«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
1Kدنبال کننده
رمان-عاشقانه
تابع-قوانین-جهموری-اسلامی
رمان همسایه منfire
-هروز دوتا پارتـ داریمـ قشنگمـ-
#تبلیغات #انجام #میشه
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۴ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
خرید بالای ۵۰۰ اشانتیون داره heart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
عضو بشید ک چندتا پارت هم مهمونتون کنم 🥹🩷
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
#همسایه.من ❫
« #part.173»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·

اونروز صرفنظر از صبحش یکی از بهترین روزای عمرم بود ..

توجه و محبت های مجد به حدی بود که گاهی وقتا یادم میرفت این همون رئیس بد اخلاق شرکته که همه ازش حساب میبرن ...


واسم جالب بود محبتای مجد جنسش با محمد فرق داشت شاید از لحاظ عقلانی محمد شخص مناسب تری بود برای ادامه ی زندگی ...


شاید بکر بودن روحش و نجابت ذاتی که داشت اونو به وضوح از مجد متمایز میکرد!!!



ولی در عوض مجد به واسطه ی روابط زیادی که با دخترا داشت به شناخت کاملی از هم جنسای من رسیده بود که باعث میشد



محبتاش ملموس باشه و رفتارش پخته تر از محمد!!!


از طرفی من اون موقع تصورم این بود که مجد بدلیل روابط آزادی که با دخترا داشته خیلی راحت تر میتونه با نامزدی سه ماهه ی من کنار بیاد...


چیزی که عین خوره منو میخورد!!!


شاید توی جامعه ی ما داشتن دوست پسر که به مراتب بدتر از نامزد بودن و محرم شدن به کسیه پذیرشش راحت تر بود تا به هم خوردن یه نامزدی ...



و تصوراتی که ازش میشد و حرفایی که پشتش بود!!!!

نمیدونم شاید بابا محسنم به این فکر کرده بود که منو فرستاد تهران ...


شاید اونم دوست داشت مثل من گذشتمو به هر طریقی شده فراموش کنه!!!


بابا منو میشناخت میدونست نمیتونم نگاههای آدمارو که با تصور لغت


نامزد بودن چه فکرایی پیش خودشون نمیکنن رو تحمل کنم ...


· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
#همسایه.من ❫
« #part.174»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·

بعد از خوردن ناهار که چه عرض کنم عصرونه در حالی که فک جفتمون اینقدر که خندیده بودیم درد گرفته بود از رستوران زدیم بیرون ..

سوئیچ رو گرفتم سمتشو گفتم:


- بس که هی گفتین بخور بخور دارم میترکم نمیتونم رانندگی کنم ...


خندید و گفت :


- الان میبرمت یه جا تا غذات هضم شه ..هستی یا نه؟؟!


سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ونشستیم تو ماشین و گازشو گرفت و رفت ...


آهنگ شادم گذاشت ...


خیلی تهران رو وارد نبودم ولی از اونجایی که هر وقت میومدیم همیشه بام تهران میرفیم از مسیر حدس زدم میریم اونجا . ذوق زده گفتم :



- وای میریم بام ؟؟؟؟!


- ا؟پس بلدی؟


- آر ه هر وقت میومدیم تهران کتی کچلمون میکنه بس که میگفت بریم بام!!


خندید و گفت :


- کتی خواهرته دیگه؟؟!


- آره چه خوب یادتون مونده!!!!!

شیطون گفت :

- من دخترای خوشگل رو خوب یادم میمونه!!!!!


چپ چپی نگاش کردم که بلند خندید و گفت :


- قیافتو وقتی اینجوری میکنی ....خیلی بامزه میشه!!!


رومو کردم اونور که گفت :


- خوب بابا!! شما غیرتی نشو!!! من یه خوشگل تر از خواهرتو پیدا کردم فعلا!!! با اون کاری ندارم!!!


دلم یهو ریخت حتما منظورش رامش بود آخه تم رنگ مو و چشماش شبیه کتی بود!! ولی کتی با نمک تر بود!! با اخم گفتم :


- رامش جووون رو میگین ؟؟ نخیر کتی ما خوشگلتر!!!

· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
پارت جدید تقدیم نگاهتون🩷🩵
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
پارت داریم 🥳🥳
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
یه آهنگ بنوازم kissing_closed_eyesrelaxed
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
تا دیدمت دوباره دلم ربودی ....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
با رقیبام نشستی دلم شکوندی .....broken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
تا نیمه های شب بیرون میموندی......milky_way
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
جیک تو جیک تو لباش واسش میخوندی .....🫦
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
#همسایه.من ❫
« #part.175»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·

یه دونه ازون تک خنده های مردونش کرد و گفت :

- کیانا ؟؟؟ تو چه اصراری داری این رامش رو به من بچسبونی؟؟؟!

شونه هامو بالا انداختم و گفتم :

- وا.. من اصراری ندارم .. ولی جوانب امر رو که بررسی میکنی اینجوری نشون میده !!!!


خندید و انگار ترجیح داد بحث و تموم کنه گفت :

- نه رامش نیست!! حدست غلطه!!!! حالا مونده تا بفهمی کیه!!!

دلم چنگ خورد!!!!! نفسم یهو گرفت .. رومو کردم اونور.. یعنی کی بود؟؟؟!!!

نفس عمیقی کشیدم و ترجیح دادم بهش فکر نکنم اونم دیگه تا رسیدنمون حرفی نزد ..وقتی که رسیدیم تصمیم گرفتیم پیاده بریم بالا و برگردیم ...

وقتی بغلش راه میرفتم زیادی ازش کوتاهتر بودم یهو یاد حرف کتی افتادم که مردای قد بلند زن کوتاه دوست دارن ...


تنم داغ شد و خندم گرفت!!! با تعجب نگام کرد و گفت :

- کیانا به چی میخندی؟؟؟!!!


خندم شدت گرفت و گفتم :

- اینکه من و شما عین فیل و فنجونیم!!!!
یهو وایساد و با خنده گفت :

- مگه بده ؟؟؟!! بعدم بی هوا از کمر بلندم کرد و گذاشتم روی جدول بغل مسیر پیاده روی!!!

- ببین این بالا که وایسی میشی هم قدم!!!

بازم خندم شدت گرفت :

- هنوزم کوتاهترم یکم!!!

بعدم با شیطنت ادامه دادم :

- البته قد من خوبه ها شما زیادی بلندین!!!!


مهربون نگام کرد عین این بابا ها که از خنده ی بچه هاشون شاد میشن بعدم دستمو گرفت گفت :

- بیا بریم شیطون ... بیا تا کار دستم ندادی!!!!

· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
#همسایه.من ❫
« #part.176»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·

منظور حرفشو درست نفهمیدم ولی احساس کردم کلافست ...

بقیه مسیر آروم کنار هم راه رفتیم ..

هردختری از بغلمون رد میشد اول به مجد خیره میشد و بعدم یه جوری به من نگاه میکرد ..

ولی مجد تمام مدت تو فکر بود دیگه حرفی نزد ...

موقعی که رسیدیم بالا عین این بچه ها با ذوق گفتم :

- آخ جوووون اینجا کلی خوراکی داره ... من خوراکی میخوام ..


- مجد خنده ی با محبتی کرد و گفت :

- هرچی میخوای بگو برات بخرم ..

با ناراحتی گفتم :

- نخیر نوبت من مهمونتو ن کنم...

اومدم دست کنم تو کیفم که مچمو گرفت و در حالیکه اخم مهربونی کرده بود گفت:


- اینکار زشت رو نکن ...!!!! وقتی یه مرد هست یه جوجو دست نمیکنه تو جیبش!!!!روشنه؟؟؟


- ولی آخه ...

دستم محکم فشار داد و گفت :


- آخه نداریم!!!

دیگه حرفی نزدیم و رفتیم توی یکی از کافه ها اول از همه دوتا لیوان شیر کاکائو ی داغ خوردیم و بعدم هوس کیک شکلاتی کردم و سفارش دادم که نصفشم نتونستم بخورم ...


مجد مال خودشو که خورد کیک باقی مونده ی منم کشید سمتش و با چنگالم شروع کرد خوردن ..


راستش تعجب کردم و گفتم :


- چنگال خودتون اون بودا ...

خندید و گفت :

- با چنگال تو خوشمزه تره!!!!!

- جلل الخاق...

خندید و گفت :

- هنوز مونده این چیزارو بفهمی!!!!

بعدم میز روحساب کرد و رفتیم...

از در کافه که اومدیم بیرون یه لرز نشست به تنم .. سعی کردم به روم نیارم که سردم شده که مجد یهو گفت :

- کیانا ؟؟ چرا رنگت پریده؟؟

· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
#همسایه.من ❫
« #part.177»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·

هیچی خوبم!!!

- آروم دستمو گرفت و گفت :

- - دستت یخ زده میگی خوبم ..

بدون اینکه مهلت حرف زدن بده کتشو درآورد و انداخت رو دوشم ..

- با اعتراض گفتم :

- خوبه بابا .. خودتون چی آخه ...چیزی تنتون نیس .

.بعدم یه نگاه به کتش کردم و گفتم :

- - قیافه ای واسم ساختین ها!!!!

- خندید و گفت :

- خیلیم خوبه ... عوضش دیگه کسی نگات نمیکنه بعدم کلامو کشید رو صورتمو خندید ...

تا پایین برسیم خیلی حرفی نزدیم ..من که مست عطر کتش بودم و انم تو فکر بود و گه گاهی فقط ازم میپرسید گرم شدی؟؟! خوبه ؟


راحتی و خلاصه ازین حرفا ...


توی راه برگشت بودیم که موبایلش زنگ خورد موقعی که به صفحه ی موبایل خیره شد اخماش رفت تو هم و جواب داد :


- بله؟
- ...
- سلام مرسی... تو چطوری؟؟؟
- .....
- خوب تقصیر خودته جنبه ی مشروب نداری میخوری!!!!
- ....
- چیییییییییییی؟؟؟؟! اونجا چیکار میکنی؟؟؟!!!!
- .....
- نه نیستم ..
- .......................
- اومده بودم بیرون شام بخورم!!
- ................
- نه ...تو راهم دارم میام ...
- .....................
- نه .... اومدم!!!
عصبی گوشی رو قطع کرد و پرتش کرد اونور....

بعدم رو بهم کرد و گفت :

- کیانا رامش دم دره!!!!

· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
#همسایه.من ❫
« #part.178»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·

با تعجب گفتم :
- چییییی؟؟؟؟!!!

- کیانا ... نمیخوام تورو ببینه .. نصف شبیم نمیخوام دو قدم انورتر خونم پیادت کنم!!!


کلافه در حالیکه دلم میخواست خودشو رامشو تیر بارون کنم گفتم :


- خوب حرفتو بزن!!

انگار که تو شش و بش بود گفت :

- چیز کن .. میری پشت ماشین قایم شی؟؟؟

.. من در رو قفل نمیکنم ما که رفتیم بالا بپر پایین!!!

دلم میخواست میمردم و اینقدر خوار نمیشدم !!!

عصبی گفتم :

- نگه دار!!!!!!!!!

با تعجب نگام کرد و گفت :

- دیوونه شدی نصفه شبی؟؟؟!

- اااه ... خنگیا ..مگه نمیخوای برم پشت!!! از روت که نمیتونم بپرم!!!!


نفس راحتی کشید و گفت :

- آهان!! سکته کردم دختر!!

- زد کنار و پیاده شدم اونم پیاده شد و در پشت ماشین که حکم صندوق عقبم داشت رو باز کرد و رفتم اون تو موقعی که اومد درو ببنده گفت :

- کیانا ...

جوابشو ندادم که گفت :

- قهر نکن کیانا .... دل خوشیم تویی!!!!!!


طاقت نیوردم و گفتم :

- خوب بابا!!!

لبخنده غمگینی زد و گفت :

- اگه سوئیچ رو دیگه نمیاری پس بدی و شوتش کنی تو راهرو میذارمش رو ماشین!!!

سرمو تکون دادم و گفتم :

- باشه!! راه بیفت که سفیر کبیر منتظره!!!

· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
بازم پارت بزارم ؟؟؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
ری اکشن بارون کنیداااkissheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
#همسایه.من ❫
« #part.179»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·

در رو بست و راه افتاد!!!!

بقیه را رو هم من هم اون ترجیح دادیم ساکت باشیم ..

موقعی که رسیدیم از صدای رامش چندشم شد :

- بابا چه عجب اومدی شروین کم مونده بود قهر کنم برما!!!!

بعدم خندید و گفت :

- امشب تلافیه دیشب که خواب رفتم رو در میکنم!! موافقی؟؟

مجد با لحن عصبی گفت :

- لازم نکرده .. تو ازین به بعد خواستی بیای زنگ بزن!!!! بقیه کارا پیش کش!!!

نمیدونم چرا شیطنتم گل کرد باز !!! یعنی بدم نمیومد یکم سر به سر رامش بذارم..

واسه ی همین با موبایلم شماره ی مجد رو گرفتم .. .

موبایلش تو ماشین بود تا دررو بازکرد برداره سریع قطع کردم ..

رامش گفت :

کی بود؟؟؟!!

مجد در جوابش گفت :

- نمیدونم قطع شد!!!!

بلافاصله دوباره گرفتم ...

تا مجد برداشت قطع کردم ..

رامش با کنجکاوی پرسید :

- کیه که هی قطع میکنه ...

مجد با صدایی که شیطنت و طعنش رو به وضوح فهمیدم گفت :

- نمیدونم یه شیطون کوچولوئه لابد!!!!

رامش که صداش عصبی به نطر میرسید :

- شیطون کوچولو چه کوفتیه بده ببینم کیه ..


گویا اسممو به نام خودم ذخیره نکرده بود چون بلافاصله صدای نکره رامش اومد که گفت :

- خانوم موشه کیه دیگه؟؟؟؟؟؟!!!!

همون موقع واسه ی اینکه حرصشو بیشتر در آرم سریع یه sms به این مضمون زدم

<< شروینی جونم امشب عالی بود!!!! مممآآآآچ!!! >>

و بلافاصله ام گوشیمو silentکردم که اگه زنگ زد ضایع نشه!!

· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
کیانا شیطونی کردهههههjoygrin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
پارتتتت جدیدددددد.........!!!!!!speak_no_evil




ری اکشن بزارید تا انرژی بگیرم پارت جدید بزارم براتون🥹🩷
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
پارت داریم 🥳🥳
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
#همسایه.من ❫
« #part.180»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·

صدای دینگ sms که اومد بعد از چند لحظه داد و هوار رامش بلند شد :

- این کیه هاااان؟؟؟؟؟؟؟!!!!

بعدم شروع کرد فحش دادن ولابلای حرفاش تهدید کردن و اینکه به بابا ش میگه و ....

قرار داد رو فسخ میکنن و ...

جالبیش اینجا بود که مجد تمام این مدت سکوت بود ...
وآخرم با صدای در و بعدم ویراژ ماشین فهمیدم که رامش رفته ..

از خنده کف ماشین ولو بودم که در یهو باز شد و به خودم اومد ....

فکر اینجاشو نکرده بودم که مجد ممکنه عصبانی بشه .

توی تاریکی پارکینگ تشخیص ندادم صورتش چه فرمیه ولی چشماش برق عجیبی داشت ...

با صدای بمش گفت :

- نمیای بیرون ؟؟؟!!!

با طمانینه پیاده شدم .... در ماشین رو بست و تو تاریکی روبروم وایساد ..

تا اومدم حرف بزنم .. انگشتشو گذاشت رو لبم و سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت :

- میخوای جواب sms رو بدم؟؟؟!!!

بعدم با مکث گفت :

- بخصوص تیکه ی آخرشو؟؟؟!!!

قلبم داش از جاش کنده میشد نمیدونستم چی بگم ...

اومدم برم که بازومو گرفت :

- کجا؟؟؟!!!!
تنم لرزید ...از ترس نبود .. آهسته زیر گوشم گفت :

- حالا واقعا امشب خوب بود ...

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت :

- نمیخوای ازم تشکر کنی؟؟؟!!

آروم گفتم :

- مرسی...

- مرسی کی؟؟؟!!

نگاش کردم .. چشمام به تاریکی عادت کرده بود میشد شیطنت رو تو صورتش به وضوح دید واسه ی همین گفتم :

- مرسی جناب مجد!!!-

· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
پارتتتت جدیدددددد.........!!!!!!speak_no_evil




ری اکشن بزارید تا انرژی بگیرم پارت جدید بزارم براتون🥹🩷
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
#همسایه.من ❫
« #part.181»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·

جناب مجد بابای خدا بیامرزم بود!!

پررو !!! میخواست مجبورم کنه اسمشو بگم!!

واسه ی همین گفتم :.

- مرسی آقای مجد!!!

همین!!!!بازومو فشار داد و گفت :

- پس آقای مجد؟؟؟!!

- بله !!!!

حرصی بازومو ول کرد و گفت :

- باشه به وقتش !!!بعدم دستاشو کرد تو جیبش و گفت :


- راستی میدونی با کار امشبت یه خرج کادوی آشتی کنون رامش رو رو دستم گذاشتی؟؟؟!


با تعجب نگاش کردم و گفتم :

- واقعا آشتی میکنه؟؟!؟!!

خنده ی موذیانه ای کرد و گفت :

- هنوز منو نشناختی ..


اخمی کردم و رفتم سمت پله ها که بلند خندید پشتمو و گفت :


- حالا باز از حسودی قهر نکنی بیای باز کلیدارو پرت کنی تو صورتما!!!


برگشتم و با حرص گفتم :

- نخیر!!!! شما ارزونی همون رامش جون!!!!
منم میبینین گاهی هم صحبتتون میشم از تنهاییه!!!!


به ماشین تکیه داد ...

و یه لبخند کجی رو لباش بود...

و چیزی نگفت ..رفتم بالا و درو بستم ...

خدایا این چه آتیشی بود انداختی به جونم؟؟؟!!!

کلا ه و شالمو درآوردم و داشتم با چکمه هام سر و کله میزدم که زنگ آپارتمان زده شد ...

با هر جون کندنی بود چکمه هامو درآوردم و رفتم دررو باز کردم ...

مجد خندون پشت در بود ..

گفت :

- بیا باز سوئیچ یادت رفت شیطون!!!!

- مرسی..

بعدم تعظیمی کرد و رفت !!!!


اونشب تا خود صبح به مجد فکر کردم چشماشو خنده هاش حرفاش صدای مردونش ..
بد جوری گرفتار شده بودم!!!

عصبانی بودم!!! ولی واقعا از دستم خارج بود!!!!!

حتی دلیلشم نمیدونستم .. ..

هرچند دوست داشتن دلیل نمیخواست....

· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
پارتتتت جدیدددددد.........!!!!!!speak_no_evil




ری اکشن بزارید تا انرژی بگیرم پارت جدید بزارم براتون🥹🩷
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
«رمان عاشقانه همسایه من»❤️‍🔥✨
1Kدنبال کننده
رمان-عاشقانه
تابع-قوانین-جهموری-اسلامی
رمان همسایه منfire
-هروز دوتا پارتـ داریمـ قشنگمـ-
#تبلیغات #انجام #میشه
مشاهده کانال پیام‌رسان