۲۳ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادdizzy
عاقد:دوشیزه ی محترمه مکرمه....ایا بنده وکیلم شمارا به مهریه ی یک جلد کلام الله مجید یک جام اینه و شمعدان و تعداد ۱۱۰ عدد سکه تمام بهار ازادی به عقد جناب اقای ارسلان سالاری در بیاورم؟وکیلم؟
ستایش که بالای سرم بود گفت:عروس رفته گل بچینه
-برای بار دوم....وکیلم؟
اینبار مامانم گفت:عروس رفته گلاب بیاره
-برای بار سوم....وکیلم؟
تا اومدم بگم بله یه صدای بلند از بیرون اومد...توجه همه به سمت بیرون جلب شد.صدا واضح تر شد
-نهههههه
در اتاق عقد با حالت بدی باز شد و ......
-ارمان؟
این صدای ستایش بود که بالای سرم بود
-ارمان اینجا چیکار میکنه؟
این یکی ارسلان بود....من اما...انگار لال شده بودم.انگار زبونم بند اومده بود.
ستایش سریع گفت:بندازینش بیرون تا خراب کاری نکرده.مسته
-نه نهههههه
این خود ارمان بود
-عقد نکنید....
ارمان قدمی جلو اومد و امین و بابام که اون جلو ایستاده بودن گرفتنش.
-ولم کنییییید.بیتااااااا
داد میزد و حرف میزد:تو نباید عقد کنی....تو مال منی
منکه انگار لال شده بودم.ارسلان به سمتش حجوم برد و گفت:خفه شو اشغال حرف دهنتو بفهم.یعنی چی تو مال منی؟برو گمشو بیرون
-نمیرممممم
باز قدمی به سمت من نزدیک شد که اینبار امین و بابام محکم تر گرفتنش....همهمه ی خیلی سنگینی هم بیرون هم تو اتاق عقد بود.از عاقد گرفته تا بابای ارسلان همه داشتن همهمه میکردن....تنها کسی که لال شده بود من بودم.ارسلان که جلوی ارمان بود محکم گرفتش که به من نزدیک نشه
باز ارمانحرف زد:نمیذارم عقد کنید....بیتا مال منه.
همه داشتن باهاش دعوا میکردن...امین بابای من ارسلان مامان ها.ولی من فقط صدای ارسلان رو میشنیدم:خفه شو اشغال...تو گه خوردی بیتا مال توعه....تو مستی انقد خوردی داری میمیری.قبلا زخم مستیتو خودم خوردم.
دوباره ارمان خواست قدمی به سمت من برداره که همه کشیدنش...ارسلانم محکم جلوش وایساده بود.
ستایش که از پشتم اومده بود جلوم نمیدونم چی تو صورتم دید که با نگرانی داد زد:ارسلاااااان...امیییین....بیتا حالش خوب نیست.
و اونا برگشتن سمت من امین و ارسلان...بابا و مامان من دویدن سمت من....ارمانم تو همون حالت داشت میومد سمتم که بابای ارسلان سفت گرفتش.
ارسلان داد زد:اینو بندازید بیرون در اتاق عقد و ببندید.
عاقدم که همونطور نشسته بود و هیچی نمیگفت.
ارمانو با هزار مصیبت انداختن بیرون مدام داشت چرت و پرت میگفت و میومد سمت من.
همه روبروی من ایستاده بودن و داشتن باهام حرف میزدن.نه تنها لال بلکه انگار کرم شده بودم....هیچی نمیشنیدم...هیچی فقط چشم میچرخوندم بین اونا.کم کم چشمام سیاهی رفت و از حال رفتم....دیگه نفهمیدم چی شد
چشم که باز کردم اولین کسی که دیدم مامانم و بعد ستایش بود
-ارسلان بهوش اومد
ارسلان به سرعت دوید سمتم و گفت:خوبی؟
به سختی تونستم حرف بزنم:آ....آرمان
-رفت...بردنش...زنگ زدیم پلیس اومد بردش
نفسی از سر اسودگی کشیدم...ارسلان اومد با تمام وجود بغلم کرد و گفت:یه دیقه فکر کردم از دستت دادم...اونم تو بهترین شب زندگیم.چت شد یهو؟
-ترسیدم....خیلی خیلی زیاد.
-بریم عقد کنید دیگه....خیلی دیر شده.عاقدو با التماس نگه داشتیم.
-بریم بریم.
تازه یادم اومد که هنوز عقد نکردیم.
-مهمونا؟
درحالی که ارسلان و ستایش دستامو گرفته بودن که نخورم زمین ارسلان گفت:یه سریا رفتن....یه سریا هستن.
@roman_shiva1sparkles
عاقد:دوشیزه ی محترمه مکرمه....ایا بنده وکیلم شمارا به مهریه ی یک جلد کلام الله مجید یک جام اینه و شمعدان و تعداد ۱۱۰ عدد سکه تمام بهار ازادی به عقد جناب اقای ارسلان سالاری در بیاورم؟وکیلم؟
ستایش که بالای سرم بود گفت:عروس رفته گل بچینه
-برای بار دوم....وکیلم؟
اینبار مامانم گفت:عروس رفته گلاب بیاره
-برای بار سوم....وکیلم؟
تا اومدم بگم بله یه صدای بلند از بیرون اومد...توجه همه به سمت بیرون جلب شد.صدا واضح تر شد
-نهههههه
در اتاق عقد با حالت بدی باز شد و ......
-ارمان؟
این صدای ستایش بود که بالای سرم بود
-ارمان اینجا چیکار میکنه؟
این یکی ارسلان بود....من اما...انگار لال شده بودم.انگار زبونم بند اومده بود.
ستایش سریع گفت:بندازینش بیرون تا خراب کاری نکرده.مسته
-نه نهههههه
این خود ارمان بود
-عقد نکنید....
ارمان قدمی جلو اومد و امین و بابام که اون جلو ایستاده بودن گرفتنش.
-ولم کنییییید.بیتااااااا
داد میزد و حرف میزد:تو نباید عقد کنی....تو مال منی
منکه انگار لال شده بودم.ارسلان به سمتش حجوم برد و گفت:خفه شو اشغال حرف دهنتو بفهم.یعنی چی تو مال منی؟برو گمشو بیرون
-نمیرممممم
باز قدمی به سمت من نزدیک شد که اینبار امین و بابام محکم تر گرفتنش....همهمه ی خیلی سنگینی هم بیرون هم تو اتاق عقد بود.از عاقد گرفته تا بابای ارسلان همه داشتن همهمه میکردن....تنها کسی که لال شده بود من بودم.ارسلان که جلوی ارمان بود محکم گرفتش که به من نزدیک نشه
باز ارمانحرف زد:نمیذارم عقد کنید....بیتا مال منه.
همه داشتن باهاش دعوا میکردن...امین بابای من ارسلان مامان ها.ولی من فقط صدای ارسلان رو میشنیدم:خفه شو اشغال...تو گه خوردی بیتا مال توعه....تو مستی انقد خوردی داری میمیری.قبلا زخم مستیتو خودم خوردم.
دوباره ارمان خواست قدمی به سمت من برداره که همه کشیدنش...ارسلانم محکم جلوش وایساده بود.
ستایش که از پشتم اومده بود جلوم نمیدونم چی تو صورتم دید که با نگرانی داد زد:ارسلاااااان...امیییین....بیتا حالش خوب نیست.
و اونا برگشتن سمت من امین و ارسلان...بابا و مامان من دویدن سمت من....ارمانم تو همون حالت داشت میومد سمتم که بابای ارسلان سفت گرفتش.
ارسلان داد زد:اینو بندازید بیرون در اتاق عقد و ببندید.
عاقدم که همونطور نشسته بود و هیچی نمیگفت.
ارمانو با هزار مصیبت انداختن بیرون مدام داشت چرت و پرت میگفت و میومد سمت من.
همه روبروی من ایستاده بودن و داشتن باهام حرف میزدن.نه تنها لال بلکه انگار کرم شده بودم....هیچی نمیشنیدم...هیچی فقط چشم میچرخوندم بین اونا.کم کم چشمام سیاهی رفت و از حال رفتم....دیگه نفهمیدم چی شد
چشم که باز کردم اولین کسی که دیدم مامانم و بعد ستایش بود
-ارسلان بهوش اومد
ارسلان به سرعت دوید سمتم و گفت:خوبی؟
به سختی تونستم حرف بزنم:آ....آرمان
-رفت...بردنش...زنگ زدیم پلیس اومد بردش
نفسی از سر اسودگی کشیدم...ارسلان اومد با تمام وجود بغلم کرد و گفت:یه دیقه فکر کردم از دستت دادم...اونم تو بهترین شب زندگیم.چت شد یهو؟
-ترسیدم....خیلی خیلی زیاد.
-بریم عقد کنید دیگه....خیلی دیر شده.عاقدو با التماس نگه داشتیم.
-بریم بریم.
تازه یادم اومد که هنوز عقد نکردیم.
-مهمونا؟
درحالی که ارسلان و ستایش دستامو گرفته بودن که نخورم زمین ارسلان گفت:یه سریا رفتن....یه سریا هستن.
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادویکdizzy
-عروسیم خراب شد
-نه نشد...عقد کنیم برمیگردیم میایم تو تالار
-دیگه نمیشه....همه چی خراب شد.
-نه نشد....
دیگه نه من حرفی زدم و نه ارسلان.
رفتیم نشستیم سرجامون.تو اینه ی سفره ی عقد به خودم نگاه کردم.ارایشم تکون نخورده بود.چه جنسی داشت مواد ارایشیش.ارسلان درگوشم گفت:میخواستیم اب بپاچیم تو صورتت بهوش بیای.ستایش گفت نه ارایشش خراب میشه بذاریم خودش بهوش بیاد.
خندمگرفت.یه خنده ی ریز کمرنگ.
عاقد بازم جمله ی همیشگی رو خوند ستایش سریع گفت:بیتا بلرو بگو تا دوباره چیزی نشده.
با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد و انگار دارن از مرده بله میگیرن گفتم:بله
همه دست زدن و کل زدن..همش فکر میکردم الان دوباره ارمان از در میاد تو.
عاقد از ارسلان هم بله گرفت و رفتیم بیرون از اتاق عقد تو سالن اصلی
مهمونا تقریبا نصف شده بودن.مهمونای ستایش همشون رفته بودن بجز خانوادشون.هرکی بهم میرسید میگفت:خوبی؟بهتری؟
بجای اینکه تبریک بگن و بگن خوشبخت شید همهمشون این بود:چیشد یهو؟این یارو کی بود؟عروس چش شد یهو؟حتی به گوشم رسید که یکی دو نفر گفتن:عروس غشیه؟
رفتیم نشستیم تو جایگاه عروس و دوماد اما انگار عروسی مردگان بود و منم عروس مردگان بودم.بهترین شب زندگیم به راحتی اب خوردن خراب شد...منو بگو چه ذوق و شوقی داشتم برای امشب.خوب شد اول ستایش اینا عقد کردن
اینا جملاتی بود که یک سره توی سرم اکو میشد.
مامانم و مامان ارسلان اومدن که ببرنمون وسط اما کوچیکترین تمایلی نداشتم.
ارسلان گفت:بیتا...توروخدا
-نمیتونم ارسلان بخدا نمیتونم
-نا سلامتی عروسیمونه ها.
-عروسی؟چه عروسی؟یه نفر اومد خرابش کرد رفت
-گه خورد.گور باباش.اون خرابش کرد تو درستش کن.دیدی چقد به ستایشو امین اصرار کردی ازدواجشون امشب باشه؟اونا بخاطر تو اینجان.منتظرن باهاشون برقصی.
نگاهی به سن کردم و گفتم:نمیتونم ارسلان
-بخاطر من خواهش میکنم
انقد ارسلان اصرار کرد که بالاخره پاشدم
انقدرحالم بد بود که حد نداشت.با بدبختی تمام چند دوری رقصیدیم و شاباش گرفتیم و نشستیم.ولی اصلا خنده به لبام نمیومد فقط لبخند زوری
وقت شام شد.مهمونا رفتن شام بخورن.من و ارسلانم رفتیم تو اتاق غذای عروس و داماد.
-بیتا بیا بخور
-بخدا اشتها ندارم
-نخوری از پا میوفتی مریض میشی
-بخدا نمیتونم ارسلان.
هرچی ارسلان اصرار کرد حتی یه لقمه هم نتونستم بخورم.اصلا از گلوم پایین نمیرفت.ارسلانم هیچی نخورد.
بهش گفتم:تو چرا نمیخوری؟
-وقتی تو نمیخوری من برای چی بخورم؟یا باهممیخوریم یا منم نمیخورم.
-نمیتونم بخدا نمیتونم
-مریض میشی بیتا
-بخدا نمیتونم
یه نوشابه بهم داد و گفت:حداقل اینو بخور قندت نیوفته
ازش گرفتم و چند قلوپی خوردم
بالاخره تموم شد....اون شب کذایی.اون عروسی کذایی.
دم رفتن از امین و ستایش خیلی معذرت خواهی کردم که مراسم اوناهم بخاطر من خراب شد.
امین گفت:فدای سرت ابجی قشنگم.سرت سلامت.خداروشکر هردومون عقد کردیم.
-ببخشید توروخدا.همش تقصیر من بود.
-تو که نمیدونستی همچین اتفاقی میوفته.
-هیچ وقت خودمو نمیبخشم
-این حرفو نزن.بهشم فکر نکن.
-نمیتونم.ستایش ابجی توهم ببخش منو.
-این حرفا چیه.خداروشکر به خیر گذشت.
اون شب چون حالم خیلی بد بود بابا به ارسلان گفت بیاید خونه ی ما نزدیک دوتا خانواده خیالمون راحت تره ولی هرچی اصرار کردن من قبول نکردم گفتم خونه ی خودمون راحت ترم
اونام دیگه بیخیال شدن.مامان اصرار کرد که بیاد تنها نباشم ولی اونم قبول نکردم
جلوی همون تالار از همه خدافظی کردیم و مستقیم رفتیم خونمون...من و ارسلان...تنها....بدون هیچ کسی....سوت و کور بدون بوق بوق عروسی....بدون جیغ و سوت و اهنگ
@roman_shiva1sparkles
-عروسیم خراب شد
-نه نشد...عقد کنیم برمیگردیم میایم تو تالار
-دیگه نمیشه....همه چی خراب شد.
-نه نشد....
دیگه نه من حرفی زدم و نه ارسلان.
رفتیم نشستیم سرجامون.تو اینه ی سفره ی عقد به خودم نگاه کردم.ارایشم تکون نخورده بود.چه جنسی داشت مواد ارایشیش.ارسلان درگوشم گفت:میخواستیم اب بپاچیم تو صورتت بهوش بیای.ستایش گفت نه ارایشش خراب میشه بذاریم خودش بهوش بیاد.
خندمگرفت.یه خنده ی ریز کمرنگ.
عاقد بازم جمله ی همیشگی رو خوند ستایش سریع گفت:بیتا بلرو بگو تا دوباره چیزی نشده.
با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد و انگار دارن از مرده بله میگیرن گفتم:بله
همه دست زدن و کل زدن..همش فکر میکردم الان دوباره ارمان از در میاد تو.
عاقد از ارسلان هم بله گرفت و رفتیم بیرون از اتاق عقد تو سالن اصلی
مهمونا تقریبا نصف شده بودن.مهمونای ستایش همشون رفته بودن بجز خانوادشون.هرکی بهم میرسید میگفت:خوبی؟بهتری؟
بجای اینکه تبریک بگن و بگن خوشبخت شید همهمشون این بود:چیشد یهو؟این یارو کی بود؟عروس چش شد یهو؟حتی به گوشم رسید که یکی دو نفر گفتن:عروس غشیه؟
رفتیم نشستیم تو جایگاه عروس و دوماد اما انگار عروسی مردگان بود و منم عروس مردگان بودم.بهترین شب زندگیم به راحتی اب خوردن خراب شد...منو بگو چه ذوق و شوقی داشتم برای امشب.خوب شد اول ستایش اینا عقد کردن
اینا جملاتی بود که یک سره توی سرم اکو میشد.
مامانم و مامان ارسلان اومدن که ببرنمون وسط اما کوچیکترین تمایلی نداشتم.
ارسلان گفت:بیتا...توروخدا
-نمیتونم ارسلان بخدا نمیتونم
-نا سلامتی عروسیمونه ها.
-عروسی؟چه عروسی؟یه نفر اومد خرابش کرد رفت
-گه خورد.گور باباش.اون خرابش کرد تو درستش کن.دیدی چقد به ستایشو امین اصرار کردی ازدواجشون امشب باشه؟اونا بخاطر تو اینجان.منتظرن باهاشون برقصی.
نگاهی به سن کردم و گفتم:نمیتونم ارسلان
-بخاطر من خواهش میکنم
انقد ارسلان اصرار کرد که بالاخره پاشدم
انقدرحالم بد بود که حد نداشت.با بدبختی تمام چند دوری رقصیدیم و شاباش گرفتیم و نشستیم.ولی اصلا خنده به لبام نمیومد فقط لبخند زوری
وقت شام شد.مهمونا رفتن شام بخورن.من و ارسلانم رفتیم تو اتاق غذای عروس و داماد.
-بیتا بیا بخور
-بخدا اشتها ندارم
-نخوری از پا میوفتی مریض میشی
-بخدا نمیتونم ارسلان.
هرچی ارسلان اصرار کرد حتی یه لقمه هم نتونستم بخورم.اصلا از گلوم پایین نمیرفت.ارسلانم هیچی نخورد.
بهش گفتم:تو چرا نمیخوری؟
-وقتی تو نمیخوری من برای چی بخورم؟یا باهممیخوریم یا منم نمیخورم.
-نمیتونم بخدا نمیتونم
-مریض میشی بیتا
-بخدا نمیتونم
یه نوشابه بهم داد و گفت:حداقل اینو بخور قندت نیوفته
ازش گرفتم و چند قلوپی خوردم
بالاخره تموم شد....اون شب کذایی.اون عروسی کذایی.
دم رفتن از امین و ستایش خیلی معذرت خواهی کردم که مراسم اوناهم بخاطر من خراب شد.
امین گفت:فدای سرت ابجی قشنگم.سرت سلامت.خداروشکر هردومون عقد کردیم.
-ببخشید توروخدا.همش تقصیر من بود.
-تو که نمیدونستی همچین اتفاقی میوفته.
-هیچ وقت خودمو نمیبخشم
-این حرفو نزن.بهشم فکر نکن.
-نمیتونم.ستایش ابجی توهم ببخش منو.
-این حرفا چیه.خداروشکر به خیر گذشت.
اون شب چون حالم خیلی بد بود بابا به ارسلان گفت بیاید خونه ی ما نزدیک دوتا خانواده خیالمون راحت تره ولی هرچی اصرار کردن من قبول نکردم گفتم خونه ی خودمون راحت ترم
اونام دیگه بیخیال شدن.مامان اصرار کرد که بیاد تنها نباشم ولی اونم قبول نکردم
جلوی همون تالار از همه خدافظی کردیم و مستقیم رفتیم خونمون...من و ارسلان...تنها....بدون هیچ کسی....سوت و کور بدون بوق بوق عروسی....بدون جیغ و سوت و اهنگ
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادودوdizzy
لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم.
-ارایشتو پاک نمیکنی؟
-حوصله ندارم.
-جدا از اینکه بالشتو کثیف میکنه برای پوستتم ضرر داره.
-ولش کن
-دستمالت کجاست؟بگو من برات پاک کنم
-نمیخواد.
-چرا میخواد.کجاست؟
-تو کشوی اول
ارسلان کشورو باز کرد.بسته ی دستمال مرطوب رو بیرون اورد و دونه دونه از توش دستمال میکشید بیرون و صورت منو پاک میکرد.منم مثل جنازه افتاده بودم روی تخت
-تموم شد.حالا بخواب
لبخندی زدم و گفتم:ممنون.تو نمیخوای لباساتو عوض کنی؟
-چرا
لباساشو با یه تیشرت سبز با شلوار کنار خط دار مشکی عوض کرد
کنارم دراز کشید و گفت:راستی بیتا.یادت نره ها
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:چیرو؟
-اینکه من همیشه پیشتم و عاشقتم
خندیدم.یه خنده ی بیجون.
-منم همینطور
اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای زنگ در از خواب پریدم.ارسلان خواب بود.کیه این وقت شب اخه؟
بلند شدم و رفتم سمت در و درو باز کردم.
ارمان...
دوباره از ترس لال شدم.ارمان دست من و گرفت خواست با خودش ببره که جیغی زدم و گفتم:نهههههه
و دستمو از دستش کشیدم بیرون
باز دوباره دستمو محکم تر از قبل گرفت و با خودش کشوند.
-کمکککککککک
با تمام وجودم جیغ میزدم و کمک میخواستم.از صدای جیغ من ارسلان از خواب بیدار شد و دنبالمون میدوید.توی راه پله ها خوردم زمین.سرعت ارمان کم شد.تا بیام بلند شم ارسلان بهمون رسید و یه مشت زد به ارمان.ارسلان و ارمان باهم درگیر شده بودن ارسلان ارمان رو هل داد چند متر اونور تر.ارمان خورد زمین من فقط گریه میکردم جیغ میزدم ارسلان اومد بغلم کرد.ارمان بلند شد و اومد سمتمون.دوباره مثل اون شب تو خونشون از جیبش چاقو دراورد و به ارسلان حمله کرد.با جیغ گفتم:نهههههه
چاقو رو از پشت فرو کرد تو پهلوی ارسلان.و بعد از پله ها پرتش کرد پایین
جیغ میزدم و گریه میکردم.دنبال ارسلان دویدم پایین.ارمان که دید زده ارسلان رو کشته در رفت.من بالا سر جنازه ی ارسلان اشک میریختم.خون ارسلان پله هارو قرمز کرده بود
-بیتااااااا
با حس خیسی روی صورتم چشمامو باز کردم
-کابوس میدیدی
ارسلان بالای سرم بود
صورتم از اشک خیس خیس بود و هنوز داشتم گریه میکردم.از دیشب تو تالار تا الان حتی یه قطره اشکم نریخته بودم فقط تو شوک بودم.ارسلان بغلم کرد و گفت:داشتی کابوس میدیدی نترس تموم شد.چه کابوسی میدیدی بیتا؟
-ارمان اومده بود اینجا به زور منو ببره...اخرشم تو رو کشت
میگفتم و گریه میکردم
-میدونم برات سخته.میدونم اتفاق وحشتناکی رو پشت سر گذاشتی.میدونم شرمنده ی امین و ستایشم هستی.ولی قربونت برم من خودتو اذیت نکن.بهش فکر نکن.بخیر گذشت.تموم شد رفت.ارمانم به سزای کارش میرسه.درضمن یادت نره من همیشه پیشتم
مثل یه جوجه رفتم تو بغلش و گفتم:تنها امیدم بودن توعه
کم کم دوباره خوابم برد
روزها گذشت.حال من بهتر نمیشد حتی روز به روزم بدتر میشدم.به شدت منزوی شده بودم و بجز ارسلان حوصله ی هیچکسو نداشتم.حتی خودم.فقط با وجود ارسلان حالم کمی بهتر بود.هیچ قرار چهارنفره ای با ستایش اینا نمیرفتم.حتی کانونم نمیرفتم.چند بار اول که ارسلان اصرار میکرد برو ولی نمیرفتم تا اینکه بالاخره خودش رفت کانون و به اقای محمدی گفت من فعلا نمیتونم برم سرکلاسا و به طور موقتی استعفا دادم.چند ماه بود که رنگ بیرونو ندیده بودم.فقط و فقط تو خونه بودم.
@roman_shiva1sparkles
لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم.
-ارایشتو پاک نمیکنی؟
-حوصله ندارم.
-جدا از اینکه بالشتو کثیف میکنه برای پوستتم ضرر داره.
-ولش کن
-دستمالت کجاست؟بگو من برات پاک کنم
-نمیخواد.
-چرا میخواد.کجاست؟
-تو کشوی اول
ارسلان کشورو باز کرد.بسته ی دستمال مرطوب رو بیرون اورد و دونه دونه از توش دستمال میکشید بیرون و صورت منو پاک میکرد.منم مثل جنازه افتاده بودم روی تخت
-تموم شد.حالا بخواب
لبخندی زدم و گفتم:ممنون.تو نمیخوای لباساتو عوض کنی؟
-چرا
لباساشو با یه تیشرت سبز با شلوار کنار خط دار مشکی عوض کرد
کنارم دراز کشید و گفت:راستی بیتا.یادت نره ها
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:چیرو؟
-اینکه من همیشه پیشتم و عاشقتم
خندیدم.یه خنده ی بیجون.
-منم همینطور
اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای زنگ در از خواب پریدم.ارسلان خواب بود.کیه این وقت شب اخه؟
بلند شدم و رفتم سمت در و درو باز کردم.
ارمان...
دوباره از ترس لال شدم.ارمان دست من و گرفت خواست با خودش ببره که جیغی زدم و گفتم:نهههههه
و دستمو از دستش کشیدم بیرون
باز دوباره دستمو محکم تر از قبل گرفت و با خودش کشوند.
-کمکککککککک
با تمام وجودم جیغ میزدم و کمک میخواستم.از صدای جیغ من ارسلان از خواب بیدار شد و دنبالمون میدوید.توی راه پله ها خوردم زمین.سرعت ارمان کم شد.تا بیام بلند شم ارسلان بهمون رسید و یه مشت زد به ارمان.ارسلان و ارمان باهم درگیر شده بودن ارسلان ارمان رو هل داد چند متر اونور تر.ارمان خورد زمین من فقط گریه میکردم جیغ میزدم ارسلان اومد بغلم کرد.ارمان بلند شد و اومد سمتمون.دوباره مثل اون شب تو خونشون از جیبش چاقو دراورد و به ارسلان حمله کرد.با جیغ گفتم:نهههههه
چاقو رو از پشت فرو کرد تو پهلوی ارسلان.و بعد از پله ها پرتش کرد پایین
جیغ میزدم و گریه میکردم.دنبال ارسلان دویدم پایین.ارمان که دید زده ارسلان رو کشته در رفت.من بالا سر جنازه ی ارسلان اشک میریختم.خون ارسلان پله هارو قرمز کرده بود
-بیتااااااا
با حس خیسی روی صورتم چشمامو باز کردم
-کابوس میدیدی
ارسلان بالای سرم بود
صورتم از اشک خیس خیس بود و هنوز داشتم گریه میکردم.از دیشب تو تالار تا الان حتی یه قطره اشکم نریخته بودم فقط تو شوک بودم.ارسلان بغلم کرد و گفت:داشتی کابوس میدیدی نترس تموم شد.چه کابوسی میدیدی بیتا؟
-ارمان اومده بود اینجا به زور منو ببره...اخرشم تو رو کشت
میگفتم و گریه میکردم
-میدونم برات سخته.میدونم اتفاق وحشتناکی رو پشت سر گذاشتی.میدونم شرمنده ی امین و ستایشم هستی.ولی قربونت برم من خودتو اذیت نکن.بهش فکر نکن.بخیر گذشت.تموم شد رفت.ارمانم به سزای کارش میرسه.درضمن یادت نره من همیشه پیشتم
مثل یه جوجه رفتم تو بغلش و گفتم:تنها امیدم بودن توعه
کم کم دوباره خوابم برد
روزها گذشت.حال من بهتر نمیشد حتی روز به روزم بدتر میشدم.به شدت منزوی شده بودم و بجز ارسلان حوصله ی هیچکسو نداشتم.حتی خودم.فقط با وجود ارسلان حالم کمی بهتر بود.هیچ قرار چهارنفره ای با ستایش اینا نمیرفتم.حتی کانونم نمیرفتم.چند بار اول که ارسلان اصرار میکرد برو ولی نمیرفتم تا اینکه بالاخره خودش رفت کانون و به اقای محمدی گفت من فعلا نمیتونم برم سرکلاسا و به طور موقتی استعفا دادم.چند ماه بود که رنگ بیرونو ندیده بودم.فقط و فقط تو خونه بودم.
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادوسهdizzy
سرگرمیم فقط طراحی و نقاشی بود اونم بعضی وقتا نه همیشه
هرچی ارسلان میگفت و اصرار میکرد بریم بیرون میگفتم نه.مامان اینا و مامان بابای ارسلان اون اولا هفته ای یه بار میومدن خونمون ولی انقد منزوی بودم که از اول تا اخر بودنشون یا فقط تو سالن طراحی خودم بودم یا تو تراس.به ارسلان میگفتم حوصله ی هیچ کسو ندارم اونام دیگه اصلا نیومدن تا وقتی حال من بهتر شه.ستایشو امینم یکی دوباری اومدن خجالت زدشون بودم شرمندشون بودم ولی نمیتونستم مثل قبل بگم و بخندم انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده.پس اونارو هم نتونستم تحویل بگیرم واسه همین دیگه نیومدن.
هرشب هرشب کابوس میدیدم.حتی یک شب نبود که کابوس اتفاق تالار یا کابوس شب اول بعد عروسی رو ندیده باشم.فردای همون روز عروسی رفتیم از ارمان شکایت کردیم.ارمان قسم میخورد میگفت هیچی یادم نیست.قرار شد تو زندان تحت نظره تراپیست باشه مشروبو هم کلا ترک کنه تا حالش خوب شه.حتی دیدنش هم من رو به وحشت مینداخت.ارسلان میگفت ارمان وقتی بچه بود اتفاقای خوبی براش نیوفتاد.یعنی بچگی بدی رو پشت سر گذاشته.اما تحت درمان قرار گرفت و خوب شد.دیگه کاملا خوب شده بود اما چند سالیه مریضیش اود کرد و کسی نمیدونه چرا گفتن ولش کنیم شاید خودش خوب شه ولی نشد.بدتر شد.دلیلشم اینه بچه ی طلاق هست و تا نوجوانی زیردست زن بابا بزرگ شده و زن باباهم خوب باهاش تا نکرد.تا ۱۵ ۱۶ سالگی هفته ای یکی دوبار مامانشو میدید و حالش بهتر بود.ولی تو نوجوانیش مامانش با ی ادمی ازدواج کرد و رفت خارج واسه همین ارمان حالش بدتر شد.دونستن اینا باعث نشد ببخشمش فقط باعث شد دلم براش بسوزه همین.۳ ماهه هرشب کابوس میبینم...به شدت منزوی شدم و حوصله ی خودمم ندارم.حتی جرات ندارم از خونه برم بیرون.چطور میتونم ببخشمش.
من بعد از ۳ ماه که ارسلان کلی بهم اصرار کرد برم پیش تراپیست قبول نکردم اخرش خودش با یه تراپیست صحبت کرد که هفته ای ۳ بار بیاد باهام صحبت کنه بلکه حالم بهتر شه
ولی نمیشد.حال من هیچ جوره خوب شدنی نبود و کابوس هام تموم نمیشد.
اولای تابستون بود یک روز که تو خونه نشسته بودم و مشغول طراحی بودم زنگو زدن.
نگاهی به بومم انداختم و رفتم سمت در.با خودم گفتم حتما خانم مدنی....تراپیسته.
تو این مدت ۱۰ ها چهره از ارسلان نقاشی کردم...فقط ارسلان.چون تنها عشق زندگیم بود و تنها دلیل زنده موندنم.اگه اون نبود من همون شب عروسی میمردم.
درو باز کردم.با دیدن امین و ستایش مات موندم.دوماهی بود ندیده بودمشون.
ستایش اومد جلو و بغلم کرد.
امین:سلام خواهر خوشگلم.بهتری؟
امینو بغل کردم و گفتم:نه چندان.چرا پیشم نمیاید؟
ستایش:نه که خیلی تحویل میگیری؟
خنده ی کمرنگو بی جونی زدم و گفتم:بیشتر از خودم....ناراحت شما دوتا هستم.مراسم شما بخاطر من خراب شد.
امین گفت:صدبار گفتم این حرفو نزن.اولا که خراب نشد.درثانی بخاطر تو نبود که بخاطر یه ادم بی ارزش بود.
۳ تایی رفتیم رو مبلا نشستیم.همه میدونستن وقتی اینجا بیان باید خودشون از خودشون پذیرایی کنن.من اگه ارسلان نباشه خودمم از گشنگی میمیرم
امین:ارسلان کجاست بیتا؟
-سرکار
-کار؟چه کاری؟
-یه مدته حسابدار یه شرکت شده.
-حسابدار؟مگه اون بجز طراحی حسابداری هم بلده؟
-اره ریاضیاتش به شدددت خوبه.طرف رفیقشه گفته مدرک نمیخواد بیا اینجا کار کن.البته پیگیره مدرک هم بگیره
-خیلیم خوب.
ستایش:بیتا ناهار خوردی؟
-نه.میل ندارم.
امین گفت:یعنی چی میل ندارم.همینجوری کم لاغر شدی؟مریض میشی دختر
-شب با ارسلان یه چیزی میخورم.
-اوووو کو تا شب؟
امین:زنگ بزنم پیتزا بیارن؟
ستایش:نبابا یخچالش پر غذاست انواع اقسام غذاها توشه فقط کسی نیست بخوره
@roman_shiva1sparkles
سرگرمیم فقط طراحی و نقاشی بود اونم بعضی وقتا نه همیشه
هرچی ارسلان میگفت و اصرار میکرد بریم بیرون میگفتم نه.مامان اینا و مامان بابای ارسلان اون اولا هفته ای یه بار میومدن خونمون ولی انقد منزوی بودم که از اول تا اخر بودنشون یا فقط تو سالن طراحی خودم بودم یا تو تراس.به ارسلان میگفتم حوصله ی هیچ کسو ندارم اونام دیگه اصلا نیومدن تا وقتی حال من بهتر شه.ستایشو امینم یکی دوباری اومدن خجالت زدشون بودم شرمندشون بودم ولی نمیتونستم مثل قبل بگم و بخندم انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده.پس اونارو هم نتونستم تحویل بگیرم واسه همین دیگه نیومدن.
هرشب هرشب کابوس میدیدم.حتی یک شب نبود که کابوس اتفاق تالار یا کابوس شب اول بعد عروسی رو ندیده باشم.فردای همون روز عروسی رفتیم از ارمان شکایت کردیم.ارمان قسم میخورد میگفت هیچی یادم نیست.قرار شد تو زندان تحت نظره تراپیست باشه مشروبو هم کلا ترک کنه تا حالش خوب شه.حتی دیدنش هم من رو به وحشت مینداخت.ارسلان میگفت ارمان وقتی بچه بود اتفاقای خوبی براش نیوفتاد.یعنی بچگی بدی رو پشت سر گذاشته.اما تحت درمان قرار گرفت و خوب شد.دیگه کاملا خوب شده بود اما چند سالیه مریضیش اود کرد و کسی نمیدونه چرا گفتن ولش کنیم شاید خودش خوب شه ولی نشد.بدتر شد.دلیلشم اینه بچه ی طلاق هست و تا نوجوانی زیردست زن بابا بزرگ شده و زن باباهم خوب باهاش تا نکرد.تا ۱۵ ۱۶ سالگی هفته ای یکی دوبار مامانشو میدید و حالش بهتر بود.ولی تو نوجوانیش مامانش با ی ادمی ازدواج کرد و رفت خارج واسه همین ارمان حالش بدتر شد.دونستن اینا باعث نشد ببخشمش فقط باعث شد دلم براش بسوزه همین.۳ ماهه هرشب کابوس میبینم...به شدت منزوی شدم و حوصله ی خودمم ندارم.حتی جرات ندارم از خونه برم بیرون.چطور میتونم ببخشمش.
من بعد از ۳ ماه که ارسلان کلی بهم اصرار کرد برم پیش تراپیست قبول نکردم اخرش خودش با یه تراپیست صحبت کرد که هفته ای ۳ بار بیاد باهام صحبت کنه بلکه حالم بهتر شه
ولی نمیشد.حال من هیچ جوره خوب شدنی نبود و کابوس هام تموم نمیشد.
اولای تابستون بود یک روز که تو خونه نشسته بودم و مشغول طراحی بودم زنگو زدن.
نگاهی به بومم انداختم و رفتم سمت در.با خودم گفتم حتما خانم مدنی....تراپیسته.
تو این مدت ۱۰ ها چهره از ارسلان نقاشی کردم...فقط ارسلان.چون تنها عشق زندگیم بود و تنها دلیل زنده موندنم.اگه اون نبود من همون شب عروسی میمردم.
درو باز کردم.با دیدن امین و ستایش مات موندم.دوماهی بود ندیده بودمشون.
ستایش اومد جلو و بغلم کرد.
امین:سلام خواهر خوشگلم.بهتری؟
امینو بغل کردم و گفتم:نه چندان.چرا پیشم نمیاید؟
ستایش:نه که خیلی تحویل میگیری؟
خنده ی کمرنگو بی جونی زدم و گفتم:بیشتر از خودم....ناراحت شما دوتا هستم.مراسم شما بخاطر من خراب شد.
امین گفت:صدبار گفتم این حرفو نزن.اولا که خراب نشد.درثانی بخاطر تو نبود که بخاطر یه ادم بی ارزش بود.
۳ تایی رفتیم رو مبلا نشستیم.همه میدونستن وقتی اینجا بیان باید خودشون از خودشون پذیرایی کنن.من اگه ارسلان نباشه خودمم از گشنگی میمیرم
امین:ارسلان کجاست بیتا؟
-سرکار
-کار؟چه کاری؟
-یه مدته حسابدار یه شرکت شده.
-حسابدار؟مگه اون بجز طراحی حسابداری هم بلده؟
-اره ریاضیاتش به شدددت خوبه.طرف رفیقشه گفته مدرک نمیخواد بیا اینجا کار کن.البته پیگیره مدرک هم بگیره
-خیلیم خوب.
ستایش:بیتا ناهار خوردی؟
-نه.میل ندارم.
امین گفت:یعنی چی میل ندارم.همینجوری کم لاغر شدی؟مریض میشی دختر
-شب با ارسلان یه چیزی میخورم.
-اوووو کو تا شب؟
امین:زنگ بزنم پیتزا بیارن؟
ستایش:نبابا یخچالش پر غذاست انواع اقسام غذاها توشه فقط کسی نیست بخوره
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادوچهارdizzy
یه خنده ی بیجون زدم و گفتم:شما بخورید.
ستایش چند تا غذا اورد گرم کرد اما هرچی اصرار کردن حتی یه قاشقم نمیتونستم بخورم.
دوباره زنگ زدن
امین:کیه؟
-تراپیسته
-تراپیست؟
-اره.یکی دو هفتس تراپیست میاد باهام صحبت کنه بلکه بتونه حالمو خوب بکنه.ولی نمیتونه
-هنوز کابوس میبینی؟
-هرشب.
ستایش رفت درو باز کرد.
خانم مدنی که ستایش و امین رو دید گفت:خانم تهرانی ظاهرا مهمون داری برم یه وقت دیگه بیام.
-نه....غریبه نیستن...اینکه داداشمه اونم خواهرمه...زنداداشمم هست
-واقعااا؟اقای سالاری که گفتن
ستایش گفت:من دوست صمیمیشم.اونم شوهر منه و البته قبل از اینکه شوهر من بشه جای داداش بیتا.از بچگی باهم بزرگ شدن.
خانممدنی:شما مشکلی ندارید این جلسه تراپی رو در حضور این دو عزیز پیش ببریم
-معلومه که نه.
-بسیار خوب.
اومد نشست روبروی من و گفت:جلسه پیش صحبتمون به اینجا رسید که توی جشنی که استادتون ارمان موحد گرفته بود ارسلان چاقو خورد.
-بله.
امین گفت:جسارتا....چیو داری تعریف میکنی بیتا؟
-اشناییم با ارسلان.چطوری عاشق شدنمون
-اها...باشه بفرمایید.
همه ی ماجراها رو برای خانم مدنی تعریف کردم.یه خورده میرفتیم جلو یکم برمیگشتیم عقب.تیکه پاره تعریف میکردم و حرف میزدیم.
حتی وسطای صحبتامون امین وستایشم بهمون پیوستن و اونا هم صحبت میکردن.
۲ ساعت تمام صحبت کردیم بعدش خانم مدنی گفت:تایم این جلسه تموم شده بیتا جان.من باید برم.جلسه ی بعد ۲ روز دیگست.
هیچی نگفتم و خانم مدنی بلند شد و رفت.
وقتی رفت امین گفت:اومدن این خانم کمکی هم بهت کرده؟
-نه اصلا.فقط حرف زدم.نه کابوسام کم شده نه حال روحی خودم بهتر شده.
-پس یعنی حرف زدن باعث نمیشه سبک شی.
-نه
-تو اون شب اصلا گریه نکردی.اصلا
ستایش تایید کرد:اره امین راست میگه بیتا.تو اون شب اصلا گریه نکردی.شاید گریه کنی سبک شی.
-اون شب گریه نکردم.ولی بعدش هر شب و هرشب دارم با گریه از خواب میپرم.
امین گفت:شاید اون گریه فایده نداشته باشه.شاید باید تو بیداری گریه کنی که موثر باشه
-نه اینطور نیست.
ستایش گفت:چرا بیرون نمیری بیتا.۳ ماهه خودتو تو این خونه حبس کردی.شاید بیرون رفتن حالتو خوب کنه.
-حوصله ی بیرون رو ندارم.حوصله ی هیچ کسو ندارم.حتی حوصله ی خودمم ندارم.تنها سرگرمیه این مدتم طراحی کردن بود و تنها امیدم برای ادامه ی زندگی بودن ارسلان.
-بچه های کانون خیلی سراغتو میگیرن بیتا.مخصوصا اتنا.اولا راستشو بهشون نگفته بودم اما انقد اتنا اصرار کرد...درست مثل خودت که به نگین اصرار میکردی...راستشو به اتنا گفتم.خیلی اصرار کرد بیارمش اینجا تا باهات حرف بزنه گفت شاید بتونه حالتو خوب کنه ولی گفتم مطمئنم فایده نداره.
-دفعه ی بعدی داری میای بیارش.دلم براش تنگ شده.حال مامان باباش خوبه؟
-اره همشون خوبن.واقعا بیارمش؟
-اره بیارش
-اخه تو خود مارم به زور تحمل میکنی
-من حوصله ندارم ستایش چرا درک نمیکنی؟خوبه خودتم اون شب شاهد همه چیز بودی
امین گفت:بیتا راست میگه ستایش.اون از لحاظ روحی تو حال خوبی نیست.ما باید هرکاری بکنیم که به زندگی برگرده و کابوساش تموم شه.
بعد از کمی مکث رو به من گفت:البته اگه خودتم بخوای
-معلومه کهمیخوام.کیه که نخواد کابوساش تموم شه.
-پس ببینیم چیکار میتونیم بکنیم.ولی بیتا هرچی میگم نه نباید بیاری ها
-مثلا چی؟
-مثلا بیرون.تفریح.گردش.
-نه امین حوصله ی بیرون رو ندارم
-نه نشد دیگه...تو ۳ ماهه از این خونه بیرون نرفتی.بیا یه بادی به کلت بخوره.
سرمو انداختم پایین و گفتم:کاش میتونستم.
@roman_shiva1sparkles
یه خنده ی بیجون زدم و گفتم:شما بخورید.
ستایش چند تا غذا اورد گرم کرد اما هرچی اصرار کردن حتی یه قاشقم نمیتونستم بخورم.
دوباره زنگ زدن
امین:کیه؟
-تراپیسته
-تراپیست؟
-اره.یکی دو هفتس تراپیست میاد باهام صحبت کنه بلکه بتونه حالمو خوب بکنه.ولی نمیتونه
-هنوز کابوس میبینی؟
-هرشب.
ستایش رفت درو باز کرد.
خانم مدنی که ستایش و امین رو دید گفت:خانم تهرانی ظاهرا مهمون داری برم یه وقت دیگه بیام.
-نه....غریبه نیستن...اینکه داداشمه اونم خواهرمه...زنداداشمم هست
-واقعااا؟اقای سالاری که گفتن
ستایش گفت:من دوست صمیمیشم.اونم شوهر منه و البته قبل از اینکه شوهر من بشه جای داداش بیتا.از بچگی باهم بزرگ شدن.
خانممدنی:شما مشکلی ندارید این جلسه تراپی رو در حضور این دو عزیز پیش ببریم
-معلومه که نه.
-بسیار خوب.
اومد نشست روبروی من و گفت:جلسه پیش صحبتمون به اینجا رسید که توی جشنی که استادتون ارمان موحد گرفته بود ارسلان چاقو خورد.
-بله.
امین گفت:جسارتا....چیو داری تعریف میکنی بیتا؟
-اشناییم با ارسلان.چطوری عاشق شدنمون
-اها...باشه بفرمایید.
همه ی ماجراها رو برای خانم مدنی تعریف کردم.یه خورده میرفتیم جلو یکم برمیگشتیم عقب.تیکه پاره تعریف میکردم و حرف میزدیم.
حتی وسطای صحبتامون امین وستایشم بهمون پیوستن و اونا هم صحبت میکردن.
۲ ساعت تمام صحبت کردیم بعدش خانم مدنی گفت:تایم این جلسه تموم شده بیتا جان.من باید برم.جلسه ی بعد ۲ روز دیگست.
هیچی نگفتم و خانم مدنی بلند شد و رفت.
وقتی رفت امین گفت:اومدن این خانم کمکی هم بهت کرده؟
-نه اصلا.فقط حرف زدم.نه کابوسام کم شده نه حال روحی خودم بهتر شده.
-پس یعنی حرف زدن باعث نمیشه سبک شی.
-نه
-تو اون شب اصلا گریه نکردی.اصلا
ستایش تایید کرد:اره امین راست میگه بیتا.تو اون شب اصلا گریه نکردی.شاید گریه کنی سبک شی.
-اون شب گریه نکردم.ولی بعدش هر شب و هرشب دارم با گریه از خواب میپرم.
امین گفت:شاید اون گریه فایده نداشته باشه.شاید باید تو بیداری گریه کنی که موثر باشه
-نه اینطور نیست.
ستایش گفت:چرا بیرون نمیری بیتا.۳ ماهه خودتو تو این خونه حبس کردی.شاید بیرون رفتن حالتو خوب کنه.
-حوصله ی بیرون رو ندارم.حوصله ی هیچ کسو ندارم.حتی حوصله ی خودمم ندارم.تنها سرگرمیه این مدتم طراحی کردن بود و تنها امیدم برای ادامه ی زندگی بودن ارسلان.
-بچه های کانون خیلی سراغتو میگیرن بیتا.مخصوصا اتنا.اولا راستشو بهشون نگفته بودم اما انقد اتنا اصرار کرد...درست مثل خودت که به نگین اصرار میکردی...راستشو به اتنا گفتم.خیلی اصرار کرد بیارمش اینجا تا باهات حرف بزنه گفت شاید بتونه حالتو خوب کنه ولی گفتم مطمئنم فایده نداره.
-دفعه ی بعدی داری میای بیارش.دلم براش تنگ شده.حال مامان باباش خوبه؟
-اره همشون خوبن.واقعا بیارمش؟
-اره بیارش
-اخه تو خود مارم به زور تحمل میکنی
-من حوصله ندارم ستایش چرا درک نمیکنی؟خوبه خودتم اون شب شاهد همه چیز بودی
امین گفت:بیتا راست میگه ستایش.اون از لحاظ روحی تو حال خوبی نیست.ما باید هرکاری بکنیم که به زندگی برگرده و کابوساش تموم شه.
بعد از کمی مکث رو به من گفت:البته اگه خودتم بخوای
-معلومه کهمیخوام.کیه که نخواد کابوساش تموم شه.
-پس ببینیم چیکار میتونیم بکنیم.ولی بیتا هرچی میگم نه نباید بیاری ها
-مثلا چی؟
-مثلا بیرون.تفریح.گردش.
-نه امین حوصله ی بیرون رو ندارم
-نه نشد دیگه...تو ۳ ماهه از این خونه بیرون نرفتی.بیا یه بادی به کلت بخوره.
سرمو انداختم پایین و گفتم:کاش میتونستم.
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادوپنجdizzy
امین اینا رفتن...امروز بعد از ۳ ماه حالم یکم بهتر از قبل بود.البته خیلی کم.
شب ارسلان اومد.ماجرارو براش تعریفکردم.خیلی خوشحال بود که امین اینا اومده بودن پیشم
-بنظر منم تو باید بری بیرون.با تو خونه موندن چیزی درست نمیشه.۳ ماهه به هر دری زدم که حالت بهتر شه نشد.حتی تراپیستم برات اوردم فایده نداشت.کابوسات تموم شدنی نیست.حداقل بیا بریم بیرون مسافرتی جایی شاید حالت بهتر شه.این فرصتو به خودت و من بده.
-میخوام ارسلان...اما میترسم
-از چی؟
-از بیرون؟
-اخه چرا؟
-نمیدونم.
-یادت که نرفته؟
لبخندی کم جون زدم و گفتم:نه یادم نرفته
بعد از ۳ ماه دیگه یاد گرفته بودم که یادت نره یعنی من همیشه هستم....مواظبتم و عاشقتم.
-خوبه....هیچ وقت یادت نره.حالا میای بریم بیرون؟
-نمیدونم.
-مگه نگفتی تنها امیدت برای ادامه ی زندگی منم؟
-چرا
-پس بخاطر من بیا بریم بیرون.
-یکم بهم وقت بده.
-چقدر؟
-نمیدونم.
-باشه.ولی با تو خونه موندن چیزی درست نمیشه
چند روز بعد ستایش با اتنا اومد خونمون.درو که بازکردم پرید تو بغلم و گفت:سلام خانم.دلم براتون تنگ شده بود
-سلام اتنای من.منم دلم برات تنگ شده بود.
-چرا کانون نمیاید؟
درحالی که داشتیم میرفتیم تو گفتم:کانون مگه تابستونا تعطیل نبود؟
-چرا.اقای محمدی امسال باز گذاشت بخاطر اصرار زیاد ماها.
-خیلیم عالی.
-خانم شما نیستین اصلا کانون صفایی نداره
ستایش رفت که اسباب پذیرایی بیاره
-مامانت بهتره اتنا؟بابات؟
-هردو خوبن خداروشکر.
-بابات هنوز ساختمان سازی کار میکنه؟
-اره دیگه.
-مامانتم خیاطی؟
-اره
-خودتم هنوز سرکار میری؟
-اره.جدا از پول دراوردن برام سرگرمیه.مامان و بابام زیاد نمیذارن پولامو خرج کنم.میگن جمعشون کن.البته دیگه اون اکسسوری مو نمیرم.یه بوتیک شال و روسری تو پاساژ فروشنده میخواست برای یه شیفت اونجا میرم.حقوقش بیشتره.
-خوبه.
-تازه خانم تصمیم گرفتم طراحی نقاشی تخصصی یاد بگیرم مثل شما و خانم موحد استاد شم....تو همین کانون یاد بگیرم
-اینکه عالیه
لبخندی زد و گفت:ممنون
چند ساعت دیگه با اتنا حرف زدم و بعد رفتن.
وقتی رفتن دوباره رفتم تو خلوت همیشگی خودم.به این نتیجه رسیده بودم که تنهایی برام بدتره.همیشه باید یکی باشه...یکی مثل ارسلان یا امین یا ستایش.تنهایی مثل خوره منو میخورد.اما حوصله ی جمعو هم نداشتم.
شبش که ارسلان اومد براش تعریف کردم و گفتم که وقتی کسی هست حالم بهتره.
-پس فکر کن اگه بیرون بریم چقدر حالت بهتر میشه و قبول نمیکنی.
-مطمئنی؟با بیرون رفتن خوب میشم؟
-صد در صد.
-باشه.یه قرار ۴ نفره بذار بریم بیرون
ارسلان انقد خوشحال شد که حد نداشت.
-راست میگی؟
-اره
محکم بغلم کرد و گفت:عاشقتم
-من بیشتر
@roman_shiva1sparkles
امین اینا رفتن...امروز بعد از ۳ ماه حالم یکم بهتر از قبل بود.البته خیلی کم.
شب ارسلان اومد.ماجرارو براش تعریفکردم.خیلی خوشحال بود که امین اینا اومده بودن پیشم
-بنظر منم تو باید بری بیرون.با تو خونه موندن چیزی درست نمیشه.۳ ماهه به هر دری زدم که حالت بهتر شه نشد.حتی تراپیستم برات اوردم فایده نداشت.کابوسات تموم شدنی نیست.حداقل بیا بریم بیرون مسافرتی جایی شاید حالت بهتر شه.این فرصتو به خودت و من بده.
-میخوام ارسلان...اما میترسم
-از چی؟
-از بیرون؟
-اخه چرا؟
-نمیدونم.
-یادت که نرفته؟
لبخندی کم جون زدم و گفتم:نه یادم نرفته
بعد از ۳ ماه دیگه یاد گرفته بودم که یادت نره یعنی من همیشه هستم....مواظبتم و عاشقتم.
-خوبه....هیچ وقت یادت نره.حالا میای بریم بیرون؟
-نمیدونم.
-مگه نگفتی تنها امیدت برای ادامه ی زندگی منم؟
-چرا
-پس بخاطر من بیا بریم بیرون.
-یکم بهم وقت بده.
-چقدر؟
-نمیدونم.
-باشه.ولی با تو خونه موندن چیزی درست نمیشه
چند روز بعد ستایش با اتنا اومد خونمون.درو که بازکردم پرید تو بغلم و گفت:سلام خانم.دلم براتون تنگ شده بود
-سلام اتنای من.منم دلم برات تنگ شده بود.
-چرا کانون نمیاید؟
درحالی که داشتیم میرفتیم تو گفتم:کانون مگه تابستونا تعطیل نبود؟
-چرا.اقای محمدی امسال باز گذاشت بخاطر اصرار زیاد ماها.
-خیلیم عالی.
-خانم شما نیستین اصلا کانون صفایی نداره
ستایش رفت که اسباب پذیرایی بیاره
-مامانت بهتره اتنا؟بابات؟
-هردو خوبن خداروشکر.
-بابات هنوز ساختمان سازی کار میکنه؟
-اره دیگه.
-مامانتم خیاطی؟
-اره
-خودتم هنوز سرکار میری؟
-اره.جدا از پول دراوردن برام سرگرمیه.مامان و بابام زیاد نمیذارن پولامو خرج کنم.میگن جمعشون کن.البته دیگه اون اکسسوری مو نمیرم.یه بوتیک شال و روسری تو پاساژ فروشنده میخواست برای یه شیفت اونجا میرم.حقوقش بیشتره.
-خوبه.
-تازه خانم تصمیم گرفتم طراحی نقاشی تخصصی یاد بگیرم مثل شما و خانم موحد استاد شم....تو همین کانون یاد بگیرم
-اینکه عالیه
لبخندی زد و گفت:ممنون
چند ساعت دیگه با اتنا حرف زدم و بعد رفتن.
وقتی رفتن دوباره رفتم تو خلوت همیشگی خودم.به این نتیجه رسیده بودم که تنهایی برام بدتره.همیشه باید یکی باشه...یکی مثل ارسلان یا امین یا ستایش.تنهایی مثل خوره منو میخورد.اما حوصله ی جمعو هم نداشتم.
شبش که ارسلان اومد براش تعریف کردم و گفتم که وقتی کسی هست حالم بهتره.
-پس فکر کن اگه بیرون بریم چقدر حالت بهتر میشه و قبول نمیکنی.
-مطمئنی؟با بیرون رفتن خوب میشم؟
-صد در صد.
-باشه.یه قرار ۴ نفره بذار بریم بیرون
ارسلان انقد خوشحال شد که حد نداشت.
-راست میگی؟
-اره
محکم بغلم کرد و گفت:عاشقتم
-من بیشتر
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادوششdizzy
-منخیلی بیشتر
لبخند بیجونی زدم و گفتم:کی میریم؟
-با امین و ستایش هماهنگ میکنم برای فردا
-باشه
هردو روی تخت دراز کشیدیم.
اون شبم مثل همه ی شبهای این مدت گذشت.فرداش وقتی از خونه رفتم بیرون انگار که از زندان ازاد شده بودم.هوای بیرون برام تازگی داشت.
دوتایی رفتیم دنبال ستایش و امین.ستایش هنوز خونه ی باباش بود و امینم خونه ی خودش تا وقتی که عروسی بگیرن.عروسی.....لعنت به هرچی عروسی.دلم میخواست به امین و ستایش بگم عروسی نگیرید و باهم برید خونه ی خودتون.عروسی نگیرید تا بلایی ک سر من اومد سر شما نیاد
کلی گردش کردیم اما من نتونستم بخندم....دست خودم نبود.رفتیم بستنی خوردیم اون ۳ تا خاطره تعریف میکردن میخندیدن ولی من....امین و ارسلان مسخره بازی درمیاوردن و ستایش داشت غش میکرد از خنده ولی من.....
هردفعه هم نا امیدانه بهم نگاه میکردن و خنده روی لب همشون میماسید
شبش بعد از صرف شام تو رستوران رفتیم خونه.
نا امید رو به ارسلانگفتم:دیدی بیرون هم فایده نداشت
-شاید به یک بار فایده نداشته باشه.چند بار بریم بیرون حالت خوب میشه
دراز کشیدیم روی تخت و خوابیدیم.
ساعت ۳ ی شب با دیدن کابوس از خواب پریدم...ارسلان برام لیوانی اب ریخت و بهم داد بخورم
چند جرعه اب خوردم و دوباره دراز کشیدم:کی این کابوسای لعنتی تموم میشه....
۳ ماه دیگم گذشت...تولدم....ارسلان کیک گرفت جشن گرفت خانواده ها و امین و ستایشم دعوت کرد سنگ تموم گذاشت...اما انقد بی دل و دماغ بودم که همشون زیر ۲ ساعت خسته شدن و رفتن....با خودم گفتم اینم فایده نداشت...پاییز شد.تو تابستون هفته ای یکی دوبار ۴ تایی میرفتیم بیرون اما بیرون رفتنم حالمو خوب نکرد.کابوسام کمتر شد.اما تموم نشد.ارسلان میگفت کمتر شدنش نشونه ی خوبیه.خانم مدنی برای قرص ارامش بخش میاورد همیشه.به ارسلان میگفتم کم شدن کابوسا بخاطر قرصاست اما اون میگفت نه بخاطر بیرون رفتنه.
به ارسلان گفتم به خانم مدنی بگو دیگه نیاد.خسته شدم.اونم قبول کرد.
اوایل پاییز یه روز که تنهایی توی خونه بودم با حس حالت تهوع شدیدی پریدم تو دسشویی...ازونجایی که معدم خالی بود فقط اسید معدم بود که میومد بالا.تا شبش که ارسلان بیاد چند بار دیگه این حالتی شدم.
وقتی ارسلان اومد چیزی بهش نگفتم که نترسه.حتما هم دعوام میکرد که انقد چیزی نمیخوری مریض شدی.ولی بدبختانه جلوی خودش دوباره همون حالی شدم و دویدم سمت دسشویی.
ارسلان نگران دوید سمت دستشویی و گفت:بیتااااا.چیشدی؟خوبی؟
از دستشویی اومدم بیرون و گفتم:اره خوبم.
اون شب دیگه حالم بد نشد.شب گذشت و فرداش وقتی ارسلان نبود باز دوباره چند بار حالت تهوع شدید به سراغم اومد.دیگه ترسیدم.چرا من اینجوری شدم اخه؟جرات نداشتم به ارسلان بگم ولی باید میگفتم
شبش که ارسلان اومد با ترس و لرز بهش گفتم:یادته دیشب حالم بد شد؟
-اره یادمه؟
-دیروز وقتی تو نبودی هم چند بار حالم بد شد.امروزم چند بار حالم بد شد.نمیدونم چم شده.
ارسلان با عصبانیت امیخته با ناراحتی گفت:بسکه غذا نمیخوری ضعیف شدی.چند بار بهت بگم صبح پامیشی صبحانه بخور ظهر ناهار بخور هی میگی میلم نمیکشه میلم نمیشه.بیا بدنت ضعیف شده.حاظر شو ببرمت دکتر.
-دکتر؟
-بله دکتر
-میگم ارسلان....بذار چند روز بگذره اگه خوب نشدم باش.قول میدم غذا بخورم
ارسلان با اخم گفت:نخیر.همین الان.حاظر شو
-ارسلان خواهش میکنم.بذار چند روز بگذره....قول دادم دیگه.از فردا قشنگ صبحانه ناهار میخورم.مگه نگفتی بخاطر ضعفه خوب از فردا قشنگ غذا میخورم
-قول میدی؟
-اره قول میدم.
-امروز سه شنبست....تا شنبه اگه خوب نشدی میبرمت
-باشه قبوله
@roman_shiva1sparkles
-منخیلی بیشتر
لبخند بیجونی زدم و گفتم:کی میریم؟
-با امین و ستایش هماهنگ میکنم برای فردا
-باشه
هردو روی تخت دراز کشیدیم.
اون شبم مثل همه ی شبهای این مدت گذشت.فرداش وقتی از خونه رفتم بیرون انگار که از زندان ازاد شده بودم.هوای بیرون برام تازگی داشت.
دوتایی رفتیم دنبال ستایش و امین.ستایش هنوز خونه ی باباش بود و امینم خونه ی خودش تا وقتی که عروسی بگیرن.عروسی.....لعنت به هرچی عروسی.دلم میخواست به امین و ستایش بگم عروسی نگیرید و باهم برید خونه ی خودتون.عروسی نگیرید تا بلایی ک سر من اومد سر شما نیاد
کلی گردش کردیم اما من نتونستم بخندم....دست خودم نبود.رفتیم بستنی خوردیم اون ۳ تا خاطره تعریف میکردن میخندیدن ولی من....امین و ارسلان مسخره بازی درمیاوردن و ستایش داشت غش میکرد از خنده ولی من.....
هردفعه هم نا امیدانه بهم نگاه میکردن و خنده روی لب همشون میماسید
شبش بعد از صرف شام تو رستوران رفتیم خونه.
نا امید رو به ارسلانگفتم:دیدی بیرون هم فایده نداشت
-شاید به یک بار فایده نداشته باشه.چند بار بریم بیرون حالت خوب میشه
دراز کشیدیم روی تخت و خوابیدیم.
ساعت ۳ ی شب با دیدن کابوس از خواب پریدم...ارسلان برام لیوانی اب ریخت و بهم داد بخورم
چند جرعه اب خوردم و دوباره دراز کشیدم:کی این کابوسای لعنتی تموم میشه....
۳ ماه دیگم گذشت...تولدم....ارسلان کیک گرفت جشن گرفت خانواده ها و امین و ستایشم دعوت کرد سنگ تموم گذاشت...اما انقد بی دل و دماغ بودم که همشون زیر ۲ ساعت خسته شدن و رفتن....با خودم گفتم اینم فایده نداشت...پاییز شد.تو تابستون هفته ای یکی دوبار ۴ تایی میرفتیم بیرون اما بیرون رفتنم حالمو خوب نکرد.کابوسام کمتر شد.اما تموم نشد.ارسلان میگفت کمتر شدنش نشونه ی خوبیه.خانم مدنی برای قرص ارامش بخش میاورد همیشه.به ارسلان میگفتم کم شدن کابوسا بخاطر قرصاست اما اون میگفت نه بخاطر بیرون رفتنه.
به ارسلان گفتم به خانم مدنی بگو دیگه نیاد.خسته شدم.اونم قبول کرد.
اوایل پاییز یه روز که تنهایی توی خونه بودم با حس حالت تهوع شدیدی پریدم تو دسشویی...ازونجایی که معدم خالی بود فقط اسید معدم بود که میومد بالا.تا شبش که ارسلان بیاد چند بار دیگه این حالتی شدم.
وقتی ارسلان اومد چیزی بهش نگفتم که نترسه.حتما هم دعوام میکرد که انقد چیزی نمیخوری مریض شدی.ولی بدبختانه جلوی خودش دوباره همون حالی شدم و دویدم سمت دسشویی.
ارسلان نگران دوید سمت دستشویی و گفت:بیتااااا.چیشدی؟خوبی؟
از دستشویی اومدم بیرون و گفتم:اره خوبم.
اون شب دیگه حالم بد نشد.شب گذشت و فرداش وقتی ارسلان نبود باز دوباره چند بار حالت تهوع شدید به سراغم اومد.دیگه ترسیدم.چرا من اینجوری شدم اخه؟جرات نداشتم به ارسلان بگم ولی باید میگفتم
شبش که ارسلان اومد با ترس و لرز بهش گفتم:یادته دیشب حالم بد شد؟
-اره یادمه؟
-دیروز وقتی تو نبودی هم چند بار حالم بد شد.امروزم چند بار حالم بد شد.نمیدونم چم شده.
ارسلان با عصبانیت امیخته با ناراحتی گفت:بسکه غذا نمیخوری ضعیف شدی.چند بار بهت بگم صبح پامیشی صبحانه بخور ظهر ناهار بخور هی میگی میلم نمیکشه میلم نمیشه.بیا بدنت ضعیف شده.حاظر شو ببرمت دکتر.
-دکتر؟
-بله دکتر
-میگم ارسلان....بذار چند روز بگذره اگه خوب نشدم باش.قول میدم غذا بخورم
ارسلان با اخم گفت:نخیر.همین الان.حاظر شو
-ارسلان خواهش میکنم.بذار چند روز بگذره....قول دادم دیگه.از فردا قشنگ صبحانه ناهار میخورم.مگه نگفتی بخاطر ضعفه خوب از فردا قشنگ غذا میخورم
-قول میدی؟
-اره قول میدم.
-امروز سه شنبست....تا شنبه اگه خوب نشدی میبرمت
-باشه قبوله
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادوهفتdizzy
اون شبم گذشت و طبق قولی که به ارسلان داده بودم صبح صبحانه خوردم و ظهر ناهار.البته معدم خیییلی کوچیک شده بود و چند لقمه بیشتر نمیتونستم بخورم.ولی به زور خوردم تا بدنم قوت بگیره.اما هیچ فایده نداشت اون ۲ ۳ روزم یک سره حالت تهوع میگرفتم حتی چند بارم سرم گیج رفت و چشمام سیاهی رفت.با غدا خوردن بجای بهتر شدن داشتم بدتر میشدم.
جمعه که ارسلان کلا روز تعطیلش بود و خونه بود زنگ زد به ستایشو امینم بیان خونه ی ما.بهش التماس کردم درباره ی مریضیم چیزی بهشون نگه اولش گفت اتفاقا میخوام بگم ولی با اصرار های مکررم قبول کرد نگه
وسط روز بعد از صرف ناهار که به زور چند لقمه خوردم و انقد حالت تهوع داشتم که داشت خفم میکرد اما جلوی امین و ستایش سعی داشتم کنترلش کنم رفتم سمت سالن کار خودم....خونه ی ما اینطوری بود که چند متر اونور تر از سالن اصلی ۴ تا پله میخورد میرفت بالا و یه سالنم اونور بود.دقیقا مثل خونه ی بابام فقط اونجا پله به سمت پایین بود اینجا به سمت بالا.و اون سالن سالن کار من بود یعنی اونجا طراحی میکردم.
همونجا داشتم طراحی میکردم که احساس سرگیجه ی شدید کردم.اونقدر شدید که احساس کردم خونه داره دور سرم میچرخه...یکم تلو تلو خوردم و سعی کردم صاف وایسم.
ولی فایده نداشت.با خودم گفتم برم یه ابی به سرو صورتم بزنم و یه چیز شیرین بخورم شاید بهتر شم.اومدم سمت پله ها که دوباره سرم گیج و رفت و.....
از زبون امین
بعد از ناهار بیتا طبق معمول رفت تو خلوت خودش تو سالن کارش...من و ارسلان و ستایشم نشسته بودیم و داشتیم درمورد اوضاع بیتا صحبت میکردیم.
-ارسلان باید یه فکر جدی بکنیم....این اصلا اون بیتایی که من باهاش بزرگ شدم نیست.سعی داره خودشو خوب نشون بده اما اصلا موفق نیست.سر سفرم خیلی حالش بد بود
ستایش گفت:اره منم دیدم به زور داشت غذا میخورد
ارسلان کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت:میگی چیکار کنم امین؟تو این ۶ ماه به هردری زدم خوب بشه ولی نشده بخدا خودمم دارم دق میکنم اخرین تیر خلاصم تولدش بود....که دیدی اصلا فایده نداشت
-هنوز هر شب کابوس میبینه؟
-هرشب که نه....ولی خیلی زیاد میبینه
-یعنی کمتر از قبل شده؟
-یکم
ستایش گفت:خوب اینکه خیلی خوبه
منم گفتم:اره...نشونه ی خوب شدنشه
ارسلان ارومگفت:نه نیست...تاثیر قرص های ارام بخشه...اگه قرصاشو قطع کنه باز هرشب شروع میشه
-مطمئنی؟
-اره با تراپیستش صحبت کردم.خودش گفت
ستایش:تراپیسته چرا دیگه نمیاد؟
-بیتا خودش نخواست دیگه بیاد.میگه تو جمع باشم حالم بهتره
-مامان بابای خودش....مامان بابای تو...چرا با اونا جمع نمیشین دورهم؟
-بیتا میگه جمع ۴ نفرمون حالشو بهتر میکنه.مامانش بعد تولدش گفت من دیگه نمیام تا بیتا خوب بشه اینجوری ببینمش دق میکنم.
-اخی
نگاهم تو کل صحبتای ارسلان قفل روی بیتا بود که داشت نقاشی میکرد...یهو احساس کردم حالش خوب نیست و داره تلو تلو میخوره
-ارسلان...بیتا انگار یه طوریشه
ارسلان بدون نگاه کردن به اون سمت گفت:میدونم...چند وقته بدنش خیلی خیلی ضعیف شده.قول داده غذا بخوره و خودشو تقویت کنه
-نه نه...این یکی فرق داره.خیلی داره تلو تلو میخوره
در همین حین یهو بیتا از پله های سالن بالا خورد زمین.منکه اولین نفر این صحنه رو دیدم با فریاد اسمش دویدم به سمتش:بیتااااااااا
بعد من ارسلانو ستایشم اومدن
من بالا سرش نشسته بودم و داشتم تکونش میدادم.ارسلان بغلش کردو صداش میکرد:بیتاا بیتااااا جواب بده بیتااااا
۳تامون داشتیم صداش میکردیم اما جواب نمیداد
-ارسلان اینطوری فایده نداره باید ببریمش دکتر
@roman_shiva1sparkles
اون شبم گذشت و طبق قولی که به ارسلان داده بودم صبح صبحانه خوردم و ظهر ناهار.البته معدم خیییلی کوچیک شده بود و چند لقمه بیشتر نمیتونستم بخورم.ولی به زور خوردم تا بدنم قوت بگیره.اما هیچ فایده نداشت اون ۲ ۳ روزم یک سره حالت تهوع میگرفتم حتی چند بارم سرم گیج رفت و چشمام سیاهی رفت.با غدا خوردن بجای بهتر شدن داشتم بدتر میشدم.
جمعه که ارسلان کلا روز تعطیلش بود و خونه بود زنگ زد به ستایشو امینم بیان خونه ی ما.بهش التماس کردم درباره ی مریضیم چیزی بهشون نگه اولش گفت اتفاقا میخوام بگم ولی با اصرار های مکررم قبول کرد نگه
وسط روز بعد از صرف ناهار که به زور چند لقمه خوردم و انقد حالت تهوع داشتم که داشت خفم میکرد اما جلوی امین و ستایش سعی داشتم کنترلش کنم رفتم سمت سالن کار خودم....خونه ی ما اینطوری بود که چند متر اونور تر از سالن اصلی ۴ تا پله میخورد میرفت بالا و یه سالنم اونور بود.دقیقا مثل خونه ی بابام فقط اونجا پله به سمت پایین بود اینجا به سمت بالا.و اون سالن سالن کار من بود یعنی اونجا طراحی میکردم.
همونجا داشتم طراحی میکردم که احساس سرگیجه ی شدید کردم.اونقدر شدید که احساس کردم خونه داره دور سرم میچرخه...یکم تلو تلو خوردم و سعی کردم صاف وایسم.
ولی فایده نداشت.با خودم گفتم برم یه ابی به سرو صورتم بزنم و یه چیز شیرین بخورم شاید بهتر شم.اومدم سمت پله ها که دوباره سرم گیج و رفت و.....
از زبون امین
بعد از ناهار بیتا طبق معمول رفت تو خلوت خودش تو سالن کارش...من و ارسلان و ستایشم نشسته بودیم و داشتیم درمورد اوضاع بیتا صحبت میکردیم.
-ارسلان باید یه فکر جدی بکنیم....این اصلا اون بیتایی که من باهاش بزرگ شدم نیست.سعی داره خودشو خوب نشون بده اما اصلا موفق نیست.سر سفرم خیلی حالش بد بود
ستایش گفت:اره منم دیدم به زور داشت غذا میخورد
ارسلان کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت:میگی چیکار کنم امین؟تو این ۶ ماه به هردری زدم خوب بشه ولی نشده بخدا خودمم دارم دق میکنم اخرین تیر خلاصم تولدش بود....که دیدی اصلا فایده نداشت
-هنوز هر شب کابوس میبینه؟
-هرشب که نه....ولی خیلی زیاد میبینه
-یعنی کمتر از قبل شده؟
-یکم
ستایش گفت:خوب اینکه خیلی خوبه
منم گفتم:اره...نشونه ی خوب شدنشه
ارسلان ارومگفت:نه نیست...تاثیر قرص های ارام بخشه...اگه قرصاشو قطع کنه باز هرشب شروع میشه
-مطمئنی؟
-اره با تراپیستش صحبت کردم.خودش گفت
ستایش:تراپیسته چرا دیگه نمیاد؟
-بیتا خودش نخواست دیگه بیاد.میگه تو جمع باشم حالم بهتره
-مامان بابای خودش....مامان بابای تو...چرا با اونا جمع نمیشین دورهم؟
-بیتا میگه جمع ۴ نفرمون حالشو بهتر میکنه.مامانش بعد تولدش گفت من دیگه نمیام تا بیتا خوب بشه اینجوری ببینمش دق میکنم.
-اخی
نگاهم تو کل صحبتای ارسلان قفل روی بیتا بود که داشت نقاشی میکرد...یهو احساس کردم حالش خوب نیست و داره تلو تلو میخوره
-ارسلان...بیتا انگار یه طوریشه
ارسلان بدون نگاه کردن به اون سمت گفت:میدونم...چند وقته بدنش خیلی خیلی ضعیف شده.قول داده غذا بخوره و خودشو تقویت کنه
-نه نه...این یکی فرق داره.خیلی داره تلو تلو میخوره
در همین حین یهو بیتا از پله های سالن بالا خورد زمین.منکه اولین نفر این صحنه رو دیدم با فریاد اسمش دویدم به سمتش:بیتااااااااا
بعد من ارسلانو ستایشم اومدن
من بالا سرش نشسته بودم و داشتم تکونش میدادم.ارسلان بغلش کردو صداش میکرد:بیتاا بیتااااا جواب بده بیتااااا
۳تامون داشتیم صداش میکردیم اما جواب نمیداد
-ارسلان اینطوری فایده نداره باید ببریمش دکتر
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادوهشتdizzy
ارسلان سریع بیتارو بغل کرد و بلندش کرد
منگفتم:من میرم ماشینو اماده کنم
ارسلان به ستایش گفت:ستایش برو از تو اتاق برای بیتا یه مانتو و شال بیار
-باشه
بیتارو بردیم دکتر و بهش سرم وصل کردن.ارسلان و دکترش داشتن باهم حرف میزدن.من و ستایش بیرون اتاق تزریقات بانوان بودیم
چند دقیقه بعد یه پرستار اومد و گفت:همراه خانم تهرانی
منو ستایش رفتیم جلو
-بالاخره کدومتون همراهشید؟
-من داداششم...شوهرش داره با دکتر صحبت میکنه
-بهوش اومده.ولی فعلا نمیتونید بیاید تو چون مریض دیگم تو این اتاق هست صبر کنید تزریقات اونا تموم شه بعد
ستایش گفت:منکه میتونم برم
-شما؟
-دوستشم
-بفرمایید
ستایش رفت تو اتاق و تقریبا ۵ دقیقه بعد ارسلانم اومد
-چیشد؟
-بهوش اومده.ستایش رفته پیشش
ارسلان خواست بره تو گفتم:صبر کن.مریض دیگم تو اتاقه.
ارسلان هیچی نگفت و به دیوار تکیه داد
-دکتر چی گفت؟
-گفت بهوش بیاد ازش ازمایش میگیریم.
-گفتی مشکل بیتارو؟
-اره همشو.دکتر یه چیزی گفت که...
-چیگفت؟
-باور کردنی نیست.گفت باید ازمایش بگیریم تا مطمئن شیم ولی احتمالش بالاعه
-خوب چی گفت؟
-نمیدونم با این اوضاع بیتا دعا کنم دکتر درست تشخیص داده باشه یا اشتباه
-خوب چی گفتتتتتت؟
-گفت احتمالا بیتا حاملست
-چییییی؟
ارسلان هیچی نگفت.
-اینکه خیلی خوبه.
-خوبه...ولی نه تو این اوضاع بیتا که حوصله ی خودشم نداره...بعدشم وقتی به دکتر گفتم ۶ ماهه فقط روزی یه وعده غذا خورده گفت شانس بیاری بچه سالم باشه.وقتیم که فهمید از پله ها خورده زمین بیشتر نا امید شد.
-ان شاءالله کهچیزی نیست ...بعدشم مگه شما؟
یه جوری بهم نگاه کرد که پشیمون شدم بقیشو بگم.
-میگفتی؟
خندیدم و گفتم:نه هیچی.والا انقد این ۶ ماه اوضاع بیتا بد بود که منگفتم حالا حالاها بچه دار نمیشین.
ارسلان پوزخندی زد و گفت:قصد نداشتیم بشیم حداقل تا وقتی حال بیتا خوب بشه....حتی وقتی صحبتش میشد بیتا میگفت اگه حامله بشم سقطش میکنم
-نههههه
-اره
-نذاری ها
-بچه شدی.معلومه که نمیذارم
-من مطمئنم این بچه حال بیتا رو هم خوب میکنه
-خدا کنه
بیتا
چشم که باز کردم اولین چیزی که دیدم سرم بود و دومین چیز پرستاری که داشت اونجا قدم میزد
پرستار که چشم های باز منو دید گفت:بهوش اومدی؟همراهاتو کشتی که
و بعد رفت بیرون.چند دقیقه بعدم ستایش اومد
کنارم نشست و گفت:بهتری
با سر تایید کردم
-تو که مارو کشتی
-چم شد؟
-از من میپرسی؟من باید این سوالو از تو بپرسم معلوم نیست تو اون خونه تک و تنها چیکار میکنی که به این روز افتادی.
-دکتر نگفت دلیل این حالتام چی بوده؟
-ارسلان باهاش صحبت کرد.نمیدونم قبل اینکه ارسلان بیاد من اومدم پیش تو
-برو ببین ارسلان اومده؟میخوام ببینمش.
-باشه
@roman_shiva1sparkles
ارسلان سریع بیتارو بغل کرد و بلندش کرد
منگفتم:من میرم ماشینو اماده کنم
ارسلان به ستایش گفت:ستایش برو از تو اتاق برای بیتا یه مانتو و شال بیار
-باشه
بیتارو بردیم دکتر و بهش سرم وصل کردن.ارسلان و دکترش داشتن باهم حرف میزدن.من و ستایش بیرون اتاق تزریقات بانوان بودیم
چند دقیقه بعد یه پرستار اومد و گفت:همراه خانم تهرانی
منو ستایش رفتیم جلو
-بالاخره کدومتون همراهشید؟
-من داداششم...شوهرش داره با دکتر صحبت میکنه
-بهوش اومده.ولی فعلا نمیتونید بیاید تو چون مریض دیگم تو این اتاق هست صبر کنید تزریقات اونا تموم شه بعد
ستایش گفت:منکه میتونم برم
-شما؟
-دوستشم
-بفرمایید
ستایش رفت تو اتاق و تقریبا ۵ دقیقه بعد ارسلانم اومد
-چیشد؟
-بهوش اومده.ستایش رفته پیشش
ارسلان خواست بره تو گفتم:صبر کن.مریض دیگم تو اتاقه.
ارسلان هیچی نگفت و به دیوار تکیه داد
-دکتر چی گفت؟
-گفت بهوش بیاد ازش ازمایش میگیریم.
-گفتی مشکل بیتارو؟
-اره همشو.دکتر یه چیزی گفت که...
-چیگفت؟
-باور کردنی نیست.گفت باید ازمایش بگیریم تا مطمئن شیم ولی احتمالش بالاعه
-خوب چی گفت؟
-نمیدونم با این اوضاع بیتا دعا کنم دکتر درست تشخیص داده باشه یا اشتباه
-خوب چی گفتتتتتت؟
-گفت احتمالا بیتا حاملست
-چییییی؟
ارسلان هیچی نگفت.
-اینکه خیلی خوبه.
-خوبه...ولی نه تو این اوضاع بیتا که حوصله ی خودشم نداره...بعدشم وقتی به دکتر گفتم ۶ ماهه فقط روزی یه وعده غذا خورده گفت شانس بیاری بچه سالم باشه.وقتیم که فهمید از پله ها خورده زمین بیشتر نا امید شد.
-ان شاءالله کهچیزی نیست ...بعدشم مگه شما؟
یه جوری بهم نگاه کرد که پشیمون شدم بقیشو بگم.
-میگفتی؟
خندیدم و گفتم:نه هیچی.والا انقد این ۶ ماه اوضاع بیتا بد بود که منگفتم حالا حالاها بچه دار نمیشین.
ارسلان پوزخندی زد و گفت:قصد نداشتیم بشیم حداقل تا وقتی حال بیتا خوب بشه....حتی وقتی صحبتش میشد بیتا میگفت اگه حامله بشم سقطش میکنم
-نههههه
-اره
-نذاری ها
-بچه شدی.معلومه که نمیذارم
-من مطمئنم این بچه حال بیتا رو هم خوب میکنه
-خدا کنه
بیتا
چشم که باز کردم اولین چیزی که دیدم سرم بود و دومین چیز پرستاری که داشت اونجا قدم میزد
پرستار که چشم های باز منو دید گفت:بهوش اومدی؟همراهاتو کشتی که
و بعد رفت بیرون.چند دقیقه بعدم ستایش اومد
کنارم نشست و گفت:بهتری
با سر تایید کردم
-تو که مارو کشتی
-چم شد؟
-از من میپرسی؟من باید این سوالو از تو بپرسم معلوم نیست تو اون خونه تک و تنها چیکار میکنی که به این روز افتادی.
-دکتر نگفت دلیل این حالتام چی بوده؟
-ارسلان باهاش صحبت کرد.نمیدونم قبل اینکه ارسلان بیاد من اومدم پیش تو
-برو ببین ارسلان اومده؟میخوام ببینمش.
-باشه
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ تیر
رمان هیبا
#پارت_هفتادونهdizzy
ستایش از اتاق رفت بیرون.ارسلان خواست بیاد تو که پرستار بهش گیر داد
-اقا اینجا چند تا خانم دیگم خوابیدن فقط خانوم شما نیست که
-خوب الان من میخوام خانممو ببینم اونم میخواد منو ببینه تکلیف چیه؟
-صبر کنید پرده هارو بکشم بعد.
اومد دونه دونه پردهای بین مریضارو کشید و رفت گفت:بفرمایید.
ارسلان اومد پیشم نشست و دستمو گرفت تو دستش و گفت:بهتری؟
سری تکون دادم
-دکتر چی گفت؟
-باید ازمایش بگیره که بتونی نظر قطعی بده.سرمت تموم شه میبرمت ازمایشگاه.
-جوابش کی مشخص میشه؟
-فردا
ارسلان همینطور کنارم نشسته بود و داشت مقداری ازموهام که از شال زده بود بیرون رو نوازش میداد.سرمم تموم شد و گفت:میتونی بلند شی؟
-اره
بلند شدم.دستمو گرفت و دوتایی رفتیم بیرون.بیرون ستایش و امینم نشسته بودن
-مامان بابامو خبر نکردین؟
ارسلان گفت:نه نگران میشدن میترسیدن...همینجوری که خوبی مامانت تو این ۶ ماهه داشت دق میکرد چه برسه بیاد اینطوریم ببینتت
امین اومد سمتم گفت:بهتری؟
سری تکون دادم
لبخندی زد و گفت:قربونت برم من
لبخند کم جونی بهش زدم ولی دقیق متوجه منظورش نشدم
مستقیم رفتیم ازمایشگاه و ازم خون گرفتن.گفتن جوابش فردا میاد یکیتون با کاغذ بیاد جوابشو بگیره.تشکر کردیم رفتیم
فرداش ارسلان خودش رفت جواب ازمایشو گرفت و تلفنی بهم گفت شب میام خونه بهت میگم.منم گفتم باشه
ارسلان
جواب ازمایشو گرفتم و رفتم پیش دکتر
دکتر نگاهی کلی به کاغذ جواب ازمایش انداخت و گفت:خوب...همونطور که حدس میزدم خانم شما بارداره
نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت.
-اقای دکتر منکه دیروز مشکل خانمم رو برای شما تعریف کردم.گفتم شب عروسیمون اتفاقای بدی افتاد و از همون روز تا حالا خانم من هر شب کابوس میبینه و اوضاع خوبی نداره
-خوب اینکه خیلی خوبه.این بچه باعث میشه حالش خوب شه
-منکه امیدی ندارم...تو اینمدت خیلی کارا کردیم حالش خوب شه ماجرای شب عروسی رو فراموش کنه و دیگه کابوس نبینه اما فایده نداشت.البته فراموش شدنی هم نیست.من حتی نرفتم فیلمای عروسیمون رو بگیرم که حالش بد تر نشه
اقای دکتر عینک مطالعشو برداشت و گفت:منبهت اطمینان میدم این بچه حالشو خوب کنه.حالام برو یه جشن بگیر و این خبرو بهش بده.بهترین خبر دنیا الان براش اینه.
-اگه بدترین خبر دنیا باشه براش چی؟
-برای چی باید مادر شدن بدترین خبر باشه اخه؟
-اخه ما الان اصلا امادگیشو نداریم...خانمم اصلا تو اوضاع خوبی نیست....
-یعنی میخواید بندازیدش بچرو؟
-معلومه که نه.ولی نمیدونمم چیکار باید بکنم تو این موقعیت
-بسپارش به خدا نگران نباش.حتی اگرم الان امادگی نداشته باشه ۸ ماه زمان کافی برای اماده شدن هست
-من برم دکتر امری نیست؟
-عرضی نیست.به سلامت.
بلند شدم و رفتم
حالا چطوری به بیتا بگم؟خدایا خودت کمک کن
زنگ زدم به امین تا ازش مشورت بگیرم
-الو
-سلام داداش خوبی؟
-خوبم قربونت تو چطوری بیتا چطوره بهتره؟جواب ازمایشو گرفتی؟
@roman_shiva1sparkles
ستایش از اتاق رفت بیرون.ارسلان خواست بیاد تو که پرستار بهش گیر داد
-اقا اینجا چند تا خانم دیگم خوابیدن فقط خانوم شما نیست که
-خوب الان من میخوام خانممو ببینم اونم میخواد منو ببینه تکلیف چیه؟
-صبر کنید پرده هارو بکشم بعد.
اومد دونه دونه پردهای بین مریضارو کشید و رفت گفت:بفرمایید.
ارسلان اومد پیشم نشست و دستمو گرفت تو دستش و گفت:بهتری؟
سری تکون دادم
-دکتر چی گفت؟
-باید ازمایش بگیره که بتونی نظر قطعی بده.سرمت تموم شه میبرمت ازمایشگاه.
-جوابش کی مشخص میشه؟
-فردا
ارسلان همینطور کنارم نشسته بود و داشت مقداری ازموهام که از شال زده بود بیرون رو نوازش میداد.سرمم تموم شد و گفت:میتونی بلند شی؟
-اره
بلند شدم.دستمو گرفت و دوتایی رفتیم بیرون.بیرون ستایش و امینم نشسته بودن
-مامان بابامو خبر نکردین؟
ارسلان گفت:نه نگران میشدن میترسیدن...همینجوری که خوبی مامانت تو این ۶ ماهه داشت دق میکرد چه برسه بیاد اینطوریم ببینتت
امین اومد سمتم گفت:بهتری؟
سری تکون دادم
لبخندی زد و گفت:قربونت برم من
لبخند کم جونی بهش زدم ولی دقیق متوجه منظورش نشدم
مستقیم رفتیم ازمایشگاه و ازم خون گرفتن.گفتن جوابش فردا میاد یکیتون با کاغذ بیاد جوابشو بگیره.تشکر کردیم رفتیم
فرداش ارسلان خودش رفت جواب ازمایشو گرفت و تلفنی بهم گفت شب میام خونه بهت میگم.منم گفتم باشه
ارسلان
جواب ازمایشو گرفتم و رفتم پیش دکتر
دکتر نگاهی کلی به کاغذ جواب ازمایش انداخت و گفت:خوب...همونطور که حدس میزدم خانم شما بارداره
نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت.
-اقای دکتر منکه دیروز مشکل خانمم رو برای شما تعریف کردم.گفتم شب عروسیمون اتفاقای بدی افتاد و از همون روز تا حالا خانم من هر شب کابوس میبینه و اوضاع خوبی نداره
-خوب اینکه خیلی خوبه.این بچه باعث میشه حالش خوب شه
-منکه امیدی ندارم...تو اینمدت خیلی کارا کردیم حالش خوب شه ماجرای شب عروسی رو فراموش کنه و دیگه کابوس نبینه اما فایده نداشت.البته فراموش شدنی هم نیست.من حتی نرفتم فیلمای عروسیمون رو بگیرم که حالش بد تر نشه
اقای دکتر عینک مطالعشو برداشت و گفت:منبهت اطمینان میدم این بچه حالشو خوب کنه.حالام برو یه جشن بگیر و این خبرو بهش بده.بهترین خبر دنیا الان براش اینه.
-اگه بدترین خبر دنیا باشه براش چی؟
-برای چی باید مادر شدن بدترین خبر باشه اخه؟
-اخه ما الان اصلا امادگیشو نداریم...خانمم اصلا تو اوضاع خوبی نیست....
-یعنی میخواید بندازیدش بچرو؟
-معلومه که نه.ولی نمیدونمم چیکار باید بکنم تو این موقعیت
-بسپارش به خدا نگران نباش.حتی اگرم الان امادگی نداشته باشه ۸ ماه زمان کافی برای اماده شدن هست
-من برم دکتر امری نیست؟
-عرضی نیست.به سلامت.
بلند شدم و رفتم
حالا چطوری به بیتا بگم؟خدایا خودت کمک کن
زنگ زدم به امین تا ازش مشورت بگیرم
-الو
-سلام داداش خوبی؟
-خوبم قربونت تو چطوری بیتا چطوره بهتره؟جواب ازمایشو گرفتی؟
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ تیر
رمان هیبا
#پارت_هشتادdizzy
-اره گرفتم
-خوب؟
-همون چیزی که دکتر دیروز گفت
-یعنی بیتا حاملست؟
-اره
-خوب بسلامتی....پدر شدنت مبارک رفیق
-ممنون.تو بگو من اینو چطوری به بیتا بگم.واقعا میترسم
-خوب همینطور عادی برو بهش بگو دیگه
کمی مکث کرد و بعد گفت:نه نه...بذار براش جشن بگیریم شاید باعث بشه حال روحیشم خوب بشه
-یعنی چطوری؟
-براش کیک بگیریم....کیک بچه...با شمع نوزاد.یه جوری که بفهمه دیگه.رو کیکشم بنویسیم بیتا جان مادرت شدنت مبارک.نظرت؟
-والا جشن تولدش که با شکست مواجه شد
-این فرق داره
-نمیدونم.مغزم قفله اصلا نمیتونم فکر کنم
-باشه.الان بیکاری یا سرکاری؟
-جواب ازمایشو گرفتم بیرون بیمارستانم.
-سرکار نمیری؟
-نه امروزو مرخصی گرفتم.
-خیلی خوب.بذار من و ستایش بهت بپیوندیم بریم کاراشو بکنیم.
-نه نه.من میام دنبالتمون اونطوری ۲ ماشینه میشیم سخته.کجایید؟
-خونه ی ما.
-باشه الان میام
تلفن رو قطع کردم و رفتم دنبال امین و ستایش.ستایشم که در جریان صحبتای دیروزمون نبود حسابی غافلگیر و خوشحال شد.
۳ تایی رفتیم یه کیک خریدیم.ازونجایی که کیک نوزادی فقط سفارشی بود و حالت عادی تو قنادی پیدا نمیشد یه کیک معمولی گرفتیم و شمع و کارت نوزاد گرفتیم برای روش روشم برامون نوشتن بیتا جان مادر شدنت مبارک.ستایش پیشنهاد داد یه ست بچگونم بخریم به عنوان کادو....لباس و کفش بچگونه.اونم خریدم
ولی کادو نکردیم که بیتا سریع بفهمه.قرار شد کیک رو خودم بگیرم لباس رو امین دستش بگیره و کفش رو ستایش.
تا همه ی این کارا بکنیم غروب شده بود.رفتیم خونه.
از استرس ضربان قلبم روی هزار بود.پشت در واحدمون که رسیدیم زنگ رو زدم.۳ تامون سرشار از استرس بودیم.البته امین کمتر از ما
بالاخره در توسط بیتا باز شد.مارو که تو اون حالت دید مات و مبهوت موند.
-اینا....اینا چیه؟
توجهش به کیک و متن روش جلب شد و با صدای بلند خوند
-بیتا جان مادر شدنت مبارک
و با تعجب خیلی بیشتر از قبل به ما نگاه کرد.چشماش روی ما ۳ تامیچرخید
-ها؟؟چی؟؟
ما ۳ تا لال شده بودیم.امین زودتر از ما خودشو جمع کرد و گفت:مرسی که منو دایی کردی عشق داداش.
بیتا هنوزم مات و مبهوت مونده بود.اندفعه نگاهشو چرخوند سمت من و گفت:یعنی چی ارسلان؟
من به زور از استرس دهن باز کردم و گفتم:نتیجه ی جواب ازمایشت این بود که....تو بارداری
بیتا بعد از مکثی گفت:نه
ما سه تا باهم:اره
بیتا اومد بیوفته که امین گرفتش
-عههه بیتا چت شد.
و با کمک ستایش بردش تو.منم رفتم تو و کیکو گذاشتم رو اپن و رفتم پیش بیتا
بیتارو نشوندیم رو مبل
-اخه الان...ارسلان تو که میدونی
امین گفت:بیتا جان عزیز دل من خواست خدا بود.شاید برای اینکه حال تو خوب این موجود کوچولو رو گذاشت تو دلت.خوشحال باش
-اخه من...الان....حوصله ی خودمم ندارم
-خوب میشی حوصله پیدا میکنی
-نمیتونم امین نمیتونم
منگفتم:میتونی بیتا
امین گفت:بیتااا.الان یه موجود کوچولو تو دل توعه.این یه معجزست
بیتا هیچی نگفت.ستایش گفت:یعنی خوشحال نیستی؟
-خوشحال...مسئله اینه که من هنوز نتونستم بعد از اون ماجرا خودمو پیدا کنم.چجوری وقت بذارم برای این بچه...نه این بچه اگه من مادرش باشم بدبخت میشه
@roman_shiva1sparkles
-اره گرفتم
-خوب؟
-همون چیزی که دکتر دیروز گفت
-یعنی بیتا حاملست؟
-اره
-خوب بسلامتی....پدر شدنت مبارک رفیق
-ممنون.تو بگو من اینو چطوری به بیتا بگم.واقعا میترسم
-خوب همینطور عادی برو بهش بگو دیگه
کمی مکث کرد و بعد گفت:نه نه...بذار براش جشن بگیریم شاید باعث بشه حال روحیشم خوب بشه
-یعنی چطوری؟
-براش کیک بگیریم....کیک بچه...با شمع نوزاد.یه جوری که بفهمه دیگه.رو کیکشم بنویسیم بیتا جان مادرت شدنت مبارک.نظرت؟
-والا جشن تولدش که با شکست مواجه شد
-این فرق داره
-نمیدونم.مغزم قفله اصلا نمیتونم فکر کنم
-باشه.الان بیکاری یا سرکاری؟
-جواب ازمایشو گرفتم بیرون بیمارستانم.
-سرکار نمیری؟
-نه امروزو مرخصی گرفتم.
-خیلی خوب.بذار من و ستایش بهت بپیوندیم بریم کاراشو بکنیم.
-نه نه.من میام دنبالتمون اونطوری ۲ ماشینه میشیم سخته.کجایید؟
-خونه ی ما.
-باشه الان میام
تلفن رو قطع کردم و رفتم دنبال امین و ستایش.ستایشم که در جریان صحبتای دیروزمون نبود حسابی غافلگیر و خوشحال شد.
۳ تایی رفتیم یه کیک خریدیم.ازونجایی که کیک نوزادی فقط سفارشی بود و حالت عادی تو قنادی پیدا نمیشد یه کیک معمولی گرفتیم و شمع و کارت نوزاد گرفتیم برای روش روشم برامون نوشتن بیتا جان مادر شدنت مبارک.ستایش پیشنهاد داد یه ست بچگونم بخریم به عنوان کادو....لباس و کفش بچگونه.اونم خریدم
ولی کادو نکردیم که بیتا سریع بفهمه.قرار شد کیک رو خودم بگیرم لباس رو امین دستش بگیره و کفش رو ستایش.
تا همه ی این کارا بکنیم غروب شده بود.رفتیم خونه.
از استرس ضربان قلبم روی هزار بود.پشت در واحدمون که رسیدیم زنگ رو زدم.۳ تامون سرشار از استرس بودیم.البته امین کمتر از ما
بالاخره در توسط بیتا باز شد.مارو که تو اون حالت دید مات و مبهوت موند.
-اینا....اینا چیه؟
توجهش به کیک و متن روش جلب شد و با صدای بلند خوند
-بیتا جان مادر شدنت مبارک
و با تعجب خیلی بیشتر از قبل به ما نگاه کرد.چشماش روی ما ۳ تامیچرخید
-ها؟؟چی؟؟
ما ۳ تا لال شده بودیم.امین زودتر از ما خودشو جمع کرد و گفت:مرسی که منو دایی کردی عشق داداش.
بیتا هنوزم مات و مبهوت مونده بود.اندفعه نگاهشو چرخوند سمت من و گفت:یعنی چی ارسلان؟
من به زور از استرس دهن باز کردم و گفتم:نتیجه ی جواب ازمایشت این بود که....تو بارداری
بیتا بعد از مکثی گفت:نه
ما سه تا باهم:اره
بیتا اومد بیوفته که امین گرفتش
-عههه بیتا چت شد.
و با کمک ستایش بردش تو.منم رفتم تو و کیکو گذاشتم رو اپن و رفتم پیش بیتا
بیتارو نشوندیم رو مبل
-اخه الان...ارسلان تو که میدونی
امین گفت:بیتا جان عزیز دل من خواست خدا بود.شاید برای اینکه حال تو خوب این موجود کوچولو رو گذاشت تو دلت.خوشحال باش
-اخه من...الان....حوصله ی خودمم ندارم
-خوب میشی حوصله پیدا میکنی
-نمیتونم امین نمیتونم
منگفتم:میتونی بیتا
امین گفت:بیتااا.الان یه موجود کوچولو تو دل توعه.این یه معجزست
بیتا هیچی نگفت.ستایش گفت:یعنی خوشحال نیستی؟
-خوشحال...مسئله اینه که من هنوز نتونستم بعد از اون ماجرا خودمو پیدا کنم.چجوری وقت بذارم برای این بچه...نه این بچه اگه من مادرش باشم بدبخت میشه
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ تیر
رمان هیبا
#پارت_هشتادویکdizzy
امینگفت:این چه حرفیه بیتاا....این بچه اگه بدونه مادرش فرشته ای مثل توعه میخاد همین الان به دنیا بیاد....فرشته ای مثل تو و ارسلان پدر مادر بهتر از شما دوتا از کجا میخواد پیدا کنه؟
منگفتم:الهی قربونت برم من بخدا این بچه معجزه ی زندگیمونه....معجزه ی خوب شدن تو.
-نه نه نه...الان اصلا وقتش نیست.اول من باید خوب شم بعد
-خوب میشی.تو این ۸ ماه خوب خوب میشی.
بیتا پریشون گفت:نه نه...نمیشم نمیشم....باید بندازمش....باید سقطش کنم
من با عصبانیت گفتم:اینکارو نمیکنیاااا.منهیچوقت همچین اجازه ای بهت نمیدم.حتی حق نداری دیگه حرفشو بزنی.فهمیدی؟
-ولی ارسلان
-ولی نداره...اون بچه بچه ی منم هست.تو تنها نمیتونی درموردش تصمیم بگیری.فهمیدی؟
-اخه
-همینکه گفتم
امین گفت:خیلی خوب حالا نمیخواد دعوا کنید.امشب شام مهمون من میریم یه رستوران درجه یک یه شام مشتی میزنیم.بیتا باید تقویت شه.
بیتا دیگه هیچی نگفت.هیچی
اون شب گذشت و بیتا دیگه راجع به بچه اصلا صحبتی نکرد.طوری که من خیالم راحت شد فکر انداختن بچه از سرش افتاده بیرون...اما غافل از اینکه....
مدتی بعد یه روز ستایش بهم زنگ زد.سرکار بودم
-الو
-سلام ارسلان خوبی؟
-خوبم.تو خوبی امین خوبه؟جانم؟
-ارسلان یه موضوع خیلی مهم هست که باید باهات صحبت کنم.درمورد بیتا
یه تای ابروم رفت بالا و گفتم:خوب میشنوم
-تلفنی نه.بیا همون پارک همیشگی.همین الان
هیچی مهمتر از بیتا نبود حتی کارم.گفتم باشه و قطع کردم.مرخصی گرفتم و رفتم
خوبه اون شرکت ۳ تا حسابدار داشت وگرنه با وجود این مرخصی های گاه و بیگاه من کارشون لنگ میموند.البته که رفیقم مدیر عامل شرکت از وضع زندگی من خبر داشت و هیچی نمیگفت بهم
فوری رفتم همون پارک همیشگی.از دور ستایشو دیدم که پریشون و مستاصل اینور و اونور قدم میزد و هی ساعتشو نگاه میکرد
رفتم جلو گفتم:ستایش.کارتو بگو
-ارسلان بیتا....باید سریع بری دنبالش
-چیشدهههههه
-چند روز پیش رفتم خونتون.تنها بدون امین.هرچی راجع به بچتون با بیتا حرف میزدم جواب نمیداد.میگفتم سونو گرافی رفتی هیچی نمیگفت میگفتم دوست داری دختر باشه یا پسر میگفتم دوست داری چه اسمی روش بذاری؟هرچی میپرسیدم هیچجوابی نمیداد.اخرش یهو از کوره در رفت و با فریاد گفت:بذار خیالتو راحت کنم ستایش این بچه هیچ وقت به دنیا نمیاد.پام لرزید ارسلان.گفتم یعنی چی گفت یعنی همینکه شنیدی
گفتم من فکر کردم باهاش کنار اومدی گفت هرگز.بعد گفت به زودی میره سقطش میکنه.گفتم ارسلان میدونه گفت معلومه که نه.تهدیدم کرد ارسلان گفت اگه تو یا امین بفهمید رفاقتشو با من تموم میکنه.گفت به جون تو که تنها عشقشی باهام کات میکنه.گفتم کی میری برای سقط اصلا جایی رو میشناسی گفت اره.یه مرکزی هست بچه ی زیر ۲ ماه رو سقطش میکنه وقتی هنوز قلبش تشکیل نشده.گفتم از کجا میدونی تو که سونو نرفتی نمیدونی چند ماهته.گفت تاریخ اخرین پریودمو دارم از گوگل سرچ کردم بعد از همون تاریخ باید حساب کنم هنوز ۲ ماه نشده.بعدش بازم قسمم داد گفت به جون ارسلان و امین اون دوتا چیزی بفهمن من میدونم و تو.من خیلی فکر کردم ارسلان.حتی اگه رفاقتشم بخاد باهام تموم کنه بازم نمیتونستم بهت چیزی نگم.خواستم به امین بگم ولی گفتم احتمالا به تو بگم درست تر باشه تو شوهرشی و بابای اون بچه.
درحالی که از صحبتای ستایش هنوز تو شوک بودم گفتم:ادرس مرکزو بهت داد؟
-دقیقشو نه گفت تو خیابون فلانه.ولی شماره ی تلفنشون رو یواشکی از گوشیش برداشتم نوشتهبود مرکز سقط جنین.
-گفت ساعت چند؟
-نه نگفت.فقط گفت چهار شنبه نوبت داره یعنی امروز.فقط امیدوارم دیر نشده باشه
-چرا زودتر بهم نگفتی؟
@roman_shiva1sparkles
امینگفت:این چه حرفیه بیتاا....این بچه اگه بدونه مادرش فرشته ای مثل توعه میخاد همین الان به دنیا بیاد....فرشته ای مثل تو و ارسلان پدر مادر بهتر از شما دوتا از کجا میخواد پیدا کنه؟
منگفتم:الهی قربونت برم من بخدا این بچه معجزه ی زندگیمونه....معجزه ی خوب شدن تو.
-نه نه نه...الان اصلا وقتش نیست.اول من باید خوب شم بعد
-خوب میشی.تو این ۸ ماه خوب خوب میشی.
بیتا پریشون گفت:نه نه...نمیشم نمیشم....باید بندازمش....باید سقطش کنم
من با عصبانیت گفتم:اینکارو نمیکنیاااا.منهیچوقت همچین اجازه ای بهت نمیدم.حتی حق نداری دیگه حرفشو بزنی.فهمیدی؟
-ولی ارسلان
-ولی نداره...اون بچه بچه ی منم هست.تو تنها نمیتونی درموردش تصمیم بگیری.فهمیدی؟
-اخه
-همینکه گفتم
امین گفت:خیلی خوب حالا نمیخواد دعوا کنید.امشب شام مهمون من میریم یه رستوران درجه یک یه شام مشتی میزنیم.بیتا باید تقویت شه.
بیتا دیگه هیچی نگفت.هیچی
اون شب گذشت و بیتا دیگه راجع به بچه اصلا صحبتی نکرد.طوری که من خیالم راحت شد فکر انداختن بچه از سرش افتاده بیرون...اما غافل از اینکه....
مدتی بعد یه روز ستایش بهم زنگ زد.سرکار بودم
-الو
-سلام ارسلان خوبی؟
-خوبم.تو خوبی امین خوبه؟جانم؟
-ارسلان یه موضوع خیلی مهم هست که باید باهات صحبت کنم.درمورد بیتا
یه تای ابروم رفت بالا و گفتم:خوب میشنوم
-تلفنی نه.بیا همون پارک همیشگی.همین الان
هیچی مهمتر از بیتا نبود حتی کارم.گفتم باشه و قطع کردم.مرخصی گرفتم و رفتم
خوبه اون شرکت ۳ تا حسابدار داشت وگرنه با وجود این مرخصی های گاه و بیگاه من کارشون لنگ میموند.البته که رفیقم مدیر عامل شرکت از وضع زندگی من خبر داشت و هیچی نمیگفت بهم
فوری رفتم همون پارک همیشگی.از دور ستایشو دیدم که پریشون و مستاصل اینور و اونور قدم میزد و هی ساعتشو نگاه میکرد
رفتم جلو گفتم:ستایش.کارتو بگو
-ارسلان بیتا....باید سریع بری دنبالش
-چیشدهههههه
-چند روز پیش رفتم خونتون.تنها بدون امین.هرچی راجع به بچتون با بیتا حرف میزدم جواب نمیداد.میگفتم سونو گرافی رفتی هیچی نمیگفت میگفتم دوست داری دختر باشه یا پسر میگفتم دوست داری چه اسمی روش بذاری؟هرچی میپرسیدم هیچجوابی نمیداد.اخرش یهو از کوره در رفت و با فریاد گفت:بذار خیالتو راحت کنم ستایش این بچه هیچ وقت به دنیا نمیاد.پام لرزید ارسلان.گفتم یعنی چی گفت یعنی همینکه شنیدی
گفتم من فکر کردم باهاش کنار اومدی گفت هرگز.بعد گفت به زودی میره سقطش میکنه.گفتم ارسلان میدونه گفت معلومه که نه.تهدیدم کرد ارسلان گفت اگه تو یا امین بفهمید رفاقتشو با من تموم میکنه.گفت به جون تو که تنها عشقشی باهام کات میکنه.گفتم کی میری برای سقط اصلا جایی رو میشناسی گفت اره.یه مرکزی هست بچه ی زیر ۲ ماه رو سقطش میکنه وقتی هنوز قلبش تشکیل نشده.گفتم از کجا میدونی تو که سونو نرفتی نمیدونی چند ماهته.گفت تاریخ اخرین پریودمو دارم از گوگل سرچ کردم بعد از همون تاریخ باید حساب کنم هنوز ۲ ماه نشده.بعدش بازم قسمم داد گفت به جون ارسلان و امین اون دوتا چیزی بفهمن من میدونم و تو.من خیلی فکر کردم ارسلان.حتی اگه رفاقتشم بخاد باهام تموم کنه بازم نمیتونستم بهت چیزی نگم.خواستم به امین بگم ولی گفتم احتمالا به تو بگم درست تر باشه تو شوهرشی و بابای اون بچه.
درحالی که از صحبتای ستایش هنوز تو شوک بودم گفتم:ادرس مرکزو بهت داد؟
-دقیقشو نه گفت تو خیابون فلانه.ولی شماره ی تلفنشون رو یواشکی از گوشیش برداشتم نوشتهبود مرکز سقط جنین.
-گفت ساعت چند؟
-نه نگفت.فقط گفت چهار شنبه نوبت داره یعنی امروز.فقط امیدوارم دیر نشده باشه
-چرا زودتر بهم نگفتی؟
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ تیر
رمان هیبا
#پارت_هشتادودوdizzy
-باید بین رفاقتم با بیتا و اون بچه یکی رو انتخاب میکردم.از یک شنبه تاحالا دارم بهش فکر میکنم.هی میگفتم ولش کن اونا میتونن دوباره بچه دار بشن بیتاهم هنوز خوب نشده اوضاع خوبی نداره باز میگفتم این بچه معجزه ی زندگیشونه.بعد از هزار تا فکر مثبت و منفی اخر به این نتیجه رسیدم بهت بگم.حتی اگه رفاقتم با بیتا خراب شه.
-خوب کاری کردی گفتی.شاید بهترین کاری بود که درمورد رفاقتت با بیتا کردی همین بود.
دوتایی دویدیم سمت ماشین و سوار شدیم.با سرعت ۱۰۰ تا تو خیابونا گاز میدادم به سمت مرکزی که ستایش گفت.توراه ستایش زنگ زد به مرکزشون و ادرسش رو گرفت.
گفتم بپرس کار بیتا تهرانی انجام شده یا نه
-ببخشید دوست من بیتا تهرانی نوبت سقط داشت.کارش تموم شد؟
...
-باشه ممنون
و قطع کرد
-چی گفت
-گفت تو نوبت نشسته
-خیلی خوب.نزدیکیم
بالاخره رسیدیم.پارک کردم و بدو بدو رفتم تو مرکز.ستایشم دنبالم
یه میز اونجا بود ک یه خانم پشتش.
-بفرمایید؟
-بیتا تهرانی کجاست؟
-شما؟
-شوهرشم.
-بالاست.تو نوبته شایدم تاحالا نوبتش شده باشه.اخه فقط یه نفر ازش جلوتر بود
رفتم سمت پله ها.
-اقا شما نمیتونید برید بالا اقااا
بی توجه بهش تند تند رفتم بالا.هیچکس تو نوبت نبود.خاستم برم تو اتاقی که اونجا بود که ستایش جلومو گرفت:ارسلان.صبر کن بذار من برم تو.
بیتا
از استرس داشتم میمردم.خیلی با خودم کلنجار رفتم.چند بار خواستم برگردم اما دوباره به خودم مهیب زدم:بیتا الان وقت بچه دار شدن نیست احساساتی تصمیم نگیر.برو تو داری کار درستی میکنی.
خانم دکتر از اتاقش اومدبیرون و گفت:بفرمایید تو خانم.
زانوهام داشت شل میشد.داشتم میوفتادم ولی خودمو سفت کردم و رفتم تو.
-بخواب روی تخت
-روش سقطتون چجوریه؟
-امپول میزنم بهت.البته قبلش باید معاینت کنم زیر ۲ ماه باشی.بعدش امپول میزنم
-اینجا قانونیه؟
-معلومه که قانونیه.میدونی روزی چند تا مادر باردار میان اینجا برای سقط.حتی بچه ی ۸ ماهرو همسقط کردم
با تعجب گفتم:۸ ماهه؟مگه میشه؟
-بله که میشه.ناقص بودن.یا رشدشون متوقف شده بود یا مشکل داشتن.یا مثلا مشکل قلبی
-اها
-چند ماهته؟
-نمیدونم.زیر ۲ ماه
-برای چی میخوای سقطش کنی؟
-اماده نیستم.از لحاط روحیم تو موقعیت خوبی نیستم.بعدشم من تازه ۷ ماهه عروسی کردم
-من حتی مورد داشتم که تو عقد حامله شده و اومده برای سقط.حتی مورد داشتم مجرد بوده و اومده برای سقط.میدونی کم سن ترین مادری که بچشو سقط کردم چند سالش بود؟
-چند سال؟
-۱۳ سال.
-جدی میگید؟
-اره.
دکتربا امپول اومد بالا سرم.
-بخواب خانمم شلوارتم یکمی بکش پایین
همون لحظه در باز شد و ستایشو دیدم که تو چارچوب دره.چند ثانیه بعدشم ارسلان اومد تو
زیر لب گفتم:ارسلان....ستایش
دکتر:اینجا چخبره؟شما اینجا چی میخواید؟
ارسلان اومد جلو و گفت:من باید اینو بپرسم.بیتا اینجا داری چیکار میکنی؟
@roman_shiva1sparkles
-باید بین رفاقتم با بیتا و اون بچه یکی رو انتخاب میکردم.از یک شنبه تاحالا دارم بهش فکر میکنم.هی میگفتم ولش کن اونا میتونن دوباره بچه دار بشن بیتاهم هنوز خوب نشده اوضاع خوبی نداره باز میگفتم این بچه معجزه ی زندگیشونه.بعد از هزار تا فکر مثبت و منفی اخر به این نتیجه رسیدم بهت بگم.حتی اگه رفاقتم با بیتا خراب شه.
-خوب کاری کردی گفتی.شاید بهترین کاری بود که درمورد رفاقتت با بیتا کردی همین بود.
دوتایی دویدیم سمت ماشین و سوار شدیم.با سرعت ۱۰۰ تا تو خیابونا گاز میدادم به سمت مرکزی که ستایش گفت.توراه ستایش زنگ زد به مرکزشون و ادرسش رو گرفت.
گفتم بپرس کار بیتا تهرانی انجام شده یا نه
-ببخشید دوست من بیتا تهرانی نوبت سقط داشت.کارش تموم شد؟
...
-باشه ممنون
و قطع کرد
-چی گفت
-گفت تو نوبت نشسته
-خیلی خوب.نزدیکیم
بالاخره رسیدیم.پارک کردم و بدو بدو رفتم تو مرکز.ستایشم دنبالم
یه میز اونجا بود ک یه خانم پشتش.
-بفرمایید؟
-بیتا تهرانی کجاست؟
-شما؟
-شوهرشم.
-بالاست.تو نوبته شایدم تاحالا نوبتش شده باشه.اخه فقط یه نفر ازش جلوتر بود
رفتم سمت پله ها.
-اقا شما نمیتونید برید بالا اقااا
بی توجه بهش تند تند رفتم بالا.هیچکس تو نوبت نبود.خاستم برم تو اتاقی که اونجا بود که ستایش جلومو گرفت:ارسلان.صبر کن بذار من برم تو.
بیتا
از استرس داشتم میمردم.خیلی با خودم کلنجار رفتم.چند بار خواستم برگردم اما دوباره به خودم مهیب زدم:بیتا الان وقت بچه دار شدن نیست احساساتی تصمیم نگیر.برو تو داری کار درستی میکنی.
خانم دکتر از اتاقش اومدبیرون و گفت:بفرمایید تو خانم.
زانوهام داشت شل میشد.داشتم میوفتادم ولی خودمو سفت کردم و رفتم تو.
-بخواب روی تخت
-روش سقطتون چجوریه؟
-امپول میزنم بهت.البته قبلش باید معاینت کنم زیر ۲ ماه باشی.بعدش امپول میزنم
-اینجا قانونیه؟
-معلومه که قانونیه.میدونی روزی چند تا مادر باردار میان اینجا برای سقط.حتی بچه ی ۸ ماهرو همسقط کردم
با تعجب گفتم:۸ ماهه؟مگه میشه؟
-بله که میشه.ناقص بودن.یا رشدشون متوقف شده بود یا مشکل داشتن.یا مثلا مشکل قلبی
-اها
-چند ماهته؟
-نمیدونم.زیر ۲ ماه
-برای چی میخوای سقطش کنی؟
-اماده نیستم.از لحاط روحیم تو موقعیت خوبی نیستم.بعدشم من تازه ۷ ماهه عروسی کردم
-من حتی مورد داشتم که تو عقد حامله شده و اومده برای سقط.حتی مورد داشتم مجرد بوده و اومده برای سقط.میدونی کم سن ترین مادری که بچشو سقط کردم چند سالش بود؟
-چند سال؟
-۱۳ سال.
-جدی میگید؟
-اره.
دکتربا امپول اومد بالا سرم.
-بخواب خانمم شلوارتم یکمی بکش پایین
همون لحظه در باز شد و ستایشو دیدم که تو چارچوب دره.چند ثانیه بعدشم ارسلان اومد تو
زیر لب گفتم:ارسلان....ستایش
دکتر:اینجا چخبره؟شما اینجا چی میخواید؟
ارسلان اومد جلو و گفت:من باید اینو بپرسم.بیتا اینجا داری چیکار میکنی؟
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ تیر
رمان هیبا
#پارت_هشتادوسهdizzy
-داره جنینشو سقط میکنه
-غلط میکنه.
-شما کی هستی اقا؟
-من شوهرشم.بابای اون بچه.
-شما در جریان نبودید؟
-معلومه که نبودم.اگه میدونستم بنظرت زن من الان اینجا بود؟
-من نمیدونستم اقا.من فکر کردم شماهم میدونید و راضی هستید.بفرمایید خانم.
بلند شدم و از اتاقش رفتم بیرون
قطره اشکی از چشمم چکید.ستایش هنوز همونجا وایساده بود و داشت نگاهم میکرد.با تمام نفرتی که میتونستم نگاهش کردم:نتونستی نگی نه.میدونستم.میشناختمت.از جلوی چشمم گمشو نبینمت.
ارسلان:اونو دعوا نکن بهترین کارو کرد.من ازش ممنونم
ستایش داشت گریه میکرد.
پوزخندی زدم و گفتم:مظلوم نمایی کن.خاک تو سرت.
هیچی نگفت و رفت
بیرون مرکز ستایش داشت برای خودش پیاده میرفت که ارسلان صداش کرد
-ستایششش کجا میری صبر کن برسونمت
-ولش کن بذار بره
-بیتااااا
ساکت شدم.ارسلان رفت دنبال ستایش و سوارش کرد.تا خود خونه لام تا کام صحبت نکردم
ارسلان ستایش رو رسوند و بهش گفت:ستایش لطفا ازماجرای امروز چیزی به امین نگو
-چشم.خدافظ
تو دلم گفتم هه این نگه عمرا بتونه
و رفتیم خونه.تا شبش هیچ کدوممون هیچ حرفی نزدیم.شب ارسلان اومد تو اتاق پیشم و گفت:بیتا
جواب ندادم
-رفتی بچرو سقط کنی....جلوتو گرفتم الان قهرم میکنی با من؟
-من قهر نیستم
-پس چرا از همون موقع تا حالا باهام هیچ حرفی نزدی؟
-حوصله ی حرف زدن نداشتم
-مگه همیشه نمیگفتی فقط حوصله ی منو داری؟چیشد حالا
-امروز حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم
-اون بچه.بچه ی منم هست یا نه؟
چیزی نگفتم
-جواب بده.
-اره هست
-پس چرا منو در نظر نگرفتی و خود سر رفتی سقطش کنی؟
-چون وقتش نیست.چون من حالم خوب نیست.حوصله ی خودمم ندارم چه برسه این بچه
-این درست.چرا به من نگفتی؟
-چون اجازه نمیدادی
-افرین....اگه من اجازه ندم پس حتما کار درستی نیست.پس چرا میخواستی اینکارو بکنی
-وای ارسلان ولم کن
-چرا نمیخوای قبول کنی؟
-چیرو؟
-اینکه اومدن این بچه به زندگیمون یه معجزست.حال تورو خوب میکنه زندگیمونو شیرین میکنه.
-چون مطمئنم نمیکنه
-نگو اینارو بیتا نگو.ببینم نکنه یادت رفته؟
-نه یادم نرفته
-پس انقد مقاومت نکن.من همیشه هستم.با تمام وجودم عاشقتم.این بچه بیاد هم تو خوب میشی هم زندگیمون شیرین میشه.بعدشم تو از کجا میدونی که اگه بندازیش حال روحیت بدتر نشه.عذاب وجدان نگیری؟
به فکر فرو رفتم.راست میگفت.اگه مینداختمشم از عذاب وجدان میمیردم
-جواب بده
مکث کوتاهی کردم و گفتم:نمیدونم...شاید درست میگی
-شاید نه.قطعا
اومد بغلم نشست و گفت:حالا به حرف من گوش بده...دل بده به دل این بچه.بذار با قدمش هم حال تورو خوب کنه هم منو
قطره اشکی از چشمم چکید.
-باشه
-قول میدی دیگه اشتباه امروزتو تکرار نکنی؟
-اره قول میدم
-یه قول دیگم باید بدی
@roman_shiva1sparkles
-داره جنینشو سقط میکنه
-غلط میکنه.
-شما کی هستی اقا؟
-من شوهرشم.بابای اون بچه.
-شما در جریان نبودید؟
-معلومه که نبودم.اگه میدونستم بنظرت زن من الان اینجا بود؟
-من نمیدونستم اقا.من فکر کردم شماهم میدونید و راضی هستید.بفرمایید خانم.
بلند شدم و از اتاقش رفتم بیرون
قطره اشکی از چشمم چکید.ستایش هنوز همونجا وایساده بود و داشت نگاهم میکرد.با تمام نفرتی که میتونستم نگاهش کردم:نتونستی نگی نه.میدونستم.میشناختمت.از جلوی چشمم گمشو نبینمت.
ارسلان:اونو دعوا نکن بهترین کارو کرد.من ازش ممنونم
ستایش داشت گریه میکرد.
پوزخندی زدم و گفتم:مظلوم نمایی کن.خاک تو سرت.
هیچی نگفت و رفت
بیرون مرکز ستایش داشت برای خودش پیاده میرفت که ارسلان صداش کرد
-ستایششش کجا میری صبر کن برسونمت
-ولش کن بذار بره
-بیتااااا
ساکت شدم.ارسلان رفت دنبال ستایش و سوارش کرد.تا خود خونه لام تا کام صحبت نکردم
ارسلان ستایش رو رسوند و بهش گفت:ستایش لطفا ازماجرای امروز چیزی به امین نگو
-چشم.خدافظ
تو دلم گفتم هه این نگه عمرا بتونه
و رفتیم خونه.تا شبش هیچ کدوممون هیچ حرفی نزدیم.شب ارسلان اومد تو اتاق پیشم و گفت:بیتا
جواب ندادم
-رفتی بچرو سقط کنی....جلوتو گرفتم الان قهرم میکنی با من؟
-من قهر نیستم
-پس چرا از همون موقع تا حالا باهام هیچ حرفی نزدی؟
-حوصله ی حرف زدن نداشتم
-مگه همیشه نمیگفتی فقط حوصله ی منو داری؟چیشد حالا
-امروز حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم
-اون بچه.بچه ی منم هست یا نه؟
چیزی نگفتم
-جواب بده.
-اره هست
-پس چرا منو در نظر نگرفتی و خود سر رفتی سقطش کنی؟
-چون وقتش نیست.چون من حالم خوب نیست.حوصله ی خودمم ندارم چه برسه این بچه
-این درست.چرا به من نگفتی؟
-چون اجازه نمیدادی
-افرین....اگه من اجازه ندم پس حتما کار درستی نیست.پس چرا میخواستی اینکارو بکنی
-وای ارسلان ولم کن
-چرا نمیخوای قبول کنی؟
-چیرو؟
-اینکه اومدن این بچه به زندگیمون یه معجزست.حال تورو خوب میکنه زندگیمونو شیرین میکنه.
-چون مطمئنم نمیکنه
-نگو اینارو بیتا نگو.ببینم نکنه یادت رفته؟
-نه یادم نرفته
-پس انقد مقاومت نکن.من همیشه هستم.با تمام وجودم عاشقتم.این بچه بیاد هم تو خوب میشی هم زندگیمون شیرین میشه.بعدشم تو از کجا میدونی که اگه بندازیش حال روحیت بدتر نشه.عذاب وجدان نگیری؟
به فکر فرو رفتم.راست میگفت.اگه مینداختمشم از عذاب وجدان میمیردم
-جواب بده
مکث کوتاهی کردم و گفتم:نمیدونم...شاید درست میگی
-شاید نه.قطعا
اومد بغلم نشست و گفت:حالا به حرف من گوش بده...دل بده به دل این بچه.بذار با قدمش هم حال تورو خوب کنه هم منو
قطره اشکی از چشمم چکید.
-باشه
-قول میدی دیگه اشتباه امروزتو تکرار نکنی؟
-اره قول میدم
-یه قول دیگم باید بدی
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ تیر
رمان هیبا
#پارت_هشتادوچهارdizzy
-چی؟
-ستایشو ببخشی.گفت که تهدیدش کردی اگه به من یا امین چیزی بگه رفاقتتو باهاش تموم میکنی.نکن اینکارو.باور کن گفتنش به صلاح بود
-میدونم
-افرین دختر خوب.حالا میبخشیش؟
-اره
ارسلان بغلم کرد و بوسم کرد:عاشقتم
-من بیشتر
-من خیلی بیشتر.بریم یه چیزی بخوریم
-بریم
ارسلان رفت شام اماده کرد دوتایی خوردیم و بعد یه فیلم دیدیم و خوابیدیم
اون شب برخلاف تمام این تقریبا ۷ ماه که از اون اتفاق کذایی گذشته کابوس اون شب یا حتی کابوس دزدیده شدنم توسط ارمان رو ندیدم....بلکه کابوس سقط بچمو دیدم.خاب دیدم بچرو سقطش کردم و ارسلانم خبر دار نشد که بیاد نجاتم بده...بعدش خانم دکتر جنازه ی نوزاد کوچولو رو گذاشت تو دستم و تازه فهیمیده بودم چه غلطی کردم و داشتم مثل ابر بهار زار میزدم و زجه میزدم
وقتی از خواب بلند شدم ارسلان هنوز خواب بود.عجیبه که با صدای گریه هام از خواب بیدار نشد.رفتم ابی به دست و صورتم زدم....بعد خواستم برگردم تو اتاق که از بیرون یه صدایی به گوشم خورد.گوش تیز کردم و رفتم سمت تراس.هوا خنک شده بود.
صدای اذون از مسجد محل بود...حتما اذونه صبحه
به فکر فرو رفتم... بعد از ۷ ماه یه خواب متفاوت دیدم...تو خواب حتی خودمم از کارم پشیمون بودم وقتیم که از خواب بیدار شدم لحظه ی اذان صبح بود.بنظرم این واقعا یه نشونست.اهی کشیدم و گفتم:خدایا....میدونم صدامو میشنوی...فک نکن بیادت نیستم...درسته نماز نمیخونم درسته روزه نمیگیرم درسته شاید دختر زیاد خوبی نباشم اما حتی یک روزم نشده تو زندگیم به یادت نباشم.همیشه به یادت بودم و شکر گذارت بودم همیشه.بیشتر از همیشم وقتی ارسلانو سر راهم قرار دادی.خدایا من حالم خوب نیست.میخوام خوب باشم اما نمیتونم...کابوس هام نمیذاره خوب باشم.۷ ماهه یک بارم از ته دل نخندیدم.خدایا کمکم کن.بخاطر این بچه که گذاشتی تو دلم کمکم کن.کمکم کن خوب شم.کمک کن زندگیم مثل قبل شه....قبل از عروسیم....خدایا ازت خواهش میکنم کمک کن خوب شم
-اون کمکت میکنه به شرطی که خودتم بخوای...گذاشتن این بچه تو دلت یعنی میخواد کمکت کنه.
پتویی روی شونم قرار گرفت
-تو کی بیدار شدی؟
-چند دقیقه پیش.خواب دیدم بیدار شدم
-چه خوابی؟
-خواب دیدم این بچه به دنیا اومده و هممون دورهم خوشحال بودیم.تو یه باغ بودیم.همه بودیم هر کس که میشناسی.خونواده ی من تو امین و ستایش.خیلیای دیگم بودن که نمیشناختمشون...هممون خوشحال بودیم و از ته دل داشتیم میخندیدیم.
-واقعا؟
-اره.یکمی بعد از خواب پریدم و دیدم نیستی.صدات کردم جواب ندادی.اومدم بیرون دیدم اینجایی.برگشتم و برات پتو اوردم.نمیگی سرما میخوری؟
-هنوز به اون صورت سرد نشده که.
-تو ضعیف شدی.خیلی ضعیف الان سرما بخوری دو نفر سرما خوردی نه یه نفر.
نمیدونم چقد اونجا وایسادیم و حرف زدیم اما طلوع خورشید رو دیدیم.
از تموم این نزدیک ۷ ماه حرف زدیم.تمام غصه هایی که ارسلان گرفته تا بابام همشون برام میخوردن.تمام سعی و تلاشاشون برای خوب شدن من.همه چیز
-ارسلان
-جونم؟
-میخوام یه مهمونی بدم همرو دعوت کنم.مامان بابای تو خودم و امین و ستایش.بهشون بگم که داریم بچه دار میشیم.موافقی؟
-حتما.
-مثل همونطوری که شما ۳ تا به من فهموندین.کیک نوزاد سفارش بدیم عکس نوزاد بزنن روش.با شمع نوزاد با همون لباسی که خودتون گرفتین...یه میز تم تولد بگیریم ۳ طبقه...رو یه طبقش کیک یه طبقش لباس و یه طبقشم کفششو بذاریم خوبه؟
@roman_shiva1sparkles
-چی؟
-ستایشو ببخشی.گفت که تهدیدش کردی اگه به من یا امین چیزی بگه رفاقتتو باهاش تموم میکنی.نکن اینکارو.باور کن گفتنش به صلاح بود
-میدونم
-افرین دختر خوب.حالا میبخشیش؟
-اره
ارسلان بغلم کرد و بوسم کرد:عاشقتم
-من بیشتر
-من خیلی بیشتر.بریم یه چیزی بخوریم
-بریم
ارسلان رفت شام اماده کرد دوتایی خوردیم و بعد یه فیلم دیدیم و خوابیدیم
اون شب برخلاف تمام این تقریبا ۷ ماه که از اون اتفاق کذایی گذشته کابوس اون شب یا حتی کابوس دزدیده شدنم توسط ارمان رو ندیدم....بلکه کابوس سقط بچمو دیدم.خاب دیدم بچرو سقطش کردم و ارسلانم خبر دار نشد که بیاد نجاتم بده...بعدش خانم دکتر جنازه ی نوزاد کوچولو رو گذاشت تو دستم و تازه فهیمیده بودم چه غلطی کردم و داشتم مثل ابر بهار زار میزدم و زجه میزدم
وقتی از خواب بلند شدم ارسلان هنوز خواب بود.عجیبه که با صدای گریه هام از خواب بیدار نشد.رفتم ابی به دست و صورتم زدم....بعد خواستم برگردم تو اتاق که از بیرون یه صدایی به گوشم خورد.گوش تیز کردم و رفتم سمت تراس.هوا خنک شده بود.
صدای اذون از مسجد محل بود...حتما اذونه صبحه
به فکر فرو رفتم... بعد از ۷ ماه یه خواب متفاوت دیدم...تو خواب حتی خودمم از کارم پشیمون بودم وقتیم که از خواب بیدار شدم لحظه ی اذان صبح بود.بنظرم این واقعا یه نشونست.اهی کشیدم و گفتم:خدایا....میدونم صدامو میشنوی...فک نکن بیادت نیستم...درسته نماز نمیخونم درسته روزه نمیگیرم درسته شاید دختر زیاد خوبی نباشم اما حتی یک روزم نشده تو زندگیم به یادت نباشم.همیشه به یادت بودم و شکر گذارت بودم همیشه.بیشتر از همیشم وقتی ارسلانو سر راهم قرار دادی.خدایا من حالم خوب نیست.میخوام خوب باشم اما نمیتونم...کابوس هام نمیذاره خوب باشم.۷ ماهه یک بارم از ته دل نخندیدم.خدایا کمکم کن.بخاطر این بچه که گذاشتی تو دلم کمکم کن.کمکم کن خوب شم.کمک کن زندگیم مثل قبل شه....قبل از عروسیم....خدایا ازت خواهش میکنم کمک کن خوب شم
-اون کمکت میکنه به شرطی که خودتم بخوای...گذاشتن این بچه تو دلت یعنی میخواد کمکت کنه.
پتویی روی شونم قرار گرفت
-تو کی بیدار شدی؟
-چند دقیقه پیش.خواب دیدم بیدار شدم
-چه خوابی؟
-خواب دیدم این بچه به دنیا اومده و هممون دورهم خوشحال بودیم.تو یه باغ بودیم.همه بودیم هر کس که میشناسی.خونواده ی من تو امین و ستایش.خیلیای دیگم بودن که نمیشناختمشون...هممون خوشحال بودیم و از ته دل داشتیم میخندیدیم.
-واقعا؟
-اره.یکمی بعد از خواب پریدم و دیدم نیستی.صدات کردم جواب ندادی.اومدم بیرون دیدم اینجایی.برگشتم و برات پتو اوردم.نمیگی سرما میخوری؟
-هنوز به اون صورت سرد نشده که.
-تو ضعیف شدی.خیلی ضعیف الان سرما بخوری دو نفر سرما خوردی نه یه نفر.
نمیدونم چقد اونجا وایسادیم و حرف زدیم اما طلوع خورشید رو دیدیم.
از تموم این نزدیک ۷ ماه حرف زدیم.تمام غصه هایی که ارسلان گرفته تا بابام همشون برام میخوردن.تمام سعی و تلاشاشون برای خوب شدن من.همه چیز
-ارسلان
-جونم؟
-میخوام یه مهمونی بدم همرو دعوت کنم.مامان بابای تو خودم و امین و ستایش.بهشون بگم که داریم بچه دار میشیم.موافقی؟
-حتما.
-مثل همونطوری که شما ۳ تا به من فهموندین.کیک نوزاد سفارش بدیم عکس نوزاد بزنن روش.با شمع نوزاد با همون لباسی که خودتون گرفتین...یه میز تم تولد بگیریم ۳ طبقه...رو یه طبقش کیک یه طبقش لباس و یه طبقشم کفششو بذاریم خوبه؟
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ تیر
رمان هیبا
#پارت_هشتادوپنجdizzy
-عالیه
-کی دعوتشون کنم؟
-هروقت خودت دوست داشتی
-فردا.
-باشه.
-فقط تو برو کیک سفارش بده
-چشم
-بیبلا....بریم صبحانه بخوریم؟
-بریم
تو این ۶ ماه کم پیش می اومد خودم سفره بچینم...ارسلان اگه بود اون میچید نبودم که من هیچی نمیخوردم.چند بارم مامانم اومد خودش چید ولی من باز غذایی نخوردم و فقط با غذام بازی کردم.
رفتم سفره ی صبحانرو چیدم و چاییم دم کردم.و با ارسلان صبحانه خوردیم.
اخرش ارسلان گفت:یکی از دلچسب ترین صبحانه هایی بود که تو عمرم خوردم.
خندیدم و گفتم:منم
ارسلان پاشد و در حین رفتن گفت:من اماده شم برم سرکار....
اونروز گذشت.ارسلان رفت سفارش کیک داد و تم تولد هم گرفت اومد.منم زنگ زدم خانواده ی خودم و خودش دعوتشون کردم برای فردا شب.بماند که چقد غافلگیر و خوشحال شدن.مناسبتشو پرسیدن که گفتم سوپرایزه.
به امین و ستایشم گفتم.
ارسلان بهم گفت غذا درست نکن از بیرون میگیرم.قبول کردم چون بلد نبودم برای این همه ادم غذا درست کنم. فقط سالاد و دسر رو خودم درست کردم.
از شانس خوبم مهمونی خورده بود به روز جمعه و ارسلانم خونه بود.امین و ستایشم خیلی زود اومدن که تو کارها بهم کمک کنن.اون روز بعد نزدیک ۷ ما برای اولین بار حالم خیلی خوب بود...خیلی خیلی خوب.امین و ستایش و ارسلان خیلی خیلی خوشحال بودن.
شب شد...مامان بابای خودم یکم زودتر از مامان بابای ارسلان اومدن.همم برام کادو خریده بودن.همشون با دیدن تم نوزادی از تعجب ماتشون برده بود باورشون نمیشد.و البته خیلیم خوشحال شدن.
سر سفره ی شام که بودیم بابامگفت:بیتا بعد از ۷ ماه اولین باره تورو انقد خوشحال میبینم....خیلی خیلی خوشحالم که حالت خوب شده
لبخندی زدم و گفتم:منم همینطور
قاشق و چنگالم و گذاشتم تو بشقاب و گفتم:این مدت....یعنی از اون شب کذایی تا حالا....من اصلا حالم خوب نبود.شبام که
مکثی کردم و نگاهی به ارسلان کردم و ادامه دادم:ارسلان شاهده....هر شب کابوس میدیدم....روزام که حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم....حتی خودم.تو تمام این مدت فقط ارسلان بود که وجودش دلگرمی بود برام و حالمو خوب میکرد...اگه اونم نبود من قطعا تا الان یه بلایی سر خودم اورده بودم.به هرحال همتون تو این مدت چند باری اومدید اینجا بهمون سر بزنید ولی من بخاطر اوضاع روحی نامناسبی که داشتم رفتار مناسبی نداشتم باهاتون و از این بابت خیلی ازتون معذرت میخوام...از همتون تکتون...اول از همه مامان بابای ارسلان....چون انتظار داشتید یه عروسی باشم که پسرتون رو خوشبخت کنم ولی برعکس شد
هردوشون باهم گفتن:نبابا این چه حرفیه ماهم شرایط تورو درک میکردیم
-بعدشم مامان بابای خودم که این مدت خیلی غصه ی منو خوردن...مامانم...میدونم تو این مدت کمتر از خودم حالش بخاطر من بد نبود...واقعا شرمندتم
مامانم دستشو گذاشت رو قلبشو گفت:عشق منی همینکه خوب شدی کافیه برام
بابامم گفت:شب و روز دعا میکردم خوب شی.خداروشکر که خدا صدامو شنید
لبخندی زدم و ادامه دادم:و در اخر داداشم گلم امین و رفیقم خاهرم ستایش....که مسبب خراب شدن مراسم ازدواج اونام شدن...تو این مدت بیشتر از خودم ناراحت اونا بودم...اینکه ابروشون رفت مهموناشون رفتن و چقدر هم غصه ی منو خوردن.فقط تمام این مدت خداروشکر میکردم که زودتر از ما عقد کردن وگرنه شاید عقدشون هم بهم می خورد.از شمام معذرت میخوام
ستایشم دستاشو گذاشت رو قلبشو گفت:عشق منی خاهری این چه حرفیه
امینم گفت:همینکه تو خوب باشی برای ما کافیه
-همه ی سعیم رو میکنم که بشم بیتای قبل....بیتای قبل از اون شب...امیدوارم خداهم کمکم کنه
همشون گفتن:خوب میشی من مطمئنم
شاممون رو خوردیم و گروه گروه مشغول گپ زدن شدیم...مامانا باهم باباهم باهم ما چهار تاهم باهم
@roman_shiva1sparkles
-عالیه
-کی دعوتشون کنم؟
-هروقت خودت دوست داشتی
-فردا.
-باشه.
-فقط تو برو کیک سفارش بده
-چشم
-بیبلا....بریم صبحانه بخوریم؟
-بریم
تو این ۶ ماه کم پیش می اومد خودم سفره بچینم...ارسلان اگه بود اون میچید نبودم که من هیچی نمیخوردم.چند بارم مامانم اومد خودش چید ولی من باز غذایی نخوردم و فقط با غذام بازی کردم.
رفتم سفره ی صبحانرو چیدم و چاییم دم کردم.و با ارسلان صبحانه خوردیم.
اخرش ارسلان گفت:یکی از دلچسب ترین صبحانه هایی بود که تو عمرم خوردم.
خندیدم و گفتم:منم
ارسلان پاشد و در حین رفتن گفت:من اماده شم برم سرکار....
اونروز گذشت.ارسلان رفت سفارش کیک داد و تم تولد هم گرفت اومد.منم زنگ زدم خانواده ی خودم و خودش دعوتشون کردم برای فردا شب.بماند که چقد غافلگیر و خوشحال شدن.مناسبتشو پرسیدن که گفتم سوپرایزه.
به امین و ستایشم گفتم.
ارسلان بهم گفت غذا درست نکن از بیرون میگیرم.قبول کردم چون بلد نبودم برای این همه ادم غذا درست کنم. فقط سالاد و دسر رو خودم درست کردم.
از شانس خوبم مهمونی خورده بود به روز جمعه و ارسلانم خونه بود.امین و ستایشم خیلی زود اومدن که تو کارها بهم کمک کنن.اون روز بعد نزدیک ۷ ما برای اولین بار حالم خیلی خوب بود...خیلی خیلی خوب.امین و ستایش و ارسلان خیلی خیلی خوشحال بودن.
شب شد...مامان بابای خودم یکم زودتر از مامان بابای ارسلان اومدن.همم برام کادو خریده بودن.همشون با دیدن تم نوزادی از تعجب ماتشون برده بود باورشون نمیشد.و البته خیلیم خوشحال شدن.
سر سفره ی شام که بودیم بابامگفت:بیتا بعد از ۷ ماه اولین باره تورو انقد خوشحال میبینم....خیلی خیلی خوشحالم که حالت خوب شده
لبخندی زدم و گفتم:منم همینطور
قاشق و چنگالم و گذاشتم تو بشقاب و گفتم:این مدت....یعنی از اون شب کذایی تا حالا....من اصلا حالم خوب نبود.شبام که
مکثی کردم و نگاهی به ارسلان کردم و ادامه دادم:ارسلان شاهده....هر شب کابوس میدیدم....روزام که حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم....حتی خودم.تو تمام این مدت فقط ارسلان بود که وجودش دلگرمی بود برام و حالمو خوب میکرد...اگه اونم نبود من قطعا تا الان یه بلایی سر خودم اورده بودم.به هرحال همتون تو این مدت چند باری اومدید اینجا بهمون سر بزنید ولی من بخاطر اوضاع روحی نامناسبی که داشتم رفتار مناسبی نداشتم باهاتون و از این بابت خیلی ازتون معذرت میخوام...از همتون تکتون...اول از همه مامان بابای ارسلان....چون انتظار داشتید یه عروسی باشم که پسرتون رو خوشبخت کنم ولی برعکس شد
هردوشون باهم گفتن:نبابا این چه حرفیه ماهم شرایط تورو درک میکردیم
-بعدشم مامان بابای خودم که این مدت خیلی غصه ی منو خوردن...مامانم...میدونم تو این مدت کمتر از خودم حالش بخاطر من بد نبود...واقعا شرمندتم
مامانم دستشو گذاشت رو قلبشو گفت:عشق منی همینکه خوب شدی کافیه برام
بابامم گفت:شب و روز دعا میکردم خوب شی.خداروشکر که خدا صدامو شنید
لبخندی زدم و ادامه دادم:و در اخر داداشم گلم امین و رفیقم خاهرم ستایش....که مسبب خراب شدن مراسم ازدواج اونام شدن...تو این مدت بیشتر از خودم ناراحت اونا بودم...اینکه ابروشون رفت مهموناشون رفتن و چقدر هم غصه ی منو خوردن.فقط تمام این مدت خداروشکر میکردم که زودتر از ما عقد کردن وگرنه شاید عقدشون هم بهم می خورد.از شمام معذرت میخوام
ستایشم دستاشو گذاشت رو قلبشو گفت:عشق منی خاهری این چه حرفیه
امینم گفت:همینکه تو خوب باشی برای ما کافیه
-همه ی سعیم رو میکنم که بشم بیتای قبل....بیتای قبل از اون شب...امیدوارم خداهم کمکم کنه
همشون گفتن:خوب میشی من مطمئنم
شاممون رو خوردیم و گروه گروه مشغول گپ زدن شدیم...مامانا باهم باباهم باهم ما چهار تاهم باهم
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ تیر
رمان هیبا
#پارت_هشتادوششdizzy
امین اومد بغلم نشست و گفت:خیلی خوشحالم که انقد پر انرژی میبینمت
-منم همینطور.مرسی.
-یه خبر خوب برات دارم
با ذوق گفتم:چی؟؟
-من و ستایشم داریم عروسی میکنیم
-جدی میگی؟
-اره...خیلی وقته کارامون رو کردیم...منکه خونه داشتم ستایشم نصف جهازش جور بود....بقیشم تکمیل کردن گذاشتیم حال تو خوب شه بعد.
دوباه با ناراحتی گفتم:یعنی بخاطر من عقب افتاد؟ببخشید
-تو باید تو عروسی من و ستایش پر انرژی باشی از اول تا اخرم با ارسلان وسط باشید
خندیدم و گفتم:چشم
-چشمت بی بلا خواهر قشنگم
-حالا کی هست؟تاریخ عروسیتون
-شب یلدا
-وای یعنی ۲ ماه دیگه؟
-اره
-پسحسابی کار دارم
-اره خیلی.من و ستایش میخواستیم تو وسایل خونرو بچینی اما حالا که حامله ای...
-نه نه نه اشکالی نداره میچینم
-اذیت نمیشی؟
-نه
-خوب باشه.با خود ستایش هماهنگ کنید برید.منکه صبح تا شرکتم.خواهر ستاشم هست.دخترخاله ی منم میخواست بیاد پیچوندمش
-ارمیتا؟
-اره
-ایشش همون بهتر
خندید و گفت:میدونستی مامان دور از چشم من خواستگاری اونم رفته
-جدی میگی؟
-اره
-کی؟
-شاید باورت نشه ولی همزمان با ستایش.
-نهههه
-اره.گفت نمیخوام این دختررو بگیری
-اخه چرا؟
-نمیدونم...خوشش نیومد ازش
-تو چی گفتی؟
-گفتم توهرکاری بکنی من ستایشو میگیرم
-واقعاا؟
-اره.گفت حیف بیتا...گفتم بیتا هم حیف نشد با یکی ازدواج کرد که لیاقتشو داره....حتی بیشتر از من....گفتم خیالم از بابت بیتا راحته مطمئنم ارسلان اگه بیشتر از من عاشق بیتا نباشه کمترم نیست.بعدش گفت ارمیتارو بگیر.گفتم عمراااا
خندیدم و گفتم:خوب جوابشو دادی.
-اره بابا....این اخریا یعنی قبل از ازدواج من و ستایش ارمیتا وقتی شنید ازدواج من و تو کنسل شده با مامان من صحبت کرد و گفت من میتونم امین رو خوشبخت کنم مامان منم از خدا خواسته اومدبه من گفت.
-خواستگاری ستایش رفته بودین؟
-اره....بعد من گفتم برای من دنبال زن نباش من انتخابمو کردم.گفت مطمئنی گفتم صد درصد.گفت این دختره به درد تو نمیخوره.گفتم اولا این دختره نه ستایش در ثانی همینکه گفتم.اگه باهاش مشکل داری از الان بگو بعد ازدواجم دیگه نیام تو این خونه بی حرمتی بشه.گفت یعنی انتخابتو کردی اره؟گفتم اره
-خوب؟
-هیچی دیگه مجبور شد کنار بیاد.یه بچه که بیشتر نداره.
-اخی...طفلی ستایش با این مادرشوهرش....میگم امین تو واقعا ستایشو دوست داری؟
با تعجب گفت:دیوونه این چه سوالیه؟دوستش نداشتم باهاش ازدواج میکردم؟
-گفتم شاید بخاطر دل من و اون باشه.اخه من اومدم بهت گفتم اون دوستت داره
-نبابا دیوونه...من خودم قبل از اینکه تو بگی به این موضوع فکر کرده بودم
-جدی میگی؟
-بله....ولی نمیخواستم قبول کنم.با خودم لج میکردم و میگفتم عشق بیتارو با خودم به گور میبرم.بعدش که تو اومدی و اون حرفارو زدی و گفتی ستایشم دوستت داره گفتم خر نشو امین خر نشو.پس فردا بیان بهت بگن ستایش ازدواج کرده دق میکنی.
@roman_shiva1sparkles
امین اومد بغلم نشست و گفت:خیلی خوشحالم که انقد پر انرژی میبینمت
-منم همینطور.مرسی.
-یه خبر خوب برات دارم
با ذوق گفتم:چی؟؟
-من و ستایشم داریم عروسی میکنیم
-جدی میگی؟
-اره...خیلی وقته کارامون رو کردیم...منکه خونه داشتم ستایشم نصف جهازش جور بود....بقیشم تکمیل کردن گذاشتیم حال تو خوب شه بعد.
دوباه با ناراحتی گفتم:یعنی بخاطر من عقب افتاد؟ببخشید
-تو باید تو عروسی من و ستایش پر انرژی باشی از اول تا اخرم با ارسلان وسط باشید
خندیدم و گفتم:چشم
-چشمت بی بلا خواهر قشنگم
-حالا کی هست؟تاریخ عروسیتون
-شب یلدا
-وای یعنی ۲ ماه دیگه؟
-اره
-پسحسابی کار دارم
-اره خیلی.من و ستایش میخواستیم تو وسایل خونرو بچینی اما حالا که حامله ای...
-نه نه نه اشکالی نداره میچینم
-اذیت نمیشی؟
-نه
-خوب باشه.با خود ستایش هماهنگ کنید برید.منکه صبح تا شرکتم.خواهر ستاشم هست.دخترخاله ی منم میخواست بیاد پیچوندمش
-ارمیتا؟
-اره
-ایشش همون بهتر
خندید و گفت:میدونستی مامان دور از چشم من خواستگاری اونم رفته
-جدی میگی؟
-اره
-کی؟
-شاید باورت نشه ولی همزمان با ستایش.
-نهههه
-اره.گفت نمیخوام این دختررو بگیری
-اخه چرا؟
-نمیدونم...خوشش نیومد ازش
-تو چی گفتی؟
-گفتم توهرکاری بکنی من ستایشو میگیرم
-واقعاا؟
-اره.گفت حیف بیتا...گفتم بیتا هم حیف نشد با یکی ازدواج کرد که لیاقتشو داره....حتی بیشتر از من....گفتم خیالم از بابت بیتا راحته مطمئنم ارسلان اگه بیشتر از من عاشق بیتا نباشه کمترم نیست.بعدش گفت ارمیتارو بگیر.گفتم عمراااا
خندیدم و گفتم:خوب جوابشو دادی.
-اره بابا....این اخریا یعنی قبل از ازدواج من و ستایش ارمیتا وقتی شنید ازدواج من و تو کنسل شده با مامان من صحبت کرد و گفت من میتونم امین رو خوشبخت کنم مامان منم از خدا خواسته اومدبه من گفت.
-خواستگاری ستایش رفته بودین؟
-اره....بعد من گفتم برای من دنبال زن نباش من انتخابمو کردم.گفت مطمئنی گفتم صد درصد.گفت این دختره به درد تو نمیخوره.گفتم اولا این دختره نه ستایش در ثانی همینکه گفتم.اگه باهاش مشکل داری از الان بگو بعد ازدواجم دیگه نیام تو این خونه بی حرمتی بشه.گفت یعنی انتخابتو کردی اره؟گفتم اره
-خوب؟
-هیچی دیگه مجبور شد کنار بیاد.یه بچه که بیشتر نداره.
-اخی...طفلی ستایش با این مادرشوهرش....میگم امین تو واقعا ستایشو دوست داری؟
با تعجب گفت:دیوونه این چه سوالیه؟دوستش نداشتم باهاش ازدواج میکردم؟
-گفتم شاید بخاطر دل من و اون باشه.اخه من اومدم بهت گفتم اون دوستت داره
-نبابا دیوونه...من خودم قبل از اینکه تو بگی به این موضوع فکر کرده بودم
-جدی میگی؟
-بله....ولی نمیخواستم قبول کنم.با خودم لج میکردم و میگفتم عشق بیتارو با خودم به گور میبرم.بعدش که تو اومدی و اون حرفارو زدی و گفتی ستایشم دوستت داره گفتم خر نشو امین خر نشو.پس فردا بیان بهت بگن ستایش ازدواج کرده دق میکنی.
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ تیر
رمان هیبا
#پارت_هشتادوهفتdizzy
این یکی رو از دستش نده.نشستم با خودم فکر کردم و از علاقم مطمئن شدم
-خیلی خوشحالم...باورت میشه تو تمام این مدت فکر میکردم بدون عشق داری باهاش زندگیمیکنی؟
-دیوونه ای تو؟
-نمیدونم...شاید.
-سر تو....ستایش غصه میخورد گریه میکرد میخواستم خودمو بکشم....ناراحتی برای تو یه طرف ناراحتی اون یه طرف دیگه عذابم میداد.هروقت که پیشم بود و غصه میخورد بغلش میکردم...گریه میکرد و میگفت دلم برای بیتای قبلی تنگ شده پس کی خوب میشه.منم دلداریش میدادم میگفتم غصه ی اون بسه نذار غصه ی تورم بخورم
-اخی....چه قشنگ
خندید و گفت:ستایش خیلی دختر خوبیه بیتا....خیلی....اروم متین سر سنگین با حیا کم توقع قانع.باورت میشه تو این مدت یک بارم نشده به من بگه پول.یا حتی بیرون بریم بگه فلانچیزو بخر.اصلا....خودم به زور براش لباسی چیزی میخریدم...خودم هر هفته براش پول میریختم.هرکاری کردم شماره کارتو بده اولش میگفت نه بعدش گفت اصلا حساب بانکی ندارم حالا نمیدونم الکی گفت به من نده یا واقعا نداره.منم یکی از کارتهای خودمو بهش دادم و هرهفته تو همون براش پول میریزم ولی اصلا خرج نمیکنه چون اس ام اسش برام میاد....خیلی کم در حد کرایه ماشینی چیزی ازش استفاده میکنه.
بعد از کمی مکث گفت:من این دختر خوب رو مدیون توعم بیتا.ممنونم ازت.که یه فرشته مثل خودت برام انتخاب کردی.
لبخندی زدم و گفتم:خداروشکر که ازش راضی هستی و دوستش داری همین برام کافیه.
ارسلان اومد پیشم
-چی میگفتی با ستایش؟
-داشتگ از ارمان خبر میگرفتم اونم زیاد خبر نداشت
با یاد اوری ارمان و بلاهایی که سرم اورد دوباره حالم بد شد
ارسلان گفت:بیتاااا قرار نشد ما هروقت بخوایم اسم ارمانو بیاریم اینطوری بری تو خودتا
-باشه سعیمو میکنم.حالا چخبر؟
-تحت نطر تراپیسته.مشروبو هم ۶ ماهه ترک کرده
بهتره انگار
-زندانه؟
-زندان که نه ولی تحت نظره.
-تا کی؟
-نمیدونم.شاید تا وقتش دکترش سلامت روانشو تایید کنه
هیچی نگفتم.
-ستایش گفت خودش که تو این مدت اصلا ندیدتش...ولی باباش یکی دوباره رفته دیدنش....گفته خیلی لاغر و بیجون شده....خیلیم از لحاظ روحی داغونه.مثل تو.
پوزخندی زدم و گفتم:خوبه خداروشکر
یکمی بعد مامان بابای ارسلان رفتن خونشون.بعدش امین و ستایش بلند شدن برن.
امین:ابجی خوشگلم مرسی از زحمتایی که کشیدی.عشق دایی به دنیا بیاد جبران میکنم
-این حرفا چیه.همه ی زحمتارو که خودتون کشیدین منکه کاری نکردم.منم دعا میکنم زودتر عمه شم.
ستایش خندید و گفت:بابا ما هنوز عروسیم نکردین
-میکنین دیگه....۲ ماه دیگه
ستایش رو به امین:گفتی بهش؟؟
-خواهرمه ها...چرا نگم
ستایش مشت زد به سینه امینو گفت:میخواستم من بگم
-عههه نگفتی بهم خوب
مامان بابای منم که بخاطر بدرقه ی امین و ستایش اومده بودن دم در
مامان گفت:عهههه ۲ ماه دیگه عروسیتونه.
امین:اره
-بسلانتی مبارک باشه خوشبخت شید
-ممنون
امینو بغل کردم گفتم:عاشقتم داداشی
-من بیشتر
و رفتن
ما رفتیم دوباره نشستیم رو مبلا و ارسلان گفت:من میرم چایی بیارم.
مامان اروم که ارسلان نشنوه گفت:بیتا...انقد با امین گرم میگیری ارسلان ناراحت نشه؟
بابا در ادامه گفت:منم موافقم...ممکنه ارسلان ناراحت شه.
-نمیشه...قبلا باهاش صحبت کردم در این مورد.
-ستایش چی؟اونم ناراحت نمیشه؟
@roman_shiva1sparkles
این یکی رو از دستش نده.نشستم با خودم فکر کردم و از علاقم مطمئن شدم
-خیلی خوشحالم...باورت میشه تو تمام این مدت فکر میکردم بدون عشق داری باهاش زندگیمیکنی؟
-دیوونه ای تو؟
-نمیدونم...شاید.
-سر تو....ستایش غصه میخورد گریه میکرد میخواستم خودمو بکشم....ناراحتی برای تو یه طرف ناراحتی اون یه طرف دیگه عذابم میداد.هروقت که پیشم بود و غصه میخورد بغلش میکردم...گریه میکرد و میگفت دلم برای بیتای قبلی تنگ شده پس کی خوب میشه.منم دلداریش میدادم میگفتم غصه ی اون بسه نذار غصه ی تورم بخورم
-اخی....چه قشنگ
خندید و گفت:ستایش خیلی دختر خوبیه بیتا....خیلی....اروم متین سر سنگین با حیا کم توقع قانع.باورت میشه تو این مدت یک بارم نشده به من بگه پول.یا حتی بیرون بریم بگه فلانچیزو بخر.اصلا....خودم به زور براش لباسی چیزی میخریدم...خودم هر هفته براش پول میریختم.هرکاری کردم شماره کارتو بده اولش میگفت نه بعدش گفت اصلا حساب بانکی ندارم حالا نمیدونم الکی گفت به من نده یا واقعا نداره.منم یکی از کارتهای خودمو بهش دادم و هرهفته تو همون براش پول میریزم ولی اصلا خرج نمیکنه چون اس ام اسش برام میاد....خیلی کم در حد کرایه ماشینی چیزی ازش استفاده میکنه.
بعد از کمی مکث گفت:من این دختر خوب رو مدیون توعم بیتا.ممنونم ازت.که یه فرشته مثل خودت برام انتخاب کردی.
لبخندی زدم و گفتم:خداروشکر که ازش راضی هستی و دوستش داری همین برام کافیه.
ارسلان اومد پیشم
-چی میگفتی با ستایش؟
-داشتگ از ارمان خبر میگرفتم اونم زیاد خبر نداشت
با یاد اوری ارمان و بلاهایی که سرم اورد دوباره حالم بد شد
ارسلان گفت:بیتاااا قرار نشد ما هروقت بخوایم اسم ارمانو بیاریم اینطوری بری تو خودتا
-باشه سعیمو میکنم.حالا چخبر؟
-تحت نطر تراپیسته.مشروبو هم ۶ ماهه ترک کرده
بهتره انگار
-زندانه؟
-زندان که نه ولی تحت نظره.
-تا کی؟
-نمیدونم.شاید تا وقتش دکترش سلامت روانشو تایید کنه
هیچی نگفتم.
-ستایش گفت خودش که تو این مدت اصلا ندیدتش...ولی باباش یکی دوباره رفته دیدنش....گفته خیلی لاغر و بیجون شده....خیلیم از لحاظ روحی داغونه.مثل تو.
پوزخندی زدم و گفتم:خوبه خداروشکر
یکمی بعد مامان بابای ارسلان رفتن خونشون.بعدش امین و ستایش بلند شدن برن.
امین:ابجی خوشگلم مرسی از زحمتایی که کشیدی.عشق دایی به دنیا بیاد جبران میکنم
-این حرفا چیه.همه ی زحمتارو که خودتون کشیدین منکه کاری نکردم.منم دعا میکنم زودتر عمه شم.
ستایش خندید و گفت:بابا ما هنوز عروسیم نکردین
-میکنین دیگه....۲ ماه دیگه
ستایش رو به امین:گفتی بهش؟؟
-خواهرمه ها...چرا نگم
ستایش مشت زد به سینه امینو گفت:میخواستم من بگم
-عههه نگفتی بهم خوب
مامان بابای منم که بخاطر بدرقه ی امین و ستایش اومده بودن دم در
مامان گفت:عهههه ۲ ماه دیگه عروسیتونه.
امین:اره
-بسلانتی مبارک باشه خوشبخت شید
-ممنون
امینو بغل کردم گفتم:عاشقتم داداشی
-من بیشتر
و رفتن
ما رفتیم دوباره نشستیم رو مبلا و ارسلان گفت:من میرم چایی بیارم.
مامان اروم که ارسلان نشنوه گفت:بیتا...انقد با امین گرم میگیری ارسلان ناراحت نشه؟
بابا در ادامه گفت:منم موافقم...ممکنه ارسلان ناراحت شه.
-نمیشه...قبلا باهاش صحبت کردم در این مورد.
-ستایش چی؟اونم ناراحت نمیشه؟
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ تیر
رمان هیبا
#پارت_هشتادونهdizzy
-اون غلط میکنهناراحت شه.خودم امینو براش جورش کردم
-به هرحال ممکنه ناراحت شه
-نه ناراحت نمیشه
بابا گفت:بیتا جان بابا من میدونم تو عاقلی و حواستم جمعه...اینم میدونم امین مثل داداشته...ولی به هرحال ارزش ناراحت کردن شوهرتو نداره
-امین مثل داداشم نیست واقعا داداشمه...ارسلانم میدونم ناراحت نمیشه قبلا باهاش صحبت کردم
-خیلی خوب باشه.از ما گفتن بود.خود دانی
ارسلان با چایی اومد.چاییامونو خوردیم و کمی بعد مامان بابای منم پاشدن برن
-عهههه بابا به این زودی.بعد ۷ ماه من تازه دارم باهاتون وقت میگذرونم.
-دختر قشنگم منکه از خدامه تاصبحم اینجا بشینم ولی هم من خستم هم شما...هم من هم ارسلان فردا باید بریم سرکار....راستی ارسلان تو دیگه دانشگاه نمیری؟
-نه بخاطر این شغل حسابداریه تا ۳ بعد از ظهر که شرکتم...بعضی وقتام ۴....نمیرسم که برم.
-اخه تو تخصصت طراحی بود.
-اره ولی حسابداریم دوست دارم.استعدادشم دارم ریاضیم خوبه.ثبت نامم کردم دورشو فشرده برم و امتحان بدم.البته دورش انلاینه.دارم میگذرونم
-خیلی خوبه که اینطوری
-اره.دوستم گفته مدرک نمیخواد کارتم خوبه.ولی بدون مدرک نمیتونه سوابق برام رد کنه.فقط میتونه استخدام قراردادی بکنه و بهم حقوق بده...باید مدرک بگیرم که استخدامم دائمی شه
-خوب فقط امتحان بده تو که انقد ریاضیت خوبه دورشو چرا باید شرکت کنی؟
-مدرکش شرط حضور تو دوره رو هم داره
-اها.موفق باشی
-ممنون.
-ما بریم دیگه.شبتون بخیر
-شب شمام بخیر
و رفتن
از فردای اون روز تا خود روز عروسی امین و ستایش من یک سره دنبالای کارای عروسی این دوتا بودم...از خرید لباس و وسیله برای خودم گرفته تا جور کردن کم و کسری های جهاز ستایش و چیدنش تو خونشون....خونشون نزدیک خونه ی بابای امین بود تقریبا ولی امین گفت من جشن عروسی بگیرم حتی هفته ای یه بارم نمیرم خونه ی اونا....منو ستایش گفتیم چرا گفت نمیخوام مامانم به ستایش بی احترامی کنه.ستایش غصه خورد ولی امین دلداریش داد و گفت اصلا اهمیت نده مهم من و توییم.گفت عوضش هفته ای دوبار میریم خونه بیتا اینا.
کارتای عروسیشون رو تحویل گرفتن و دونه دونه میبردیم تحویل میدادیم....یه وقتایی ارسلانم باهامون بود.یه بار امین گفت:شانس اوردیم من مثل ارسلان کارمند نیستم وگرنه با این وضع سرکار رفتنم خیلی وقت پیش اخراج میشدم....اخه خیلی روزا که اصلا نمیرفت روزاییم که میرفت خیلی زود یا خودش دلتنگ ستایش میشد برمیگشت یا ستایش زنگ میزد میگفت بیا بریم بیرون.
کابوسام خیلی خیلی کمتر از قبل شده بود.سرخود قرصای ارامبخشو قطع کردم و هرشب منتظر کابوس بودم اما دیگه خبری از کابوس نبود.هنوز بچه به دنیا نیومده حالم خیلی بهتر از قبل شده بود.کانونم با وجود کار و مشغله ی زیاد دیگه نتونستم برم بعد از عروسی امینم که سنگین میشم و استراحت بیشتری لازمم میشه و بعدشم که درگیری های بچه کوچیک....به ارسلان گفتم مستقل بودنم و سرکار رفتنم فقط ۶ ماه طول کشید....میخندید
فقط ۵ روز به موعد عروسی این دوتا مونده بود و همه ی کارامون رو کرده بودیم...همه ی همه....
۲ روز قبل از عروسیشون یهو عمیقا به وجودم استرس افتاد....نکنه عروسی اینام مثل ما خراب بشه؟
با این افکاری که مثل خوره افتاده بود به جونم داشتم دیوونه میشدم...ساعت ۲ شب بود که ارسلان و از خواب بیدار کردم
-ارسلان
از جا پرید:چیه چیشده؟
-هیچی نشده ارسلان میترسم نگرانم
-نگران چی؟
-میترسم عروسی امین و ستایشم مثل عروسی ما بشه....میترسم
پوفی کرد...دستشو به صورتش کشید و گفت:برای این بیدارم کردی؟
@roman_shiva1sparkles
-اون غلط میکنهناراحت شه.خودم امینو براش جورش کردم
-به هرحال ممکنه ناراحت شه
-نه ناراحت نمیشه
بابا گفت:بیتا جان بابا من میدونم تو عاقلی و حواستم جمعه...اینم میدونم امین مثل داداشته...ولی به هرحال ارزش ناراحت کردن شوهرتو نداره
-امین مثل داداشم نیست واقعا داداشمه...ارسلانم میدونم ناراحت نمیشه قبلا باهاش صحبت کردم
-خیلی خوب باشه.از ما گفتن بود.خود دانی
ارسلان با چایی اومد.چاییامونو خوردیم و کمی بعد مامان بابای منم پاشدن برن
-عهههه بابا به این زودی.بعد ۷ ماه من تازه دارم باهاتون وقت میگذرونم.
-دختر قشنگم منکه از خدامه تاصبحم اینجا بشینم ولی هم من خستم هم شما...هم من هم ارسلان فردا باید بریم سرکار....راستی ارسلان تو دیگه دانشگاه نمیری؟
-نه بخاطر این شغل حسابداریه تا ۳ بعد از ظهر که شرکتم...بعضی وقتام ۴....نمیرسم که برم.
-اخه تو تخصصت طراحی بود.
-اره ولی حسابداریم دوست دارم.استعدادشم دارم ریاضیم خوبه.ثبت نامم کردم دورشو فشرده برم و امتحان بدم.البته دورش انلاینه.دارم میگذرونم
-خیلی خوبه که اینطوری
-اره.دوستم گفته مدرک نمیخواد کارتم خوبه.ولی بدون مدرک نمیتونه سوابق برام رد کنه.فقط میتونه استخدام قراردادی بکنه و بهم حقوق بده...باید مدرک بگیرم که استخدامم دائمی شه
-خوب فقط امتحان بده تو که انقد ریاضیت خوبه دورشو چرا باید شرکت کنی؟
-مدرکش شرط حضور تو دوره رو هم داره
-اها.موفق باشی
-ممنون.
-ما بریم دیگه.شبتون بخیر
-شب شمام بخیر
و رفتن
از فردای اون روز تا خود روز عروسی امین و ستایش من یک سره دنبالای کارای عروسی این دوتا بودم...از خرید لباس و وسیله برای خودم گرفته تا جور کردن کم و کسری های جهاز ستایش و چیدنش تو خونشون....خونشون نزدیک خونه ی بابای امین بود تقریبا ولی امین گفت من جشن عروسی بگیرم حتی هفته ای یه بارم نمیرم خونه ی اونا....منو ستایش گفتیم چرا گفت نمیخوام مامانم به ستایش بی احترامی کنه.ستایش غصه خورد ولی امین دلداریش داد و گفت اصلا اهمیت نده مهم من و توییم.گفت عوضش هفته ای دوبار میریم خونه بیتا اینا.
کارتای عروسیشون رو تحویل گرفتن و دونه دونه میبردیم تحویل میدادیم....یه وقتایی ارسلانم باهامون بود.یه بار امین گفت:شانس اوردیم من مثل ارسلان کارمند نیستم وگرنه با این وضع سرکار رفتنم خیلی وقت پیش اخراج میشدم....اخه خیلی روزا که اصلا نمیرفت روزاییم که میرفت خیلی زود یا خودش دلتنگ ستایش میشد برمیگشت یا ستایش زنگ میزد میگفت بیا بریم بیرون.
کابوسام خیلی خیلی کمتر از قبل شده بود.سرخود قرصای ارامبخشو قطع کردم و هرشب منتظر کابوس بودم اما دیگه خبری از کابوس نبود.هنوز بچه به دنیا نیومده حالم خیلی بهتر از قبل شده بود.کانونم با وجود کار و مشغله ی زیاد دیگه نتونستم برم بعد از عروسی امینم که سنگین میشم و استراحت بیشتری لازمم میشه و بعدشم که درگیری های بچه کوچیک....به ارسلان گفتم مستقل بودنم و سرکار رفتنم فقط ۶ ماه طول کشید....میخندید
فقط ۵ روز به موعد عروسی این دوتا مونده بود و همه ی کارامون رو کرده بودیم...همه ی همه....
۲ روز قبل از عروسیشون یهو عمیقا به وجودم استرس افتاد....نکنه عروسی اینام مثل ما خراب بشه؟
با این افکاری که مثل خوره افتاده بود به جونم داشتم دیوونه میشدم...ساعت ۲ شب بود که ارسلان و از خواب بیدار کردم
-ارسلان
از جا پرید:چیه چیشده؟
-هیچی نشده ارسلان میترسم نگرانم
-نگران چی؟
-میترسم عروسی امین و ستایشم مثل عروسی ما بشه....میترسم
پوفی کرد...دستشو به صورتش کشید و گفت:برای این بیدارم کردی؟
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ تیر
رمان هیبا
#پارت_نودdizzy
مشتی زدم به بازوشو گفتم:عه ارسلااان
نشست تو جاش و گفت:ساعت چنده؟
-۲
-ساعت ۲ منو بیدار کردی افکاری میکنی که باعث خودازاریته بعد اعتراضم میکنم منو میزنی؟
-الان تو باید ارومم کنی نه که اعتراض کنی
-عه؟خوب باشه
یهو بغلم کرد و گفت:نترس عزیزم....نترس عشقم....هیچی نمیشه
-میترسم ارسلان...میترسم.بخدا دست خودم نیست
-نترس عزیزم.اتفاقی نمیوفته
-تو از کجامیدونی؟مگه برای عروسی ما کسی فکرشو میکرد اون اتفاق بیوفته؟
-اونموقع فرق داشت.اونموقع یه ادم دیوونه ای بود که قبلشم برا هممون دردسر درست کرده بود که الان اون ادم دیوونه تحت نظره...نگران نباش
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم و به چیزای خوب فکر کنم.ولی مگه میشد؟مگه میتونستم؟
خوابیدیم....با هزار فکر و خیال اون شب و روز بعدشوگذروندیم
شب عروسیشون ستایش بهم زنگ زد
-جونم خواهری؟
-وااااای بیتا خیلی هیجان دارم....فردا ساعت ۷ امین میاد دنبالم بریم ارایشگاه
لبخندی زدم و گفتم:اره....زودتر بخواب فردا خسته نباشی
-باشه.تو کی میای ارایشگاه؟
-نمیدونم.شاید بعد ناهار
-دیرههههه...زودتر بیا
-ستاره کی میاد؟
-گفت بعد ناهار میاد
-اونم بعد ناهار میاد بعد بهمن میگی دیره؟
-اون فرق میکنه...تو هم خواهر منی هم خواهر امین.تو باید زودتر اونجا باشی
-باشه سعی میکنم زودتر بیام.راستی ستاره چجوری میاد؟
-امین گفت شاید برگرده بیاد دنبالش ولی بابا گفت نمیخواد خودم میرسونمش
-میخوای من دارم میام بیام دنبالش؟
-خوب من میخوام تو زودتر بیای
-خوب اون بچرم زودتر میارم چه اشکالی داره؟
-خوب باشه زودتر بیا ستاررم بیار
-باشه.برو بخاب کار نداری
-نه بای
-خدافظ
تلفن رو قطع کردم و به ارسلان که داشت فوتبال میدید گفتم:عشقم....من میرم بخوابم فردا خسته نباشم
-برو عشقم شبت بخیر
-شب تو هم بخیر
بوسش کردم و رفتم تو تخت
از استرسم تا خود صبح خواب بد دیدم یا خواب میدیدم خواب موندم و به ارایشگاه و عروسی نرسیدم یا اینکه عروسی اونام خراب شد....حتی خواب میدیدم ارمان اومده دوباره خراب کاری کرده و من دارم تو خواب نفرینش میکنم و گریه میکنم
بالاخره صبح شد...بلند شدم صبحانه خوردم کارامو کردم و هرچی وسیله مورد نیازم بود ریختم تو یه ساک دستی کوچیک و رفتم که برم دنبال ستاره
ارسلان صبح رفته بود سرکار و گفت کارش تموم شه خودش میره ارایشگاه و بعد میاد تالار.
دم در خونه ی ستایش اینا یه تک زدم به ستاره که بیاد دم در.ساعت ۱۱ بود
-سلام بیتا جون خوبی.نینیت خوبه
-سلام خوشگلم...قربونت تو خوبی مامان خوبه؟
-خوبن سلام دارن
-سلامت باشن.خیلی هیجان داری اره؟
-اره خیلی خیلی
ستاره کلا ۱۸ سالشه الان ولی خیلی با نمک و ازونجایی ک من با ستایش دوست شدم ۱۱ ۱۲ سالش بیشتر نبود واسه همین هنوز برام مثل اونموقع کوچوله...هیکلشم برعکس دخترای امروزی که از خواهر بزرگاشون گنده ترن لاغر و بیبی اندامه....اصلا هم ۱۸ سال بهش نمیاد فوقش ۱۴ ۱۵
انقد با ستاره بگو بخند کردیم که رسیدیم به ارایشگاه....وسایلمونو برداشتیم و رفتیم داخل
ستایش وسط میکاپش بود
خلاصه ما ۶ ساعت تموم اونجا بودیم...۳ ساعت صبر کردیم نوبت خودمون بشه و ۳ ساعتم میکاپ و شنیون خودمون طول کشید...من و ستاره هردو شنیون باز خواستیم...ستاره موهاشو اول مش کرد که شنیونش قشنگ تر بشه بعد تو فاصله ای که موهای ستاره رنگ بگیره اونیکی ارایشگری هم که داشت رو ستاره کار میکرد اومد رو صورت من که کارم زودتر تموم شه....من و ستاره هردو پکیج وی ای پی خواهر عروس رو برداشته بودیم و دعوامون میکردن که شما که وی ای پی خواهر عروس میخواستید باید زودتر میومدید
تازه هم من هم خواهر عروس بودم هم خواهر داماد
بالاخره ساعت ۶ کار ستایش تموم شد
@roman_shiva1sparkles
مشتی زدم به بازوشو گفتم:عه ارسلااان
نشست تو جاش و گفت:ساعت چنده؟
-۲
-ساعت ۲ منو بیدار کردی افکاری میکنی که باعث خودازاریته بعد اعتراضم میکنم منو میزنی؟
-الان تو باید ارومم کنی نه که اعتراض کنی
-عه؟خوب باشه
یهو بغلم کرد و گفت:نترس عزیزم....نترس عشقم....هیچی نمیشه
-میترسم ارسلان...میترسم.بخدا دست خودم نیست
-نترس عزیزم.اتفاقی نمیوفته
-تو از کجامیدونی؟مگه برای عروسی ما کسی فکرشو میکرد اون اتفاق بیوفته؟
-اونموقع فرق داشت.اونموقع یه ادم دیوونه ای بود که قبلشم برا هممون دردسر درست کرده بود که الان اون ادم دیوونه تحت نظره...نگران نباش
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم و به چیزای خوب فکر کنم.ولی مگه میشد؟مگه میتونستم؟
خوابیدیم....با هزار فکر و خیال اون شب و روز بعدشوگذروندیم
شب عروسیشون ستایش بهم زنگ زد
-جونم خواهری؟
-وااااای بیتا خیلی هیجان دارم....فردا ساعت ۷ امین میاد دنبالم بریم ارایشگاه
لبخندی زدم و گفتم:اره....زودتر بخواب فردا خسته نباشی
-باشه.تو کی میای ارایشگاه؟
-نمیدونم.شاید بعد ناهار
-دیرههههه...زودتر بیا
-ستاره کی میاد؟
-گفت بعد ناهار میاد
-اونم بعد ناهار میاد بعد بهمن میگی دیره؟
-اون فرق میکنه...تو هم خواهر منی هم خواهر امین.تو باید زودتر اونجا باشی
-باشه سعی میکنم زودتر بیام.راستی ستاره چجوری میاد؟
-امین گفت شاید برگرده بیاد دنبالش ولی بابا گفت نمیخواد خودم میرسونمش
-میخوای من دارم میام بیام دنبالش؟
-خوب من میخوام تو زودتر بیای
-خوب اون بچرم زودتر میارم چه اشکالی داره؟
-خوب باشه زودتر بیا ستاررم بیار
-باشه.برو بخاب کار نداری
-نه بای
-خدافظ
تلفن رو قطع کردم و به ارسلان که داشت فوتبال میدید گفتم:عشقم....من میرم بخوابم فردا خسته نباشم
-برو عشقم شبت بخیر
-شب تو هم بخیر
بوسش کردم و رفتم تو تخت
از استرسم تا خود صبح خواب بد دیدم یا خواب میدیدم خواب موندم و به ارایشگاه و عروسی نرسیدم یا اینکه عروسی اونام خراب شد....حتی خواب میدیدم ارمان اومده دوباره خراب کاری کرده و من دارم تو خواب نفرینش میکنم و گریه میکنم
بالاخره صبح شد...بلند شدم صبحانه خوردم کارامو کردم و هرچی وسیله مورد نیازم بود ریختم تو یه ساک دستی کوچیک و رفتم که برم دنبال ستاره
ارسلان صبح رفته بود سرکار و گفت کارش تموم شه خودش میره ارایشگاه و بعد میاد تالار.
دم در خونه ی ستایش اینا یه تک زدم به ستاره که بیاد دم در.ساعت ۱۱ بود
-سلام بیتا جون خوبی.نینیت خوبه
-سلام خوشگلم...قربونت تو خوبی مامان خوبه؟
-خوبن سلام دارن
-سلامت باشن.خیلی هیجان داری اره؟
-اره خیلی خیلی
ستاره کلا ۱۸ سالشه الان ولی خیلی با نمک و ازونجایی ک من با ستایش دوست شدم ۱۱ ۱۲ سالش بیشتر نبود واسه همین هنوز برام مثل اونموقع کوچوله...هیکلشم برعکس دخترای امروزی که از خواهر بزرگاشون گنده ترن لاغر و بیبی اندامه....اصلا هم ۱۸ سال بهش نمیاد فوقش ۱۴ ۱۵
انقد با ستاره بگو بخند کردیم که رسیدیم به ارایشگاه....وسایلمونو برداشتیم و رفتیم داخل
ستایش وسط میکاپش بود
خلاصه ما ۶ ساعت تموم اونجا بودیم...۳ ساعت صبر کردیم نوبت خودمون بشه و ۳ ساعتم میکاپ و شنیون خودمون طول کشید...من و ستاره هردو شنیون باز خواستیم...ستاره موهاشو اول مش کرد که شنیونش قشنگ تر بشه بعد تو فاصله ای که موهای ستاره رنگ بگیره اونیکی ارایشگری هم که داشت رو ستاره کار میکرد اومد رو صورت من که کارم زودتر تموم شه....من و ستاره هردو پکیج وی ای پی خواهر عروس رو برداشته بودیم و دعوامون میکردن که شما که وی ای پی خواهر عروس میخواستید باید زودتر میومدید
تازه هم من هم خواهر عروس بودم هم خواهر داماد
بالاخره ساعت ۶ کار ستایش تموم شد
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ تیر
رمان هیبا
#پارت_نودویکdizzy
امین که چند دقیقه زودتر رسیده بود منتظر بود تا ستایشو بفرستیم بیرون.منبه جمع گفتم:من یه دیقه برم یه صحبتی با داداشم بکنم بیام.
همه گفتن باشه و من رفتم بیرون.وای که امین تو کت و شلوار دامادی صد برابر خوشگلتر و جذاب تر از قبل شده بود.
پشتش به در ارایشگاه بود.رفتم یکی زدم رو شونش برگشت...اول فکر کرد ستایشه بعد منو که دید گفت:عه بیتا تویی
بعد از مکث کوتاهی گفت:چقدر خوشگلتر از قبل شدی
لبخندی زدم و گفتم:یه دیقه میخوام باهات حرف بزنم
-جونم...بفرما
-بیا یکم بریم اونورتر
-چشم
با امین چند قدمی رفتم دورتر و شروع کردم
-میدونم....میدونم که از وقتی خودتو شناختی عاشق من بودی و با این عشق بزرگ شدی...میدونم بزرگترین ارزوت ازدواج با من بود....اینم میدونم سر اتفاقایی ک افتاد خیلی غصه خوردی و شاید خیلی سخت تونستی باهاش کنار بیای....اما میخوام اینو بدونی بخدا به جون خودت که خواهرانه عاشقتم به جون ارسلان که تنها عشق زندگیمه و به جون این بچه که نفسش به نفسم بستست علاقه ی منم کمتر از تو نبود...فقط یه فرق بزرگ بینمون بود....تو منو میخواستی که خانوم خونت شم مادر بچه هات ولی من تورو میخواستم که تا همیشه تا ابد تا وقتی نفس میکشم داداشم باشی پشتم باشی پناهم باشی...که اگه ازدواج کردم دایی بچم باشی....به جون خودت دارم راست میگم
-میدونم عزیزم....قسم نخور
-تو تمام روزهایی که از ۵ ۶ سالگی خودم....از قدیمی ترین روزهایی که از خودم یادمه باهات بودم و بزرگ شدم منم با همه ی وجود مثل یه خواهر عاشقت بودم...اونموقعا فکر میکردم تو هم منو مثل یه خواهر دوست داری اگه زودترمیدونستم که تو دلت چی میگذره زودتر میومدم و بهت میگفتم ک حداقل یک روز کمتر غصه بخوری
دوباره لبخندی زدو گفت:میدونم...اشتباه از من بود که زودتر به خودت نگفتم
-اشتباه نکردی...با حیایی کردی نجابت کردی پا از حدت فراتر نذاشتی...ولی الان من ناراحتم از غصه هایی که تو خوری
-ناراحت نباش عزیزم
-میخوام امشب که داری با ستایش عروسی میکنی و وجودتون یکی میشه هم اینو خودت مطمئن باشی هم من که تو همیشه تا ابد داداش من میمونی...دایی بچم میمونی...پشت و پناهم میمونی...اگه یه روزی ارسلان دیگه نباشه تو هستی و پشت من به وجود تو گرمه....یا اگه مثلا یه روزی با ارسلان دعوام شه و جایی نداشته باشم برم خونه ی مامان بابامم روم نشه برم بیام خونه ی داداشم
-حتما همینطوره...من همیشه هستم...همیشه هم حواسم بهت هست
-و میخوام همینطوری که همیشه پشت منی اگه یه روزی منم نبودم...ارسلانم نبود خیالم راحت باشه دلم قرص باشه که دایی بچم پشت بچمه و حواسش بهش هست
-ایشالله خدا به خودتون عمرطولانی بده نوه تونم ببینید
-بالاخره عمر که دست ما نیست معلوم نیست اصلا کی روزش برسه....میخوام خیالم راحت باشه
-خیالت راحت باشه....مطمئن باش
-یه چیز دیگم میخوام...اخرین خواستمه
-بفرما
-میخوام همونقدری کهحواست به من هست ۱۰۰ برابرش مواظب ستایش باشی...عشقش باشی عاشقش باشی...اون خیلی خوبه خیلی پاک و معصومه از من بیشتر...خیلیم مظلومه...یه مدتی عاشق ارمان بود....البته عاشقش که نبود ولی دوستش داشت ولی وقتی ارمانو شناخت که چه بی شرفیه کلا ازش فاصله گرفت...میخوام مراقبش باشی...مراقب هر خطری که تهدیدش میکنه...پشت و پناهش باشی
-حتما همینطوره
لبخندی زدم بغلش کردم وگفتم:عاشقتم داداشی
دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت
-منبیشتر
تو همون حالت بهش گفتم:تو خیلی خوبی....خیلی خیلی خوب...بعضی وقتا از خوب بودن زیادت حرصم میگیره
خندید و گفت:تو خوبی که من و خوب میبینی
-نه خوبی تو باعث میشه همه خوب باشن
ازش جدا شدم و گفتم:خوب من برم عروس خانم و بفرستم بیرون
لبخندی زد و گفت:برو
و رفتم
ستایشو فرستادیم بیرون و باهم رفتن...دیگه فیلمبرداری از ارایشگاه چون خز بود کنسلش کردن و فقط تو عمارت عکسو فیلم میگرفتن
@roman_shiva1sparkles
امین که چند دقیقه زودتر رسیده بود منتظر بود تا ستایشو بفرستیم بیرون.منبه جمع گفتم:من یه دیقه برم یه صحبتی با داداشم بکنم بیام.
همه گفتن باشه و من رفتم بیرون.وای که امین تو کت و شلوار دامادی صد برابر خوشگلتر و جذاب تر از قبل شده بود.
پشتش به در ارایشگاه بود.رفتم یکی زدم رو شونش برگشت...اول فکر کرد ستایشه بعد منو که دید گفت:عه بیتا تویی
بعد از مکث کوتاهی گفت:چقدر خوشگلتر از قبل شدی
لبخندی زدم و گفتم:یه دیقه میخوام باهات حرف بزنم
-جونم...بفرما
-بیا یکم بریم اونورتر
-چشم
با امین چند قدمی رفتم دورتر و شروع کردم
-میدونم....میدونم که از وقتی خودتو شناختی عاشق من بودی و با این عشق بزرگ شدی...میدونم بزرگترین ارزوت ازدواج با من بود....اینم میدونم سر اتفاقایی ک افتاد خیلی غصه خوردی و شاید خیلی سخت تونستی باهاش کنار بیای....اما میخوام اینو بدونی بخدا به جون خودت که خواهرانه عاشقتم به جون ارسلان که تنها عشق زندگیمه و به جون این بچه که نفسش به نفسم بستست علاقه ی منم کمتر از تو نبود...فقط یه فرق بزرگ بینمون بود....تو منو میخواستی که خانوم خونت شم مادر بچه هات ولی من تورو میخواستم که تا همیشه تا ابد تا وقتی نفس میکشم داداشم باشی پشتم باشی پناهم باشی...که اگه ازدواج کردم دایی بچم باشی....به جون خودت دارم راست میگم
-میدونم عزیزم....قسم نخور
-تو تمام روزهایی که از ۵ ۶ سالگی خودم....از قدیمی ترین روزهایی که از خودم یادمه باهات بودم و بزرگ شدم منم با همه ی وجود مثل یه خواهر عاشقت بودم...اونموقعا فکر میکردم تو هم منو مثل یه خواهر دوست داری اگه زودترمیدونستم که تو دلت چی میگذره زودتر میومدم و بهت میگفتم ک حداقل یک روز کمتر غصه بخوری
دوباره لبخندی زدو گفت:میدونم...اشتباه از من بود که زودتر به خودت نگفتم
-اشتباه نکردی...با حیایی کردی نجابت کردی پا از حدت فراتر نذاشتی...ولی الان من ناراحتم از غصه هایی که تو خوری
-ناراحت نباش عزیزم
-میخوام امشب که داری با ستایش عروسی میکنی و وجودتون یکی میشه هم اینو خودت مطمئن باشی هم من که تو همیشه تا ابد داداش من میمونی...دایی بچم میمونی...پشت و پناهم میمونی...اگه یه روزی ارسلان دیگه نباشه تو هستی و پشت من به وجود تو گرمه....یا اگه مثلا یه روزی با ارسلان دعوام شه و جایی نداشته باشم برم خونه ی مامان بابامم روم نشه برم بیام خونه ی داداشم
-حتما همینطوره...من همیشه هستم...همیشه هم حواسم بهت هست
-و میخوام همینطوری که همیشه پشت منی اگه یه روزی منم نبودم...ارسلانم نبود خیالم راحت باشه دلم قرص باشه که دایی بچم پشت بچمه و حواسش بهش هست
-ایشالله خدا به خودتون عمرطولانی بده نوه تونم ببینید
-بالاخره عمر که دست ما نیست معلوم نیست اصلا کی روزش برسه....میخوام خیالم راحت باشه
-خیالت راحت باشه....مطمئن باش
-یه چیز دیگم میخوام...اخرین خواستمه
-بفرما
-میخوام همونقدری کهحواست به من هست ۱۰۰ برابرش مواظب ستایش باشی...عشقش باشی عاشقش باشی...اون خیلی خوبه خیلی پاک و معصومه از من بیشتر...خیلیم مظلومه...یه مدتی عاشق ارمان بود....البته عاشقش که نبود ولی دوستش داشت ولی وقتی ارمانو شناخت که چه بی شرفیه کلا ازش فاصله گرفت...میخوام مراقبش باشی...مراقب هر خطری که تهدیدش میکنه...پشت و پناهش باشی
-حتما همینطوره
لبخندی زدم بغلش کردم وگفتم:عاشقتم داداشی
دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت
-منبیشتر
تو همون حالت بهش گفتم:تو خیلی خوبی....خیلی خیلی خوب...بعضی وقتا از خوب بودن زیادت حرصم میگیره
خندید و گفت:تو خوبی که من و خوب میبینی
-نه خوبی تو باعث میشه همه خوب باشن
ازش جدا شدم و گفتم:خوب من برم عروس خانم و بفرستم بیرون
لبخندی زد و گفت:برو
و رفتم
ستایشو فرستادیم بیرون و باهم رفتن...دیگه فیلمبرداری از ارایشگاه چون خز بود کنسلش کردن و فقط تو عمارت عکسو فیلم میگرفتن
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ تیر
رمان هیبا
#پارت_نودودوdizzy
اون دوتا که رفتن من و ستاره هم خودمون رفتیم تالار....با ارسلان در تماس بودم و میگفت ساعت ۸ خودشو میرسونه
مامان بابای امین و ستایش زودتر از ما تو تالار بودن.
امین و ستایش طبق برنامه قرار بود ساعت ۸ برسن
ساعت ۸ شد و من دل تو دلم نبود...اول ارسلان اومد و تقریبا نیم ساعت بعد عروس داماد.تو همون حیاط تالار اتیش بازی کردیم و فیلمبرداری کردیم و بعدش رفتیم تو
بالاخره بعد از کلی بزن و بکوب و برقص و شام عروسی ساعت ۱۲ تموم شد و راهی شدیم برای عروس گردون.منکه با ماشین خودم رفته بودم هیچ چاره ای نداشتم جز اینکه ماشینو بزارم تو پارکینگ تالار امشب اخر شب یا فردا بیایم برش داریم
تو فاصله ای که ارسلان رفت ماشین خودشو از پارکینگ بیاره من رفتم سراغ امین اینا و گفتم:بچها کجا میریم خونه ی شما؟
امین گفت:اره
-اوکیه پس بریم
و رفتم سمت خیابون منتظر ارسلان.بعد از چند دقیقه ارسلان اومد سوار شدیم و دنبال ماشین عروس راه افتادیم
ما مامان بابای امین و ستایش و بقیه مهمونا همه دنبال ماشین عروس بوق بوق بوق
جلوی در خونه ی امین اینام یکم بزن برقص کردیم و بعدش دیگه خدافظی کردیم و هرکی رفت خونه ی خودش....مام جنازمون ساعت ۲ ی شب رسید خونمون....انقد خسته بودیم که حد نداشت.ارسلان گفت فردا میریم ماشین منو از تالار برداریم
توی تخت من ارسلان و بغل کردم و گفتم:اخیش بالاخره تموم شد
-اره دیدی چقد خوب تموم شد انقد الکی غصه میخوردی؟
با یاد اوری عروسی خودم بغضی کردم و گفتم:کاش عروسی خودمونم انقد خوب برگزار میشد.
ارسلان دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:غصه نخور اونم خوب بود.هیچ کس یادش نمونده
-خودمون چی؟تا عمر داریم یادمون نمیره
-نگران نباش انقد اتفاقای خوب میوفته تو زندگیمون که اینو کلا فراموش میکنی
-خدا کنه
عروسی امین و ستایش یکی از بهترین اتفاقات یک سال اخیرمون بود و تو روحیمون خیلی تاثیر مثبت گذاشت...هممون خوشحال و راضی بودیم
۱۰ روز بعد از عروسی اونا تولد ارسلان بود که خودم تو خونه یه جشن ۴ نفره با امین و ستایش براش گرفتم
دوره ی بارداری من تموم شد و دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد بجز تمام درگیریهام برای خرید سیسمونی که مشخص شده بود بچه دختره
من روزمرگی های خودمو داشتم و اواخر اردیبهشت بود که بچمون به دنیا اومد.
من طبق تحقیقاتی که تو گوگل انجام داده بودم و طبق تجربیات مامانایی ک دورم بچه داشتن مثل مامان خودم مامان ارسلان مامان امین مامان ستایش و غیره بین طبیعی و سزارین تصمیم گرفته بودم بچمو طبیعی به دنیا بیارم.
دکتر بهم گفت اگه بخوام طبیعی به دنیا بیارمش باید هروقت دردم شروع شد برم بیمارستان و بستری شم.ولی برای سزارین نوبت و نامه ی بستری میدن....اواخر خرداد هر روز منتظر دردم بودم...دکترم گفت دم نوش زعفران و یه سری چیزا کمک میکنه زودتر دردت شروع شه منم روزی یه بار چیزایی که گفته بود و میخورم
ورزش های بارداری و پیاده روی هامم مرتب بود برای اینکه زایمان راحت تری داشته باشم
بالاخره ۲۰ خرداد بود که ارسلان سرکار بود و من تنها تو خونه بودم.ارسلان خیلی بهم اصرار کرد یه کسی رو بیاره هم کارارو برام انجام بده هم مراقبم باشه ولی قبول نکردم.گفتم اگه دردم شروع شه سریع به خودت زنگ میزنم.
ساعت ۳ بعد از ظهر بود.بعد از ناهار که کم کم دردم شروع شد.اولش دردم خیلی کم بود و فکر نمیکردم وقتش باشه ولی رفته رفته زیاد شد.کم کم اونقد زیاد شد که از درد جیغ میزدم و حتی نمیتونستم رو پا وایسم
به هزار بدبختی خودمو رسوندم به تلفن و شماره ارسلان رو گرفتم
دفعه ی اول جواب نداد...منم دردم اونقد زیاد شده بود که داشتم نفس کم میاوردم....دوباره گرفتم....بالاخره جواب داد:الو بیتا؟
بریده بریده گفتم:ارسلان....خودتو...برسون....درد...دارم
-اومدم اومدم
تا ارسلان برسه از درد مردم و زنده شدم...البته زیاد طولی نکشید شاید ۱۰ دقیقه....ولی ۱۰ دقیقه برای یه زن زائو خیلی زیاده.
۱۰ دقیقه بعد در حالی که من از درد نمیدونستم چیکار بکنم و بالاخره ارسلان رسید
@roman_shiva1sparkles
اون دوتا که رفتن من و ستاره هم خودمون رفتیم تالار....با ارسلان در تماس بودم و میگفت ساعت ۸ خودشو میرسونه
مامان بابای امین و ستایش زودتر از ما تو تالار بودن.
امین و ستایش طبق برنامه قرار بود ساعت ۸ برسن
ساعت ۸ شد و من دل تو دلم نبود...اول ارسلان اومد و تقریبا نیم ساعت بعد عروس داماد.تو همون حیاط تالار اتیش بازی کردیم و فیلمبرداری کردیم و بعدش رفتیم تو
بالاخره بعد از کلی بزن و بکوب و برقص و شام عروسی ساعت ۱۲ تموم شد و راهی شدیم برای عروس گردون.منکه با ماشین خودم رفته بودم هیچ چاره ای نداشتم جز اینکه ماشینو بزارم تو پارکینگ تالار امشب اخر شب یا فردا بیایم برش داریم
تو فاصله ای که ارسلان رفت ماشین خودشو از پارکینگ بیاره من رفتم سراغ امین اینا و گفتم:بچها کجا میریم خونه ی شما؟
امین گفت:اره
-اوکیه پس بریم
و رفتم سمت خیابون منتظر ارسلان.بعد از چند دقیقه ارسلان اومد سوار شدیم و دنبال ماشین عروس راه افتادیم
ما مامان بابای امین و ستایش و بقیه مهمونا همه دنبال ماشین عروس بوق بوق بوق
جلوی در خونه ی امین اینام یکم بزن برقص کردیم و بعدش دیگه خدافظی کردیم و هرکی رفت خونه ی خودش....مام جنازمون ساعت ۲ ی شب رسید خونمون....انقد خسته بودیم که حد نداشت.ارسلان گفت فردا میریم ماشین منو از تالار برداریم
توی تخت من ارسلان و بغل کردم و گفتم:اخیش بالاخره تموم شد
-اره دیدی چقد خوب تموم شد انقد الکی غصه میخوردی؟
با یاد اوری عروسی خودم بغضی کردم و گفتم:کاش عروسی خودمونم انقد خوب برگزار میشد.
ارسلان دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:غصه نخور اونم خوب بود.هیچ کس یادش نمونده
-خودمون چی؟تا عمر داریم یادمون نمیره
-نگران نباش انقد اتفاقای خوب میوفته تو زندگیمون که اینو کلا فراموش میکنی
-خدا کنه
عروسی امین و ستایش یکی از بهترین اتفاقات یک سال اخیرمون بود و تو روحیمون خیلی تاثیر مثبت گذاشت...هممون خوشحال و راضی بودیم
۱۰ روز بعد از عروسی اونا تولد ارسلان بود که خودم تو خونه یه جشن ۴ نفره با امین و ستایش براش گرفتم
دوره ی بارداری من تموم شد و دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد بجز تمام درگیریهام برای خرید سیسمونی که مشخص شده بود بچه دختره
من روزمرگی های خودمو داشتم و اواخر اردیبهشت بود که بچمون به دنیا اومد.
من طبق تحقیقاتی که تو گوگل انجام داده بودم و طبق تجربیات مامانایی ک دورم بچه داشتن مثل مامان خودم مامان ارسلان مامان امین مامان ستایش و غیره بین طبیعی و سزارین تصمیم گرفته بودم بچمو طبیعی به دنیا بیارم.
دکتر بهم گفت اگه بخوام طبیعی به دنیا بیارمش باید هروقت دردم شروع شد برم بیمارستان و بستری شم.ولی برای سزارین نوبت و نامه ی بستری میدن....اواخر خرداد هر روز منتظر دردم بودم...دکترم گفت دم نوش زعفران و یه سری چیزا کمک میکنه زودتر دردت شروع شه منم روزی یه بار چیزایی که گفته بود و میخورم
ورزش های بارداری و پیاده روی هامم مرتب بود برای اینکه زایمان راحت تری داشته باشم
بالاخره ۲۰ خرداد بود که ارسلان سرکار بود و من تنها تو خونه بودم.ارسلان خیلی بهم اصرار کرد یه کسی رو بیاره هم کارارو برام انجام بده هم مراقبم باشه ولی قبول نکردم.گفتم اگه دردم شروع شه سریع به خودت زنگ میزنم.
ساعت ۳ بعد از ظهر بود.بعد از ناهار که کم کم دردم شروع شد.اولش دردم خیلی کم بود و فکر نمیکردم وقتش باشه ولی رفته رفته زیاد شد.کم کم اونقد زیاد شد که از درد جیغ میزدم و حتی نمیتونستم رو پا وایسم
به هزار بدبختی خودمو رسوندم به تلفن و شماره ارسلان رو گرفتم
دفعه ی اول جواب نداد...منم دردم اونقد زیاد شده بود که داشتم نفس کم میاوردم....دوباره گرفتم....بالاخره جواب داد:الو بیتا؟
بریده بریده گفتم:ارسلان....خودتو...برسون....درد...دارم
-اومدم اومدم
تا ارسلان برسه از درد مردم و زنده شدم...البته زیاد طولی نکشید شاید ۱۰ دقیقه....ولی ۱۰ دقیقه برای یه زن زائو خیلی زیاده.
۱۰ دقیقه بعد در حالی که من از درد نمیدونستم چیکار بکنم و بالاخره ارسلان رسید
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ تیر
رمان هیبا
#پارت_نودوسهdizzy
با نگرانی و استرس گفت:خوبی؟
-نه....درد دارم
زیر گردن و زیر زانو مو گرفت و همونطوری منو برد توماشین
-ارسلان....ساک بچه....ساک خودم....لباسام
از درد زیاد حتی نفس کشیدنمبرام سخت شده بود
-کجاست؟
-تو اتاق بچه...هردوش....از تو....کمدم....مانتو و شال....بیار
-باشه باشه....الان میارم....تو نفس عمیق بکش
داشتم سعی میکردم نفس عمیق بکشم اما سخت بود برام.ارسلان رفت و با دوتا ساک و مانتو و شال برای من برگشت.کمکم کرد بپوشمشون
تو ساک بچه لباسای بچه و شیشه شیر و شیر خشک و این چیزا بود و تو ساک خودم لباسای خودم و نوار بهداشتی و این چیزا
بعد از یک ربع اسیر شدن توی خیابونا بالاخره رسیدیم در حالی که من واقعا مرگ رو به چشم دیدم
انقد حالم بد بود که سریع بستریم کردن و بردن اتاق زایمان
از درد فقط داشتم ناله میکردم
یه خانم پرستار اومدگفت:این اقاعه که پیراهن سبز تنشه شوهر شماست؟
-بله
-بیمارستانو گذاشته رو سرش با همه ی پرستارا دعوا کرده
-چرا
-میگه زن من داره از درد میمیره صدای ناله هات و جیغات داره تا اونجا میره....میگه چرا عملش نمیکنید خوشتون میاد درد بکشه؟انسانید؟
تو اوج درد خندم گرفت از نگرانی ارسلان
پرستاره خندید و همشون که بالا سرم بودن گفتن:خوشبحالت با این شوهرت....نصف زائو هایی ک میان اینجا اصلا شوهر باهاشون نیست مادری خواهری مادرشوهری کسی باهاشونه
دوباره خندیدم و گفتم:منچقدر باید درد بکشم؟
-زیاد نمونده سرمت بره بعد
شانس اوردم ماسک اکسیژن بهم وصل کرده بودن وگرنه نفسم میرفت
بالاخره بعد از کلی درد بچه به دنیا اومد و بردنش بخش نوزادان....کمی بعد خودمم بردن تو بخش
پرستار میرفت میومد میگفت شوهرت ال کرده بل کرده...یه بار گفتن داره خودشو میکشه ببینتت..یه بار گفتن داره با دکترا دعوا میکنه....یه بار گفتن با پرستارا دعوا میکنه....یه بار گفتن میگه بچم به دنیا اومد یا نه....و دراخر که بهش خبر دادن بچه به دنیا اومد میگفتن ثانیه به ثانیه داره میپرسه پس بچم کو؟زنم کو
منم فقط میخندیدم
به محض اینکه از اتاق عمل درومدم مامانمو دیدم
-اینجا چیکار میکنی؟
-ارسلان خبرمون کرد با بابات و مادرشوهرو پدرشوهرت اومدیم
-اوه همتون باهم اومدید؟
-باهم که نه ولی اومدیم....ستایشو امینم توراهن
-اونا از کجا فهمیدن؟
-ستایش زنگ زد به گوشیت جواب ندادی نگران شد از ارسلان پیگیر شد اونم گفت بیمارستانی دوتاشون توراهن.
وقتی منتقلم کردن به بخش اونجا ۳ ۴ زن دیگه مثل خودم بودن.
چند دقیقه بعد مامانو صدا کردن بره لباس تن بچه کنه و رفت.
و بعدش به همراه مادرشوهرمو ستایش برگشتن...امین و ارسلانم دوست داشتن بیان تو ولی نمیشد.گفتن نگران نباشید فردا مرخص میشه.چون ترخیصشون کلا تو ساعت اداری بود و گذشته بود بنابراین فردا باید ترخیص کنن.
مامانم موند و ستایش و مادرشوهرمو فرستادن رفت
با خانما دیگه معاشرت کردم و فهمیدم فقط من اولین بچمه...دوتاشون بچه ی دومشون بود و یکیشون بچه ی سوم.
خلاصه اون شب گذشت....یکی از مامانا همون روز مرخص شد و تا کاراشو کردن و رفت شد ساعت ۸ شب..۲ تای دیگه با من ترخیصشون فردا بود
خییییلی خسته بودم ولی تمام مدتی که تو بیمارستان بودم حتی یک ثانیه هم نتونستم بخوابم.۲ ساعت بعد از انتقالم به بخش بچمو اوردن و بهش شیر دادم.و دیگه کلا پیش خودم بود
فرداش ساعت ۸ صبح ارسلان کارای ترخیصمو انجام داد و تا اماده شیم و بریم شد ۱۰
بیرون بیمارستان...تو محوطه بابای خودم بابای ارسلان و امین منتظرم بودن....به نوبت همشون بغلم کردن و پیشونیمو بوسیدن و رفتیم خونه
توی راه ارسلان گفت:چیزی نمیخوای؟
@roman_shiva1sparkles
با نگرانی و استرس گفت:خوبی؟
-نه....درد دارم
زیر گردن و زیر زانو مو گرفت و همونطوری منو برد توماشین
-ارسلان....ساک بچه....ساک خودم....لباسام
از درد زیاد حتی نفس کشیدنمبرام سخت شده بود
-کجاست؟
-تو اتاق بچه...هردوش....از تو....کمدم....مانتو و شال....بیار
-باشه باشه....الان میارم....تو نفس عمیق بکش
داشتم سعی میکردم نفس عمیق بکشم اما سخت بود برام.ارسلان رفت و با دوتا ساک و مانتو و شال برای من برگشت.کمکم کرد بپوشمشون
تو ساک بچه لباسای بچه و شیشه شیر و شیر خشک و این چیزا بود و تو ساک خودم لباسای خودم و نوار بهداشتی و این چیزا
بعد از یک ربع اسیر شدن توی خیابونا بالاخره رسیدیم در حالی که من واقعا مرگ رو به چشم دیدم
انقد حالم بد بود که سریع بستریم کردن و بردن اتاق زایمان
از درد فقط داشتم ناله میکردم
یه خانم پرستار اومدگفت:این اقاعه که پیراهن سبز تنشه شوهر شماست؟
-بله
-بیمارستانو گذاشته رو سرش با همه ی پرستارا دعوا کرده
-چرا
-میگه زن من داره از درد میمیره صدای ناله هات و جیغات داره تا اونجا میره....میگه چرا عملش نمیکنید خوشتون میاد درد بکشه؟انسانید؟
تو اوج درد خندم گرفت از نگرانی ارسلان
پرستاره خندید و همشون که بالا سرم بودن گفتن:خوشبحالت با این شوهرت....نصف زائو هایی ک میان اینجا اصلا شوهر باهاشون نیست مادری خواهری مادرشوهری کسی باهاشونه
دوباره خندیدم و گفتم:منچقدر باید درد بکشم؟
-زیاد نمونده سرمت بره بعد
شانس اوردم ماسک اکسیژن بهم وصل کرده بودن وگرنه نفسم میرفت
بالاخره بعد از کلی درد بچه به دنیا اومد و بردنش بخش نوزادان....کمی بعد خودمم بردن تو بخش
پرستار میرفت میومد میگفت شوهرت ال کرده بل کرده...یه بار گفتن داره خودشو میکشه ببینتت..یه بار گفتن داره با دکترا دعوا میکنه....یه بار گفتن با پرستارا دعوا میکنه....یه بار گفتن میگه بچم به دنیا اومد یا نه....و دراخر که بهش خبر دادن بچه به دنیا اومد میگفتن ثانیه به ثانیه داره میپرسه پس بچم کو؟زنم کو
منم فقط میخندیدم
به محض اینکه از اتاق عمل درومدم مامانمو دیدم
-اینجا چیکار میکنی؟
-ارسلان خبرمون کرد با بابات و مادرشوهرو پدرشوهرت اومدیم
-اوه همتون باهم اومدید؟
-باهم که نه ولی اومدیم....ستایشو امینم توراهن
-اونا از کجا فهمیدن؟
-ستایش زنگ زد به گوشیت جواب ندادی نگران شد از ارسلان پیگیر شد اونم گفت بیمارستانی دوتاشون توراهن.
وقتی منتقلم کردن به بخش اونجا ۳ ۴ زن دیگه مثل خودم بودن.
چند دقیقه بعد مامانو صدا کردن بره لباس تن بچه کنه و رفت.
و بعدش به همراه مادرشوهرمو ستایش برگشتن...امین و ارسلانم دوست داشتن بیان تو ولی نمیشد.گفتن نگران نباشید فردا مرخص میشه.چون ترخیصشون کلا تو ساعت اداری بود و گذشته بود بنابراین فردا باید ترخیص کنن.
مامانم موند و ستایش و مادرشوهرمو فرستادن رفت
با خانما دیگه معاشرت کردم و فهمیدم فقط من اولین بچمه...دوتاشون بچه ی دومشون بود و یکیشون بچه ی سوم.
خلاصه اون شب گذشت....یکی از مامانا همون روز مرخص شد و تا کاراشو کردن و رفت شد ساعت ۸ شب..۲ تای دیگه با من ترخیصشون فردا بود
خییییلی خسته بودم ولی تمام مدتی که تو بیمارستان بودم حتی یک ثانیه هم نتونستم بخوابم.۲ ساعت بعد از انتقالم به بخش بچمو اوردن و بهش شیر دادم.و دیگه کلا پیش خودم بود
فرداش ساعت ۸ صبح ارسلان کارای ترخیصمو انجام داد و تا اماده شیم و بریم شد ۱۰
بیرون بیمارستان...تو محوطه بابای خودم بابای ارسلان و امین منتظرم بودن....به نوبت همشون بغلم کردن و پیشونیمو بوسیدن و رفتیم خونه
توی راه ارسلان گفت:چیزی نمیخوای؟
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ تیر
رمان هیبا
#پارت_نودوچهارdizzy
-نه فقط خستم
-دکترت تاکید کرده هرچی دلت میخواد بگو بخرم
-نه هیچی
-مطمئنی؟
-اره
-باشه
رفتیم خونه
من خیلی خسته بودم ولی با این وجود همشون اومدن خونه ی ما و مامان من و ستایش جای من پذیرایی کردن
امین اومد کنارم نشست و گفت:بیتا این چشم روشنی خودت...اینم بچت
برای خودم کارت هدیه ۵ ملیونی بود برای بچه ۲ تا النگو
با تعجب گفتم:۵ ملیون؟چخبره؟
-قابلتو نداره...دوست نداشتم کم باشه.برای بچه هم...میخواستم تعداد بیشتری النگو بخرم ولی ستایش گفت دوتا کافیه.بیشتر ممکنه دستشو اذیت کنه.
-مرسی داداشی
لبخندی زد و گفت:خواهش میکنم وظیفه بود
بابامم از امین تشکر کرد و اونم هدیشو گذاشت روی میز
-بیتا بابا اینا هردو سلیقه ی مادرته...قابل نداره
برای خودم مانتو و شال ست بود برای بچه گوشواره
-ممنون
-خواهش میکنم دخترم.قابلتو نداره
و بعد مادرشوهرم اومد جلو
-بیتا جان عروس خوشگلم....این برای خودت اینم برای نوه ی خوشگلم
برای خودم مانتو بود برای بچه هم روی جعبش نوشته بود ست ۲۰ تیکه ی نوزادی.رنگشم صورتی بود
-ممنون.
-میخواستم برای بچه طلا بخرم....پدرشوهرت قبول نکرد گفت الان لباس بدردش میخوره نه طلا
خندیدم و گفتم:ممنون...اصلا لازم نبود
یهو پدرشوهرم یه چیزی گذاشت رو میزو گفت:بفرمایید
من و مادر ارسلان هنگ کرده بودیم
بازش کردم...یه جفت گوشواره ی کوچولو بود
خودش سریع گفت:میخواستم هردوتون رو سوپرایز کنم
مادر ارسلان بنده خدا نمیدونست چی بگه اخرش گفت:وا نمیتونستی حداقل به من بگی خجالت زده نشم؟
منگفتم:چه خجالتی اخه...بخدا نیاز نبود بخدا که اگه من توقع چیزی داشتم...همون لباس کافی بود راست میگه اخه بچه این سنی طلا میخواد چیکار؟
بابای ارسلان گفت:اونو گفتم که فکر کنه نمیخرم سوپرایز شه
هممون خندیدیم و بعد امین رو به ارسلان گفت:نوبتی هم باشه نوبت توعه
-باشه
بلند شد و رفت و اومد.با دوتا جعبه یکی بزرگتر یکی کوچیکتر ولی شکل هم بودن
هردوشو خودش باز کرد گذاشت جلوم...یکیش یه ست خیلی خیلی خوشگل بود که شامل گردنبند گوشواره و دسبتند بود دومیم عین همون ولی کوچیکتر و نوزادی
چشمام برق زد از خوشگلیشون...مخصوصا اینکه ست هم بودن خیلی توجهمو جلب کرد
-اینا خیلی خوشگلن....چطور همچین چیزی به ذهنت رسید؟
-حسام راهنماییم کرد.یعنی من که مطمئن بودم میخوام طلا بخرم ولی میخواستم یه چیز خاص و جدید باشه....رفتم پیش حسام و مطرح کردم اونم چند تا کار ست مادر دختری گذاشت جلوم گفت اینا خاص و جدیده میتونی اینارو ببری.گفتم بابا بچم نوزاده اینارو که نمیتونه استفاده کنه.گفت چه اشکالی داره؟بذار کنار برای ایندش پس اندازم میشه براش.دیدم منطقی میگه اینو به سلیقه ی خودم انتخاب کردم
-اینا خیلی گرون میشه...دوتا سرویس...بزرگه خیلی سنگینه
-اولا که اونقدرم که بنظر میاد سنگین نیست....ثانیا قابل تو و بچرو نداره ثالثا توچیکار به قیمتش داری؟
امین در ادامه گفت:با دومی و سومی به شدت موافقم
جمع خندیدیم بعد امین گفت:راستی چه اسمی انتخاب کردید؟
-هنوز اسم خاصی انتخاب نکردیم
ارسلان گفت:من تو اینترنت سرچ کردم اسم دختری که معنی معجزرو بده چون این بچه معجزه ی زندگی ما و معجزه ی خوب شدن بیتا بود.اینترنت اسمای هیبا و مرسانارو اورد.من رو هیبا بیشتر نظر دارم چون به بیتاهم شبیهه
بعد بحث افتاد بین این دوتا اسم...اخرشم همه رای دادن به هیبا....هم بخاطر معناش و هم نزدیک بودنش به بیتا.
ارسلان یهو گفت:ایول تصویب شد هیبا.فردا میرم شناسنامه میگیرم
همه خندیدیم
از فردای اون روز کم کم همه اومدن دیدنم...خانواده ی ستایش خانواده ی امین حتی اتنا و خانوادش و خیلیای دیگه.
حال من با وجود هیبا یه جوری خوب شده بود که اصلا انگار نه انگار پارسال همینموقع چه روزهای بدی رو میگذروندمو هر شب کابوس داشتم.بعد هیبا نه تنها کابوس هام تموم شد بلکه هر شب خواب خوب و رویا میدیدم....شر ارمان و هرکسی که باعث حال بدم بود از زندگیم کم شد و طمع خوشبختی رو با تک تک سلولهای بدنم داشتم حس میکردم.اون شب بعد از شبی که ارمان مهمونی گرفته بود اخرین شب کذایی عمرم بود که اونم فراموش شد و خاطرات خوب جاشو گرفت.عکسها و فیلمهای عمارت و همه چیز قبل از اون اتفاق رو میدیدم و کیف میکردم
شب و روزم با ارسلان و هیبا عشقهای زندگیم و البته امین و ستایش و بقیه ی خانوادم پر از خوشبختی و عشق بود
تازه ارسلانم که هنوز هیچ اسم و جمله ای روی پلاک دستبندی که تولدش بهش داده بودم حک نکرده بود رفت و داد روی دستبند اسم هیبا رو براش بنویسن تا معجزه ی زندگیمون همیشه و همه جا همراهش باشه
پایان
@roman_shiva1sparkles
-نه فقط خستم
-دکترت تاکید کرده هرچی دلت میخواد بگو بخرم
-نه هیچی
-مطمئنی؟
-اره
-باشه
رفتیم خونه
من خیلی خسته بودم ولی با این وجود همشون اومدن خونه ی ما و مامان من و ستایش جای من پذیرایی کردن
امین اومد کنارم نشست و گفت:بیتا این چشم روشنی خودت...اینم بچت
برای خودم کارت هدیه ۵ ملیونی بود برای بچه ۲ تا النگو
با تعجب گفتم:۵ ملیون؟چخبره؟
-قابلتو نداره...دوست نداشتم کم باشه.برای بچه هم...میخواستم تعداد بیشتری النگو بخرم ولی ستایش گفت دوتا کافیه.بیشتر ممکنه دستشو اذیت کنه.
-مرسی داداشی
لبخندی زد و گفت:خواهش میکنم وظیفه بود
بابامم از امین تشکر کرد و اونم هدیشو گذاشت روی میز
-بیتا بابا اینا هردو سلیقه ی مادرته...قابل نداره
برای خودم مانتو و شال ست بود برای بچه گوشواره
-ممنون
-خواهش میکنم دخترم.قابلتو نداره
و بعد مادرشوهرم اومد جلو
-بیتا جان عروس خوشگلم....این برای خودت اینم برای نوه ی خوشگلم
برای خودم مانتو بود برای بچه هم روی جعبش نوشته بود ست ۲۰ تیکه ی نوزادی.رنگشم صورتی بود
-ممنون.
-میخواستم برای بچه طلا بخرم....پدرشوهرت قبول نکرد گفت الان لباس بدردش میخوره نه طلا
خندیدم و گفتم:ممنون...اصلا لازم نبود
یهو پدرشوهرم یه چیزی گذاشت رو میزو گفت:بفرمایید
من و مادر ارسلان هنگ کرده بودیم
بازش کردم...یه جفت گوشواره ی کوچولو بود
خودش سریع گفت:میخواستم هردوتون رو سوپرایز کنم
مادر ارسلان بنده خدا نمیدونست چی بگه اخرش گفت:وا نمیتونستی حداقل به من بگی خجالت زده نشم؟
منگفتم:چه خجالتی اخه...بخدا نیاز نبود بخدا که اگه من توقع چیزی داشتم...همون لباس کافی بود راست میگه اخه بچه این سنی طلا میخواد چیکار؟
بابای ارسلان گفت:اونو گفتم که فکر کنه نمیخرم سوپرایز شه
هممون خندیدیم و بعد امین رو به ارسلان گفت:نوبتی هم باشه نوبت توعه
-باشه
بلند شد و رفت و اومد.با دوتا جعبه یکی بزرگتر یکی کوچیکتر ولی شکل هم بودن
هردوشو خودش باز کرد گذاشت جلوم...یکیش یه ست خیلی خیلی خوشگل بود که شامل گردنبند گوشواره و دسبتند بود دومیم عین همون ولی کوچیکتر و نوزادی
چشمام برق زد از خوشگلیشون...مخصوصا اینکه ست هم بودن خیلی توجهمو جلب کرد
-اینا خیلی خوشگلن....چطور همچین چیزی به ذهنت رسید؟
-حسام راهنماییم کرد.یعنی من که مطمئن بودم میخوام طلا بخرم ولی میخواستم یه چیز خاص و جدید باشه....رفتم پیش حسام و مطرح کردم اونم چند تا کار ست مادر دختری گذاشت جلوم گفت اینا خاص و جدیده میتونی اینارو ببری.گفتم بابا بچم نوزاده اینارو که نمیتونه استفاده کنه.گفت چه اشکالی داره؟بذار کنار برای ایندش پس اندازم میشه براش.دیدم منطقی میگه اینو به سلیقه ی خودم انتخاب کردم
-اینا خیلی گرون میشه...دوتا سرویس...بزرگه خیلی سنگینه
-اولا که اونقدرم که بنظر میاد سنگین نیست....ثانیا قابل تو و بچرو نداره ثالثا توچیکار به قیمتش داری؟
امین در ادامه گفت:با دومی و سومی به شدت موافقم
جمع خندیدیم بعد امین گفت:راستی چه اسمی انتخاب کردید؟
-هنوز اسم خاصی انتخاب نکردیم
ارسلان گفت:من تو اینترنت سرچ کردم اسم دختری که معنی معجزرو بده چون این بچه معجزه ی زندگی ما و معجزه ی خوب شدن بیتا بود.اینترنت اسمای هیبا و مرسانارو اورد.من رو هیبا بیشتر نظر دارم چون به بیتاهم شبیهه
بعد بحث افتاد بین این دوتا اسم...اخرشم همه رای دادن به هیبا....هم بخاطر معناش و هم نزدیک بودنش به بیتا.
ارسلان یهو گفت:ایول تصویب شد هیبا.فردا میرم شناسنامه میگیرم
همه خندیدیم
از فردای اون روز کم کم همه اومدن دیدنم...خانواده ی ستایش خانواده ی امین حتی اتنا و خانوادش و خیلیای دیگه.
حال من با وجود هیبا یه جوری خوب شده بود که اصلا انگار نه انگار پارسال همینموقع چه روزهای بدی رو میگذروندمو هر شب کابوس داشتم.بعد هیبا نه تنها کابوس هام تموم شد بلکه هر شب خواب خوب و رویا میدیدم....شر ارمان و هرکسی که باعث حال بدم بود از زندگیم کم شد و طمع خوشبختی رو با تک تک سلولهای بدنم داشتم حس میکردم.اون شب بعد از شبی که ارمان مهمونی گرفته بود اخرین شب کذایی عمرم بود که اونم فراموش شد و خاطرات خوب جاشو گرفت.عکسها و فیلمهای عمارت و همه چیز قبل از اون اتفاق رو میدیدم و کیف میکردم
شب و روزم با ارسلان و هیبا عشقهای زندگیم و البته امین و ستایش و بقیه ی خانوادم پر از خوشبختی و عشق بود
تازه ارسلانم که هنوز هیچ اسم و جمله ای روی پلاک دستبندی که تولدش بهش داده بودم حک نکرده بود رفت و داد روی دستبند اسم هیبا رو براش بنویسن تا معجزه ی زندگیمون همیشه و همه جا همراهش باشه
پایان
@roman_shiva1sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA136دنبال کننده
مشتری همیشگی
داستان فروشگاه توکلی هست که یه صندوق دار جوان به اسم محمدعلی اونجا کار میکنه و یه مشتری همیشگی دارن
و چالش ها و اتفاقای جالب....
@roman_shiva1
مشاهده کانال پیامرسانداستان فروشگاه توکلی هست که یه صندوق دار جوان به اسم محمدعلی اونجا کار میکنه و یه مشتری همیشگی دارن
و چالش ها و اتفاقای جالب....
@roman_shiva1