۱ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_181
•••●•••
از حرفش جا خوردم!
من:چی؟؟؟
وحید:تویی!
پوزخندی زدم:شوخی خوبی نبود!
وحید:شوخی نیست...یعنی دل شوخی حالیش نیست!
من:ولی وحید تو که همه چیزو میدونی!میدونی که حتی خودمم نمیدونم کیم چیم از کجا اومدم!
وحید:میدونم اما پرستش ما میتونیم کنار هم زندگی خوبی داشته باشیم
من:وحید من یادمه که یه بچه دارم!پس شوهرم دارم!تو خودت که مسلمونی میدونی نمیتونم و از نظر قانونی و شرعی نمیشه!
چیزی زیر لب گفت که متوجه نشدم
من:چی؟؟
وحید:هیچی با خودم بودم
تو چشام نگاه کرد:پرستش لطفا به پیشنهادم فک کن!
از سر جام بلند شدم:نمیتونم!اصلا نمیتونم
رامو کج کردم:خدافظ
وحید:لعنتی منم ادمم منم دل دارم!
برگشتم سمتش:ولی دل به ادم اشتباهی بستی!
دیگه بهش توجه نکردمو راه افتادم سمت خونه
تقریبا دو هفته ای تو خودم بودم و زیاد با الناز حرف نمیزدم
حتی براش توضیح هم ندادم چیشده
وحیدم پاپیچم نشد
منم نخواستم ببینمش!
ساعت یازده صبح بود و الناز رفته بود سرکار
منم داشتم تلویزیون نگاه میکردم که شاید چیزی دوباره از اون شخص دیدم
ولی هیچی که هیچی
تلویزیون و خاموش کردم و پوفی کردم
شانس ندارم
ای کاش حداقل اون موقع صدای تلویزیون بلند بود اسمشو میشنیدم
من یکی از قرصامو خوردم که صدای در اومد
رفتم دم در و از تو چشمی نگاه کردم
وحید بود
بنظرم دیگه این چند وقت برای دوری کافی بود
با مکث درو باز کردم
وحید:سلام
خیلی عادی و مثل همیشه جوابشو دادم که تعجب کرد
من:نمیای تو؟؟
وحید:الناز نیست؟؟
من:نه سر کاره
وحید:خیلی خب
اومد داخل
منم دو تا قهوه درست کردم و رفتم پیشش
وحید:دستت درد نکنه!
من:خواهش میکنم
یکم قهوشو مزه مزه کرد:پرستش...راستش خیلی فک کردم!
سرشو انداخت پایین:فراموش کن اون حرفایی که بهت زدم...حق با توعه!همه حرفات درست بود
با لبخند نگاهش کردم
من:خوشحالم!
زدم به کلش:خوشحالم که مخت درست شد
خندید اما خندش غم داشت
یه جورایی درکش میکردم
ولی برام گنگ بود...
افکارمو پس زدم:خب بگذریم
وحید:اوه داشت یادم میرفت!میشه ناهار بیای پیش من؟؟به هر حال یه بارم دست پخت منو بخوری!
ابروهامو بالا دادم:چرا که نه!حتما میام ببینم چیکار کردی دست پخت سراشپزو بخوریم
سرشو خاروند:پس من برم یه دوشی بگیرم توهم بیا!
من:باش
وحید:درو باز میذارم زود بیا
من:اوکی بذار منم یه چیزی بپوشم
وحید:باشه من رفتم
اون رفت و من لباسامو عوض کردم
یکمم ارایش ملایم کردم گوشی که الناز برام خریده بود رو برداشتم و رفتم بالا
در که باز بود
•••●•••
از حرفش جا خوردم!
من:چی؟؟؟
وحید:تویی!
پوزخندی زدم:شوخی خوبی نبود!
وحید:شوخی نیست...یعنی دل شوخی حالیش نیست!
من:ولی وحید تو که همه چیزو میدونی!میدونی که حتی خودمم نمیدونم کیم چیم از کجا اومدم!
وحید:میدونم اما پرستش ما میتونیم کنار هم زندگی خوبی داشته باشیم
من:وحید من یادمه که یه بچه دارم!پس شوهرم دارم!تو خودت که مسلمونی میدونی نمیتونم و از نظر قانونی و شرعی نمیشه!
چیزی زیر لب گفت که متوجه نشدم
من:چی؟؟
وحید:هیچی با خودم بودم
تو چشام نگاه کرد:پرستش لطفا به پیشنهادم فک کن!
از سر جام بلند شدم:نمیتونم!اصلا نمیتونم
رامو کج کردم:خدافظ
وحید:لعنتی منم ادمم منم دل دارم!
برگشتم سمتش:ولی دل به ادم اشتباهی بستی!
دیگه بهش توجه نکردمو راه افتادم سمت خونه
تقریبا دو هفته ای تو خودم بودم و زیاد با الناز حرف نمیزدم
حتی براش توضیح هم ندادم چیشده
وحیدم پاپیچم نشد
منم نخواستم ببینمش!
ساعت یازده صبح بود و الناز رفته بود سرکار
منم داشتم تلویزیون نگاه میکردم که شاید چیزی دوباره از اون شخص دیدم
ولی هیچی که هیچی
تلویزیون و خاموش کردم و پوفی کردم
شانس ندارم
ای کاش حداقل اون موقع صدای تلویزیون بلند بود اسمشو میشنیدم
من یکی از قرصامو خوردم که صدای در اومد
رفتم دم در و از تو چشمی نگاه کردم
وحید بود
بنظرم دیگه این چند وقت برای دوری کافی بود
با مکث درو باز کردم
وحید:سلام
خیلی عادی و مثل همیشه جوابشو دادم که تعجب کرد
من:نمیای تو؟؟
وحید:الناز نیست؟؟
من:نه سر کاره
وحید:خیلی خب
اومد داخل
منم دو تا قهوه درست کردم و رفتم پیشش
وحید:دستت درد نکنه!
من:خواهش میکنم
یکم قهوشو مزه مزه کرد:پرستش...راستش خیلی فک کردم!
سرشو انداخت پایین:فراموش کن اون حرفایی که بهت زدم...حق با توعه!همه حرفات درست بود
با لبخند نگاهش کردم
من:خوشحالم!
زدم به کلش:خوشحالم که مخت درست شد
خندید اما خندش غم داشت
یه جورایی درکش میکردم
ولی برام گنگ بود...
افکارمو پس زدم:خب بگذریم
وحید:اوه داشت یادم میرفت!میشه ناهار بیای پیش من؟؟به هر حال یه بارم دست پخت منو بخوری!
ابروهامو بالا دادم:چرا که نه!حتما میام ببینم چیکار کردی دست پخت سراشپزو بخوریم
سرشو خاروند:پس من برم یه دوشی بگیرم توهم بیا!
من:باش
وحید:درو باز میذارم زود بیا
من:اوکی بذار منم یه چیزی بپوشم
وحید:باشه من رفتم
اون رفت و من لباسامو عوض کردم
یکمم ارایش ملایم کردم گوشی که الناز برام خریده بود رو برداشتم و رفتم بالا
در که باز بود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_182
•••●•••
اول درو زدم:صاحبخونه!
وحید از تو حموم داد زد:الان میام
خندیدمو رفتم داخل نشستم
بعد از دو سه دیقه صدام زد:پرستش
من:بله؟؟؟
وحید:یادم رفته حولمو بیارم میشه برام بیاری؟؟
من:باشه بگو کجاست!
وحید:تو اتاقم تو کشو ها
رفتم تو اتاقشو در یکی یکی از کشوهاشو باز کردم
یهو چشمم خورد به یه کیف اشنا
خیلی خیلی اشنا بود برام
انگار که ازش زیاد استفاده کرده باشم
کیفو یواشکی برداشتم و کشو بعدی رو باز کردم
حوله رو پیدا کردم
در ورودی رو اروم باز کردم و کیفو گذاشتم تو راهرو
بعدم حوله رو بردم سمت حمام
من:وحید حولتو بگیر من یه چیزی رو گاز دارم یادم رفت خاموش کنم
وحید:باشه زود بیا
بدو بدو رفتم بالا
دو دل بودم بازش کنم یا نه
ولی دلمو زدم به دریا و بازش کردم
توش یه سری مدارک بود
شناسنامه و پاسپورت و بلیط هواپیما و گوشی
شناسنامه رو با تردید باز کردم
از اسمی که توش دیدم جا خوردم
پرستش وثوق
نام پدر شهرام
نام مادر پریسا
انگار همه چیز یهو سمت مغزم هجوم اورد
ولی بازم نامفهوم بود
ورق زدم
تو قسمت ازدواج نوشته بود علی ضیا فرزند هم ایلیا ضیا
سرم داشت منفجر میشد
باز برگشتم صفحه قبل که مطمعن شم این شناسنامه برای منه!
ولی با دیدن عکس خودم دیگه کاملا مطمعن شدم
خیلی حالم بد بود
قلبم تند تند میزد
ولی دست از کارام برنداشتم
گوشی که خاموش بود رو روشن کردم
وقتی روشن شد با عکسی که روی صفحش دیدم دیگه نمیتونستم نفس بکشم
همه چیز داشت یادم میومد
علی
ایلیا
چطور یادم نمیومد؟؟؟
چطور کسایی که عاشقشون بودم رو یادم نمیومد؟!
زدم زیر گریه
حس دلتنگیم حالا که فهمیدم برای کیا بوده بیشتر شد
دوست داشتم هرچی زودتر ببینمشون
الهی بمیرم برای علی
چی کشیده این چند ماه
بدون هیچ خبری از من
پسرم
دلم براش پر میزد که بغلش کنم بوش کنم
همون لحظه وحید اومد پایین
یادم رفته بود درو ببندم
برا همین اومد داخل
تا منو دید گفت:پرستش! کجا موندی؟؟؟ نگران شدم
بلند شدم و روبروش وایسادم
محکم زدم تو گوشش:خیلی پستی!
•••●•••
اول درو زدم:صاحبخونه!
وحید از تو حموم داد زد:الان میام
خندیدمو رفتم داخل نشستم
بعد از دو سه دیقه صدام زد:پرستش
من:بله؟؟؟
وحید:یادم رفته حولمو بیارم میشه برام بیاری؟؟
من:باشه بگو کجاست!
وحید:تو اتاقم تو کشو ها
رفتم تو اتاقشو در یکی یکی از کشوهاشو باز کردم
یهو چشمم خورد به یه کیف اشنا
خیلی خیلی اشنا بود برام
انگار که ازش زیاد استفاده کرده باشم
کیفو یواشکی برداشتم و کشو بعدی رو باز کردم
حوله رو پیدا کردم
در ورودی رو اروم باز کردم و کیفو گذاشتم تو راهرو
بعدم حوله رو بردم سمت حمام
من:وحید حولتو بگیر من یه چیزی رو گاز دارم یادم رفت خاموش کنم
وحید:باشه زود بیا
بدو بدو رفتم بالا
دو دل بودم بازش کنم یا نه
ولی دلمو زدم به دریا و بازش کردم
توش یه سری مدارک بود
شناسنامه و پاسپورت و بلیط هواپیما و گوشی
شناسنامه رو با تردید باز کردم
از اسمی که توش دیدم جا خوردم
پرستش وثوق
نام پدر شهرام
نام مادر پریسا
انگار همه چیز یهو سمت مغزم هجوم اورد
ولی بازم نامفهوم بود
ورق زدم
تو قسمت ازدواج نوشته بود علی ضیا فرزند هم ایلیا ضیا
سرم داشت منفجر میشد
باز برگشتم صفحه قبل که مطمعن شم این شناسنامه برای منه!
ولی با دیدن عکس خودم دیگه کاملا مطمعن شدم
خیلی حالم بد بود
قلبم تند تند میزد
ولی دست از کارام برنداشتم
گوشی که خاموش بود رو روشن کردم
وقتی روشن شد با عکسی که روی صفحش دیدم دیگه نمیتونستم نفس بکشم
همه چیز داشت یادم میومد
علی
ایلیا
چطور یادم نمیومد؟؟؟
چطور کسایی که عاشقشون بودم رو یادم نمیومد؟!
زدم زیر گریه
حس دلتنگیم حالا که فهمیدم برای کیا بوده بیشتر شد
دوست داشتم هرچی زودتر ببینمشون
الهی بمیرم برای علی
چی کشیده این چند ماه
بدون هیچ خبری از من
پسرم
دلم براش پر میزد که بغلش کنم بوش کنم
همون لحظه وحید اومد پایین
یادم رفته بود درو ببندم
برا همین اومد داخل
تا منو دید گفت:پرستش! کجا موندی؟؟؟ نگران شدم
بلند شدم و روبروش وایسادم
محکم زدم تو گوشش:خیلی پستی!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
سلام دوستان
ایام به کام
امیدوارم حالتون خوب باشه
خیلی ممنون که تا اینجا همراهم بودید
با همه تاخیرام و تنبلی هام
پارتای جدید هم به زودی گذاشته میشه
فقط ازتون میخوام که تا نوشته شدن پارتای بعد بیاید پی وی و نظرتونو راجبع اینده رمان برام بنویسید
اینکه چیا ممکنه اتفاق بیافته:))) blue_heart
دوستون دارم زیادددد🧿🤍
اینم پی وی من @Mahak_1389_1389
ایام به کام
امیدوارم حالتون خوب باشه
خیلی ممنون که تا اینجا همراهم بودید
با همه تاخیرام و تنبلی هام
پارتای جدید هم به زودی گذاشته میشه
فقط ازتون میخوام که تا نوشته شدن پارتای بعد بیاید پی وی و نظرتونو راجبع اینده رمان برام بنویسید
اینکه چیا ممکنه اتفاق بیافته:))) blue_heart
دوستون دارم زیادددد🧿🤍
اینم پی وی من @Mahak_1389_1389
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_183
•••●•••
دستشو گذاشت رو صورتش:چی شده؟؟؟
من:حالم ازت بهم میخوره!چهارماهه اینجام! چهارماهه شوهرم هیچ خبری ازم نداره...نمیدونه مردم یا زنده...چهارماهه که تو میدونی من کیم اسمم چیه شوهرم کیه!
شناسناممو پرت کردم جلوش:چهارماهه میدونی یه بچه یه ساله دارم و منو ازش دور کردی!
جیغ زدم:یه ماهه اشک و حال بد و سر دردای منو میبینی و دم نمیزنی که من همه چیزو میدونم! چرااااا؟؟؟؟
وحید:چون دوست داشتم...چون فک میکردم منم یه حقی از این زندگی دارم...
من:این دوست داشتن نیست!خودخواهیه خودخواهیییی!تو فقط به خودت فکر کردی!این وسط به ارامش منم فک کردی اگه واقعا دوسم داشتی؟؟؟
حرفی نزد
حرفی نداشت که بزنه!
حتی در حد توجیه
نشستم روی مبل و دوباره زدم زیر گریه
نمیدونم چند دیقه گذشت که صدای هول الناز تو خونه پیچید!
اومد سمت من:پرستش...
یه نگاهی به خونه انداخت:چه خبره اینجا؟؟؟
حرفی نزدم
رفت سمت وحید که نشسته بود روی صندلی میز غذاخوری
الناز:یکیتون یه حرفی بزنه!چی شده اینجا که همسایه ها زنگ زدن به من و گفتن صدای داد و بیداد میاد
وحیدم حرفی نزد
الناز داد زد:وحیددد
اروم لب زد:هیچی!
بلند شدم رفتم جلوش وایسادم:هیچی؟؟؟؟هچیییییی؟؟؟
الناز:پرستش خودت بگو
من:این اقا تمام این چهارماهه میدونسته من کیم! اسم و رسمم چیه ولی هیچی نگفته! کیف و شناسناممو قائم کرده تو خونش!
الناز از تعجب دهنش باز مونده بود
اروم قدم برداشت سمت شناسنامم که رو زمین بود برداشت
بازش کرد و داخلشو نگاه کرد
ورق زد
چشماش چهارتا شد و صورتشو بالا اورد
شناسناممو برعکس کرد سمت وحید
داد زد:این چیه؟؟؟؟تو کی همچین ادمی شدی؟؟؟ کی اینقدر بی غیرت شدی؟؟؟
پرتش کرد تو صورتش:چطور دلت اومد یه بچه رو از مادرش دور کنی؟؟؟
بازم حرفی نزد و چشماشو محکم روی هم فشار داد
وسایلمو از رو زمین برداشتم و گذاشتم تو کیفم
من:الناز برام سریع یه بلیت بگیر همین امشب میخوام برگردم
وحید:پرستش...
من:تو حرف نزن وحید
الناز:برو بالا برو
حرفی نزد و رفت دم در
مکث کرد:برای همیشه خداحافظ
اینقدر ذهنم درگیر بود که به حرف وحید توجهی نکردم و رفتم توی اتاق
لباسامو جمع کردم تو یه ساک کوچیک
الناز اومد تو اتاق:پرستش حالا چند روز صبر کن
من:نمیتونم الناز نمیتونم!
بغض کردم:دلم برای بچم،شوهرم یه ذره شده!
بغلم کرد:میفهممت عزیزم! ولی حداقل بذار فردا برو
من:الناز...
الناز:باشه باشه من کاریت ندارم
از بغلش در اومدم
الناز لبخندی زد:لامصب خوب تیکه ای تور کردی ها!
گیج گفتم:چی؟؟؟
الناز:اسم شوهرتو دیدم... علی ضیا! مجریه دیگه؟؟؟
لبخند تلخی زدم:اره
الناز:خیلی خوشگل و خوشتیپه لامصب
اخم کردم:هیز سرت تو کار خودت باشه
الناز:فک میکنم خیلی ازت بزرگتره نه؟؟؟
من:اهوم...هیجده سال
یه سوتی کشید:چطور باهم اشنا شدین...اصن چطور ازدواج کردین؟؟؟
من:اول برام بلیت بگیر...قضیش مفصله برات تعریف میکنم!
رفت توی هال
بعد از چند دیقه صدام زد:پرستش ساعتش برای ۴ صبحه!
چهار صبح...
نحس ترین ساعت زندگیم
•••●•••
دستشو گذاشت رو صورتش:چی شده؟؟؟
من:حالم ازت بهم میخوره!چهارماهه اینجام! چهارماهه شوهرم هیچ خبری ازم نداره...نمیدونه مردم یا زنده...چهارماهه که تو میدونی من کیم اسمم چیه شوهرم کیه!
شناسناممو پرت کردم جلوش:چهارماهه میدونی یه بچه یه ساله دارم و منو ازش دور کردی!
جیغ زدم:یه ماهه اشک و حال بد و سر دردای منو میبینی و دم نمیزنی که من همه چیزو میدونم! چرااااا؟؟؟؟
وحید:چون دوست داشتم...چون فک میکردم منم یه حقی از این زندگی دارم...
من:این دوست داشتن نیست!خودخواهیه خودخواهیییی!تو فقط به خودت فکر کردی!این وسط به ارامش منم فک کردی اگه واقعا دوسم داشتی؟؟؟
حرفی نزد
حرفی نداشت که بزنه!
حتی در حد توجیه
نشستم روی مبل و دوباره زدم زیر گریه
نمیدونم چند دیقه گذشت که صدای هول الناز تو خونه پیچید!
اومد سمت من:پرستش...
یه نگاهی به خونه انداخت:چه خبره اینجا؟؟؟
حرفی نزدم
رفت سمت وحید که نشسته بود روی صندلی میز غذاخوری
الناز:یکیتون یه حرفی بزنه!چی شده اینجا که همسایه ها زنگ زدن به من و گفتن صدای داد و بیداد میاد
وحیدم حرفی نزد
الناز داد زد:وحیددد
اروم لب زد:هیچی!
بلند شدم رفتم جلوش وایسادم:هیچی؟؟؟؟هچیییییی؟؟؟
الناز:پرستش خودت بگو
من:این اقا تمام این چهارماهه میدونسته من کیم! اسم و رسمم چیه ولی هیچی نگفته! کیف و شناسناممو قائم کرده تو خونش!
الناز از تعجب دهنش باز مونده بود
اروم قدم برداشت سمت شناسنامم که رو زمین بود برداشت
بازش کرد و داخلشو نگاه کرد
ورق زد
چشماش چهارتا شد و صورتشو بالا اورد
شناسناممو برعکس کرد سمت وحید
داد زد:این چیه؟؟؟؟تو کی همچین ادمی شدی؟؟؟ کی اینقدر بی غیرت شدی؟؟؟
پرتش کرد تو صورتش:چطور دلت اومد یه بچه رو از مادرش دور کنی؟؟؟
بازم حرفی نزد و چشماشو محکم روی هم فشار داد
وسایلمو از رو زمین برداشتم و گذاشتم تو کیفم
من:الناز برام سریع یه بلیت بگیر همین امشب میخوام برگردم
وحید:پرستش...
من:تو حرف نزن وحید
الناز:برو بالا برو
حرفی نزد و رفت دم در
مکث کرد:برای همیشه خداحافظ
اینقدر ذهنم درگیر بود که به حرف وحید توجهی نکردم و رفتم توی اتاق
لباسامو جمع کردم تو یه ساک کوچیک
الناز اومد تو اتاق:پرستش حالا چند روز صبر کن
من:نمیتونم الناز نمیتونم!
بغض کردم:دلم برای بچم،شوهرم یه ذره شده!
بغلم کرد:میفهممت عزیزم! ولی حداقل بذار فردا برو
من:الناز...
الناز:باشه باشه من کاریت ندارم
از بغلش در اومدم
الناز لبخندی زد:لامصب خوب تیکه ای تور کردی ها!
گیج گفتم:چی؟؟؟
الناز:اسم شوهرتو دیدم... علی ضیا! مجریه دیگه؟؟؟
لبخند تلخی زدم:اره
الناز:خیلی خوشگل و خوشتیپه لامصب
اخم کردم:هیز سرت تو کار خودت باشه
الناز:فک میکنم خیلی ازت بزرگتره نه؟؟؟
من:اهوم...هیجده سال
یه سوتی کشید:چطور باهم اشنا شدین...اصن چطور ازدواج کردین؟؟؟
من:اول برام بلیت بگیر...قضیش مفصله برات تعریف میکنم!
رفت توی هال
بعد از چند دیقه صدام زد:پرستش ساعتش برای ۴ صبحه!
چهار صبح...
نحس ترین ساعت زندگیم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_184
•••●•••
اگه اون روز اون ساعت پرواز نداشتم الان کنار شوهر و بچم بودم!
باز اون سر درد لعنتی اومد سراغم
الناز وقتی دید جواب نمیدم اومد تو اتاق
تا منو دید هول شد:پرستش چی شد دوباره سرت درد گرفت؟؟؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم
سریع رفت برام اب و قرصم رو اورد
خوردمش
الناز:چرا دوباره سرت درد گرفت؟؟؟
من:این ساعت...
الناز:این ساعت چی؟؟؟
من:ساعت همون پروازی بود که من سوار شدم خواستم از المان برگردم ایران که هواپیما سقوط کرد...
ابروهاش بالا پرید:سقوط کرد؟؟؟
من:اره
الناز:پس اون چتر نجات...
من:اره من خودمو با چتر نجات،نجات دادم
الناز:ای وای!
بعد از چند دیقه گفت:چیکار کنم برات بگیرم یا نه؟؟؟
من:اره بگیر...نمیتونم تحمل کنم
برام رزرو کرد و سرشو برگردوند سمتم:خب توضیح بده چی شد باهم اشنا شدین!
لبخندی زدم از اول همه چیز رو براش توضیح دادم
شاید یک ساعتی داشتیم حرف میزدیم
یعنی حرف میزدم و اون گوش میداد
اخرش با چشمای پر از اشک نگام کرد:عزیزم! چقدر مهربونه شوهرت
من:خیلییی!
بعد گفت:راستی باهم عکس دارین؟؟؟
من:اره
گوشیمو اوردم و بازش کردم
یه عکس سه نفرمونو نشونش دادم
الناز:ای جان نگاه کن این فسقلووو! پرستش در عین حال که خیلی شبیه باباشه خیلی هم شبیه توعه!
من:اهوم! دلم لک زده براش!
نمیدونم چرا زمان کند میگذشت
شب که اصلا نخوابیدم و همش سرم تو گوشیم بود
عکسامونو بالا پایین میکردم و قربون صدقه علی و ایلیا میرفتم!
ساعت سه بود که حاضر شدم و رفتم بالا سر الناز:الی،الی...
سریع چشماشو باز کرد
الناز:چیه؟؟؟
من:ساعت سه بلند نمیشی بریم؟؟؟
بلند شد:باشه
نشستم رو مبل و منتظرش موندم
اونم تا دست و صورتشو شست و حاضر شد بیست دیقه ای طول کشید
اومد سمتم:بریم؟؟
من:بریم
رفتیم پایین و ساکمو گذاشتم پشت ماشین
به پنجره خونه وحید نگاه کردم
در کمال ناباوری دیدم که کنار پنجره وایساده
نگاهمو ازش دزدیدم
نمیتونستم ببخشمش
لااقل الان نه!
تو تمام راه به دیدن علی و ایلیا فکر میکردم
تصمیم گرفتم اول برم پیش سارینا
چون از مواجهه با مامانم و علی یه جورایی میترسیدم
حداقل اون موقع سارینا کنارم هست میتونست یکم از استرسمو کم کنه
بالاخره رسیدیم به فرودگاه
توی سالن همو بغل کردیم و گریه هردومون دراومد
الناز:منو یادت نره ها!
من:مگه میشه کسی که بهش مدیونمو یادم بره؟؟؟
الناز:عزیزم وظیفم بود
من:الناز توهم فکر کن به برگشتن! نه داعم،موقت!مطمعنم خانوادت از دیدنت خوشحال میشن!
الناز:بهش فکر میکنم!
لبخندی زد:راستی بی خبرم نذاری! حتما بگو هرچی که شد...
•••●•••
اگه اون روز اون ساعت پرواز نداشتم الان کنار شوهر و بچم بودم!
باز اون سر درد لعنتی اومد سراغم
الناز وقتی دید جواب نمیدم اومد تو اتاق
تا منو دید هول شد:پرستش چی شد دوباره سرت درد گرفت؟؟؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم
سریع رفت برام اب و قرصم رو اورد
خوردمش
الناز:چرا دوباره سرت درد گرفت؟؟؟
من:این ساعت...
الناز:این ساعت چی؟؟؟
من:ساعت همون پروازی بود که من سوار شدم خواستم از المان برگردم ایران که هواپیما سقوط کرد...
ابروهاش بالا پرید:سقوط کرد؟؟؟
من:اره
الناز:پس اون چتر نجات...
من:اره من خودمو با چتر نجات،نجات دادم
الناز:ای وای!
بعد از چند دیقه گفت:چیکار کنم برات بگیرم یا نه؟؟؟
من:اره بگیر...نمیتونم تحمل کنم
برام رزرو کرد و سرشو برگردوند سمتم:خب توضیح بده چی شد باهم اشنا شدین!
لبخندی زدم از اول همه چیز رو براش توضیح دادم
شاید یک ساعتی داشتیم حرف میزدیم
یعنی حرف میزدم و اون گوش میداد
اخرش با چشمای پر از اشک نگام کرد:عزیزم! چقدر مهربونه شوهرت
من:خیلییی!
بعد گفت:راستی باهم عکس دارین؟؟؟
من:اره
گوشیمو اوردم و بازش کردم
یه عکس سه نفرمونو نشونش دادم
الناز:ای جان نگاه کن این فسقلووو! پرستش در عین حال که خیلی شبیه باباشه خیلی هم شبیه توعه!
من:اهوم! دلم لک زده براش!
نمیدونم چرا زمان کند میگذشت
شب که اصلا نخوابیدم و همش سرم تو گوشیم بود
عکسامونو بالا پایین میکردم و قربون صدقه علی و ایلیا میرفتم!
ساعت سه بود که حاضر شدم و رفتم بالا سر الناز:الی،الی...
سریع چشماشو باز کرد
الناز:چیه؟؟؟
من:ساعت سه بلند نمیشی بریم؟؟؟
بلند شد:باشه
نشستم رو مبل و منتظرش موندم
اونم تا دست و صورتشو شست و حاضر شد بیست دیقه ای طول کشید
اومد سمتم:بریم؟؟
من:بریم
رفتیم پایین و ساکمو گذاشتم پشت ماشین
به پنجره خونه وحید نگاه کردم
در کمال ناباوری دیدم که کنار پنجره وایساده
نگاهمو ازش دزدیدم
نمیتونستم ببخشمش
لااقل الان نه!
تو تمام راه به دیدن علی و ایلیا فکر میکردم
تصمیم گرفتم اول برم پیش سارینا
چون از مواجهه با مامانم و علی یه جورایی میترسیدم
حداقل اون موقع سارینا کنارم هست میتونست یکم از استرسمو کم کنه
بالاخره رسیدیم به فرودگاه
توی سالن همو بغل کردیم و گریه هردومون دراومد
الناز:منو یادت نره ها!
من:مگه میشه کسی که بهش مدیونمو یادم بره؟؟؟
الناز:عزیزم وظیفم بود
من:الناز توهم فکر کن به برگشتن! نه داعم،موقت!مطمعنم خانوادت از دیدنت خوشحال میشن!
الناز:بهش فکر میکنم!
لبخندی زد:راستی بی خبرم نذاری! حتما بگو هرچی که شد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
کنارم نشسته بود و با ذوق میگفت
حسابی غافلگیرش کردم، یه جشن تولد واسش گرفتم که تو خواب هم نمیدید،
وقتی چراغا روشن شد جیغش رفت هوا، بغلم کرد!
واسش یه گردنبند گرفتم که همهی مھمونا انگشت به دهن مونده بودن.
دی جی آورده بودم، همهی دوستاش رو دعوت کرده بودم بدون اینکه خودش بفھمه.
خیلی خوشحالم تونستم کسی رو که دوست دارم انقدر خوشحال کنم، راست میگفت خیلی خوشحال بود!
به هر کسی میرسید با همین ذوق از اول همهی برنامههای تولد رو واسش تعریف میکرد.
آخر شب وقتی داشتم باهاش خداحافظی
می کردم بھم گفت "کسی رو که دوست داری غافلگیر کن"
با هیچی مثل غافلگیری نمیشه دل آدما رو به دست آورد، گفت و رفت ولی من نرفتم!
من برگشتم، برگشتم به گذشته
پرت شدم تو بیست سالگی؛
تو میرداماد فرود اومدم، جعبهی کیک تولد دستم بود با یه شمع علامت سوال!
داشتم حساب کتاب میکردم که چقدر پول واسم مونده. باهاش نمیشد گردنبند خرید ولی مھم نبود چون من میخواستم روسری بخرم.
رفتم تو تنھا روسریفروشی که میشناختم.
جعبهی کیک تولد و شمع رو گذاشتم رو صندلی، چند دقیقهای گذشت، فروشنده یه دختر حدودا بیست ساله بود. بھم گفت آقا میتونم کمکتون کنم؟
گفتم روسری میخوام برای هدیهی تولد
گفت چند سالشونه؟
گفتم هم سن شما
گفت چه طرحی می خواید؟
گل درشت؟
گل ریز؟
ساده؟
گفتم نمیدونم.
گفت چه رنگی می خواید؟
گفتم نمیدونم.
گفت رنگ پوستشون چه رنگیه؟
گفتم رنگ پوست شما
گفت صورتشون گرده یا کشیده؟
گفتم مثل صورت شما
گفت میتونم بپرسم برای کی می خواید؟
گفتم برای یکی که دوسش دارم.
گفت کمکتون می کنم که هدیه خوبی واسش بگیرید.
بعد شروع کرد یکییکی روسریها رو سر کردن تا من ببینم و نظر بدم. ده ، پونزده تا روسری که سر کرد بھم گفت خب کدوم رو پسندیدید؟
گفتم به نظر شما کدوما بھتر بود؟
گفت من اگه می خواستم بردارم اینکه رنگ بنفش داره رو بر میداشتم. اون که زرشکی داره هم قشنگه.
گفتم پس جفتش رو میبرم . .
گفت مبارکتون باشه، کادو کنم؟
گفتم بله بیزحمت کادو کنید. پول روسریها رو حساب کردم.
خداحافظی کردم و از مغازه اومدم بیرون!
بدون جعبه ی کیک تولد،
بدون شمع علامت سوال،
بدون روسریهای کادو شده!
چند قدمی که از مغازه دور شدم فروشنده صدام زد، چند قدمی که رفته بودم رو برگشتم.
داشت می خندید، بھم گفت شنیده بودم عشق و عاشقی فراموشی میاره ولی ندیده بودم،
همه چی رو که جا گذاشتید.
گفتم تولدت مبارک، ناقابله!
جیغ نزد ، بغلم نکرد ولی گیج شد!
گفت شما از کجا می دونید؟
گفتم خدا پدر و مادر مارک زاکربرگ رو بیامرزه از فیس بوک فھمیدم. فقط زل زد تو چشمام با یه لبخند که قبل از اون رو لبای هیچ آدمی ندیده بودم.
گفتم بازم تولدت مبارک و رفتم.
اون شب وقتی قبل از خواب داشتم فیسبوک رو چِک میکردم دیدم پست جدید گذاشته، همون روسری بنفش رو سرش کرده بود و داشت شمع علامت سوال رو فوت میکرد.
کیک شکلاتی که خریده بودم تو عکس خیلی خوب افتاده بود.
زیر عکس نوشته بود هیچ وقت تو زندگیم اندازهی امروز غافلگیر نشده بودم!
بھترین تولد زندگیم با مشارکت یک دیوانه(:blue_heartrelieved -حسینحائریانseedling
حسابی غافلگیرش کردم، یه جشن تولد واسش گرفتم که تو خواب هم نمیدید،
وقتی چراغا روشن شد جیغش رفت هوا، بغلم کرد!
واسش یه گردنبند گرفتم که همهی مھمونا انگشت به دهن مونده بودن.
دی جی آورده بودم، همهی دوستاش رو دعوت کرده بودم بدون اینکه خودش بفھمه.
خیلی خوشحالم تونستم کسی رو که دوست دارم انقدر خوشحال کنم، راست میگفت خیلی خوشحال بود!
به هر کسی میرسید با همین ذوق از اول همهی برنامههای تولد رو واسش تعریف میکرد.
آخر شب وقتی داشتم باهاش خداحافظی
می کردم بھم گفت "کسی رو که دوست داری غافلگیر کن"
با هیچی مثل غافلگیری نمیشه دل آدما رو به دست آورد، گفت و رفت ولی من نرفتم!
من برگشتم، برگشتم به گذشته
پرت شدم تو بیست سالگی؛
تو میرداماد فرود اومدم، جعبهی کیک تولد دستم بود با یه شمع علامت سوال!
داشتم حساب کتاب میکردم که چقدر پول واسم مونده. باهاش نمیشد گردنبند خرید ولی مھم نبود چون من میخواستم روسری بخرم.
رفتم تو تنھا روسریفروشی که میشناختم.
جعبهی کیک تولد و شمع رو گذاشتم رو صندلی، چند دقیقهای گذشت، فروشنده یه دختر حدودا بیست ساله بود. بھم گفت آقا میتونم کمکتون کنم؟
گفتم روسری میخوام برای هدیهی تولد
گفت چند سالشونه؟
گفتم هم سن شما
گفت چه طرحی می خواید؟
گل درشت؟
گل ریز؟
ساده؟
گفتم نمیدونم.
گفت چه رنگی می خواید؟
گفتم نمیدونم.
گفت رنگ پوستشون چه رنگیه؟
گفتم رنگ پوست شما
گفت صورتشون گرده یا کشیده؟
گفتم مثل صورت شما
گفت میتونم بپرسم برای کی می خواید؟
گفتم برای یکی که دوسش دارم.
گفت کمکتون می کنم که هدیه خوبی واسش بگیرید.
بعد شروع کرد یکییکی روسریها رو سر کردن تا من ببینم و نظر بدم. ده ، پونزده تا روسری که سر کرد بھم گفت خب کدوم رو پسندیدید؟
گفتم به نظر شما کدوما بھتر بود؟
گفت من اگه می خواستم بردارم اینکه رنگ بنفش داره رو بر میداشتم. اون که زرشکی داره هم قشنگه.
گفتم پس جفتش رو میبرم . .
گفت مبارکتون باشه، کادو کنم؟
گفتم بله بیزحمت کادو کنید. پول روسریها رو حساب کردم.
خداحافظی کردم و از مغازه اومدم بیرون!
بدون جعبه ی کیک تولد،
بدون شمع علامت سوال،
بدون روسریهای کادو شده!
چند قدمی که از مغازه دور شدم فروشنده صدام زد، چند قدمی که رفته بودم رو برگشتم.
داشت می خندید، بھم گفت شنیده بودم عشق و عاشقی فراموشی میاره ولی ندیده بودم،
همه چی رو که جا گذاشتید.
گفتم تولدت مبارک، ناقابله!
جیغ نزد ، بغلم نکرد ولی گیج شد!
گفت شما از کجا می دونید؟
گفتم خدا پدر و مادر مارک زاکربرگ رو بیامرزه از فیس بوک فھمیدم. فقط زل زد تو چشمام با یه لبخند که قبل از اون رو لبای هیچ آدمی ندیده بودم.
گفتم بازم تولدت مبارک و رفتم.
اون شب وقتی قبل از خواب داشتم فیسبوک رو چِک میکردم دیدم پست جدید گذاشته، همون روسری بنفش رو سرش کرده بود و داشت شمع علامت سوال رو فوت میکرد.
کیک شکلاتی که خریده بودم تو عکس خیلی خوب افتاده بود.
زیر عکس نوشته بود هیچ وقت تو زندگیم اندازهی امروز غافلگیر نشده بودم!
بھترین تولد زندگیم با مشارکت یک دیوانه(:blue_heartrelieved -حسینحائریانseedling
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
میشه یکی بیاد اینجوری منو غافلگیر کنه؟!🙂broken_heart
حتی اگه روز تولدم نباشه!
حتی اگه روز تولدم نباشه!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
سلاااام
چطورین؟
دوستان خیلی وقته انرژی هاتونو برامون نمیفرستیداا🙂open_hands
حسابی دلمون تنگ شده برا نظراتتون
@katayoun1399 بفرمایین اینم پی وی منblush🧡حتما نظراتتونو بفرستین خوشحال میشیم
چطورین؟
دوستان خیلی وقته انرژی هاتونو برامون نمیفرستیداا🙂open_hands
حسابی دلمون تنگ شده برا نظراتتون
@katayoun1399 بفرمایین اینم پی وی منblush🧡حتما نظراتتونو بفرستین خوشحال میشیم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_185
•••●•••
من:حتما مگه میشه بهت نگم؟؟
بیشتر به خودم فشردمش:خیلی دوست دارم خیلی!
الناز:عزیز دلم!منم تو رو خیلی دوست دارم قشنگم!
پرواز منو اعلام کردن که مجبور شدم از بغل الناز بیرون بیام
من:برم دیگه
بغض کرد:خدا به همراهت!
دستشو فشردم:خدافظ
سریع رفتم سمت گیت
از دور به الناز نگاه انداختم که داشت اشکاشو پاک میکرد
دلم براش سوخت خیلی تنها بود!خیلی
سوار هواپیما شدم
گوشیم و باز کردم و عکسامونو نگاه میکردم
اخ که چقدر دلم براتون تنگ شده دلبرای من!
اینقدر به عکس علی و ایلیا نگاه کردم که نفهمیدم چشام گرم شد و خوابم برد
با صدای خدمه هواپیما از خواب پریدم
خدمه:خانم پرواز نشست
چشامو ماساژ دادم و بلند شدم
ساک کوچیکمو از بالای سرم برداشتم و رفتم پایین
یه اتوبوس اومده بود که مسافرا رو ببره سمت سالن فرودگاه
وقتی وارد سالن شدم چشام پر اشک شد
بعد از چند ماه برگشتم کشور خودم،شهر خودم
اما حس غریبی داشتم
بعد از این همه دردسر برگشتم اما هیشکی نبود که بیاد سر راهم
برای اومدنم ذوق کنه
اخ که چقدر الان دلم میخواست ایلیا بود
تا الان حتما دیگه درست راه میره و میدوعه
تو دلم قربون صدقش رفتم
یه ماشین گرفتم سمت خونه سارینا
این چند ساعت فکرمو کرده بودم
نمیتونم همین اول بسم الله با علی روبرو بشم
بیچاره پس میافته!
وقتی رسیدیم استرس من بیشتر شد
چند دلار از دلارایی که الناز داد به راننده دادم:ببخشید اقا هنوز پولمو چنج نکردم!
راننده:مشکلی نیست ماهم برای اینجور مواقع نرخ داریم
من:خوب درسته؟؟؟
راننده پنج دلار بهم برگردوند:اینا زیادیه
ازش گرفتم:ممنونم
پیاده شدم
با پاهای لرزون سمت خونشون قدم برداشتم
میترسیدم
با تردید دستمو گذاشتم رو زنگ
بعد از چند لحظه صدای خاله شکوفه تو گوشم پیچید:کیه؟؟؟
چون کنار وایساده بودم منو نمیدید
با صدای لرزون گفتم:ببخشید با سارینا کار داشتم
خاله شکوفه:شما؟؟
من:بگین بیاد دم در میفهمین
خاله شکوفه:باشه الان میگم بیاد
بعد چند لحظه صدای پاهاشو تو حیاط شنیدم
پشت در گفت:ببخشید شما؟؟؟
من:باز کن میبینی...
درو اروم باز کرد
تا منو دید خشکش زد
اروم لب زد:خواب نیستم؟؟
بغلش کردم:نه خودمم!پرستشم
همون لحظه مامانشم اومد دم در
اونم تا منو دید دهنش باز موند
حس کردم تمام سنگینی سارینا افتاد رو دستام
من:ای وای سارینا...
از حال رفته بود
من:خاله بیا کمک
انگار تازه از شوک دراومد و سریع اومد سمتم
•••●•••
من:حتما مگه میشه بهت نگم؟؟
بیشتر به خودم فشردمش:خیلی دوست دارم خیلی!
الناز:عزیز دلم!منم تو رو خیلی دوست دارم قشنگم!
پرواز منو اعلام کردن که مجبور شدم از بغل الناز بیرون بیام
من:برم دیگه
بغض کرد:خدا به همراهت!
دستشو فشردم:خدافظ
سریع رفتم سمت گیت
از دور به الناز نگاه انداختم که داشت اشکاشو پاک میکرد
دلم براش سوخت خیلی تنها بود!خیلی
سوار هواپیما شدم
گوشیم و باز کردم و عکسامونو نگاه میکردم
اخ که چقدر دلم براتون تنگ شده دلبرای من!
اینقدر به عکس علی و ایلیا نگاه کردم که نفهمیدم چشام گرم شد و خوابم برد
با صدای خدمه هواپیما از خواب پریدم
خدمه:خانم پرواز نشست
چشامو ماساژ دادم و بلند شدم
ساک کوچیکمو از بالای سرم برداشتم و رفتم پایین
یه اتوبوس اومده بود که مسافرا رو ببره سمت سالن فرودگاه
وقتی وارد سالن شدم چشام پر اشک شد
بعد از چند ماه برگشتم کشور خودم،شهر خودم
اما حس غریبی داشتم
بعد از این همه دردسر برگشتم اما هیشکی نبود که بیاد سر راهم
برای اومدنم ذوق کنه
اخ که چقدر الان دلم میخواست ایلیا بود
تا الان حتما دیگه درست راه میره و میدوعه
تو دلم قربون صدقش رفتم
یه ماشین گرفتم سمت خونه سارینا
این چند ساعت فکرمو کرده بودم
نمیتونم همین اول بسم الله با علی روبرو بشم
بیچاره پس میافته!
وقتی رسیدیم استرس من بیشتر شد
چند دلار از دلارایی که الناز داد به راننده دادم:ببخشید اقا هنوز پولمو چنج نکردم!
راننده:مشکلی نیست ماهم برای اینجور مواقع نرخ داریم
من:خوب درسته؟؟؟
راننده پنج دلار بهم برگردوند:اینا زیادیه
ازش گرفتم:ممنونم
پیاده شدم
با پاهای لرزون سمت خونشون قدم برداشتم
میترسیدم
با تردید دستمو گذاشتم رو زنگ
بعد از چند لحظه صدای خاله شکوفه تو گوشم پیچید:کیه؟؟؟
چون کنار وایساده بودم منو نمیدید
با صدای لرزون گفتم:ببخشید با سارینا کار داشتم
خاله شکوفه:شما؟؟
من:بگین بیاد دم در میفهمین
خاله شکوفه:باشه الان میگم بیاد
بعد چند لحظه صدای پاهاشو تو حیاط شنیدم
پشت در گفت:ببخشید شما؟؟؟
من:باز کن میبینی...
درو اروم باز کرد
تا منو دید خشکش زد
اروم لب زد:خواب نیستم؟؟
بغلش کردم:نه خودمم!پرستشم
همون لحظه مامانشم اومد دم در
اونم تا منو دید دهنش باز موند
حس کردم تمام سنگینی سارینا افتاد رو دستام
من:ای وای سارینا...
از حال رفته بود
من:خاله بیا کمک
انگار تازه از شوک دراومد و سریع اومد سمتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_186
•••●•••
کمکم کرد تا بردیمش داخل
یکم اب زد به صورتش تا حالش جا اومد
اما هنوز تو شوک بود
خاله شکوفه یه لیوان اب قند براش اورد و داد دستش
هیچکدومشون حرفی نمیزدن
اما بعد از چند دیقه سارینا دستامو تو دستاش گرفت:تروخدا بگین من خواب نیستم!
من:نه نیستی عزیزم
یهو بغلم کرد و زد زیر گریه:پرستش دلم برات یه ذره شده بود!
من:منم قشنگم!منم دلم برات تنگ شده بود!
سارینا:کجا بودی؟؟؟چرا نیومدی بگی که زنده ای!بگی حالت خوبه...
من:چون...بیهوش بودم...یعنی تو کما
سارینا:کجا؟؟؟
من:همون ترکیه!ولی هیچی ازم اطلاعات نداشتن که بخوان به کسی اطلاع بدن!
خاله:چطور؟؟؟یعنی به پلیس هم اطلاع ندادن؟؟
من:نمیدونم...
سارینا از بغلم دراومد و اشکاشو پاک کرد:تعریف کن...
منم همه اتفاقا رو براشون تعریف کردم
بعد از چند لحظه گفتم:سارینا ایلیا و علی کجان؟؟؟میخوام ببینمشون!اصن برای همین اول اومدم پیش تو...خواستم تو باهام باشی موقع رو در رو شدن با علی و مامانم!
سارینا و مامانش بهم نگاه کردن و حرفی نزدن
من:سارینا...
سرشو انداخت پایین و با تته پته گفت:خیلی وقته علیو ندیدم
من:چرا؟؟
سارینا:خب اینجا نبودم!بعد از خبر تو حالم بد شد و مامان و بابام بخاطر روحیه من خونه رو بردن شمال
من:خب...
سارینا:وقتی هم برگشتم...
ادامشو نگفت
با استرس گفتم:وقتی برگشتی چی؟؟؟
بازم جوابی نداد!
من:سارینا علی چیزیش شده؟؟؟
سرشو به علامت منفی تکون داد
من:ایلیا...
سارینا:نه!
من:خب بگووو!
سارینا:پرستش نمیتونی علیو ببینی...
من:چراااا خب؟؟؟
سارینا:علی...علی...ازدواج کرده
حس میکردم اشتباه شنیدم
من:چی؟؟؟
سارینا:علی زن گرفته!
لبخندی زدم:شوخیه دیگه؟؟
سارینا بغض کرد:نه...برای همین دیگه نخواستم ببینمش!
سرمو تکون دادم:نه نه...حتما اشتباه شنیدی!علی همچین کاری نمیکنه!
سارینا:پرستش علی زن گرفته!تقریبا دو سه هفته ای میشه...
پوزخندی زدم:هه...یعنی...یعنی اگه فک میکرده مردم!تا سالم منتظر نموند؟؟؟اصن سال چیه شیش ماهم ننشست به پام...
بلند شدم و رفتم سمت در:یه ادم چقدر میتونه پست و دو رو باشه!
سارینا و خاله بلند شدن سارینا:کجا؟؟؟
من:میخوام برم بچمو ببینم...
سارینا:نرو پرستش!فعلا نرو...یکم صبر کن!
من:نمیتونم من میخوام برم پیش بچم!
خاله دستمو گرفت:پرستش جان میبینیش حتما!تو فعلا بیا بشین!
حرفی نزدم و نشستم روی مبل
بغض کرده بودم
ولی خوردمش
•••●•••
کمکم کرد تا بردیمش داخل
یکم اب زد به صورتش تا حالش جا اومد
اما هنوز تو شوک بود
خاله شکوفه یه لیوان اب قند براش اورد و داد دستش
هیچکدومشون حرفی نمیزدن
اما بعد از چند دیقه سارینا دستامو تو دستاش گرفت:تروخدا بگین من خواب نیستم!
من:نه نیستی عزیزم
یهو بغلم کرد و زد زیر گریه:پرستش دلم برات یه ذره شده بود!
من:منم قشنگم!منم دلم برات تنگ شده بود!
سارینا:کجا بودی؟؟؟چرا نیومدی بگی که زنده ای!بگی حالت خوبه...
من:چون...بیهوش بودم...یعنی تو کما
سارینا:کجا؟؟؟
من:همون ترکیه!ولی هیچی ازم اطلاعات نداشتن که بخوان به کسی اطلاع بدن!
خاله:چطور؟؟؟یعنی به پلیس هم اطلاع ندادن؟؟
من:نمیدونم...
سارینا از بغلم دراومد و اشکاشو پاک کرد:تعریف کن...
منم همه اتفاقا رو براشون تعریف کردم
بعد از چند لحظه گفتم:سارینا ایلیا و علی کجان؟؟؟میخوام ببینمشون!اصن برای همین اول اومدم پیش تو...خواستم تو باهام باشی موقع رو در رو شدن با علی و مامانم!
سارینا و مامانش بهم نگاه کردن و حرفی نزدن
من:سارینا...
سرشو انداخت پایین و با تته پته گفت:خیلی وقته علیو ندیدم
من:چرا؟؟
سارینا:خب اینجا نبودم!بعد از خبر تو حالم بد شد و مامان و بابام بخاطر روحیه من خونه رو بردن شمال
من:خب...
سارینا:وقتی هم برگشتم...
ادامشو نگفت
با استرس گفتم:وقتی برگشتی چی؟؟؟
بازم جوابی نداد!
من:سارینا علی چیزیش شده؟؟؟
سرشو به علامت منفی تکون داد
من:ایلیا...
سارینا:نه!
من:خب بگووو!
سارینا:پرستش نمیتونی علیو ببینی...
من:چراااا خب؟؟؟
سارینا:علی...علی...ازدواج کرده
حس میکردم اشتباه شنیدم
من:چی؟؟؟
سارینا:علی زن گرفته!
لبخندی زدم:شوخیه دیگه؟؟
سارینا بغض کرد:نه...برای همین دیگه نخواستم ببینمش!
سرمو تکون دادم:نه نه...حتما اشتباه شنیدی!علی همچین کاری نمیکنه!
سارینا:پرستش علی زن گرفته!تقریبا دو سه هفته ای میشه...
پوزخندی زدم:هه...یعنی...یعنی اگه فک میکرده مردم!تا سالم منتظر نموند؟؟؟اصن سال چیه شیش ماهم ننشست به پام...
بلند شدم و رفتم سمت در:یه ادم چقدر میتونه پست و دو رو باشه!
سارینا و خاله بلند شدن سارینا:کجا؟؟؟
من:میخوام برم بچمو ببینم...
سارینا:نرو پرستش!فعلا نرو...یکم صبر کن!
من:نمیتونم من میخوام برم پیش بچم!
خاله دستمو گرفت:پرستش جان میبینیش حتما!تو فعلا بیا بشین!
حرفی نزدم و نشستم روی مبل
بغض کرده بودم
ولی خوردمش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
سلام دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه و از غم و غصه بدور...
همونطور که میدونید شیش روز دیگه تولد حاج علیه و من درگیر تولدم🤭
حالا ایشالا پارت هم میذارم ولی گفتم بدونید
شرمندهgreen_heartsparkles
همونطور که میدونید شیش روز دیگه تولد حاج علیه و من درگیر تولدم🤭
حالا ایشالا پارت هم میذارم ولی گفتم بدونید
شرمندهgreen_heartsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_187
•••●•••
با چشمای پر از اشک گفتم:حداقل بذارین برمیگرده پیش مامانم!
هردوشون بهم نگاه کردن و سری تکون دادن
خاله:باشه من بهش زنگ میزنم که بریم پیشش
حرفی نزدم و سرمو گذاشتم رو شونه سارینا
خاله شکوفه بعد از چند دیقه اومد:خونست بریم
بمیرم برای مامانم
هنوز دو سال نشد بابام رفت
بعدم خبر مرگ من
بعدشم ازدواج علی...
خونه هامون که نزدیک بود برای همین پیاده رفتیم
قرار شد خاله شکوفه اول بره باهاش حرف بزنه
بعد هروقت گفت ما بریم
شاید یه بیست دیقه ای پشت در منتظر موندیم
لحظه شماری میکردم برای اغوش گرمش
برای صدای مهربونش!
همون لحظه گوشی سارینا زنگ خورد
وصل کرد:بله
سارینا:باشه اومدیم
قطع کرد
من:گفت؟؟
سارینا:انگار
در حیاطو باز کردیم و رفتیم داخل
مامانم سریع در سالن و باز کرد و با دیدن من دوید طرفم!
محکم بغلم کرد و تو بغلم گریه میکرد
بالاخره بغض منم شکست و زدم زیر گریه و به خودم میفشردمش!
مامان:خدایا شکرت!خدایا شکرت که تو منو تنها نذاشتی
رفتیم داخل
مامان یه دیقه هم دستمو ول نمیکرد
منم بغلش کرده بودم و سرمو گذاشته بودم رو شونش
من:مامان اگه تورو نداشتم دیوونه میشدم!
سرمو بوسید مامان:من میدونستم تو سالمی!من مادرم!حس میکنم!
خاله شکوفه:خداروشکر واقعا!
سارینا:خاله پریسا ما بریم با اجازت!تنها باشین بهتره
مامان:وایسین شام درست کنم!
خاله شکوفه:نه عزیزم میریم توهم به دخترت برس خستس تازه از راه رسیده
راستش میخواستم با مامان تنها حرف بزنم
برای همین اصراری نکردم
بالاخره رفتن
دوباره بغضم ترکید و زدم زیر گریه
مامانم:چی شد عزیزم؟؟
من:مامان دیدی چقدر بدبختم؟؟؟دیدی علی دوسم نداشت و همش حرف الکی بود!حتی تا سر سال صبر نکرد رفت زن گرفت!
بغلم کرد و به خودش فشردم
من:تو چرا بهش حرفی نزدی؟؟؟تو چرا نگفتی زن نگیره!
مامان:روم نمیشد!بعد از اون کاری که برای تو کرد!پررویی میشد اگه این حرفو میزدم!به هر حال اونم هنوز جوونه!
من:ولی من ازش نمیگذرم!علی با من بد کرد!من به امید داشتنش برگشتم
مامان:اروم باش عزیزم
کم کم باهاش کنار میای!
من:مامان دلم برای بچم تنگ شده!خیلی دوست دارم ببینمش!
مامان:میبینی!بذار یکم بگذره
حرفی نزدم و اروم اشک ریختم و به بدبختی خودم فکر کردم
یه هفته ای گذشت
به الناز همه چیزو گفتم گفتم که چی شده
اونم خیلی ناراحت شد!
واقعا دیگه طاقت نیاوردم
این چند روزم خودمو با عکسای ایلیا سرگرم کردم که حرفی نزدم
ولی دیگه نمیتونستم
زنگ زدم به سارینا که بیاد پیشم
بعد از نیم ساعت زنگ خونه خورد
درو باز کردم
سارینا:سلااام
من:سلام
•••●•••
با چشمای پر از اشک گفتم:حداقل بذارین برمیگرده پیش مامانم!
هردوشون بهم نگاه کردن و سری تکون دادن
خاله:باشه من بهش زنگ میزنم که بریم پیشش
حرفی نزدم و سرمو گذاشتم رو شونه سارینا
خاله شکوفه بعد از چند دیقه اومد:خونست بریم
بمیرم برای مامانم
هنوز دو سال نشد بابام رفت
بعدم خبر مرگ من
بعدشم ازدواج علی...
خونه هامون که نزدیک بود برای همین پیاده رفتیم
قرار شد خاله شکوفه اول بره باهاش حرف بزنه
بعد هروقت گفت ما بریم
شاید یه بیست دیقه ای پشت در منتظر موندیم
لحظه شماری میکردم برای اغوش گرمش
برای صدای مهربونش!
همون لحظه گوشی سارینا زنگ خورد
وصل کرد:بله
سارینا:باشه اومدیم
قطع کرد
من:گفت؟؟
سارینا:انگار
در حیاطو باز کردیم و رفتیم داخل
مامانم سریع در سالن و باز کرد و با دیدن من دوید طرفم!
محکم بغلم کرد و تو بغلم گریه میکرد
بالاخره بغض منم شکست و زدم زیر گریه و به خودم میفشردمش!
مامان:خدایا شکرت!خدایا شکرت که تو منو تنها نذاشتی
رفتیم داخل
مامان یه دیقه هم دستمو ول نمیکرد
منم بغلش کرده بودم و سرمو گذاشته بودم رو شونش
من:مامان اگه تورو نداشتم دیوونه میشدم!
سرمو بوسید مامان:من میدونستم تو سالمی!من مادرم!حس میکنم!
خاله شکوفه:خداروشکر واقعا!
سارینا:خاله پریسا ما بریم با اجازت!تنها باشین بهتره
مامان:وایسین شام درست کنم!
خاله شکوفه:نه عزیزم میریم توهم به دخترت برس خستس تازه از راه رسیده
راستش میخواستم با مامان تنها حرف بزنم
برای همین اصراری نکردم
بالاخره رفتن
دوباره بغضم ترکید و زدم زیر گریه
مامانم:چی شد عزیزم؟؟
من:مامان دیدی چقدر بدبختم؟؟؟دیدی علی دوسم نداشت و همش حرف الکی بود!حتی تا سر سال صبر نکرد رفت زن گرفت!
بغلم کرد و به خودش فشردم
من:تو چرا بهش حرفی نزدی؟؟؟تو چرا نگفتی زن نگیره!
مامان:روم نمیشد!بعد از اون کاری که برای تو کرد!پررویی میشد اگه این حرفو میزدم!به هر حال اونم هنوز جوونه!
من:ولی من ازش نمیگذرم!علی با من بد کرد!من به امید داشتنش برگشتم
مامان:اروم باش عزیزم
کم کم باهاش کنار میای!
من:مامان دلم برای بچم تنگ شده!خیلی دوست دارم ببینمش!
مامان:میبینی!بذار یکم بگذره
حرفی نزدم و اروم اشک ریختم و به بدبختی خودم فکر کردم
یه هفته ای گذشت
به الناز همه چیزو گفتم گفتم که چی شده
اونم خیلی ناراحت شد!
واقعا دیگه طاقت نیاوردم
این چند روزم خودمو با عکسای ایلیا سرگرم کردم که حرفی نزدم
ولی دیگه نمیتونستم
زنگ زدم به سارینا که بیاد پیشم
بعد از نیم ساعت زنگ خونه خورد
درو باز کردم
سارینا:سلااام
من:سلام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_188
•••●•••
سارینا:خوبی؟؟؟
من:خوبم مرسی
اومد نزدیک:قیافت که اینطور نمیگه!
من:میگم برات!
با مامانم سلام و علیک کردن و بردمش بالا تو اتاق
درو بستم
سارینا:چیزی شده اول صبحی گفتی بیام اینجا؟؟
من:سارینا ببین باید کمکم کنی!
سارینا:باشه برای چی؟؟
من:دلم برای ایلیا یه ذره شده میخوام امروز هرجور شده ببینمش
سارینا:چطور؟؟؟یعنی میخوای خودتو به علی نشون بدی؟؟
من:نه! از دورم برام کافیه
سارینا:باشه مشکلی نیست فقط بریم کجا؟؟ من:حاضر میشم بریم در خونه خودمون...
اهی کشیدم:یعنی خونه علی!
نگاهی به ساعت کردم:این ساعتا دیگه میره سرکار!
چشمام پر از اشک شد ولی سعی کردم جلوشونو بگیرم:به مامانمم حرفی نزن!میگیم میخوایم بریم بیرون
سارینا:باشه حاضر شو تا من برم ماشینو بیارم
من:دستت درد نکنه عزیزم
گونمو بوسید:وظیفمه
اون رفت ماشینو بیاره
منم حاضر شدم
یه ماسکم برداشتم تا اگه رفتم نزدیک علی منو نشناسه
ابروهامو رنگ کردم
موهامم همینطور
رنگایی که برای علی اشنا نبودن!
عکس سه نفرمونو که مامان گذاشته بود تو اتاقم بوسیدم و رفتم بیرون
به مامانم گفتم که میریم بازار
تو راه مثل تمام این چند روز یه اضطراب و دلشوره ای داشتم با پاهام ضرب گرفته بودم
سارینا:خوبی؟؟؟
من:استرس دارم
حرفی نزد
بالاخره رسیدیم در خونمون
دلم برای خونمونم تنگ شده بود
چقدر سخت بود الان علی تو این خونه با کسی دیگه ای زندگی میکنه!
یعنی قربون صدقه خنده های اونم میره؟؟
هربار در ساختمون باز میشد دل من زیر و رو میشد
دوباره در ساختمون باز شد
ایندفعه خودش بود...
علی بود...
بی معرفت ترین ادم دنیا
ولی هنوزم براش میمردم
چقدر عوض شده!
ریشاش...
موهاش!
سفید شده!
چرا؟؟؟
بخاطر نبود من؟؟؟
بعدشم یه زن اومد بیرون
حتما زنش بود دیگه!
دقت کردم رو زنه
این که سماست!دوست شیما
دست شماهم درد نکنه شیما خانم!
توهم جلوشونو نگرفتی!
علی کالسکه ایلیا رو جمع کرد و گذاشت تو صندوق
ههه!چقدر خاطر این خانم عزیزه که حاضره بخاطرش از کارش بزنه!
دیرتر بره...
به محض اینکه راه افتادن ماهم افتادیم دنبالشون
ولی نه جوری که جلب توجه بشه
یکم که رفت دیدیم جلوی یه فروشگاه نگه داشت
پس بگو اومدن خرید خانوادگی!
دلم میخواست برم جلو و به سما بگم خوب پسر و شوهرمو تور کردی!
•••●•••
سارینا:خوبی؟؟؟
من:خوبم مرسی
اومد نزدیک:قیافت که اینطور نمیگه!
من:میگم برات!
با مامانم سلام و علیک کردن و بردمش بالا تو اتاق
درو بستم
سارینا:چیزی شده اول صبحی گفتی بیام اینجا؟؟
من:سارینا ببین باید کمکم کنی!
سارینا:باشه برای چی؟؟
من:دلم برای ایلیا یه ذره شده میخوام امروز هرجور شده ببینمش
سارینا:چطور؟؟؟یعنی میخوای خودتو به علی نشون بدی؟؟
من:نه! از دورم برام کافیه
سارینا:باشه مشکلی نیست فقط بریم کجا؟؟ من:حاضر میشم بریم در خونه خودمون...
اهی کشیدم:یعنی خونه علی!
نگاهی به ساعت کردم:این ساعتا دیگه میره سرکار!
چشمام پر از اشک شد ولی سعی کردم جلوشونو بگیرم:به مامانمم حرفی نزن!میگیم میخوایم بریم بیرون
سارینا:باشه حاضر شو تا من برم ماشینو بیارم
من:دستت درد نکنه عزیزم
گونمو بوسید:وظیفمه
اون رفت ماشینو بیاره
منم حاضر شدم
یه ماسکم برداشتم تا اگه رفتم نزدیک علی منو نشناسه
ابروهامو رنگ کردم
موهامم همینطور
رنگایی که برای علی اشنا نبودن!
عکس سه نفرمونو که مامان گذاشته بود تو اتاقم بوسیدم و رفتم بیرون
به مامانم گفتم که میریم بازار
تو راه مثل تمام این چند روز یه اضطراب و دلشوره ای داشتم با پاهام ضرب گرفته بودم
سارینا:خوبی؟؟؟
من:استرس دارم
حرفی نزد
بالاخره رسیدیم در خونمون
دلم برای خونمونم تنگ شده بود
چقدر سخت بود الان علی تو این خونه با کسی دیگه ای زندگی میکنه!
یعنی قربون صدقه خنده های اونم میره؟؟
هربار در ساختمون باز میشد دل من زیر و رو میشد
دوباره در ساختمون باز شد
ایندفعه خودش بود...
علی بود...
بی معرفت ترین ادم دنیا
ولی هنوزم براش میمردم
چقدر عوض شده!
ریشاش...
موهاش!
سفید شده!
چرا؟؟؟
بخاطر نبود من؟؟؟
بعدشم یه زن اومد بیرون
حتما زنش بود دیگه!
دقت کردم رو زنه
این که سماست!دوست شیما
دست شماهم درد نکنه شیما خانم!
توهم جلوشونو نگرفتی!
علی کالسکه ایلیا رو جمع کرد و گذاشت تو صندوق
ههه!چقدر خاطر این خانم عزیزه که حاضره بخاطرش از کارش بزنه!
دیرتر بره...
به محض اینکه راه افتادن ماهم افتادیم دنبالشون
ولی نه جوری که جلب توجه بشه
یکم که رفت دیدیم جلوی یه فروشگاه نگه داشت
پس بگو اومدن خرید خانوادگی!
دلم میخواست برم جلو و به سما بگم خوب پسر و شوهرمو تور کردی!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_189
•••●•••
پیاده شدن
سارینا:چیکار کنیم ما؟؟؟
ماسکمو بالا کشیدم
من:بریم!
بعد از دو سه دیقه پیاده شدیم رفتیم تو فروشگاه
چشم چرخوندم که سمارو دیدم
کالسکه ایلیا رو گرفته بود و داشت مواد غذایی برمیداشت
من:الهی قربونت برم مامان!الهی درد و بلات بخوره تو سرم!
سارینا:ای جانم چقدر بزرگ شده!
به سما اشاره میکرد که یه چیزی رو بهش بده
ایلیا:اوتا!اژون(اونجا،از اون)
باز چشام خیس شد
یهو رفتم سمتش
سارینا جلومو گرفت:چیکار میکنی پرستش؟؟
من:میخوام برم پیش پسرم
سارینا:دیوونه نشو!
من:نمیتونم سارینا اگه الان بغلش نکنم قطعا دیوونه میشم
سارینا:خب وایسا یه فکری کنیم!
یکم نگاهی به اطراف کرد منو برد بیرون از فروشگاه!
من:چیکار میکنی؟؟؟
سارینا:بیا تا بهت بگم
پشت سرش رفتم
در ماشینو باز کرد یه بالشتک اورد
لباسمو داد بالا و گذاشتش زیر لباسم
سارینا:ببین رفتیم داخل من دوتا سبد پر میکنم نزدیک سماهم وایمیسم!میگم که باردارم و نمیتونم اینارو ببرم تا صندوق!بعد اگه گفت منم نمیتونم بچه رو ول کنم به تو میسپرش!البته توهم کنار ما وایسا ففط جلب توجه نکنی!
من:باشه باشه
سه تا سبد اورد
یکی رو داد دست من
دوتا هم دست خودش
نزدیک سما وایسادیم
خداروشکر علی اون نزدیکی نبود
سارینا سبدارو گذاشت زمین:اخخخ! سما:چیشد خانم؟؟
سارینا:ببخشید خانم میشه کمکم اینارو تا صندوق بیارین!من باردارم برام خطر داره
سما:ببخشید منم بچه دارم نمیتونم ولش کنم
لعنت بهت مگه تو نه ماه حاملگیشو کشیدی که میگی بچه دارم؟؟
مگه تو درد زایمانشو کشیدی؟؟
سارینا سمت من شد:خانم
بعد نگاهی مثلا به شکمم کرد:تو که وضعت از من بدتره!
نگاه ملتمسانه ای به سما انداخت:خواهش میکنم
سما:باشه حداقل بذارین به همسرم بگم بیاد حواسش به بچه باشه
یهو گفتم:نه!نمیخواد خودم حواسم بهش هست تا بیاین!
سما:خیلی ممنون میشم خانم
من:خواهش میکنم!
تا رفت نگاهی به ایلیا انداختم
بدون معطلی بغلش کردم
یکم با تعجب نگام کرد
ایلیا:ماما؟!
بغلش کردم:جان مامان! قربونت برم
به خودم میفشردمش
ایلیا:هنوز مامانو یادته؟؟؟
بوش میکردم
ایلیا:ماما
من:جانم زندگیم! ببخشید تنهات گذاشتم
اشکام بی وقفه میریخت:خیلی زود برمیگردی پیش خودم پسرکم!
با صدای علی ضربان قلبم رفت بالا:خانم بچه من دست شما چیکار میکنه...
•••●•••
پیاده شدن
سارینا:چیکار کنیم ما؟؟؟
ماسکمو بالا کشیدم
من:بریم!
بعد از دو سه دیقه پیاده شدیم رفتیم تو فروشگاه
چشم چرخوندم که سمارو دیدم
کالسکه ایلیا رو گرفته بود و داشت مواد غذایی برمیداشت
من:الهی قربونت برم مامان!الهی درد و بلات بخوره تو سرم!
سارینا:ای جانم چقدر بزرگ شده!
به سما اشاره میکرد که یه چیزی رو بهش بده
ایلیا:اوتا!اژون(اونجا،از اون)
باز چشام خیس شد
یهو رفتم سمتش
سارینا جلومو گرفت:چیکار میکنی پرستش؟؟
من:میخوام برم پیش پسرم
سارینا:دیوونه نشو!
من:نمیتونم سارینا اگه الان بغلش نکنم قطعا دیوونه میشم
سارینا:خب وایسا یه فکری کنیم!
یکم نگاهی به اطراف کرد منو برد بیرون از فروشگاه!
من:چیکار میکنی؟؟؟
سارینا:بیا تا بهت بگم
پشت سرش رفتم
در ماشینو باز کرد یه بالشتک اورد
لباسمو داد بالا و گذاشتش زیر لباسم
سارینا:ببین رفتیم داخل من دوتا سبد پر میکنم نزدیک سماهم وایمیسم!میگم که باردارم و نمیتونم اینارو ببرم تا صندوق!بعد اگه گفت منم نمیتونم بچه رو ول کنم به تو میسپرش!البته توهم کنار ما وایسا ففط جلب توجه نکنی!
من:باشه باشه
سه تا سبد اورد
یکی رو داد دست من
دوتا هم دست خودش
نزدیک سما وایسادیم
خداروشکر علی اون نزدیکی نبود
سارینا سبدارو گذاشت زمین:اخخخ! سما:چیشد خانم؟؟
سارینا:ببخشید خانم میشه کمکم اینارو تا صندوق بیارین!من باردارم برام خطر داره
سما:ببخشید منم بچه دارم نمیتونم ولش کنم
لعنت بهت مگه تو نه ماه حاملگیشو کشیدی که میگی بچه دارم؟؟
مگه تو درد زایمانشو کشیدی؟؟
سارینا سمت من شد:خانم
بعد نگاهی مثلا به شکمم کرد:تو که وضعت از من بدتره!
نگاه ملتمسانه ای به سما انداخت:خواهش میکنم
سما:باشه حداقل بذارین به همسرم بگم بیاد حواسش به بچه باشه
یهو گفتم:نه!نمیخواد خودم حواسم بهش هست تا بیاین!
سما:خیلی ممنون میشم خانم
من:خواهش میکنم!
تا رفت نگاهی به ایلیا انداختم
بدون معطلی بغلش کردم
یکم با تعجب نگام کرد
ایلیا:ماما؟!
بغلش کردم:جان مامان! قربونت برم
به خودم میفشردمش
ایلیا:هنوز مامانو یادته؟؟؟
بوش میکردم
ایلیا:ماما
من:جانم زندگیم! ببخشید تنهات گذاشتم
اشکام بی وقفه میریخت:خیلی زود برمیگردی پیش خودم پسرکم!
با صدای علی ضربان قلبم رفت بالا:خانم بچه من دست شما چیکار میکنه...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ شهریور
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_190
•••●•••
تو چشماش نگاه کردم
چقدر دلم برای این چشما تنگ شده بود!
برای خودش!
برای صدای مردونش!
علی:خانم!
اینطور که ریلکس نشون میداد فهمیدم شک نکرده بهم
صدامو یکم نازک کردم:خانومتون رفتن کمک یکی بچتون بی قراری کرد بغلش کردم
ازم گرفتش
علی:ببخشید شماهم خودتون باردارین!
من:خواهش میکنم...
سریع ازش دور شدم
حتی در حد یه درصد شک نکرد؟؟
به صدام!
به چشمام؟؟ اینقدر زود فراموش شدم و سما جامو براش پر کرد؟؟؟
همه چی رو گذاشتم نزدیک صندوق با گریه از فروشگاه زدم بیرون
سارینا هم بیرون وایساده بود
سارینا:چی شد؟؟؟
من:حتی به صدامم شک نکرد!
سارینا:مگه علیو دیدی؟؟
من:اره!باهام حرف زد سارینا ولی نفهمید!
سارینا:شیطونه میگه برم چشاشو از کاسه دربیارم!
با حال بدم سوار ماشین شدم
ساریناهم سوار شد
سارینا:ایلیا خوب بود؟؟
من:عقل بچه یه ساله از عقل اون بیشتره!ایلیا منو شناخت!گفت مامان!علی که نزدیک سه سال باهم زندگی کردیم نه!
سارینا:هی!چی بگم؟؟
..........
دو سه روزی گذشت
هر روز چهره ایلیا میومد جلو چشم و برای اون دستای کوچیکش میمردم!
رفتم تو اشپزخونه پیش مامانم
من:مامان چند وقته ایلیا رو ندیدی؟؟؟
مامان:تقریبا دوماهی هست!
من:خب میشه به علی زنگ بزنی بگی بیارش؟؟؟
مامان:چی بگم والا؟؟؟مطمعنی؟؟؟
من:اره!دلم براش تنگ شده مامان!
مامان:دل منم بخدا!باشه بهش میگم
من:فقط نمیخوام علی منو ببینه!میرم تو اتاق قائم ميشم
مامان:تاکی پرستش؟؟
من:چمیدونم!هر موقع که وقتش شد!
دستاشو شست و رفت سراغ گوشیش
......
علی:
تو اتاق بودم و سرم تو لب تاپ بود که یهو صدای داد سما اومد:بخور دیگه اه مامان مرده نیست!
رفتم بیرون از اتاق
با اخم گفتم:چته؟؟
سما:خستم کرده خسته!دو روزه همش میگه مامان مامان!یکی نیست بگه این چندماه یادت نبود؟؟
ایلیا رو بغل کردم و صدامو تقریبا بلند کردم:تو خیلی بیجا کردی سر بچه طفل معصوم داد زدی!
سما:بسه دیگه علی!بسه!منم اینجا ادمم!اینجا دارم زندگی میکنم!دلم خوشه ازدواج کردم یه روز یه اخلاق خوب باهام نداشتی!انگار فقط شدم پرستار بچت!خوب بهش برسم خوب باهاش برخورد کنم خودمم که هیچی رباتم...خیر سرم زنتم ولی حتی یه بارم بغلت نکردم چه برسه به اینکه باهات رابطه...
محکم زدم تو گوشش:من همون روز اول بهت گفتم زندگی کردن با من یعنی زجر و بدبختی!من تو رو به زور قبول کردم حالا حرف از رابطه میزنی؟؟حتما چهار روز دیگه میخوای حامله هم بشی!ببین فکر اینکه من بخوام نزدیکت بشم یا ازم بچه داشته باشیو از سرت بیرون کن!ایلیا فقط بچه من و تمام!
بهش توجه نکردمو ایلیا رو بردم تو اتاقم
گذاشتمش جلو لب تاپ و براش کارتون گذاشتم
عکس پرستشو از روی میز برداشتم و بهش خیره شدم
اگه الان بودی سمایی وجود نداشت که بخواد به خودش اجازه بده سر ایلیات داد بزنه!
برای بار هزارم با خودم گفتم میشه بخوابم و بلند شم و ببینم همه چی خواب بوده؟!
تو همین لحظه گوشیم زنگ خورد
ایلیا گوشیمو برداشت و داد دستم
من:قربونت برم پسرک بابا
نگاهی به صفحه گوشی کردم
در کمال ناباوری مامان پرستش بود
سریع جوابشو دادم:بله...
•••●•••
تو چشماش نگاه کردم
چقدر دلم برای این چشما تنگ شده بود!
برای خودش!
برای صدای مردونش!
علی:خانم!
اینطور که ریلکس نشون میداد فهمیدم شک نکرده بهم
صدامو یکم نازک کردم:خانومتون رفتن کمک یکی بچتون بی قراری کرد بغلش کردم
ازم گرفتش
علی:ببخشید شماهم خودتون باردارین!
من:خواهش میکنم...
سریع ازش دور شدم
حتی در حد یه درصد شک نکرد؟؟
به صدام!
به چشمام؟؟ اینقدر زود فراموش شدم و سما جامو براش پر کرد؟؟؟
همه چی رو گذاشتم نزدیک صندوق با گریه از فروشگاه زدم بیرون
سارینا هم بیرون وایساده بود
سارینا:چی شد؟؟؟
من:حتی به صدامم شک نکرد!
سارینا:مگه علیو دیدی؟؟
من:اره!باهام حرف زد سارینا ولی نفهمید!
سارینا:شیطونه میگه برم چشاشو از کاسه دربیارم!
با حال بدم سوار ماشین شدم
ساریناهم سوار شد
سارینا:ایلیا خوب بود؟؟
من:عقل بچه یه ساله از عقل اون بیشتره!ایلیا منو شناخت!گفت مامان!علی که نزدیک سه سال باهم زندگی کردیم نه!
سارینا:هی!چی بگم؟؟
..........
دو سه روزی گذشت
هر روز چهره ایلیا میومد جلو چشم و برای اون دستای کوچیکش میمردم!
رفتم تو اشپزخونه پیش مامانم
من:مامان چند وقته ایلیا رو ندیدی؟؟؟
مامان:تقریبا دوماهی هست!
من:خب میشه به علی زنگ بزنی بگی بیارش؟؟؟
مامان:چی بگم والا؟؟؟مطمعنی؟؟؟
من:اره!دلم براش تنگ شده مامان!
مامان:دل منم بخدا!باشه بهش میگم
من:فقط نمیخوام علی منو ببینه!میرم تو اتاق قائم ميشم
مامان:تاکی پرستش؟؟
من:چمیدونم!هر موقع که وقتش شد!
دستاشو شست و رفت سراغ گوشیش
......
علی:
تو اتاق بودم و سرم تو لب تاپ بود که یهو صدای داد سما اومد:بخور دیگه اه مامان مرده نیست!
رفتم بیرون از اتاق
با اخم گفتم:چته؟؟
سما:خستم کرده خسته!دو روزه همش میگه مامان مامان!یکی نیست بگه این چندماه یادت نبود؟؟
ایلیا رو بغل کردم و صدامو تقریبا بلند کردم:تو خیلی بیجا کردی سر بچه طفل معصوم داد زدی!
سما:بسه دیگه علی!بسه!منم اینجا ادمم!اینجا دارم زندگی میکنم!دلم خوشه ازدواج کردم یه روز یه اخلاق خوب باهام نداشتی!انگار فقط شدم پرستار بچت!خوب بهش برسم خوب باهاش برخورد کنم خودمم که هیچی رباتم...خیر سرم زنتم ولی حتی یه بارم بغلت نکردم چه برسه به اینکه باهات رابطه...
محکم زدم تو گوشش:من همون روز اول بهت گفتم زندگی کردن با من یعنی زجر و بدبختی!من تو رو به زور قبول کردم حالا حرف از رابطه میزنی؟؟حتما چهار روز دیگه میخوای حامله هم بشی!ببین فکر اینکه من بخوام نزدیکت بشم یا ازم بچه داشته باشیو از سرت بیرون کن!ایلیا فقط بچه من و تمام!
بهش توجه نکردمو ایلیا رو بردم تو اتاقم
گذاشتمش جلو لب تاپ و براش کارتون گذاشتم
عکس پرستشو از روی میز برداشتم و بهش خیره شدم
اگه الان بودی سمایی وجود نداشت که بخواد به خودش اجازه بده سر ایلیات داد بزنه!
برای بار هزارم با خودم گفتم میشه بخوابم و بلند شم و ببینم همه چی خواب بوده؟!
تو همین لحظه گوشیم زنگ خورد
ایلیا گوشیمو برداشت و داد دستم
من:قربونت برم پسرک بابا
نگاهی به صفحه گوشی کردم
در کمال ناباوری مامان پرستش بود
سریع جوابشو دادم:بله...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ مهر
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
سلام دوستان خیلی شرمندم بابت تاخیرم:)))
این دو روز که قول دادم پارت بذارم درگیر کارای مدرسم بودم
ولی همین روزا میذارمblue_heart
این دو روز که قول دادم پارت بذارم درگیر کارای مدرسم بودم
ولی همین روزا میذارمblue_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ آبان
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_191
•••●•••
پریسا خانم:سلام علی جان خوبی؟!
من:سلام پریسا خانم مرسی! شما خوبید؟؟
پریسا خانم:هی...میگذره! چه خبر چیکار میکنی؟؟
من:سلامتی!شما چه خبر؟؟؟ اوضاع خوبه؟؟ کاری ندارین براتون انجام بدم؟؟
پریسا خانم:نه عزیزم ممنونم!
بعد گفت:نوم چطوره؟؟
من:خوبه...
بغض کردم:بهونه پرستش و میگیره ولی خب...
پریسا خانم:میتونی امروز بیاریش اینجا ببینمش؟! خیلی دلم براش تنگ شده
من:حتما! چرا که نه! امروز میارمش پیش مامانبزرگش!
بعد به ایلیا نگاه کردم:بریم بابا؟!
ایلیا:بِییم(بریم)
من:ساعت چند بیارمش؟؟
پریسا خانم:هر وقت که برات مقدوره!
من:الان بیکارم... بیام؟؟؟
پریسا:بیا خیلی خوش اومدی!
من:چشم مرسی
قطع کردم و ایلیا رو آماده کردم
خودمم حاضر شدم و موهامو تو اینه مرتب کردم
از اتاق بیرون اومدم و بی توجه به سما رفتم سمت در
سما:لطف میکنین بگین کجا دارین میرین!
من:به شما ربطی داره؟!
دیگه بهش توجه نکردم و رفتم بیرون
یه ساعتی طول کشید تا رسیدم در خونشون
از ماشین اومدم بیرون
دستی توی موهای ایلیا کشیدم:بریم مامانبزرگ؟!
ایلیا:اعه(اره)
خندیدم:قربونت برم
زنگ رو زدم
بعد از چند لحظه درو برام زد
رفتم داخل و درو بستم
ایلیا رو گذاشتم زمین و دوتا دستشو گرفتم که نیافته
پریسا خانم در هال و باز کرد:سلام پسرمممممم!
دستاشو باز کرد:بیا قربونت برم
ایلیا خواست بدوعه
من:نه بابا میافتی
به حرفم گوش نکرد و ذوق کرد
تند تند رفت سمت پله ها که افتاد
من:ععع!
رفتم جلو و بغلش کردم:میگم میافتی!
از پله ها رفتم بالا:سلام
پریسا خانم بغلم کرد:سلام عزیزم
یه نگاهی بهم انداخت:چقدر...
لبخند محزونی زدم:پیر شدم؟!
مکث کرد:بیخیال... بیاین داخل
کفشامو دراوردم و رفتیم داخل
ایلیا رو بردم تو اشپزخونه و شلوارش که خاکی شد و اب زدم
بعدم گذاشتمش رو میز
اما دستاشو باز کرد که بیاد بغلم:جونم بابا!
از اشپزخونه بیرون زدم و نشستم رو مبل
پریسا خانم برام چای اورد
من:ممنونم!
اروم اروم چایمو خوردم
ایلیا همش دستشو دراز میکرد که ازم بگیرش:داغه بابایی!
اخرش بیخیالم شد و رفت سراغ میز تلویزیون و مجسمه هاش
یهو یکیشونو انداخت و شکست
من:عععع ایلیا!
پریسا خانم:ولش کن فدای سرش!
بعد رفت تو اتاق پایین و چند تا اسباب بازی براش اورد و گذاشت جلوش:جونمممم!قشنگم! تو چقدر شبیه پرستشمی!
باز بغض کردم
•••●•••
پریسا خانم:سلام علی جان خوبی؟!
من:سلام پریسا خانم مرسی! شما خوبید؟؟
پریسا خانم:هی...میگذره! چه خبر چیکار میکنی؟؟
من:سلامتی!شما چه خبر؟؟؟ اوضاع خوبه؟؟ کاری ندارین براتون انجام بدم؟؟
پریسا خانم:نه عزیزم ممنونم!
بعد گفت:نوم چطوره؟؟
من:خوبه...
بغض کردم:بهونه پرستش و میگیره ولی خب...
پریسا خانم:میتونی امروز بیاریش اینجا ببینمش؟! خیلی دلم براش تنگ شده
من:حتما! چرا که نه! امروز میارمش پیش مامانبزرگش!
بعد به ایلیا نگاه کردم:بریم بابا؟!
ایلیا:بِییم(بریم)
من:ساعت چند بیارمش؟؟
پریسا خانم:هر وقت که برات مقدوره!
من:الان بیکارم... بیام؟؟؟
پریسا:بیا خیلی خوش اومدی!
من:چشم مرسی
قطع کردم و ایلیا رو آماده کردم
خودمم حاضر شدم و موهامو تو اینه مرتب کردم
از اتاق بیرون اومدم و بی توجه به سما رفتم سمت در
سما:لطف میکنین بگین کجا دارین میرین!
من:به شما ربطی داره؟!
دیگه بهش توجه نکردم و رفتم بیرون
یه ساعتی طول کشید تا رسیدم در خونشون
از ماشین اومدم بیرون
دستی توی موهای ایلیا کشیدم:بریم مامانبزرگ؟!
ایلیا:اعه(اره)
خندیدم:قربونت برم
زنگ رو زدم
بعد از چند لحظه درو برام زد
رفتم داخل و درو بستم
ایلیا رو گذاشتم زمین و دوتا دستشو گرفتم که نیافته
پریسا خانم در هال و باز کرد:سلام پسرمممممم!
دستاشو باز کرد:بیا قربونت برم
ایلیا خواست بدوعه
من:نه بابا میافتی
به حرفم گوش نکرد و ذوق کرد
تند تند رفت سمت پله ها که افتاد
من:ععع!
رفتم جلو و بغلش کردم:میگم میافتی!
از پله ها رفتم بالا:سلام
پریسا خانم بغلم کرد:سلام عزیزم
یه نگاهی بهم انداخت:چقدر...
لبخند محزونی زدم:پیر شدم؟!
مکث کرد:بیخیال... بیاین داخل
کفشامو دراوردم و رفتیم داخل
ایلیا رو بردم تو اشپزخونه و شلوارش که خاکی شد و اب زدم
بعدم گذاشتمش رو میز
اما دستاشو باز کرد که بیاد بغلم:جونم بابا!
از اشپزخونه بیرون زدم و نشستم رو مبل
پریسا خانم برام چای اورد
من:ممنونم!
اروم اروم چایمو خوردم
ایلیا همش دستشو دراز میکرد که ازم بگیرش:داغه بابایی!
اخرش بیخیالم شد و رفت سراغ میز تلویزیون و مجسمه هاش
یهو یکیشونو انداخت و شکست
من:عععع ایلیا!
پریسا خانم:ولش کن فدای سرش!
بعد رفت تو اتاق پایین و چند تا اسباب بازی براش اورد و گذاشت جلوش:جونمممم!قشنگم! تو چقدر شبیه پرستشمی!
باز بغض کردم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ آبان
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_192
•••●•••
نگاهی به پله ها انداختم
یاد اون روزی افتادم که مثلا اومدم خواستگاریش
حس کردم دارم خفه میشم
من:پریسا خانم من یکم کار دارم! ایلیا تا شب پیشتون باشه شب میام میبرمش!
پریسا خانم:بشین شام درست کنم
من:نه ممنون باید برم سرم شلوغه
پریسا خانم:باشه هرطور راحتی...
ایلیا رو بوسیدم:خدافظ بابا!
دستشو اورد بالا و باهام بای بای کرد
چشام از تعجب گرد شد و خندیدم:تو که من هرجا میرم سریع گریه میکنی و حالا بای بای میکنی؟!
پریسا خانم:خب دلش برای مامانبزرگش تنگ شده!
من:انگار خیلی!
بعد گفتم:خب من رفتم خدافظ
پریسا خانم:خدا به همراهت...
از در خونه بیرون زدم و سوار ماشین شدم
چقدر این زن مهربونه!
با اینکه هنوز چند ماه از مرگ دخترش نگذشت و من ازدواج کردم حتی باهام سرد نیست چه برسه به بدخلقی کردن
.....
چند دیقه بعد از اینکه صدای بسته شدن در اومد از اتاق زدم بیرون
بدو بدو رفتم سراغ ایلیا و بغلش کردم
زدم زیر گریه:اخ مامان دردت به جونمم! دلم برات یه ذره شد...
ایلیا با ذوق نگام میکرد و میگفت:ماما!
من:جانم قلب مامان...
سفت گرفته بودم
تند تند بوسش میکردم
مامان با خوشحالی نگامون میکرد
من:اخخخخ مامان تو حالمو میفهمی! تو میفهمی چند ماه از بچت دور بودن و بی خبری یعنی چی!
مامان:اره دردت به جونم...من بدترشو تجربه کردم!
بغلش کردم:بمیرم برای دلت! خدا نصیب هیچ مادری نکنه
مامان:ایشالا
کلی باهاش بازی کردم
یه لحظه هم از خودم جداش نمیکردم
چندتا از عروسکای بچگیمو اوردم براش:اینا برای مامانی ان ها!ایلیا نگاشون کن!
با ذوق نگاشون میگرد
بعد اومد سمتم
اویزونم شد و لباسمو میکشید:ایممم!ایممم
متوجه نشدم چی میخواد:جونم مامان!چی میخوای پسرکم؟؟
باز لباسمو کشید
متوجه شدم شیر میخواد
من:اخ الهی دورت بگردم!شیر میخوای؟؟
ایلیا:شی...شی
من:چشم پسر قشنگم
تو بغلم درازش کردم و بهش شیر دادم
بعد از این همه مدت!
انگار مثل روز اولی که شیرش دادم بود
باز بغض کردم:بخور مامان!بخور!
در حین خوردن خندید و نوک انگشت پاشو با دست میگرفت
نیم ساعتی مک زد
داشت چشماش میرفت که زنگ ایفون خورد
یهو چشماشو باز کرد و دهنشو از سینم گرفت
محکم خودشو بهم چسبوند
بعد از چند لحظه مامانم اومد تو اتاق:پرستش علیه برو بالا!
با همون چشای اشکیم نگاه ایلیا کردم
برای اخرین بار به خودم فشردمش و بوسش کردم
بعد هم بزور از خودم جداش کردم:میام مامان میام!
•••●•••
نگاهی به پله ها انداختم
یاد اون روزی افتادم که مثلا اومدم خواستگاریش
حس کردم دارم خفه میشم
من:پریسا خانم من یکم کار دارم! ایلیا تا شب پیشتون باشه شب میام میبرمش!
پریسا خانم:بشین شام درست کنم
من:نه ممنون باید برم سرم شلوغه
پریسا خانم:باشه هرطور راحتی...
ایلیا رو بوسیدم:خدافظ بابا!
دستشو اورد بالا و باهام بای بای کرد
چشام از تعجب گرد شد و خندیدم:تو که من هرجا میرم سریع گریه میکنی و حالا بای بای میکنی؟!
پریسا خانم:خب دلش برای مامانبزرگش تنگ شده!
من:انگار خیلی!
بعد گفتم:خب من رفتم خدافظ
پریسا خانم:خدا به همراهت...
از در خونه بیرون زدم و سوار ماشین شدم
چقدر این زن مهربونه!
با اینکه هنوز چند ماه از مرگ دخترش نگذشت و من ازدواج کردم حتی باهام سرد نیست چه برسه به بدخلقی کردن
.....
چند دیقه بعد از اینکه صدای بسته شدن در اومد از اتاق زدم بیرون
بدو بدو رفتم سراغ ایلیا و بغلش کردم
زدم زیر گریه:اخ مامان دردت به جونمم! دلم برات یه ذره شد...
ایلیا با ذوق نگام میکرد و میگفت:ماما!
من:جانم قلب مامان...
سفت گرفته بودم
تند تند بوسش میکردم
مامان با خوشحالی نگامون میکرد
من:اخخخخ مامان تو حالمو میفهمی! تو میفهمی چند ماه از بچت دور بودن و بی خبری یعنی چی!
مامان:اره دردت به جونم...من بدترشو تجربه کردم!
بغلش کردم:بمیرم برای دلت! خدا نصیب هیچ مادری نکنه
مامان:ایشالا
کلی باهاش بازی کردم
یه لحظه هم از خودم جداش نمیکردم
چندتا از عروسکای بچگیمو اوردم براش:اینا برای مامانی ان ها!ایلیا نگاشون کن!
با ذوق نگاشون میگرد
بعد اومد سمتم
اویزونم شد و لباسمو میکشید:ایممم!ایممم
متوجه نشدم چی میخواد:جونم مامان!چی میخوای پسرکم؟؟
باز لباسمو کشید
متوجه شدم شیر میخواد
من:اخ الهی دورت بگردم!شیر میخوای؟؟
ایلیا:شی...شی
من:چشم پسر قشنگم
تو بغلم درازش کردم و بهش شیر دادم
بعد از این همه مدت!
انگار مثل روز اولی که شیرش دادم بود
باز بغض کردم:بخور مامان!بخور!
در حین خوردن خندید و نوک انگشت پاشو با دست میگرفت
نیم ساعتی مک زد
داشت چشماش میرفت که زنگ ایفون خورد
یهو چشماشو باز کرد و دهنشو از سینم گرفت
محکم خودشو بهم چسبوند
بعد از چند لحظه مامانم اومد تو اتاق:پرستش علیه برو بالا!
با همون چشای اشکیم نگاه ایلیا کردم
برای اخرین بار به خودم فشردمش و بوسش کردم
بعد هم بزور از خودم جداش کردم:میام مامان میام!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ آبان
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
#پارت_193
•••●•••
خواستم از اتاق برم بیرون که چهار دست و پا افتاد دنبالم:ماما!
ولی من مجبور بودم برم
ایلیا:ماما
نگاهی بهش انداختم که داشت با سرعت میومد سمتم و بغض کرده بود:ماما!
بعدم نشست و زد زیر گریه
اروم گفتم:مامان بمیره برات زود برمیگردی پیشم دردت به جونم
باز قدم برداشتم سمت بالا
گریه هاش اتیشم میزد
اما من نمیخواستم خودمو نشون علی بدم
نمیتونستم...
رفتم تو اتاق و درو بستم
هنوزم گریه میکرد!
هر لحظه هم شدید تر میشد
منم زدم زیر گریه
هق هق میکردم
لعنت به اون ارثیه
لعنت به اون پرواز
لعنت به اون ساعت!
گریه هاش که با التماس صدام میزد:ماما
قلبم داشت از کار می افتاد
نمیتونستم تحمل کنم
تو اون لحظه هیچ چیز جز بچم برام مهم نبود!
درو باز کردم و دوییدم پایین
همون لحظه علی رفت سمت پله
با هق هق و گریه از ته دلم گفتم:بچمو بده...
با صدای من برگشت
خشکش زد
حتی انگار نفسشم بند اومد
بهش توجه نکردم و رفتم از بغلش گرفتمش
اشکاشو پاک کردم:الهی مامان پیش مرگت بشه!نبینم دیگه اینطور گریه کنی!مگه من مرده باشم که بخوان تو رو ازم جدا کنن!
مامان با نگرانی رفت سمت علی و دستشو گرفت:علی!
زد رو صورتش:علی خوبی؟؟
ـ:علی!
یهو افتاد رو زمین
منم قلبم به تپش افتاد
تند تند رفتم پیشش:علی...
از حال نرفته بود فقط خیلی شوکه شد
مامان:پرستش دستشو بگیر ببریمش داخل
با یه دستم که ازاد بود به مامان کمک کردم که بریم داخل
خودش راه میرفت ولی انگار مرده متحرک بود
علی هرکاری هم کرده باشه من دیوانه وار عاشقش بودم!
نشست روی مبل
مامان سریع براش اب قند درست کرد و اورد
منم ایلیا رو خوابوندم رو دستم و تکونش میدادم تا بخوابه!
اروم اروم اب قند و داد بهش
نگاهش چرخید سمتم و لب زد:پرستش... جوابشو ندادم
منم نشستم رو مبلی که روبروش بود
با چشمای پر از اشک نگام کرد:پرستشم!
من:به من نگو پرستشم!
علی:چرا نگم؟؟
ادامه داد:اصن تو کجا بودی؟؟چی شد؟؟چه اتفاقی افتاد؟؟
من:هیچ ربطی به تو نداره...هرجا بودم که انگار به نفعت تموم شد...حتی اگه فک میکردی مردم تا سالمم صبر نکردی که زن نگیری!
چشماشو بست و دستشو کشید روی صورتش با همون صدایی که از ته چاه می اومد گفت:چی میگی؟؟؟
تن صداش هی بالا تر میرفت و تکرار میکرد:چی میگی!
تهش رسید به داد:نمیبینی این چند ماه به اندازه ده سال پیرتر شدم؟؟
ایلیا که تازه خواب رفته بود بیدار شد و زد زیر گریه
باز تکونش دادم:نه مامان گریه نکن!
اینوفعه اروم تر شد:صدبار به خودکشی فک کردم بخاطر این بچه نتونستم!
بغض کرد:من همون روزی که دیگه از پیدا شدنت همه نا امید شدن مُردم!این جسممه که چند ماهه داره وجودمو نشون میده وگرنه من با نبودت تمام شدم!
من:شعرات تموم شد؟؟زحمت بکش برو خونتون میخوام استراحت کنم!در ضمن خانمتم منتظرته
علی:زن من تویی!زندگی من تویی!جون من تویی...
پوزخندی زدم و بلند شدم:ببخشید من خیلی خستم...از همه چیز!خداحافظ اقای ضیا
علی هم با من بلند شد و اومد سمتم
دستمو گرفت
دستمو از تو دستش کشیدم:ولم کن! علی:لامصب من حتی بهش دست نزدم...
اینو که گفت دلم لرزید
علی:تو این تقریبا یه ماهی که عقد کردیم من اتاقم جدا بوده اون جدا!کل گفت و گوی ما به همین سلام و خدافظ ختم میشه!فقط همین...
برگشتم تو چشماش نگاه کردم
علی خودم بود!
چشماش هنوزم داشت عشق به منو داد میزد
من:پس چرا ازدواج کردی؟؟؟
علی:به جان ایلیا مامان و شیما مجبورم کردن!گفتن ما دیگه نمیتونیم هر روز بچتو نگه داریم باید زن بگیری...مامانم بی خبر از من قول و قرار گذاشت و...تا به خودم اومدم دیدم پای سفره عقدم
•••●•••
خواستم از اتاق برم بیرون که چهار دست و پا افتاد دنبالم:ماما!
ولی من مجبور بودم برم
ایلیا:ماما
نگاهی بهش انداختم که داشت با سرعت میومد سمتم و بغض کرده بود:ماما!
بعدم نشست و زد زیر گریه
اروم گفتم:مامان بمیره برات زود برمیگردی پیشم دردت به جونم
باز قدم برداشتم سمت بالا
گریه هاش اتیشم میزد
اما من نمیخواستم خودمو نشون علی بدم
نمیتونستم...
رفتم تو اتاق و درو بستم
هنوزم گریه میکرد!
هر لحظه هم شدید تر میشد
منم زدم زیر گریه
هق هق میکردم
لعنت به اون ارثیه
لعنت به اون پرواز
لعنت به اون ساعت!
گریه هاش که با التماس صدام میزد:ماما
قلبم داشت از کار می افتاد
نمیتونستم تحمل کنم
تو اون لحظه هیچ چیز جز بچم برام مهم نبود!
درو باز کردم و دوییدم پایین
همون لحظه علی رفت سمت پله
با هق هق و گریه از ته دلم گفتم:بچمو بده...
با صدای من برگشت
خشکش زد
حتی انگار نفسشم بند اومد
بهش توجه نکردم و رفتم از بغلش گرفتمش
اشکاشو پاک کردم:الهی مامان پیش مرگت بشه!نبینم دیگه اینطور گریه کنی!مگه من مرده باشم که بخوان تو رو ازم جدا کنن!
مامان با نگرانی رفت سمت علی و دستشو گرفت:علی!
زد رو صورتش:علی خوبی؟؟
ـ:علی!
یهو افتاد رو زمین
منم قلبم به تپش افتاد
تند تند رفتم پیشش:علی...
از حال نرفته بود فقط خیلی شوکه شد
مامان:پرستش دستشو بگیر ببریمش داخل
با یه دستم که ازاد بود به مامان کمک کردم که بریم داخل
خودش راه میرفت ولی انگار مرده متحرک بود
علی هرکاری هم کرده باشه من دیوانه وار عاشقش بودم!
نشست روی مبل
مامان سریع براش اب قند درست کرد و اورد
منم ایلیا رو خوابوندم رو دستم و تکونش میدادم تا بخوابه!
اروم اروم اب قند و داد بهش
نگاهش چرخید سمتم و لب زد:پرستش... جوابشو ندادم
منم نشستم رو مبلی که روبروش بود
با چشمای پر از اشک نگام کرد:پرستشم!
من:به من نگو پرستشم!
علی:چرا نگم؟؟
ادامه داد:اصن تو کجا بودی؟؟چی شد؟؟چه اتفاقی افتاد؟؟
من:هیچ ربطی به تو نداره...هرجا بودم که انگار به نفعت تموم شد...حتی اگه فک میکردی مردم تا سالمم صبر نکردی که زن نگیری!
چشماشو بست و دستشو کشید روی صورتش با همون صدایی که از ته چاه می اومد گفت:چی میگی؟؟؟
تن صداش هی بالا تر میرفت و تکرار میکرد:چی میگی!
تهش رسید به داد:نمیبینی این چند ماه به اندازه ده سال پیرتر شدم؟؟
ایلیا که تازه خواب رفته بود بیدار شد و زد زیر گریه
باز تکونش دادم:نه مامان گریه نکن!
اینوفعه اروم تر شد:صدبار به خودکشی فک کردم بخاطر این بچه نتونستم!
بغض کرد:من همون روزی که دیگه از پیدا شدنت همه نا امید شدن مُردم!این جسممه که چند ماهه داره وجودمو نشون میده وگرنه من با نبودت تمام شدم!
من:شعرات تموم شد؟؟زحمت بکش برو خونتون میخوام استراحت کنم!در ضمن خانمتم منتظرته
علی:زن من تویی!زندگی من تویی!جون من تویی...
پوزخندی زدم و بلند شدم:ببخشید من خیلی خستم...از همه چیز!خداحافظ اقای ضیا
علی هم با من بلند شد و اومد سمتم
دستمو گرفت
دستمو از تو دستش کشیدم:ولم کن! علی:لامصب من حتی بهش دست نزدم...
اینو که گفت دلم لرزید
علی:تو این تقریبا یه ماهی که عقد کردیم من اتاقم جدا بوده اون جدا!کل گفت و گوی ما به همین سلام و خدافظ ختم میشه!فقط همین...
برگشتم تو چشماش نگاه کردم
علی خودم بود!
چشماش هنوزم داشت عشق به منو داد میزد
من:پس چرا ازدواج کردی؟؟؟
علی:به جان ایلیا مامان و شیما مجبورم کردن!گفتن ما دیگه نمیتونیم هر روز بچتو نگه داریم باید زن بگیری...مامانم بی خبر از من قول و قرار گذاشت و...تا به خودم اومدم دیدم پای سفره عقدم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ آذر
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
تو زِ ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند؟!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ آذر
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
بعد از مدت ها این کانالو سر راهم دیدم گفتم یه سر بش بزنم:(walking♀walking♀🤚joywavejoyjoy
خوبین؟!🙂joyjoywave🤚
خوبین؟!🙂joyjoywave🤚
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ دی
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
شعر_دلبر •whale2blue_heart•
ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!!
آيا تو ميپذيرى ، عشق خدائيم را ؟..
تا اين که بر نتابى ، ديگر جدائيم را؟!!
آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما..
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا!!
بايد که خلوتى با ، افکار خود نمايم..
اينجا بمان که فردا ، با پاسخت بيايم!!
ماهي قبول کرد و ، آب روان گذر کرد..
تنها براى يک شب ، از پيش او سفر کرد!!
وقتى که آمدش باز ، تا اين که گويد آرى..
يک حجله ديد و عکسى ، بر آن به يادگارى!!
خودرا ز پيش ماهى، ديشب که برده بودش
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش!!
ناليد و يادش افتاد ، از ماهى آن صدايي..
وقتى که گفت با عشق ، ميميرم از جدايى!!
ای کاش آب می ماند ، آن شب کنار ماهی..
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!
آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی..
یک لحظه غفلت ازهم، یعنی همین جدایی!
بسی_زیباو_دلنشین 🙂broken_heart
ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!!
آيا تو ميپذيرى ، عشق خدائيم را ؟..
تا اين که بر نتابى ، ديگر جدائيم را؟!!
آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما..
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا!!
بايد که خلوتى با ، افکار خود نمايم..
اينجا بمان که فردا ، با پاسخت بيايم!!
ماهي قبول کرد و ، آب روان گذر کرد..
تنها براى يک شب ، از پيش او سفر کرد!!
وقتى که آمدش باز ، تا اين که گويد آرى..
يک حجله ديد و عکسى ، بر آن به يادگارى!!
خودرا ز پيش ماهى، ديشب که برده بودش
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش!!
ناليد و يادش افتاد ، از ماهى آن صدايي..
وقتى که گفت با عشق ، ميميرم از جدايى!!
ای کاش آب می ماند ، آن شب کنار ماهی..
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!
آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی..
یک لحظه غفلت ازهم، یعنی همین جدایی!
بسی_زیباو_دلنشین 🙂broken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ بهمن
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
ماجرا خیلی ساده بود من فقط رفتم تا عطر بخرم
آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد
رفت و شیشه ی عطری آورد.
هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..
ce parfum est costume pour vous
یعنی این عطر خیلی به شما می آید!
بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.
گفتم نه
اشتباه میکنید
این عطر اصلا به من نمی آید!
لطفا عوضش کنید.
شیرین باشد و خنک!
با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است.
موقع رفتن گفت ببخشید:
اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.
خندیدم و زدم بیرون.
درست میگفت بنده ی خدا...
اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد.
به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....
اصلا ولش کن
من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم.
مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!
یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!
یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!
من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم.
شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...
نمیدانم
اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!
کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..
تو چرا نمیروی از من!؟
هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!
اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد این حرف ها بزند.
هر چند میدانستم اما رفتم
میدانی.... .
خودزنی فقط این نیست که
چاقو برداری و بیفتی به جانت
یا خودت را به در دیوار بزنی
یا چه میدانم
با سر بروی توی شیشه!
چگاهی گوش دادن یک آهنگ
پیاده روی در یک خیابان
یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر
از خودزنی هم خود زنی تر است...
تو چرا نمیروی از من؟!(:walking🏻♂
آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد
رفت و شیشه ی عطری آورد.
هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..
ce parfum est costume pour vous
یعنی این عطر خیلی به شما می آید!
بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.
گفتم نه
اشتباه میکنید
این عطر اصلا به من نمی آید!
لطفا عوضش کنید.
شیرین باشد و خنک!
با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است.
موقع رفتن گفت ببخشید:
اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.
خندیدم و زدم بیرون.
درست میگفت بنده ی خدا...
اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد.
به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....
اصلا ولش کن
من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم.
مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!
یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!
یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!
من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم.
شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...
نمیدانم
اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!
کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..
تو چرا نمیروی از من!؟
هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!
اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد این حرف ها بزند.
هر چند میدانستم اما رفتم
میدانی.... .
خودزنی فقط این نیست که
چاقو برداری و بیفتی به جانت
یا خودت را به در دیوار بزنی
یا چه میدانم
با سر بروی توی شیشه!
چگاهی گوش دادن یک آهنگ
پیاده روی در یک خیابان
یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر
از خودزنی هم خود زنی تر است...
تو چرا نمیروی از من؟!(:walking🏻♂
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ بهمن
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
چرا نمیروی از من!؟🙂broken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اسفند
رمان •●•عشق یا ترحم•●•🌙✨
من که نمیگم چشمات واسه من باشه،
یا براش باید یا نباید بیارم،
ولی میگم حیفه...
حالا که این همه به دلم نشسته،
حالا که بعد این همه سال چِشمام اهلیِ یه نگاه شده؛
که هروقت با دیدنشون یادِ معلم مهربونِ اول دبستانم میوفتم...
که مابینِ شلوغیهای زندگیم؛
تصویرِ چشمای مهربونت جلوی چشمام رژه میرن و حواسم و از خستگی پرت میکنن...
حالا که غرق میشم تو سیاه چالهیِ چشمات؛
خودمو توشون نبینم....!
من میگم حیفه...
چشماتو میگم!
حیفشون نکن!
بزارشون امانت پیشِ خودم.
وگرنه من که اعتراضی ندارم...
عادت کردم به تنهایی سپری کردنِ روزگارم؛
من میگم بزار چشمام با نگاهت کامل بشه.
جلوی تقدیرشونو نگیر،
هِی چوب لایِ درزِ این حس نذار؛
میگم اگر در حقِ نگاهِ خودت بی رحمی؛
سنگدلی؛
جلویِ علاقه تو گرفتی و نمیذاری...
لااقل به چشمای من رحم کن که با چشمات داره راه میاد!closed_lock_with_keyblue_heart
یا براش باید یا نباید بیارم،
ولی میگم حیفه...
حالا که این همه به دلم نشسته،
حالا که بعد این همه سال چِشمام اهلیِ یه نگاه شده؛
که هروقت با دیدنشون یادِ معلم مهربونِ اول دبستانم میوفتم...
که مابینِ شلوغیهای زندگیم؛
تصویرِ چشمای مهربونت جلوی چشمام رژه میرن و حواسم و از خستگی پرت میکنن...
حالا که غرق میشم تو سیاه چالهیِ چشمات؛
خودمو توشون نبینم....!
من میگم حیفه...
چشماتو میگم!
حیفشون نکن!
بزارشون امانت پیشِ خودم.
وگرنه من که اعتراضی ندارم...
عادت کردم به تنهایی سپری کردنِ روزگارم؛
من میگم بزار چشمام با نگاهت کامل بشه.
جلوی تقدیرشونو نگیر،
هِی چوب لایِ درزِ این حس نذار؛
میگم اگر در حقِ نگاهِ خودت بی رحمی؛
سنگدلی؛
جلویِ علاقه تو گرفتی و نمیذاری...
لااقل به چشمای من رحم کن که با چشمات داره راه میاد!closed_lock_with_keyblue_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA1Kدنبال کننده
رمان عاشقانه ضیایی•••two_hearts
رمان قصه یه دختر ۱۶ سالس به اسم پرستش که تو ناز و نعمت بزرگ شده...
اما یهو ورق برمیگرده و این دختر مجبور میشه به اجبار ازدواج کنه که از دست یه سری اتفاقات خلاص بشه...
باهم بخونیم رمانو؟؟؟winkheart
.
.
دوستان برای ارائه نظراتتون به این آیدی پیام بدین🙂blue_heart
@katayoun1399
مشاهده کانال پیامرسانرمان قصه یه دختر ۱۶ سالس به اسم پرستش که تو ناز و نعمت بزرگ شده...
اما یهو ورق برمیگرده و این دختر مجبور میشه به اجبار ازدواج کنه که از دست یه سری اتفاقات خلاص بشه...
باهم بخونیم رمانو؟؟؟winkheart
.
.
دوستان برای ارائه نظراتتون به این آیدی پیام بدین🙂blue_heart
@katayoun1399