461دنبال کننده

أَلَیْسَ اللَّـهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
🪷رمان‌‌ عاشقانه،پلیسی و اجتماعی
م:صالحی نویسنده @M_Salehi_1369
رمان‌ آنلاین. *تو جان من بودی*
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۷ اردیبهشت
رمان
رمان
پارت اول رمان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۳۴
نگاه ملودی به جانب دوستش برگشت و گفت: دنبال هیشکی.
فریده مقابلش نشست و گفت: خودتی ملودی! اونهاش اونجا نشسته.
و به سمت ملودی خم شد و آرام به ملودی، بهادر را نشان داد. ملودی مسیر اشاره فریده را نگاه کرد. بهادر در کنار چند مرد روی صندلی های چیده شده نشسته بود و سر به زیر داشت انگار آرام داشت گریه می‌کرد.
ملودی آرام گفت: آخی داره گریه می‌کنه.
فریده سرش نزدیک گوش ملودی برد و ریز خندید و گفت: میخوای برو آرومش کن.
و هردو ریز خندیدند. ملودی با دیدن صنم که انسوتر کنار خواهر و مادرش بود و با نگاهی تلخ نگاهشان می‌کرد نگاهی انداخت و رو برگرداند و گفت: من نمی‌دونم داداش من از چی این دختره خوشش اومده.
فریده هم نیم نگاهی به صنم انداخت و گفت: می‌خواد عروس مباشر بشه.
- آره منم شنیدم.
فریده آرام باز گفت: فکر میکنم بعد چهلم رحیم عقد می‌کنن. منصور نمیدونه؟!
- نه نمی‌دونه. هنوز بهش نگفتیم.
فریده باز آرام پرسید: راستی شنیدم دختر خاله‌ت می‌خواد بشه زن کمال پسر حکیم.
ملودی پر حرص گفت: بره بمیره پسره خپل نفهم. فکر نکنم ستاره زنش بشه.
فریده آرام گفت؛ پاشو پاشو ملودی.
و دست ملودی را گرفت و هردو برخاستند و کمی از آنجا فاصله گرفتند ملودی هنوز متوجه نشده بود چه خبر است که فریده آرام گفت: همون پسره داره خیرات پخش می‌کنه. نزدیکه.
ملودی خواست بچرخد که فریده دستش کشید و گفت: یه دقیقه وایسا خب.
همان موقع بهادر که دیس پر از خرما دستش بود به سمت آنها آمد و گفت: بفرمایین.
فریده یک دانه برداشت اما ملودی خشکش زده بود کمی هم استرس گرفته بودش که بهادر گفت: بفرمایین.
ملودی سریع یک دانه برداشت و گفت: ممنون.
بهادر نیم نگاهی به چشمانش انداخت و رد شد.*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۳۵
فریده خرما را به دهانش گذاشت و آرام گفت: پسره معلومه چشمش تو رو گرفته.
ملودی هنوز صلاح نمی‌دانست حتی به دوست صمیمیش بگوید که با بهادر دوست شده و حسابی با هم درد و دل می‌کنند.
در حال صحبت بودند که دختری نزدیکشان شد و خطاب به فریده گفت؛ فریده مادرت میگه یه دقیقه بیایی کارت داره.
فریده باشه‌ای گفت و بعد از رفتن آن دخترش پشت سرش ادایش را در آورد. ملودی کمی ناراحت گفت: برو مادرت دیده پیش من واستادی باز ترسیده.
فریده مهربان گفت: نه اینجوری نیست اصلا، الان میام.
و با عجله رفت اما ملودی با نگاهش او را دنبال می‌کرد. فریده به مادرش که با فاصله زیادی از آنها کنار خاله‌های فریده ایستاده بود. از همان فاصله هم می‌فهمید که مادرش او را دعوا می‌کند چرا با ملودی نشسته است. ملودی ناراحت نگاهش را به سنگ قبر پدرش داد و گفت: اینا همه‌ش تقصیر تو بابا!
این را گفت و راه رفتن را در پیش گرفت.
بهادر که آنسوی مزار کنار چند نفر ایستاده بود و ظاهراً به مرثیه مداح گوش می‌کرد گاهی زیر چشمی ملودی را می‌پاید وقتی که ملودی ناراحت سر به زیر انداخت و راه رفتن در پیش گرفت او هم نامحسوس از جمعیت فاصله گرفت و عزم رفتن به دنبال ملودی را داشت که با برادرش رو به رو شد: کجا میری بهادر؟!
- میرم از توی ماشین دسته‌گل‌های که برای روی خاک گرفتیم بیارم.
بهرام سری تکان داد و بهادر به این بهانه از قبرستان بیرون زد. در همین فاصله ملودی خیلی دور شده بود. به ماشینش که رسید آن شاخه گل روی دستگیره ماشینش دید. متعجب آن را برداشت و داخل ماشین نشست و شماره ملودی را گرفت. خیلی طول نکشید که صدایش را شنید: سلام.
بهادر جواب سلامش را داد و پرسید: چی شد ناراحت شدی و رفتی؟!*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۳۶
ملودی نفس عمیقی گرفت و گفت: چیز مهمی نبود. اومده بودم تو رو ببینم، باید برمی‌گشتم خونه.
- ولی یه چیزی شد که ناراحت شدی؟!
ملودی بعد از مکثی گفت: از رفتار بعضی از این مردم، دلم می‌گیره.
- عزیز قشنگم. می‌دونی اون روز کنار جاده قشنگ چشات ندیدم. الان یه لحظه چشات دیدم دلم بدجور لرزید دختر.
- چرا؟!
بهادر گل توی دستش بویید و گفت: خیلی قشنگن چشات. میگم ملودی یکی برام یه گل گذاشته بود روی دستگیره ماشینم.
ملودی ریز خندید و گفت: یه رز صورتی!
بهادر متعجب گفت: کار تو بود!؟
- از باغچه خونه مون چیده بودم.
بهادر در جوابش گفت: ممنونم. ملودی قشنگم من باید برم. سرمون خلوت شد بهت پیام میدم.
بهادر از ملودی خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد دو دسته گلی که روبان مشکی داشت از روی صندلی عقب برداشت و به سوی قبرستان برمی‌گشت که آقا مصیب را دید که در حال صحبت با دو مرد دیگر بود و گویا حرفشان به بگو مگو کشیده شده بود. در حالی که از کنارشان می‌گذشت این جمله را از مصیب شنید: شما فرصت بدید این میت مراسمش تموم بشه خودم با آقا داریوش و آقا دادیار صحبت میکنم.
اسم پدر و عمویش را که برد کنجکاو شده بود بداند ماجرا چیست و می‌دانست به زودی خواهد فهمید.
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۳۷
بعد از مراسم خاکسپاری و روضه خوانی، داریوش که پسر بزرگ آقا رحیم بود مردم را برای صرف ناهار، به خانه بزرگش در روستا دعوت کرد. خانه پر از مهمان بود. همسر داریوش مرضیه خانم که به واسطه پول شوهرش و سالها زندگی در شهر خودش را یک سر و گردن از بقیه مردم روستا بالاتر می‌دید. هیکل چهارشانه و زمختش را درون یک مانتوی مشکی گران قیمت سنگدوزی شده جا داده بود و روسری مشکیش را با گیره بسته بود و یه لایش را روی دوش انداخته بود مدام به دختر خودش و دخترهای خواهرش دستور می‌داد که چگونه پذیرایی کنند. می‌بایست چای‌ها را درون فنجان‌های گران قیمتش می‌چرخاندند و مرتب دیس خرما را در می‌کردند. چیزی که بیشتر از مراسم عزای پدرشوهرش اهمیت داشت این بود که همه چیز شیک و عالی به نظر برسد.
او باید به چشم اهالی روستا پولدار و شیک و عالی به نظر می‌رسید.
زنی که در حالی که با احترام از همه استقبال می‌کرد اما مواظب هم بود بالا نشستن در مجلس را از دست ندهد.
خواهرش راضیه نزدیکش نشسته بود و با هم حرف می‌زدند و هر وقت کسی برای سر سلامتی و تسلیت نزدیکشان می‌شد مرضیه برمی‌خواست و جوابشان را می‌داد. وقتی به مهمان‌های جدیدی که وارد پذیرایی بزرگ خانه شده بودند خوش آمد گفت باز در کنار خواهرش کنار پشتی نشست و آرام گفت: میگم زن حکیم هم عجیب پیر شده!
راضیه هم آرام در جوابش گفت: از بس این حکیم خیر ندیده ازش کار می‌کشه. این زن نباشه که کار حکیم لنگ میمونه.
- بچه‌هاش هم عروس و دوماد کرده؟
- شنیدم میخواد پسر بزرگش دوماد کنه،میخواد دختر نصیر آقا سلمان بگیره. می‌شناسیش که؟
مرضیه سری تکون داد و گفت: همون که دختر کوچیکه نگارِخانم باجی زنشه.
راضیه ریز خندید و گفت: آره همون.*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۳۸
مرضیه لبی ورچید و با لحنی که حس تنفر در آن هویدا بود گفت: اون دختر بزرگش چیکار میکنه، لعیا!
- همینجا سر خیابون ورودی روستا کنار جاده یه مغازه سوپرمارکتی زده، کار می‌کنه.
نیشخندی زد و گفت: پس بگو واستاده سر راه کارش بهتر بچرخه، زنیکه خراب.
به قدری وقیحانه این حرف را به زبان راند که گویی کینه قدیمی از لعیا به دل داشت.
راضیه لب به دندان کشید و گفت: آرومتر خواهر، عمه‌‌اش عصمت خانم اینحاست.
و با چشم و ابرو به زن مسنی که آنسوی اتاق مابین چند زن دیگر نشسته بود و مشغول صحبت بودند اشاره کرد. مرضیه نیشخندی زد و گفت: نگار خانم باجی به خاطر دومادش خودش بین همه خار کرد. مخصوصا بین طایفه شوهرش. دختراش خارتر از خودش. یادت رفته همین دختر کوچیکش با نصیر می‌پرید بند آب داده بود به زور قانون نصیر مجبور کردن لیلا رو بگیره.
راضیه نفس عمیقی گرفت و گفت: هی خواهر هر آبادی یه لکه ننگی داره دیگه. چیکار میشه کرد!
- خداروشکر هیچ کدومشون پا تو مراسم ما نذاشتن.
راضیه اما گفت: دختر لعیا اومده بود، اینم فرستادنش که بیاد ببینه چه خبره و براشون خبر ببره. خداروشکر تو و بچه‌هات اینجا نیستید حرص بخورید. از صبح این دختر لعیا بزک می‌کنه و راه میوفته توی محله، دختره پتیاره فقط اسمش افتاده سر زبون پسرای آبادی . همین هفته پیش نوید می‌گفت دختر لعیا خانم می‌خوام. همچین زدم تو دهنش که بفهمه دختر سعید قاچاقچی وصله تن ما نیست.
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۳۹
مرضیه با شنیدن این حرف چشمانش گشاد شد و تا خواست سوالی بپرسد دخترش بهاره نزدیکشان شد و مقابلش خم شد و آرام گفت: مامان خانواده شیرین اومدن.
مرضیه آرام اما با کنایه گفت: چه زود اومدن، توقعشون نداشتیم.
راضیه آرام لبخندی زد و بهار گفت: مامان زشته، حالا زحمت کشیدن اومدن.
مرضیه برخاست تا به استقبالشان بیرون برود. بهار هم خواست به دنبال مادرش برود که راضیه دستش را گرفت و گفت: بهارجون خاله، پدر عروستون چیکاره‌ست؟!
بهار آرام گفت: طلافر‌وشی داره!
این را گفت و رفت. بعد از رفتنش راضیه آرام با خودش گفت: ای اقبالت بتومبه راضیه! پسر مرضیه دختر طلافروش بگیره اونوقت من باید برای پسرم برم خواستگاری دختر کریم کودی.
دقایقی بعد مرضیه همراه با چند زن که سر و وضع شیکی داشتند وارد سالن شد. مرضیه برایشان بالای سالن جا باز کرد و تعارف کرد بنشینند.
همه زنانی که آنجا بود کنجکاو نگاهشان به مهمان‌های تازه وارد مرضیه بود. دو دوتا با هم در مورد آن مهمان‌ها آرام با هم پچ دو می‌کردند.
مرضیه دقایقی مهمان‌ها را تنها گذاشت و به حیاط رفت. عده‌ای مرد درون خیاط در حال رفت و آمد بودند و عده‌ای هم روی صندلی‌های که در حیاط چیده شده بود نشسته بودند. در آن بین نگاهش به بهرام و شوهرش داریوش افتاد که مشغول صحبت با پدرخانم بهرام بودند. مرضیه چشم چرخاند و با دیدن بهادر که بیرون از خانه به ماشینش تکیه زده بود و با گوشیش ور می‌رفت اخمی به پیشانی نشاند و خطاب به پسرکی که نزدیکش بود خواست تا بهادر را صدا بزند.*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۴۰
بهادر خودش را به مادرش رساند و گفت: جونم مامان.
مرضیه با اخمی گفت: من نفهمیدم چی توی اون گوشیت داری که توی هر موقعیتی اینجوری می‌چسبی بهش. ناهار چی شد؟!
- زنگ زدم، نزدیکن. تا چند دقیقه غذاها می‌رسه.
- مدیریت کن این روستایی‌ها چندتا چندتا نگیرن ببرن، بعدا کم بیاد.
بهادر باز چشمی گفت مرضیه خواست به سمت داخل برگشت اما گویا چیزی یادش افتاده باشد باز برگشت و پسرش را صدا زد: بهادر!
بهادر هم که چند قدمی رفته بود به سمت مادرش برگشت و مرضیه نزدیکش شد و آرام گفت: ببین بهادر یه زنگ به بهنام بزن ببین میتونی راضیش کنی بکشونیش روستا.
بهادر قاطع گفت: نمیاد مامان. الکی پیله‌اش نشو.
- جواب من که اصلا نمی‌ده. میگم نره یه جایی غلط اضافه‌ای بکنه مثل اون دفعه.
- نه خیالت راحت، حواسم بهش هست.
و باز مادرش گفت: باشه، راستی مادر شیرین و خواهرش اینا اومدن، دختر خواهرش هم اومده. دختره رو دیدی. دختر قشنگیه!
بهادر با اخم کمی گفت: مامان وسط مراسم ختم بابابزرگ وقت گیر آوردی.
- چه وقتی بهتر از الان، دختره رو ببین اگه خوشت اومد. بعد از چهلم می‌ریم خواستگاری.
بهادر با اینکه دختری که مادرش می‌گفت ندیده بود اما در جواب مادرش گفت: دختره رو دیدم موقعی که تازه رسیده بودن اصلا ازش خوشم نیومد. این جور دخترا رو اصلا نمی‌پسندم.
همان موقع پدرش آقا داریوش، بهادر صدا زد و بهادر خیلی سریع به سوی پدرش رفت.*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۴۱
ملودی چون تنها در خانه حوصله‌اش سر می‌رفت پیاده تا مغازه آمده بود. مادرش در حال چیدن و پر کردن قفسه خوراکی‌ها بود. سلامی داد و گفت: میتونم اینجا باشم؟!
لعیا نیم نگاهی به او انداخت و جواب سلامش را داد و گفت: منصور بیاد باز شر میشه، می‌دونی که دوست نداره بیایی مغازه بمونی.
ملودی به سمت مادرش آمد و گفت: خب تنها توی خونه حوصله‌ام سر می‌ره.
- برو خونه ننه نگارت کمکش کن.
ملودی از این پیشنهاد خوشش نمی‌آمد که رو ترش کرد و گفت: واقعا حوصله‌اش ندارم مامان. از بس یه خاطره تکراری هزار بار تعریف می‌کنه.
لعیا باز به رویش اخم پاشید و گفت: خب پس بیا این قفسه رو بچین تا من برم یه کمی یخچال مرتب کنم.
ملودی چشمی گفت و مشغول همان کار شد. لعیا هم تا خواست به سوی یخچال برود برایش مشتری رسید. یک خانواده بودند که برای خرید توقف کرده بودند.
ملودی همینطور که بیسکویت‌ها را داخل قفسه می‌چید گاهی زیر چشمی به موبایلش نگاه می‌کرد اما گویا بهادر سرش شلوغ بود که نمی‌توانست به او پیام دهد. گوشی را داخل جیبش گذاشت و مشغول کار شد.
آن مشتری‌ها که رفتند ملودی خطاب به مادرش پرسید: مامان بالاخره منصور قبول کرد بریم خواستگاری ستاره یا نه؟!
لعیا در جوابش گفت: راضی نمیشه.
ملودی هم بعد از اینکه ماجرا را برای بهادر تعریف کرده بود و بهادر گفته بود منصور حق دارد که نخواهد با کسی غیر از دختری که دوستش دارد ازدواج کند گفت: ببین مامان بالاخره منصور هم حق داره، صنم دوست داره نمی‌تونه بره با یکی دیگه ازدواج کنه.
لعیا ابروی در هم کشید و گفت: چی شده حامی برادرت شده؟! شما که کارد و پنیر بودید.
ملودی شانه‌ای بالا انداخت و گفت: من هنوزم میگم ستاره بهتر از صنم. ولی منصور صنم دوست داره.
همان موقع باز ماشینی مقابل مغازه توقف کرد. ملودی تا نیم نگاهی به بیرون انداخت و بهادر دید که از ماشین پیاده شد چشمانش برقی زد و ذوق کرد‌اما زود به سمت قفسه برگشت تا مادرش متوجه رفتارش نشود. خدا خدا می‌کرد بهادر جلوی مادرش حرفی نزند اما نمی‌دانست بهادر خودش خوب می‌دانست باید چطور رفتار کند.
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۴۲
بهادر وارد مغازه شد و سلامی به لعیا داد و گفت: ببخشید خانم نوشابه میخواستم.
- داخل یخچال هست.
بهادر همینطور که به سمت یخچال می‌رفت گفت: سیصدتا میخوام، از این نوشابه کوچیکا.
لعیا متعجب گفت: سیصدتا!
بهادر در یخچال باز کرد و گفت: سیصدتا دارید؟!
لعیا گفت: خنک نیست، داخل یخچال نهایتا پنجاه تا باشه. شل بیست و چهارتایش هست ولی خنک نیست.
بهادر یک‌انرژی زا از داخل یخچال برداشت و گفت: اشکال نداره.

لعیا به سمت انتهای مغازه که در کوچکی بود و وارد انبار کوچکی می‌شد رفت. وارد انبار که شد، بهادر خطاب به ملودی گفت: ببخشید خانم شکلات هم دارید؟!
ملودی به سمتش سر برگرداند و لبخند پهنی روی لبش نشست و گفت: اونجا توی قفسه‌ست.
بهادر چشمکی به ملودی زد و به سمت قفسه رفت‌. ملودی ریز خندید و سریع رو برگرداند.
لعیا که دوتا شل نوشابه کوچک دستش بود از انبار بیرون آمد. بهادر به سمتش رفت و گفت: اجازه بدید کمکتون کنم.
و نوشابه ها را از دست لعیا گرفت و به سمت میز برد. لعیا دوباره به داخل انبار برگشت.
بهادر هر دفعه لعیا به داخل انبار می‌رفت و ملودی دزدکی نگاهش می‌کرد چشمکی مهمانش می‌کرد و ملودی را می خنداند. سیزده شل نوشابه جمعا سیصد و دوازده تا نوشابه بود لعیا از انبار بیرون آورد. کنار میز چیده بود و مشغول حساب کردن بود که منصور هم از راه رسید. وارد مغازه شد و سلامی به مادرش داد. بهادر هم به او سلام داد. منصور جواب سلامش را داد و به سمت ملودی که هنوز مشغول چیدن بیسکویت توی قفسه بود رفت و آرام گفت: اینجا چیکار می‌کنی؟!
ملودی ترسیده نگاهش کرد و گفت: اومدم یه کمی پیش مامان. حوصله ام سر رفته بود توی خونه.
منصور باز آرام گفت: تو مگه درس نمی‌خونی برای کنکور، برای چی باید حوصله‌ت‌ سر بره. زود برو خونه ببینم.
لعیا منصور را صدا زد و گفت: منصور جان، بیا کمک کن نوشابه‌ها را بذارن داخل ماشینشون.
منصور نیم نگاهی به آنها انداخت و باز اخمی به جان ملودی ریخت و به سوی آنها رفت. به بهادر کمک کرد و شل‌های نوشابه را داخل صندوق عقب ماشینش گذاشت. بهادر وقتی خواست برود دستش به علامت دست دادن به سمت منصور گرفت و گفت: متشکرم.
منصور دستش را بی‌جواب نگذاشت و با او دست داد. بهادر که سوار ماشینش شد و رفت. منصور به داخل مغازه برگشت و گفت: این پسره نوه آقا رحیم بود.*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۴۳
لعیا در جوابش گفت: اره، فکر میکنم پسر مرضیه بود، همسن و سال خودته.
منصور به سوی ملودی رفت و گفت: زیاد ندیدمش بیاد روستا.
لعیا باز گفت: منم زیاد ندیدمش بیاد روستا.
منصور بسته‌های بیسکویت از دست ملودی گرفت و دستش را گرفت و گفت: بیا برو خونه، لازم نیست کمک کنی.
ملودی شاکی گفت: خیل خب، دستم ول بده خودم میرم.
لعیا با اخمی نگاهشان کرد و گفت: بذار چند دقیقه دیگه باشه با هم می‌ریم.
منصور به سمت مادرش رفت و گفت: چیکار می‌کنید؟!
- شماره این ویزیتور پیدا کنم زنگ بزنم برامون نوشابه بفرسته. یکی دوتا دیگه شل بیشتر نداریم.
- من زنگ میزنم یه سری جنس دیگه هم میخواهیم همه ش سفارش میدم.
لعیا ناچارا پذیرفت و با ملودی برای رفتن به خانه از مغازه بیرون زدند. در طول مسیر بودند که ماشینی وارد جاده روستا شد. ملودی برگشت پشت سرش را نگاه کرد و گفت: ماشین پاسگاهه، فکر کنم آخر دعواشون شد.
لعیا پرسشگر پرسید: کی دعواش شد؟!
- صبحی میرفتم قبرستون، شنیدم رحمتعلی داشت عصبانی می‌رفت سمت قبرستون و می‌گفت تا تکلیف زمین‌های من روشن نکنه نمی‌ذارم خاکش کنن‌.
این را که گفت لعیا خندید و گفت: تو برای چی رفتی قبرستون؟!
- حوصله‌م سر رفته بود رفتم ببینم چه خبره؟!*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۴۴
لعیا در جوابش گفت: منصور نفهمه رفته بودی باز اوقات تلخی راه میندازه.
ملودی پرسید: مامان چرا ننه نگار از آقا رحیم بدش میاد؟ چرا اصلا چشم دیدنشون نداره؟
تا لعیا خواست جوابش را بدهد ماشین پاسگاه که یک تویوتا شاسی بلند دو‌کابینب بود نزدیکشان که رسید سرعتشان را کم کردند یک سرباز راننده بود و افسر درجه داری کنارش نشسته بود و افسری هم صندلی عقب بود. لعیا قبلا آن افسر را دیده بود همان که اسمش مازیار بود. لعیا به خیالش قصد توقف دارند اما ماشین با سرعت کمی از کنارشان گذشت. ملودی بعد از اینکه ماشین رد شد گفت: فکر کردم میخواد واسته.
لعیا اما جوابش را نداد چون خودش هم چنین تصوری داشت. نفس عمیقی که شبیه به آه هم بود از سینه اش برخاست. شاید فکری از ذهنش گذشته بود که این آه پیامدش بود.
لعیا قصد داشت سری به مادرش بزند ملودی هم برای اینکه بفهمد در روستا چه خبر است که پلیس‌ها آمده بودند با مادرش همراه شد. چند کوچه بعدتر مقابل خانه داریوش کشوری پدر بهادر غوغایی برپا بود و ماشین پلیس آنجا بود.
رحمتعلی که پیرمردی بود با همراهی چند نفر دیگر جلوی خانه داریوش هنگام صرف ناهار که داریوش بعد از مراسم خاکسپاری پدرش ترتیب داده بود به خاطر زمین‌های ابا و اجدادی که بر سر آن با رحیم پسرعمویش اختلاف داشت دعواه راه انداخته بود. لعیا و ملودی درست بر سر چهار راهی ایستاده بودند و مسیر مخالفش به خانه ننه نگار می‌رسید‌.
پلیس آمده بود تا دعوای که به کتک کاری کشیده شده بود فیصله دهد.*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۴۵
لعیا ابروی در هم کشید و گفت: آخ آخ انگار دعوا خیلی جدی بوده!
مردم برای اینکه بفهمند ماجرا از چه قرار است جمع شده بودند. ملودی خواست به آن سو برود که لعیا دستش را گرفت و گفت: کجا میری؟!
- بریم ببینیم چی شده؟!
در آن بین جمعیت باز صدای رحمتعلی با داد بلند شد.
- من تا امروز تکلیف زمینم روشن نشه هیچ‌جا نمی‌رم. رحیم این همه سال من بازی داد که می‌نویسم می‌نویسم تا آخر افتاد مرد و ننوشت که زمینای آخر روستا واسه پدر من بود که پدرش به زور تصاحب کرده بود امروز من تا حقم نگیرم هیچ جا نمی‌رم.
همان افسر پلیس با مصیب داشت حرف می‌زد که با این حرف رحمتعلی به سمتش آمد و سعی کرد با او حرف بزند اما رحمتعلی پیرمرد لجبازی بود که حتی حاضر نبود حرفهای مازیار را گوش کند. لعیا نگاهش به دنبال مازیار می‌چرخید که به نظرش چهره‌ مردانه‌اش جذاب بود و ملودی نگاهش به دنبال بهادر بود و او را نمی‌دید.
مازیار که موفق نشده بود با رحمتعلی حرف بزند و او را آرام کند از کوره در رفت و خطاب به مردمی که تجمع کرده بودند گفت: چه خبره اینجا؟! خلوت کنید ببینم.
همان داد کافی بود مردمی که دورشان را گرفته بودند عقب بروند.
ملودی آرام گفت: چه عصبانی! یه داد دیگه بزنه همه مردم فرار میکنن.
لعیا لبخندی روی لبش جا خوش کرده بود که با این حرف ملودی به خودش تشری زد و دست ملودی را گرفت و گفت: بیا بریم.*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان
رمان
notesmusical_note
musical_note
* ♾ تو جاט من بوבے ♾
#پارت۴۶
هر چند ملودی نمی‌خواست اما همراه مادرش به سمت خانه ننه نگار رفت. لعیا در را که نیمه باز بود هل داد و وارد خانه شد. می‌دانست مادرش صبح که بیدار بشود در خانه را نیمه باز می‌گذارد تا اگر یکی از دخترها یا نوه‌هایش آمدند بتوانند راحت وارد شوند. خانه قدیمی و کاه‌گلی بود که فقط یک‌زنگ کوچک ساده کنار در قدیمی و رنگ و رو رفته داشت. از آن زنگها که وصل به آیفون نبود و سالها قبل عزیزآقا آن را روی ایوان نصب کرده بود. البته در زمان خودش پیشرفت بزرگی حساب می‌شد.
ننه نگار، سهیل پسر لیلا را روی درخت شاه‌توت فرستاده بود و خودش پای درخت ایستاده بود و تاکید می‌کرد آرام بچیند که له نشود. ستاره هم زیر درخت یک کاسه بزرگ بالا سرش گرفته بود تا وقتی برادرش شاه‌توت می‌چیند درون کاسه بریزد. لعیا و ملودی به ننه نگار سلام دادند.
نگار تا ملودی را دید گفت: آفرین ملودی دخترم ، تو بهتر بلدی بچینی، از درخت برو بالا.
ملودی از خدا خواسته گوشی موبایلش توی جیبش گذاشت و به سمت درخت رفت. سهیل پسرک دوازده ساله خاله‌اش گفت: بیای بالا من می‌دونم و تو
- زر نزن، بلد نیستی بیا پایین.
ستاره دستش را پایین آورد و گفت: من خیلی خسته شدم.
نگار با غرلند گفت: یه کاسه رو سرت گرفتی چه خستگی داره. ملودی مادر خامش نچینید این پسر هر چی خام بود چید.
لعیا با لبخندی گفت: لیلا نیستش؟!
نگار همینطور که می‌رفت لبه پله بشیند گفت: نه، منصور مغازه‌ست.
لعیا هم یک پله پایین‌تر نزدیک مادرش نشست و گفت: آره. گفتم بیام یه سر بهتون بزنم. نمی‌دونید جلو خونه داریوش چه خبره؟! رحمتعلی آبرو براشون نذاشته. زنگ زدن پلیس اومده.
نگار خندید و گفت: حقشونه. تا اینا باشن روز خاکسپاری دومادم آبروریزی راه نندازن. خدا جای حق نشسته. رحمتعلی تا زمینای پدرش نگیره دست از سر این خونواده برنمیداره*
༊࿐𖡹diamond_shape_with_a_dot_inside𖡹࿐༊
کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است.
نویسنده: م.صالحی

https://rubika.ir/roman_romannab
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
461دنبال کننده

أَلَیْسَ اللَّـهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
🪷رمان‌‌ عاشقانه،پلیسی و اجتماعی
م:صالحی نویسنده @M_Salehi_1369
رمان‌ آنلاین. *تو جان من بودی*
مشاهده کانال پیام‌رسان