجا همیشه به روت بازه.
- مادر...
- هیچی هم با خودت نمیاری، حتی لباسهات که فکر نکنن سند چیزی رو لای لباسهات قایم کردی و آوردی.
کوهیار نفسش رو فوت کرد و پلکهاش رو روی فشار داد. فردین لبخند بزرگی زد و از شنیدن این حرفها لذت برد.
- ما همیشه برای این خانواده غریبه بودیم. حالا که پدربزرگت نیست مثل مهمون رفت و آمد میکنیم. همه چیز رو بسپار به خودشون ببینم کی میافته دنبال سفارش غذا. کی میافته دنبال گلآرایی. کی میافته دنبال شیرینی پز برای پخت حلوا، کی میافته دنبال سنگ قبر. هر چی هم سفارش دادی زنگ بزن بیان جمع کنن، عموی عزیزت دلش میخواد خودش زحمتهاش رو بکشه.
فرامرز غر زد:
- خجالت بکش زن داداش.
مهشید رو بهش داد زد:
- شما خجالت بکشید بزرگ خانوادهی امیرشاهی که مثل بچهی هفده سال لگد میزنین توی در اتاق پدرتون و هتک حرمت میکنین.
زبون فرامرز قفل شد. همه به هم نگاه میکردن. حرفی نمونده بود. چیزی جز غر زدن نداشتن. نفس که خجالت کشیده بود خودش رو به مهشید رسوند و با اصرار خواست بشینه و از فخریه آب خواست تا بهش بدن آروم بشه.
آذر که اعصابش متشنج شده بود گفت:
- نمیدونستم همچین زبونی داره!
فردین که توی فکر بود سر بلند کرد و گفت:
- آره زبون داره اما اگه تا حالا نگه داشته به حرمت بابا بود که دلش نشکنه. چرا فکر کردین دل خوشی ازتون داریم؟
سپهر به حرف اومد و گفت:
- بس کنید این بحثها رو. یه کلید ساز میارم تا قبل از اومدن مهمونا در اتاق رو درست کنن وگرنه آبرو برامون نمیمونه.
مهشید دست نفس رو با لیوان کنار زد و گفت:
- آره چون اگر کسی بپرسه چی شده من یکی نمیتونم راستش رو نگم و حتماً خواهم گفت آقا فرامرز پسر بزرگ خانوادهی امیرشاهی مثل بروسلی در رو شکونده که به کت شلوارای باباش برسه.
چند نفر خندیدن و زود خندهشون رو جمع کردن اما سهیلا داد زد:
- بس کن مهشید وگرنه الان بد میبینی!
صدای فریاد کوهیار روی سرش خراب شد.
- تهدید نکن! حواستون به حرف زدنتون باشه.
فرامرز که عصبانی بود غرغرکنان از خونه بیرون زد و سوسن هم قهر کرد. پشت سرش پسراشون رفتن. سپهر سعی کرد جو رو ساکت کنه تا بره دنبال قفل ساز.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
کوهیار رو رها کرد و گفت:
- همینا برای سر زدن به پدرشون چرتکه میانداختن که آیا اون روز اگه بیان ضرر میکنن یا نه. ولی دو سال و هشت-نه ماه مراقبت تو از پدرشون رو نادیده میگیرن.
فرامرز توی حرفش اومد و گفت:
- زن داداش تو هم دلت از جای دیگه پره اونوقت داری به ما تیکه میاندازی؟
- دلم از کجا پره آقا فرامرز؟
- از اینکه خواهرام به سوسن و بچههای ما بیشتر اهمیت میدادن.
- راستش سوسن خانم چیزی نداره که من بهش حسودی کنم. چون من تحصیل کردهام، دوتا پسرام از دو تا پسرات باسوادترن. شاغلم و دستم توی جیب خودم میره. ثروت پدر هم برای کسی افتخار آفرینی نکرده که اگر من ندارمش الان از افتخاراتش بیبهره مونده باشم.
سوسن ابروهاش رو توی هم کشید و گفت:
- من رو با خودت مقایسه نکن.
- نمیکنم چون من و تو اصلاً قابل قیاس نیستیم. تو دنیای خودت رو داری و من دنیای خودم. اما این دو خواهر احمق همیشه فکر میکردن برادر کوچیکترشون از زن دوم باباشونه که با زن و بچهاش با حقارت رفتار کردن.
سهیلا و آذر به هم ریختن و شروع کردن به همهمه که مهشید با فریاد توی حرفشون اومد و گفت:
- که حتی میخواستن قاتل پسرم بشن چون فقط برای ثروت واموندهی باباشون میترسیدن.
صدای آذر و سهیلا زیر صدای مهشید گم شد.
- ولی اجازه نمیدم این آدمای حقیر بیشتر از این به بچههام آسیب بزنن و بهشون توهین کنن.
و رو به فردین بیتوجه به حرفهای سهیلا و آذر فریاد زد:
- هر کس دیگهای بود از بلایی که سر تو و خانوادهات آورد شرمنده بود اما خانوادهی تو هنوزم زبونشون درازه.
سهیلا عصبی میگفت:
- مادر و پسر دیوونه شدن.
آذر میگفت:
- تا حالا آب ندیدن وگرنه شناگرای ماهرین.
مهشید رو بهشون گفت:
- تا حالا فقط خودم رو اذیت میکردین اما الان که پای پسرام وسطه کوتاه نمیام و هر کسی بیاحترامی کنه در حدی که لایقشه جواب میگیره.
کوهیار که تا حالا مادرش رو اینطوری ندیده بود داشت تماشاش میکرد. مهشید بلند شد و نگاه کوهیار باهاش بلند شد. کامیار که کنار میز سر پا وایساده بود دستش رو مشت کرد و به عنوان تشویق انگشتش رو چند بار روی میز کوبید. از اینکه مادرش ترس و سکوت سالهای گذشته رو شکسته بود خوشحال بود.
- تا حالام احترام پدر جان رو گرفتم که دیدم و شنیدم و دم نزدم. ولی حالا دیگه جز خانوادهام توی این جمع آدم قابل احترامی نمیبینم.
رو به کوهیار غرید:
- تا این آدمهای بیارزش که نه مردشون مثل آقا رفتار میکنه و نه زنشون مثل خانم، دزد و سارقت نکردن پاشو بیا خونهی پدرت. در اونجا همیشه به روت بازه.
- مادر...
- هیچی هم با خودت نمیاری، حتی لباسهات که فکر نکنن سند چیزی رو لای لباسهات قایم کردی و آوردی.
کوهیار نفسش رو فوت کرد و پلکهاش رو روی فشار داد. فردین لبخند بزرگی زد و از شنیدن این حرفها لذت برد.
- ما همیشه برای این خانواده غریبه بودیم. حالا که پدربزرگت نیست مثل مهمون رفت و آمد میکنیم. همه چیز رو بسپار به خودشون ببینم کی میافته دنبال سفارش غذا. کی میافته دنبال گلآرایی. کی میافته دنبال شیرینی پز برای پخت حلوا، کی میافته دنبال سنگ قبر. هر چی هم سفارش دادی زنگ بزن بیان جمع کنن، عموی عزیزت دلش میخواد خودش زحمتهاش رو بکشه.
فرامرز غر زد:
- خجالت بکش زن داداش.
مهشید رو بهش داد زد:
- شما خجالت بکشید بزرگ خانوادهی امیرشاهی که مثل بچهی هفده سال لگد میزنین توی در اتاق پدرتون و هتک حرمت میکنین.
زبون فرامرز قفل شد. همه به هم نگاه میکردن. حرفی نمونده بود. چیزی جز غر زدن نداشتن. نفس که خجالت کشیده بود خودش رو به مهشید رسوند و با اصرار خواست بشینه و از فخریه آب خواست تا بهش بدن آروم بشه.
آذر که اعصابش متشنج شده بود گفت:
- نمیدونستم همچین زبونی داره!
فردین که توی فکر بود سر بلند کرد و گفت:
- آره زبون داره اما اگه تا حالا نگه داشته به حرمت بابا بود که دلش نشکنه. چرا فکر کردین دل خوشی ازتون داریم؟
سپهر به حرف اومد و گفت:
- بس کنید این بحثها رو. یه کلید ساز میارم تا قبل از اومدن مهمونا در اتاق رو درست کنن وگرنه آبرو برامون نمیمونه.
مهشید دست نفس رو با لیوان کنار زد و گفت:
- آره چون اگر کسی بپرسه چی شده من یکی نمیتونم راستش رو نگم و حتماً خواهم گفت آقا فرامرز پسر بزرگ خانوادهی امیرشاهی مثل بروسلی در رو شکونده که به کت شلوارای باباش برسه.
چند نفر خندیدن و زود خندهشون رو جمع کردن اما سهیلا داد زد:
- بس کن مهشید وگرنه الان بد میبینی!
صدای فریاد کوهیار روی سرش خراب شد.
- تهدید نکن! حواستون به حرف زدنتون باشه.
فرامرز که عصبانی بود غرغرکنان از خونه بیرون زد و سوسن هم قهر کرد. پشت سرش پسراشون رفتن. سپهر سعی کرد جو رو ساکت کنه تا بره دنبال قفل ساز.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
رمانهای نویسنده
وای مهشید...smile
این دو پارت مختص به تو نفسم رو گرفت.sweat
تا حالا کجا بودی؟!smileystar2
این دو پارت مختص به تو نفسم رو گرفت.sweat
تا حالا کجا بودی؟!smileystar2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
رمانهای نویسنده
یک تنه همه رو چلوندsmile
خودم خیلی منتظر این روز بودم.heart_eyes
الان برای این مادر ذوق کردم.grin
خودم خیلی منتظر این روز بودم.heart_eyes
الان برای این مادر ذوق کردم.grin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت476
داشت همه چیز آروم میشد که آذر از جاش بلند شد و حین رفتن سمت پلهها غر زد:
- وقتی برادرم رفت از یک خانوادهی گدازاده دختر گرفت باید هم میدونست...
مهشید از جاش بلند شد و بازوی آذر رو گرفت و کشید. آذر جیغ کوتاهی کشید چون انتظار این حرکت مهشید رو نداشت. مهشید انگشتش رو تهدیدوار جلوش تکون داد.
- گوش کن زن! حواست به حرف زدنت باشه. خانوادهی من یک خانوادهی معمولی بودن اما پدرم سه تا پزشک تحویل جامعه داد.
بعد با تحقیر به سراپای آذر اشاره کرد و با چهرهی در هم کشیده پرسید:
- تو که توی قصر بابات قد کشیدی چرا انقدر گشنهای؟! یک روز سر از دفتر وکیل بابات در میاری، یک روز سر از هتل در میاری یک روز سر از خونه خلافکار در میاری و نقشهی قتل برای یک قرون دو هزار میکشی.
دست آذر بالا رفت که بزنه تو گوش مهشید. مچش تو دست کسی گیر کرد. روش رو که برگردوند سیلی محکمی از فردین خورد. همه از جا بلند شدن. دل مهشید خنک شد و به وضوح لبخند زد.
- این دومین باره میزنمت اما ده بار دیگه هم بزنم دلم باهات صاف نمیشه خواهر بزرگه.
دست آذر رو با خشونت پایین انداخت و گفت:
- بار آخرت باشه حتی به فکرت خطور میکنه که بخوای دست روی خانوادهی من بلند کنی.
سپهر با ناراحتی دستهاش رو توی صورتش گرفت. نمیتونست تحقیر شدن مادرش رو ببینه. کامیار وقتی حالش رو دید خوشحالیش خیلی زود زائل شد. کوهیار نشسته بود و داشت نگاهشون میکرد. فکر کرد پیرمرد سالها چه رنج و عذابی رو تحمل کرده. نفس مادرش رو که بهت زده بود، راه انداخت بره طبقهی بالا. مهشید نفسش رو با آرامش بیرون داد و حالا دوباره به عشق فردین به خودش ایمان آورده بود. سهیلا پا شد بره بالا که فردین سرش داد زد.
- بشین ببینم فتنهی دو عالم. تو این موضوع رو شروع کردی!
- فردین!
- گفتم بشین.
فردین طوری داد کشید که سهیلا سر جاش نشست. چند دقیقه گذشت و سکوت سنگینی توی جمع نشسته بود. سپهر با ناراحتی رفت دنبال کلیدساز. کامیار هم راهش رو گرفت و رفت بالا بخوابه. بقیه هم مشغول جمع کردن میز شدن و هر کسی به کاری مشغول شد.
کوهیار خسته از اون اوضاع بلند شد و پیراهنش رو توی کمر شلوارش درست کرد و خطاب به فخریه خانم گفت:
- یه کت مشکی برای من بیار.
- کجا میری بابا جان؟
کوهیار دستاش رو به کمرش گرفت و رو به فردین گفت:
- میرم فیزیوتراپی. دستم درد میکنه.
فخریه رفت براش یک کت آورد. فیزیوتراپی بهونه بود و کوهیار داشت ازشون فرار میکرد و دلش تنهایی میخواست. نیاز داشت اعصابش آروم بشه و بعد برگرده خونه. ساعتش رو نگاه کرد. نزدیک نُه صبح بود.
- یک کم دیگه مهمون میاد. زود برگرد عزیزم.
- چشم بابا. زود میام.
و بعد از خونه بیرون رفت. توی مسیر به حرفهای مادرش فکر کرد. عذابی که مادرش سالها تحمل کرده بود، بزرگتر از عذابی بود که خودش میکشید. خودش رو به هتل رسوند و رفت داخل. پرسنل بهش تسلیت میگفتن و بیشترشون دیده بودن زمان خاکسپاری چقدر پریشان خاطر بود.
رفت توی رستوران و سرآشپز رو خواست. وقتی اومد بعد از تسلیت و احوالپرسی، کوهیار از آشپز پرسید:
- فردا مراسم نداریم؟
- نه!
- برای ناهار فردا دو نوع خورشت، دو نوع کباب بذار. یک نوع دسر حاضر کن و مخلفات هم کامل باشه. مهمونای سوم رو برای ناهار میارم اینجا.
- به روی چشم آقا.
- کم و کسر چیزی وجود داشت با خودم هماهنگ کن.
- به روی چشمم.
کمی صحبت کردن که چه غذایی توی منو باشه بهتره و بعد کوهیار دستش رو به بازوی سرآشپز زد و رفت پایین. بهرام از مقابلش اومد. با هم دست دادن و احوالپرسی کردن.
- از این طرفها!
با هم رفتن توی اتاق مدیریت و نشستن.
- برای فردا دو تا تاج گل بزرگ با قاب عکس پدربزرگ بیار بذار توی لابی. با میزآرا تماس بگیر، یک میز ترحیم توی رستوران بالا درست کنه.
- چشم.
کوهیار تمام کارهای روز سوم و هفتم رو هماهنگ کرد و همه چیز رو سفارش داد. هتل رو به بهرام سپرد و خودش رفت دنبال سنگ قبر. با سنگتراش صحبت کرد و ازش خواست از بهترین نوع سنگ، یک نمونه بهش معرفی کنه. سنگها رو خرید و تاریخچهها رو بهشون گفت. ولی نوشتههای اضافه رو گفت بعداً بهشون اطلاع میده.
بعد از همهی کارهاش به خونه رفت و نوبت فیزیوتراپیش رو به کل فراموش کرد.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
داشت همه چیز آروم میشد که آذر از جاش بلند شد و حین رفتن سمت پلهها غر زد:
- وقتی برادرم رفت از یک خانوادهی گدازاده دختر گرفت باید هم میدونست...
مهشید از جاش بلند شد و بازوی آذر رو گرفت و کشید. آذر جیغ کوتاهی کشید چون انتظار این حرکت مهشید رو نداشت. مهشید انگشتش رو تهدیدوار جلوش تکون داد.
- گوش کن زن! حواست به حرف زدنت باشه. خانوادهی من یک خانوادهی معمولی بودن اما پدرم سه تا پزشک تحویل جامعه داد.
بعد با تحقیر به سراپای آذر اشاره کرد و با چهرهی در هم کشیده پرسید:
- تو که توی قصر بابات قد کشیدی چرا انقدر گشنهای؟! یک روز سر از دفتر وکیل بابات در میاری، یک روز سر از هتل در میاری یک روز سر از خونه خلافکار در میاری و نقشهی قتل برای یک قرون دو هزار میکشی.
دست آذر بالا رفت که بزنه تو گوش مهشید. مچش تو دست کسی گیر کرد. روش رو که برگردوند سیلی محکمی از فردین خورد. همه از جا بلند شدن. دل مهشید خنک شد و به وضوح لبخند زد.
- این دومین باره میزنمت اما ده بار دیگه هم بزنم دلم باهات صاف نمیشه خواهر بزرگه.
دست آذر رو با خشونت پایین انداخت و گفت:
- بار آخرت باشه حتی به فکرت خطور میکنه که بخوای دست روی خانوادهی من بلند کنی.
سپهر با ناراحتی دستهاش رو توی صورتش گرفت. نمیتونست تحقیر شدن مادرش رو ببینه. کامیار وقتی حالش رو دید خوشحالیش خیلی زود زائل شد. کوهیار نشسته بود و داشت نگاهشون میکرد. فکر کرد پیرمرد سالها چه رنج و عذابی رو تحمل کرده. نفس مادرش رو که بهت زده بود، راه انداخت بره طبقهی بالا. مهشید نفسش رو با آرامش بیرون داد و حالا دوباره به عشق فردین به خودش ایمان آورده بود. سهیلا پا شد بره بالا که فردین سرش داد زد.
- بشین ببینم فتنهی دو عالم. تو این موضوع رو شروع کردی!
- فردین!
- گفتم بشین.
فردین طوری داد کشید که سهیلا سر جاش نشست. چند دقیقه گذشت و سکوت سنگینی توی جمع نشسته بود. سپهر با ناراحتی رفت دنبال کلیدساز. کامیار هم راهش رو گرفت و رفت بالا بخوابه. بقیه هم مشغول جمع کردن میز شدن و هر کسی به کاری مشغول شد.
کوهیار خسته از اون اوضاع بلند شد و پیراهنش رو توی کمر شلوارش درست کرد و خطاب به فخریه خانم گفت:
- یه کت مشکی برای من بیار.
- کجا میری بابا جان؟
کوهیار دستاش رو به کمرش گرفت و رو به فردین گفت:
- میرم فیزیوتراپی. دستم درد میکنه.
فخریه رفت براش یک کت آورد. فیزیوتراپی بهونه بود و کوهیار داشت ازشون فرار میکرد و دلش تنهایی میخواست. نیاز داشت اعصابش آروم بشه و بعد برگرده خونه. ساعتش رو نگاه کرد. نزدیک نُه صبح بود.
- یک کم دیگه مهمون میاد. زود برگرد عزیزم.
- چشم بابا. زود میام.
و بعد از خونه بیرون رفت. توی مسیر به حرفهای مادرش فکر کرد. عذابی که مادرش سالها تحمل کرده بود، بزرگتر از عذابی بود که خودش میکشید. خودش رو به هتل رسوند و رفت داخل. پرسنل بهش تسلیت میگفتن و بیشترشون دیده بودن زمان خاکسپاری چقدر پریشان خاطر بود.
رفت توی رستوران و سرآشپز رو خواست. وقتی اومد بعد از تسلیت و احوالپرسی، کوهیار از آشپز پرسید:
- فردا مراسم نداریم؟
- نه!
- برای ناهار فردا دو نوع خورشت، دو نوع کباب بذار. یک نوع دسر حاضر کن و مخلفات هم کامل باشه. مهمونای سوم رو برای ناهار میارم اینجا.
- به روی چشم آقا.
- کم و کسر چیزی وجود داشت با خودم هماهنگ کن.
- به روی چشمم.
کمی صحبت کردن که چه غذایی توی منو باشه بهتره و بعد کوهیار دستش رو به بازوی سرآشپز زد و رفت پایین. بهرام از مقابلش اومد. با هم دست دادن و احوالپرسی کردن.
- از این طرفها!
با هم رفتن توی اتاق مدیریت و نشستن.
- برای فردا دو تا تاج گل بزرگ با قاب عکس پدربزرگ بیار بذار توی لابی. با میزآرا تماس بگیر، یک میز ترحیم توی رستوران بالا درست کنه.
- چشم.
کوهیار تمام کارهای روز سوم و هفتم رو هماهنگ کرد و همه چیز رو سفارش داد. هتل رو به بهرام سپرد و خودش رفت دنبال سنگ قبر. با سنگتراش صحبت کرد و ازش خواست از بهترین نوع سنگ، یک نمونه بهش معرفی کنه. سنگها رو خرید و تاریخچهها رو بهشون گفت. ولی نوشتههای اضافه رو گفت بعداً بهشون اطلاع میده.
بعد از همهی کارهاش به خونه رفت و نوبت فیزیوتراپیش رو به کل فراموش کرد.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
۲ خرداد
۳ خرداد
رمانهای نویسنده
«مشاهده شده که بعضی از دوستانِ اخراجی، با اکانتهای مختلف در حالِ گشتزنی و پیگیری کانال هستند. صادقانه بگویم، این حجم از وابستگی برای من تحسینبرانگیز است! اینکه با وجودِ آگاهی از اینکه جایگاهی در اینجا ندارید، همچنان مثل فنهای دوآتشه من را دنبال میکنید، نشان میدهد که چقدر برایتان مهم بودهام. ممنون که به رشد کانال من کمک میکنید، ولی لطفاً به فکر عزتنفس خودتان هم باشید. اینجا برای شما هیچ خبری نیست.»
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت477
تمام مراسمهای روز دوم و سوم به خوبی و آبرومندانه برگزار شدن. تقریباً همه از هم ناراحت بودن ولی جلوی مهمانها آبروداری میکردن. شب سوم بعد از رفتن آخرین مهمانها همه دور هم نشسته بودن و داشتن صحبت میکردن. کوهیار هم روی مبل تکی نشسته بود و داشت گوشیش رو چک میکرد. تماسهایی که طی اون چند روز جواب نداده بود رو پیگیری کرد و باهاشون تماس گرفت. تونست بعضیها رو پیگیری کنه. با یک شمارهی ناشناس هم که جزو تماسهای از دست رفتهاش بود تماس گرفت. صدایی توی گوشش پیچید.
«دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.»
بیخیالش شد و گوشی رو پایین آورد. توجهش رو داد به حرف عموش.
- به هر حال باید حداقل تا هفتم صبر کنیم و بعد به همه میگیم برن سر کار و زندگیشون.
فردین رو بهش گفت:
- هر طور صلاح میدونی اما بعضی از بچهها کارمندن و باید وقت مشخص برن سر کار. به نظرم تبعیض قائل نشیم و به همه بگیم هر کاری دارن انجام بدن و برن سر کارشون.
سهیلا سر تکون داد و گفت:
- اینطوری بهتره. همین که مردم میان تسلیت میگن و میرن کافیه.
کامیار که دستش روی ساعد دیگهاش بود و داشت نوازشش میکرد گفت:
- مردم رو از کار و زندگی انداختن پدربزرگ رو برنمیگردونه. تصمیم خوبیه.
کوهیار نفس پر حرارتی کشید و نگاهش روی فرش نشست. صدای مهشید توی گوشش پیچید.
- ولی در خونه نباید بسته باشه. تا هفتم ممکنه مهمون بیاد. باید حتماً کسی حضور داشته باشه.
سهیلا جواب داد:
- هرطور شده خودمون میمونیم که فردای روز کسی نیاد بگه شماها که نبودین ما زحمتش رو کشیدیم.
مهشید ابروهاش رو توی هم کشید و گفت:
- شروع نکن سهیلا.
سهیلا نگاه گلهمندش رو از مهشید گرفت. داشت باز هم بحثشون به سمت تنش میرفت که کوهیار گفت:
- برنامه بچینید هر کسی هر زمان تونست توی عمارت بمونه. این دیگه بحث کردن نداره.
فردین سر فرود آورد و گفت:
- ولی باید حداقل یک نفر از ما چهارتا فرزند حتماً باشیم.
آذر جواب داد:
- شبها همه میآییم همینجا. برای روز برنامه میچینیم.
- باشه.
کوهیار رو به عموش گفت:
- من سنگ قبرها رو سفارش دادم و خریدمشون.
- خوب!
- فقط نوشتههاشون مونده. یک متنی براشون انتخاب کنید.
- چرا جمع میبندی؟ مگه فقط یک قبر نیست؟
- میخوام سنگ قبر مادربزرگ رو هم نو کنم.
- اون رو برای چی؟!
- پدربزرگ از سنگ قبرش ناراضی بود. چند باری گفت که خونهی مهزاد کهنه شده اما منظورش رو متوجه نمیشدم.
همهی نگاهها با هم رد و بدل شد.
- یک جاهاییش لبپر شده و یک جاهاییش ترک برداشته. درضمن رنگش هم پریده و زیر بارون و خاک زرد شده و شفافیتش رو از دست داده.
فردین لبخند کجی زد و نگاه معناداری به فرامرز و بعد آذر انداخت.
- انتخاب فرامرز و آذر بود.
آذر انگشتهاش رو توی موهاش فرو کرد و گفت:
- ما چه میدونستیم سنگ خوب و بد چیه! یارو چندتا معرفی کرد و ما هم اون رو انتخاب کردیم.
- من که همون روز اول گفتم به درد نمیخوره پسش بدین. یادته چه قشقرقی راه انداختی؟
- ببخشید جناب مهندس که به حرفتون گوش نکردیم.
- الان این حرفها رو ول کنید لطفاً. هر چی بود و هر چی گذشت. من دوتا سنگ قبر خوب سفارش دادم و میخوام دوتاشون رو طوری بسازم که جفت بشن.
از جاش بلند شد و کنار عموش نشست. عکس مدلش رو بهشون نشون داد. فرامرز گفت:
- این که شبیه تختخواب دو نفره میشه.
کوهیار چند لحظه صورت عموش رو نگاه کرد. بعد هم لبخند عمیقی زد.
- میخندی؟
- بعد از هیجده، نوزده سال تو بغل هم میخوابن. بد نیست که!
فرامرز آروم خندید و زد روی پای کوهیار.
- نمیشد یک چیز دیگه انتخاب کنی؟ بعد هم رنگ سفید! یک جوری نیست؟
- عمو جان رنگ مشکی وقتی روش گرد و خاک میشینه خیلی به چشم میاد.
- ای کاش برای بابا توی آرامگاه... یک قبر میخریدیم.
کوهیار رو به آذر گفت:
- میشد ولی بابا راضی نبود. میگفت مهزاد مردم معمولی رو دوست داشت و بین همونا خاکش کردم. خودم هم میخوام کنارش باشم.
فرامرز گفت:
- حالا روی سنگ قبر بابا بنویسیم:
«پدرم یاد تو هرگز نرود از دل ما
مگر آن روز که در خاک شود منزل ما»
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
تمام مراسمهای روز دوم و سوم به خوبی و آبرومندانه برگزار شدن. تقریباً همه از هم ناراحت بودن ولی جلوی مهمانها آبروداری میکردن. شب سوم بعد از رفتن آخرین مهمانها همه دور هم نشسته بودن و داشتن صحبت میکردن. کوهیار هم روی مبل تکی نشسته بود و داشت گوشیش رو چک میکرد. تماسهایی که طی اون چند روز جواب نداده بود رو پیگیری کرد و باهاشون تماس گرفت. تونست بعضیها رو پیگیری کنه. با یک شمارهی ناشناس هم که جزو تماسهای از دست رفتهاش بود تماس گرفت. صدایی توی گوشش پیچید.
«دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.»
بیخیالش شد و گوشی رو پایین آورد. توجهش رو داد به حرف عموش.
- به هر حال باید حداقل تا هفتم صبر کنیم و بعد به همه میگیم برن سر کار و زندگیشون.
فردین رو بهش گفت:
- هر طور صلاح میدونی اما بعضی از بچهها کارمندن و باید وقت مشخص برن سر کار. به نظرم تبعیض قائل نشیم و به همه بگیم هر کاری دارن انجام بدن و برن سر کارشون.
سهیلا سر تکون داد و گفت:
- اینطوری بهتره. همین که مردم میان تسلیت میگن و میرن کافیه.
کامیار که دستش روی ساعد دیگهاش بود و داشت نوازشش میکرد گفت:
- مردم رو از کار و زندگی انداختن پدربزرگ رو برنمیگردونه. تصمیم خوبیه.
کوهیار نفس پر حرارتی کشید و نگاهش روی فرش نشست. صدای مهشید توی گوشش پیچید.
- ولی در خونه نباید بسته باشه. تا هفتم ممکنه مهمون بیاد. باید حتماً کسی حضور داشته باشه.
سهیلا جواب داد:
- هرطور شده خودمون میمونیم که فردای روز کسی نیاد بگه شماها که نبودین ما زحمتش رو کشیدیم.
مهشید ابروهاش رو توی هم کشید و گفت:
- شروع نکن سهیلا.
سهیلا نگاه گلهمندش رو از مهشید گرفت. داشت باز هم بحثشون به سمت تنش میرفت که کوهیار گفت:
- برنامه بچینید هر کسی هر زمان تونست توی عمارت بمونه. این دیگه بحث کردن نداره.
فردین سر فرود آورد و گفت:
- ولی باید حداقل یک نفر از ما چهارتا فرزند حتماً باشیم.
آذر جواب داد:
- شبها همه میآییم همینجا. برای روز برنامه میچینیم.
- باشه.
کوهیار رو به عموش گفت:
- من سنگ قبرها رو سفارش دادم و خریدمشون.
- خوب!
- فقط نوشتههاشون مونده. یک متنی براشون انتخاب کنید.
- چرا جمع میبندی؟ مگه فقط یک قبر نیست؟
- میخوام سنگ قبر مادربزرگ رو هم نو کنم.
- اون رو برای چی؟!
- پدربزرگ از سنگ قبرش ناراضی بود. چند باری گفت که خونهی مهزاد کهنه شده اما منظورش رو متوجه نمیشدم.
همهی نگاهها با هم رد و بدل شد.
- یک جاهاییش لبپر شده و یک جاهاییش ترک برداشته. درضمن رنگش هم پریده و زیر بارون و خاک زرد شده و شفافیتش رو از دست داده.
فردین لبخند کجی زد و نگاه معناداری به فرامرز و بعد آذر انداخت.
- انتخاب فرامرز و آذر بود.
آذر انگشتهاش رو توی موهاش فرو کرد و گفت:
- ما چه میدونستیم سنگ خوب و بد چیه! یارو چندتا معرفی کرد و ما هم اون رو انتخاب کردیم.
- من که همون روز اول گفتم به درد نمیخوره پسش بدین. یادته چه قشقرقی راه انداختی؟
- ببخشید جناب مهندس که به حرفتون گوش نکردیم.
- الان این حرفها رو ول کنید لطفاً. هر چی بود و هر چی گذشت. من دوتا سنگ قبر خوب سفارش دادم و میخوام دوتاشون رو طوری بسازم که جفت بشن.
از جاش بلند شد و کنار عموش نشست. عکس مدلش رو بهشون نشون داد. فرامرز گفت:
- این که شبیه تختخواب دو نفره میشه.
کوهیار چند لحظه صورت عموش رو نگاه کرد. بعد هم لبخند عمیقی زد.
- میخندی؟
- بعد از هیجده، نوزده سال تو بغل هم میخوابن. بد نیست که!
فرامرز آروم خندید و زد روی پای کوهیار.
- نمیشد یک چیز دیگه انتخاب کنی؟ بعد هم رنگ سفید! یک جوری نیست؟
- عمو جان رنگ مشکی وقتی روش گرد و خاک میشینه خیلی به چشم میاد.
- ای کاش برای بابا توی آرامگاه... یک قبر میخریدیم.
کوهیار رو به آذر گفت:
- میشد ولی بابا راضی نبود. میگفت مهزاد مردم معمولی رو دوست داشت و بین همونا خاکش کردم. خودم هم میخوام کنارش باشم.
فرامرز گفت:
- حالا روی سنگ قبر بابا بنویسیم:
«پدرم یاد تو هرگز نرود از دل ما
مگر آن روز که در خاک شود منزل ما»
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت478
کوهیار به این فکر کرد حیف که این فقط یک شعره! سهیلا که داشت فکر میکرد گفت:
- یا بنویسید:
«پدرم بارش باران خدا بود
پدرم جلوه ایمان و صفا بود
پدرم حاکم پیمان و وفا بود
پدرم در همه جا کار گشا بود»
و هر کدوم شعری زمزمه کردن و داشتن بحث میکردن کدوم بهتر و کدوم روانتره. کوهیار توی افکار خودش غرق بود و صدای بقیه توی ذهنش دور و نزدیک میشد.
- کوهیار!
سر بلند کرد و رو به مادرش گفت:
- جانم!
- خودت نظری نداری؟
- نظر من مهم نیست. باید بچههاش تصمیم بگیرن.
همینطور داشتن در موردش صحبت میکردن و سر انتخاب شعر یا نوشته بحث میکردن. کوهیار منتظر بود به نتیجه برسن که توحید گفت:
- این اشعار طولانی هستن. به نظرم لازم نیست.
- پس چکار کنیم مادر؟
- دو جمله جمع و جور پیدا کنین روشون حکاکی کنن.
کوهیار پیامکی برای تینا نوشت و ارسالش کرد. تینا به جلو خم شد و گوشیش رو از روی میز برداشت. با دیدن اسم کوهیار مشغول خوندن پیامکش شد. نیمنگاهی به کوهیار انداخت. نفس عمیقی کشید و دستهاش رو دور زانوهاش انداخت. کمی بعد بین صحبتهای بقیه گفت:
- چطوره روی سنگ قبر پدربزرگ بنویسن:
«تو غمانگیزترین دوری دوران منی»
روی سنگ قبر مادربزرگ هم بنویسن:
«یک جهان عشق نهان است اینجا»
همه سکوت کردن. به هم نگاه کردن. توحید و کامیار و نفس و سپهر و باقی جوونهای جمع تأییدش کردن.
- بله، کوتاهه و پرمعنی.
- آره تینا. فکر خوبی کردی.
- کوتاه مختصر. هم نشون میده دوریشون برای ما سخته، هم عاشق همدیگه بودن.
نفس رو به فردین کرد:
- دایی نظر شما چیه؟
- نظر بقیه باشه منم موافقم.
سهیلا و آذر هم تأیید کردن اما فرامرز گفت:
- اینا خیلی هم جملههای بیخود و لوسی هستن. یک کم سنگینتر بهتره.
کوهیار از جاش بلند شد و گفت:
- نظر شما برام مهمه عمو. الان بزرگ خانواده و تصمیم گیرنده شمایین. هر چی شما بفرمایید همونه!
همه ساکت شدن و نگاهشون بین کوهیار و فرامرز رفت و برگشت. فرامرز که از حرف کوهیار خوشش اومده بود گفت:
- اگه بقیه میخوان این جملهها نوشته بشن انجامش بدین.
کوهیار سر فرود آورد و لحظهی دور شدن از افراد جمع، نگاهش توی نگاه تینا لغزید. تینا چیزی توی چشمهای کوهیار دید که براش عجیب و کمی ترسناک بود.
کوهیار سفارشش رو برای سنگتراش پیامک کرد و کتش رو از روی پشتی صندلی برداشت و روی شونههاش انداخت و از ساختمون بیرون زد. توی سالن انتظار چند لحظه جلوی قاب عکس پدربزرگ ایست کرد.
بالای پلهها نشست و منظرهی تاریک باغ و خم سنگفرش ورودی رو نگاه کرد. دیگه قرار نبود پدربزرگ رو داشته باشه. قرار نبود اینجا بمونه. نمیخواست کسی ازش بخواد و یا کسی با بیاحترامی بیرونش کنه. پس باید قبل از اینکه کسی زبون باز میکرد کارش رو انجام میداد. اما فکر کرد کجا باید بره!
هنوز حرفهای پدرش و تهدیداتش رو فراموش نکرده بود. پس با خودش قراری برای برگشتن به خونهی پدرش هم نداشت.
غرورش بهش اجازه نمیداد بره جایی که به گرفتن اون حقوق ازش، تهدید شده بود.
و روشنکی که بیخبر تنهاش گذاشته بود و حالا که بهش احتیاج داشت اون حضور نداشت. پوزخندی به زندگیش زد که درست مثل اون هوای سرد گزنده و طاقت فرسا شده بود.
دستش رو کنار سرش زد و با خودش فکر کرد بهترین کاری که میتونه بکنه اینه برگرده دانمارک و زندگیش رو از سر بگیره. شاید درس بخونه دوباره تا دکتراش رو بگیره و شاید هم کاری پیدا کنه و خودش رو سرگرم کنه.
داشت با خودش فکر میکرد و دستهاش یخ زده بود. دستش رو مشت کرد و روی لبهاش فشار داد. اول صدای در و بعد قدمهای سنگین و آروم کسی رو شنید. میدونست باباش پشت سرش قرار داره.
خواست بلند شه که دستش روی شونهاش نشست.
- بشین.
فردین کنارش نشست و نفس عمیقی کشید. توی هوای سرد اطرافش مه رقیقی تشکیل شد.
- این روزها خیلی زحمت بابا رو کشیدی. وظایف ما رو به دوش گرفتی و کسی ازت سپاسگزار نیست.
- چه اهمیتی داره سپاسگزار بودن یا نبودنشون!
- شاید هیچی، ولی لازمه بتونن به روشون بیارن.
کوهیار انگشتهاش رو توی هم قفل کرد و گونهاش رو به دستهاش تکیه زد.
- پدربزرگ ازم خواست مراقبتون باشم. شماها رو به من سپرد.
فردین متعجب به کوهیار نگاه کرد.
- ولی دلم میخواد برم دانمارک.
- برای چی؟!
- چون همهی شما نامهربون هستین.
فردین نگاه نگرانش رو از کوهیار گرفت.
- دانمارک برای چی؟! اینجا که من همه چیز رو در اختیارت میذارم.
- که بعد منت بذارین و شرط و شروط؟!
کوهیار راست شد و سرش رو با تأسف به چپ و راست تکون داد. فردین نگران دستهاش رو به هم مالید. قبلاً یک جورایی دوست داشت پسرش برگرده دانمارک تا بتونه کامیار هم بفرسته پیشش. اما الان حس میکرد حرف رفتن کوهیار رنگ و بوی گله گذاری داره.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
کوهیار به این فکر کرد حیف که این فقط یک شعره! سهیلا که داشت فکر میکرد گفت:
- یا بنویسید:
«پدرم بارش باران خدا بود
پدرم جلوه ایمان و صفا بود
پدرم حاکم پیمان و وفا بود
پدرم در همه جا کار گشا بود»
و هر کدوم شعری زمزمه کردن و داشتن بحث میکردن کدوم بهتر و کدوم روانتره. کوهیار توی افکار خودش غرق بود و صدای بقیه توی ذهنش دور و نزدیک میشد.
- کوهیار!
سر بلند کرد و رو به مادرش گفت:
- جانم!
- خودت نظری نداری؟
- نظر من مهم نیست. باید بچههاش تصمیم بگیرن.
همینطور داشتن در موردش صحبت میکردن و سر انتخاب شعر یا نوشته بحث میکردن. کوهیار منتظر بود به نتیجه برسن که توحید گفت:
- این اشعار طولانی هستن. به نظرم لازم نیست.
- پس چکار کنیم مادر؟
- دو جمله جمع و جور پیدا کنین روشون حکاکی کنن.
کوهیار پیامکی برای تینا نوشت و ارسالش کرد. تینا به جلو خم شد و گوشیش رو از روی میز برداشت. با دیدن اسم کوهیار مشغول خوندن پیامکش شد. نیمنگاهی به کوهیار انداخت. نفس عمیقی کشید و دستهاش رو دور زانوهاش انداخت. کمی بعد بین صحبتهای بقیه گفت:
- چطوره روی سنگ قبر پدربزرگ بنویسن:
«تو غمانگیزترین دوری دوران منی»
روی سنگ قبر مادربزرگ هم بنویسن:
«یک جهان عشق نهان است اینجا»
همه سکوت کردن. به هم نگاه کردن. توحید و کامیار و نفس و سپهر و باقی جوونهای جمع تأییدش کردن.
- بله، کوتاهه و پرمعنی.
- آره تینا. فکر خوبی کردی.
- کوتاه مختصر. هم نشون میده دوریشون برای ما سخته، هم عاشق همدیگه بودن.
نفس رو به فردین کرد:
- دایی نظر شما چیه؟
- نظر بقیه باشه منم موافقم.
سهیلا و آذر هم تأیید کردن اما فرامرز گفت:
- اینا خیلی هم جملههای بیخود و لوسی هستن. یک کم سنگینتر بهتره.
کوهیار از جاش بلند شد و گفت:
- نظر شما برام مهمه عمو. الان بزرگ خانواده و تصمیم گیرنده شمایین. هر چی شما بفرمایید همونه!
همه ساکت شدن و نگاهشون بین کوهیار و فرامرز رفت و برگشت. فرامرز که از حرف کوهیار خوشش اومده بود گفت:
- اگه بقیه میخوان این جملهها نوشته بشن انجامش بدین.
کوهیار سر فرود آورد و لحظهی دور شدن از افراد جمع، نگاهش توی نگاه تینا لغزید. تینا چیزی توی چشمهای کوهیار دید که براش عجیب و کمی ترسناک بود.
کوهیار سفارشش رو برای سنگتراش پیامک کرد و کتش رو از روی پشتی صندلی برداشت و روی شونههاش انداخت و از ساختمون بیرون زد. توی سالن انتظار چند لحظه جلوی قاب عکس پدربزرگ ایست کرد.
بالای پلهها نشست و منظرهی تاریک باغ و خم سنگفرش ورودی رو نگاه کرد. دیگه قرار نبود پدربزرگ رو داشته باشه. قرار نبود اینجا بمونه. نمیخواست کسی ازش بخواد و یا کسی با بیاحترامی بیرونش کنه. پس باید قبل از اینکه کسی زبون باز میکرد کارش رو انجام میداد. اما فکر کرد کجا باید بره!
هنوز حرفهای پدرش و تهدیداتش رو فراموش نکرده بود. پس با خودش قراری برای برگشتن به خونهی پدرش هم نداشت.
غرورش بهش اجازه نمیداد بره جایی که به گرفتن اون حقوق ازش، تهدید شده بود.
و روشنکی که بیخبر تنهاش گذاشته بود و حالا که بهش احتیاج داشت اون حضور نداشت. پوزخندی به زندگیش زد که درست مثل اون هوای سرد گزنده و طاقت فرسا شده بود.
دستش رو کنار سرش زد و با خودش فکر کرد بهترین کاری که میتونه بکنه اینه برگرده دانمارک و زندگیش رو از سر بگیره. شاید درس بخونه دوباره تا دکتراش رو بگیره و شاید هم کاری پیدا کنه و خودش رو سرگرم کنه.
داشت با خودش فکر میکرد و دستهاش یخ زده بود. دستش رو مشت کرد و روی لبهاش فشار داد. اول صدای در و بعد قدمهای سنگین و آروم کسی رو شنید. میدونست باباش پشت سرش قرار داره.
خواست بلند شه که دستش روی شونهاش نشست.
- بشین.
فردین کنارش نشست و نفس عمیقی کشید. توی هوای سرد اطرافش مه رقیقی تشکیل شد.
- این روزها خیلی زحمت بابا رو کشیدی. وظایف ما رو به دوش گرفتی و کسی ازت سپاسگزار نیست.
- چه اهمیتی داره سپاسگزار بودن یا نبودنشون!
- شاید هیچی، ولی لازمه بتونن به روشون بیارن.
کوهیار انگشتهاش رو توی هم قفل کرد و گونهاش رو به دستهاش تکیه زد.
- پدربزرگ ازم خواست مراقبتون باشم. شماها رو به من سپرد.
فردین متعجب به کوهیار نگاه کرد.
- ولی دلم میخواد برم دانمارک.
- برای چی؟!
- چون همهی شما نامهربون هستین.
فردین نگاه نگرانش رو از کوهیار گرفت.
- دانمارک برای چی؟! اینجا که من همه چیز رو در اختیارت میذارم.
- که بعد منت بذارین و شرط و شروط؟!
کوهیار راست شد و سرش رو با تأسف به چپ و راست تکون داد. فردین نگران دستهاش رو به هم مالید. قبلاً یک جورایی دوست داشت پسرش برگرده دانمارک تا بتونه کامیار هم بفرسته پیشش. اما الان حس میکرد حرف رفتن کوهیار رنگ و بوی گله گذاری داره.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت479
- نه! من منتی به سر بچههام ندارم. ببخشید که با گفتن اون حرفها دلت رو شکستم.
کوهیار سر انگشتهاش رو به هم چسبوند و فکر کرد.
- تو پاهات رو بذار رو شونههام و بالا برو. هر چی که دارم مال تو و برادرته.
فردین کمی فکر کرد و بعد برای خوشحال کردن کوهیار گفت:
- هر چی از هتل به من رسید، برای تو.
- کامیار چی؟
- سهم کامیار رو از جای دیگه میدم.
کوهیار کلافه دستهاش رو توی صورتش کشید و زمزمه کرد:
- خیلی بیقرارم بابا. جای یک چیزی توی وجودم، توی قلبم خالیه. یک چیزی که مثل یک چاه سیاه و عمیق شده.
فردین از این حرفها ترسید. احساس خوبی نداشت.
- از چی حرف میزنی؟
- از چیزی که شما درکش نمیکنین. از تنهایی بزرگی که شما باعثش شدین.
فردین نفسش رو فوت کرد و رو به جلو گردوند.
- کوهیار! اون دختر اصلاً مناسبت نیست. تو میتونی زندگی بهتری داشته باشی.
کوهیار لبخند تلخی زد. سرش رو پایین گرفت.
- انتظار داشتم هر کسی درکم نکنه اما شما و مادر چرا!
فردین دستش رو گذاشت روی شونهی کوهیار.
- باور کن در آینده ازم تشکر میکنی.
- به چه مناسبت؟
- که توی چهل سالگی میتونی بچهی خودت رو داشته باشی. مجبور نبودی بیفتی دنبال دوا و درمون. یک زن شیک و خوش فرم برات میگیرم و...
- بسه بابا.
فردین ساکت شد. کوهیار رو بهش کرد و توی چشمهاش گفت:
- من خودم میدونم دارم چکار میکنم و نیازی به نگرانیهای بیمورد شما ندارم.
فردین رو به باغ کرد و گفت:
- بی مورد نیست بابا. خانوادهی فقیر برای تو زنجیرن و دست و پات رو میبندن.
- اونا فقیر نیستن بابا. به قدر خودشون دارن. زندگیشون معمولیه.
- اون دختر یک بار ازدواج کرده و اگر مسئلهای نداشت سر زندگیش بود. تو چرا باید حل کننده مسائلش باشی؟
- بابا! شوهرش آدم نفهمی بوده که طلاقش داده. وگرنه اگر درمانش میکردن...
- مگه اون مرد چی داشته که این همه هزینهی درمان و فرزندآوری کنه که بتونه نسلش ادامه پیدا کنه!
- اون شوهرش بود و مسئولیت قبول کرده بود. نباید بدون کوچیکترین تلاشی میزد زیر میز.
- کوهیار! مردم که مثل تو نیستن خودشون رو بندازن توی هچل! نازاییش رو درست کنی، چاقیش رو درست کنی! خانوادهاش رو ارتقاء بدی!
- هم چاقیش رو درست میکنم، هم نازاییش ولی چرا باید خانوادهاش رو ارتقاء بدم؟ اونا همینطوری که هستن خوبن.
فردین توی فکر رفت و به یاد گذشتهها افتاد. کمی بعد سر درد دلش باز شد.
- وقتی من با مادرت میخواستم ازدواج کنم، آقایی خیلی مخالفت میکرد. میگفت: «توی فامیل بگیم تو با کیا وصلت کردی؟ عمهها و عموها و عموزادههات که اومدن چی رو بهشون نشون میدی؟»
- پدربزرگ خونه داشتن. یک حیاط داشتن با باغچه و سه تا درخت. دایی برام دوچرخه خریده بود و هر وقت میرفتم اونجا توی حیاطشون دوچرخه بازی میکردم.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
- نه! من منتی به سر بچههام ندارم. ببخشید که با گفتن اون حرفها دلت رو شکستم.
کوهیار سر انگشتهاش رو به هم چسبوند و فکر کرد.
- تو پاهات رو بذار رو شونههام و بالا برو. هر چی که دارم مال تو و برادرته.
فردین کمی فکر کرد و بعد برای خوشحال کردن کوهیار گفت:
- هر چی از هتل به من رسید، برای تو.
- کامیار چی؟
- سهم کامیار رو از جای دیگه میدم.
کوهیار کلافه دستهاش رو توی صورتش کشید و زمزمه کرد:
- خیلی بیقرارم بابا. جای یک چیزی توی وجودم، توی قلبم خالیه. یک چیزی که مثل یک چاه سیاه و عمیق شده.
فردین از این حرفها ترسید. احساس خوبی نداشت.
- از چی حرف میزنی؟
- از چیزی که شما درکش نمیکنین. از تنهایی بزرگی که شما باعثش شدین.
فردین نفسش رو فوت کرد و رو به جلو گردوند.
- کوهیار! اون دختر اصلاً مناسبت نیست. تو میتونی زندگی بهتری داشته باشی.
کوهیار لبخند تلخی زد. سرش رو پایین گرفت.
- انتظار داشتم هر کسی درکم نکنه اما شما و مادر چرا!
فردین دستش رو گذاشت روی شونهی کوهیار.
- باور کن در آینده ازم تشکر میکنی.
- به چه مناسبت؟
- که توی چهل سالگی میتونی بچهی خودت رو داشته باشی. مجبور نبودی بیفتی دنبال دوا و درمون. یک زن شیک و خوش فرم برات میگیرم و...
- بسه بابا.
فردین ساکت شد. کوهیار رو بهش کرد و توی چشمهاش گفت:
- من خودم میدونم دارم چکار میکنم و نیازی به نگرانیهای بیمورد شما ندارم.
فردین رو به باغ کرد و گفت:
- بی مورد نیست بابا. خانوادهی فقیر برای تو زنجیرن و دست و پات رو میبندن.
- اونا فقیر نیستن بابا. به قدر خودشون دارن. زندگیشون معمولیه.
- اون دختر یک بار ازدواج کرده و اگر مسئلهای نداشت سر زندگیش بود. تو چرا باید حل کننده مسائلش باشی؟
- بابا! شوهرش آدم نفهمی بوده که طلاقش داده. وگرنه اگر درمانش میکردن...
- مگه اون مرد چی داشته که این همه هزینهی درمان و فرزندآوری کنه که بتونه نسلش ادامه پیدا کنه!
- اون شوهرش بود و مسئولیت قبول کرده بود. نباید بدون کوچیکترین تلاشی میزد زیر میز.
- کوهیار! مردم که مثل تو نیستن خودشون رو بندازن توی هچل! نازاییش رو درست کنی، چاقیش رو درست کنی! خانوادهاش رو ارتقاء بدی!
- هم چاقیش رو درست میکنم، هم نازاییش ولی چرا باید خانوادهاش رو ارتقاء بدم؟ اونا همینطوری که هستن خوبن.
فردین توی فکر رفت و به یاد گذشتهها افتاد. کمی بعد سر درد دلش باز شد.
- وقتی من با مادرت میخواستم ازدواج کنم، آقایی خیلی مخالفت میکرد. میگفت: «توی فامیل بگیم تو با کیا وصلت کردی؟ عمهها و عموها و عموزادههات که اومدن چی رو بهشون نشون میدی؟»
- پدربزرگ خونه داشتن. یک حیاط داشتن با باغچه و سه تا درخت. دایی برام دوچرخه خریده بود و هر وقت میرفتم اونجا توی حیاطشون دوچرخه بازی میکردم.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت480
دایی من رو بغل میکرد و میبرد مغازه محلهشون برام خوراکی میخرید. خاله محبوبه که میاومد، دختر خاله باهام بازی میکرد و مراقبم بود. خاله مهتاب از دانشگاه میاومد برام خوراکی و اسباب بازی میآورد و من همیشه پیششون خوشحال بودم. اما یادم نیست عمهها یک بار ما رو از سر محبت بوسیده باشن یا همین عمو اعتنایی به من و کامیار کرده باشه. بعد الان شما تمام تلاشتون اینه ما با خانوادهی ثروتمند ازدواج کنیم تا به چشم خانوادهتون بیاییم؟
- بله، چون تحقیری که این همه سال شدم نمیخوام برای شما هم اتفاق بیفته. نمیخوام بچههای شما هم بیمحل بشن. ای کاش یکی از شما هم من رو درک کنه.
کوهیار پوزخند پر از دردی زد.
- از چیزی حرف میزنین که برخلاف شما برای من اهمیتی نداره.
- هر وقت خانوادهام میخواستن برن خونهی پدربزرگت خودم میرفتم انواع خورد و خوراک برای پذیرایی تهیه میکردم. براشون سرویس پذیرایی خریدم تا ظرف و ظرفشون شیک باشه و خانوادهام ایرادی نگیرن. به مادرت پول میدادم که بتونه لباسهای خوبی تهیه کنه و شیک و مرتب باشن. مادرت نمیخواست قبول کنه و خانوادهاش هم از این موضوع ناراحت بودن اما من نمیخواستم دهن خواهرام باز بشه.
فردین دستهاش رو بغل کرد و خودش رو تکون داد.
- با همهی اینا باز هم تا دور هم جمع میشدن یک چیزی برای مسخره کردن پیدا میکردن و بهشون میخندیدن. بابا هم جدی میگرفت و کلی سرزنشم میکرد که نباید با این خانواده وصلت میکردم.
فردین با صدای پرغصه گفت:
- دوران نامزدیم با مادرت تلخترین روزهای زندگی منه.
کوهیار صورت پژمردهی پدرش رو نگاه کرد.
- نباید اجازه میدادین دستتون بندازن. مادر انتخاب شما بود و همه باید بهش احترام میذاشتن و خود شما هم نباید حساسیت نشون میدادین و نباید سعی میکردین تغییرشون بدین.
- من حتی جهاز مادرت رو خریدم. بهشون گفتم طوری وانمود کنه که خودش خریده. مادرت موافق نبود اما مجبور بودم که کسی چیزی به مادرت نگه.
فردین آهی کشید و ادامه داد:
- اونقدر تحت فشار خانواده بودم که نمیخوام برای شما هم پیش بیاد و تجربهاش کنین.
کوهیار کلافه پدرش رو نگاه کرد.
- من ضعفهای شما رو ندارم. حرف خاندان شما هم برام اهمیتی نداره. پس لطفاً من رو با خودتون مقایسه نکنین. اگر باعث بشین من هیچوقت به روشنک نرسم، باور کنید که دیگه هیچوقت ازدواج من رو نمیبینید.
فردین نفس عمیقی کشید و به روزگاری که خودش داشت فکر کرد. میفهمید کوهیار عاشق شده و این آتیش تا به روشنک نرسه سرد نمیشه. پس آخرین موضعش رو مشخص کرد.
- باشه!
سر کوهیار سمت پدرش چرخید. فردین توی چشمهاش نگاه کرد.
- من به آقای نیکبخت زنگ میزنم و از ایشون برای حرفهایی که بهشون زدم عذرخواهی میکنم. از روشنک هم همینطور.
بین تموم بدبختیهاش لبخند امیدواری زد.
- خودخواهی کردم که گفتم از ثروتم محرومت میکنم. هر چی خواستی بهتون میدم اما من هیچوقت توی خواستگاری کردن روشنک و این وصلت باهاتون شریک نمیشم. هر طور شده نیکبخت رو راضی میکنم اما روی حضور من حساب نکن.
کوهیار که فکر میکرد پدرش راضی شده ناباور گفت:
- بابا!
- راستش روشنک با مادرت خیلی فرق داره. برای همین نمیتونم قبولش کنم. اما با نیکبخت تماس میگیرم.
کوهیار با بدخلقی جواب داد:
- لازم نیست زحمت بکشین چون قبول نمیکنه.
و از جاش بلند شد و قصد رفتن داخل ساختمون رو کرد.
- تو حرف بقیه برات مهم نیست و بعد از اون همه زحمت که کشیدی جرئت نکردی نظرت راجع به نوشتهی سنگ قبر رو بیان کنی. بعد میگی نظر بقیه راجع به همسر آیندت برات مهم نیست؟
کوهیار سر جا وایساد. رو کرد به پدرش و گفت:
- پدر عزیزم! اگر گفتم بقیه نظر بدن به این خاطره که توی این شرایط مثل سگ و گربه به هم نپرن. وگرنه چیزی که انتخاب شد نظر خودم بود. از تینا خواستم مطرحش کنه.
فردین سرش رو چرخوند و کوهیار رو نگاه کرد.
- من میدونم با خانواده شما چطور رفتار کنم. شما نگران این موضوع نباشید.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
دایی من رو بغل میکرد و میبرد مغازه محلهشون برام خوراکی میخرید. خاله محبوبه که میاومد، دختر خاله باهام بازی میکرد و مراقبم بود. خاله مهتاب از دانشگاه میاومد برام خوراکی و اسباب بازی میآورد و من همیشه پیششون خوشحال بودم. اما یادم نیست عمهها یک بار ما رو از سر محبت بوسیده باشن یا همین عمو اعتنایی به من و کامیار کرده باشه. بعد الان شما تمام تلاشتون اینه ما با خانوادهی ثروتمند ازدواج کنیم تا به چشم خانوادهتون بیاییم؟
- بله، چون تحقیری که این همه سال شدم نمیخوام برای شما هم اتفاق بیفته. نمیخوام بچههای شما هم بیمحل بشن. ای کاش یکی از شما هم من رو درک کنه.
کوهیار پوزخند پر از دردی زد.
- از چیزی حرف میزنین که برخلاف شما برای من اهمیتی نداره.
- هر وقت خانوادهام میخواستن برن خونهی پدربزرگت خودم میرفتم انواع خورد و خوراک برای پذیرایی تهیه میکردم. براشون سرویس پذیرایی خریدم تا ظرف و ظرفشون شیک باشه و خانوادهام ایرادی نگیرن. به مادرت پول میدادم که بتونه لباسهای خوبی تهیه کنه و شیک و مرتب باشن. مادرت نمیخواست قبول کنه و خانوادهاش هم از این موضوع ناراحت بودن اما من نمیخواستم دهن خواهرام باز بشه.
فردین دستهاش رو بغل کرد و خودش رو تکون داد.
- با همهی اینا باز هم تا دور هم جمع میشدن یک چیزی برای مسخره کردن پیدا میکردن و بهشون میخندیدن. بابا هم جدی میگرفت و کلی سرزنشم میکرد که نباید با این خانواده وصلت میکردم.
فردین با صدای پرغصه گفت:
- دوران نامزدیم با مادرت تلخترین روزهای زندگی منه.
کوهیار صورت پژمردهی پدرش رو نگاه کرد.
- نباید اجازه میدادین دستتون بندازن. مادر انتخاب شما بود و همه باید بهش احترام میذاشتن و خود شما هم نباید حساسیت نشون میدادین و نباید سعی میکردین تغییرشون بدین.
- من حتی جهاز مادرت رو خریدم. بهشون گفتم طوری وانمود کنه که خودش خریده. مادرت موافق نبود اما مجبور بودم که کسی چیزی به مادرت نگه.
فردین آهی کشید و ادامه داد:
- اونقدر تحت فشار خانواده بودم که نمیخوام برای شما هم پیش بیاد و تجربهاش کنین.
کوهیار کلافه پدرش رو نگاه کرد.
- من ضعفهای شما رو ندارم. حرف خاندان شما هم برام اهمیتی نداره. پس لطفاً من رو با خودتون مقایسه نکنین. اگر باعث بشین من هیچوقت به روشنک نرسم، باور کنید که دیگه هیچوقت ازدواج من رو نمیبینید.
فردین نفس عمیقی کشید و به روزگاری که خودش داشت فکر کرد. میفهمید کوهیار عاشق شده و این آتیش تا به روشنک نرسه سرد نمیشه. پس آخرین موضعش رو مشخص کرد.
- باشه!
سر کوهیار سمت پدرش چرخید. فردین توی چشمهاش نگاه کرد.
- من به آقای نیکبخت زنگ میزنم و از ایشون برای حرفهایی که بهشون زدم عذرخواهی میکنم. از روشنک هم همینطور.
بین تموم بدبختیهاش لبخند امیدواری زد.
- خودخواهی کردم که گفتم از ثروتم محرومت میکنم. هر چی خواستی بهتون میدم اما من هیچوقت توی خواستگاری کردن روشنک و این وصلت باهاتون شریک نمیشم. هر طور شده نیکبخت رو راضی میکنم اما روی حضور من حساب نکن.
کوهیار که فکر میکرد پدرش راضی شده ناباور گفت:
- بابا!
- راستش روشنک با مادرت خیلی فرق داره. برای همین نمیتونم قبولش کنم. اما با نیکبخت تماس میگیرم.
کوهیار با بدخلقی جواب داد:
- لازم نیست زحمت بکشین چون قبول نمیکنه.
و از جاش بلند شد و قصد رفتن داخل ساختمون رو کرد.
- تو حرف بقیه برات مهم نیست و بعد از اون همه زحمت که کشیدی جرئت نکردی نظرت راجع به نوشتهی سنگ قبر رو بیان کنی. بعد میگی نظر بقیه راجع به همسر آیندت برات مهم نیست؟
کوهیار سر جا وایساد. رو کرد به پدرش و گفت:
- پدر عزیزم! اگر گفتم بقیه نظر بدن به این خاطره که توی این شرایط مثل سگ و گربه به هم نپرن. وگرنه چیزی که انتخاب شد نظر خودم بود. از تینا خواستم مطرحش کنه.
فردین سرش رو چرخوند و کوهیار رو نگاه کرد.
- من میدونم با خانواده شما چطور رفتار کنم. شما نگران این موضوع نباشید.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت481
#فصل_چهاردهم
روشنک خودش رو توی اتاق حبس کرده بود و دلش نمیخواست از اونجا بیرون بیاد. مادرش اومد و در زد اما جواب نداد. سایهی مادرش رو دید که دور شد و چند دقیقهی بعد پدرش اومد و پشت در وایساد. در زد و صدا کرد:
- روشنک! بابا... مهمونا منتظرت هستن. بیا بیرون دخترم، زشته.
روشنک جواب نداد و پاهاش رو بغل کرد. سرش رو روی زانوش گذاشت و به رفتار والدینش فکر کرد. پدرش دوباره در زد.
- من رو پشت در نگه میداری؟!
روشنک پر غصه خودش روجمعتر کرد.
- دو روزه نشستی تو اتاق میخوای به چی برسی؟
روشنک توی موهاش چنگ زد و توی دلش گفت:
- میخوام به کوهیار برسم.
- روشنک بابا! یک دفترچه توی هتل داشتی که همکارت برات آورده بود. اون آقا چی اسمش بود؟! حسابدارتون.
روشنک سر بلند کرد و منتظر شد.
- اومده بود دم خونه. خیلی اصرار داشت دفترچه بهت برسه چون مثل اینکه چند بار گفته بودی برات اهمیت داره.
روشنک پاهاش رو راست کرد و روی زانوهاش وایساد و از خودش پرسید:
- دفترچه یادداشت؟!
- مثل اینکه یک دستبند هم جا گذاشتی. اون هم برات آورد.
روشنک فهمید یک چیزی درست نیست. سریع بلند شد و در رو باز کرد. آقای نیکبخت لبخند زد و گفت:
- نمیدونستم این دفترچه تا این اندازه برات مهمه عزیزم. وگرنه زودتر برات میآوردمش.
روشنک بیتوجه به پدرش دفترچه رو گرفت که دستبند هم وسط دفتر بود.
- دخترم، خاله اینا برای شام منتظرن.
روشنک بیتوجه در رو به روی پدرش بست.
دفترچه رو باز کرد و دستبند رو کشید. نصف قلبی که بینش بود رو نگاه کرد. با عجله دفتر رو ورق زد و از یادداشتهای خودش عبور کرد. با رسیدن به انتهای یادداشتهاش دید که بهرام براش چیزی نوشته.
«سلام خانم نیکبخت! خوبین؟ من این دستبند رو از طرف کوهیار براتون آوردم. جفتش هم دست خودشه. کوهیار خواست به نشانهی عشقتون دستبند رو دستتون کنین. اگر از حال کوهیار میپرسین خیلی بیقرار شماست. تابلوی منبت کاریش نبودن شما رو بدجور به رخ میکشه. کارها بدون شما سخت پیش میرن و کوهیار از نبودن شما کلافه است. ای کاش همت کنین و برای رسیدن به هم قدمی بردارید.»
و زیر نوشته رو با اسم خودش امضاء زده بود. دستبند رو دوباره نگاه کرد. از داشتنش خوشحال بود. همین که کوهیار به فکرش بود جون میگرفت. دوباره در زده شد.
- روشنک جان!
روشنک دستبند رو دور مچش انداخت و دفترچه رو روی طاقچه گذاشت. برگشت و در رو باز کرد. چشمهاش میدرخشیدن و حالش عجیب بود. پدرش بهش لبخند رد و گفت:
- دفترچه خوشحالت کرد؟!
- نوشتههاش خوشحالم میکنن.
- میدونی که من دوستت دارم عزیزم و قصدم اذیت کردن تو نیست.
- اما شما و مادر با من مثل بچهها رفتار میکنین.
- راستش روشنک جان من شما رو بچه نمیبینم بلکه دارم برای غرور خودم تلاش میکنم.
- به قیمت آزار دادن من؟!
- چه آزاری؟
- من با کوهیار قول و قراری گذاشته بودم که دلم میخواست بهمون اعتماد کنین. قرار بود یک سال در مورد ازدواج تصمیمی نگیریم و اجازه بدیم زمان احساسات و تصمیم ما رو اثبات کنه اما شما اجازه ندادین.
- میذاشتم پدرش بیاد ما رو خرد کنه؟! اون به چیش مینازه؟ ثروت و پسرش؟ من هم به اصالت و دخترم مینازم.
- ولی باز هم دلیلی نداره من رو مثل بچهها ببینین و گوشی رو ازم بگیرین.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
#فصل_چهاردهم
روشنک خودش رو توی اتاق حبس کرده بود و دلش نمیخواست از اونجا بیرون بیاد. مادرش اومد و در زد اما جواب نداد. سایهی مادرش رو دید که دور شد و چند دقیقهی بعد پدرش اومد و پشت در وایساد. در زد و صدا کرد:
- روشنک! بابا... مهمونا منتظرت هستن. بیا بیرون دخترم، زشته.
روشنک جواب نداد و پاهاش رو بغل کرد. سرش رو روی زانوش گذاشت و به رفتار والدینش فکر کرد. پدرش دوباره در زد.
- من رو پشت در نگه میداری؟!
روشنک پر غصه خودش روجمعتر کرد.
- دو روزه نشستی تو اتاق میخوای به چی برسی؟
روشنک توی موهاش چنگ زد و توی دلش گفت:
- میخوام به کوهیار برسم.
- روشنک بابا! یک دفترچه توی هتل داشتی که همکارت برات آورده بود. اون آقا چی اسمش بود؟! حسابدارتون.
روشنک سر بلند کرد و منتظر شد.
- اومده بود دم خونه. خیلی اصرار داشت دفترچه بهت برسه چون مثل اینکه چند بار گفته بودی برات اهمیت داره.
روشنک پاهاش رو راست کرد و روی زانوهاش وایساد و از خودش پرسید:
- دفترچه یادداشت؟!
- مثل اینکه یک دستبند هم جا گذاشتی. اون هم برات آورد.
روشنک فهمید یک چیزی درست نیست. سریع بلند شد و در رو باز کرد. آقای نیکبخت لبخند زد و گفت:
- نمیدونستم این دفترچه تا این اندازه برات مهمه عزیزم. وگرنه زودتر برات میآوردمش.
روشنک بیتوجه به پدرش دفترچه رو گرفت که دستبند هم وسط دفتر بود.
- دخترم، خاله اینا برای شام منتظرن.
روشنک بیتوجه در رو به روی پدرش بست.
دفترچه رو باز کرد و دستبند رو کشید. نصف قلبی که بینش بود رو نگاه کرد. با عجله دفتر رو ورق زد و از یادداشتهای خودش عبور کرد. با رسیدن به انتهای یادداشتهاش دید که بهرام براش چیزی نوشته.
«سلام خانم نیکبخت! خوبین؟ من این دستبند رو از طرف کوهیار براتون آوردم. جفتش هم دست خودشه. کوهیار خواست به نشانهی عشقتون دستبند رو دستتون کنین. اگر از حال کوهیار میپرسین خیلی بیقرار شماست. تابلوی منبت کاریش نبودن شما رو بدجور به رخ میکشه. کارها بدون شما سخت پیش میرن و کوهیار از نبودن شما کلافه است. ای کاش همت کنین و برای رسیدن به هم قدمی بردارید.»
و زیر نوشته رو با اسم خودش امضاء زده بود. دستبند رو دوباره نگاه کرد. از داشتنش خوشحال بود. همین که کوهیار به فکرش بود جون میگرفت. دوباره در زده شد.
- روشنک جان!
روشنک دستبند رو دور مچش انداخت و دفترچه رو روی طاقچه گذاشت. برگشت و در رو باز کرد. چشمهاش میدرخشیدن و حالش عجیب بود. پدرش بهش لبخند رد و گفت:
- دفترچه خوشحالت کرد؟!
- نوشتههاش خوشحالم میکنن.
- میدونی که من دوستت دارم عزیزم و قصدم اذیت کردن تو نیست.
- اما شما و مادر با من مثل بچهها رفتار میکنین.
- راستش روشنک جان من شما رو بچه نمیبینم بلکه دارم برای غرور خودم تلاش میکنم.
- به قیمت آزار دادن من؟!
- چه آزاری؟
- من با کوهیار قول و قراری گذاشته بودم که دلم میخواست بهمون اعتماد کنین. قرار بود یک سال در مورد ازدواج تصمیمی نگیریم و اجازه بدیم زمان احساسات و تصمیم ما رو اثبات کنه اما شما اجازه ندادین.
- میذاشتم پدرش بیاد ما رو خرد کنه؟! اون به چیش مینازه؟ ثروت و پسرش؟ من هم به اصالت و دخترم مینازم.
- ولی باز هم دلیلی نداره من رو مثل بچهها ببینین و گوشی رو ازم بگیرین.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
رمانهای نویسنده
#هتل_مهزاد_پارت482
- تو برای من بچه نیستی عزیزم. ولی وقتی ازت گوشی رو گرفتیم یعنی میخواییم مطمئن بشیم تمام راههای ارتباطیت با کسی که پدرش نمیخواد توی زندگی پسرش باشی قطع شده.
- بابا هم من و هم اون پسر عاقل و بالغ هستیم. چرا فکر میکنید خودمون نمیتوتیم برای آینده تصمیم بگیریم؟
- من اینطوری فکر نمیکنم. اما برام مهمه کسی دخترم رو به چشم حقارت نگاه نکنه.
- من هم اینو نمیخوام بابا. ولی دلم میخواد شما پدرها کمی هم به ما بچههاتون فکر کنین.
- میخوای آقای امیرشاهی تحقیرت کنه؟
- نه! میخوام خودم کوهیار رو راضی کنم که اگر پدرش راضی نیست، با رضایت از من دست بکشه.
- این وظیفهی تو نیست.
- وظیفهی ایشون هم نبود من رو استخدام کنه. وظیفهشون نبود حواسش به افسردگی من باشه. وظیفهشون نبود برای رسیدن به وزن ایدهآلم تشویقم کنن به ورزش و سلامت.
آقای نیکبخت چند لحظه صورت روشنک رو نگاه میکرد. با خودش فکر کرد چی باعث میشه دخترش دیگه با سکوت خودش رو اذیت نکنه. چی باعث شده ترسش رو کنار بذاره. چی باعث شده مقاومت کنه.
- فقط ده روز صبر کن.
- که چی بشه؟ چی رو ثابت کنین؟ که کوهیار هم پدر خودخواهی داره که زنجیر زده به دست و پای بچهاش؟
- تو از کوهیار دفاع میکنی و من از شرافتم.
روشنک سرش رو تکون داد و گفت:
- پدربزرگش فوت شده و حتماً الان خیلی تنهاست.
- اون خانواده داره. پدری که فکر میکنه تو لایق پسرش نیستی. همون پدر هم میتونه به پسرش آرامش بده. وظیفهی تو نیست.
- حتی گفتن تسلیت هم وظیفهی من نیست؟
- بعداً به وقتش.
- وقتش چه زمانیه؟
آقای نیکبخت روش رو گرفت و گفت:
- بیا دیگه. خالهات منتظرته.
روشنک آهی کشید و دنبال پدرش رفت. وقتی وارد اتاق پذیرایی شد، مهمونا که همهی افراد خانوادهی خالهاش بودن جلوش بلند شدن. از این قیام خجالت کشید و عذرخواهی کرد. با دخترخالهها روبوسی کرد. خالهاش بغلش کرد و دو طرف صورتش رو بوسید. با شوهر خالهاش دست داد و اون روی سرش رو بوسید. با هر دو داماد خانواده احوالپرسی کوتاهی کرد و بعد با امید خوش و بش کرد.
رو به جمع گفت:
- ببخشید که دیر اومدم و...
آفاق با خندهی مصنوعی گفت:
- بله کمی کسالت داشت امروز روشنک اما باباش بهش گفت شما اومدین از جا بلند شد.
خالهاش سریع گفت:
- کسالت برای چی؟ خدا بد نده.
روشنک به حال مادرش لبخند کجی زد و تعارف کرد بشینن. همه دور سفره نشستن.
آفاق با لبخندی که روی لبهاش نشسته بود اومد و سر سفره نشست و گفت:
- بفرمایید.
و مهمانها شروع کردن به غذا کشیدن توی بشقابها. آفاق و افتخار طبق عادت همیشگی به بقیه تعارف میکردن غذا بخورن.
روشنک برای خودش یک تیکه سینهی آبپز برداشت و مشغول خوردنش شد. همه به هم نگاههای معنیدار میکردن.
توی ذهن افتخار حرفهای علی چرخید.
- مادر! حال امید بده. چرا اذیتش میکنین؟ آخر بلایی سر خودش میآره.
- امید هیچیش نیست.
- هیچیش نیست و انقدر توی خودشه؟ هیچیش نیست و نمازهاش رو با گریه میخونه؟ اون یک مَرده! چرا انقدر سنگدلین که میذارین یک مرد اینطوری برای خواستهی قلبیش گریه کنه.
- خواستهاش چیه؟
و دخترش متعجب و با تأکید گفت:
- یعنی نمیدونین حسرت امید، داشتن روشنکه؟!
علی ادامهی حرف همسرش رو گرفت و گفت:
- گناه مجرد موندن امید و زن نگرفتنش فقط گردن شماست.
- مگه من گفتم زن نگیره؟!
- نگفتین زن نگیره اما اینکه نمیذارین به همسر دلخواهش برسه تقصیر شماست. امید هم حیا میکنه و هیچی نمیگه.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
- تو برای من بچه نیستی عزیزم. ولی وقتی ازت گوشی رو گرفتیم یعنی میخواییم مطمئن بشیم تمام راههای ارتباطیت با کسی که پدرش نمیخواد توی زندگی پسرش باشی قطع شده.
- بابا هم من و هم اون پسر عاقل و بالغ هستیم. چرا فکر میکنید خودمون نمیتوتیم برای آینده تصمیم بگیریم؟
- من اینطوری فکر نمیکنم. اما برام مهمه کسی دخترم رو به چشم حقارت نگاه نکنه.
- من هم اینو نمیخوام بابا. ولی دلم میخواد شما پدرها کمی هم به ما بچههاتون فکر کنین.
- میخوای آقای امیرشاهی تحقیرت کنه؟
- نه! میخوام خودم کوهیار رو راضی کنم که اگر پدرش راضی نیست، با رضایت از من دست بکشه.
- این وظیفهی تو نیست.
- وظیفهی ایشون هم نبود من رو استخدام کنه. وظیفهشون نبود حواسش به افسردگی من باشه. وظیفهشون نبود برای رسیدن به وزن ایدهآلم تشویقم کنن به ورزش و سلامت.
آقای نیکبخت چند لحظه صورت روشنک رو نگاه میکرد. با خودش فکر کرد چی باعث میشه دخترش دیگه با سکوت خودش رو اذیت نکنه. چی باعث شده ترسش رو کنار بذاره. چی باعث شده مقاومت کنه.
- فقط ده روز صبر کن.
- که چی بشه؟ چی رو ثابت کنین؟ که کوهیار هم پدر خودخواهی داره که زنجیر زده به دست و پای بچهاش؟
- تو از کوهیار دفاع میکنی و من از شرافتم.
روشنک سرش رو تکون داد و گفت:
- پدربزرگش فوت شده و حتماً الان خیلی تنهاست.
- اون خانواده داره. پدری که فکر میکنه تو لایق پسرش نیستی. همون پدر هم میتونه به پسرش آرامش بده. وظیفهی تو نیست.
- حتی گفتن تسلیت هم وظیفهی من نیست؟
- بعداً به وقتش.
- وقتش چه زمانیه؟
آقای نیکبخت روش رو گرفت و گفت:
- بیا دیگه. خالهات منتظرته.
روشنک آهی کشید و دنبال پدرش رفت. وقتی وارد اتاق پذیرایی شد، مهمونا که همهی افراد خانوادهی خالهاش بودن جلوش بلند شدن. از این قیام خجالت کشید و عذرخواهی کرد. با دخترخالهها روبوسی کرد. خالهاش بغلش کرد و دو طرف صورتش رو بوسید. با شوهر خالهاش دست داد و اون روی سرش رو بوسید. با هر دو داماد خانواده احوالپرسی کوتاهی کرد و بعد با امید خوش و بش کرد.
رو به جمع گفت:
- ببخشید که دیر اومدم و...
آفاق با خندهی مصنوعی گفت:
- بله کمی کسالت داشت امروز روشنک اما باباش بهش گفت شما اومدین از جا بلند شد.
خالهاش سریع گفت:
- کسالت برای چی؟ خدا بد نده.
روشنک به حال مادرش لبخند کجی زد و تعارف کرد بشینن. همه دور سفره نشستن.
آفاق با لبخندی که روی لبهاش نشسته بود اومد و سر سفره نشست و گفت:
- بفرمایید.
و مهمانها شروع کردن به غذا کشیدن توی بشقابها. آفاق و افتخار طبق عادت همیشگی به بقیه تعارف میکردن غذا بخورن.
روشنک برای خودش یک تیکه سینهی آبپز برداشت و مشغول خوردنش شد. همه به هم نگاههای معنیدار میکردن.
توی ذهن افتخار حرفهای علی چرخید.
- مادر! حال امید بده. چرا اذیتش میکنین؟ آخر بلایی سر خودش میآره.
- امید هیچیش نیست.
- هیچیش نیست و انقدر توی خودشه؟ هیچیش نیست و نمازهاش رو با گریه میخونه؟ اون یک مَرده! چرا انقدر سنگدلین که میذارین یک مرد اینطوری برای خواستهی قلبیش گریه کنه.
- خواستهاش چیه؟
و دخترش متعجب و با تأکید گفت:
- یعنی نمیدونین حسرت امید، داشتن روشنکه؟!
علی ادامهی حرف همسرش رو گرفت و گفت:
- گناه مجرد موندن امید و زن نگرفتنش فقط گردن شماست.
- مگه من گفتم زن نگیره؟!
- نگفتین زن نگیره اما اینکه نمیذارین به همسر دلخواهش برسه تقصیر شماست. امید هم حیا میکنه و هیچی نمیگه.
#نویسنده_مرضیه_باقری
#کپی_بدون_ذکر_نام_حرام_است
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
127دنبال کننده
مجموعه راز خانهی مخوف1،2،3،4،5،6
مأوای لیلی1،2،3
تنهایی بیانتها
شبهای بیداری
فایتر1،2
اَمُر1،2
آقای معلم
یه هتل داریم که صاحبش 83 ساله است. حالا میراث خورا دورش حلقه زدن برای گرفتن سهمشون. یه نوه داره که مثل کوه وایساد و هتل قدیمی رو دوباره براش ساخت و به آخرین آرزوش رسوندش. حالا میراث خورا...
مشاهده کانال پیامرسانمأوای لیلی1،2،3
تنهایی بیانتها
شبهای بیداری
فایتر1،2
اَمُر1،2
آقای معلم
یه هتل داریم که صاحبش 83 ساله است. حالا میراث خورا دورش حلقه زدن برای گرفتن سهمشون. یه نوه داره که مثل کوه وایساد و هتل قدیمی رو دوباره براش ساخت و به آخرین آرزوش رسوندش. حالا میراث خورا...