رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
1Kدنبال کننده
╭⁦ 𓂃﷽𓏲࣪ .cherry_blossom'.
('تو چھ‌ مۍدانی چیست؟
- دل ببندۍ به نگاهۍ کہ در او حسی نیست!) green_heart
‌.
↫❀وَ مِـن شَراً حاسِداٍ اِذا حَسَد❀↬ ‌ ‌
..
#تابع.قوانین.کشورم.ایران🇮🇷.
@: تبلیغاتpoint_left @P__1388777
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_573
به بستنی فالوده خیره شده بودم که داشت آب می‌شد هیچ میلی به خوردن نداشتم که آرتان با لذت قاشق قاشق دهنش می‌ذاشتم روی لب لپ های کوچلوش می‌چکید
اروم کاسه رو رو پا آرتان گذاشتم گفتم:
+بیا اینو بخور فدات شم!

آرتان ذوق زده کاسه ورداشت که سیامک نگاهی بهم کرد:
_حامله هستی برای تو بچمون گرفتم بخوری

روم سمت پنجره کردم دستم به نشونه نمی‌خوام تکون دادم که گفت؛
_آرتان پسرم خبر داری مامان یه نی نی تو شکمش داره؟!

آرتان چشماش گرد شد داد زد:
_یعنی مامان نی نی قورت داده؟! چرا قورت دادی نی نی رو

خندم گرفت که سیامک دستای آرتان گرفت بوسش کرد:
_نه تو شکم مامان زندگی می‌کنه اگه مامان چیزای خوبی نخوره نی نی دنیا نمیاد ها دوست داری نی نی دختر باشه که خواهر داشته باشی یا پسر؟!
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_574
آرتان دستش زد زیر چونش چشماش ریز کرد خودش نشون داد که داره فکر می‌کنه یهو داد زد
_داداش می‌خوام مثل خودم

لبخندی زدم که یهو پرید کاسه دستش نزدیک لبم آورد غرید
_مامانی بخور می‌خوام داداشم دنیا بیاد زود باش مامان

لب هام از هم فاصله دادم کاسه بستنی فالوده که آب شده بود سرازیر کرد تو دهنم اروم اروم خوردم که شکمم یخ کرد که آروم آرتان بغل کردم صورتش تمیز کردم که سیامک ماشین روشن کرد گفت
_بریم خونه که خستم چه روزی بود برای خاکسپاری

سری تکون دادم که آرتان انگشت شصتش فرو برد تو دهنش شروع کرد به خوردن چشمای درشتش بست روهم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_575
میز ناهار چیدم که صدای سیامک آمد:
_عشقم مهمون دعوت کردم!

با تعجب چای ریختم تو استکان کمر باریک گفتم:
+جان؟! مهمون مثلا کیا؟

سیامک سمت میز آمد ناخونک به ترشی زد که زدم رو دستش که گفت:
_عمو فرشاد اینا قرار بیان ایران خونمون بخاطر بچه دار شدنمون

محکم دستم زدم پشت دستم گفتم:
+وااا می‌دونی چقدر حرف در میارن که هنوز خاک آقاجون خشک نشده جشن برای بچه هنوز نیامده بگیریم؟؟

سیامک اخمی کرد لباس سیاهش تکون داد گفت:
_من هنوز عزادار هستم یک دوره همی خانوادگی که خبر حاملگی و بابا شدنم بشنون خانوادم هستن آهو!

ناراضی صندلی کشیدم عقب که نشست اشتهام کور شده بود مخصوصا اگه برادرش و جاری خودم ببینم که آخرین بار چطور رفتار باهام داشتن الان
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_576
براش از برنج کشیدم جلوش گذاشتم که گفتم:
+آرتان پسرم وقت ناهارِ برو دستات بشور خشک کن بیا سر میز

آرتان چشمی گفت سمت آشپزخانه رفت که برای خودم اندازه یک کف دست ریختم برنج تو بشقاب که سیامک اخم کرد:
_ناسلامتی باردار هستی آهو چرا به بچه تو شکمت ظلم می‌کنی؟!

که یهو بشقابم ورداشت با بشقاب خودش عوض کرد با یک کوه برنج مواجه شدم معده سیامک مگه چقدر جا داره لامصب؟!

بی‌میل قاشق فرو کردم تو برنج که با دیدن ترشی فصل آب از لب لوچم آویزون شد که یهو سیامک ترشی ورداشت خواست کلش خالی کنه رو برنجش که داد زدم:
+ نههههه!

نگاه پرتعجبی بهم کرد یهو کاسه از دستش کش رفتم خالی خالی شروع کردم به خوردن کلم های زرد ترشی واقعا لذیذ بود که سیامک یهو کاسه ازم گرفت و....
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_577
اخمی کرد گفت:
_ترشی زیاد برات خوب نیست زن

آب دهنم ته کشیده بود زبونم چسبیده بود به سقف دهنم دلم برای ترشی فصل ضعف می‌رفت که چشمام مظلوم کردم گفتم:
+ بزار منم ترشی بخورم!

سری نگاهش ازم گرفت:
_فکر کردی چشمات الان شبیه گربه شِرک شده؟ بیشتر شبیه خر شِرک شدی!!

لب پاینم آویزون کردم مشتی بهش زدم که ترشی کنارم گذاشت اروم گفت:
_با برنج بخور نه که کل کاسه سر بکشی فشارت بیفته

سری تکون دادم که آرتان پرید کنار باباش بشقاب کوچلوش کشید جلو با قاشق شروع کرد خوردن یکم نگاه کردم پدر پسر مثل کسای که تاحالا غذا نخورده بودن یورش کرده بودن

با صدای زنگ سیامک گفت:
_آرتان بدو پسر بابا در باز کن

آرتان هم با چشمای پر التماس بهم خیره شد که بزارم غذاش بخوره گفتم:
+خودم باز می‌کنم
بلند شدم سمت در رفتم ولی باز کردنش ماتم برد....
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_578
با دیدن عمو فرشاد لکنت زبان گرفتم که یهو محکم بغلم کرد گفت:
_وای دختر چقدر دلم برات تنگ شده بود

لبخندی زدم سعی کردم بغلش کنم هنوز خبر نداشتن من زن سیامک شدم و باردار هستم و قرار بود سیامک تو جمع اینو بگه ترس داشتم عمو فرشاد زنش دو سکته رد کنن از خوشحالی یا ناراحتی؟؟

آنقدر استرس داشتم که نفهمیدم کیه عمو و زنش آمدن تو خونه که سیامک داد زد:
_په داداش عنترم نیاوردید؟!

نگاهی به بیرون انداختم که با دیدن سیاوش و زنش مهسا گفتم:
+دارن میان

خوش آمد گفتم که مهسا با لبخند گفت؛
_هنوز از اون قضیه قدیمی ناراحتی ازم؟!

وقتی آرتان باردار بودم مهسا جا منو لو داد تا من باز عقد به آریان در بیام و چون رفیقم بود ازش انتظار نداشتم اروم گفتم:
+گذشته ها گذشته بگزریم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_579
در بستم نفس عمیق کشیدم جوری دستام می‌لرزید که حس کردم الان بچم از تو حلقم میاد بیرون
با قدم های لـرزون نزدیک جمع شدم که عمو گفت:
_وای این آقا آرتان هست چه بزرگ شدی عمویی آخرین بار تو شکم مامانت بودی دیدمت فسقلی!!

لبخندی زدم که دست سیامک دور کمرم حلقه شد که باعث شد مهسا چشم ابرو بیاد به سیاوش که معذب شدم.

زن عمو چنگی به صورتش زد گفت:
_عه وا سر ناهار بودید بد موقع مزاحم شدیم

لبخندی زدم به بهانه ناهار خودم از آغوش سیامک فراری دادم گفتم:
+اتفاقا برنج زیاد پختم بفرماید بشنید

برای همه کشیدم که دیدم تنها صندلی خالی کنار سیامک بود که پر استرس نشستم که باز مهسا به پهلو شوهرش ناخونک زد اشاره کرد به من که سری نگاهم ازشون گرفتم .
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_580
ناهار که تموم شد با کمک مهسا جمع کردیم شستیم میوه هارو همچیز آماده کردیم

وقتی مهسا رفت کنار شوهرش نشست باز استرس سمتم هجوم آورد با دیدن آرتان نشسته بغل عمو وای اگه جلو پسرم حرف بزنن اونوقت می‌فهمه پدر واقعیش سیامک نیست هول زده از آشپزخونه راه افتادم به پزیرای رسیدم که سیامک با دیدنم گفت:
_بیا پیش من بشین عزیزم

همین حرف کافی بود که زن عمو چشم غره به سیامک بره و ابرو های مهسا تا آسمان ها بره
ناراضی کنارش نشستم که دستم گرفت همه به ما نگاه می‌کردن که سیامک گفت:
_می‌خوام یک خبر بدم که قبلاً باید به همتون می‌دادم ولی خواستم دور هم باشیم بعد بگم

هول زده به جلو خم شدم:
+ آرتان پسرم برو تو اتاقت بازی کن در هم ببند
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_581
آرتان ناراضی دل کندید رفت با صدای در خیالم راحت شد که عمو گفت:
_انشالا که خیره چی شده حال

سیامک لب تر کرد فشاری به دست های یخ زده من آورد:
_من و آهو عقد کردیم وقتی شما رفتید خارج من به بهونه شرکت موندم ایران!

زن عمو اول مات زده بهم خیره شد دهنش باز مونده بود که مهسا با خنده مسخره گفت:
_ولی آخرین بار مگه آهو زن آریان نبود؟

تا آمدم حرف بزنم برادرش سیاوش هم گفت:
_اره مهسا راست میگه چطوری؟!

ترسیده بودم بازم شده بودم آهو گذشته که تو لاک خودش فرو می‌رفت می‌ذاشت همه تحقیرش کنن محدودش کنن
عمو که تاحالا سکوت کرده بود داد زد:
_ساکت!

مهسا پوزخندی زد دست به سی... شد که عمو گفت:
_ آهو و سیامک می.خوان موضوع مهمی بگن سوالات بزارین اخر سر دخترم خودت تعریف کن

نفس عمیقی کشیدم گفتم:
+عمو جان وقتی به آریان برگشتم زنش و بچش رفته بودن و تنهایی بچم دنیا آوردم بعد دو سال آمد با دختر عمون لادن ریخت رو هم و لادن باردار شد منم درخواست طلاق دادم سیامک به آقا جون خدابیامرز گفته بود که من می‌خواد سرپرست بچم قبول می‌کنه من مخالف بودم ولی بخاطر آقا جون به عقدش در آمدم بعد چند سال عشق واقعی کنار سیامک حس می‌کنم و آریان هم با لادن عقد کرد صاحب یک دختر به اسم لیلا شدن
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_582
مهسا پوزخندی زد گفت:
_سیامک نباید زن بیوه رو بخواد اونم مخصوصا یک پسر داره اصلا درست نیست پسری که تاحالا عروسی نگرفته مثل پسر بیوه عقد کنن بی سر و صدا برن سر خونه زندگیشان مامان جون دوست داشت عروسی پسر دوقلوه خودش ببینه مگه نه؟؟

زن عمو اخـمی کرد گفت:
_ درست صبحت کن مهسا آهو جا دخترمون بود حالا که زن پسرم شده چه بهتر یک عروس خوشگل بهتر عشق که بیوه و بچه حالیش نمیشه!!

لبخندی زدم که سیامک یهو داد زد:
_آهو بعد چهار سال زندگی بارداره مامان

زن عمو جیغی کشید که یهو سمت مهسا برگشت گفت:
_یاد بگیر تو چهار سال بچه دومش هم تو راه تو که هشت ساله ازدواج کردی هنوز پسرم پدر نکردی عروس
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_583
مهسا غمگین عصبی بلند شد از پزیرای زد بیرون
که به سیاوش نگاه کردم که عصبی دستاش مشت کرده بود که گفت:
_ ما رو با خبر مرگ آقا جون آوردی تا بگی زن گرفتی بچه هم داری؟! که چی بشه؟!

عمو فرشاد اخم هایش توهم رفت:
_درست صبحت کن با برادرت بلاخره اون پدر شده

پوزخندی زد بلند شد اونم مثل مهسا رفت که آروم گفتم:
+شرمندم نمدونستم که....

عمو وسط حرفم پرید:
_اولین نوه من تو شکمته تو جا دخترم بودی رو چشمام جا داشتی الان که عروسمی خوشحال ترم که خودت یک خانواده خوب با عشق تشکیل دادی!!

لبخندی زدم که سیامک کسل کننده گفت:
_ وای یکی بره اون دوتا قهرقهرو هارو بیاره

اروم با آرنج زدم به پهلوش چشم ابرو آمدم که گفت:
_زن میگی من برم؟؟؟

+خودم میرم اصلا
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_585
دلم براش سوخت که یهو سیاوش آمد داخل غرید
_چه غلطی کردی که مهسا داره گریه می‌کنه هان

تا آمدم بلند شم لگد محکمی به رون پام زد که نفسم رفت که مهسا با لکنت زبان گفت
_چ..چیکار کردی دی...ونـه امده بود دل.. داری بده بهم

سیاوش رنگ از روش پرید که مهسا سری بازوم گرفت گفت
_ آهو عزیزم فدات شم حالت خوبه؟؟

دستم رو شکمم گذاشتم که مهسا ترسیده گفت
_نکنه بچش کشتی سیاوش خدا لعنتت کنه این چه کاری بود کردی

با صدای زن عمو رنگ جفتشون مثل دیوار شد
_آهو عروس خوشگلم کجا موندی بیا پیشم

سیاوش از ترس خودش تیکه داد به دیوار سر خورد نشست که با درد گفتم
+ببر م...نو بیمارستان بچم بچم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_584
بلند شدم سمت آشپزخونه رفتم که مهسا دیدم که پوزخندی زد گفت
_چیه آمدی باز تحقیرم کنی؟!

+برای چی باید تحقیر کنمت؟

رد اشک های خشک شده رو گونه های استخونیش مونده بود معلوم بود گریه کرده که آروم گفتم
+چرا گریه می‌کنی چیزی نشده

باز انگار چیزی رو یادش آوردم که باز اشک تو چشماش جوشید گفت
_من بچه دار نمیتونم بشم زن عمو هم نمدونه ولی هر دقیقه تو سرم میکوبه که نوه می‌خواد ازم ولی من چه غلطی کنم

نشست رو زمین محکم زد تو سر خودش که سری مچ دستش گرفتم اروم کنارش چهار زانو نشستم گفتم
+اشکال نداره می‌دونم اگه به زن عمو بگی شاید درک کنه؟! سیاوش می‌دونه ؟

با فین فین گفت
_ سیاوش می‌دونه خودش منو دکتر برد ولی گفت اگه به مادرم بگی طلاقم میده

سرم کج کردم یکم تو فکر رفتم
_عیب ندارع کارا زیاد میتونی انجام بدید برای بچه دار شدن امیدت ب خدا باشه
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_586
بلاخره به صد جون کندیدنی به بیمارستان رسیدم دکتر معاینه کرد گفت فقط پات کبود میشه نباید استرس بگیرم برای بچه سم هستش

خلاصه شرمنده شده بودم که زن عمو مهربون گفت:
_قربونت برم عیب نداره توهم مادری اشکال نداره نگران بچه خودت هستی غصه نخور

اشک تو چشمام حلقه شد خودم داشتم مادر میشدم!
کسی که یک عمر زیر سایه با منت بقیه بزرگ میشدم حتی روی مادرم هم ندیدم و الان زن عمو داشت برام مادری میکرد چون خودم داشتم مادر می‌شدم چه هم تلخ بود چه شیرین

که مهسا شرمنده سر به خم جلو آمد گفت:
_حالت بهتره؟

با بستن پلک هام حرفش تأیید کردم که زن عمو کمکم کرد بلند شم با دیدن پلاستیک دارو فهمیدم دکتر فقط پماد نوشته برای کبودی درد پام
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_589
چند ماه بعد.....

با صدای جیغ داد آرتان کلافه از خواب طولانی نازنینم بلند شدم گفتم:
+پسرم مامان خوابه هاااا

بازم به سر و صدا ادامه داد به سختی تونستم رو تخت بشینم شکمم خیلی برجسته شده بود در حدی که زانو هامو نمی‌تونستم ببینم

رو تخت نشستم آنقدر تو این چند وقت تنبل شده بودم خدا میدونه حوصله نداشتم برم ببینم آرتان چرا جیغ داد راه انداخته
باز داشت چشم هام رو هم میفتادن که باز با جیغ آرتان کلافه یهو بلند شدم که سنگینی شکم آنقدر بود که زانو هام تحمل وزنش نداشتن زن عمو همش می‌گفت دو قلوه یا سه قلوه حامله هستی که آنقدر شکم بزرگ شده ولی خب دکترا می‌گفتن یدونه هستش

دستم زیر شکمم انداختم سمت در اتاق رفتم باز کردم رو به رو در اتاق بود که شنیدم صدای آرتان تو همون اتاق میاد اتاق انباری بود همش خرت و پرت اشغال توش بود زیاد نمی‌رفتم توش و برام سوال بود چی تو اون اتاقه که پسرم آنقدر ذوق زده جیغ هورا می‌کشه
دو قدم رفتم دستگیره کشیدم با دیدن صحنه رو به رو مغزم قفل کرد

✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_590
اتاق انباری وحشناک گرد و خاک کثیف تبدیل شده بود به یک اتاق بچه که کاغذ دیواری تخت گهواره سیمونی و.....
زن عمو آرتان تو اتاق بودن که گفتم:
+ کیه این رو درست کردید؟!

زن عمو با دیدنم هل کرده بلند شد آمد کنارم کمرم گرفت دستش زیر شکمم قرار داد گفت:
_دخترجون صد بار گفتم وزن شکمت زیاده یکم به جلو هل بشی میفتی رو بچه می‌کشیش

با لبخند به اتاق نگاه کردم دستم رو شکمم کشیدم که آرتان بدو سمتم آمدم گفت:
_مامانی اینجارو من و بابا درست کردیم برای داداش کوچلو نینجا خودمم

خندیدم رو صندلی چوبی تاب می‌خورد نشستم که زن عمو گفت:
_برم برات شیرموز بیارم بچه تقویت شه

رفت من و آرتان تنها موندیم که ذوق زده دستش رو شکمم گذاشت:
_میشه گوشم بزارم رو شکمت مامان!؟

مثبت سری تکون دادم که سرش گذاشت یکم گذشت که یهو درد بدی تو پهلوم حس کردم وای خدای من لگد زده بود جونم می‌خواست در بره که آرتان ذوق زده جیغ کشید:
_داداشم نیجاست نیجاااااا
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_591
عصبی شده بودم از درد و هم خندم گرفته بود از کارای آرتان که با دیدن آریان تو چهار چوب در وحشت کل وجودم گرفت
که پوزخندی بهم زد با صدای زن عمو پلک زدم و دیگه آریان ندیدم
ترسیده از جام بلند شدم کجا رفت؟
سمت در رفتم که دیدم کسی نیست که زن عمو با تعجب آمد جلوم گفت
_چی شده عزیزم؟!
+آریان خونه هستش؟! اینجاس؟

تعجبش چند برابر شد گفت
_نه فقط من و آرتان و توی دخترم

نفس راحتی کشیدم ولی با ترس که تو صدام موج زد زمزمه کردم
+ولی خودم دیدمش

من برگرداند رو صندلی شیر موز داد دستم گفت
_بخور حتما ضعف کردی توهم میزنی
الان هاست سیامک از شرکت بیاد

دستی به پیشونی کشیدم که عرق کرده بود که زن عمو با استرس ادامه داد
_بعد چند ماه وکیل آقا جون آمده وصیعت نامه رو بخونه برای ارث


✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_592
پر تعجب یک قلوپ از شیر موز خوردم گفتم:
+وکیل مگه بعد چهلم نباید وصیت نامه رو می‌خوند؟؟

_وکیل آقا جون خارج بوده انداختن چند ماه بعد سیامک هم گفت اشکال نداره غروب قراره بریم خونه آقا جون

هـومی کشیده‌ی زمزمه کردم لیوان تا اخر سر کشیدم دلم خواست برم سر قبر آقا جون یکم درد و دل کنم ازش تشکر کنم که از عزرایل کابوس شب هام نجاتم داد به سیامک خوش قلب مهربونه سپرد منو

بلند شدم آروم گفتم:
+زن عمو بریم سر قبر آقا جون چادر منو بی زحمت میاری؟!

سری کمرم گرفت:
_دختر جون تو بارداری با این وزن شکم زبونم لال بلایی سرت بیاد چی؟

+نه چیزی نمیشه زن عمو بریم دیگه خواهش میکنم

که یهو آرتان داد زد:
_من چی من خونه تنها دوست ندارم منم ببرید
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_593
با کمک زن عمو چادر سرم کردم با تاکسی تا قبرستان رفتیم
وقتی پیاده شدم یک دبه آب آورده بودم که زن عمو سری از دستم گرفت گوشزد گفت
_چیزای سنگین بلند نکن عه

با قدم های اروم نزدیک قبر مشکی رنگ شدم که وسط قبرستون بود اروم به سختی نشستم چادرم درست کردم
آرتان هم رو یک قبر نشست هرچی بزرگ تر می شد صورتش بیشتر شبیه آریان می‌شد می‌ترسیدم اخلاق سگـیش هم به آریان بره
دبه آب زن عمو خـم کرد رو قبر ریخت با دستم شروع به تمیز کردن قبر شدم
آرتان هم با ذوق گلاب باز کرد پاشید رو قبر
دسته گلی که خودم تو راه خریدم رو در آوردم پر پر کردم دوتاش رو بقیش گذاشتم رو قبرش
دو انگشتم زدم به قبر شروع به فاتحه خوندن کردم
کاش می‌شد دلیل مرگ آقا جون می‌دونستم اگه اون شب حالم بد نمی‌شد شاید اتفاقی نمی‌افتد برای آقا جون
هیچوقت اون نگاه پر محبتش به آرتان فراموش نمی‌کنم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_594
آرتان بلند شد گوشه چادرم گرفت؛
_مامان اون ماشین بابا نیست ؟

اشاره به ماشین گوشه قبرستان کرد که خواستم بگم امکان ندارد بابات الان سرکاره که زن عمو زودتر از من گفت:
_خودم زنگ زدم گفتم با آهو آمدیم سر قبر آقا جون گفت میاد دنبالمون بریم خونه آقا جون برای وصیت نامه

بدم می‌آمد می‌گفت وصیت وصیت مگه من چشمم دنبال مال و اموال بود؟!

یکم تو فکر فرو رفتم با یاد آوری لادن چقدر بسوزه با کمک زن عمو بلند شدم قدم زنان نزدیک ماشین شدیم
سیامک سلام احوال پرسی کردیم آنقدر تو فکر لادن و آقا جون بودم که نفهمیدم کیه راه افتادیم کیه رسیدیم به خونه آقا جون خیلی شلوغ بود
ماشین تو حیاط پارک کرد با کمک زن عمو پیاده شدم وارد خونه شدم هیچکس از بارداری من خبر نداشت خودم اینطوری خواستم تو فوت عمو خبر بارداری جشن به پا نشه
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_595
مادر لادن آمد تا با زن عمو حال و احوال کنه چادر در آوردم که نگاه پر متعجب خیلی ها رو شکم بزرگم احساس کردم که مادر لادن با پوزخند گفت
_حالا می‌ذاشتید چند وقت از خاک کردن آقا جون می‌گذشت بعد دست به کار می‌شید چند شب نتوانستید جلو خودتون بگیرید تاسف داره واقعا

لادن دخترش هم بلند شد خودش به سرعت باد رسوند به مادرش با دیدن شکم کن خندید گفت
_ یک دونه هم نیست مامان فکر کنم سه قلوه دست به کار شدن

بغض گلوم چنگ انداخت حتی زن عمو هم ساکت شده بود ازم طرفداری نمی‌کرد که دست بزرگی دور کمرم حلقه شد صدای سیامک بیخ گوشم حس کردم
_ قبل فوت آقا جون آهو دو هفته زودتر باردار بود ما خبر نداشتیم و بعدم که آقا جون فوت شد با خبر شدیم آهو تصمیم عاقلانه گرفت که به کسی خبر ندیم جز خانوادمون که نوه دار شدن

لادن اخمی کرد از اینکه ضایع شده بود زیر لب چیزی گفت که گوش های تیز من شنیدن
_یدونه پسر داره رو ارث خوابیده سه تا دیگه کجا دلم بزارم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_596
عصبی لبخندی زدم گفتم
+لادن جان چیه تعداد بچه زایدن من تورو آزار میده؟

لبخند زورکی زد دستش از قصد گذاشت رو شکمم گفت
_نه اصلا ....
ولوم صداش اروم تر کرد در حدی که به زور می‌شنیدم
_تا وقتی که مزاحم نیستن اصلا.

دستش محکم پس زدم یه حس مادرانه تو درونم می‌گفت این چشم دیدن بچم نداره صدرصد هم نداشت یک بلای سرم میاره حواسم بهش جمع باشه
که صدای مرد ریش سفیدی آمد
_ اگه همه خانواده آقا جان جمع شدن من زودتر بخونم وصیتنامه رو که وقت ندارم

لادن با ذوق پر سرعت دست مادرش گرفت رفت سمت پزیرای
با کمک سیامک آروم رفتیم رو مبل نشستیم که رو به رو ما آریان و لادن نشسته بودن سعی می‌کردم به چشمای خیره آریان نگاه نکنم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_597
آرتان رو زانو هام نشوندم که مرد ریش سفید که حدس زدم وکیل گلوش صاف کرد یک قلوپ آب خورد نگاهی به همه انداخت کاغذ سفید در آورد از کیف سامسونگ شروع کرد
_ به نام خدا این وصیت نامه آقاجون که رفیق خودم هم بوده هست برای شادی روحش یک صلوات ختم کنید.

زیر لب شروع به صلوات فرستادن شدم که دیدم لادن و آریان اصلا لب هاشون تکون نمیخوره که باز صدای وکیل آمد
_ زمین و عمارت که اینجاست به نام خانومش هست که فوت کرده می‌رسه به آریان
باغ بزرگ هم میرسه به لادن

نفس عمیقی کشیدم لادن از ذوق انگار زیرش سوزن گذاشتی که صداش صاف کرد ادامه داد
_هفت مغازه میرسه به سیاوش
دو شرکت بزرگ و یک ویلا تو شمال هم میرسه به سیامک

لبخندی زدم انگار آقاجون من فراموش کرده بود که با صدای وکیل دهنم باز موند
_ تمام حساب آقاجون که سرمایه کرده بود و پسنداز اندازه سه میلیارد هم به آهو تعلق دارد

یهو لادن بلند شد داد زد
_یعنی چی؟ چرا آهو و سیامک بیشتر از بقیه ارث بردن درست تقسیم نشده پسر دو دونگ و دختر یک دونگ اینطوری نیست؟؟؟

وکیل اخمی کرد عینکش بالا پایین کرد
_اقاجون خودش اینطوری تصمیم گرفته مال و اموال رو تقسیم کرد خانوم اعتراض دارید می‌توانید همین ارث هم قبول نکنید
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_598
قشنگ وکیل قهوه‌ی کرد لادن رو که وکیل عینکش بالا پایین کرد گفت:
_خب حرفی اعتراضی چیزی؟!

هیچکس چیزی نگفت که لادن باز خودش انداخت وسط:
_ ولی اینطوری نباید باشه ارث منم باید بیشتر از آهو باشه یعنی چی منم بچه دارم!

وکیل عصبی کاغذ های سفید تا کرد داخل کیف گذاشت که نگاهم به مهسا افتاد که با حسرت به شکمم نگاه می‌کرد
وکیل که رفت همه همراهیش کردن که مادر لادن نزدیکم شد گفت:
_امیدوارم از گلو خودت و بچت پایین نره!!

لبخندی زدم پرو گفتم:
+انشالا پایین می‌ره با یک لیوان آب هم روش

لادن نزدیک مادرش شد پوزخندی زد نگاهی به شکمم کرد گفت:
_سر ارث میارث بلد بودی زودتر حامله شی تا دو تا دوتا ارث بهت برسه

واقعا می‌خواستم کلم بکوبم دیوار تو قانون کشور هم نوشته که اگه من بمیرم قبل پخش ارث به بچه هام نمی‌رسه باز الان آمده زر زر می‌کنه
نفس عمیق کشیدم که با حرف بعدیش خشکم زد:
_ از همه یکی بچه پس میندازی حیا هم نداری یکم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_اربابherb🦋
#ᑭᗩᖇT_599
عصبی گفتم
+حداقل من قبل عقد از بقیه حامله نمیشم لادن جان از یک مرد متاهل زن و بچه دار مخصوصا

لادن حرصی مچ دستم گرفت غرید
_ تو نتونستی دل چشم شوهرت سیر کنی مقصر منم؟! با اون بچت؟ برو بی‌حیا از اولش هم نباید آقاجون تو این خونه راهت می‌داد

قلبم با هر کلمه که می‌گفت هزار تیکه می‌شد که با سختی گفتم
+امیدوارم چشم دلش سیر کنی که فکر نکنم چون آریان جان خیلی خوش اشتها هستن که تو شناسنامه سه تا زن داره دو مهره طلاق
مواظب باش عزیزم

لادن مات برده خشکش زد و منم سری از کنارش رد شدم که سیامک کنار سیاوش دیدم گفتم
+پاشو بریم سیامک این آدم ها این خاطرات تلخ اینجا اذیتم می‌کنه

سیامک بلند شد که مادر لادن با پوزخند گفت
_ چه ناز نازی هم شده یادت نره بین این آدم ها بزرگ شدی زیر سایه اینا نون نمک خوردی و پسرشون بدبخت کردی!

+چقدر هم بدبخت شده الان پسرت
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان عروس ارباب🤍
رمان عروس ارباب🤍
1Kدنبال کننده
╭⁦ 𓂃﷽𓏲࣪ .cherry_blossom'.
('تو چھ‌ مۍدانی چیست؟
- دل ببندۍ به نگاهۍ کہ در او حسی نیست!) green_heart
‌.
↫❀وَ مِـن شَراً حاسِداٍ اِذا حَسَد❀↬ ‌ ‌
..
#تابع.قوانین.کشورم.ایران🇮🇷.
@: تبلیغاتpoint_left @P__1388777
مشاهده کانال پیام‌رسان