۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part74
بعدم آل...تش..و گذاشت دم ک..ون..م
از ش..هو..ت نفس نفس میزدم باف..رو رفتن یهوییش ج..یغ..ی کشیدمو و خودمو کوبیدم
رو ت..خ...ت
_آ..خ سیاوش
+جانم بگو عمرسیاوش
ازحرفاش غرق ل..ذت شدم و فارغ از چندساعت بعدم خودمو کوبیدم روت...خت طوری
تل..مب..ه میزد حس میکردم باهربار عقب و جلو نفسم قطع میشه باضربه محکمی ج..ی..غم
بلند شد که در اورد و گذاشت روک...ث...م باترس پریدم که نگاه عصبی بهم انداخت باز
درا...ز کشیدم اونقد ک...یر..ش..و به ک...ث..م م..الی..د بعد یهوباز وارد پ...شتم کرد بعداز چنتا
ت...لمب..ه ک...مرم د...اغ شد
_اییی
افتاد رو...مو سرشو برد توگر...دن...م
ناخداگاه دستم و گذاشتم روک...مرش..و شروع به ن...وا..زش کردم اونم خیلی آروم گ..ردن..مو
میخ...ورد سرشو گذاشت زیرگ...ردن..مو نگام کرد که بادیدنش دلم ضعف رفت اصلا شبیه
اون شی...طانی که هرسری بهم میگه ه...رز..ه نبود شبیه بچه های خ...ط...اکار نگاه
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part74
بعدم آل...تش..و گذاشت دم ک..ون..م
از ش..هو..ت نفس نفس میزدم باف..رو رفتن یهوییش ج..یغ..ی کشیدمو و خودمو کوبیدم
رو ت..خ...ت
_آ..خ سیاوش
+جانم بگو عمرسیاوش
ازحرفاش غرق ل..ذت شدم و فارغ از چندساعت بعدم خودمو کوبیدم روت...خت طوری
تل..مب..ه میزد حس میکردم باهربار عقب و جلو نفسم قطع میشه باضربه محکمی ج..ی..غم
بلند شد که در اورد و گذاشت روک...ث...م باترس پریدم که نگاه عصبی بهم انداخت باز
درا...ز کشیدم اونقد ک...یر..ش..و به ک...ث..م م..الی..د بعد یهوباز وارد پ...شتم کرد بعداز چنتا
ت...لمب..ه ک...مرم د...اغ شد
_اییی
افتاد رو...مو سرشو برد توگر...دن...م
ناخداگاه دستم و گذاشتم روک...مرش..و شروع به ن...وا..زش کردم اونم خیلی آروم گ..ردن..مو
میخ...ورد سرشو گذاشت زیرگ...ردن..مو نگام کرد که بادیدنش دلم ضعف رفت اصلا شبیه
اون شی...طانی که هرسری بهم میگه ه...رز..ه نبود شبیه بچه های خ...ط...اکار نگاه
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part75
میکرد ناخداگاه سرمو بردم پایینو گ. ونشو اروم ب..وس کردم که منو بیشتر توبغلش
ف.. شار داد باصدای آرومی گفت
+دلم همش ب..دن...تو میخاد
تاخواستم لبخندبزنم باحرف بعدیش بغضم گرفت
+یه ب...د..ن مفت و کی نمیخاد
بعدم بلند خندید اصلا قیافش شبیه چنددقیقه پیش نبود و باز همون شی...طان شده بود
تقه ای به در خورد که از ترسم زی...رش موچاله شدم تو بغ...لش
- آقاسحرخانوم اومدن
باترس سیاوشو نگاه کردم باش...یطن..ت به قیافم نگاه کردو گفت
+الا سحربیاد پ...ارت میکنه اینجا و توهم حق نداری دربرابرش عکس العملی نشون
بدی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part75
میکرد ناخداگاه سرمو بردم پایینو گ. ونشو اروم ب..وس کردم که منو بیشتر توبغلش
ف.. شار داد باصدای آرومی گفت
+دلم همش ب..دن...تو میخاد
تاخواستم لبخندبزنم باحرف بعدیش بغضم گرفت
+یه ب...د..ن مفت و کی نمیخاد
بعدم بلند خندید اصلا قیافش شبیه چنددقیقه پیش نبود و باز همون شی...طان شده بود
تقه ای به در خورد که از ترسم زی...رش موچاله شدم تو بغ...لش
- آقاسحرخانوم اومدن
باترس سیاوشو نگاه کردم باش...یطن..ت به قیافم نگاه کردو گفت
+الا سحربیاد پ...ارت میکنه اینجا و توهم حق نداری دربرابرش عکس العملی نشون
بدی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part76
ازاین بی ک..س..ی و تنهایی اشکم روگونم چکید
و مظلوم سری تکون دادم
س...فت منو
توب...غل..ش کشیدو گفت
+لع...نتی اینقد مظلوم نباش اینطوری همه اذیتت میکنن
بابغض گفتم :
_چاره ای جزسکوت ندارم چیکار کنم
باصدای بلندی روبه خدمه پشت در گفت
+ببرش ازش پذیرایی کنید دارم میام
_میشه برم؟
+نه اتاقمو مرتب کن بعدبرو بفهمم فضولی هم
کردی به روش س...گ...ی ج..ر..ت میدم
بعدم لباساشو پوشیدو رفت بیرون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part76
ازاین بی ک..س..ی و تنهایی اشکم روگونم چکید
و مظلوم سری تکون دادم
س...فت منو
توب...غل..ش کشیدو گفت
+لع...نتی اینقد مظلوم نباش اینطوری همه اذیتت میکنن
بابغض گفتم :
_چاره ای جزسکوت ندارم چیکار کنم
باصدای بلندی روبه خدمه پشت در گفت
+ببرش ازش پذیرایی کنید دارم میام
_میشه برم؟
+نه اتاقمو مرتب کن بعدبرو بفهمم فضولی هم
کردی به روش س...گ...ی ج..ر..ت میدم
بعدم لباساشو پوشیدو رفت بیرون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
اینم چند پارت طولانی برای دختراممم🥺cherry_blossom
راکشن ها بشه 10ردیف پارت بعدیو میزارمcherry_blossom🥺
راکشن ها بشه 10ردیف پارت بعدیو میزارمcherry_blossom🥺
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part77
اروم از جام بلند شدم کمرم درد میکرد یکم به فکر
نیست که من حداقل الا ۵دیقه
استراحت میخام دستور میده و میره آروم
لباسامو پوشیدم و مشغول شدم بعداز
دوساعت گردگیری نفس گیر که سعی کردم جای
هیچی عوض نشه تاشرشه واسم
با قدمای آروم از اتاق دراومدم
+کی بهت اجازه داد از اتاق بیای بیرون
_آقاکارایی که گفتینو انجام دادم تموم شد
+کی گفت بیای بیرون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part77
اروم از جام بلند شدم کمرم درد میکرد یکم به فکر
نیست که من حداقل الا ۵دیقه
استراحت میخام دستور میده و میره آروم
لباسامو پوشیدم و مشغول شدم بعداز
دوساعت گردگیری نفس گیر که سعی کردم جای
هیچی عوض نشه تاشرشه واسم
با قدمای آروم از اتاق دراومدم
+کی بهت اجازه داد از اتاق بیای بیرون
_آقاکارایی که گفتینو انجام دادم تموم شد
+کی گفت بیای بیرون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part78
باحرص گفتم :
_خودم
+چی نشنیدم زبون درازیتو
خاک توسرت ماهک به توعه بدبخت چه اومده پرویی کنی آروم سرمو انداختم پایین
_آقا فک کردم کارم تموم شد میتونم برم پایین
+کارم هنوز باهات تموم نشده
باترس سرمو بلند کردم
اومد و چ...سبید بهم قشنگ برجستگی....شو بین پ...ام حس میکردم انگار اونم حس کرد
این موضوعو که خودشو بیشتر ف...شار داد بهم و چشماش خ...مار شد
واقعا چقد سس...ت عنصر بود!!!!
#سیاوش
من این دخترو تولباسم میدیدم تح...ری...ک میشدم دست خودم نبود
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part78
باحرص گفتم :
_خودم
+چی نشنیدم زبون درازیتو
خاک توسرت ماهک به توعه بدبخت چه اومده پرویی کنی آروم سرمو انداختم پایین
_آقا فک کردم کارم تموم شد میتونم برم پایین
+کارم هنوز باهات تموم نشده
باترس سرمو بلند کردم
اومد و چ...سبید بهم قشنگ برجستگی....شو بین پ...ام حس میکردم انگار اونم حس کرد
این موضوعو که خودشو بیشتر ف...شار داد بهم و چشماش خ...مار شد
واقعا چقد سس...ت عنصر بود!!!!
#سیاوش
من این دخترو تولباسم میدیدم تح...ری...ک میشدم دست خودم نبود
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Par79
این دختره سحرم مخمو خورده بود و هرسری میومد انگار خودشو ا...رض...ا میکرد
میرفت چون من بامع...اش...قه ی طولانی تح...ری...ک میشدم و سحرهم هیچوقت حوصلش
نمیکشید و هرسری دست از پا دراز تر خود ا...رض...ایی میکردو میرفت این دختر کم
داشت!
ولی قضیه باماهک فرق داشت من ماهکو حتی از دورم میدیدم ت...حر...یک شدنمو
میدیدم تواین چند وقت به اندازع تمام عمرم آ..ب ک....مر...م خالی شده و حس خوبی
دارم با ف...شار دادن خودم بهش صدای آ...خ...ش بلندشد میدونستم باس...ن...ش درد میکنه
ولی دست خودم نبود دلم میخاس...تش کشی...دمش تو اتاق و تاخواستم ل...بشو ببوسم
صدای گوشیم بلند شد با بی حوصلگی از جیبم درش اوردم بادیدن اسم هومن
ابرویی باال انداختم و به ماهک اشاره زدم حم...ومو آماده کنه یکم ازاین دختر انرژی
بگیرم توح...موم با این فکرا
دکمه پاسخو زدم
+بله
-سلام
+سلام
هومن یکی از رفیقای قدیمیم بود که همیشه سرلج داشتیم باهم!
- یه درخواستی ازت داشتم و امیدوارم نه نگی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Par79
این دختره سحرم مخمو خورده بود و هرسری میومد انگار خودشو ا...رض...ا میکرد
میرفت چون من بامع...اش...قه ی طولانی تح...ری...ک میشدم و سحرهم هیچوقت حوصلش
نمیکشید و هرسری دست از پا دراز تر خود ا...رض...ایی میکردو میرفت این دختر کم
داشت!
ولی قضیه باماهک فرق داشت من ماهکو حتی از دورم میدیدم ت...حر...یک شدنمو
میدیدم تواین چند وقت به اندازع تمام عمرم آ..ب ک....مر...م خالی شده و حس خوبی
دارم با ف...شار دادن خودم بهش صدای آ...خ...ش بلندشد میدونستم باس...ن...ش درد میکنه
ولی دست خودم نبود دلم میخاس...تش کشی...دمش تو اتاق و تاخواستم ل...بشو ببوسم
صدای گوشیم بلند شد با بی حوصلگی از جیبم درش اوردم بادیدن اسم هومن
ابرویی باال انداختم و به ماهک اشاره زدم حم...ومو آماده کنه یکم ازاین دختر انرژی
بگیرم توح...موم با این فکرا
دکمه پاسخو زدم
+بله
-سلام
+سلام
هومن یکی از رفیقای قدیمیم بود که همیشه سرلج داشتیم باهم!
- یه درخواستی ازت داشتم و امیدوارم نه نگی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
2پارت جدید🥺fire
راکشن هاتون بببنم🥺heart️
راکشن هاتون بببنم🥺heart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
۱۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part80
بفرما
یه دختره تومهمونی بود خیلی ازش خوشم اومد
میدونم خیلی از دخترا رو اشراف
زاده هاخریدن ولی توسط بانو متوجه شدم
خداروشکر این دختر هنوز هست
+کدوم دختر؟
ـ اوومم اسمش فک کنم ماهک بود
باشنیدن این حرف ازخشم گوشیو تودستم فشار دادم دود از کلم بیرون میزد
+چی
ـ خیلی ازش خوشم اومد دختر نازی بود
حس میکردم نفس نمیتونم بکشم از حرص مثل زمانایی که عصبی میشدم پلکم میپرید
+اسمشو از کجامیدونی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part80
بفرما
یه دختره تومهمونی بود خیلی ازش خوشم اومد
میدونم خیلی از دخترا رو اشراف
زاده هاخریدن ولی توسط بانو متوجه شدم
خداروشکر این دختر هنوز هست
+کدوم دختر؟
ـ اوومم اسمش فک کنم ماهک بود
باشنیدن این حرف ازخشم گوشیو تودستم فشار دادم دود از کلم بیرون میزد
+چی
ـ خیلی ازش خوشم اومد دختر نازی بود
حس میکردم نفس نمیتونم بکشم از حرص مثل زمانایی که عصبی میشدم پلکم میپرید
+اسمشو از کجامیدونی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part81
ـ خودش گفت
+ خودش؟
ـ آره
+ کجادیدیش؟
ـ این چه سوالیه
باصدای بلندی گفتم :
+جواب منوبده
باگیجی گفت :
- یبار توسالن یبارم تو آشپزخونه که داشت شام میخورد
خوب ماهک خانوم دارم براااات حاال از حرف من سرپیچی میکنی و از اتاق میای
بیروننن خبببب
+بعدا باهات حرف میزنم هومن
ازحرص طوری دستمو مشت کرده بودم سفید شده بود باخدافظی که گفت بدون
جواب قطع کردمو گوشیو انداختم روی تخت و هجوم بردم به طرف حموم مشغول
باز کردن در شامپو بود که از موهاش گرفتمو کوبیدمش به دیوار
باتعجب و ترس نگام کرد
ـ ا...خ
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part81
ـ خودش گفت
+ خودش؟
ـ آره
+ کجادیدیش؟
ـ این چه سوالیه
باصدای بلندی گفتم :
+جواب منوبده
باگیجی گفت :
- یبار توسالن یبارم تو آشپزخونه که داشت شام میخورد
خوب ماهک خانوم دارم براااات حاال از حرف من سرپیچی میکنی و از اتاق میای
بیروننن خبببب
+بعدا باهات حرف میزنم هومن
ازحرص طوری دستمو مشت کرده بودم سفید شده بود باخدافظی که گفت بدون
جواب قطع کردمو گوشیو انداختم روی تخت و هجوم بردم به طرف حموم مشغول
باز کردن در شامپو بود که از موهاش گرفتمو کوبیدمش به دیوار
باتعجب و ترس نگام کرد
ـ ا...خ
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part82
بدون توجه به جیغش یکی خوابوندم زیرگوشش و همونطور گوشه دیوار گرفتم به باد
کتک و جیغاش فک کنم به گوش همه میرسید جنون گرفته بود منو نمیدونستم
دلیل این کارم چیه ولی هرچی که بود میدونستم حقشه
حقش بود من بهش گفته بودم گمشه تواتاقو
درنیاد بیرون بعد اون به بهانه شام
اومده بود که هومنو مخ کنه حقش بی شک مرگ بود
_توروقرااان اخ
بالگدی که به پهلوش زدم از درد مچاله شد
دستاش که گرفته بود توصورتشو کنار
زدم و جنون وار شروع کردم توصورتش سیلی زدن
+چیه صورتتو نمیزاری خط بیوفته که اون بی غیرت نظر کنه رو مال من
ارههههههه؟؟؟؟؟
ازترس و درد بدون اینکه چیزی بگه فقط بی صدا اشک میریخت از موهاش گرفتم و
بلندش کردم شروع کردم ل...خت کردنش.
_سیاوش
محکم باپشت دست زدم دهنش
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part82
بدون توجه به جیغش یکی خوابوندم زیرگوشش و همونطور گوشه دیوار گرفتم به باد
کتک و جیغاش فک کنم به گوش همه میرسید جنون گرفته بود منو نمیدونستم
دلیل این کارم چیه ولی هرچی که بود میدونستم حقشه
حقش بود من بهش گفته بودم گمشه تواتاقو
درنیاد بیرون بعد اون به بهانه شام
اومده بود که هومنو مخ کنه حقش بی شک مرگ بود
_توروقرااان اخ
بالگدی که به پهلوش زدم از درد مچاله شد
دستاش که گرفته بود توصورتشو کنار
زدم و جنون وار شروع کردم توصورتش سیلی زدن
+چیه صورتتو نمیزاری خط بیوفته که اون بی غیرت نظر کنه رو مال من
ارههههههه؟؟؟؟؟
ازترس و درد بدون اینکه چیزی بگه فقط بی صدا اشک میریخت از موهاش گرفتم و
بلندش کردم شروع کردم ل...خت کردنش.
_سیاوش
محکم باپشت دست زدم دهنش
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part83
+ زهرمارر توبه چه جرعتی اسم منو میگی هااا
_ارباب توروخدا چیکار دارین میکنین
بدون حرف تند تند شور...تشم دراوردم نشستم لبه وان و اونو دراز کردم روپام
صورتش یه جای سالم نبود کلا سرخ و کبود شده بود
+میزنم باید بشماری یدونه جا بندازی همینجا چالت میکنم
دستمو کردم توآب وان و بعداز اینکه خیس شد
محکم زد رو باس...نش اینطوری
سوزشش بیشتر بود.
باگریه و ز...جه گفت
_یک
محکم تر زدم این سری طوری که قشنگ رد دستم
پررنگ موند
_اااااییی دو
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part83
+ زهرمارر توبه چه جرعتی اسم منو میگی هااا
_ارباب توروخدا چیکار دارین میکنین
بدون حرف تند تند شور...تشم دراوردم نشستم لبه وان و اونو دراز کردم روپام
صورتش یه جای سالم نبود کلا سرخ و کبود شده بود
+میزنم باید بشماری یدونه جا بندازی همینجا چالت میکنم
دستمو کردم توآب وان و بعداز اینکه خیس شد
محکم زد رو باس...نش اینطوری
سوزشش بیشتر بود.
باگریه و ز...جه گفت
_یک
محکم تر زدم این سری طوری که قشنگ رد دستم
پررنگ موند
_اااااییی دو
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part84
اونقد زدم که رسید به چهارده
رنگش صورتش زرد شده بود ولی حقش بود
نشستم تووا...نو اونم گرفتم توبغلم تا خواستم
بشونونمش رو کی...رم خشک خشک قطعا
پ...اره میشد!
بیجون دستشو گذاشت روصورتم
_توروخدا بگو به کدوم گناه داری اینطوریم میکنی
بایاد حرفای هومن باحرص سی...نشو توچنگم گرفتم و گفتم
_که حاالا واس هومن ناز میای و از دستور من سرپیچی میکنی که چیه هومن خان بپسندت
باچشای گ...شاد نگام کرد که با فش...ار نشوندمش رو ک...یرم
_اییییی واای توروخدا پا...ره شدم ا...خ
هق هقش بلند شد میدونستم بدترین دردو داره تحمل میکنه چون بدون تح...ریک
شدنش بود بدون توجه تند تند بلندمیکردمش و میکوبیدمش روش از در...د چشاشو
بسته بود و فقط جی...غ میزد و نا...له های پراز در...دش یه لحظه هم قطع نمیشد بیحال و
سست سرشوگذاشت رو سی...نمو و محکم دستاشو حلقه کرد دورمو صدای جی...غش
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part84
اونقد زدم که رسید به چهارده
رنگش صورتش زرد شده بود ولی حقش بود
نشستم تووا...نو اونم گرفتم توبغلم تا خواستم
بشونونمش رو کی...رم خشک خشک قطعا
پ...اره میشد!
بیجون دستشو گذاشت روصورتم
_توروخدا بگو به کدوم گناه داری اینطوریم میکنی
بایاد حرفای هومن باحرص سی...نشو توچنگم گرفتم و گفتم
_که حاالا واس هومن ناز میای و از دستور من سرپیچی میکنی که چیه هومن خان بپسندت
باچشای گ...شاد نگام کرد که با فش...ار نشوندمش رو ک...یرم
_اییییی واای توروخدا پا...ره شدم ا...خ
هق هقش بلند شد میدونستم بدترین دردو داره تحمل میکنه چون بدون تح...ریک
شدنش بود بدون توجه تند تند بلندمیکردمش و میکوبیدمش روش از در...د چشاشو
بسته بود و فقط جی...غ میزد و نا...له های پراز در...دش یه لحظه هم قطع نمیشد بیحال و
سست سرشوگذاشت رو سی...نمو و محکم دستاشو حلقه کرد دورمو صدای جی...غش
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part85
لندترشد ازاینکه از بی کسی و ناتوانی فقط و فقط تنها پناهگاهش من بودم احساس
شعف میکردم ولی این موضوع باعث نمیشد که از خطاش بگذرم طوری وضعیتش
اسفناک شده بود که دست نگهداشتم ولی ازش بیرون نکشیدم زیرگوشش بالحن خش...نی گفتم
+وااای به حالت ماهک واای به حالت اگه باز یه همچین موضوعی پیش بیاد این
سری تیکه تی...کت میکنم از زندگی ساقطت میکنم کار میکنم آرزوی م...رگ کنی
میدونی که میتونم پس دیگ نبینم از این گ...وها بخوری فهمیدی
باگریه سرشو بلندکردو نگام کرد
باصدای لرزونی گفت
_بخدا اون شب رفتم اتاق لباسامو عوض کردم ولی بعد یه ساعت دیدم گشنمه
قایمکی از درپشت اومدم و نشستم داشتم غذا میخوردم که اومد پیشم نشست که
درجاهم بانو اومد صداش کردو رفت بخدا من کاری نکردم
به خودم فشارش دادمو گفتم
+بخوایم نمیتونی گ...وهی بخوری خودم بی...چارت میکنم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part85
لندترشد ازاینکه از بی کسی و ناتوانی فقط و فقط تنها پناهگاهش من بودم احساس
شعف میکردم ولی این موضوع باعث نمیشد که از خطاش بگذرم طوری وضعیتش
اسفناک شده بود که دست نگهداشتم ولی ازش بیرون نکشیدم زیرگوشش بالحن خش...نی گفتم
+وااای به حالت ماهک واای به حالت اگه باز یه همچین موضوعی پیش بیاد این
سری تیکه تی...کت میکنم از زندگی ساقطت میکنم کار میکنم آرزوی م...رگ کنی
میدونی که میتونم پس دیگ نبینم از این گ...وها بخوری فهمیدی
باگریه سرشو بلندکردو نگام کرد
باصدای لرزونی گفت
_بخدا اون شب رفتم اتاق لباسامو عوض کردم ولی بعد یه ساعت دیدم گشنمه
قایمکی از درپشت اومدم و نشستم داشتم غذا میخوردم که اومد پیشم نشست که
درجاهم بانو اومد صداش کردو رفت بخدا من کاری نکردم
به خودم فشارش دادمو گفتم
+بخوایم نمیتونی گ...وهی بخوری خودم بی...چارت میکنم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part86
باگریه خودشو بیشترفشرد بهم
+به خداوندی خدا ماهک یبار دیگ ببینم به کسی
چراغ سبز نشون دادی طوری
تورو نیست و نابودت میکنم که از کردت هم
فرصت نکنی پشیمون شی
باترس تندتند سرشو تکون داد
بابغص گفت
_درد دارم
+حقته لال شو
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part86
باگریه خودشو بیشترفشرد بهم
+به خداوندی خدا ماهک یبار دیگ ببینم به کسی
چراغ سبز نشون دادی طوری
تورو نیست و نابودت میکنم که از کردت هم
فرصت نکنی پشیمون شی
باترس تندتند سرشو تکون داد
بابغص گفت
_درد دارم
+حقته لال شو
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part87
سرشو گذاشت روسی...نم از د...رد بود یا ترس نمیدونم ولی ب...دنش بدجور میلرزید یهویی
ازش کشیدم بیرون که جی...غشو توب...غلم خ....فه کرد دستامو پیچیدم دورشو بلند شدم
صورتش مچاله شده بود و این به این معنا بود که تنبیهی که کردم خوب جواب داده
و هیچوقت یادش نمیره اینو آروم توب...غلم زیر دوش گرفتمشو بعدم دراومدم از ح...موم
گذاشتمش روتخت خودمم همونطور ل...خت با ب...دن خ...یس کنارش دراز کشیدم مظلوم و
باچشایی که هرلحظه آماده باریدنه نگام کرد که طاقت نیاوردمو شروع کردم زیردلشو
ماس...اژ دادن صورتش و ب...دنش کلا کبودی و جای چنگ بود اونقد ماس...اژ دادم که
توب...غلم از خواب بیهوش شد توب...غلم گرفتمشو به این فک کردم که چطور اون ع...وضی
هومنو دست به سرکنم
به سحرقول مهمونی داده بودم شب پس بهتربود یکم میخوابیدم بعدش میرفتم
دنبالش خونش
باتکونای کسی توبغ...لم چشامو باز کردم .
_آقااجازه هست برم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part87
سرشو گذاشت روسی...نم از د...رد بود یا ترس نمیدونم ولی ب...دنش بدجور میلرزید یهویی
ازش کشیدم بیرون که جی...غشو توب...غلم خ....فه کرد دستامو پیچیدم دورشو بلند شدم
صورتش مچاله شده بود و این به این معنا بود که تنبیهی که کردم خوب جواب داده
و هیچوقت یادش نمیره اینو آروم توب...غلم زیر دوش گرفتمشو بعدم دراومدم از ح...موم
گذاشتمش روتخت خودمم همونطور ل...خت با ب...دن خ...یس کنارش دراز کشیدم مظلوم و
باچشایی که هرلحظه آماده باریدنه نگام کرد که طاقت نیاوردمو شروع کردم زیردلشو
ماس...اژ دادن صورتش و ب...دنش کلا کبودی و جای چنگ بود اونقد ماس...اژ دادم که
توب...غلم از خواب بیهوش شد توب...غلم گرفتمشو به این فک کردم که چطور اون ع...وضی
هومنو دست به سرکنم
به سحرقول مهمونی داده بودم شب پس بهتربود یکم میخوابیدم بعدش میرفتم
دنبالش خونش
باتکونای کسی توبغ...لم چشامو باز کردم .
_آقااجازه هست برم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
چند پارت جدید🥺fire
راکشن هاتون بببنم🥺
راکشن هاتون بببنم🥺
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part88
سری تکون دادم که باحرکات آهسته شروع کرد به لباس پوشیدن لنگون لنگون راه
میرفت و همش آ...خ و اوخ میکرد تلفنو برداشتم
ـ جانم ارباب
+ماهک و بفرست تو اتاقش نزار از اتاقش دربیاد رسیدگی کن بهش
سپردمش به تو محبوبه خانم !
منظورمو فهمید و بدون چونو چرا گفت
ـ چشم ارباب خیالت راحت
بعدم قطع کردم محبوبه سرخدمتکار و تنها کس قابل اعتماد دراین زمینه بود وگرنه
بقیه از حسادت معلوم نبود چی به سرش میارن!
جلوی آینه شروع کردم لباس پوشیدن یکی از خدمه اومده بود تاکمک کنه واقعا ادم مزخرفی بود !
بی شک بعد اتمام کارش باید میگفتم که شرشو کم کنه جلوی آینه
روپاهاش بلندشد که کراواتمو ببنده منم بی توجه تو اینه خودمو نگاه میکردم
میدیدم چطور س...ینه های خیلی بزرگشو چطور میچسبونه بهم ولی واقعا واسم جالب
نبود اونقد چسبید بهم که نف...ساش زیر گ...ردنم میخورد بی شک ماهک بود تایه دست
نمیک...ردمش ولش نمیکردم! ماهکی که از این خیلی لاغر تر بود س...ایز سی...نشم شاید
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part88
سری تکون دادم که باحرکات آهسته شروع کرد به لباس پوشیدن لنگون لنگون راه
میرفت و همش آ...خ و اوخ میکرد تلفنو برداشتم
ـ جانم ارباب
+ماهک و بفرست تو اتاقش نزار از اتاقش دربیاد رسیدگی کن بهش
سپردمش به تو محبوبه خانم !
منظورمو فهمید و بدون چونو چرا گفت
ـ چشم ارباب خیالت راحت
بعدم قطع کردم محبوبه سرخدمتکار و تنها کس قابل اعتماد دراین زمینه بود وگرنه
بقیه از حسادت معلوم نبود چی به سرش میارن!
جلوی آینه شروع کردم لباس پوشیدن یکی از خدمه اومده بود تاکمک کنه واقعا ادم مزخرفی بود !
بی شک بعد اتمام کارش باید میگفتم که شرشو کم کنه جلوی آینه
روپاهاش بلندشد که کراواتمو ببنده منم بی توجه تو اینه خودمو نگاه میکردم
میدیدم چطور س...ینه های خیلی بزرگشو چطور میچسبونه بهم ولی واقعا واسم جالب
نبود اونقد چسبید بهم که نف...ساش زیر گ...ردنم میخورد بی شک ماهک بود تایه دست
نمیک...ردمش ولش نمیکردم! ماهکی که از این خیلی لاغر تر بود س...ایز سی...نشم شاید
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
۱۸ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part89
75 میشد واسم جالب تر و شگفت انگیز ترازاین دختری بود که فک کنم سی...نه های
غیر طبیعیش ۹۰ بود
خودمو کشیدم عقب و بی توجه بهش نگاهیی تو آینه به خودم انداختم و با لحن
خشکی گفتم
+میرم جایی ولی..
با ذوق نگام کرد که گفتم:
+برگشتم نبینمت گمیشی بیرون از این عمارت
هاج و واج نگام کرد که بیرون رفتم اینا واقعااا چی فک میکردن
حتما فک کرده ماهک تو اتاقمه هرخدمه و بی سرو پایی اجازه داره تو تخ...تم بیاد واقعا کم دارن
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part89
75 میشد واسم جالب تر و شگفت انگیز ترازاین دختری بود که فک کنم سی...نه های
غیر طبیعیش ۹۰ بود
خودمو کشیدم عقب و بی توجه بهش نگاهیی تو آینه به خودم انداختم و با لحن
خشکی گفتم
+میرم جایی ولی..
با ذوق نگام کرد که گفتم:
+برگشتم نبینمت گمیشی بیرون از این عمارت
هاج و واج نگام کرد که بیرون رفتم اینا واقعااا چی فک میکردن
حتما فک کرده ماهک تو اتاقمه هرخدمه و بی سرو پایی اجازه داره تو تخ...تم بیاد واقعا کم دارن
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part90
همونطور که ساعتمو میبستم خواستم از در سالن عمارت برم بیرون که به راهرویه
ته سالن چشم افتاد که راهروی اتاق های خدمه بود خواستم یه سر برم به ماهک
سر بزنم ولی بازور خودمو قانع کردم که نباید برم
نباید به اون دختر بیشتر از این بها بدم
اصلا میلی به این مهمونی نداشتم بنظرم واقعا کسل کننده بود اونم باوجود آدمی
مثل سحر که یه ریز حرف میزد بااون صدای تخ...میش !
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part90
همونطور که ساعتمو میبستم خواستم از در سالن عمارت برم بیرون که به راهرویه
ته سالن چشم افتاد که راهروی اتاق های خدمه بود خواستم یه سر برم به ماهک
سر بزنم ولی بازور خودمو قانع کردم که نباید برم
نباید به اون دختر بیشتر از این بها بدم
اصلا میلی به این مهمونی نداشتم بنظرم واقعا کسل کننده بود اونم باوجود آدمی
مثل سحر که یه ریز حرف میزد بااون صدای تخ...میش !
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part91
سوارماشین شدمو به طرف خونه
سحررفتم بی حوصله زنگ زدم بهش که صدای شادش پرشدتوگوشم
-سلامم فداتشم
+دم درم بیا
ـبیا بالا عزیزم!
بی اعصاب غریدم:
+یا لشتو میاری یابرم
- بمون اومدم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part91
سوارماشین شدمو به طرف خونه
سحررفتم بی حوصله زنگ زدم بهش که صدای شادش پرشدتوگوشم
-سلامم فداتشم
+دم درم بیا
ـبیا بالا عزیزم!
بی اعصاب غریدم:
+یا لشتو میاری یابرم
- بمون اومدم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part92
گوشیو قطع کردم انداختم رو داشبرد ماشین دلم ماهکو میخاست
بعدازچند دقیقه خرامان خرامان اومد لباسای افتضاح و آرایش افتضاح تر بااون یقه
باز یه لحظه ماهک اومد توذهنم نمیدونم چرا به این فک کردم اگر ماهک الا
همچین لباسی واس مهمونی که چه عرض کنم پارتی پوشیده بود بی شک ج...رش
میدادم ولی خب سحرمهم نبود
سوارشدو خم شد گونمو بوس کرد باغیض نگاش کردمو و دستی روگونم کشیدم.
باصدای لوسی گفت
ـ عشق بد اخلاقم چطوره؟
+عشق بداخلاقت الا تو ویلاش خوابه درجریانی که چی میگم
اشارم به رفیقم آرش بود که سحرهرشب توخونش پلاس بودو سرویس میداد البته
واسم مهم نبود همینکه ازمن رد شه خیلیه
برای عوض کردن بحث باهول گفت
ـچیشد دیرکردی
پوزخندی زدمو جواب ندادم به سوالش به جاش بالحن محکمی گفتم :
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part92
گوشیو قطع کردم انداختم رو داشبرد ماشین دلم ماهکو میخاست
بعدازچند دقیقه خرامان خرامان اومد لباسای افتضاح و آرایش افتضاح تر بااون یقه
باز یه لحظه ماهک اومد توذهنم نمیدونم چرا به این فک کردم اگر ماهک الا
همچین لباسی واس مهمونی که چه عرض کنم پارتی پوشیده بود بی شک ج...رش
میدادم ولی خب سحرمهم نبود
سوارشدو خم شد گونمو بوس کرد باغیض نگاش کردمو و دستی روگونم کشیدم.
باصدای لوسی گفت
ـ عشق بد اخلاقم چطوره؟
+عشق بداخلاقت الا تو ویلاش خوابه درجریانی که چی میگم
اشارم به رفیقم آرش بود که سحرهرشب توخونش پلاس بودو سرویس میداد البته
واسم مهم نبود همینکه ازمن رد شه خیلیه
برای عوض کردن بحث باهول گفت
ـچیشد دیرکردی
پوزخندی زدمو جواب ندادم به سوالش به جاش بالحن محکمی گفتم :
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان خدمتکار بی گناه ...»📛🥺
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part93
یباردیگ پاتو بزاری توعمارتم من میدونمو تو
بانیشخند گفت :
+ اونوقت ددیم میدونه و تو
ازحرص دستام دور فرمون مشت شد آشغال منو با اون پدرعوضیش میترسوند
میدونست دستم زیرتیغشونه
دستشو از روشلوار گذاشت رو مردون...گیمو فشارداد بی توجه مشغول رانندگی شدم
از اینکه دید عکس العملی نشون نمیدم و تهدیدش هم کارساز بوده پروترشدو زی...پمو
باز کرد و شروع کرد به ور رفتن خندم گرفت از حرصش اونقد ور رفت باهاش
یکم بلندشده بود درحدی که زیاد معلوم نبود بانیشخند نگاش کردم
چون قبلا بهش گفته بودم که ب...دنشو کاراش هیچ کششی واسم به وجود نمیاره از اندامش خوشم نمیاد
ولی درواقع این بود با این کارای عادی مثل بقیه نمیتونستم س...یخ کنم
چراسیخ میکردم اونم فقط برای ماهک!
بارسیدن به محل مهمونی دستشو از تو شل...وارم دراوردمو شل...وارمو درست کردمو
پیاده شدم قشنگ حس میکردم یه س. ک. س خفن میخاد ولی توخوابش ببینه این
مهمونیم اومدم فقط بخاطر اون پدرعوضیشه که زنگ زد طبق معمول تهدید
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
#Part93
یباردیگ پاتو بزاری توعمارتم من میدونمو تو
بانیشخند گفت :
+ اونوقت ددیم میدونه و تو
ازحرص دستام دور فرمون مشت شد آشغال منو با اون پدرعوضیش میترسوند
میدونست دستم زیرتیغشونه
دستشو از روشلوار گذاشت رو مردون...گیمو فشارداد بی توجه مشغول رانندگی شدم
از اینکه دید عکس العملی نشون نمیدم و تهدیدش هم کارساز بوده پروترشدو زی...پمو
باز کرد و شروع کرد به ور رفتن خندم گرفت از حرصش اونقد ور رفت باهاش
یکم بلندشده بود درحدی که زیاد معلوم نبود بانیشخند نگاش کردم
چون قبلا بهش گفته بودم که ب...دنشو کاراش هیچ کششی واسم به وجود نمیاره از اندامش خوشم نمیاد
ولی درواقع این بود با این کارای عادی مثل بقیه نمیتونستم س...یخ کنم
چراسیخ میکردم اونم فقط برای ماهک!
بارسیدن به محل مهمونی دستشو از تو شل...وارم دراوردمو شل...وارمو درست کردمو
پیاده شدم قشنگ حس میکردم یه س. ک. س خفن میخاد ولی توخوابش ببینه این
مهمونیم اومدم فقط بخاطر اون پدرعوضیشه که زنگ زد طبق معمول تهدید
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA5Kدنبال کننده
#رمان رمان زنم نشی میدوزدمت شکنجه گر من از دستت نمیدم دانشجوی کمر باریک مزه ی دلبریات تو داداش شوهرمی دلارین مهرداد دل ضعفه ی منی گریه نکن عزیزم قاضی خشن دادگاه موهامو نزن نامرد خدمتکار عمارت سهم داغ منی خمار چشماتم دانش آموز اموز شیطونم خونه ته باغ #رمان_خدمتکار_بی_گناه رمان خدمتکار بی گناه
مشاهده کانال پیامرسان