رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
2دنبال کننده
"• ﷽ •"

fire #وَمِن‌شَرِاًحَاسِداًاِذاحَسَدfire

تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران🇮🇷
Failm.roman.matn
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
#پارت دوم
دستم و گزاشتم رو سینه و خم شدم گفتم چاکریم
نازنین بلند شد اومد بغلم کرد و لپم و بوسید گفت من برم خونه دیگ فعلن
بوسیدمش و گفتم زنگت میزنم فعلا
نازنین که رفت
رفتم جلوی اینه به خودم نیگاه کردم
راسدی بزارین خودم و معرفی کنم
من جانان اریانمهر تک دختر مازیار اریانمهر و سحر محمدی مادرم روانشناسی خونده و پدرم یک کارخونه داره معروفه وعضیت مالی ما خوبه ب قول معروف پولداریم
نازنین از دبیرستان با منه ما اونجا اشنا شدیم و خونه هامونم نزدیک هم بود نازنین مثل خواهر نداشتمه خیلی دوسش دارم و بهش وابسته ام پدر نازنین شرکت معماری بزرگی داره و مادرش هم پزشکه نازنین تک دختره پدرش به خاطر شغل پر خطرش تا حالا تهدید شده ب دزدین دخترش که همون نازنین باشه برا همین خیلی سخت گیره و نمیزاره نازنین شهر دیگه ایی درس بخونه ما توی شمال زندگی میکنیم و من و نازنین رشته پزشکی قبول شدیم برا تهران ک ارزومون بود
اما نگران این هستیم ک پدر نازنین نزاره ما بریم تهران بابا هم مخالف بود اما با گفتن حرف مامان که گفت بزار به دنبال ارزوش بره قبول کرد اما گف باید ی بادیگارد ببرید و اونجا هم خوابگاه نرید میریم براتون خونه اجاره میکنیم
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
زندگیمیheartsring
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
کسی که تو آیینه میبینی همونیه که هیچ وقت تنهات نزاشته و توی تمام مراحل زندگیت پشتت بوده
بهش تکیه کن
ایمان داشته باش بهشleaveshearts
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
#پارت_سوم
خلاصه جونم بگه براتون الان بابایع نازنین مشکل شده
که وقتی بابا اومد راضیش،کنم
برع با پدر نازنین حرف بزنه که اونم راضی شه باهم بریم

چند ساعتی گذشت و بابا بالاخرع اومد با دو‌ از در اتاقم خارج شدم و‌به سمت پله ها رفتم
از پله ها پایین اومدم و‌بابا هم داخل خونه شد محکم بغلش،کردم و‌
گفتم
من:سلام بابایی جونم خستع نباشی
بابا:سلام دختر قشنگم سلامت باشی،
مامان:سلام همسرم خسته نباشید
بابا:سلام خانومم درمونده نباشی
من:بابایی تا شما بری لباسات و‌عوض،کنی بیای،من یع چایی توپ واسع شما و‌مامان گلم بریزم که هم خستگی شما در بره هم مامان گلم
باباقربونت بشم دختر نازم
من:خدانکنه بابایی

به سمت اشپزخونه رفتم و ۳تا استکان برداشتم و‌با سینی و‌نقل و‌شکلات و شیرینی
چایی هم ریختم و‌
از اشپزخونه اومدم بیرون و
چایی هارو گذاشتم رو میز تا بابا بیاد هم دربارع موضوع صحبت با بابایع نازنین باهاش،حرف بزنم
بالاخرع بابا اومد و‌
نشست رو مبل
بابا:خب دختر بابا چه خبرا
من:وایییی بابا باورت نمیشع بالاخرع تو‌دانشگاه تهران هم من هم نازنین قبول شدیم
بابا:واقعا؟؟؟
خیلی هم عالی
من:فقط بابایی این وسط یع مشکلی هست
بابا:چه مشکلی؟؟
من:بابایع نازنین اجازع نمیده
میشع شما باهاش،حرف بزنید ؟؟
خواهش،میکنم
بابا:باشه دخترم من تلاشم و‌میکنم تا راضیش،کنم

یعو پریدم بغل بابام و یع بوس محکمش کردم
من:عاشقتم بابایی جونم
بابا:منم دوست دارم یکی یدونه من
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
#پارت چهارم

بعد از ظهر مامانم زنگ زد به خونه نازنین این ها و گفت که برا شام بیان خونه ما و اون ها هم قبول کردن

رفتم حموم و ی دوش گرفتم و موهام و خشک کردم و بالا سرم بستم و ی ارایش ملایم هم انجام دادم ی بلوز شلوار ست مشکی سفید پوشیدم و صندل های سفیدم هم پوشیدم و اومدم پایین

تا نشستادم تو پزیرایی نازنین این ها اومدن رفدم جلو در و خوش امد گفدم و نازنین و بغل گردم و گفدم با بابام حرف زدم grinrelieved


دیدم مشتاق نگاه میکنه اذیتش نکردم گفتم با بابات حرف میزنه نازنین خوشحال شد و بغلم کردم
نازنین : مرسی عزیزم دستت درد نکنه
جانان : فدات قابلی نداشت شماره کارتم و ک داری نازنین بی حواس گفت اره دارم
خندیدم و گفدم ی ۱ تومن بزنی حله
نازنین یکم نگام کرد و با جیغ جیغ افتاد دنبالم grin
رفدم تو پزیرایی و دیدم همه نگام میکنن خندیدم و گفتم نازنین باز وحش شده خاله لطفا مهارش کن joyjoy

خاله خندید و گفت گفت نازنین جان زشته دخترم بزرگ شدی
نازنین گفت چشم ولی با چشم هاش برام خط و نشون کشید ک بعدا حسابم و میرسه
منم خندیدم و زبونم و براش در اوردم و رفدم نشستم
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
#پارت پنجم

باز زنگ گوشیم چشم ها مو باز کردم حال نداشتم چشم هامو باز کنم دست دراز کردم و گوشی و برداشتم وجواب دادم با صدای شخمیم گفدم بله دیدم صدا نمیاد باز گفدم بله دیدم جواب نمیده خواب از سرم پریده بود بلند شدم گوشی و نگا کردم دیدم کسی زنگ نزده ساعت کوک کرده بودم بلند شدم انقد ب خودم فوش دادم ک چرا انقدر شفتم امروز قرار بود بریم تهران ثبت نام کنیم رفدم ی دوش گرفدم و حاضر شدم و موهامو خشک کردم و ی شلوار لی اسمونی با یک مانتو مشکی پوشیدم کفش و کیف و شالم هم سفید پوشیدم ی ارایش ملیح هم کردم و ی رژ قرمز هم زدم رفدم پایین دیدم مامان و باباو سر میز نشستادن با صدای بلند گفتم سلام ترو خدا بلند نشین من ناراحت میشم joy
بابا خندید و گفد بیا بشین صبحونه بخور بریم تا دیر نشده joy
صبحونه خوردیم و با مامان خداحافظی کردم و بهش گفدم زود زود بهش سر میزنم
مامان اشک شو پاک کرد و گفت زود زود بیا دلم برات تنگ میشه عزیزم
بغلش کردم و بغضم و قورت دادم و گفدم چشم مامانی جون زود به زود میام
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه نازنین این ها
پدر نازنین قبول کرد ک نازنین بیاد ولی با بادیگار🤦🏼‍♀️
پیاده شدم ک هم زمان نازنین اومد بیرون بغلش کردم و ب خودم فشارش دادم و گفدم سلام‌چطوری تو با نیش باز گفت عاالیgrin
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
آدم ذره ذره تمام می‌شود ، غم به غم .
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽheartsring
‌‌
°𓊈 @roman_zahraahearts🕊𓊉 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
من و تو مال همیم هرچی هم بشه eyesheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
مال خود من باشheart

°•hearts️•° @roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه

hearts️••‌𝒾 𝓁ℴ𝓋ℯ 𝒾𝓉
𝒶𝓈 𝓂𝓊𝒸𝒽 𝒶𝓈 𝓉𝒽ℯ 𝓌𝒽ℴ𝓁ℯ 𝓌ℴ𝓇𝓁𝒹...

بِه‌انَدازِه‌کُل‌دُنیاܥܦࡎܒ ܥࡆܝތ....

‌‌‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‌‌‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‌‌hearts️ ‌‌@roman_zahraa 🖇
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه


YOᑌᖇ ᕼᗩᑎᗪS ᗩᖇe
ᗰY E᙭ᑕᑌSE TO ᗷE ᑕᗩᒪᗰ .

دستات بهونه‌ی آرامشِ منه.‌..‌‌♡‌‌‌

‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‌‌‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‌‌hearts️ ‌‌@roman_zahraa 🖇
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه


Du bist mein Ein und Alles

تو همه چیز منی :) heart_eyes_catblue_heartcouple🏻

‌‌‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‌‌‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‌‌hearts️ ‌‌@roman_zahraa 🖇
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
' Мой ангелyellow_heartangel🏻فرشته‌ی‌ِ من
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
Cálmese : purple_hearthatched_chickآرامشم
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ دی
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
Мой парашют .🖤﮼‌چتر نجات من
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ بهمن
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
#پارت ششم
همه سوار ماشین شدیم بابا نازنین هم با ماشین ما اومد ک باز با بابا برگردن شمال
همین ک نشستادیم تو ماشین از فرط خستگی با نازنین خوابیدیم
با تکون های دستی از خواب بیدار شدم چشم هامو مالوندم و از ماشین رفدم پایین بابا خندید و گفت عزیزم به خرس گفدین برین کنار ما هستیم joy
خندیدم و گفتم بابا اذیت نکن خوابم میومد خوب از استرس دیشب خوابم نبرد
خندید و اومد کنارم و دست شو دور شونم حلقه کرد و سرم و بوسید و گفت خسته نباشی عشق بابا میدونم شوخی میکردم grin
با خنده رفتیم طرف یکی از بنگاه های ک نزدیک دانشگاه وارد بنگاه شدیم و بابا ی چند تا اپارتمان و ادرس گرفت تا بریم ببینیم
اولین و اپارتمان و دیدیم دو طبقه بیشتر نبود هر طبقه هم یک واحد ب گفته صاحب بنگاه طبقه دوم خریده شده بود طبقه اول و دیدیم ۲تا اتاق خواب داشت هر اتاق هم سرویس حمام دست شویی داشت و ی دست شویی هم توی راه رو بود حال بزرگ و مبله و تکمیل با ی اشپز خونه ۱۲ متری با میز ناهار خوری ۴ نفره ی بالکن بزرگ هم داشت با ۴ تا صندلی و میز ک خیلی دید خوبی داشت خونه کامل بود ولی اتاق ها هیچی نداشت نیاز به وسیله داشت رفدم طرف نازنین گفدم چطوره ؟
گفت عالیه بابا تازه اگ بخوایم بزرگ تر بگیریم تنهاییم میترسیم
گفدم نترس بابا مربی کنارته joy
خندید و گفت کلی گفتم بابا به نظر من عالیه همین
من و نازنین موافقت مون و اعلام کردیم و رفتیم خونه رو بابا و پدر نازنین خریدن شریکی که مثلا دینی گردن هم دیگه نداشته باشن
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ بهمن
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
#پارت هفتم

بعد از خرید خونه تا ظهر وقت داشتیم ۲ ساعت بابا گفت بریم خرید اتاق ها هم انجام بدیم ؟
من و نازنین گفتیم بریم
بابا به نزدیک ترین پاساژ رفت همه پیاده شدیم و من و نازنین جلو جلو رفدیم به اولین سرویس مبلمان رسیدیم رفدیم داخل ی مرد شیک پوش اومد طرف مون و گفت سلام خوش اومدین چجوری میتونم کمک تون کنم ؟
بابا: سلام خسته نباشید سرویس تخت خواب هاتون و کدوم قسمته ؟
مرد جلو رفت و گفت بفرمایید من راهنمایی تون میکنم
پشت سر مرد رفتیم و دست نازنین و مثل کش تنبون کشیدم و ب سمت اخرین تخت بردم گفدم چطوره ؟ یکم نگاه کرد و گفت من همین و میخوام گفتم گوه نخو من انتخواب کردم گفت بیا ست برداریم 🤩grin
خندیدم و گفتم اوکیه
رفتیم طرف بابا و گفتم بابا تون تخت اخریه هست دونفره سفید تاج بلند طلایی داره از همون تخت دوتا میخواییم میز ارایش هم ست شو بزارن دوتا
بابا خندیدو گفت میلاد جان میبینی گروه سرود میخوان تشکیل بدن joy
خندیدم و گفتم بابا اذیتمون نکن دیگه
بابا و اقا میلاد ررفدن سفارش دادن و و مبلغ و کارت کشیدن و ادرس خونه رو دادن و گفتن تا ۳ ساعت دیگه بیارن به ادرس خونه
رفدیم قسمت بعدی برای خرید مبل و میز تحریر
ی میز تحریر سفید سیا دیدم خیلی کوچیک و بامزه بود نازنین و صدا کردم و نشونش دادم گفدم این چطوره ؟!
دست هاشو کوبید بهم و گفت عالیه یعنی فدای اون حسن سلیقه ات فرزندم زدم تو سرش و گفدم ببند بابا مگس رفت joyjoy
میز تحریر هم دوتا مثل هم سفارش دادیم و ی مبل مشکی یک نفره با یک مبل دونفره سفید برای هر دوتا اتاق خریدیم و سفارش دادیم و ادرس خونه رو دادیم تا ۳ ساعت دیگه بیارن
از مغازه اومدیم بیرون دیدم ساعت دوازده
به بابام و اقا میلاد گفتیم خسته شدن بریم دانشگاه ثبت نام کنیم و ناهار بخوریم و اون ها برگردن شمال که قبول کردن
وارد محوطه دانشگاه شدم پر از ادم های ک در رفد و امد بودن
ی حیاطه سرسبز و بزرگ و با نیمکت های فراوان
با یک بوفه بزرگ ک نمایی قشنگی داشت
@roman_zahraa
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ بهمن
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
ɪɴ ᴍʏ ʜᴇᴀʀᴛ ᴛʜᴇʀᴇ ɪs ɴᴏ ᴏɴᴇ ʙᴜᴛ ʏᴏᴜ

تو قلب من کسی جز طُ جایی نداره . ‌. ♡
‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌●❥waning_gibbous_moon @roman_zahraahearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان عاشقانه
رمان عاشقانه
2دنبال کننده
"• ﷽ •"

fire #وَمِن‌شَرِاًحَاسِداًاِذاحَسَدfire

تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران🇮🇷
Failm.roman.matn
مشاهده کانال پیام‌رسان