۱۶ مرداد
۱۷ مرداد
حصین | Ho3ein
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#310
اما حال اینکه بگم تو اتاقم و نداشتم.
هر موقع استرسی و نگران میشدم نای صحبت کردن و نداشتم.
در باز شد و با نگرانی دوباره صداش بلند شد؛
_دلی خوبی؟ چت شده؟
صدای قدمهاش که به سمتم می اومد و میشنیدم اما جونی نداشتم که جواب بدم.
میلرزیدم و موهام و بیشتر میون چنگام میفشردم.
شونهام و میون دستای قدرتمندش گرفت و فشرد؛
-چیشده دلی،یه حرفی بزن!
با چشمای پر اشک سر بلند کردم؛
_ با..بابام.
همین کلمه باعث شد بغضی که سعی در خفه کردنش داشتم سر باز کنه و صدای هق هقم فضای اتاق و پر کنه.
-دلی اروم باش...
دلی با توعم دختر!
با فریادش شونه هام لرزید.
_ ام..امیر هر چقدر به مامان زنگ میزنم جوابم نمیده.
عمل بابایی باید تا الان تموم شده باشه.
پس..پس چرا جوابم و نمیده؟
نکنه اتفاقی براش افتاده باشه!
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄›
#تو_مال_منی hearts️
#310
اما حال اینکه بگم تو اتاقم و نداشتم.
هر موقع استرسی و نگران میشدم نای صحبت کردن و نداشتم.
در باز شد و با نگرانی دوباره صداش بلند شد؛
_دلی خوبی؟ چت شده؟
صدای قدمهاش که به سمتم می اومد و میشنیدم اما جونی نداشتم که جواب بدم.
میلرزیدم و موهام و بیشتر میون چنگام میفشردم.
شونهام و میون دستای قدرتمندش گرفت و فشرد؛
-چیشده دلی،یه حرفی بزن!
با چشمای پر اشک سر بلند کردم؛
_ با..بابام.
همین کلمه باعث شد بغضی که سعی در خفه کردنش داشتم سر باز کنه و صدای هق هقم فضای اتاق و پر کنه.
-دلی اروم باش...
دلی با توعم دختر!
با فریادش شونه هام لرزید.
_ ام..امیر هر چقدر به مامان زنگ میزنم جوابم نمیده.
عمل بابایی باید تا الان تموم شده باشه.
پس..پس چرا جوابم و نمیده؟
نکنه اتفاقی براش افتاده باشه!
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ مرداد
۱۷ مرداد
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ مرداد
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ مرداد
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ مرداد
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ مرداد
۲۳ مرداد
حصین | Ho3ein
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#311
پس..پس چرا جوابم و نمیده؟
نکنه اتفاقی براش افتاده باشه!
نفس عمیقی کشید وبغلم کرد.
دستام و از روی موهام جدا کرد و جای چنگ زدنای موهام و نوازش کرد.
بو.س.ه ای رو پیشونیم کاشت و به چشام زل زد.
اون یکی دستش و بالا اورد و با شست انگشتش اشکای رو صورتم و پاک کرد.
- گریه نکن آروم جونم.
گریه نکن دختر ، میدونی با هر اشکی که میریزی این دل صاب مردم و جون به لب میکنی؟؟
زبونم از هر کلمه ای قاصد بود.
اصلا نمیدونستم جواب اینهمه عاشقانش و چی بدم.
چشمه ی اشکم خشک شده بود و بهت زده به امیر نگران خیره شدم.
حتی تو رویامم فکر نمیکردم امیر بلد باشه همچین حرفایی بزنه.
- دختر خوب حتما عمه کاری داشته که نتونسته جواب بده.
تو چرا انقدر بدبینی؟
حتما گوشیش جایی که جواب نمیده.
چرا به این چیزا فکر نمیکنی؟
چرا الکی اشک میریزی و خودت و نگران میکنی؟
فین فینی کردم که چینی به بینیش داد و با شیطنت و تردید گفت؛
- نکنه بعد ازدواجمون هر وقت من دیر از سرکار بیام تو بشینی تو خونه بساط گریه و زاری پهن کنی؟
یا اگه مثلا من برم اشغالارو بندازم تو گریه کنی که وای الان شوهرم و میدزدن و بی شوهر میمونم.
ببین من حوصله لوس بازی ندارما گفته باشم ضعیفه..
حتی اگه هوو هم آوردم برات باید بگی جون چه شوهر با کمالاتی دارم.
نبینم همین که فرتی بعد از ازدواج باردارت کردم گریه زاری راه بندازی..!
چون من اصولاً 6 تا بچه میخام که از همون روز ازدواج هم میرم تو کارش تا سریعتر قُل قُل بیان بغلم..
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
#تو_مال_منی hearts️
#311
پس..پس چرا جوابم و نمیده؟
نکنه اتفاقی براش افتاده باشه!
نفس عمیقی کشید وبغلم کرد.
دستام و از روی موهام جدا کرد و جای چنگ زدنای موهام و نوازش کرد.
بو.س.ه ای رو پیشونیم کاشت و به چشام زل زد.
اون یکی دستش و بالا اورد و با شست انگشتش اشکای رو صورتم و پاک کرد.
- گریه نکن آروم جونم.
گریه نکن دختر ، میدونی با هر اشکی که میریزی این دل صاب مردم و جون به لب میکنی؟؟
زبونم از هر کلمه ای قاصد بود.
اصلا نمیدونستم جواب اینهمه عاشقانش و چی بدم.
چشمه ی اشکم خشک شده بود و بهت زده به امیر نگران خیره شدم.
حتی تو رویامم فکر نمیکردم امیر بلد باشه همچین حرفایی بزنه.
- دختر خوب حتما عمه کاری داشته که نتونسته جواب بده.
تو چرا انقدر بدبینی؟
حتما گوشیش جایی که جواب نمیده.
چرا به این چیزا فکر نمیکنی؟
چرا الکی اشک میریزی و خودت و نگران میکنی؟
فین فینی کردم که چینی به بینیش داد و با شیطنت و تردید گفت؛
- نکنه بعد ازدواجمون هر وقت من دیر از سرکار بیام تو بشینی تو خونه بساط گریه و زاری پهن کنی؟
یا اگه مثلا من برم اشغالارو بندازم تو گریه کنی که وای الان شوهرم و میدزدن و بی شوهر میمونم.
ببین من حوصله لوس بازی ندارما گفته باشم ضعیفه..
حتی اگه هوو هم آوردم برات باید بگی جون چه شوهر با کمالاتی دارم.
نبینم همین که فرتی بعد از ازدواج باردارت کردم گریه زاری راه بندازی..!
چون من اصولاً 6 تا بچه میخام که از همون روز ازدواج هم میرم تو کارش تا سریعتر قُل قُل بیان بغلم..
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ مرداد
۲۳ مرداد
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ مرداد
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ مرداد
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ مرداد
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ مرداد
حصین | Ho3ein
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#312
چون من اصولاً 6 تا بچه میخام که از همون روز ازدواج هم میرم تو کارش تا سریعتر قُل قُل بیان بغلم..
پوکر بهش نگاه کردم و برای حرفاش سری به عنوان تاسف تکون دادم.
_تو چی چی میگی امیر؟
اصلا کی گفته من با تو ازدواج میکنم؟
بعدشم شیش تا؟؟
یه وقت کم نباشن برات...
ابرویی بالا انداخت و به صورتش اشاره کرد.
-من که میدونم جوابت بلهاس فقط میخای ناز بیای...
اصلا تو دلت میاد همچین فیسی و نبینی دیگه؟
همه آرزوی بودن با من و دارن بعد من به تو خرشرک درخواست ازدواج میدم انگار نه انگار.
خانم طاقچه بالا میندازه!
درضمن اصلا کم نیست میخام هم همشون دختر باشن،پسرا ت.خ.م سگن هی میخاد ازت شیر بخوره بعد مامانی هم هست مگه دودقیقهازت جدا میشه؟
اونوقته که آمپرم بزنه بالا...
پس همون شیش تا دختر بابا خوبه.
با چشمای گشاد شده به خیال پردازیاش راجب اینده گوش دادم.
خداوکیلی کی دلش میاد یهروز امیر و نبینه؟!
من که میمیرم..
راستی به من گفت خرشرک ؟؟ به من...؟
چشم ریز کردم زدم رو شونش؛
_ خرشرک و با کی بودی اونوقت؟؟
جلوی خندش و گرفت و به اتاق اشاره کرد؛
-بنظر خودت چند نفر تو اتاقن که خر شرکن؟
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#312
چون من اصولاً 6 تا بچه میخام که از همون روز ازدواج هم میرم تو کارش تا سریعتر قُل قُل بیان بغلم..
پوکر بهش نگاه کردم و برای حرفاش سری به عنوان تاسف تکون دادم.
_تو چی چی میگی امیر؟
اصلا کی گفته من با تو ازدواج میکنم؟
بعدشم شیش تا؟؟
یه وقت کم نباشن برات...
ابرویی بالا انداخت و به صورتش اشاره کرد.
-من که میدونم جوابت بلهاس فقط میخای ناز بیای...
اصلا تو دلت میاد همچین فیسی و نبینی دیگه؟
همه آرزوی بودن با من و دارن بعد من به تو خرشرک درخواست ازدواج میدم انگار نه انگار.
خانم طاقچه بالا میندازه!
درضمن اصلا کم نیست میخام هم همشون دختر باشن،پسرا ت.خ.م سگن هی میخاد ازت شیر بخوره بعد مامانی هم هست مگه دودقیقهازت جدا میشه؟
اونوقته که آمپرم بزنه بالا...
پس همون شیش تا دختر بابا خوبه.
با چشمای گشاد شده به خیال پردازیاش راجب اینده گوش دادم.
خداوکیلی کی دلش میاد یهروز امیر و نبینه؟!
من که میمیرم..
راستی به من گفت خرشرک ؟؟ به من...؟
چشم ریز کردم زدم رو شونش؛
_ خرشرک و با کی بودی اونوقت؟؟
جلوی خندش و گرفت و به اتاق اشاره کرد؛
-بنظر خودت چند نفر تو اتاقن که خر شرکن؟
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ مرداد
حصین | Ho3ein
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#313
جلوی خندش و گرفت و به اتاق اشاره کرد؛
-بنظر خودت چند نفر تو اتاقن که خر شرکن؟
چشمام و تو حدقه چرخوندم؛
_ دو نفر که هم خر شرک هم خود شرک روبروی منه!
ابرویی بالا انداخت "عه" کشیده ای گفت و در حالی که سر تکون میداد گفت؛
- ای جان...
پس تو فیونای شرکی دیگه؟
لباشو قنچه ای کرد و چینی به چشماش داد .
به منی که از حرص سرخ شده بودم چشمکی زد.
-اوه اره دیگه .
وقتی تو فیونایی من شرکم.
وقتی تو خر شرکی من اون اژدهام.
با حرص چشمای گشاد شده جیغ زدم؛
_ چی داری چرت و پرت میگی؟
عمت فیوناست چی چی میگی برا خودت بیشعور مفسد.
به اطلاعتون هم باید برسونم اقای فیزیک دان خرشرک جنسیتش نر بود اژدهاِ ماده...
ته ریشش خاروند و حرفامو به یه ورش حساب کرد که جری ترم میکرد تا بلند شم تمام خونه رو روی سرش خراب کنم.
- عرضم به درزت که عمه من مادرته این صدمین بار.
و اینکه ممنون از اطلاعات گران بهاتون در هر صورت تو مال منی.
اصلا یه لحظه صبر کن آهنگشم بخونم بهت ثابت شه!
بهت زده به کاراش خیره شدم.
امیر و چه به این حرکتا.
یا اصحاب کهف یا خدای جن و پری..
بلند شد و رو بروم ایستاد و مردونه شروع کرد به رقصیدن.
خودش میخوند و میرقصید و چشم و ابرو برام میومد.
و من تمام برگام که هیچ خودمم ریخته بودم.
- "بخوای نخوای مال خودمی .
تو هر جا بری من باهاتم .
هر چی بگی باشه قبول شما خوبی من خاک پاتم .
دیگه تموم نمیشه این رابطه ...
تو مال منی به همه ثابته ! "
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#313
جلوی خندش و گرفت و به اتاق اشاره کرد؛
-بنظر خودت چند نفر تو اتاقن که خر شرکن؟
چشمام و تو حدقه چرخوندم؛
_ دو نفر که هم خر شرک هم خود شرک روبروی منه!
ابرویی بالا انداخت "عه" کشیده ای گفت و در حالی که سر تکون میداد گفت؛
- ای جان...
پس تو فیونای شرکی دیگه؟
لباشو قنچه ای کرد و چینی به چشماش داد .
به منی که از حرص سرخ شده بودم چشمکی زد.
-اوه اره دیگه .
وقتی تو فیونایی من شرکم.
وقتی تو خر شرکی من اون اژدهام.
با حرص چشمای گشاد شده جیغ زدم؛
_ چی داری چرت و پرت میگی؟
عمت فیوناست چی چی میگی برا خودت بیشعور مفسد.
به اطلاعتون هم باید برسونم اقای فیزیک دان خرشرک جنسیتش نر بود اژدهاِ ماده...
ته ریشش خاروند و حرفامو به یه ورش حساب کرد که جری ترم میکرد تا بلند شم تمام خونه رو روی سرش خراب کنم.
- عرضم به درزت که عمه من مادرته این صدمین بار.
و اینکه ممنون از اطلاعات گران بهاتون در هر صورت تو مال منی.
اصلا یه لحظه صبر کن آهنگشم بخونم بهت ثابت شه!
بهت زده به کاراش خیره شدم.
امیر و چه به این حرکتا.
یا اصحاب کهف یا خدای جن و پری..
بلند شد و رو بروم ایستاد و مردونه شروع کرد به رقصیدن.
خودش میخوند و میرقصید و چشم و ابرو برام میومد.
و من تمام برگام که هیچ خودمم ریخته بودم.
- "بخوای نخوای مال خودمی .
تو هر جا بری من باهاتم .
هر چی بگی باشه قبول شما خوبی من خاک پاتم .
دیگه تموم نمیشه این رابطه ...
تو مال منی به همه ثابته ! "
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ مرداد
۱ شهریور
حصین | Ho3ein
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#314
- "بخوای نخوای مال خودمی .
تو هر جا بری من باهاتم .
هر چی بگی باشه قبول شما خوبی من خاک پاتم .
دیگه تموم نمیشه این رابطه ...
تو مال منی به همه ثابته ! "
سرش و خم کرد و اروم کنار گوشم پچ زد؛
- بقیش و میزارم برای بعدا چون بشنوی میدونم پررو میشی.
بمون تو کف بقیش،حالا از بهت درا هی را به راه تعجب میکنی.
من فردا پس فردا یهو چهارقلو تو شکمت بکارم تا چند روز باید چشای وزق شدت و تحمل کنم یعنی؟
از حرص و شوق لب گزدیدم.
دستپاچه بهش اشاره کردم و بی توجه به حرفای آخرش گفتم؛
_ ب..بهت نمیاد همچین کارایی...
یعنی نمیدونم چطور بگم!
میخ شدم رو چشماش؛
_ فکر نمیکردم اینقدر قشنگ بخونی یا اصلا...اصلا فکرشم نمیکردم تو،تو بلد باشی با این مهارت انقدر جذاب برقصی!
ابرویی بالا انداخت و اندرسفیهانه بهم زل زد؛
- به همه چی اشاره کردی غیر از اون حرفایی که راجب بچه گفتم.
چشم گشاد کردم و دستمو تهدید وارانه بالا اوردم که مسخره کنارش زد و نشست جفتم!
دستی زیر چونش گذشت و دقیق زل زد بهم؛
- اصلا بیا یه معامله کنیم.
هر بار که خبر حاملگی به من بدی من برات یه دور قر میدم.
بچه بده قر تحویل بگیر...
هوم چطوره؟
دست مشت شدم و روی دهنم گذاشتم تا مبادا فحش نابجایی بدم.
نگاهی به قیافم کرد و با دیدن صورت سرخ شده از حرصم سر تکون داد بادی به غضب داد و با جمله لج درار تری گفت؛
- میدونم از همین الان له له میزنی اما باید بگم من تا قبل ازدواج اصلا قصد ندارم بچه بکارم.
نه بخاطر بچه ها..
چشمکی زد و ادامه داد؛
- بخاطر مادر بچه بالاخره اونم باید تو روزی که پا میزاره تو خونم مادر بچه هام شه.
ولی راستش باید ازدواجمون و سریع بگیریم تو نمیدونی من چقدر غمگینم!
آهی کشید و سرشکسته نگام کرد؛
_ نمیدونی چقدر بده که ببینی بچهات همراه فاضلاب داره میره ...
اینکه به این فکر کنی که شاید یکی از اون اس.پ.رم هام بچه ی ایندم بوده اما تهش به توالت و فاضلاب رسیده خیلی ناراحت کنندس...
غم انگیزه نه؟ اینکه با هر دستمال کاغذی که مصرف میشه صدای بابا گفتن های یه بچه رو بشنوی!
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#314
- "بخوای نخوای مال خودمی .
تو هر جا بری من باهاتم .
هر چی بگی باشه قبول شما خوبی من خاک پاتم .
دیگه تموم نمیشه این رابطه ...
تو مال منی به همه ثابته ! "
سرش و خم کرد و اروم کنار گوشم پچ زد؛
- بقیش و میزارم برای بعدا چون بشنوی میدونم پررو میشی.
بمون تو کف بقیش،حالا از بهت درا هی را به راه تعجب میکنی.
من فردا پس فردا یهو چهارقلو تو شکمت بکارم تا چند روز باید چشای وزق شدت و تحمل کنم یعنی؟
از حرص و شوق لب گزدیدم.
دستپاچه بهش اشاره کردم و بی توجه به حرفای آخرش گفتم؛
_ ب..بهت نمیاد همچین کارایی...
یعنی نمیدونم چطور بگم!
میخ شدم رو چشماش؛
_ فکر نمیکردم اینقدر قشنگ بخونی یا اصلا...اصلا فکرشم نمیکردم تو،تو بلد باشی با این مهارت انقدر جذاب برقصی!
ابرویی بالا انداخت و اندرسفیهانه بهم زل زد؛
- به همه چی اشاره کردی غیر از اون حرفایی که راجب بچه گفتم.
چشم گشاد کردم و دستمو تهدید وارانه بالا اوردم که مسخره کنارش زد و نشست جفتم!
دستی زیر چونش گذشت و دقیق زل زد بهم؛
- اصلا بیا یه معامله کنیم.
هر بار که خبر حاملگی به من بدی من برات یه دور قر میدم.
بچه بده قر تحویل بگیر...
هوم چطوره؟
دست مشت شدم و روی دهنم گذاشتم تا مبادا فحش نابجایی بدم.
نگاهی به قیافم کرد و با دیدن صورت سرخ شده از حرصم سر تکون داد بادی به غضب داد و با جمله لج درار تری گفت؛
- میدونم از همین الان له له میزنی اما باید بگم من تا قبل ازدواج اصلا قصد ندارم بچه بکارم.
نه بخاطر بچه ها..
چشمکی زد و ادامه داد؛
- بخاطر مادر بچه بالاخره اونم باید تو روزی که پا میزاره تو خونم مادر بچه هام شه.
ولی راستش باید ازدواجمون و سریع بگیریم تو نمیدونی من چقدر غمگینم!
آهی کشید و سرشکسته نگام کرد؛
_ نمیدونی چقدر بده که ببینی بچهات همراه فاضلاب داره میره ...
اینکه به این فکر کنی که شاید یکی از اون اس.پ.رم هام بچه ی ایندم بوده اما تهش به توالت و فاضلاب رسیده خیلی ناراحت کنندس...
غم انگیزه نه؟ اینکه با هر دستمال کاغذی که مصرف میشه صدای بابا گفتن های یه بچه رو بشنوی!
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ شهریور
حصین | Ho3ein
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#315
-غم انگیزه نه؟ اینکه با هر دستمال کاغذی که مصرف میشه صدای بابا گفتن های یه بچه رو بشنوی!
اولش منظورش و نفهمیدم و گیج و با چشمای ریز شده نگاش کردم که قهقهه ای زد؛
- فکر نمیکردم اینقدر مثبت باشیا..!
کی فکرش و میکرد اینقدر شیطون بشه؟
کی؟ اصلا با کی گشته بچم اینقدر روحیش عوض شده!
با گرفتن منظورش سرخ شدم و از حرص مثل آتش فشانی از درون قل قل میکردم و هر لحظه امکان فوران داشتم.
چشم بستم نفس عمیقی کشیدم؛
_ امیر ، امیر ، امیر؟؟
چرا انقد بی حیایی هان..؟
وای وای این حرکات مستحجن چیه؟
این حرفای خاک بر سری چیه؟
تو با کی گشتی اینطوری شدی؟
تو اینطور نبودی که، حالا نمیگم سر به زیر بودی چون اونم نبودی!
اما در این حد بیشعور و بی حیا نبودی!!
با مشت میزدم رو سینه ستبرش و اون فقط با یه نیشخند و ابرویی بالا رفته نگام میکرد.
انگار نه انگار دردش گرفته باشه!
و این حرصم و دو چندان میکرد.
با حرص بیشتری مشتام و فرود میاوردم که بالا دستام و گرفت و بدون توجه به تقلاهام پچ زد؛
- من زن وحشی نمیخاما..!
با سلیطه بازی حیغ زدم؛
_ منم زن آدم بی حیایی مثل تو نمیشم حالا درسته دوست دارم اما خر که نیستم!
با سوتی که دادم دست روی دهنم گذاشتم.
خدا بگم چیکارت کنه دلارام احمق!
حالا میمردی جمله آخرش و نگی؟!
چشماش برقی زد و خندید.
ته چشماش هنوزم ناباوری دیده میشد!
انگار که تو خواب دیده باشه من این حرف و گفته باشم و هنوز باور نداره که بیداره!
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#315
-غم انگیزه نه؟ اینکه با هر دستمال کاغذی که مصرف میشه صدای بابا گفتن های یه بچه رو بشنوی!
اولش منظورش و نفهمیدم و گیج و با چشمای ریز شده نگاش کردم که قهقهه ای زد؛
- فکر نمیکردم اینقدر مثبت باشیا..!
کی فکرش و میکرد اینقدر شیطون بشه؟
کی؟ اصلا با کی گشته بچم اینقدر روحیش عوض شده!
با گرفتن منظورش سرخ شدم و از حرص مثل آتش فشانی از درون قل قل میکردم و هر لحظه امکان فوران داشتم.
چشم بستم نفس عمیقی کشیدم؛
_ امیر ، امیر ، امیر؟؟
چرا انقد بی حیایی هان..؟
وای وای این حرکات مستحجن چیه؟
این حرفای خاک بر سری چیه؟
تو با کی گشتی اینطوری شدی؟
تو اینطور نبودی که، حالا نمیگم سر به زیر بودی چون اونم نبودی!
اما در این حد بیشعور و بی حیا نبودی!!
با مشت میزدم رو سینه ستبرش و اون فقط با یه نیشخند و ابرویی بالا رفته نگام میکرد.
انگار نه انگار دردش گرفته باشه!
و این حرصم و دو چندان میکرد.
با حرص بیشتری مشتام و فرود میاوردم که بالا دستام و گرفت و بدون توجه به تقلاهام پچ زد؛
- من زن وحشی نمیخاما..!
با سلیطه بازی حیغ زدم؛
_ منم زن آدم بی حیایی مثل تو نمیشم حالا درسته دوست دارم اما خر که نیستم!
با سوتی که دادم دست روی دهنم گذاشتم.
خدا بگم چیکارت کنه دلارام احمق!
حالا میمردی جمله آخرش و نگی؟!
چشماش برقی زد و خندید.
ته چشماش هنوزم ناباوری دیده میشد!
انگار که تو خواب دیده باشه من این حرف و گفته باشم و هنوز باور نداره که بیداره!
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ شهریور
۱ شهریور
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ شهریور
حصین | Ho3ein
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ شهریور
حصین | Ho3ein
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#316
انگار که تو خواب دیده باشه من این حرف و گفته باشم و هنوز باور نداره که بیداره!
نمیدونستم چطور سوتیم و جمع کنم و راه فراری ام نمونده بود.
دست مشت شدش و جلوی لباش قرار داد و با اون یکی دستش اشاره زد به گوشش؛
- دقیق..دقیق نشنیدم چی گفتی!!
دوباره بگو...
حرفت و دوباره تکرار خانوم غد و لجباز...
آب دهنم و صدا دار قورت دادم و با خنده مضحکی دست گردنم و نوازش کردم با استرس.
_عه..عام یادم نمیاد...
با نگاه خیرش که توش یه خر خودتی نهفته بود لب گزیدم و برای ماست مالی سریع گفتم؛
_نه چیز آها حالا یادم اومد!.
سعی کردم خودم و بیخیال نشون بدم که پیگیر نشه نمیدونم چقدر خوب نقشم و ایفا کردم که بازم پا فشاری کرد؛
_اره خب گفتم زنت نمیشم دیگه...
- نه کلمه بعدش؟
بشکنی زدم و خندیدم؛
_آهـــا..
با گفتن آهای کشیده من لبخندی زد و منتظر نگام کرد که ادامه دادم؛
_گفتم خر نیستم.
نوچ نوچی کرد و کلافه و پر از حرص غرید؛
- قبل از خر و بعد از زنم نمیشی یه چیزی گفتی...
اون و بگو؟
یالا دلی ...
روانم و بهم نزن.
زود باش بگو!
تو منو گ.ا ی.ی.د ی برا اون دو تا کلمه...
بگو دیگه.
نه راه پس داشتم نه راه پیش!
لب گزیدم و خواستم بگم که یهو...
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
#تو_مال_منی hearts️
#316
انگار که تو خواب دیده باشه من این حرف و گفته باشم و هنوز باور نداره که بیداره!
نمیدونستم چطور سوتیم و جمع کنم و راه فراری ام نمونده بود.
دست مشت شدش و جلوی لباش قرار داد و با اون یکی دستش اشاره زد به گوشش؛
- دقیق..دقیق نشنیدم چی گفتی!!
دوباره بگو...
حرفت و دوباره تکرار خانوم غد و لجباز...
آب دهنم و صدا دار قورت دادم و با خنده مضحکی دست گردنم و نوازش کردم با استرس.
_عه..عام یادم نمیاد...
با نگاه خیرش که توش یه خر خودتی نهفته بود لب گزیدم و برای ماست مالی سریع گفتم؛
_نه چیز آها حالا یادم اومد!.
سعی کردم خودم و بیخیال نشون بدم که پیگیر نشه نمیدونم چقدر خوب نقشم و ایفا کردم که بازم پا فشاری کرد؛
_اره خب گفتم زنت نمیشم دیگه...
- نه کلمه بعدش؟
بشکنی زدم و خندیدم؛
_آهـــا..
با گفتن آهای کشیده من لبخندی زد و منتظر نگام کرد که ادامه دادم؛
_گفتم خر نیستم.
نوچ نوچی کرد و کلافه و پر از حرص غرید؛
- قبل از خر و بعد از زنم نمیشی یه چیزی گفتی...
اون و بگو؟
یالا دلی ...
روانم و بهم نزن.
زود باش بگو!
تو منو گ.ا ی.ی.د ی برا اون دو تا کلمه...
بگو دیگه.
نه راه پس داشتم نه راه پیش!
لب گزیدم و خواستم بگم که یهو...
⠀❥︎⃟↬@roman_bi_taghsir ⿻‹hearts️⃟ring›
┄┅┄┅┄┅❧sparkles🖤sparkles❧┅┄┅┄┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ شهریور
16Kدنبال کننده
𝐄𝐬𝐭𝐚𝐛𝐥𝐢𝐬𝐡𝐞𝐝 | 𝟏𝟑𝟗𝟖/𝟖/𝟏𝟑
بـا افتخار کاوازاکی فنیمrose
کانـال طرفـداران "حصین ابلیس"loud_sound
heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign
رَپ مِثلِ دَریچه دُنیامو کَرد با مَعنی چِفت..✎
#یادfire
مشاهده کانال پیامرسانبـا افتخار کاوازاکی فنیمrose
کانـال طرفـداران "حصین ابلیس"loud_sound
heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign heavy_minus_sign
رَپ مِثلِ دَریچه دُنیامو کَرد با مَعنی چِفت..✎
#یادfire