۹ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
startcat2black_large_square
سلام دوستان من اد‌ نمو هستم همراه با اد نوا کلی رمان براتون داریمsparklesstrawberrycherries
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
#مهره‌ی‌ـ‌سوخته
#پارت1
ویو هانا—صبح با صدای الارم گوشیم از خواب پریدم، انگار کسی با چکش زد تو کله‌م.
پتو رو کشیدم بالا، ولی بعد با خودم گفتم: «نه بابا، امروز باید برم دنبال کار…»
رفتم سمت حموم، آب داغ به صورتم خورد، چشمام نیمه‌باز موندن ولی مغزم کامل بیدار شد.
دوش گرفتم، سریع موهامو خشک کردم، بعد یه کم کرم زدم که پوست صورتم قهر نکنه.
با سوییچ ماشین اومدم بیرون، یه لحظه وایسادم تو در، گفتم: «خدایا امروز فقط تمومش کن…»
سوار شدم، استارت زدم، و آهنگ رو گذاشتم که حوصله‌م سر نره.
داشتم از یه خیابون خلوت می‌گذشتم که یه ماشین از اون ور پیچید جلو… و مغزم فقط “نه!” گفت.
ترمز کردم ولی دیر بود؛ صدای برخورد یه لحظه همه‌چیز رو ساکت کرد.
دستم لرزید، خواستم در رو باز کنم که همون لحظه در سمت دیگه باز شد و یه مرد داد زد: «حالت خوبه؟»
چشام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
وقتی به هوش اومدم، توی یه جای خیلی بزرگ و مجلل بودم.
نور ملایمی از پنجره‌ی بزرگی که رو به باغ بود، وارد اتاق می‌شد.
بدنم هنوز درد می‌کرد، ولی سرگیجه کمتر شده بود؛ انگار دکتر بهم یه چیزی تزریق کرده بود.
به اطراف نگاه کردم؛ دکوراسیون اتاق، خیلی شیک و گرون بود، ولی حس زندان رو بهم می‌داد.
ناگهان در اتاق باز شد و یه مرد وارد شد؛ صورتش انگار هیچ احساسی نداشت سرد و بی روح.
«بیداری؟» صداش آرام بود، ولی تهش یه تلخی عجیب بود.
من سعی کردم بلند بشم، ولی بدنم هنوز ضعیف بود؛ «من کجام؟»
اومد سمتم، کنار تخت نشست؛ «تو الان توی خونه‌ی منی، هانا.»
«خونه‌ی تو؟» با تعجب پرسیدم؛ «من اینجا چیکار می‌کنم؟»
نفس عمیقی کشید و گفت: «تو تصادف کردی؛ دکتر گفت باید تحت نظر باشی.»
«ولی من چیزیم نیست!» اعتراض کردم؛ «من باید برم.»
بهم خیره شد، ولی از درون، یه جورایی سرد بود.
«هنوز نه، دکتر گفته باید تحت نظر باشی.»
چرا این مرد اینقدر مرموز بود؟
از کجا من رو می‌شناخت؟
«تو اسم منو از کجا میدونی؟»
«توی کیف پولت کارت شناساییت بود»
سعی کردم خودم رو جمع‌وجور کنم؛ «من به هیچ‌کس احتیاج ندارم. من می‌تونم از خودم مراقبت کنم.»
سرش رو تکون داد، انگار داشت به حرفم فکر می‌کرد، ولی جوابی نداد. فقط سکوت کرد و نگاهش رو به پنجره دوخت.

ادامه دارد........


𝐉𝐨𝐢𝐧↬ ... @roman____000
#رمان

#اد‌ــ‌نمو
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
#مهره‌ی‌ـ‌سوخته
#پارت2
علامت هانا ه علامت ایان آ
(ه)«با تو دارم حرف میزنم»
(آ)«جایی نمیری»
(ه)«ببخشید دلیل»
(آ)«بە یە سری دلایل کە بعدن میفهمی و تا وقتی که من نگفتم جایی تشریف نمیبرید»
(ه):با عصبانیت از جام بلند شدم و رو بهش گفتم
(ه)«تو فکر کردی کی هستی که به من دستور میدی من همین الان میرم خونه میخوام به زندگیم برسم»میخواستم برم سمت در که بازوم رو گرفت و منو چسبوند به دیوار صورت شو نزدیک اورد و گفت
(آ)«یه پیشنهاد برات دارم»
(ه)«نمیخوام ولم کن»
(آ)«میدونم پدرت مریضه و نیاز به عمل داره ولی مشکل مالی دارین و نمی‌تونید اون پول رو جور کنید»
(ه)«تو اینو از کجا میدونی»
(آ)«من با یه کلمه اطلاعات هرکی رو بخوام میتونم در بیارم اینجا حرف حرف منه»
(ه)«برو بابا تو دیوونه‌ای»محکم تر دستمو فشار داد اقا بهش بر میخوره
(ه)«ولم کن میخوام برم»
(آ)«خرج عمل پدرتو میدم»
(ه)«چرا؟»
(آ)«چرا نداره میخوام کمکت کنم»
(ه)«اره منم باور کردم چرا باید این کارو بکنی مگه اینکه در عوضش یه چیزی ازم بخوای»
(آ)«نه بابا باهوشی فوری میفهمی»
(ه)«چی میخوای»
(آ)«بیا اول بشینیم»
روی مبل نشستم
(ه)«خوب میشنوم»
(آ)«ببین من یه برادر گمشده دارم یعنی گروگانه به دست دشمنامون و تو میتونی کمکم کنی نجاتش بدم منم پدرتو نجات میدم»
(ه)«من من چطور میتونم نجاتش بدم»
(آ)«من میدونم کی اونو دزدیده اما نمیدونم کجاست تنها کسایی که میدونن برادرم زنده‌س من تو و چند تا از افراد خودم خانواده‌ام چیزی نمیدونن اونا فکر میکنن اون مرده»
(ه)«از کجا میدونی زنده‌س»
(آ)«اونا بهم ثابت کردن و همیشه تهدیدم میکنن که اگه فلان کار رو نکنم می‌کشنش»
(ه)«چرا خانواده‌ت نمیدونن»
(آ)«چون بهم گفتن نباید کسی بفهمه»
(ه)«اونوقت وقتی زنده‌س چرا اونا فکر میکنن مرده مگه»
(آ)«کسی که جای برادرم دفن شده دوستش بود اما همه فکر میکنن برادرم متین بوده»
(ه)«من چطوری میتونم کمک کنم»
(آ)«اراز رو یادته همون ریئس رستورانی که توش کار میکردی»
(ه)«اره»
(آ)«اراز همون شخصه»
(ه)«چیییی؟»
(آ)«اره باورش سخته ولی حقیقته»
(ه)«اون خیلی مهربون بود امکان نداره این کار رو کرده باشه»
(آ)«اون فقط با تو مهربون بود چون از تو خوشش میومد»
(ه)«نه نمیتونم باور کنم»
(آ) «این الان مهم نیست کمکم میکنی»
(ه)«میخوای چیکار کنم»
(آ) «اراز از تو خوشش میاد تو میتونی یه مدت نقش نامزدش رو بری و اونجا برای من اطلاعات جمع میکنی بعد تموم شدن ازش جدا میشی و اون به سزای اعمالش میرسه»
(ه) «من نمیتونم اگه بفهمه چی منو میکشه»
(آ) «این کار رو نمیکنه مطمئن باش»
(ه)«نمیتونم نمیشه نه»
(آ)«پس پدرت چی اون پول رو از کجا میاری اگه قبول نکنی پدرت میمیره»
(ه)«باید فکر کنم»
(آ)«باشه هرچقدر دلت میخواد فکر کن اما نمیتونی جایی بری»
(ه)«میخوام برگردم خونه»
(آ)«بهت گفتم نمیتونی همین جا میمونی»
از اتاق خارج شد تا صبح نخوابیدم و فکر کردم باید قبول میکردم پدرم به خاطر من این همه کار کرده بود منم جبران میکنم نمی‌تونستم بزارم جلوی چشمم بمیره

ادامه دارد.......

𝐉𝐨𝐢𝐧↬ ... @roman____000

#رمان

#اد‌ــ‌نمو
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
#مهره‌ی‌ـ‌سوخته
#پارت3

هانا: (با قیافه‌ای که انگار مجبور شده سوسک بخوره) «باشه، قبول. ولی اگه اراز فهمید که من جاسوسم، من رو می‌کشه،»

(آ)یان: (با پوزخندی که انگار از بردش مطمئنه) «نگران نباش، هــانای عزیزم. اراز یه کم ساده‌ست وقتی پای تو وسط باشه. تازه، اونقدر درگیر نقشه‌ی خودشه که حواسش به چیز دیگه‌ای نیست. فقط یادت باشه، ماموریت یعنی نجات برادر من، یعنی نجات پدر تو. حالا برو، قبل از اینکه دیر بشه!»
(هـ)ـانا:به من دستور نده تو فکر کردی کی هستی ؟»

(آ)یان: «من؟ من یه ناجی‌ام! حالا برو و بهترین بازیگر نقش عاشقانه‌ی دروغین رو به نمایش بذار. راستی، اینم یه سری اطلاعات در مورد اراز و برنامه‌هاش. فقط محض احتیاط!»

ایان یه فلش مموری کوچیک و براق رو به سمت هــانا پرت می‌کنه که هــانا به سختی می‌گیرتش.

(هـ)ـانا: (با اضطراب فلش رو تو جیبش قایم می‌کنه) «باشه… ولی اگه اراز بفهمه، دیگه هیچ‌کدومتون من رو نمی‌بینین! فهمیدی؟»

(آ)یان: «قول می‌دم! حالا برو که وقت طلاست… یا بهتر بگم، وقت نجات پدره!»

ادامه دارد......

𝐉𝐨𝐢𝐧↬ ... @roman____000

#رمان

#اد‌ــ‌نمو
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
#مهره‌ی‌ـ‌سوخته
#پارت4

صبح فرداش

هـانا با چشمایی که اندازه نعلبکی شده بودن از اتاق راه افتاد بیرون. موهاش هم مثل آشیانه کلاغ شده بود؛ انگار دعوا کرده و با باد باخته.

(ه): «خب… امروز روزیه که می‌رم نقش نامزد ارازو بازی کنم. دقیقا همون چیزی که همیشه آرزو داشتم… فقط کافی بود دنیا باهام لج کنه!»

همین موقع آیان، با اون قیافه‌ی همیشه خونسردش، از راه رسید.

(آ): «وای خدا… تو چرا این شکلی هستی؟! اینجوری بری پیش اراز قبل از اینکه عاشقت شه فرار می‌کنه!»

(ه): «مرسی از انرژی مثبتت. دقیقا همینی بود که لازم داشتم.»
(آ): «خب بشین ببین چه توضیحاتی باید بهت بدم… تو باید مثلا عاشق اراز باشی. باید گرم باشی، مهربون باشی… خلاصه دختری که اراز با دیدنش قند تو دلش آب شه. نه اینکه زهره‌اش بترکه.»

(ه): «باشه بابا. من بازیگرم. ستاره‌م. فقط اسکارم جا مونده.»

(آ): «اوکی. اینم آدرسش. وقتی رفتی پیشش، طبیعی رفتار کن. اطلاعاتشو جمع کن. و مخالفت نکن. خب؟ چون اگه مخالفت کنی می‌فهمه.»

(ه): «خب منم مخالفت نمی‌کنم… جز وقتی که مخالفت کنم.»

(آ): «هـانا…»

(ه): «اوکی اوکی! باشه! فقط امیدوارم این اراز، با اون قیافه‌ی مهربونش، نقشه‌اش فقط دزدیدن برادر تو بوده باشه. چون اگه چیز دیگه‌ای باشه…»

(آ): «نگران نباش. مراقبت هستم.»

(ه): «تو؟ مراقب من؟ تو همون کسی بودی که دیشب تهدیدم کردی!»

(آ): «من تهدید نمی‌کنم… من فقط حقیقتو با صدای بلند می‌گم.»
و هانا راه افتاد… سمت خونه‌ی اراز… با قدم‌هایی که بیشتر شبیه قدم‌های کسی بود که داره میره به سمت چوبه‌دار.

دامه دارد.....

𝐉𝐨𝐢𝐧↬ ... @roman____000

#رمان

#اد‌ــ‌نمو
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
شروع فصل جنجالی عاشقی🫢heart

### فصل اول: نگاه‌های پنهان و تصمیمی سرنوشت‌ساز

لینا هر روز صبح با عطر قهوه و لبخند به کافه‌ی کوچکی که در گوشه‌ی خیابان بود می‌رفت. زندگی‌اش ساده و آرام بود، اما چیزی در نگاه‌های پنهانِ مردی که هر روز از پنجره‌ی کافه به او خیره می‌شد، تغییر کرده بود. تاموس، مردی با چهره‌ای جدی و چشمانی که گاهی مثل آتش می‌سوختند، ماه‌ها بود که از دور او را تماشا می‌کرد. او نمی‌دانست چرا، اما هر بار که لینا می‌خندید، قلبش تندتر می‌زد.

یک شب، وقتی باران به شدت می‌بارید و کافه خالی شده بود، تاموس وارد شد. نه با خشونت، بلکه با آرامشی که همه‌چیز را در سکوت تغییر داد. او به لینا نزدیک شد و با صدایی که پر از عشق بود، گفت: «دختر کوچولوم، جوجه‌ی من... وقتشه که با من بیایی.» لینا ابتدا ترسید، اما وقتی تاموس دستش را گرفت و به چشمانش نگاه کرد، ترسش جای خود را به حس عجیبی داد.

آن شب، لینا را به خانه‌ی امن و لوکس تاموس برد. خانه‌ای پر از نورهای ملایم و بوی گل‌های تازه. تاموس با محبت به او گفت: «اینجا جای امن توست. من فقط می‌خوام مراقبت باشم.» لینا کم‌کم متوجه شد که این مرد، با وجود ظاهر خطرناکش، قلبی پر از عشق دارد. او با احترام و عشق به لینا رفتار می‌کرد و هر روز با او وقت می‌گذراند.

#رمان
@roman____000
#اد_نوا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
سلامم زیبا🪞sparkles
خسته نشدی همینجوری بی هدف داخل گوشی چرخیدی؟؟eyes🫵
حداقل بیا رمان بخون 🥹🤍
این یه پیام تبلیغاتی نیست و کاملا دلیهsobribbon
خوشحال میشم یه سر به چنل زیر بزنی girlbow‍♀sparkles

@roman____000
با اومدنت منو خوشحال میکنی آیاا؟؟grinheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
✨🥥رمان | roman 🥥✨
✨🥥رمان | roman 🥥✨
لفت ندید⃢strawberry
                  لفت ندید⃢leaves
                   لفت ندید⃢blossom
                    لفت ندید⃢🦔
                    لفت ندید⃢🧿
                    لفت ندید⃢⛓️
                   لفت ندید⃢🥀
                  لفت ندید⃢ocean
                 لفت ندید⃢scissors
                لفت ندید⃢🗑
               لفت ندید⃢sparkles
              لفت ندید⃢🧩
             لفت ندید⃢feet
            لفت ندید⃢two_hearts
           لفت ندید⃢🌪
          لفت ندید⃢🦉
         لفت ندید⃢🦎
        لفت ندید⃢herb
       لفت ندید⃢sweat_drops
      لفت ندید⃢🦄
     لفت ندید⃢maple_leaf
    لفت ندید⃢hibiscus
   لفت ندید⃢fallen_leaf
  لفت ندید⃢balloon
لفت ندید⃢cherry_blossom
لفت ندید⃢cactus
لفت ندید⃢link
لفت ندید⃢airplane
  لفت ندید⃢chocolate_bar
   لفت ندید⃢lollipop
    لفت ندید⃢fries
     لفت ندید⃢🛴
      لفت ندید⃢droplet
       لفت ندید⃢construction
        لفت ندید⃢🐿
         لفت ندید⃢pizza
          لفت ندید⃢cherries
           لفت ندید⃢rose
            لفت ندید⃢rabbit2
             لفت ندید⃢bomb
              لفت ندید⃢paperclip
               لفت ندید⃢🦋
                لفت ندید⃢seedling
                 لفت ندید⃢evergreen_tree
                  لفت ندید⃢❣️
                   لفت ندید⃢night_with_stars
                    لفت ندید⃢pencil2
                    لفت ندید⃢🧠
                    لفت ندید⃢carousel_horse
                   لفت ندید⃢🖇
                  لفت ندید⃢baby_bottle
                 لفت ندید⃢🍾
                لفت ندید⃢hotsprings
               لفت ندید⃢ribbon
              لفت ندید⃢boom
             لفت ندید⃢traffic_light
            لفت ندید⃢unlock
           لفت ندید⃢baby_chick
          لفت ندید⃢stars
         لفت ندید⃢diamonds
        لفت ندید⃢🌧
       لفت ندید⃢zap
      لفت ندید⃢star2
     لفت ندید⃢star
    لفت ندید⃢crown
   لفت ندید⃢🏷
  لفت ندید⃢hearts
لفت ندید⃢🛵
لفت ندید⃢🏍
لفت ندید⃢helicopter
لفت ندید⃢heart_decoration
  لفت ندید⃢pill
   لفت ندید⃢round_pushpin
    لفت ندید⃢cd
     لفت ندید⃢grapes
      لفت ندید⃢rotating_light
       لفت ندید⃢no_entry
        لفت ندید⃢video_game
         لفت ندید⃢oncoming_police_car
          لفت ندید⃢musical_keyboard
           لفت ندید⃢high_brightness
            لفت ندید⃢notes
             لفت ندید⃢🥝
             لفت ندید⃢🇨🇬
              لفت ندید⃢tangerine
               لفت ندید⃢sunny
                لفت ندید⃢ring
                 لفت ندید⃢📿
                   لفت ندید⃢fish
                    لفت ندید⃢diamond_shape_with_a_dot_inside
                     لفت ندید⃢sparkle
                    لفت ندید⃢🦢
                   لفت ندید⃢rooster
                  لفت ندید⃢rat
                 لفت ندید⃢ice_cream
                لفت ندید⃢icecream
               لفت ندید⃢waning_crescent_moon
              لفت ندید⃢gift
             لفت ندید⃢tada
            لفت ندید⃢confetti_ball
           لفت ندید⃢dancer🏻
          لفت ندید⃢🕺🏻
         لفت ندید⃢sparkling_heart
        لفت ندید⃢sunflower
       لفت ندید⃢tulip
      لفت ندید⃢🏵
     لفت ندید⃢bouquet
    لفت ندید⃢☘️
   لفت ندید⃢tanabata_tree
  لفت ندید⃢rabbit
    لفت ندید⃢🦚

ممنون
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA