[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
2Kدنبال کننده
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۵ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
#پارت11bookmark
#عروس100روزهhearts️•
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

با تکون های محکمی که خوردم‌، غرغر کنان چشمام رو باز کردم که پسره تازه فهمیدم اسمش آرشِ داشت محکم تکونم میداد.

- چیه سر صبحی داری ماست میبندی؟
-هرهر نمکدون پاشو پاشو خیرسرت متأسفانه مثلا زنمی! پاشو صبحانه برام حاضر کن باید برم مدرسه!

تو دلم پوزخندی زدم. شوهر مدرسه ای داشتنم همین مشکلات رو داره.
بی اهمیت دوباره خوابیدم و کشیده گفتم: بگو شریفه خانم واست حاضر کنه!

با سکوتش، لبخند بی جونی زدم دوباره داشت چشمام گرم خواب میشد که با عربده ای زد، سریع صاف نشستم و با وحشت نگاهش کردم.

- گفتم پاشـــو!

با تته پته "باشه"ای گفتم و از تخت و پتوی گرم دل کندم و عصبی به طرف آشپزخونه رفتم که اونم دنبال سرم راه افتاد. با رفتارهای عصبی که کامل مشخص بود، پنیر و خیار سبز برداشتم و توی ظرف مخصوصش گذاشتم و بعد توی کوله اش گذاشتم.

لبخند شیطانی زد و اومد جلوم و پشت به من ایستاد.
اول منظورش رو نفهمیدم ولی وقتی فهمیدم از پشت سر براش زبونی دراوردم که دستاش رو ازهم باز کرد. دوتا بند کوله اش رو روی شونه اش گذاشتم که با پوزخند سریع خم شدو..

فرصتی برای اعتراض برام نذاشت و سریع از عمارت بیرون زد.
شونه ای بالا انداختم که صدای نحس آرمان تو گوشم نشست.

- زن داداش برای منم صبحانه آماده کن که گشنه نرم مدرسه!

با غیض نگاهش کردم که بی شرم و حیا نیشش رو باز کرد و گفت: چیه ؟

"خفه شویی" زیرلب گفتم و با تنه ای که بهش زدم، آشپزخونه رو ترک کردم و به اتاقم رفتم تا دوباره بقیه خوابم رو بگذرونم.

sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

کانال زاپاسمون جویین شید پارتارواول اینجامیزاریمpoint_down
https://rubika.ir/DellbarUne
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
#پارت12bookmark
#عروس100روزهhearts️•
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

چندروزی با اکراه با آرش گذروندم. روزشماری میکردم تا صدروز بگذره و آرش ایران رو ترک کنه. هرگز نمیتونستم اون و خانواده اش رو بپذیرم چون اونا باعث بدبختیم بودند.

داشتم همینجور توی باغ قدم میزدم و به رفتارهای تند آرش فکر میکردم که یک لحظه صدای پارس سگی شنیدم.

با ترس به اطراف نگاه کردم اما چیزی ندیدم. آب دهنم رو قورت دادم با ترس یک قدم جلو گذاشتم. ترنم نترس مطمئنم توهم زدی از بس این آرش تو ذهنت راه دادی اینجور فیوز پروندی!

لب خشکمو با زبون تر کردم که صدای نفس های بلندی و خرناسی از پشت سرم حس کردم.
چشمام رو بستم و "بسم ا..." کنان به عقب برگشتم. تا چشمام رو باز کردم با دیدن دو چشم درشت آبی، سنکوب کردم.

یه غرشی کرد که آب دهنش رو هیکل سیاهش ریخت. با ترس یه قدم عقب رفتم که اون یه قدم جلو اومد.

به طور ناخواسته جیغ بلندی زدم و پا به فرار گذاشتم که اونم با چهارتا پاش به سرعت دنبالم دوید تا منو به یه لقمه چرب تبدیل کنه و آرش رو دو زنه!‌

با گریه فقط جیغ میزدم و با تمام توانم می دویدم... حتی از ترس جرئت نمیکردم به پشت نگاه کنم.
با دیدن کلبه ای که ته باغ بود، قدمام رو تندتر کردم و با وحشت داخل کلبه شدم و قفل درش رو انداختم.

این ور در من نفس نفس میزدم اون ور در اون سگه سیاه زشت پارس پارس میکرد.
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

کانال زاپاسمون جویین شید پارتارواول اینجامیزاریمpoint_down
https://rubika.ir/DellbarUne
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
#پارت13bookmark
#عروس100روزهhearts️•
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

انگار داشت اعتراض میکرد که چرا نذاشتم ناهار چرب و چیلیش بشم.
قفسه سینه ام از هیجان و ترس تند تند بالا پایین میشد.

پوف محکمی کشیدم و چشمام رو باز کردم. خدا این صحنه رو واسه دشمنم رقم نزنه اونم با قیافه متعجب داشت منو نگاه میکرد.

راست میگن مار از پونه بدش میاد در خونس سبز میشه هرچند خودم در کلبش سبز شدم اما این یه اتفاق وحشتناک بود حتی از اون سگه منتظرِ من وحشتناک تر بود. کم کم تعجبش تمام شد و لبخند روی لبای زشتش نشست.

آرش چندش و غیرقابل تحمل بود اما برادرش صددرجه بدتراز خودش بود.
دیگه صدای پارس سگه نمی اومد اما این چشمای سگ جلوم وهم انگیزتر بود.

آب دهنم رو با ترس قورت دادم که با چندش گفت: فکرنمیکردم خودت بیایی اینجا!

ابروهام بهم نزدیک شدند و با اون هیکل زشتش جلو اومد
دستام که پشت بود، آروم قفل در رو باز کردم تا با یه فرصت سریع فرار کنم حتی اگه هنوز اون سگه منتظرم نشسته باشه.

- ببخشید فکرکنم... فکرکنم اشتباهی رخ داده.

با خنده ای که کرد، تنم لرزید.
. خدا خدا میکردم بتونم از دست دستای کثیفش فرار کنم.

تا نگاه ناباورش روی ما نشست، با ترس عقب کشیدم که رنگ نگاهش عوض شد و تبدیل به خشم شد...

sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

کانال زاپاسمون جویین شید پارتارواول اینجامیزاریمpoint_down
https://rubika.ir/DellbarUne
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
#پارت14bookmark
#عروس100روزهhearts️•
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

به سمت ما هجوم اورد و فریاد زد : دارید چه غلطی می کنید شما اشغالا؟

اشکام روی گونه راه گرفت و با ترس گفتم : به خدا ارش من از ترس اون سگه فرار کردم اومدم اینجا که داداشت ...
سیلی محکمی توی گوشم زد و گفت : خفه شو برو تو خونه...
دستم رو روی گوشم که داشت زنگ می زد گذاشتم و با بغضی که داشت خفه ام می کرد از کلبه دوویدم بیرون و رفتم تو عمارت.

شریفه با دیدنم که دستم رو صورتم بود پرسید : چی شده ، چرا صورتت رو گرفتی؟
دندونت درد می کنه؟؟

سرمو به طرفین تکون دادم و با دو از کنارش گذشتم.
وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم و بعدش خودمو رو تخت انداختم و به حال خودم زار زدم.
نمیدونستم چند ساعت گذشته بود که به اون حالت داشتم اشک می ریختم که صدای دست گیره در باعث شد سرم رو بلند کنم و چشم به ارشی بخوره که میون درگاه در ایستاده و با ابروهایی درهم داره به من زل میزنه.
- چیه چرا مثل مادر مرده ها داری زار میزنی؟؟

انگار منتظر پرسیدن همین سوالش بودم که کنترلمو از دست دادم و کوسن رو از روی تخت بلند کردم پرت دادم بهشو گفتم : خفه شو پسره عوضی، تو با چه جرأتی منو میزنی هااا؟؟
حتی بابامم روی من دست بلند نکرده، تو خیلی عوضی و ظالم هستی ازت متنفرم، مطمئن باش یه روز انتقام همه این بلا ها رو ازت می گیرم.
پوزخندی زد و در رو پشت سرش بست و وارد اتاق شد.

- انتقامی بد تر از این که چشم داداشمو گرفتی.
بینمی مو بالا کشیدم و نگاهش کردم که اومد کنارم نشست.
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

کانال زاپاسمون جویین شید پارتارواول اینجامیزاریمpoint_down
https://rubika.ir/DellbarUne
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
#پارت15bookmark
#عروس100روزهhearts️•
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

دست شو بالا اورد کنار صورتم که از ترس چشم هامو بستم.
اما با حس نوازش شدن گونه ام توسط سرانگشت هاش چشم هامو با تعجب باز کردم که گفت : وقتی گریه می کنی خواستنی تر میشی...

با انگشت هاش اشک هامو پاک کرد و گفت : نگران نباش، به زودی از دست من خلاص میشی، هر دو مون از دست هم خلاص میشیم...
فقط 97 روز دیگه مونده.
وقتی از اینجا برم زندگی جدیدی رو شروع می کنم، تو هم اینجا خوش باش....
قول میدم وقتی برگشتم، وقتی دیگه بزرگ شده بودم و می تونستم واسه خودم تصمیم بگیرم کاری کنم که از اینجا بری و از دست خانواده من خلاص شی...

متوجه حرف هاش نمی شدم.
ولی نا خود اگاه سری به نشونه باشه تکون دادم.
لبخند مهربونی زد که واسم غریب بود.

با سرخوشی از اتفاقات روز گذشته از اتاق بیرون رفتم تا برعکس همیشه صبحانه رو با بقیه اعضای خانواده بخورم.

پله ها رو دوتا یکی پایین می رفتم که صدای اشنایی توجه ام رو جلب کرد.
باورم نمی شد.
این صدای بابام بود.
- شریفه خانم لطفا بذار دخترمو ببینم قول میدم بعد دیدنش برم و دیگه هیچ وقت اینجابرنگردم.
- گفتم نه ، نمی تونم من این اجازه رو ندارم، خان اگه بفهمه همه مون رو به تیر می بنده.

دیگه طاقت نیاوردم و با دو پله ها رو پایین رفتم و به سمت بابام پر کشیدم.

با دیدن بابام که جلوی در عمارت ایستاده بود جیغی زدم به سمتش رفتم : بابا، بابایی...

بابا با دیدن من شریفه رو هول داد و به سمتم دووید و بغلم کرد .
شریفه ام مثل گونیه برنج افتاده بود یه گوشه و هی جیغ جیغ می زد.

sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

کانال زاپاسمون جویین شید پارتارواول اینجامیزاریمpoint_down
https://rubika.ir/DellbarUne
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
#پارت‌بیستوپنجمbookmark
#دکتر‌شیطون‌منwoman🏻‍⚕hearts️•
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

با دیدن دو افسر و نگهبان که با اخمای درهم خیره ی صورتم بودن، کم کم شاخکام فعال شد. بوی دردسر به مشامم خورد.
یکی از اون افسرها برگه ای دراورد و رو به من با لحن گزنده ای گفت

ــ خانم، محمد ارجمند اینجا زندگی میکنه؟


چشمام بینشون دو دو میزد.
آب دهنمو قورت دادم و سرمو آروم تکونی دادم.

ــ بهش بگین بیاد دم در وگرنه ما داخل میشیم.
از دادگستردی حکم ورود به منزلو داریم.
باید همراه ما به آگاهی بیاد برای یک سری سوالات...

وقتی گفت میخوان داخل بیان ترسیدم مامان بیدار بشه و حالش بدتر از اینی که هست بشه.

سریع گفتم
ــ نه الان میگم برادرم خودش بیاد دم در لطفا داخل نیاید.

سرمو پایین انداختم و آروم لب زدم

ــ مادرم مشکل قلبی داره شمارو ببینه حالش بدتر میشه.

با نارضایتی سری تکون دادن که زود داخل خونه شدم و سراغ محمد رفتم که دیدم با رنگ و رویی زرد توی آشپز خونه نشسته و مینا داره بهش آب قند میده.

دیدن حال بدش قلبمو به درد آورد.
برادر کوچولو من، به خاطر من این بلا هر چند ناخواسته سرش اومده.
نمیزارم کسی اذیتش کنه.

سنگینی نگاهمو که حس کرد، سرشو بلند کرد. با دیدن چشمای ناراحت و پر بغضم، قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمش روون شد و نگران نگاهم کرد.

با حیرت به صورت بی فروغش نگاه کردم .
طاقت این نگاه و چشمای خیسشو نداشتم. خیز برداشتم سمتش و سرشو محکم توی بغلم فشار دادم.

شونه های لرزونش نشون میداد که اونم داره گریه میکنه.

اشکای خودمو با پشت دستم پاک کردم و لرزون سرش غر زدم

ــ داداش کوچولو من چرا نگرانه؟
مگه من مرده باشم کسی خم به ابروت بیاره.

از خودم دورش کردم. صورتشو تو دستام قاب کردم

ــ تو پسر قوی هستی عزیزم
بهت قول میدم اتفاقی نمیوفته و فقط چند تا سوال میپرسن و بر میگردی باشه؟
به من اعتماد داری؟
آره محمد؟

سری به نشونه باشه تکون داد که لبخندی زدم.
از استرس پاهاش بی حس شده بود.
مگه چند سالش بود که اینهمه فشار رو بتونه تحمل کنه؟
با کمک مینا که بهتر از خود محمد نبود، بلندش کردیم.

همزمان تلفن توی جیبم لرزید.
بیرونش آوردم نگاهی به صفحش انداختم.
با دیدن.....

sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

کانال زاپاسمون جویین شید پارتارواول اینجامیزاریمpoint_down
https://rubika.ir/DellbarUne
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
#پارت‌بیستوششمbookmark
#دکتر‌شیطون‌منwoman🏻‍⚕hearts️•
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

با دیدن اسم مسیح اخم هام درهم فرو رفت. همین یکی رو کم داشتم.

بی توجه به تماس های بی وقفه و پشت سر همش دوباره گوشی رو تو جیبم فرو کردم.

با کمک مینا محمد رو بیرون بردم
افسرا با دیدنش جلو اومدن.

ــ محمد ارجمند؟

داداش کوچولوم نگاه نگرانی بهم انداخت و درحالی که خیره من بود اروم جواب داد
ــ بله خودمم!

-شما باید برای پاره ای از سوالات همراه ما بیاین.

سکوت کرد. سرشو پایین انداخت. یکی از افسرا بهش دستبند زد. مینا بغضش ترکید.

با اخم گفتم
ــ به بچه شانزده ساله ام دستبند میزنید؟
افسر با لحن تندی گفت

ــ همین بچه شانزده ساله ممکنه مرتکب قتل شده باشه. شما دخالت نکنید!

وا رفتم. مینام بدتر از من وا رفت. ازشون پرسیدم کدوم کلانتری میرن.
از جام بلند شدم و یه در بست گرفتم دنبالشون برم. از مینا خواستم مراقب مامان باشه.

نمیدونستم چی ممکنه پیش بیاد، نگرانش بودم.

بین راه گوشیم براش پیامک اومد. با دیدن اسم مسیح خون تو رگ هام یخ بست.

ــ به نفعته گوشی بی صاحابتو برداری

متن پیامش رو خوندم
حس بدی داشتم. می ترسیدم!
با لرزیدن گوشی زیر دستم دلو به دریا زدم و جواب دادم
ــ الو؟

ــ کلانتری خوش میگذره؟

به خیابون نگاه کردم و با لحن ارومی گفتم

ــ هنوز نرسیدم. حرفی داری بگو کار دارم
پشت گوشی خندید و با تفریح گفت

ــ نرو کلانتری بیا به ادرسی که بهت میدم

لبم رو‌گاز گرفتم

ــ واسه چی بیام؟ داداشم الان واجب تره.

بلند تر خندید احساس بدی داشتم. لحن حرف زدنش ازارم میداد.

ــ داداشت احتمالا مرتکب قتل شده. رفتن تو چیزیو درست نمیکنه بیا اینجا که بهت میگم.

وقتی دید ساکتم با نفرت ادامه داد
ــ خوبه. بیا خیابون* پلاک* منتظرتم
بدون حرف دیگه ای قطع کرد.

حالم بد بود با استرس ادرس خیابونو به راننده دادم نمیدونستم چی در انتظارمه

sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

کانال زاپاسمون جویین شید پارتارواول اینجامیزاریمpoint_down
https://rubika.ir/DellbarUne
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
#پارت‌بیستوهفتمbookmark
#دکتر‌شیطون‌منwoman🏻‍⚕hearts️•
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower
با وجود ترسم ادرسو به راننده دادم و رفتم همونجا.
جلوی یه خونه شیک نگه داشت. یه اپارتمان بود. بهم گفت اخرین طبقه بیام.

کرایه رو دادم. با استرس و دست هایی که می‌لرزید وارد محوطه شدم.

دگمه اسانسور رو زدم و بعد زدن طبقه سی‌ام به چهره وحشت زده و عین گچ سفید شدم زل زدم.

واقعا از مسیح همه کار برمی‌اومد.

احتمالا اگه منو بکشه کسی نمیفهمه، هرچند با اون کاری که سر عقدم کرد منو کشت.

من فقط یه مرده متحرکم که به عشق خانوادم تکون می‌خورم.
جلوی واحدش ایستادم
کفش هاش جلوی دربود.
تا خواستم درو بزنم در باز شد و قامتش تو چهارچوب در قرار گرفت.

با اخم های درهم نگاهی به سرتاپام انداخت.
ــ بیا تو، چقدر طولش دادی.

سکوت کردم.
کفش هامو دراوردم و وارد خونه شدم.
درو با پاش بست و روی هیکل نگرانم خم شد و با تمسخر گفت

ــ داداش جونت که گریه زاری نکرد؟ کرد؟ بلده اب دماغش رو بالا بکشه؟

-حق نداری بهش توهین کنی مسیح!
بی هوا جلو اومد

عقب رفتم و کنج دیوار چسبیدم.
یقه مانتوم رو گرفت. نفسش رو تو صورتم پاشید و با حرص گفت
ــ مثلا توهین کنم چه گوهی میخوری؟ هوم؟

ــ اون بچه‌است...
دربرابر لحن ترسیدم یقه ام رو محکم کشید و خندید
ــ بچه اس خدمتکار منو اش و لاش کرده؟

نفسی با بدبختی کشیدم و با حالی بد به خاطر به یاداوردن اشک چشم هاش و اینکه میدونستم میخواسته از من دفاع کنه، سرم رو پایین انداختم
و گفتم
ــ یه اتفاق بود...م..من..خسارتشو...م..میدم.

بلند تر خندید
ــ انقدر پول داری که دیه یه نفرو بدی؟

ساکت شدم. لبم رو گاز گرفتم.

ــ همین چند روز پیش واسه داروهای مامانت کم مونده بود کاسه گدایی دست بگیری

sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

کانال زاپاسمون جویین شید پارتارواول اینجامیزاریمpoint_down
https://rubika.ir/DellbarUne
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
sunflower[ @romanbook ]sunflower
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
#پارت‌بیستوهشتمbookmark
#دکتر‌شیطون‌منwoman🏻‍⚕hearts️•
sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

از شنیدن نیش کلامش غم باد گرفتم
می‌دونست چه طوری حالمو بگیره.

سکوت کردم که یقه ام رو ول کرد. روی صندلی نشست و مغرورانه نگاهم کرد.
ــ بیاجلو ماهور، جلوم وایسا.

دستی به یقه مچاله شدم کشیدم. با قدم های لرزون جلو رفتم و روبه روش ایستادم.

مثل گرگ نگاه می کرد.
ــ برادرت احتمالا اعدام بشه.
چشم هام گرد شد که خندید.

-خدمتکارم رفته تو کما، چون داداشت از پله ها هولش داده پایین. همه اعضای خونه ام شاهدن!

لبم رو گاز گرفتم. عادت داشت با کلمات ازارم بده و از زجر کشیدنم لذت ببره

سکوت رو ترجیح دادم که دست هاشو تو هم قلاب کردم. که با اخم های درهم گفت:
ــ نمیخوای چیزی بگی؟

ــ قرار بود من فقط گوش کنم.
به لحن لرزونم خندید. واسم مهم نبود بفهمه چقدر از اعدام برادرم یا از دست دادنش می ترسم.

ــ زبونت کوتاه شد، یادمه قبلا خوب زبون درازی میکردی.

سرمو به پایین انداختم که با نفرت لب زد.
ــ دلم می‌خواد کل خاندانتو به فنا بدم ولی حیف دلم واست سوخت، از شکایت فعلا صرفه نظر میکنم به یه شرط...

با اشک نگاهش کردم که با خباثت گفت
ــ می‌خوام برم شمال توام باید بیای.

از شنیدن حرفش چشم هام گرد شد . شمال بیام که چی بشه؟

sunflower━━━━━━━━ ● ━━━━━━━━sunflower

کانال زاپاسمون جویین شید پارتارواول اینجامیزاریمpoint_down
https://rubika.ir/DellbarUne
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ آذر
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
رمان عروس خانزاده برگشت. طرفداراش زووودعضوشنheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
[ رمــــ📚ـــــان بـوکــ ⁦❤️⁩ ]
2Kدنبال کننده
مشاهده کانال پیام‌رسان