۱۴ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
سلام سلام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
چون دیر اومدم دست پر اومدم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_331honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

گیج به چشم هاش نگاه کردم ترقوه م رو نوازش کرد. یقه قایقی لباس کار دستم داد که دستش نشست ... عقب نشینی جایز نبود.

دست هام رو بالا آوردم و دور گردنش به هم وصل کردم

+ خودتو تو به نمایش میزاری؟

نیت این نبود ولی وقتی چشمش با ولع روی نشست قصدم عوض شد.

کشیدم که نگاهش بالا اومد.

_اعتراف کن که از رنگ رژم خوشت اومده

مخمور تر نگاهم کرد که رو گزیدم کشش بینمون فارغ از عشق و علاقه چیز عجیبی بود.

+اعتراف میکنم

چشم هام رو بستم تا بیشتر از این حرفم رو از ذهنم نخونه ... دستش بالاتر اومد و موهام رو نوازش وار پشت گوشم هدایت کرد.

_پایین پر از مهمونه ... میفهمن غيب شديم.

+ یعنی میخوای این تو رو نادیده بگیرم و پایین بریم؟

اون هم مثل من به آرومی پچ زد و گوشم رو با صداش طواف کرد؛ نمیتونستم باخت رو قبول کنم

_بهتره بریم پایین.


┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_332honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

باعث شرم بود که منتظر بودم تا برخورد کنه ...

پام رو فقل کردم و برای نیوفتادن از يقه لباسش گرفتم سرش نزدیکم شد که به قصد شومش پی بردم

+خودت پیش قدم شدی که

اینجوری نبود ولی طوری رقم زد که چاره ای نموند و امان نداد.

به نوبت شروع کرد و فرستاد ...
از رژم چیزی نموند که

دست هاش کمرم رو محکم گرفت و که به بازوش مشت کوبیدم تا راه نفسم رو باز کنه.

کمی عقب کشید

_خودتم میدونی که من پیش قدم نشدم

نگاهش به تنهایی قوی بود

+ تو حرصیم کردی ... رنگ رژت لباست گردنبندت و چشمات منو صدا زد.

از شرم صورتم سرخ شد ... قفسه سینم تند بالا پایین

+ تنها جایی که خجالت نمیکشی روی...

قسم خورده بود که من رو خجالت زده کنه نگاهش منو رو لرزوند که صدام از قعر چاه بیرون اومد
_تنها جایی که زود میری سر اصل مطلب همون روی .. منظورت از خفت کردنم چیه؟

خنده مردونه ای کرد که از گفتم پشیمون شدم  ...

+برای خفت کردن زنم از کسی اجازه نمی گیرم

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_333honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

منظورش از غذا و پیش غذا خیلی مجهول بود.
_منظورت رو از غذا متوجه نشدم ... زن قراردادی رو خفت نمیکنن

رو نوازش کرد و توی اون فاصله نزدیک و سمی قصد نداشت ل اsزدن رو تموم کنه

+همیشه راضیت کردم پس حق نداری بگی زود میرم سر اصل مطلب ... زن قراردادی و واقعی نداره تو این مورد.

حق به جانب بود و بی حیا ... چشم غره ای نصبیش کردم و کمی به عقب هلش دادم ولی ذره ای تکون نخورد.

نفس کلافه ای بیرون دادم که نگاهش رو روی اعمالم شکار کردم

+مرضیت تموم شه رحم نمیبینی

پوزخند دست خودم نبود ... اگه تیکه بارش نمیکردم عذاب وجدان میگرفتم.

_مریضیم تموم شه تایم قرارداد هم تموم میشه ... اون موقع عیسی به دین خود موسی به دین خود.

دستم رو از لباسش برداشت و روی دیوار قفل کرد.

+جوجه تر از اونی هستی که برام خط و نشون بکشی.

سرش رو نزدیک آورد
. - حیف نمیشه و گرنه...

حرصی کنار زدمش و راه افتادم صدای خنده تو گلوش رو شنیدم که پشت سرم بیرون اومد.

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_334honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

بقیه مهمونی روند تکراری خودش رو طی کرد و این بین اونی که چشم غره و حسادت دخترا نصیبش میشد من بودم دختر خوارزمی هم از خواهان مهام بود که چند تا تیکه بارم کرد ولی به روی خودم نیاوردم

فهمیدن اینکه خانواده ای هم ندارم مزید بر علت شد تا نگاه ها فرق کنه ولی تا آخرین لحظه دست مهام روی کmرم و گرمای نفسش روی گو ش
م همه چیز رو از ذهنم پاک کرد.

حرکاتش ارومم میکرد و من منکر این نمیشدم که از این موقعیت بدم میاد.

تا آخر مهمونی اجازه نداد برق
صم و من رو چفت خودش نگه داشت.

- خسته شدم ... میشه بریم؟

آخرای مهمونی خیره شد.

+برو لباست رو بپوش

پانچ رو پوشیدم و رژم رو تمدید کردم تا دین و ایمونش بلرزه با فخر از پله ها پایین اومدم و همراه مادرش بعد از خدا حافظی خارج شدیم.

به اصرار مادرش جلو نشستم و پاهام رو از کفش خارج کردم.

- ماشاء الله ... مثل ستاره درخشیدین

خجالت زده تشکری کردم

سرش رو به صندل تکیه داد و چشم هاش رو بست
تا برای من و مهام خلوت کوتاهی هدیه بده

ما زن و شوهر واقعی نبودیم ولی درک خانواده ش توی برخی مسائل زیادی میچسبید

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_335honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

شش دنگ حواس مهام به رانندگی بود و نیم نگاهی حواله نکرد.

کمربند پانچ رو باز کردم و پاهام رو بالا آوردم تا ماساژ بدم

+مجبور نبودی اینارو بپوشی

حق به جانب نگاهش کردم که بی خیال به رانندگیش ادامه داد.

_با همینا چشم همه در اومد.

با خنده تو گلویی دستش نشست.

+پاهاتو بزار اینجا ماsاژ بدم

از الف اظ رکی ک استفاده کرد تا صورت سرخم رو ببينه.

پاهام رو روی پاش دراز کردم که با یه دست فرمون رو گرفت و با دست دیگه پام رو نوازش کرد.

طوری نوازش میکرد که خوابم بگیره

- چه قد دستات گرمه

با پوزخند سنگینی نگاهش رو حس کردم

+فک میکنی چرا؟

فکری نداشتم و پاهام رو از زیر دستش برداشتم

_چرا

سوالات بیجا پرسیدم و اون با جواب های پرت ازم استقبال کرد.

- حتما گرسنه است
@romance_Hott
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
تا آخر شب بازم براتون پارت میذارم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_336honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

با خنده دوباره پاهام رو نوازش وار کشیدم

_قضیه چیه؟ و این حرفاست ...

با دستش مهارم کرد تا تکون نخورم

+چطوره ازم پذیرایی کنی؟

انگار یادش رفت که مادرش هم پیشمونه

_هييس ... بعدا صحبت میکنیم.

پاهام رو با عجله عقب کشیدم که باعث خنده اش شد.

+ازت سوال کردم ... جوابش واجبه.

چشم غره ای رفتم و رو گرفتم

_من جواب سوالهای سخت رو نمیدونم

انگار با یه بچه صحبت میکردم و چیزی متوجه نبود.

- شکلات میخوای؟

چشم هام گرد شد که برای رفع سوءتفاهم به مغازه ای که جلو بود اشاره کرد.

_برام خوراکی بخر ....

اگه اون نقشه میکشید من چرا نمیتونستم؟ ماشین رو کنار کشید و پیاده شد. مادرش عمیقاً خواب بود که حتی ایستادن ماشین رو هم متوجه نشد.

تا اومدنش چشم روی هم گذاشتم و با صدای در ماشین به خودم اومدم

_ممنون

برام خوراکی خریده بود؛ برای کرم ریختن خوراکی رو باز کردم با نگاهش زیر نظرم داشت که نقشه م رو شروع کردم

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_337honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

. سرش رو با تاسف تکون داد که توجه نکردم ماشین رو به حرکت انداخت و از سرعت کمش معلوم بود که نگاهش به اعمال منه

و همه نگاهش معطوفم بود و هر از گاهی به خیابون نگاه کرد.

که غرش کرد
+ این کارت عاقبت خوبی نداره

خندیدم و دوباره کارم رو تکرار کردم. _هیچکدوم از تصمیمات من عاقبت خوبی نداشت.

قصدم کنایه زدن نبود چون این حرف از اعماق قلبم بیرون اومد.

پکر شد و دستش رو لای موهاش کشید. +خوراکی رو بخور ... تیکه انداختن بلد نیستی

اتفاقا چون حرف دلم بود از چهره ش خوندم که ناراحت شد.

... کاملا معلوم بود که توی ذهنش چه

_تصوراتی داره توام میخوای؟

بعد سمتش گرفتم.

+تو قشنگ تر همه شو بخور

_ ... خوشمزه س
چرا اینجوری شده؟

"هوف" کلافه ای کشید که خنديدم ... زیر لب فحش داد و غر زد

- لعنت بهت ... از دست تو ....

واگویه کرد و احتمال داد که من نشنوم - منکه کاری نکردم .... مظلوم نشستم دارم

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_338honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

توی زدن حرف رکیک فقط مهام تخصص نداشت و این رو از رگ گردنی که بیرون زده بود فهمیدم

مثل پسر بچههای تخس نگاهم کرد و در عین حال چشم هاش نسخ تر از چیزی بود که بشه نادیده گرفت.

لواشک رو کنار گذاشتم و دستم گذاشتم.

_ هر جور شده میخوای امشب شکم درد بکشم

از اینکه موقع مریضی این همه مراعات میکرد و خودش رو نادیده میگرفت به شدت خوشم اومد.

+ میتونی با چیزای دیگه از خودت پذیرایی کنی

احمقانه بود که میخواستم آستانه تحملش رو

بسنجم.

+دستت رو بکش ...

از اینکه باهاش مثل انسان رفتار میکرد خنده م گرفت

بالاخره رسیدیم که ماشین رو پارک کرد. +مامانم رو بیدار کن با هم برین بالا

با تعجب نگاهش کردم و کمربند پانچ رو محکم تر

کردم.

_ تو نمیای خونه؟

کلافه و سردرگم بود و

- زياد سوال نكن ... يكم بعد ميام، نخواب
اطاعت کردم و پیاده شدم تا مادرش رو بیدار کنم

_مادر جون؟ بیدار نمیشید؟ رسیدیم ها ...

چشم هاش رو باز کرد که از دستش گرفتم تا پایین

بیاد. مادرش رو به اتاقش بردم و خودم سلانه سلانه پله ها رو بالا رفتم تا به اتاق برسم

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_339honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

پانچ رو در آوردم و بلافاصله روی تخت ولو شدم. ذهنم درگیر تر از چیزی بود که بتونم اتفاقات رو باهاش مرور کنم

+لباستو عوض كن بعد بخواب.

اصلا متوجه اومدنش نبودم نیم خیز شدم که نگاهم بهش افتاد.

کنش رو در آورد و سرم رو به معنی "چیه؟" تکون دادم که حرفی نزد و صرفا نگاهش رو به سمت دیگه سوق داد.

طرفش رفتم و توی یک قدمیش ایستادم - _چیزی شده؟! پکری

صورتش ازم فراری بود و دستش سمت دکمه های پیراهنش رفت که دستش رو کنار زدم و خودم مشغول باز کردنش شدم

نگاهم جایی بین لباسش بود ولی سنگینی چشم هاش رو روی خودم حس کردم دکمه ها تموم شد که خواستم لباس رو از تنش خارج کنم که نذاشت و من رو برگردوند.

کارهاش روی دور کند بود ولی هیجان زیر پوستم دوید و منتظر شدم

سرش رو روی کتفم گذاشت و از نفس کشیدنش متوجه شدم که بوی عطرم اون رو مجذوب خودش کرد.

صورتش که قلقلکم اومد و خندیدم.

از کنترلی که روی خودش داشت حض میبردم

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_340honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

سردی چیزی رو روی گردنم احساس کردم و به خودم اومدم دستم رو روش کشیدم که نفسم حبس شد.

منو با خودش طرف آیینه برد و پشت سرم ایستاد ولی نگاه من میخ گردنبندی بود که توی داشبوردش دیدم و الان روی گردنم جا گرفت.

گردنبندی که فکر میکردم برا موناست گردنبندی که سرش اون همه خودخوری کردم ولی دم نزدم

! این بیشتر بهت میاد.

صدای گرمش به گوشم خورد و چشم هام از آیینه قفل نگاهش شد.

_ این خیلی قشنگه

هجوم یکباره احساسات متفاوت زبونم رو کوتاه کرد که چند کلمه بیشتر نتونستم صحبت کنم.

دوباره کتفم رو بوsید که چشم هام روی هم افتاد. اولین احساسات ناب زن انه م برای مهام بود و نمیدونستم با نبودش چیکار میکنم
توی قاب آیینه خیلی به هم می اومدیم ولی واقعیت فرسنگها باهامون فاصله داشت. دستش رو روی استخون ترقوه ام نوازش وار کشید که بیشتر به بدنش تکیه دادم

+بدنت مارک لازمه
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_341honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

_عه برو کنار ببینم

دستمو کشید:
+کجا میری بیا مارک بزنم

مشتی به دستش زدم
_نمیخوام فردا مامانت میبینه زشته

خندید:
+مامانم افتخار میکنه همچین پسر ماهری داره

میخواستم جوابشو بدم بگم ماهر تو چی؟
تو کوچیک کردن؟
یا اهمیت دادن یهویی؟
اینکه من و تو دوراهی میزاره
چیکار باید بکنم ؟

زمزمه شو شنیدم :
+دستت سنگینه ها

با تعجب برگشتم :
_تو که خودت اینهمه بلا سر من میاری چیزی نیست ؟

+بلای جونمی تو

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_342honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

رفتم که بخوابم
خیلی خسته بودم
مهمونی خستم کرده بود
دیدم مهام داشت لباس ها شو عوض میکرد

اومد که بخوابه گفتم :
_چرا به مامانت نگفتی میخواییم جدا شیم

برگشت سمتم
+نمیخوام ناراحت شه فعلا
_ هر چی زودتر بگیم بهتر نیست

موهامو از صورتم کنار زد
+انقد زود خسته شدی ...

چی میگفتم ؟
میگفتم میترسم که نتونم دل بکنم؟
میگفتم از قلبم میترسم که کار دستم بده ؟
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_343honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

صدای زنگ گوشی مهام بلند شد
کی بود این وقت شب؟

+الو سلام عزیزم

مونا بود!
خسته شده بودم...
از اینه تو چشماش حس میدیدم ولی لحنش یا مونا خوب بود ...
چه کاری درسته ...

صدای مهام و شنیدم:
+مهمونی بودم عزیزم نتونستم زنگ بزنم بهت

صدای مونا اومد : اون دختره هم باهات بود ؟

چی جوابی می‌داد؟

+مونا عزیزم مهمونی خانوادگی بود

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_344honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

صدای مونا بلند شد: دلم برات تنگ شده عشقم

مهام سکوت کرد
هه
نمیدونست چی بگه؟
یا چون من اینجام حرفی نمیزنه؟

+منم عزیزم

صدای شکستن قلبم و شنیدم
شکستن غرورم
بهم کادو میداد
خوشحالم میکرد
الان به یکی دیگه ابراز علاقه میکنه
مهام میدونست بیدارم
صدای مونا رو انگار دیگه متوجه نمی‌شدم

+مونا خستم میزاری برم بخوابم یا نه ول نمیکنی چرا ؟

صدای انداختن گوشی رو میز اومد و بعد زمزمش

+چرا کنده نمیشه ازم

منظورش مونا بود؟

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈
@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
#پارت_345honey_potpanda_facesunflower‹ بَـلای جـونَـمrelievedyellow_heart
┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

...
تو خواب و بیداری صدای مبهمی شنیدم : لیلا عروسم بیدار شو بیا صبحونه

آب دهنمو به زور قورت دادم که گلوم درد گرفت

_با ... باشه ما..مان جون

اومد جلو

_چرا صدات در نمیاد

دستشو گذاشت رو صورتم

_سرماخوردگی!

سعی کردم بلند شم

_نه خوبم مادر جون

_تو به این صدا میگی خوب؟ زنگ بزنم مهام بیاد برید دکتر

الان مونا پیش مهام بود ؟

┈┄╌╶╼╸•••‹moon‌⃟sparkles›‌•••╺╾╴╌┄┈

@romance_Hott
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان📕 فیلم🎬
رمان📕 فیلم🎬
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA