۱۴ اسفند
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
x️ آبروی رژیم صهیونیستی و آمریکا تو دنیا رفت! شلیک موشک میلیون دلاری برای زدن نقاشی های جنگنده روی زمین :)
point_left🏻کل دنیا دارن به گول خوردن این دو قلدر پرمدعا میخندن و در موردش ویدیو درست میکنن ! تا حالا بیش از ۲۰ میلیون بازدید در ۱ روز !
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
point_left🏻کل دنیا دارن به گول خوردن این دو قلدر پرمدعا میخندن و در موردش ویدیو درست میکنن ! تا حالا بیش از ۲۰ میلیون بازدید در ۱ روز !
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
o️ نتانیاهو به زبان عبری درباره ایرانیان چه میگویند؟
گزارش شبکه الجزیره:
small_blue_diamond نتانیاهو در انگلیسی: بدنبال آزاد کردن ایرانیان هستیم.
small_blue_diamond نتانیاهو در عبری: امروز ایرانیان قوم عمالیق هستند.
pushpinپینوشت. بر اساس فصل ۲۵ کتاب تثنیه قوم اسرائيل باید تمامی عمالیق حتی زنان و کودکان آنان را بکشند.
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
گزارش شبکه الجزیره:
small_blue_diamond نتانیاهو در انگلیسی: بدنبال آزاد کردن ایرانیان هستیم.
small_blue_diamond نتانیاهو در عبری: امروز ایرانیان قوم عمالیق هستند.
pushpinپینوشت. بر اساس فصل ۲۵ کتاب تثنیه قوم اسرائيل باید تمامی عمالیق حتی زنان و کودکان آنان را بکشند.
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
small_red_triangle_downتخت روانچی: هیچ پیامی به آمریکا ارسال نکردهایم
small_blue_diamondمعاون وزیر خارجه در گفتگو با شبکه «ام اس نو» آمریکا: پیام ما به دنیا این است که در حال دفاع از خودمان هستیم. ما سخت میکوشیم تا از مردم خود دفاع کنیم. این جنگ به ما تحمیل شده و ما حق دفاع از خود را داریم.
small_blue_diamondآنها فکر میکردند که طی چند روز میتوانند جنگ را تمام کنند اما به سختی اشتباه کردند. ما از جامعه خود در حال محافظت هستیم، جامعهای که به شدت و غیرانسانی مورد حمله قرار گرفته است. حتی کودکان مدرسهای توسط آمریکا و رژیم اسرائیل مورد هدف قرار گرفته شدهاند.
small_blue_diamondحتی نیروهای امدادی و بیمارستانها را مورد حمله قرار دادند و کاری که ما در حال انجام آن هستیم دفاع مشروع است.
small_blue_diamondما هیچ پیامی از آمریکا دریافت نکرده و حتی هیچ پیامی به آمریکا ارسال نکردهایم، زیرا ما در حال دفاع از خود هستیم و تنها بر دفاع تمرکز داریم. بنابراین ما هیچ پیامی نفرستادیم و حتی هیچ پیامی هم از طرف آمریکا و هرکس دیگری دریافت نکردهایم.
#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل
#نبرد_نهایی
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
small_blue_diamondمعاون وزیر خارجه در گفتگو با شبکه «ام اس نو» آمریکا: پیام ما به دنیا این است که در حال دفاع از خودمان هستیم. ما سخت میکوشیم تا از مردم خود دفاع کنیم. این جنگ به ما تحمیل شده و ما حق دفاع از خود را داریم.
small_blue_diamondآنها فکر میکردند که طی چند روز میتوانند جنگ را تمام کنند اما به سختی اشتباه کردند. ما از جامعه خود در حال محافظت هستیم، جامعهای که به شدت و غیرانسانی مورد حمله قرار گرفته است. حتی کودکان مدرسهای توسط آمریکا و رژیم اسرائیل مورد هدف قرار گرفته شدهاند.
small_blue_diamondحتی نیروهای امدادی و بیمارستانها را مورد حمله قرار دادند و کاری که ما در حال انجام آن هستیم دفاع مشروع است.
small_blue_diamondما هیچ پیامی از آمریکا دریافت نکرده و حتی هیچ پیامی به آمریکا ارسال نکردهایم، زیرا ما در حال دفاع از خود هستیم و تنها بر دفاع تمرکز داریم. بنابراین ما هیچ پیامی نفرستادیم و حتی هیچ پیامی هم از طرف آمریکا و هرکس دیگری دریافت نکردهایم.
#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل
#نبرد_نهایی
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اسفند
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
خیال دست درازی به کشور از بیرون؟
خیال خام که از بین میرود این خون
بدان که خامنهای زنده است و از حالا
جوان شده است برای نبرد با صهیون
شاعر: #علیرضا_سکاکی
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
خیال خام که از بین میرود این خون
بدان که خامنهای زنده است و از حالا
جوان شده است برای نبرد با صهیون
شاعر: #علیرضا_سکاکی
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اسفند
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
هستیم سرباز علی، مدهوش زینب
دنیا ببیند نغمهی چاووش زینب
در راهپیمایی روز قدس امسال
با هر قدم رفتیم در آغوش زینب
شاعر: #علیرضا_سکاکی
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
دنیا ببیند نغمهی چاووش زینب
در راهپیمایی روز قدس امسال
با هر قدم رفتیم در آغوش زینب
شاعر: #علیرضا_سکاکی
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اسفند
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
الحمدلله که این شعر در بنرهای شهری مورد استفاده قرار گرفته.
خیال دست درازی به کشور از بیرون؟
خیال خام که از بین میرود این خون
بدان که خامنهای زنده است و از حالا
جوان شده است برای نبرد با صهیون
شاعر: #علیرضا_سکاکی
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
خیال دست درازی به کشور از بیرون؟
خیال خام که از بین میرود این خون
بدان که خامنهای زنده است و از حالا
جوان شده است برای نبرد با صهیون
شاعر: #علیرضا_سکاکی
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
red_circleپهلوی چی ها در نودسالگی
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
ترامپ میگوید ارتش آمریکا دیگر به ندرت عملیات هایی مانند عملیات نجات خلبان مفقود در ایران انجام میدهد؛ زیرا این نوع عملیات دارای ریسک بالای جانی و مالی است.
پ ن : بعضيا اينجورين بايد حتما محكم بخوابونى تو گوششون تا عقل بياد تو سرشون
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
پ ن : بعضيا اينجورين بايد حتما محكم بخوابونى تو گوششون تا عقل بياد تو سرشون
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
small_red_triangleپاسخ قالیباف به تهدید ترامپ:
:حرکتهای بیاساس تو، آمریکا را به جهنمی واقعی برای تک تک خانوادههای آمریکایی تبدیل میکند و سراسر منطقه ما به دلیل اصرار تو بر اطاعت از دستورات نتانیاهو، به آتش کشیده خواهد شد.
warning️ اشتباه نکن، با جنایات جنگی به هیچ دستاوردی نخواهی رسید. تنها راه حل واقعی، احترام به حقوق ملت ایران و پایان دادن به این بازی خطرناک است.
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
:حرکتهای بیاساس تو، آمریکا را به جهنمی واقعی برای تک تک خانوادههای آمریکایی تبدیل میکند و سراسر منطقه ما به دلیل اصرار تو بر اطاعت از دستورات نتانیاهو، به آتش کشیده خواهد شد.
warning️ اشتباه نکن، با جنایات جنگی به هیچ دستاوردی نخواهی رسید. تنها راه حل واقعی، احترام به حقوق ملت ایران و پایان دادن به این بازی خطرناک است.
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
📸 در جریان حملات دشمن آمریکایی–صهیونیستی به یک منطقه مسکونی در سعادت آباد تهران، یکی از واحدهای مسکونی بر اثر اصابت موشک دچار خسارات جدی شد؛ پرچم آمریکا رو به سقف خونه اش نصب کرده بود
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ فروردین
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
usخبرنگار آمریکایی:
small_blue_diamond️آمریکا تنها در ۳۶ روز جنگ، ۳۵ هواپیمای خود را از دست داده است، چطور چنین چیزی ممکن است؟/
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
small_blue_diamond️آمریکا تنها در ۳۶ روز جنگ، ۳۵ هواپیمای خود را از دست داده است، چطور چنین چیزی ممکن است؟/
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ فروردین
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
🇮🇷🏴☠️روسیا الیوم: موشک ایران به یک نقطه راهبردی در تلآویو اصابت کرده است
small_blue_diamondخبرنگار شبکه روسیا الیوم مستقر در اسرائیل گزارش داد که به نظر می رسد موشک ایران به یک مکان راهبردی در تل آویو اصابت کرده اما انتشار تصاویر و ویدئوهای مربوط به این منطقه ممنوع است.
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
small_blue_diamondخبرنگار شبکه روسیا الیوم مستقر در اسرائیل گزارش داد که به نظر می رسد موشک ایران به یک مکان راهبردی در تل آویو اصابت کرده اما انتشار تصاویر و ویدئوهای مربوط به این منطقه ممنوع است.
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ اردیبهشت
۱۱ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
مستند داستانی #تهران از شنبه رأس ساعت ۲۲ تقدیم نگاهتون خواهد شد. انشاءالله که مورد رضایت حضرت ولیعصر ارواحنافداه قرار بگیره و شما عزیزان هم شبهای پر از استرسی رو همراه با مطالعهاش سپری کنید.grin
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
small_red_triangle_downعضویت در کانال #علیرضا_سکاکی point_down
🇮🇷Join us | @RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت اولsmall_red_triangle_down
فصل اول
غاثر - خیابان هرتسل شهر تلآویو
دستهایم را درون جیب شلوارم فرو میکنم و شبیه بقیهی افرادی که در این پیاده راه سنگ فرش شده در حال قدم زدن هستند، راه میروم. شبیه بقیه به دور و اطراف نگاه میکنم، به صورت برخی از آدمها لبخند میزنم و حتی برای کودکانی که سر از پنجرهی ماشین بیرون آوردهاند، شکلک درمیآورم. من مردی شبیه به بقیهی مردم این شهر هستم، با این یک تفاوت بزرگ... یک تفاوت اساسی که با توجه به جغرافیای سیاسی و امنیتی اسرائیل کارم را برای زندگی در بین این آدمها بسیار سختتر از چیزی میکند که قابل تصور است. نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم که به اتفاقات بد فکر نکنم. من حالا اینجا هستم و موفق شدهام که خودم را شبیه به مردم این شهر کنم...
درست مثل بقیه روی سنگ فرشهای پیاده راه خیابان هرتسل قدم میزنم و وارد بلوار روتشیلد میشوم. جایی که درختان سرسبز و سر به آسمان کشیده در دو سوی خیابان چشم میخورند و فضای فوق العاده دلنشین و زیبایی را درست میکنند. دوچرخه سواران از مسیر مخصوصی که دارند حرکت میکنند و زنان و مردانی که شبیه به من پیاده رسیدن به مقصد را انتخاب کردهاند، از فضای فوق العاده زیبای این مکان تاریخی لذت میبرند. نمیدانم باید تا کجا به این مسیر ادامه بدهم. با اینکه به مقصد رسیدهام؛ اما نمیتوانم ریسک کنم و همینطور در خیابان چرخ بزنم. خیلی خوب میدانم که اسرائیل به دلیل مساحت و جمعیت کم و همچنین شرایط خاصی که دارد زیر ذرهبین نیروهای موساد قرار گرفته و بدیهی است فردی شبیه من اگر بخواهد بیدلیل یک خیابان را بالا و پایین کند، مورد بازرسی از نیروهای پلیس قرار خواهد گرفت... نگاهی به دور و اطرافم میاندازم. درست روبهروی تالار استقلال اسرائیل که ساختمانی با نمای کرم رنگ است، یک مغازهی گل فروشی نقلی وجود دارد. نفس راحتی میکشم و از این که با پیدا کردن چنین مغازهای موفق میشوم تا یکی از افکاری که شبیه وزنههای چند صد کیلویی روی دوشم سنگینی میکرد را از بین ببرم، لبخند میزنم. مغازه ده دوازده متری و کوچکی است که با گلهای مختلف آپارتمانی تزئین شده است. همانطور که طرح لبخند را به روی لبهایم حفظ میکنم، نگاهی به دور و اطراف میاندازم و رزهای چیده در سطلهای مختلف را از نظر میگذارنم، سپس چند شاخهی گل سرخ از بین آنها انتخاب میکنم و روی پیشخوان فلزی کوچکش میگذارم و به عبری میگویم:
-لطفا برام تزئینش کنید.
صاحب مغازه که مردی جا افتاده، شیک پوش و فوق العاده مرتب است لبخندی میزند و همانطور که سعی در دستهبندی گلهایی که روی میز گذاشتهام دارد، میگوید:
-معلومه که گلها رو خیلی خوب میشناسی!
شانهای بالا میاندازم و کاملا معمولی جواب میدهم:
-نه بابا... اصلا هم اینطوری نیست، شانسی برداشتم، گلهای خوبیاند؟
مرد فروشنده که از نوع نگاهش معلوم است با تجربه و دنیا دیده است، همانطور که لبخندش را به رخم میکشد میگوید:
-محاله پسر! محاله یکی با شانس بتونه همهی آیتمها و ویژگیهای یه گل خوب رو در نظر بگیره!
نوع گلی که انتخاب کردی، کیفیتش، طول و ضخامت ساقههاش، رنگ گل و حتی... نژاد گلی که برداشتی نشون میده آدم حرفهای هستی!
لعنتی. قبلتر خیلی در این مورد شنیده بودم که مردم عادی اسرائیل نیز آموزشهای خاصی دیدهاند تا بتوانند در مواقع ضروری از خود دفاع کنند و این نکته را خیلی خوب میدانم که این دفاع فقط شامل دفع حملات فیزیکی نمیشود و گاهی در همین گپ و گفتهای معمولی نیز نمود پیدا میکند. شانهای بالا میاندازم و میگویم:
-راستش... خب آره، یه مقدار در مورد گل و گیاه مطالعه داشتم؛ اما نمیشه گفت حرفهای!
مرد گل فروش که مشخص است حرفم را باور نکرده نگاهی با تردید به من میاندازد و مشغول تزئین رزهایی میشود که انتخاب کردهام. آب دهانم را قورت میدهم و در حالی که چرخ دیگری در مغازهاش میزنم و به سوژهام فکر میکنم... زنی که تا پنج دقیقهی دیگر از خانه بیرون میزند و حالا برایم از همه چیز و همه کس اهمیت بیشتری دارد... کسی که چند ماه است روز و شبم را به او اختصاص دادهام و شبیه سرمازدهای که دربهدر به دنبال گرمای خورشید میگردد، در پی رسیدن به او تلاش کردهام.
فروشنده دسته گلی که به بهترین شکل ممکن تزئین کرده را به سمتم تعارف میکند:
-میشه پنجاه شِکِل.
لحظهای به گلهایی که در دست فروشنده است خیره میشوم و سپس دستم را درون جیبم میبرد و پولی که طلب کرده را روی میزش میگذارم. گلها را میگیرم و از مغازه خارج میشوم. دسته گلی که سفارش دادهام نه آنقدر بزرگ و در چشم است که من را انگشت نما کند و نه آنقدر معمولی و ساده که ارزش این همه مقدار پول را نداشته باشد.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
small_red_triangle_downقسمت اولsmall_red_triangle_down
فصل اول
غاثر - خیابان هرتسل شهر تلآویو
دستهایم را درون جیب شلوارم فرو میکنم و شبیه بقیهی افرادی که در این پیاده راه سنگ فرش شده در حال قدم زدن هستند، راه میروم. شبیه بقیه به دور و اطراف نگاه میکنم، به صورت برخی از آدمها لبخند میزنم و حتی برای کودکانی که سر از پنجرهی ماشین بیرون آوردهاند، شکلک درمیآورم. من مردی شبیه به بقیهی مردم این شهر هستم، با این یک تفاوت بزرگ... یک تفاوت اساسی که با توجه به جغرافیای سیاسی و امنیتی اسرائیل کارم را برای زندگی در بین این آدمها بسیار سختتر از چیزی میکند که قابل تصور است. نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم که به اتفاقات بد فکر نکنم. من حالا اینجا هستم و موفق شدهام که خودم را شبیه به مردم این شهر کنم...
درست مثل بقیه روی سنگ فرشهای پیاده راه خیابان هرتسل قدم میزنم و وارد بلوار روتشیلد میشوم. جایی که درختان سرسبز و سر به آسمان کشیده در دو سوی خیابان چشم میخورند و فضای فوق العاده دلنشین و زیبایی را درست میکنند. دوچرخه سواران از مسیر مخصوصی که دارند حرکت میکنند و زنان و مردانی که شبیه به من پیاده رسیدن به مقصد را انتخاب کردهاند، از فضای فوق العاده زیبای این مکان تاریخی لذت میبرند. نمیدانم باید تا کجا به این مسیر ادامه بدهم. با اینکه به مقصد رسیدهام؛ اما نمیتوانم ریسک کنم و همینطور در خیابان چرخ بزنم. خیلی خوب میدانم که اسرائیل به دلیل مساحت و جمعیت کم و همچنین شرایط خاصی که دارد زیر ذرهبین نیروهای موساد قرار گرفته و بدیهی است فردی شبیه من اگر بخواهد بیدلیل یک خیابان را بالا و پایین کند، مورد بازرسی از نیروهای پلیس قرار خواهد گرفت... نگاهی به دور و اطرافم میاندازم. درست روبهروی تالار استقلال اسرائیل که ساختمانی با نمای کرم رنگ است، یک مغازهی گل فروشی نقلی وجود دارد. نفس راحتی میکشم و از این که با پیدا کردن چنین مغازهای موفق میشوم تا یکی از افکاری که شبیه وزنههای چند صد کیلویی روی دوشم سنگینی میکرد را از بین ببرم، لبخند میزنم. مغازه ده دوازده متری و کوچکی است که با گلهای مختلف آپارتمانی تزئین شده است. همانطور که طرح لبخند را به روی لبهایم حفظ میکنم، نگاهی به دور و اطراف میاندازم و رزهای چیده در سطلهای مختلف را از نظر میگذارنم، سپس چند شاخهی گل سرخ از بین آنها انتخاب میکنم و روی پیشخوان فلزی کوچکش میگذارم و به عبری میگویم:
-لطفا برام تزئینش کنید.
صاحب مغازه که مردی جا افتاده، شیک پوش و فوق العاده مرتب است لبخندی میزند و همانطور که سعی در دستهبندی گلهایی که روی میز گذاشتهام دارد، میگوید:
-معلومه که گلها رو خیلی خوب میشناسی!
شانهای بالا میاندازم و کاملا معمولی جواب میدهم:
-نه بابا... اصلا هم اینطوری نیست، شانسی برداشتم، گلهای خوبیاند؟
مرد فروشنده که از نوع نگاهش معلوم است با تجربه و دنیا دیده است، همانطور که لبخندش را به رخم میکشد میگوید:
-محاله پسر! محاله یکی با شانس بتونه همهی آیتمها و ویژگیهای یه گل خوب رو در نظر بگیره!
نوع گلی که انتخاب کردی، کیفیتش، طول و ضخامت ساقههاش، رنگ گل و حتی... نژاد گلی که برداشتی نشون میده آدم حرفهای هستی!
لعنتی. قبلتر خیلی در این مورد شنیده بودم که مردم عادی اسرائیل نیز آموزشهای خاصی دیدهاند تا بتوانند در مواقع ضروری از خود دفاع کنند و این نکته را خیلی خوب میدانم که این دفاع فقط شامل دفع حملات فیزیکی نمیشود و گاهی در همین گپ و گفتهای معمولی نیز نمود پیدا میکند. شانهای بالا میاندازم و میگویم:
-راستش... خب آره، یه مقدار در مورد گل و گیاه مطالعه داشتم؛ اما نمیشه گفت حرفهای!
مرد گل فروش که مشخص است حرفم را باور نکرده نگاهی با تردید به من میاندازد و مشغول تزئین رزهایی میشود که انتخاب کردهام. آب دهانم را قورت میدهم و در حالی که چرخ دیگری در مغازهاش میزنم و به سوژهام فکر میکنم... زنی که تا پنج دقیقهی دیگر از خانه بیرون میزند و حالا برایم از همه چیز و همه کس اهمیت بیشتری دارد... کسی که چند ماه است روز و شبم را به او اختصاص دادهام و شبیه سرمازدهای که دربهدر به دنبال گرمای خورشید میگردد، در پی رسیدن به او تلاش کردهام.
فروشنده دسته گلی که به بهترین شکل ممکن تزئین کرده را به سمتم تعارف میکند:
-میشه پنجاه شِکِل.
لحظهای به گلهایی که در دست فروشنده است خیره میشوم و سپس دستم را درون جیبم میبرد و پولی که طلب کرده را روی میزش میگذارم. گلها را میگیرم و از مغازه خارج میشوم. دسته گلی که سفارش دادهام نه آنقدر بزرگ و در چشم است که من را انگشت نما کند و نه آنقدر معمولی و ساده که ارزش این همه مقدار پول را نداشته باشد.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت دومsmall_red_triangle_down
عرض بلوار روتشیلد را قدم میزنم و همانطور که به اطراف نگاه میکنم، سوار ماشینی میشوم که از قبل برای من در این مکان پارک شده است.
به درون ماشین که مینشینم بلافاصله دستم را به زیر صندلی راننده میبرم و یک پاکت بیرون میآورم. همزمان با بیرون آوردن بسته ضربان قلبم تند میشود. به آرامی پاکت را باز میکنم و محتوای درونش را روی صندلی شاگرد میریزم. یک پاسپورت، تکهای کاغذ، مقداری پول نقد و یک اسلحه...
بدون معطلی اسلحه را برمیدارم و به درون لباسم میزنم. سپس نگاهی به درون ماشین میاندازم. یک کیف کوچک روی صندلی عقب است. پاسپورت و پول را داخل کیف میگذارم و تکه کاغذ را در پیش چشمهایم میگیرم تا نوشتهاش را بخوانم:
-وقتی ماهی هوس رفتن به دریا میکنه، کار صیاد راحت میشه.
یک بار دیگر جمله را در ذهنم تکرار میکنم. خیلی خوب میدانم با توجه به کدهایی که از قبل با بچههای اطلاعات و عملیات حماس چیدهایم، دریا به معنی جلسهای فوق سری و مهم است. با این حساب ترجمه پیامی که روی کاغذ نوشته دیگر کار سختی نیست. بچهها به همراه پاسپورت و مقداری پول، برایم اسلحه گذاشته و من یادآوری کردند که سوژه در حال رفتن به جلسه است و باید برای حذفش اقدام کنم. نفس کوتاهی میکشم و دستم را روی سوییچ ماشین میگذارم و میچرخانم که روشنش کنم؛ اما تصویری در قاب آیینه کناری شکل میگیرد که وجودم را به لرزه میاندازد. یک ماشین گشت امنیتی در فاصلهی چند متریام در حال حرکت است. در کسری از ثانیه دستم را به سمت اسلحهام میبرم تا از پنهان بودنش اطمینان حاصل کنم. سپس کاغذی که رویش پیام مأموریت نوشته شده بود را درون دهانم میگذارم و کمرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم.
صدای جیرجیر ترمز ماشین گشت، سکوت درون ماشین را میشکند. دو افسر پلیس اسرائیل، با همان یونیفرمهای سرمهای تیره مانند سایههایی که از دیوارها جدا میشوند، به سمت میآیند. افسر ارشد، با چهرهای که گویی از سنگ تراشیده شده، جلو میآید:
-مشکلی پیش اومده؟
به صورتش نگاه میکنم و تکههای باقی مانده کاغذ پیام را همراه با آب دهانم قورت میدهم. سعی میکنم که عبری را بدون هیچ عیب و نقصی تلفظ کنم:
-نه. چه مشکلی؟
کمی به سمتم خم میشود و نگاهی به داخل ماشین میاندازد. درست مانند تیغهی اسلحه Beretta که در کنار کمرش میدرخشد، نگاهش تیز و بیرحمانه است.
بدون معطلی جواب میدهد:
-چند وقتی هست که اینجا پارک کردید. همشهریها به پلیس گزارش دادند که یک ماشین مشکوک توی این حوالی...
حرفش را نیمه میگذارد. نمیدانم از عمد این کار را میکند تا واکنش من را ببینید یا نکتهای نظرش را جلب کرده است. سرم را کمی به سمت داخل ماشین میگردانم تا مطمئن شوم که دلیلی برای شک کردن وجود ندارد. افسر پلیس به توجه به جملهای که نیمه تمام گذاشته، میگوید:
-مدارک شناسایی رو بهم میدی؟
سری تکان میدهم و با لبخند دستم را به سمت داشبورد ماشین دراز میکنم. سپس کارت ماشین را بیرون میآورم و به سمتش تعارف میکنم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. در چنین شرایطی اگر بداند از فلسطینیهایی هستم که برای کار به اسرائیل آمدهام، بدون شک من را جلب خواهد کرد. آرزو میکنم که بیخیال کارت شناسایی خودم شود. به صورتش چشم میدوزم. چشمانش پشت شیشههای مات عینک، مدام در حال اسکن کردن پلاک خودرو، لبههای در و حتی کوچکترین لرزشِ دستِ من است. انگار که منتظر یک خطای کوچک در رفتارم است تا دستور دهد که پیاده شوم.
افسر نگاهی به پلاک و کارت ماشین میاندازد و سپس به سمت من میآید:
-طوری که دستهات رو ببینم پیاده شو.
دستش را به سمتم دراز و درب را باز میکند. سری تکان میدهم و به آرامی از ماشین پیاده میشوم.
نمیدانم چه اتفاقی میافتد که تمام آرامشِ ظاهریاش به یک باره فرو میریزد. او با دستانی که حالا با قدرت و صلابت بر روی کمربند تجهیزاتش قرار گرفته، یک قدم به سمتم برمیدارد. صدایش که قبلاً با لحنی سرد و رسمی و در سطح پروتکلهای اداری صحبت میکرد، حالا بمتر و ماشهای شده است. احساس میکنم که او دیگر با من صحبت نمیکند، بلکه دستور میدهد:
-باید خودت و ماشین بازرسی بشید.
شانهای بالا میاندازم:
-من مشکلی ندارم. میتونید خودم و ماشین رو بگردید.
افسر با اشارهی سر به همکارش دستور میدهد که به سراغ ماشین برود. سپس خودش جلو میآید و میگوید:
-گفتی شغلت چیه؟
نگاهی به همکارش میاندازم که مشغول چک کردن داشبورد و صندلی راننده است. به آرامی زمزمه میکنم:
-من مهندسم. ساختمون ساز... کلی از طرحهای برجهای کنار ساحل تلآویو بزرگ رو من دادم.
افسر ارشد از بالای شانهی من به همکارش نگاه میکند:
-کاش میتونستی متوجه راداری که توی چشمهای من کار گذاشته شده بشی... کاش!
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
small_red_triangle_downقسمت دومsmall_red_triangle_down
عرض بلوار روتشیلد را قدم میزنم و همانطور که به اطراف نگاه میکنم، سوار ماشینی میشوم که از قبل برای من در این مکان پارک شده است.
به درون ماشین که مینشینم بلافاصله دستم را به زیر صندلی راننده میبرم و یک پاکت بیرون میآورم. همزمان با بیرون آوردن بسته ضربان قلبم تند میشود. به آرامی پاکت را باز میکنم و محتوای درونش را روی صندلی شاگرد میریزم. یک پاسپورت، تکهای کاغذ، مقداری پول نقد و یک اسلحه...
بدون معطلی اسلحه را برمیدارم و به درون لباسم میزنم. سپس نگاهی به درون ماشین میاندازم. یک کیف کوچک روی صندلی عقب است. پاسپورت و پول را داخل کیف میگذارم و تکه کاغذ را در پیش چشمهایم میگیرم تا نوشتهاش را بخوانم:
-وقتی ماهی هوس رفتن به دریا میکنه، کار صیاد راحت میشه.
یک بار دیگر جمله را در ذهنم تکرار میکنم. خیلی خوب میدانم با توجه به کدهایی که از قبل با بچههای اطلاعات و عملیات حماس چیدهایم، دریا به معنی جلسهای فوق سری و مهم است. با این حساب ترجمه پیامی که روی کاغذ نوشته دیگر کار سختی نیست. بچهها به همراه پاسپورت و مقداری پول، برایم اسلحه گذاشته و من یادآوری کردند که سوژه در حال رفتن به جلسه است و باید برای حذفش اقدام کنم. نفس کوتاهی میکشم و دستم را روی سوییچ ماشین میگذارم و میچرخانم که روشنش کنم؛ اما تصویری در قاب آیینه کناری شکل میگیرد که وجودم را به لرزه میاندازد. یک ماشین گشت امنیتی در فاصلهی چند متریام در حال حرکت است. در کسری از ثانیه دستم را به سمت اسلحهام میبرم تا از پنهان بودنش اطمینان حاصل کنم. سپس کاغذی که رویش پیام مأموریت نوشته شده بود را درون دهانم میگذارم و کمرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم.
صدای جیرجیر ترمز ماشین گشت، سکوت درون ماشین را میشکند. دو افسر پلیس اسرائیل، با همان یونیفرمهای سرمهای تیره مانند سایههایی که از دیوارها جدا میشوند، به سمت میآیند. افسر ارشد، با چهرهای که گویی از سنگ تراشیده شده، جلو میآید:
-مشکلی پیش اومده؟
به صورتش نگاه میکنم و تکههای باقی مانده کاغذ پیام را همراه با آب دهانم قورت میدهم. سعی میکنم که عبری را بدون هیچ عیب و نقصی تلفظ کنم:
-نه. چه مشکلی؟
کمی به سمتم خم میشود و نگاهی به داخل ماشین میاندازد. درست مانند تیغهی اسلحه Beretta که در کنار کمرش میدرخشد، نگاهش تیز و بیرحمانه است.
بدون معطلی جواب میدهد:
-چند وقتی هست که اینجا پارک کردید. همشهریها به پلیس گزارش دادند که یک ماشین مشکوک توی این حوالی...
حرفش را نیمه میگذارد. نمیدانم از عمد این کار را میکند تا واکنش من را ببینید یا نکتهای نظرش را جلب کرده است. سرم را کمی به سمت داخل ماشین میگردانم تا مطمئن شوم که دلیلی برای شک کردن وجود ندارد. افسر پلیس به توجه به جملهای که نیمه تمام گذاشته، میگوید:
-مدارک شناسایی رو بهم میدی؟
سری تکان میدهم و با لبخند دستم را به سمت داشبورد ماشین دراز میکنم. سپس کارت ماشین را بیرون میآورم و به سمتش تعارف میکنم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. در چنین شرایطی اگر بداند از فلسطینیهایی هستم که برای کار به اسرائیل آمدهام، بدون شک من را جلب خواهد کرد. آرزو میکنم که بیخیال کارت شناسایی خودم شود. به صورتش چشم میدوزم. چشمانش پشت شیشههای مات عینک، مدام در حال اسکن کردن پلاک خودرو، لبههای در و حتی کوچکترین لرزشِ دستِ من است. انگار که منتظر یک خطای کوچک در رفتارم است تا دستور دهد که پیاده شوم.
افسر نگاهی به پلاک و کارت ماشین میاندازد و سپس به سمت من میآید:
-طوری که دستهات رو ببینم پیاده شو.
دستش را به سمتم دراز و درب را باز میکند. سری تکان میدهم و به آرامی از ماشین پیاده میشوم.
نمیدانم چه اتفاقی میافتد که تمام آرامشِ ظاهریاش به یک باره فرو میریزد. او با دستانی که حالا با قدرت و صلابت بر روی کمربند تجهیزاتش قرار گرفته، یک قدم به سمتم برمیدارد. صدایش که قبلاً با لحنی سرد و رسمی و در سطح پروتکلهای اداری صحبت میکرد، حالا بمتر و ماشهای شده است. احساس میکنم که او دیگر با من صحبت نمیکند، بلکه دستور میدهد:
-باید خودت و ماشین بازرسی بشید.
شانهای بالا میاندازم:
-من مشکلی ندارم. میتونید خودم و ماشین رو بگردید.
افسر با اشارهی سر به همکارش دستور میدهد که به سراغ ماشین برود. سپس خودش جلو میآید و میگوید:
-گفتی شغلت چیه؟
نگاهی به همکارش میاندازم که مشغول چک کردن داشبورد و صندلی راننده است. به آرامی زمزمه میکنم:
-من مهندسم. ساختمون ساز... کلی از طرحهای برجهای کنار ساحل تلآویو بزرگ رو من دادم.
افسر ارشد از بالای شانهی من به همکارش نگاه میکند:
-کاش میتونستی متوجه راداری که توی چشمهای من کار گذاشته شده بشی... کاش!
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت سومsmall_red_triangle_down
بدون آن که بخواهم جلب توجه کنم، سرم را کمی به سمت ماشین میچرخانم و تا مامور دوم را ببینم. سپس میگویم:
-من... آخه کاری نکردم که...
مأمور دوم حالا به سراغ صندلی عقب رفته است. باید کاری کنم. اگر به مدارک و پاسپورت برسد حتماً شکش به من چند برابر میشود و دستور بازداشتم را صادر میکند.
کف دستهایم را به شلوارم میکشم و میگویم:
-نمیدونم چی شد که بهم مشکوک شدید قربان!
افسر پلیس چهره درهم میکند و میگوید:
-تاریخ پلاک شدن ماشینت یه خرده عجیبه... باید پیگیری بشه، بالاخره خیلی از ماشینها با جابهجایی یه عدد روی پلاک سعی دارند امنیت شهر رو از بین ببرند. حتما شنیدی که نیروهای حماس به صورت غیرقانونی وارد اینجا میشن تا...
نفسم را به بیرون پرتاب میکنم و بدون معطلی میگویم:
-ولی ماشین کاملا قانونی پلاک شده قربان.
اخم میکند و رو به افسر دوم میگویم:
-خوب همه جا رو دیدی؟
نگاه دوبارهای به مأموری میاندازم که روی صندلی عقب خم شده است. دسته گلی که خریدم را از روی صندلی جلو برداشته و با خودش به صندلی عقب برده است. کمی به سمت درون ماشین متمایل میشوم و میخواهم اسلحهای تحویل گرفتهام را از زیر صندلی خودم به بیرون بیاورم. در همان حال با مأموری که درون ماشین است چشم در چشم میشوم. نگاه افسر دوم به پاکت روی صندلی جلب میشود. دسته گل را روی صندلی عقب رها میکند و با لحنی جدی و هشدارگونه میگوید:
-هی! اون پاکت... توی اون پاکت چیه؟
نفس کوتاهی میکشم. میخواهم دنبال کلمهای برای جواب دادن به او بگردم که ناگهان صدای گوش خراشی از آن سمت بلوار در فضای خیابان پخش میشود. یک ماشین محکم به جدول کوبیده میشود. افسر ارشد دست به اسلحه به سمت صحنه تصادف برمیگردد و سپس رو به مردی که درون ماشین است میکند و میگوید:
-هی هی هی! اگه مشکلی نیست بیا اینسمت... طرف داغون شده!
سپس به من نگاه میکند:
-تو هم اینجا واینستا. همین الان روشن کن و برو.
مأمور دوم از ماشین پیاده میشود و دسته گل را با خودش به بیرون میبرد. لبخندی میزنم تا متوجه شود که مشکلی با این قضیه ندارم. سپس به درون ماشین میخزم و درب را میبندم. صدای ضربان قلبم به وضوح در فضای ماشین به گوش میخورد. احساس میکنم که قلبم میخواهد سینه ام را بشکافد و از آن خارج شود. چند نفس عمیق میکشم تا شاید بتوانم اکسیژن را به ریههایم برگردانم. سپس ماشین را روشن میکنم و کمی جابهجا میشوم تا کسی که گزارش توقف این خودرو را به پلیس داده خیالش از بابت پیگیری گزارش راحت شود. تا انتهای بلوار میروم و دور میزنم. باید در همین حوالی باشم. برای رسیدن به این موقعیت تلاشهای زیادی کردهام. از عبور پر استرس از ایست و بازرسیهای نقطهی مرزی نوار غزه و اسرائیل گرفته تا دست و پنجه نرم کردن با افسران اطلاعاتی پنهان شده در جامعه... اسرائیل یک پادگان نظامی بزرگ است و من موظفم که این موضوع را مدام به خودم یادآوری کنم. مردم عادی اینجا آموزشهای اطلاعاتی و عملیاتی پیچیدهای دیدهاند که در شرایط بحرانی میتوانند همانند یک مأمور ویژه عمل کنند. حضور چند روزهام در چنین شرایطی با تمام خطراتی که داشت، برای تحقق یک هدف مهم انجام شده است. هدفی که تمام سختیهای حضورم در سرزمینهای اشغالی در پیش چشمهایم کم رمق میکند. هدفی بزرگ که اگر مأموریتم به درستی انجام شود، میتواند منجر به جلوگیری از یک فاجعهی بزرگ شود...
نگاهی به ساعت مچیام میاندازم که عقربه هایش روی عدد هشت و نیم صبح متوقف شدهاند. حالا وقتش رسیده که سر و کلهاش پیدا شود. در بین مردمی که در پیادهرو حرکت میکنند چشم میچرخانم تا شاید بتوانم سوژهام را پیدا کنم. با اینکه در میان تمام این خطرات تنها و بدون هیچ تیم تأمینی درون ماشینم نشستهام؛ اما اطلاعاتی از سوژه دارم که فوق العاده ارزشمند است. عامل ما در اینجا گزارش داده که او هر دوشنبه راس ساعت هشت و نیم صبح از ساختمان محل زندگیاش خارج میشود. با فاصلهای ایمان و از درون ماشین به درب خانهاش نگاه میکنم که باز میشود و او آرام آرام از روی پلهها به پایین میآید. کت و شلواری رسمی به تن کرده و موهایش را از پشت محکم بسته است. او
زنی است که قرار است امروز در جلسهای شرکت کند که موضوع آن حمله مجدد اسرائیل و آمریکا به ایران است. زنی به نام سوفیا... مسئول میز ایران در اسرائیل...
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
small_red_triangle_downقسمت سومsmall_red_triangle_down
بدون آن که بخواهم جلب توجه کنم، سرم را کمی به سمت ماشین میچرخانم و تا مامور دوم را ببینم. سپس میگویم:
-من... آخه کاری نکردم که...
مأمور دوم حالا به سراغ صندلی عقب رفته است. باید کاری کنم. اگر به مدارک و پاسپورت برسد حتماً شکش به من چند برابر میشود و دستور بازداشتم را صادر میکند.
کف دستهایم را به شلوارم میکشم و میگویم:
-نمیدونم چی شد که بهم مشکوک شدید قربان!
افسر پلیس چهره درهم میکند و میگوید:
-تاریخ پلاک شدن ماشینت یه خرده عجیبه... باید پیگیری بشه، بالاخره خیلی از ماشینها با جابهجایی یه عدد روی پلاک سعی دارند امنیت شهر رو از بین ببرند. حتما شنیدی که نیروهای حماس به صورت غیرقانونی وارد اینجا میشن تا...
نفسم را به بیرون پرتاب میکنم و بدون معطلی میگویم:
-ولی ماشین کاملا قانونی پلاک شده قربان.
اخم میکند و رو به افسر دوم میگویم:
-خوب همه جا رو دیدی؟
نگاه دوبارهای به مأموری میاندازم که روی صندلی عقب خم شده است. دسته گلی که خریدم را از روی صندلی جلو برداشته و با خودش به صندلی عقب برده است. کمی به سمت درون ماشین متمایل میشوم و میخواهم اسلحهای تحویل گرفتهام را از زیر صندلی خودم به بیرون بیاورم. در همان حال با مأموری که درون ماشین است چشم در چشم میشوم. نگاه افسر دوم به پاکت روی صندلی جلب میشود. دسته گل را روی صندلی عقب رها میکند و با لحنی جدی و هشدارگونه میگوید:
-هی! اون پاکت... توی اون پاکت چیه؟
نفس کوتاهی میکشم. میخواهم دنبال کلمهای برای جواب دادن به او بگردم که ناگهان صدای گوش خراشی از آن سمت بلوار در فضای خیابان پخش میشود. یک ماشین محکم به جدول کوبیده میشود. افسر ارشد دست به اسلحه به سمت صحنه تصادف برمیگردد و سپس رو به مردی که درون ماشین است میکند و میگوید:
-هی هی هی! اگه مشکلی نیست بیا اینسمت... طرف داغون شده!
سپس به من نگاه میکند:
-تو هم اینجا واینستا. همین الان روشن کن و برو.
مأمور دوم از ماشین پیاده میشود و دسته گل را با خودش به بیرون میبرد. لبخندی میزنم تا متوجه شود که مشکلی با این قضیه ندارم. سپس به درون ماشین میخزم و درب را میبندم. صدای ضربان قلبم به وضوح در فضای ماشین به گوش میخورد. احساس میکنم که قلبم میخواهد سینه ام را بشکافد و از آن خارج شود. چند نفس عمیق میکشم تا شاید بتوانم اکسیژن را به ریههایم برگردانم. سپس ماشین را روشن میکنم و کمی جابهجا میشوم تا کسی که گزارش توقف این خودرو را به پلیس داده خیالش از بابت پیگیری گزارش راحت شود. تا انتهای بلوار میروم و دور میزنم. باید در همین حوالی باشم. برای رسیدن به این موقعیت تلاشهای زیادی کردهام. از عبور پر استرس از ایست و بازرسیهای نقطهی مرزی نوار غزه و اسرائیل گرفته تا دست و پنجه نرم کردن با افسران اطلاعاتی پنهان شده در جامعه... اسرائیل یک پادگان نظامی بزرگ است و من موظفم که این موضوع را مدام به خودم یادآوری کنم. مردم عادی اینجا آموزشهای اطلاعاتی و عملیاتی پیچیدهای دیدهاند که در شرایط بحرانی میتوانند همانند یک مأمور ویژه عمل کنند. حضور چند روزهام در چنین شرایطی با تمام خطراتی که داشت، برای تحقق یک هدف مهم انجام شده است. هدفی که تمام سختیهای حضورم در سرزمینهای اشغالی در پیش چشمهایم کم رمق میکند. هدفی بزرگ که اگر مأموریتم به درستی انجام شود، میتواند منجر به جلوگیری از یک فاجعهی بزرگ شود...
نگاهی به ساعت مچیام میاندازم که عقربه هایش روی عدد هشت و نیم صبح متوقف شدهاند. حالا وقتش رسیده که سر و کلهاش پیدا شود. در بین مردمی که در پیادهرو حرکت میکنند چشم میچرخانم تا شاید بتوانم سوژهام را پیدا کنم. با اینکه در میان تمام این خطرات تنها و بدون هیچ تیم تأمینی درون ماشینم نشستهام؛ اما اطلاعاتی از سوژه دارم که فوق العاده ارزشمند است. عامل ما در اینجا گزارش داده که او هر دوشنبه راس ساعت هشت و نیم صبح از ساختمان محل زندگیاش خارج میشود. با فاصلهای ایمان و از درون ماشین به درب خانهاش نگاه میکنم که باز میشود و او آرام آرام از روی پلهها به پایین میآید. کت و شلواری رسمی به تن کرده و موهایش را از پشت محکم بسته است. او
زنی است که قرار است امروز در جلسهای شرکت کند که موضوع آن حمله مجدد اسرائیل و آمریکا به ایران است. زنی به نام سوفیا... مسئول میز ایران در اسرائیل...
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت چهارمsmall_red_triangle_down
فصل دوم
سوفیا - منزل شخصی، شهر تلآویو
روبهروی آیینه میایستم و به این فکر میکنم که آیا با این کت و شلوار که برای مراسمات رسمی است، در جلسهی امروز خواهم درخشید؟ خندهام میگیرد.
این همان بخش انکار ناپذیر در مغز زنان است که حتی اگر جلسهای فوق العاده مهم و حساس در پیش داشته باشند هم به فکر درخشیدن در آن هستند. گوشیام را چک میکنم. راننده پیغام داده که جلوی درب منتظرم است. مطابق عادت همیشگی که پس از جذب شدن در سیستم موساد از بیست و یک سالگی در وجودم رخنه کرد، قبل از بیرون آمدن از خانه نگاهی به خیابان میاندازم. هوا آفتابی و وضعیت خیابان معمولی است. میخواهم از پردهی پنجره را از بین انگشتان دستم رها کنم و به سمت بیرون بروم که ناگهان صحنهای در پیش چشمهایم نقش میبندد. یک ماشین پلیس در کنار خودرویی که کمی آن طرفتر از خانه من توقف کرده، میایستد. دو افسر پلیس از ماشین پیاده میشوند تا وضعیت را بررسی کنند. بلافاصله تلفن همراهم را برمیدارم به یکی از رابطین ما و پلیس زنگ میزنم. خیلی زود جواب میدهد:
-سلام سوفیا. اوضاع چطوره؟
همانطور که از صحنهی به وجود آمده چشم برنمیدارم، لبخندی میزنم و میگویم:
-خوب. یه مورد از ماشینهای گشتی جلوی یه خودروی غریبه رو گرفتند. مشکلی هست؟
رابط ما بلافاصله جواب میدهد:
-جدی؟ اجازه بده چک کنم.
سپس همانطور که مشغول کار با سیستم است، زمزمه میکند:
-گزارشات مرتبط با خیابون هرتسل... بلوار روتشیلد... بله! یه گزارش هست سوفیا.
گوشی را در دستم جا به جا میکنم:
-خیلی خب، موضوع چیه؟
رابط جواب میدهد:
-یه گزارش از گل فروشی محله اومده که انگار به لهجهی یکی از مشتریها مشکوک میشه و یارو رو دنبال میکنه. طرف هم چند دقیقه توی ماشین خاموش میشینه. گل فروش موضوع رو به پلیس گزارش کرده و بچهها هم اومدن تا اوضاع رو چک کنند، فکر نمیکنم مشکل خاصی باشه.
برعکس رابط که خیلی خوشبینانه به اتفاقات نگاه میکند، میپرسم:
-این گل فروش که گزارش داده از بچههای موساده؟
رابط مکثی میکند و همانطور که صدای دکمههای کیبورد را میشنوم، میگوید:
-اگه یه لحظه صبر کنی بهت میگم... این آقای گل فروش؟ نه! واسه موساد نیست؛ ولی سابقه آموزش داره. یه بار واسه جنگ با غزه ثبت نام کرده و وقتی اوضاع رو از نزدیک دیده پا پس کشیده!
لبخندی میزنم و میگویم:
-خیلی خب جک، ممنونم. اگه خبر جدیدی داشتی بهم بگو. باید برم.
تلفن را قطع میکنم که بروم؛ اما خیابان باز هم یک سورپرایز جدید برایم دارد. در کسری از ثانیه صدای وحشتناک تصادفی در آن سمت خیابان حواسم را به خودش جلب میکند. پلیس نیز دوان دوان بیخیال سوژه میشود و به سمت تصادف میدود. با حرص پرده را رها و زمزمه میکنم:
-لعنتی...
کنار درب میایستم و کد مخصوصی که روی قفل درب قرار گرفته را میزنم. سپس به سمت خیابان حرکت میکنم. صدای کفشهای پاشنهبلند مشکیام در فضای خیابان پخش میشود. بیرون از خانه خبری از پلیس و آن ماشین نیست. کنار خودرویی میروم که به دنبالم آمده است. راننده با دیدن من بلافاصله پیاده میشود و ماشین را دور میزند و سپس درب عقب را برایم باز میکند:
-سلام خانم. بفرمایید، خوش آمدید.
سری تکان میدهم و میگویم:
-میخوام خودم رانندگی کنم.
راننده نگاهی به کفشهای پاشنهبلندم میکند و میگوید:
-ولی خانم، من... کار اشتباهی کردم؟
سری تکان میدهم و میگویم:
-نه. فقط دوست دارم یه خرده با این ماشین برونم. مشکلی هست؟
راننده بی هیچ حرفی به سرجایش برمیگردد و درب جلو را برایم باز میکند:
-هر طور میل شماست.
سری تکان میدهم و میگویم:
-بشین عقب.
راننده لب هایش را به آرامی تکان میدهد:
-به روی چشم.
پشت فرمان مینشینم. انگشتان دستم را دور فرمان چفت میکنم. کمی پاهایم را جا به جا میکنم تا بتوانم با این کفشها رانندگی کنم. نگاهی به آیینه ماشین میاندازم و به محض دیدن ماشینی که موفق شده بود پلیس را دست به سر کند، شروع به حرکت میکنم. راننده هنوز متعجب است. همانطور که تمام حواسم پی فردی است که احتمال میدهم با من کاری داشته باشد، به راننده میگویم:
-این ماشین اولین ماشینی بود که همراه بابام سوار میشدم. حالا هم... یهو هوس کردم به یاد اون موقعها سوارش بشم.
راننده لبخندی میزند و میگوید:
-هرطور میل شماست خانم. من نگران بودم که شاید...
حرفش را قطع میکنم و همانطور که فرمان ماشین را به سمت راستم میچرخانم، میگویم:
-نگران نباش. اوضاع خوبه.
سپس به آیینه نگاهی میکنم و میگویم:
-البته لازمه یادآوری کنم که مسیر رو هم بلدم.
راننده از اینکه موفق شدهام ذهنش را بخوانم، لبخند میزند و من همانطور که ماشین سوژه را برای دومین بار پشت سرم میبینم مطمئن میشوم که باید خودم را برای یک ضد تعقیب سنگین آماده کنم.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
small_red_triangle_downقسمت چهارمsmall_red_triangle_down
فصل دوم
سوفیا - منزل شخصی، شهر تلآویو
روبهروی آیینه میایستم و به این فکر میکنم که آیا با این کت و شلوار که برای مراسمات رسمی است، در جلسهی امروز خواهم درخشید؟ خندهام میگیرد.
این همان بخش انکار ناپذیر در مغز زنان است که حتی اگر جلسهای فوق العاده مهم و حساس در پیش داشته باشند هم به فکر درخشیدن در آن هستند. گوشیام را چک میکنم. راننده پیغام داده که جلوی درب منتظرم است. مطابق عادت همیشگی که پس از جذب شدن در سیستم موساد از بیست و یک سالگی در وجودم رخنه کرد، قبل از بیرون آمدن از خانه نگاهی به خیابان میاندازم. هوا آفتابی و وضعیت خیابان معمولی است. میخواهم از پردهی پنجره را از بین انگشتان دستم رها کنم و به سمت بیرون بروم که ناگهان صحنهای در پیش چشمهایم نقش میبندد. یک ماشین پلیس در کنار خودرویی که کمی آن طرفتر از خانه من توقف کرده، میایستد. دو افسر پلیس از ماشین پیاده میشوند تا وضعیت را بررسی کنند. بلافاصله تلفن همراهم را برمیدارم به یکی از رابطین ما و پلیس زنگ میزنم. خیلی زود جواب میدهد:
-سلام سوفیا. اوضاع چطوره؟
همانطور که از صحنهی به وجود آمده چشم برنمیدارم، لبخندی میزنم و میگویم:
-خوب. یه مورد از ماشینهای گشتی جلوی یه خودروی غریبه رو گرفتند. مشکلی هست؟
رابط ما بلافاصله جواب میدهد:
-جدی؟ اجازه بده چک کنم.
سپس همانطور که مشغول کار با سیستم است، زمزمه میکند:
-گزارشات مرتبط با خیابون هرتسل... بلوار روتشیلد... بله! یه گزارش هست سوفیا.
گوشی را در دستم جا به جا میکنم:
-خیلی خب، موضوع چیه؟
رابط جواب میدهد:
-یه گزارش از گل فروشی محله اومده که انگار به لهجهی یکی از مشتریها مشکوک میشه و یارو رو دنبال میکنه. طرف هم چند دقیقه توی ماشین خاموش میشینه. گل فروش موضوع رو به پلیس گزارش کرده و بچهها هم اومدن تا اوضاع رو چک کنند، فکر نمیکنم مشکل خاصی باشه.
برعکس رابط که خیلی خوشبینانه به اتفاقات نگاه میکند، میپرسم:
-این گل فروش که گزارش داده از بچههای موساده؟
رابط مکثی میکند و همانطور که صدای دکمههای کیبورد را میشنوم، میگوید:
-اگه یه لحظه صبر کنی بهت میگم... این آقای گل فروش؟ نه! واسه موساد نیست؛ ولی سابقه آموزش داره. یه بار واسه جنگ با غزه ثبت نام کرده و وقتی اوضاع رو از نزدیک دیده پا پس کشیده!
لبخندی میزنم و میگویم:
-خیلی خب جک، ممنونم. اگه خبر جدیدی داشتی بهم بگو. باید برم.
تلفن را قطع میکنم که بروم؛ اما خیابان باز هم یک سورپرایز جدید برایم دارد. در کسری از ثانیه صدای وحشتناک تصادفی در آن سمت خیابان حواسم را به خودش جلب میکند. پلیس نیز دوان دوان بیخیال سوژه میشود و به سمت تصادف میدود. با حرص پرده را رها و زمزمه میکنم:
-لعنتی...
کنار درب میایستم و کد مخصوصی که روی قفل درب قرار گرفته را میزنم. سپس به سمت خیابان حرکت میکنم. صدای کفشهای پاشنهبلند مشکیام در فضای خیابان پخش میشود. بیرون از خانه خبری از پلیس و آن ماشین نیست. کنار خودرویی میروم که به دنبالم آمده است. راننده با دیدن من بلافاصله پیاده میشود و ماشین را دور میزند و سپس درب عقب را برایم باز میکند:
-سلام خانم. بفرمایید، خوش آمدید.
سری تکان میدهم و میگویم:
-میخوام خودم رانندگی کنم.
راننده نگاهی به کفشهای پاشنهبلندم میکند و میگوید:
-ولی خانم، من... کار اشتباهی کردم؟
سری تکان میدهم و میگویم:
-نه. فقط دوست دارم یه خرده با این ماشین برونم. مشکلی هست؟
راننده بی هیچ حرفی به سرجایش برمیگردد و درب جلو را برایم باز میکند:
-هر طور میل شماست.
سری تکان میدهم و میگویم:
-بشین عقب.
راننده لب هایش را به آرامی تکان میدهد:
-به روی چشم.
پشت فرمان مینشینم. انگشتان دستم را دور فرمان چفت میکنم. کمی پاهایم را جا به جا میکنم تا بتوانم با این کفشها رانندگی کنم. نگاهی به آیینه ماشین میاندازم و به محض دیدن ماشینی که موفق شده بود پلیس را دست به سر کند، شروع به حرکت میکنم. راننده هنوز متعجب است. همانطور که تمام حواسم پی فردی است که احتمال میدهم با من کاری داشته باشد، به راننده میگویم:
-این ماشین اولین ماشینی بود که همراه بابام سوار میشدم. حالا هم... یهو هوس کردم به یاد اون موقعها سوارش بشم.
راننده لبخندی میزند و میگوید:
-هرطور میل شماست خانم. من نگران بودم که شاید...
حرفش را قطع میکنم و همانطور که فرمان ماشین را به سمت راستم میچرخانم، میگویم:
-نگران نباش. اوضاع خوبه.
سپس به آیینه نگاهی میکنم و میگویم:
-البته لازمه یادآوری کنم که مسیر رو هم بلدم.
راننده از اینکه موفق شدهام ذهنش را بخوانم، لبخند میزند و من همانطور که ماشین سوژه را برای دومین بار پشت سرم میبینم مطمئن میشوم که باید خودم را برای یک ضد تعقیب سنگین آماده کنم.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت پنجمsmall_red_triangle_down
یک دنده کم میکنم و پایم را کمی بیشتر روی پدال گاز فشار میدهم. ماشین نعره میکشد و با توان بیشتری حرکت میکند. حدود دویست متر که پیش میروم، به یک باره پایم را روی ترمز فشار میدهم و به داخل کوچه میپیچم. یک خانواده درون کوچه در حال قدم زدن است که به محض دیدن من خودشان را کنار میکشند.
سرعتم را بیشتر میکنم و از سوی دیگر کوچه خارج میشوم. راننده که از دیدن حرکات من متعجب شده، میپرسد:
-مشکلی پیش اومده خانم؟ کسی دنبالمونه؟
سری تکان میدهم و میگویم:
-دیگه نیست.
سپس پایم را روی ترمز فشار میدهم و در وسط کوچه ماشین را متوقف میکنم و میگویم:
-بیا بشین پشت فرمون.
از ماشین پیاده میشوم و رو به راننده میگویم:
-تو برو تا یکی دو ساعت توی شهر چرخ بزن. فقط یادت باشه، اگه بخوای یه گوشه وایستی ممکنه واسه مشکلی پیش بیاد که جبران ناپذیر باشه. پس درب ماشینت رو قفل و یکی دو ساعت توی شهر و مناطق شلوغ چرخ بزن.
راننده بی هیچ حرف اضافهای زمزمه میکند:
-چشم.
سپس سوار ماشین میشود و دنده عقب میگیرد تا به خیابان اصلی برگردد، من نیز از کوچهی باریکی که امکان عبور ماشین از آن وجود ندارد به صورت پیاده رد میشوم. کنار خیابان میایستم. یکی دو ماشین از کنارم رد میشوند تا برای یک تاکسی دست بلند میکنم:
-دربست!
ماشین میایستد. روی صندلی عقب مینشینم و رو به راننده تاکسی میگویم:
-مستقیم برو تا بهت بگم.
راننده با اخم نگاهم میکند:
-مشکلی پیش اومده؟
لبهایم را بهم فشار میدهم:
-یه عوضی توی کوچه مزاحمم شده بود. واسه خاطر همین میخوام زودتر دور شم از اینجا.
راننده که مردی مسن است حرفم را میپذیرد و بیآنکه بخواهد صحبت بیشتری کند، به راهش ادامه میدهد.
چند خیابان آنطرفتر به راننده اشاره میکنم که بایستد. سپس کرایهاش را میدهم و پیاده میشوم. نگاهی به دور و اطرافم میاندازم. نمیدانم این ضد سنگین موفقیت آمیز بوده یا نه... به ساعت موبایلم نگاه میکنم. نه و ده دقیقه صبح است و جلسه قرار است که راس ساعت ده تشکیل شود. شماره چهار رقمی رئیس را میگیرد. چند باری که بوق میخورد، دیوید بارنیا، رئیس موساد که قرار است در این جلسه حاضر شود جواب میدهد:
-انتظار دیدن هر اسمی رو داشتم غیر از تو... روبه راهی سوفیا؟
در حالی که سعی میکنم با چشمانم خیابان را جارو کنم، جواب میدهم:
-بد نیستم رئیس، فقط... راستش یه مشکلی هست.
دیوید بارنیا با همان لحن مخصوص به خودش میگوید:
-چی شده؟ نمیخوای بیای جلسه؟
گوشی را به دهانم نزدیک میکنم تا آدمهایی که درون پیادهرو هستند چیزی از حرفهایم متوجه نشوند:
-یه نفر دنبالم کرده. باید خیالم از سفید بودن اوضاع راحت بشه. بعدش حتماً میام سمت شما.
دیوید بارنیا مکثی میکند و میگوید:
-خیلی خب، فقط دیر نکنی. اگه مشکلی هم پیش اومد باهام هماهنگ کن.
از او تشکر میکنم و در قاب شیشهی نمایندگی بیمه که حالا برای من تبدیل به آیینهای تمام قد شده، به خودم نگاه میکنم. میخواستم این تیپ و استایل جدید همکارانم را سورپرایز کند؛ اما...
وارد فروشگاهی میشوم که در آن طرف خیابان قرار گرفته است. سپس چرخی در طبقهی اول میزنم و از راه پله به طبقه دوم و سپس سوم میروم. هیچ خبری نیست. احساس میکنم به طرز عجیبی سایهی تهدید و تعقیب از روی سرم کم شده است.
البته که همین احساس خودش رنگ و بویی از خطر دارد. با آسانسور به طبقهی منفی یک میرود و شمارهی یکی دیگر رانندگان را میگیرم. با او برای چند دقیقهی دیگر قرار میگذارم و وقتش که میرسد از پله برقی استفاده میکنم تا به همکف برگردم و وارد خیابان شوم. مردی که پشت فرمان نشسته یکی از بهترین رانندگان موساد است. من به واسطه سالها کار در موساد نفرات و مهرههای کلیدی را خیلی خوب میشناسم و در مواقع اضطراری با استفاده از هوش و توانایی آنها میتوانم گرههای پرونده را باز کنم. روی صندلی عقب مینشینم و رو به اردن میگویم:
-میخوام اول از سفید بودنم مطمئن بشی؛ بعدی بری سمت منطقه ۶۶!
اردن نگاهی از آیینهی وسط به من میاندازد و متعجب میپرسد:
-منطقه ۶۶؟! خدا به خیر کنه که دوباره چه فکری تو سرت داری!
چشم غرهای به او میروم و میگویم:
-بهتره سرت تو کار خودت باشه. راه بیفت!
اردن که چهل و سه ساله است، با سر و صورت کاملا تراشیده و عینک آفتابی که به چشم زده دستش را روی دنده میلغزاند و حرکت میکند. چند خیابان را به صورت رفت و برگشت میرویم و چند باری سعی میکنیم که از کوچههای باریک و فرعیهای خلوت عبور کنیم تا مطمئن شویم که کسی دنبال ما نیست. اردن که تقریباً خیالش راحت شده، بعد از مدت زمانی نزدیک به نیم ساعت رانندگی میگوید:
-تکلیف چیه؟ برم سمت مقصد؟
نیم نگاهی به پشت سرم میاندازم و سپس میگوید:
-چارهای نیست، باید بریم... دیگه داره دیر میشه.
small_red_triangle_downقسمت پنجمsmall_red_triangle_down
یک دنده کم میکنم و پایم را کمی بیشتر روی پدال گاز فشار میدهم. ماشین نعره میکشد و با توان بیشتری حرکت میکند. حدود دویست متر که پیش میروم، به یک باره پایم را روی ترمز فشار میدهم و به داخل کوچه میپیچم. یک خانواده درون کوچه در حال قدم زدن است که به محض دیدن من خودشان را کنار میکشند.
سرعتم را بیشتر میکنم و از سوی دیگر کوچه خارج میشوم. راننده که از دیدن حرکات من متعجب شده، میپرسد:
-مشکلی پیش اومده خانم؟ کسی دنبالمونه؟
سری تکان میدهم و میگویم:
-دیگه نیست.
سپس پایم را روی ترمز فشار میدهم و در وسط کوچه ماشین را متوقف میکنم و میگویم:
-بیا بشین پشت فرمون.
از ماشین پیاده میشوم و رو به راننده میگویم:
-تو برو تا یکی دو ساعت توی شهر چرخ بزن. فقط یادت باشه، اگه بخوای یه گوشه وایستی ممکنه واسه مشکلی پیش بیاد که جبران ناپذیر باشه. پس درب ماشینت رو قفل و یکی دو ساعت توی شهر و مناطق شلوغ چرخ بزن.
راننده بی هیچ حرف اضافهای زمزمه میکند:
-چشم.
سپس سوار ماشین میشود و دنده عقب میگیرد تا به خیابان اصلی برگردد، من نیز از کوچهی باریکی که امکان عبور ماشین از آن وجود ندارد به صورت پیاده رد میشوم. کنار خیابان میایستم. یکی دو ماشین از کنارم رد میشوند تا برای یک تاکسی دست بلند میکنم:
-دربست!
ماشین میایستد. روی صندلی عقب مینشینم و رو به راننده تاکسی میگویم:
-مستقیم برو تا بهت بگم.
راننده با اخم نگاهم میکند:
-مشکلی پیش اومده؟
لبهایم را بهم فشار میدهم:
-یه عوضی توی کوچه مزاحمم شده بود. واسه خاطر همین میخوام زودتر دور شم از اینجا.
راننده که مردی مسن است حرفم را میپذیرد و بیآنکه بخواهد صحبت بیشتری کند، به راهش ادامه میدهد.
چند خیابان آنطرفتر به راننده اشاره میکنم که بایستد. سپس کرایهاش را میدهم و پیاده میشوم. نگاهی به دور و اطرافم میاندازم. نمیدانم این ضد سنگین موفقیت آمیز بوده یا نه... به ساعت موبایلم نگاه میکنم. نه و ده دقیقه صبح است و جلسه قرار است که راس ساعت ده تشکیل شود. شماره چهار رقمی رئیس را میگیرد. چند باری که بوق میخورد، دیوید بارنیا، رئیس موساد که قرار است در این جلسه حاضر شود جواب میدهد:
-انتظار دیدن هر اسمی رو داشتم غیر از تو... روبه راهی سوفیا؟
در حالی که سعی میکنم با چشمانم خیابان را جارو کنم، جواب میدهم:
-بد نیستم رئیس، فقط... راستش یه مشکلی هست.
دیوید بارنیا با همان لحن مخصوص به خودش میگوید:
-چی شده؟ نمیخوای بیای جلسه؟
گوشی را به دهانم نزدیک میکنم تا آدمهایی که درون پیادهرو هستند چیزی از حرفهایم متوجه نشوند:
-یه نفر دنبالم کرده. باید خیالم از سفید بودن اوضاع راحت بشه. بعدش حتماً میام سمت شما.
دیوید بارنیا مکثی میکند و میگوید:
-خیلی خب، فقط دیر نکنی. اگه مشکلی هم پیش اومد باهام هماهنگ کن.
از او تشکر میکنم و در قاب شیشهی نمایندگی بیمه که حالا برای من تبدیل به آیینهای تمام قد شده، به خودم نگاه میکنم. میخواستم این تیپ و استایل جدید همکارانم را سورپرایز کند؛ اما...
وارد فروشگاهی میشوم که در آن طرف خیابان قرار گرفته است. سپس چرخی در طبقهی اول میزنم و از راه پله به طبقه دوم و سپس سوم میروم. هیچ خبری نیست. احساس میکنم به طرز عجیبی سایهی تهدید و تعقیب از روی سرم کم شده است.
البته که همین احساس خودش رنگ و بویی از خطر دارد. با آسانسور به طبقهی منفی یک میرود و شمارهی یکی دیگر رانندگان را میگیرم. با او برای چند دقیقهی دیگر قرار میگذارم و وقتش که میرسد از پله برقی استفاده میکنم تا به همکف برگردم و وارد خیابان شوم. مردی که پشت فرمان نشسته یکی از بهترین رانندگان موساد است. من به واسطه سالها کار در موساد نفرات و مهرههای کلیدی را خیلی خوب میشناسم و در مواقع اضطراری با استفاده از هوش و توانایی آنها میتوانم گرههای پرونده را باز کنم. روی صندلی عقب مینشینم و رو به اردن میگویم:
-میخوام اول از سفید بودنم مطمئن بشی؛ بعدی بری سمت منطقه ۶۶!
اردن نگاهی از آیینهی وسط به من میاندازد و متعجب میپرسد:
-منطقه ۶۶؟! خدا به خیر کنه که دوباره چه فکری تو سرت داری!
چشم غرهای به او میروم و میگویم:
-بهتره سرت تو کار خودت باشه. راه بیفت!
اردن که چهل و سه ساله است، با سر و صورت کاملا تراشیده و عینک آفتابی که به چشم زده دستش را روی دنده میلغزاند و حرکت میکند. چند خیابان را به صورت رفت و برگشت میرویم و چند باری سعی میکنیم که از کوچههای باریک و فرعیهای خلوت عبور کنیم تا مطمئن شویم که کسی دنبال ما نیست. اردن که تقریباً خیالش راحت شده، بعد از مدت زمانی نزدیک به نیم ساعت رانندگی میگوید:
-تکلیف چیه؟ برم سمت مقصد؟
نیم نگاهی به پشت سرم میاندازم و سپس میگوید:
-چارهای نیست، باید بریم... دیگه داره دیر میشه.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت ششمsmall_red_triangle_down
اردن با خیال آسوده مسیرش را تغییر میدهد و وارد بزرگراه میشود تا زودتر ما را به مقصد برساند. از یک جایی به بعد احساس میکنم که مطمئن شده خطر از روی سر ما رد شده و همین موضوع نیز من را نگران میکند. من برخلاف او هنوز هم بوی خطر را استشمام میکنم و مدام در بین ماشینها چشم میگردانم تا اگر مورد مشکوکی به نظرم آمد، با یک تغییر مسیر ناگهانی آن را چک کنم. اردن دستی به سر طاسش میکشد و میگوید:
-جای نگرانی نیست سوفیا. من تک به تک این ماشینها رو حفظ کردم. جای نگرانی نیست.
کمرم را به پشتی صندلیام تکیه میدهم و گوشی موبایلم را بیرون میآورم و دوباره شماره رئیس را میگیرم. این بار با لحنی جدیتر از قبل جواب میدهد:
-خطر هنوز رفع نشده؟
ابرویی بالا میاندازم و میگویم:
-راستش ظاهراً رفع شده؛ ولی همه چی رو خاکستری میبینم. میدونم قرار بود من نیم ساعت زودتر برسم؛ اما اگه اجازه بدید میخوام از پلن سی واسه اطمینان از رفع خطر استفاده کنم. اگه مشکلی نباشه واسه ساعت ده خودم رو میرسونم پیشتون.
دیوید بارنیا که به اقتضای شغلش آدمی فوق العاده حساس و ریز نگر است، میگوید:
-خیلی خب، فقط سعی کن حتماً سر وقت بیای. مطالبی که تو داری میتونه خیلی به جلسهی امروز کمک کنه.
سری تکان میدهم و با لبخند میگویم:
-بله رئیس، به روی چشم.
سپس گوشی را قطع میکنم و کمرم را از صندلی ماشین جدا میکنم و با دست به شانهی اردن میزنم:
-از همین خروجی برو بیرون و بپیچ به سمت خیابون آلنبی.
اردن پوزخندی میزند و میگوید:
-دیوونه شدی؟ ما از بیست تا کوچهی باریک رد شدیم و حداقل دوازده تا ضد تعقیب سنگین زدیم. حتی اگه به ماشین ردیاب وصل شده بود هم یارو رو پیدا میکردیم، تو چرا آنقدر نگرانی؟
همانطور که ابروهایم بهم متصل میکنم، میگویم:
-من نگرانم چون خودم یه بار که توی مأموریتم توی لبنان... تو جریان کسب اطلاعات از سیدحسن به دنبالش بودم، نزدیک به دو ساعت ضد تعقیب نیروهای اطلاعاتی حزب الله رو دور زدم. خودم رو از دایرهی دید اونا دور نگه داشتم و آخرش هم تونستم یه محدودهای که مرتبط با نصرالله باشه رو پیدا کنم. واسه همین خاطر هم هست که اصلا دوست ندارم یکی همین کار رو با خودم بکنه.
اردن که مشخص است قانع نشده، شانهای بالا میاندازد و با یک حرکت سریع از خروجی خارج میشود. با اشارهی دست به او آدرس میدهم. چند خیابان را به صورت چپ و راست میرویم و سپس نزدیکی یکی از کنیسههای فعال و پر رفت و آمد توقف میکنیم. لبخندی میزنم و میگویم:
-تو برو ضلع جنوبی پارکینگی که آخر این خیابون هست. منم میام اونجا.
این را میگویم و از ماشین پیاده میشوم تا به سمت بازار کهنه فروشها حرکت کنم. چند قدمی که برمیدارم بوی ماندگی به دماغم میزند. اینجا حسابی شلوغ است و این وضعیت میتواند من را مطمئن کند که ضد تعقیبهایم به درستی نشسته است. سعی میکنم حواسم را به دور و اطراف پرت نکنم. به آدمهایی که سر یک لباس کهنه با هم دعوا میکنند و داد و فریاد راه میاندازند. وارد یکی از فرعیهای خیابان میشوم و به سر جای اولم برمیگردم. سپس درست روبهروی کنیسهای که برای یهودیان مذهبی ساخته شده میایستم. به بهانهی نگاه به درب ورودی کنیسه پشت سرم را میپایم. این احساس لعنتی دست بردار نیست. باید بین چشم و احساسی که دارم یکی را انتخاب کنم. چشمهایم تهدیدی در این اطراف نمیبیند؛ اما... میچرخم و جلوی یکی از بساطیها میایستم. به خرت و پرتهایی که روی زمین ریخته نگاه میکنم. به ابزار آلات دست دوم و نوارهای قدیمی و قاب عکسهای زهوار در رفته... از بین جمعیت فاصله میگیرم تا به سمت پارکینگ انتهای خیابان برگردم. فرعیهای خلوتتر خیابان آلنبی میروم. یک نفر با کلاه مخصوص یهودیها و کت و شلوار سیاه به سمتم میآید و به آرامی میگوید:
-دلار میخوای؟ دلار خوش قیمت!
پیش رویش میایستم. او بهانهی خوبی برای نگاه کردن به پشت سرم است. به یک باره میچرخم و رو به پسر دلار فروش میکنم:
-گفتی قیمتش چنده؟
پسر شروع به توضیح میکند؛ اما من بدون آن که حتی کلمهای از حرفهایش را بشنوم، به پشت سرش نگاه میکنم. به جایی که چند نفر دور یک بساطی جمع شدهاند. سری تکان میدهم و از او فاصله میگیرم. او دنبالم راه میافتد تا با پیشنهادهای تخفیف وسوسهام کنم؛ اما بیتوجه به او به سمت کوچهای باریک میپیچم و سپس سرعتم را بیشتر میکنم. حالا وقت آخرین مرحله است... به اولین پیچ که میرسم با سرعت میچرخم و کمرم را به دیوار تکیه میدهم. چند ثانیه صبر میکنم و عددها را یکی پس از دیگری در دلم میشمارم. سپس برمیگردم و با مردی روبهرو میشوم که امروز او را یک بار دیگر دیده بودم. به مردی که جلوی درب خانهام با پلیس درگیر بود و آن تصادف عجیب باعث شد تا جان سالم به در ببرد.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
small_red_triangle_downقسمت ششمsmall_red_triangle_down
اردن با خیال آسوده مسیرش را تغییر میدهد و وارد بزرگراه میشود تا زودتر ما را به مقصد برساند. از یک جایی به بعد احساس میکنم که مطمئن شده خطر از روی سر ما رد شده و همین موضوع نیز من را نگران میکند. من برخلاف او هنوز هم بوی خطر را استشمام میکنم و مدام در بین ماشینها چشم میگردانم تا اگر مورد مشکوکی به نظرم آمد، با یک تغییر مسیر ناگهانی آن را چک کنم. اردن دستی به سر طاسش میکشد و میگوید:
-جای نگرانی نیست سوفیا. من تک به تک این ماشینها رو حفظ کردم. جای نگرانی نیست.
کمرم را به پشتی صندلیام تکیه میدهم و گوشی موبایلم را بیرون میآورم و دوباره شماره رئیس را میگیرم. این بار با لحنی جدیتر از قبل جواب میدهد:
-خطر هنوز رفع نشده؟
ابرویی بالا میاندازم و میگویم:
-راستش ظاهراً رفع شده؛ ولی همه چی رو خاکستری میبینم. میدونم قرار بود من نیم ساعت زودتر برسم؛ اما اگه اجازه بدید میخوام از پلن سی واسه اطمینان از رفع خطر استفاده کنم. اگه مشکلی نباشه واسه ساعت ده خودم رو میرسونم پیشتون.
دیوید بارنیا که به اقتضای شغلش آدمی فوق العاده حساس و ریز نگر است، میگوید:
-خیلی خب، فقط سعی کن حتماً سر وقت بیای. مطالبی که تو داری میتونه خیلی به جلسهی امروز کمک کنه.
سری تکان میدهم و با لبخند میگویم:
-بله رئیس، به روی چشم.
سپس گوشی را قطع میکنم و کمرم را از صندلی ماشین جدا میکنم و با دست به شانهی اردن میزنم:
-از همین خروجی برو بیرون و بپیچ به سمت خیابون آلنبی.
اردن پوزخندی میزند و میگوید:
-دیوونه شدی؟ ما از بیست تا کوچهی باریک رد شدیم و حداقل دوازده تا ضد تعقیب سنگین زدیم. حتی اگه به ماشین ردیاب وصل شده بود هم یارو رو پیدا میکردیم، تو چرا آنقدر نگرانی؟
همانطور که ابروهایم بهم متصل میکنم، میگویم:
-من نگرانم چون خودم یه بار که توی مأموریتم توی لبنان... تو جریان کسب اطلاعات از سیدحسن به دنبالش بودم، نزدیک به دو ساعت ضد تعقیب نیروهای اطلاعاتی حزب الله رو دور زدم. خودم رو از دایرهی دید اونا دور نگه داشتم و آخرش هم تونستم یه محدودهای که مرتبط با نصرالله باشه رو پیدا کنم. واسه همین خاطر هم هست که اصلا دوست ندارم یکی همین کار رو با خودم بکنه.
اردن که مشخص است قانع نشده، شانهای بالا میاندازد و با یک حرکت سریع از خروجی خارج میشود. با اشارهی دست به او آدرس میدهم. چند خیابان را به صورت چپ و راست میرویم و سپس نزدیکی یکی از کنیسههای فعال و پر رفت و آمد توقف میکنیم. لبخندی میزنم و میگویم:
-تو برو ضلع جنوبی پارکینگی که آخر این خیابون هست. منم میام اونجا.
این را میگویم و از ماشین پیاده میشوم تا به سمت بازار کهنه فروشها حرکت کنم. چند قدمی که برمیدارم بوی ماندگی به دماغم میزند. اینجا حسابی شلوغ است و این وضعیت میتواند من را مطمئن کند که ضد تعقیبهایم به درستی نشسته است. سعی میکنم حواسم را به دور و اطراف پرت نکنم. به آدمهایی که سر یک لباس کهنه با هم دعوا میکنند و داد و فریاد راه میاندازند. وارد یکی از فرعیهای خیابان میشوم و به سر جای اولم برمیگردم. سپس درست روبهروی کنیسهای که برای یهودیان مذهبی ساخته شده میایستم. به بهانهی نگاه به درب ورودی کنیسه پشت سرم را میپایم. این احساس لعنتی دست بردار نیست. باید بین چشم و احساسی که دارم یکی را انتخاب کنم. چشمهایم تهدیدی در این اطراف نمیبیند؛ اما... میچرخم و جلوی یکی از بساطیها میایستم. به خرت و پرتهایی که روی زمین ریخته نگاه میکنم. به ابزار آلات دست دوم و نوارهای قدیمی و قاب عکسهای زهوار در رفته... از بین جمعیت فاصله میگیرم تا به سمت پارکینگ انتهای خیابان برگردم. فرعیهای خلوتتر خیابان آلنبی میروم. یک نفر با کلاه مخصوص یهودیها و کت و شلوار سیاه به سمتم میآید و به آرامی میگوید:
-دلار میخوای؟ دلار خوش قیمت!
پیش رویش میایستم. او بهانهی خوبی برای نگاه کردن به پشت سرم است. به یک باره میچرخم و رو به پسر دلار فروش میکنم:
-گفتی قیمتش چنده؟
پسر شروع به توضیح میکند؛ اما من بدون آن که حتی کلمهای از حرفهایش را بشنوم، به پشت سرش نگاه میکنم. به جایی که چند نفر دور یک بساطی جمع شدهاند. سری تکان میدهم و از او فاصله میگیرم. او دنبالم راه میافتد تا با پیشنهادهای تخفیف وسوسهام کنم؛ اما بیتوجه به او به سمت کوچهای باریک میپیچم و سپس سرعتم را بیشتر میکنم. حالا وقت آخرین مرحله است... به اولین پیچ که میرسم با سرعت میچرخم و کمرم را به دیوار تکیه میدهم. چند ثانیه صبر میکنم و عددها را یکی پس از دیگری در دلم میشمارم. سپس برمیگردم و با مردی روبهرو میشوم که امروز او را یک بار دیگر دیده بودم. به مردی که جلوی درب خانهام با پلیس درگیر بود و آن تصادف عجیب باعث شد تا جان سالم به در ببرد.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت هفتمsmall_red_triangle_down
در کسری از ثانیه اسلحهام را از پشت کمرم بیرون میکشم و میگویم:
-اگه دیوونه بازی درنیاری، کاریت ندارم.
مردی که پیش رویم ایستاده، وحشت زده نگاهم میکند و به عبری جوابم را میدهد:
-روم اسلحه کشیدی، بعد میگی کاریم نداری؟
چهرهاش شبیه اسرائیلیها نیست. یا از مهاجرانی است که وارد اسرائیل شدند و یا از فلسطینیهایی که به بهانهی کار به اینجا میآیند و شروع به جاسوسی میکنند. برای من چه فرقی میکند؟ اصلا با هویت او کاری ندارم، نکتهی نگران کننده این است که او چرا باید به دنبال من بیافتد! اصلا چگونه توانسته هویت من را کشف کند؟ از کجا میداند که امروز یکی از مهمترین جلسههای کاری زندگیام را دارم؟ بیتوجه به سوالاتی که ذهنم را به خودش درگیر کرده، گردنم را کج میکنم:
-برگرد رو به دیوار!
اخم میکند و میگوید:
-مگه دزد گرفتی که...
اجازهی کامل شدن جملهاش را نمیدهم. در یک حرکت سریع و با پای راستم به صورتش میکوبم. به دیوار کوبیده میشود. این بار جدیتر از قبل تکرار میکنم:
-برگرد... رو به... دیوار!
میچرخد. با نوک پا بین پاهایش فاصله میاندازم و همانطور که نوک اسلحهام را به کمرش چسباندهام، با دست چپ مشغول چک کردنش میشوم. دستم که به اسلحهاش میخورد، یک قدم به عقب میروم و میگویم:
-خیلی اروم بیارش بیرون و بزارش زمین!
میچرخد. حالا دوباره به چشمهایم خیره شده است. این بار از فاصلهای نزدیک به من زل زده و همین موضوع نیز باعث میشود تا بیشتر از قبل احساس خطر کنم. رگههای سرخ شکل گرفته در چشمهایش نشان میدهد که فشار زیادی را متحمل میشود. دستورم را تکرار میکند:
-اسلحهات رو بدون هیچ حرکت اضافهای بیانداز روی زمین.
با حرکت سر تایید میکند که میخواهد همین کار را انجام دهد. دستهایش میلرزد. به آرامی انگشتان دستش را به دور اسلحهاش حلقه میکند تا آن را زمین بگذارد. به هوای زمین گذاشتن اسلحه یک قدم دیگر جلو میآید و همزمان با رها کردن اسلحهاش خودش را به سمت من پرتاب میکند. به یک باره با کتف به شکمم میکوبد و من را نقش بر زمین میکند. سپس دستش را بالا میآورد تا مشتی به صورتم بکوبد؛ اما جا خالی میدهم و خودم را کنار میکشم. صدای کوبیده شدن دستش با زمین را میشنوم. بدون هیچ فکری بدنم را پل میکنم تا از روی من بلند شود، سپس با زانوی راستم به پهلویش میکوبم. چرخی میزند و بلافاصله از روی زمین بلند میشود. من نیز بدون آن که بخواهم فرصت را از دست بدهم، روی پا میایستم. مرد سعی میکند فاصلهاش را با من کم کند؛ اما من خیلی خوب میدانم که در چنین شرایطی شانس پیروزی در این نبرد را از دست میدهم. یک قدم به عقب برمیدارم. نفسم بند آمده است. حالا درون یک کوچهی خلوت من و او بدون سلاح روبهروی هم ایستادهایم. نیم نگاهی به اسلحهام که روی زمین افتاده میکنم و سعی میکنم به سمتش بروم؛ اما مرد بدون آن که نشانهای از تسلیم شدن در چهرهاش نمایان شود، به سمتم حملهور میشود. دست راستش را بالا میآورد تا مشتی به صورتم بکوبد. یک پا پیش میگذارم و بدنم را با یک حرکت سریع جابهجا میکنم و سپس انگشتان دستم را دور مچ دست راستش حلقه میکنم. در کسری از ثانیه و با روی پا سه ضربه پیدرپی به شکمش میکوبم و با حرکت سریع مچش را در زیر انگشتان دستم خرد میکنم. صدای شکسته شدن استخوانهایش در فضای خلوت کوچه پخش میشود. به محض رها کردنش با دست دیگر مچش را نگه میدارد و خودش را عقب میکشد. حالا وقت آن است که امانش ندهم. یک گام به او نزدیک میشوم و میخواهم با ضربهی پا به صورتش بکوبم که سرش را عقب میکشد و با دست چپش پایم را به سمت بالا حرکت میدهد. سپس جلو میآید و با یک ضربه دقیق زیر پایم را خالی میکند. همه چیز در یک لحظهی کوتاه اتفاق میافتد. روی هوا رها میشوم و به بدترین شکل ممکن با کمر به زمین میخورم. نفس در سینه ام حبس میشود و چشمهایم سیاهی میرود. حالا دیگر او معطل نمیکند و با چند ضربهی چپ و راست من را زمینگیر میکند. سپس به سمت اسلحهاش میرود و به طرفم برمیگردد. ضربهی دیگری به صورتم میکوبد و میگوید:
-من میدونم تو به تمام تکنیکهای بازجویی مسلطی. پس باهات تعارف نمیکنم. فقط یک دقیقه وقت داری که صحبت کنی، وگرنه همینجا کارت رو تموم میکنم.
چند باری پلک میزنم و به صورتش نگاه میکنم که از شدت دردی که در حال تحمل کردنش است، کبود شده... لبهایم را به آرامی تکان میدهم:
-چی میخوای؟
گردنش را کج میکند:
-این سوال یعنی نمیخوای حرف بزنی، وگرنه اینقدر باهوش هستی که بدونی چرا دنبالت افتادم. پس همین یک دقیقه رو هم حرومت نمیکنم.
دستش را عقب میآورد و با سختی اسلحهی کمریاش را مسلح میکند و نوکش را روی پیشانیام میگذارد و فشار میدهد.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
small_red_triangle_downقسمت هفتمsmall_red_triangle_down
در کسری از ثانیه اسلحهام را از پشت کمرم بیرون میکشم و میگویم:
-اگه دیوونه بازی درنیاری، کاریت ندارم.
مردی که پیش رویم ایستاده، وحشت زده نگاهم میکند و به عبری جوابم را میدهد:
-روم اسلحه کشیدی، بعد میگی کاریم نداری؟
چهرهاش شبیه اسرائیلیها نیست. یا از مهاجرانی است که وارد اسرائیل شدند و یا از فلسطینیهایی که به بهانهی کار به اینجا میآیند و شروع به جاسوسی میکنند. برای من چه فرقی میکند؟ اصلا با هویت او کاری ندارم، نکتهی نگران کننده این است که او چرا باید به دنبال من بیافتد! اصلا چگونه توانسته هویت من را کشف کند؟ از کجا میداند که امروز یکی از مهمترین جلسههای کاری زندگیام را دارم؟ بیتوجه به سوالاتی که ذهنم را به خودش درگیر کرده، گردنم را کج میکنم:
-برگرد رو به دیوار!
اخم میکند و میگوید:
-مگه دزد گرفتی که...
اجازهی کامل شدن جملهاش را نمیدهم. در یک حرکت سریع و با پای راستم به صورتش میکوبم. به دیوار کوبیده میشود. این بار جدیتر از قبل تکرار میکنم:
-برگرد... رو به... دیوار!
میچرخد. با نوک پا بین پاهایش فاصله میاندازم و همانطور که نوک اسلحهام را به کمرش چسباندهام، با دست چپ مشغول چک کردنش میشوم. دستم که به اسلحهاش میخورد، یک قدم به عقب میروم و میگویم:
-خیلی اروم بیارش بیرون و بزارش زمین!
میچرخد. حالا دوباره به چشمهایم خیره شده است. این بار از فاصلهای نزدیک به من زل زده و همین موضوع نیز باعث میشود تا بیشتر از قبل احساس خطر کنم. رگههای سرخ شکل گرفته در چشمهایش نشان میدهد که فشار زیادی را متحمل میشود. دستورم را تکرار میکند:
-اسلحهات رو بدون هیچ حرکت اضافهای بیانداز روی زمین.
با حرکت سر تایید میکند که میخواهد همین کار را انجام دهد. دستهایش میلرزد. به آرامی انگشتان دستش را به دور اسلحهاش حلقه میکند تا آن را زمین بگذارد. به هوای زمین گذاشتن اسلحه یک قدم دیگر جلو میآید و همزمان با رها کردن اسلحهاش خودش را به سمت من پرتاب میکند. به یک باره با کتف به شکمم میکوبد و من را نقش بر زمین میکند. سپس دستش را بالا میآورد تا مشتی به صورتم بکوبد؛ اما جا خالی میدهم و خودم را کنار میکشم. صدای کوبیده شدن دستش با زمین را میشنوم. بدون هیچ فکری بدنم را پل میکنم تا از روی من بلند شود، سپس با زانوی راستم به پهلویش میکوبم. چرخی میزند و بلافاصله از روی زمین بلند میشود. من نیز بدون آن که بخواهم فرصت را از دست بدهم، روی پا میایستم. مرد سعی میکند فاصلهاش را با من کم کند؛ اما من خیلی خوب میدانم که در چنین شرایطی شانس پیروزی در این نبرد را از دست میدهم. یک قدم به عقب برمیدارم. نفسم بند آمده است. حالا درون یک کوچهی خلوت من و او بدون سلاح روبهروی هم ایستادهایم. نیم نگاهی به اسلحهام که روی زمین افتاده میکنم و سعی میکنم به سمتش بروم؛ اما مرد بدون آن که نشانهای از تسلیم شدن در چهرهاش نمایان شود، به سمتم حملهور میشود. دست راستش را بالا میآورد تا مشتی به صورتم بکوبد. یک پا پیش میگذارم و بدنم را با یک حرکت سریع جابهجا میکنم و سپس انگشتان دستم را دور مچ دست راستش حلقه میکنم. در کسری از ثانیه و با روی پا سه ضربه پیدرپی به شکمش میکوبم و با حرکت سریع مچش را در زیر انگشتان دستم خرد میکنم. صدای شکسته شدن استخوانهایش در فضای خلوت کوچه پخش میشود. به محض رها کردنش با دست دیگر مچش را نگه میدارد و خودش را عقب میکشد. حالا وقت آن است که امانش ندهم. یک گام به او نزدیک میشوم و میخواهم با ضربهی پا به صورتش بکوبم که سرش را عقب میکشد و با دست چپش پایم را به سمت بالا حرکت میدهد. سپس جلو میآید و با یک ضربه دقیق زیر پایم را خالی میکند. همه چیز در یک لحظهی کوتاه اتفاق میافتد. روی هوا رها میشوم و به بدترین شکل ممکن با کمر به زمین میخورم. نفس در سینه ام حبس میشود و چشمهایم سیاهی میرود. حالا دیگر او معطل نمیکند و با چند ضربهی چپ و راست من را زمینگیر میکند. سپس به سمت اسلحهاش میرود و به طرفم برمیگردد. ضربهی دیگری به صورتم میکوبد و میگوید:
-من میدونم تو به تمام تکنیکهای بازجویی مسلطی. پس باهات تعارف نمیکنم. فقط یک دقیقه وقت داری که صحبت کنی، وگرنه همینجا کارت رو تموم میکنم.
چند باری پلک میزنم و به صورتش نگاه میکنم که از شدت دردی که در حال تحمل کردنش است، کبود شده... لبهایم را به آرامی تکان میدهم:
-چی میخوای؟
گردنش را کج میکند:
-این سوال یعنی نمیخوای حرف بزنی، وگرنه اینقدر باهوش هستی که بدونی چرا دنبالت افتادم. پس همین یک دقیقه رو هم حرومت نمیکنم.
دستش را عقب میآورد و با سختی اسلحهی کمریاش را مسلح میکند و نوکش را روی پیشانیام میگذارد و فشار میدهد.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت هشتمsmall_red_triangle_down
وحشت زده کلمات را پشت سر هم ردیف میکنم:
-دیوونه شدی؟ مردهی من به دردت نمیخوره... حرف میزنم، خیلی خب!
اسلحهاش را کمی عقب میبرد. به قدری بدنهی آهنی سلاح به روی پیشانیام فشار میآورد که به محض جدا شدن پیشانیام به سوزش میافتد. مرد با همان صورت عرق کرده و چشمهای نافذ میگوید:
-جلسهی امروز کجاست؟ موضوعش چیه؟ چه کسایی قراره توش شرکت کنند؟
مکث میکنم. مرد نگاهی به دور و اطرافش میاندازد و میگوید:
-ده... نه... هشت... هفت...
دیگر نمیتوانم ساکت بمانم:
-جلسه تو خونه امن شماره بیست و یکه. نزدیک خونه نخستوزیر نتانیاهو...
مرد سوال بعدیاش را درست شبیه گلولههایی که یکی پس از دیگری از اسلحه شلیک میشوند، به سمتم پرتاب میکند:
-کیا قراره توی اون جلسه شرکت کنند؟
به سختی اسامی را تکرار میکنم:
-دیوید... دیوید بارنیا، رئیس موساد... وزیر جنگ، چند نفر از معاونین نخست وزیر و خود بنیامین نتانیاهو!
مرد با شنیدن این نام تکرار میکند:
-نتانیاهو!
سپس میپرسد:
-موضوع جلسه چیه؟ قراره در مورد چی صحبت کنید؟
چیزی نمیگویم. میدانم که با پاسخ به این سوال ممکن است حکم مرگ خودم را امضا کنم. نفسی میکشم و میگویم:
-باید بلندشم. اگه جوابت رو بدم هم همینجا کارم رو تموم میکنی.
بدون ذرهای فکر جوابم را میدهم:
-اگه جوابم رو ندی هم کارت رو تموم میکنم.
سپس انگشتش را روی ماشه میگذارد و میخواهد شلیک کند که ناگهان اردن با پشت اسلحه به سرش میکوبد و بدون معطلی دو بار دیگر این کار را تکرار میکند. خون از روی پیشانی مرد جاری میشود و تمام صورتش را میپوشاند. فریاد میکشم:
-داری چه غلطی میکنی؟ زنده میخوامش!
این را میگویم و از روی زمین بلند میشوم.
اردن به دستی به سرش میکشد و میگوید:
-باید زودتر از اینجا بریم. ممکنه اتفاقی بیافته.
به سمت اسلحهام میروم و آن را برمیدارم. سپس اشاره ای به مرد میکنم و میگویم:
-پس این چی؟ باید با خودمون ببریمش.
اردن اخم میکند:
-ببریم؟ نمیشه خانم. اینجا پر از آدمه. مردم بهمون پله میکنند.
لحظهای فکر میکنم. دست به کمر میایستم و به دور و اطرافم نگاه میکنم. سپس میگویم:
-بیاندازش رو کولهات، بدو به سمت ماشین. من میدونم چیکار کنم.
اردن متعجب نگاهم میکند:
-معلومه چی میگی خانم؟ خب اینطوری که خیلی...
حرفش را قطع میکنم:
-کاری که بهت گفتم رو انجام بده، همین!
اردن شانهای بالا میاندازد و سپس مرد را روی دوشش میاندازد و به سمت ماشین حرکت میکند. من نیز پشت سرش راه میافتم و با ایجاد سر و صدا جمعیت داخل خیابان را کنار میزنم و میگویم:
-از هوش رفته... آمبولانس خبر کنید، یالا... دکتر رو صدا بزنید... آمبولانس!
اردن که فرصت را مناسب میبیند صدایش را بلند میکند:
-برید کنار، راه رو باز کن آقا... برید کنار.
وارد پارکینگ میشویم و بدون مکث به درون ماشین میپریم. اردن بدون پرداخت قبض پارکینگ از محوطه خارج میشود و مستقیم به سمت محلهای میرود که قرار است جلسه تا دقایقی دیگر در آن برگزار شود. سایه بان ماشین را پایین میدهم و از درون آیینه نگاهی به صورتم میاندازم. سپس با دستمال کاغذی سعی میکنم خون آبههای نشسته به روی صورتم را پاک کنم. جای زخم ایجاد شده در گوشهی لبم کاملا در چشم است و حالا نمیدانم باید در جلسهای به این مهمی چه جوابی بدهم به بقیه بدهم. گیر نیافتادن در تور تعقیب و مراقبت دشمن از اولین گامهای حضورم موساد بوده؛ اما حالا درست چند دقیقه قبل از یکی از مهمترین جلسههای زندگیام در تور دشمن گیر میافتم. این دیگر نهایت بدبیاری است.
اردن همانطور که به آیینه وسط ماشین نگاهی میاندازد و پشت سرش را میپاید، میگوید:
-خانم میخواهید یه جا وایستم که آبی به سر و صورتتون بزنید؟
سرم را به نشان نفی تکان میدهم:
-لازم نیست. عجله کن تا دیر نشده.
این را میگویم و به سمت عقب خم میشوم و دستی به لباسهای مرد میکشم. از درون جیبش مقداری پول بیرون میآورم و یک پاسپورت که در همان نگاه اول مشخص است جعلی است. سپس یقهی پیراهنش را باز میکنم و چیزی میبینم که وحشت را در وجودم چندین برابر میکند. یک سیم نازک از درون جیب شلوارش رد شده و تا نزدیکی سینه اش بالا آمده است. بلافاصله سیم را به طرف خودم میکشم و به یک میکروفن کوچک میرسم... یعنی صدای من برای کجا مخابره شده است؟
با دیدن این میکروفن قطرهای عرق سرد از پشت کمرم شره میکند و تنم را میلرزاند. بدون آن که بخواهم اردن متوجه این موضوع شود، میکروفن را در بین دستم پنهان میکنم و درون جیب شلوارم جا میدهم. اردن حواسش به پیش رویش است و بویی از این قضیه نبرده است؛ اما خودم خیلی خوب میدانم که اطلاعاتی که به زبان آوردم و به کمک این میکروفن به سمت دشمن مخابره شده، میتواند چه فاجعهی بزرگی را رقم بزند.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
small_red_triangle_downقسمت هشتمsmall_red_triangle_down
وحشت زده کلمات را پشت سر هم ردیف میکنم:
-دیوونه شدی؟ مردهی من به دردت نمیخوره... حرف میزنم، خیلی خب!
اسلحهاش را کمی عقب میبرد. به قدری بدنهی آهنی سلاح به روی پیشانیام فشار میآورد که به محض جدا شدن پیشانیام به سوزش میافتد. مرد با همان صورت عرق کرده و چشمهای نافذ میگوید:
-جلسهی امروز کجاست؟ موضوعش چیه؟ چه کسایی قراره توش شرکت کنند؟
مکث میکنم. مرد نگاهی به دور و اطرافش میاندازد و میگوید:
-ده... نه... هشت... هفت...
دیگر نمیتوانم ساکت بمانم:
-جلسه تو خونه امن شماره بیست و یکه. نزدیک خونه نخستوزیر نتانیاهو...
مرد سوال بعدیاش را درست شبیه گلولههایی که یکی پس از دیگری از اسلحه شلیک میشوند، به سمتم پرتاب میکند:
-کیا قراره توی اون جلسه شرکت کنند؟
به سختی اسامی را تکرار میکنم:
-دیوید... دیوید بارنیا، رئیس موساد... وزیر جنگ، چند نفر از معاونین نخست وزیر و خود بنیامین نتانیاهو!
مرد با شنیدن این نام تکرار میکند:
-نتانیاهو!
سپس میپرسد:
-موضوع جلسه چیه؟ قراره در مورد چی صحبت کنید؟
چیزی نمیگویم. میدانم که با پاسخ به این سوال ممکن است حکم مرگ خودم را امضا کنم. نفسی میکشم و میگویم:
-باید بلندشم. اگه جوابت رو بدم هم همینجا کارم رو تموم میکنی.
بدون ذرهای فکر جوابم را میدهم:
-اگه جوابم رو ندی هم کارت رو تموم میکنم.
سپس انگشتش را روی ماشه میگذارد و میخواهد شلیک کند که ناگهان اردن با پشت اسلحه به سرش میکوبد و بدون معطلی دو بار دیگر این کار را تکرار میکند. خون از روی پیشانی مرد جاری میشود و تمام صورتش را میپوشاند. فریاد میکشم:
-داری چه غلطی میکنی؟ زنده میخوامش!
این را میگویم و از روی زمین بلند میشوم.
اردن به دستی به سرش میکشد و میگوید:
-باید زودتر از اینجا بریم. ممکنه اتفاقی بیافته.
به سمت اسلحهام میروم و آن را برمیدارم. سپس اشاره ای به مرد میکنم و میگویم:
-پس این چی؟ باید با خودمون ببریمش.
اردن اخم میکند:
-ببریم؟ نمیشه خانم. اینجا پر از آدمه. مردم بهمون پله میکنند.
لحظهای فکر میکنم. دست به کمر میایستم و به دور و اطرافم نگاه میکنم. سپس میگویم:
-بیاندازش رو کولهات، بدو به سمت ماشین. من میدونم چیکار کنم.
اردن متعجب نگاهم میکند:
-معلومه چی میگی خانم؟ خب اینطوری که خیلی...
حرفش را قطع میکنم:
-کاری که بهت گفتم رو انجام بده، همین!
اردن شانهای بالا میاندازد و سپس مرد را روی دوشش میاندازد و به سمت ماشین حرکت میکند. من نیز پشت سرش راه میافتم و با ایجاد سر و صدا جمعیت داخل خیابان را کنار میزنم و میگویم:
-از هوش رفته... آمبولانس خبر کنید، یالا... دکتر رو صدا بزنید... آمبولانس!
اردن که فرصت را مناسب میبیند صدایش را بلند میکند:
-برید کنار، راه رو باز کن آقا... برید کنار.
وارد پارکینگ میشویم و بدون مکث به درون ماشین میپریم. اردن بدون پرداخت قبض پارکینگ از محوطه خارج میشود و مستقیم به سمت محلهای میرود که قرار است جلسه تا دقایقی دیگر در آن برگزار شود. سایه بان ماشین را پایین میدهم و از درون آیینه نگاهی به صورتم میاندازم. سپس با دستمال کاغذی سعی میکنم خون آبههای نشسته به روی صورتم را پاک کنم. جای زخم ایجاد شده در گوشهی لبم کاملا در چشم است و حالا نمیدانم باید در جلسهای به این مهمی چه جوابی بدهم به بقیه بدهم. گیر نیافتادن در تور تعقیب و مراقبت دشمن از اولین گامهای حضورم موساد بوده؛ اما حالا درست چند دقیقه قبل از یکی از مهمترین جلسههای زندگیام در تور دشمن گیر میافتم. این دیگر نهایت بدبیاری است.
اردن همانطور که به آیینه وسط ماشین نگاهی میاندازد و پشت سرش را میپاید، میگوید:
-خانم میخواهید یه جا وایستم که آبی به سر و صورتتون بزنید؟
سرم را به نشان نفی تکان میدهم:
-لازم نیست. عجله کن تا دیر نشده.
این را میگویم و به سمت عقب خم میشوم و دستی به لباسهای مرد میکشم. از درون جیبش مقداری پول بیرون میآورم و یک پاسپورت که در همان نگاه اول مشخص است جعلی است. سپس یقهی پیراهنش را باز میکنم و چیزی میبینم که وحشت را در وجودم چندین برابر میکند. یک سیم نازک از درون جیب شلوارش رد شده و تا نزدیکی سینه اش بالا آمده است. بلافاصله سیم را به طرف خودم میکشم و به یک میکروفن کوچک میرسم... یعنی صدای من برای کجا مخابره شده است؟
با دیدن این میکروفن قطرهای عرق سرد از پشت کمرم شره میکند و تنم را میلرزاند. بدون آن که بخواهم اردن متوجه این موضوع شود، میکروفن را در بین دستم پنهان میکنم و درون جیب شلوارم جا میدهم. اردن حواسش به پیش رویش است و بویی از این قضیه نبرده است؛ اما خودم خیلی خوب میدانم که اطلاعاتی که به زبان آوردم و به کمک این میکروفن به سمت دشمن مخابره شده، میتواند چه فاجعهی بزرگی را رقم بزند.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت نهمsmall_red_triangle_down
خیلی طول نمیکشد که اردن ماشین را به حوالی الخضیره در شهرک قیساریه میبرد.
دیوید بارنیا به خط شخصیام زنگ میزند، بلافاصله جواب میدهم:
-سلام.
با لحنی عصبی میگوید:
-معلومه کدوم گوری هستی؟ محافظهای نخست وزیر اومدن، الان جناب نتانیاهو هم میرسه. نمیخوای بیای؟
نگاهی به صندلی عقب میاندازم و میگویم:
-یکی دنبالم بود. البته تونستم بگیرمش. الان توی ماشینه. خودمون هم نزدیکیم. اردن رو میفرستم خونه امن شماره سی و شش و خودمم تا ده دقیقه دیگه میرسم.
دیوید بارنیا متعجب میگوید:
-یعنی چی دنبالت بود؟ اصلا به چه حقی یارو رو تا نزدیکی محل جلسه آوردی؟ اگه بهش چیزی وصل باشه میخوای چه غلطی بکنی؟
بیحوصله جواب میدهم:
-میدونم چیزی بهش وصل نیست. این دیگه از بدیهیترین کارهایی که باید انجام بدم. نگران نباش.
دیوید بارنیا نفسی عمیق میکشد و میگوید:
-خیلی خب، پس من یکی رو میفرستم دنبالت... تو نقطه اچ! خوبه؟
به صورت تک کلمه جواب میدهم:
-خوبه.
بعد از شنیدن جواب من تلفن را قطع میکند. اردن نگاهی به من میکند و سپس سرش را به سمت جاده میچرخاند. اخم میکنم:
-چی شده؟
لبخندی میزند و میگوید:
-هیچی! واقعاً کار توی موساد حسابی فرسودت کرده. یادمه وقتی توی دانشگاه...
حرفش را قطع میکنم:
-یادت نره که الان توی یه مأموریت مهم هستیم اردن!
شانهای بالا میاندازد و میگوید:
-ماموریت که... بهتره بگی تو راه رسیدن به جلسه! ما مزاحمی که دنبالت بود رو گرفتیم و یه جوری بهش ضربه زدیم که دکترهای متخصص باید برای زنده موندنش تلاش کنند.
پوزخندی میزنم و میگویم:
-این اگه بلایی سرش بیاد خودم برات گزارش رد میکنم که نیازی به اون همه ضربه شدید نبود.
اردن نگاهی با اعتراض به من میاندازد و میگوید:
-حیف من که اون همه توی دانشگاه هوای تو رو داشتم. آخه چجوری میتونی صاف توی چشمهام نگاه کنی و بگی میخوای برام گزارش رد کنی؟!
برای چند ثانیه رو به اردن خیره میشوم و میگویم:
-بیخیال. الان وقت حرف زدن درباره گذشته نیست. الان باید تندتر بری که من بتونم سر موقع به جلسه برسم.
اردن چانهاش را کمی به سمت پایین میآورد و پایش را روی پدال گاز فشار میدهد و میگوید:
-باشه. من گازش رو میگیرم؛ ولی اگه جریمه بشیم خودت باید قبضش رو پرداخت کنی.
لبخندی میزنم و میگویم:
-خیلی خب، تو من رو سر ساعت برسون به جلسه... علاوهبر قبض و جریمه یه شام درست و حسابی هم مهمونت میکنم.
برق شادی در چشمهای اردن رعد میزند. به سمتم نگاه میکند و میگوید:
-جدی؟ یعنی به دلم صابون بزنم که...
همانطور که نگاهم با نگاه اردن گره خورده با گوشهی چشم به پیش رویم نگاه میکنم که یک موتورسوار به یک باره در وسط خیابان ظاهر میشود. سرم را میچرخانم و فریاد میکشم:
-مراقب باش اردن، جلو رو...
اردن پایش را روی ترمز فشار میدهد و لاستیکها به یک باره قفل میشود و ماشین چرخ میخورد. اردن محکم به فرمان چنگ میزند و سعی میکند که ماشین را کنترل کند. دستهایم را به داشبورد تکیه میدهم. همه چیز در کسری از ثانیه رخ میدهد. ماشین به دل موتور کوبیده میشود. موتورسوار به روی کاپوت ماشین کوبیده میشود و سپس به زمین دوخته میشود. چشمهایم را میبندم و نفس نفس زنان میگویم:
-ای وای... ای وای اردن!
چشم باز میکنم و اردن را میبینم که بدون معطلی درب ماشین را باز میکند و پیاده میشود. دوان دوان به سمت موتور سوار میرود. من نیز بعد از او پیاده میشوم و بالای سر موتورسوار میایستم. صورتش پر از خون شده و روی زمین دراز کشیده است. با دو انگشت نبضش را چک میکنم. حیران و سرگردان به اردن میکنم. او نیز شبیه من ترسیده است. لبهایم را با حرص بهم فشار میدهم:
-برو سمت ماشین، ولش کن!
اردن معترض میشود:
-یعنی چی ولش کن؟ کی میخواد جواب این رو بده؟
سری تکان میدهم و میگویم:
-چه میدونم اردن! چه میدونم باید چه غلطی بکنیم. من الان اصلا به این که چه بلایی سر این موتورسوار میاد فکر نمیکنم. الان باید به اون جلسهی لعنتی برسم.
اردن میایستد و دست به کمر میگیرد. سپس میگوید:
-خیلی خب، چارهای نیست. بیا بریم سمت جلسه!
سری به نشان تایید تکان میدهم و به سمت ماشین برمیگردم. درب را باز میکنم و روی صندلی شاگرد مینشینم، سپس طبق عادت سرم را به سمت پشت میچرخانم تا نگاهی به آن مرد که در عملیات تعقیب دستگیرش کردیم کنم؛ اما با صحنهای مواجه میشوم که پشتم را به لرزه میاندازد. صندلی عقب خالی است و او فرار کرده است... فورا از ماشین پیاده میشوم و به اردن نگاه میکنم. موتور و راکبش را به گوشهای از جاده میبرد و سپس به سمت من برمیگردد:
-چرا سوار نشدی سوفیا؟
نگاهی به سمت ماشین میاندازم و میگویم:
-فرار کرده!
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
small_red_triangle_downقسمت نهمsmall_red_triangle_down
خیلی طول نمیکشد که اردن ماشین را به حوالی الخضیره در شهرک قیساریه میبرد.
دیوید بارنیا به خط شخصیام زنگ میزند، بلافاصله جواب میدهم:
-سلام.
با لحنی عصبی میگوید:
-معلومه کدوم گوری هستی؟ محافظهای نخست وزیر اومدن، الان جناب نتانیاهو هم میرسه. نمیخوای بیای؟
نگاهی به صندلی عقب میاندازم و میگویم:
-یکی دنبالم بود. البته تونستم بگیرمش. الان توی ماشینه. خودمون هم نزدیکیم. اردن رو میفرستم خونه امن شماره سی و شش و خودمم تا ده دقیقه دیگه میرسم.
دیوید بارنیا متعجب میگوید:
-یعنی چی دنبالت بود؟ اصلا به چه حقی یارو رو تا نزدیکی محل جلسه آوردی؟ اگه بهش چیزی وصل باشه میخوای چه غلطی بکنی؟
بیحوصله جواب میدهم:
-میدونم چیزی بهش وصل نیست. این دیگه از بدیهیترین کارهایی که باید انجام بدم. نگران نباش.
دیوید بارنیا نفسی عمیق میکشد و میگوید:
-خیلی خب، پس من یکی رو میفرستم دنبالت... تو نقطه اچ! خوبه؟
به صورت تک کلمه جواب میدهم:
-خوبه.
بعد از شنیدن جواب من تلفن را قطع میکند. اردن نگاهی به من میکند و سپس سرش را به سمت جاده میچرخاند. اخم میکنم:
-چی شده؟
لبخندی میزند و میگوید:
-هیچی! واقعاً کار توی موساد حسابی فرسودت کرده. یادمه وقتی توی دانشگاه...
حرفش را قطع میکنم:
-یادت نره که الان توی یه مأموریت مهم هستیم اردن!
شانهای بالا میاندازد و میگوید:
-ماموریت که... بهتره بگی تو راه رسیدن به جلسه! ما مزاحمی که دنبالت بود رو گرفتیم و یه جوری بهش ضربه زدیم که دکترهای متخصص باید برای زنده موندنش تلاش کنند.
پوزخندی میزنم و میگویم:
-این اگه بلایی سرش بیاد خودم برات گزارش رد میکنم که نیازی به اون همه ضربه شدید نبود.
اردن نگاهی با اعتراض به من میاندازد و میگوید:
-حیف من که اون همه توی دانشگاه هوای تو رو داشتم. آخه چجوری میتونی صاف توی چشمهام نگاه کنی و بگی میخوای برام گزارش رد کنی؟!
برای چند ثانیه رو به اردن خیره میشوم و میگویم:
-بیخیال. الان وقت حرف زدن درباره گذشته نیست. الان باید تندتر بری که من بتونم سر موقع به جلسه برسم.
اردن چانهاش را کمی به سمت پایین میآورد و پایش را روی پدال گاز فشار میدهد و میگوید:
-باشه. من گازش رو میگیرم؛ ولی اگه جریمه بشیم خودت باید قبضش رو پرداخت کنی.
لبخندی میزنم و میگویم:
-خیلی خب، تو من رو سر ساعت برسون به جلسه... علاوهبر قبض و جریمه یه شام درست و حسابی هم مهمونت میکنم.
برق شادی در چشمهای اردن رعد میزند. به سمتم نگاه میکند و میگوید:
-جدی؟ یعنی به دلم صابون بزنم که...
همانطور که نگاهم با نگاه اردن گره خورده با گوشهی چشم به پیش رویم نگاه میکنم که یک موتورسوار به یک باره در وسط خیابان ظاهر میشود. سرم را میچرخانم و فریاد میکشم:
-مراقب باش اردن، جلو رو...
اردن پایش را روی ترمز فشار میدهد و لاستیکها به یک باره قفل میشود و ماشین چرخ میخورد. اردن محکم به فرمان چنگ میزند و سعی میکند که ماشین را کنترل کند. دستهایم را به داشبورد تکیه میدهم. همه چیز در کسری از ثانیه رخ میدهد. ماشین به دل موتور کوبیده میشود. موتورسوار به روی کاپوت ماشین کوبیده میشود و سپس به زمین دوخته میشود. چشمهایم را میبندم و نفس نفس زنان میگویم:
-ای وای... ای وای اردن!
چشم باز میکنم و اردن را میبینم که بدون معطلی درب ماشین را باز میکند و پیاده میشود. دوان دوان به سمت موتور سوار میرود. من نیز بعد از او پیاده میشوم و بالای سر موتورسوار میایستم. صورتش پر از خون شده و روی زمین دراز کشیده است. با دو انگشت نبضش را چک میکنم. حیران و سرگردان به اردن میکنم. او نیز شبیه من ترسیده است. لبهایم را با حرص بهم فشار میدهم:
-برو سمت ماشین، ولش کن!
اردن معترض میشود:
-یعنی چی ولش کن؟ کی میخواد جواب این رو بده؟
سری تکان میدهم و میگویم:
-چه میدونم اردن! چه میدونم باید چه غلطی بکنیم. من الان اصلا به این که چه بلایی سر این موتورسوار میاد فکر نمیکنم. الان باید به اون جلسهی لعنتی برسم.
اردن میایستد و دست به کمر میگیرد. سپس میگوید:
-خیلی خب، چارهای نیست. بیا بریم سمت جلسه!
سری به نشان تایید تکان میدهم و به سمت ماشین برمیگردم. درب را باز میکنم و روی صندلی شاگرد مینشینم، سپس طبق عادت سرم را به سمت پشت میچرخانم تا نگاهی به آن مرد که در عملیات تعقیب دستگیرش کردیم کنم؛ اما با صحنهای مواجه میشوم که پشتم را به لرزه میاندازد. صندلی عقب خالی است و او فرار کرده است... فورا از ماشین پیاده میشوم و به اردن نگاه میکنم. موتور و راکبش را به گوشهای از جاده میبرد و سپس به سمت من برمیگردد:
-چرا سوار نشدی سوفیا؟
نگاهی به سمت ماشین میاندازم و میگویم:
-فرار کرده!
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ اردیبهشت
علیرضا سکاکی | رمان امنیتی
white_check_markمستند داستانی #تهران white_check_mark
small_red_triangle_downقسمت دهمsmall_red_triangle_down
اردن رنگ پریده به طرفم میدود و میگوید:
-فرار کرده؟ یعنی چی! مگه این بیهوش نبود؟
سری تکان میدهم و میگویم:
-نمیدونم... نمیدونم چجوری تونسته فرار کنه!
اردن ماشین را دور میزند و همانطور که به اطراف چشم میدوزد، میگوید:
-نمیتونه خیلی دور رفته باشه. باید همینجاها دنبالش باشیم.
کمرم را به بدنهی ماشین تکیه میدهم. سپس نگاهی به دور و اطراف میاندازم. یک ماشین درحال نزدیک شدن به ماست. احتمال میدهم که با دیدن توقف ما و موتوری که روی زمین پخش شده شک کند. بلافاصله موتور را بلند میکنم و روی جک میزنم و مرد موتور سوار را در بین علفهای بلند کنار جاده رها میکنم تا کسی به او دید نداشته باشد.
سپس با خونسردی به سمت ماشین برمیگردم. حالا هر ماشینی که از کنار ما رد میشود، بدون هیچ نگاه متفاوتی عبور میکند. اردن حدود صدمتر در بین بیابانهای اطراف جاده پیش میرود و سپس به سمتم برمیگردد. با نگرانی میگویم:
-دیر شد اردن! الان هم دیوید بارنیا شک میکنه، هم اونی که اومده تا من رو پوشش خبری بده. باید یه فکری اساسی کنیم.
اردن در حالی که تمام صورتش از عرق خیس شده و نفس نفس میزند، میگوید:
-باید بهش بگی که اینطوری شد. به محض اینکه تو رو ببینه ازت میپرسه که طرف چی شد!
سری تکان میدهم و میگویم:
-معلومه که نمیتونم بگم. فکر کن یکی از نیروهای مقاومت رو گرفتم و بعد دستی دستی گذاشتم فرار کنه! این دیگه ته بیعرضگیه.
اردن شانهای بالا میاندازد و میگوید:
-کار دیگهای نمیتونی انجام بدی. خب تو با دیوید بارنیا صحبت کردی. بهش گفتی که ما یکی رو دستگیر کردیم و داریم میاریم. دیگه نمیتونی حرفت رو عوض کنی، میتونی؟
دستی به لای موهایم میبرم و میگویم:
-سیگار! بهم یه نخ سیگار بده.
اردن دستی به درون جیب شلوارش میبرد و یک پاکت سیگار بیرون میآورد. سپس یک نخ را روشن و به سمتم تعارف میکند. سیگار را بین لبهایم میگذارم و چند پک عمیق به آن میزنم. سپس میگویم:
-فقط یه راه داریم.
اردن ابروهایش را بهم نزدیک میکند:
-چی؟
نگاهی به موتورسواری که روی زمین افتاده میکنم. اردن یک قدم به عقب میرود:
-دیوونه شدی؟ معلومه که نمیتونیم...
حرفش را قطع میکنم و قاطعانه میگویم:
-کی خبردار میشه وقتی فقط من و تو میدونیم.
اردن حرص میخورد:
-این چه مزخرفیه که میگی. طرف زنده است. یکی دو ساعت دیگه به هوش میاد و واسه همه تعریف میکنه که چی شده بود!
پک دیگری به سیگار میزنم و دودش را توی صورت اردن خالی میکنم. سپس گردنم را کج میکنم و میگویم:
-خب میتونه زنده نباشه.
دستهایش را بالا میآورد و میگوید:
-رو من یکی حساب نکن لطفاً. من نمیتونم یه بدبخت رو بخاطر اشتباهات خودم...
به سمت موتور میروم و میگویم:
-ولی من میتونم.
سپس کنارش مینشینم. دوباره انگشتهایم را روی نبضش میگذارم. هنوز نبض دارد. سینه اش بالا و پایین میشود و صدای نفسهایش به گوش میرسد. نگاهی به اردن میکنم. از من رو برمیگرداند. یک دستم را روی دهان موتور سوار چفت میکنم و با دست دیگر راه نفس کشیدنش را مسدود میکنم. زیر دستم تکان شدیدی میخورد. زورم را بیشتر میکنم و دستم را محکمتر از قبل روی دهانش فشار میدهم. خیلی طول نمیکشد که به دست و پا زدن میافتد. پاهایش را روی زمین میکشد و در حالی که علائم حیاتی درست و حسابی ندارد تکان تکان میخورد و بعد از چند ثانیه از تکاپو میافتد. از کنارش بلند میشوم. دستهایم شروع به لرزیدن میکند. به اردن نگاه میکنم و با حرکت دست از او میخواهم که نزدیک شود. سپس جسد موتورسوار را به روی صندلی عقب میاندازم و میگویم:
-خوب گوش کن ببین چی میگم. این یارو با من درگیر شده بود و میخواست کارم رو تموم کنه. تو که رسیدی با ماشین کوبیده بهش که من رو نجات بدی. هیچ راه دیگه ای هم نداشتی. بر اثر این ضربهی ماشین از هوش رفت و ما هم با خودمون آوردیمش؛ اما توی راه تموم کرد! همین.
اردن سری تکان میدهد و زیر لب میگوید:
-لعنت بهت... تو شیطون رو هم درس میدی.
نگاهی به خودم در انعکاس شیشهی ماشین میاندازم و میگویم:
-باید زودتر حرکت کنیم. اگه بخوایم وقت رو از دست بدیم ممکنه همه چی خراب بشه. پس به چیزی فکر نکن و راه بیافت.
اردن بی آن که بخواهد حتی جملهای به زبان بیاورد حرکت میکند. در طول مسیر مدام سناریو را تکرار میکنم تا اشتباهی از او سر نزند. بعد از رسیدن به نقطهای که قرار گذاشتیم، از ماشین پیاده میشوم. سپس همراه با موتور سواری که از طرف بارنیا آمده و صورتش را با کلاه کاسکت آیینهای پوشانده به طرف شهرکی میروم که به دلیل حضور منزل شخصی بنیامین نتانیاهو و اسکان خانوادهاش جز محافظت شدهترین مناطق اسرائیل است.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
small_red_triangle_downقسمت دهمsmall_red_triangle_down
اردن رنگ پریده به طرفم میدود و میگوید:
-فرار کرده؟ یعنی چی! مگه این بیهوش نبود؟
سری تکان میدهم و میگویم:
-نمیدونم... نمیدونم چجوری تونسته فرار کنه!
اردن ماشین را دور میزند و همانطور که به اطراف چشم میدوزد، میگوید:
-نمیتونه خیلی دور رفته باشه. باید همینجاها دنبالش باشیم.
کمرم را به بدنهی ماشین تکیه میدهم. سپس نگاهی به دور و اطراف میاندازم. یک ماشین درحال نزدیک شدن به ماست. احتمال میدهم که با دیدن توقف ما و موتوری که روی زمین پخش شده شک کند. بلافاصله موتور را بلند میکنم و روی جک میزنم و مرد موتور سوار را در بین علفهای بلند کنار جاده رها میکنم تا کسی به او دید نداشته باشد.
سپس با خونسردی به سمت ماشین برمیگردم. حالا هر ماشینی که از کنار ما رد میشود، بدون هیچ نگاه متفاوتی عبور میکند. اردن حدود صدمتر در بین بیابانهای اطراف جاده پیش میرود و سپس به سمتم برمیگردد. با نگرانی میگویم:
-دیر شد اردن! الان هم دیوید بارنیا شک میکنه، هم اونی که اومده تا من رو پوشش خبری بده. باید یه فکری اساسی کنیم.
اردن در حالی که تمام صورتش از عرق خیس شده و نفس نفس میزند، میگوید:
-باید بهش بگی که اینطوری شد. به محض اینکه تو رو ببینه ازت میپرسه که طرف چی شد!
سری تکان میدهم و میگویم:
-معلومه که نمیتونم بگم. فکر کن یکی از نیروهای مقاومت رو گرفتم و بعد دستی دستی گذاشتم فرار کنه! این دیگه ته بیعرضگیه.
اردن شانهای بالا میاندازد و میگوید:
-کار دیگهای نمیتونی انجام بدی. خب تو با دیوید بارنیا صحبت کردی. بهش گفتی که ما یکی رو دستگیر کردیم و داریم میاریم. دیگه نمیتونی حرفت رو عوض کنی، میتونی؟
دستی به لای موهایم میبرم و میگویم:
-سیگار! بهم یه نخ سیگار بده.
اردن دستی به درون جیب شلوارش میبرد و یک پاکت سیگار بیرون میآورد. سپس یک نخ را روشن و به سمتم تعارف میکند. سیگار را بین لبهایم میگذارم و چند پک عمیق به آن میزنم. سپس میگویم:
-فقط یه راه داریم.
اردن ابروهایش را بهم نزدیک میکند:
-چی؟
نگاهی به موتورسواری که روی زمین افتاده میکنم. اردن یک قدم به عقب میرود:
-دیوونه شدی؟ معلومه که نمیتونیم...
حرفش را قطع میکنم و قاطعانه میگویم:
-کی خبردار میشه وقتی فقط من و تو میدونیم.
اردن حرص میخورد:
-این چه مزخرفیه که میگی. طرف زنده است. یکی دو ساعت دیگه به هوش میاد و واسه همه تعریف میکنه که چی شده بود!
پک دیگری به سیگار میزنم و دودش را توی صورت اردن خالی میکنم. سپس گردنم را کج میکنم و میگویم:
-خب میتونه زنده نباشه.
دستهایش را بالا میآورد و میگوید:
-رو من یکی حساب نکن لطفاً. من نمیتونم یه بدبخت رو بخاطر اشتباهات خودم...
به سمت موتور میروم و میگویم:
-ولی من میتونم.
سپس کنارش مینشینم. دوباره انگشتهایم را روی نبضش میگذارم. هنوز نبض دارد. سینه اش بالا و پایین میشود و صدای نفسهایش به گوش میرسد. نگاهی به اردن میکنم. از من رو برمیگرداند. یک دستم را روی دهان موتور سوار چفت میکنم و با دست دیگر راه نفس کشیدنش را مسدود میکنم. زیر دستم تکان شدیدی میخورد. زورم را بیشتر میکنم و دستم را محکمتر از قبل روی دهانش فشار میدهم. خیلی طول نمیکشد که به دست و پا زدن میافتد. پاهایش را روی زمین میکشد و در حالی که علائم حیاتی درست و حسابی ندارد تکان تکان میخورد و بعد از چند ثانیه از تکاپو میافتد. از کنارش بلند میشوم. دستهایم شروع به لرزیدن میکند. به اردن نگاه میکنم و با حرکت دست از او میخواهم که نزدیک شود. سپس جسد موتورسوار را به روی صندلی عقب میاندازم و میگویم:
-خوب گوش کن ببین چی میگم. این یارو با من درگیر شده بود و میخواست کارم رو تموم کنه. تو که رسیدی با ماشین کوبیده بهش که من رو نجات بدی. هیچ راه دیگه ای هم نداشتی. بر اثر این ضربهی ماشین از هوش رفت و ما هم با خودمون آوردیمش؛ اما توی راه تموم کرد! همین.
اردن سری تکان میدهد و زیر لب میگوید:
-لعنت بهت... تو شیطون رو هم درس میدی.
نگاهی به خودم در انعکاس شیشهی ماشین میاندازم و میگویم:
-باید زودتر حرکت کنیم. اگه بخوایم وقت رو از دست بدیم ممکنه همه چی خراب بشه. پس به چیزی فکر نکن و راه بیافت.
اردن بی آن که بخواهد حتی جملهای به زبان بیاورد حرکت میکند. در طول مسیر مدام سناریو را تکرار میکنم تا اشتباهی از او سر نزند. بعد از رسیدن به نقطهای که قرار گذاشتیم، از ماشین پیاده میشوم. سپس همراه با موتور سواری که از طرف بارنیا آمده و صورتش را با کلاه کاسکت آیینهای پوشانده به طرف شهرکی میروم که به دلیل حضور منزل شخصی بنیامین نتانیاهو و اسکان خانوادهاش جز محافظت شدهترین مناطق اسرائیل است.
نویسنده: #علیرضا_سکاکی
@RomanAmniyati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA743دنبال کننده
شاعر و نویسنده رمانهای امنیتی
آثار چاپی: سوژه ترور - یک و بیست
آثار در دست چاپ: عملیات بیولوژیک - حلقهی شیطانی - سلام مسیح - ستاره آبی - حریم امن - سارق میراث و...
سبک آثار مستند داستانی است، بخشی واقعی و بخشی داستانی
ارتباط با نویسنده:
@alireza_sakaki
مشاهده کانال پیامرسانآثار چاپی: سوژه ترور - یک و بیست
آثار در دست چاپ: عملیات بیولوژیک - حلقهی شیطانی - سلام مسیح - ستاره آبی - حریم امن - سارق میراث و...
سبک آثار مستند داستانی است، بخشی واقعی و بخشی داستانی
ارتباط با نویسنده:
@alireza_sakaki