۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#part_57
#ماهك
باخستكى و تن كبودكه كار سياوش بود لباسامو يوشيدمو به طرف آشيز خونه رفتم
با وارد شدن به سالن اصلى به لحظه موندم اونقد خدمه و كهبان بودكه جا واسه
سوزن انداختن نبود و تندتند داشتن كار ميكردن خوش بحالشون باخستكى به
طرف آشيز خونه رفتم اثرى از صبحونه نبود تا جشمم به سر خدمتكار افتاد ديدم
خيلى بد داره نكام ميكنه و!!! اينم يه جيزيش هست بيخيال مشغول كار شدم ساعت
ه,٢ بودكه يه سريامونو مرخص كردن كه بريم لباسايى كه تواتاق كَذاشتنو بيوشيم
به طرف اتاقم رفتم همجنين بقيه خدمه باديدن لباس رو...ت...خ..ت با ذوق پريد مو برش داشتم باورم نميشد همجين لباسيبيى
واس خدمه واى خداى من فوق العادع بود به لباس قرمز بالاى ر...و...ن بايقه باز و
بازوها هم ل...خ..ت خيلى ناز بود فوق العاده بود اصلا با ذوق يوشيد مشو جنتا سلفى
كرفتم يريدم از ساكم وسايل آرايشيمو در آوردمو شروع كردم به ارايش كردن من
دراصل خودم آرايشكر بودم ولى خو جون حمايتكرى نداشتم نتونستم شغليم
پيدا كنم با تموم كردن كارم مات خودم موندم اونقد خوشكل شده بودم شبيه عروسا
بودم
با خوردن جند تقه به در فهميدم وقته بيرون رفتنه همه خدمه ها به خودشون
رسيده بودنو از خوشحالى رو پاشون بند نبودن درك نميكردم واس يه مهمونى
معمولى خدمه اين همه جرا ذوق دارن
شماكه قرار نيست خوش كذرونى كنين اخه بدبختا
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#part_57
#ماهك
باخستكى و تن كبودكه كار سياوش بود لباسامو يوشيدمو به طرف آشيز خونه رفتم
با وارد شدن به سالن اصلى به لحظه موندم اونقد خدمه و كهبان بودكه جا واسه
سوزن انداختن نبود و تندتند داشتن كار ميكردن خوش بحالشون باخستكى به
طرف آشيز خونه رفتم اثرى از صبحونه نبود تا جشمم به سر خدمتكار افتاد ديدم
خيلى بد داره نكام ميكنه و!!! اينم يه جيزيش هست بيخيال مشغول كار شدم ساعت
ه,٢ بودكه يه سريامونو مرخص كردن كه بريم لباسايى كه تواتاق كَذاشتنو بيوشيم
به طرف اتاقم رفتم همجنين بقيه خدمه باديدن لباس رو...ت...خ..ت با ذوق پريد مو برش داشتم باورم نميشد همجين لباسيبيى
واس خدمه واى خداى من فوق العادع بود به لباس قرمز بالاى ر...و...ن بايقه باز و
بازوها هم ل...خ..ت خيلى ناز بود فوق العاده بود اصلا با ذوق يوشيد مشو جنتا سلفى
كرفتم يريدم از ساكم وسايل آرايشيمو در آوردمو شروع كردم به ارايش كردن من
دراصل خودم آرايشكر بودم ولى خو جون حمايتكرى نداشتم نتونستم شغليم
پيدا كنم با تموم كردن كارم مات خودم موندم اونقد خوشكل شده بودم شبيه عروسا
بودم
با خوردن جند تقه به در فهميدم وقته بيرون رفتنه همه خدمه ها به خودشون
رسيده بودنو از خوشحالى رو پاشون بند نبودن درك نميكردم واس يه مهمونى
معمولى خدمه اين همه جرا ذوق دارن
شماكه قرار نيست خوش كذرونى كنين اخه بدبختا
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part58
به طرف سالن رفتيم كه يادم افتاد كوشيمو برنداشتم
به طرف ت..خ..ت رفتم تا كوشيمو بردارم
وقتى بركشتم اونا رفته بودن
وقتى از در پايينى عمارت داخل شدم از ديدن
اونهمه ادم بالباساى اشرافى دهنم واموند
خداى من
مثل بقيه مشغول يخش م..ش...روب شدم و با هربار خم و راست شدنم حس ميكردم
مرتيكه ها تن و بد....نمو ميدرن زير نكاهشون با ديدن ارباب سياوش تواون كت و
شلوار و پاييون محوش شدم چقد خوشكل بود جنتا دخترم دورش بودن سرشو
بركَردوند و نكاهمو شكار كرد سريع رومو بركردوندم با بركشتنم به يكى خوردم
- خانوم يكم يواش
- بيخشيد بخدا نديدم معذرت
خيلى جنتلمنانه سرشو خم كرد
- مشكلى نيس
سريع و باهول از كنارش كذاشتم و به طرف روشويى رفتم تا جن قطره كه رو لباسم
ريختر و ياك كنم
با وارد شدنم تا خواستم درو ببندم به ضرب در كوبيده شد و
توكسرى از ثانيه بين درو ديوار فشرده شدم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part58
به طرف سالن رفتيم كه يادم افتاد كوشيمو برنداشتم
به طرف ت..خ..ت رفتم تا كوشيمو بردارم
وقتى بركشتم اونا رفته بودن
وقتى از در پايينى عمارت داخل شدم از ديدن
اونهمه ادم بالباساى اشرافى دهنم واموند
خداى من
مثل بقيه مشغول يخش م..ش...روب شدم و با هربار خم و راست شدنم حس ميكردم
مرتيكه ها تن و بد....نمو ميدرن زير نكاهشون با ديدن ارباب سياوش تواون كت و
شلوار و پاييون محوش شدم چقد خوشكل بود جنتا دخترم دورش بودن سرشو
بركَردوند و نكاهمو شكار كرد سريع رومو بركردوندم با بركشتنم به يكى خوردم
- خانوم يكم يواش
- بيخشيد بخدا نديدم معذرت
خيلى جنتلمنانه سرشو خم كرد
- مشكلى نيس
سريع و باهول از كنارش كذاشتم و به طرف روشويى رفتم تا جن قطره كه رو لباسم
ريختر و ياك كنم
با وارد شدنم تا خواستم درو ببندم به ضرب در كوبيده شد و
توكسرى از ثانيه بين درو ديوار فشرده شدم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#part_59
اين جه قيافه ايه واس خودت ساختى ج......ن....ده شدى واس من
باديدن قيافه سرخ سياوش كه جشماش انكار از حرص ميخاستن از كاسه در بيان
لال شده نكاش كردم
كه جنكى به س...ى.... نم زد زير كوشم بالحن خشنى كفت
با توام توله سك جوابمو بده
تا بيشتر از اين سك نشدم ويارت نكردم
همه اينطورى پوشيدن اصلا خوشم اومد
با فشرده شدن س...ى ....نم كه طورى فشار ميدادكه س....ى...نم شده بود يكم تو دستش ياهام شل شد
ول كن وحشيييى ا .خ
توخيلى كوه خوردى خودتو به اين قيافه انداختى
با حرص نكاهى به ياهاى ل...خ...تم انداختو نيشكونى از رو..... نم كَرفت كه جاش مطئنن كبود ميشد
اين جيه ياهاى ل....خ...ت...ت...تو نمايش كذاشتى بزنم بشكونمش كه جرعت نكنى ديك
از اين كوها بخورييى هاااا
با حرص فكمو كرفت
زهر مار كمشو از در يشتى برو تو اتاقتو اين لباس كوفتيم در بيار حق ندارى از اتاقت بياى بيرون تابيام اخر شب تكليفتو روشن
كنم هار شدى واس من ها؟؟؟؟ اون مرتيكه كى بود باهاش لا ....س ميزدى هااا؟؟؟
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#part_59
اين جه قيافه ايه واس خودت ساختى ج......ن....ده شدى واس من
باديدن قيافه سرخ سياوش كه جشماش انكار از حرص ميخاستن از كاسه در بيان
لال شده نكاش كردم
كه جنكى به س...ى.... نم زد زير كوشم بالحن خشنى كفت
با توام توله سك جوابمو بده
تا بيشتر از اين سك نشدم ويارت نكردم
همه اينطورى پوشيدن اصلا خوشم اومد
با فشرده شدن س...ى ....نم كه طورى فشار ميدادكه س....ى...نم شده بود يكم تو دستش ياهام شل شد
ول كن وحشيييى ا .خ
توخيلى كوه خوردى خودتو به اين قيافه انداختى
با حرص نكاهى به ياهاى ل...خ...تم انداختو نيشكونى از رو..... نم كَرفت كه جاش مطئنن كبود ميشد
اين جيه ياهاى ل....خ...ت...ت...تو نمايش كذاشتى بزنم بشكونمش كه جرعت نكنى ديك
از اين كوها بخورييى هاااا
با حرص فكمو كرفت
زهر مار كمشو از در يشتى برو تو اتاقتو اين لباس كوفتيم در بيار حق ندارى از اتاقت بياى بيرون تابيام اخر شب تكليفتو روشن
كنم هار شدى واس من ها؟؟؟؟ اون مرتيكه كى بود باهاش لا ....س ميزدى هااا؟؟؟
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#part_60
ولم كن خوشم اومد اصلا
طورى توديوار فشارم داد كه حس ميكردم بدنم نصف شد واقعا يع روانى به تمام معنا بود بالحنى كه انكار الان از حرص و
فشار سكته ميكنه زير كوشم غريد
از حرص داشت نفس نفس ميزد دليل اين
حرصشو نميفهميدم
شب زير من ن.....ا.....له ميكنى فرداش خودتو بع اين و اون نشون ميدى توحتى اختيار خودتم ندارى توديك جزو اموال من حساب
ميشى
با حرص ج... يغى كشيدم خفهههه شو ديوانه
با بالا رفتن يهويى لباسمو وارد شدن دستش تو ش.....و ........رتم باشوك نكاش كردم
همينجا با انكشت ير......د.....تو زدم ميفهمى كه ديكً از اين كوها نخورى
دستشو فشار داد كه از شونش كرفتم و خودمو كشيدم بالا با وحشت كفتم
تورو خدانكن اين كارا جيه غلط كردم تورو خدا نكن
صداى هق هقم رفت بالا ولى اون بى توجه دستشو فشار داد خودمو فشار دادم
تو بغلش و بالحنى كه آرومش كنم
گفتم غلط كردم سیاش . گوه خوردم تورد خدا نکن.
از استرس دستام ميلرزيد كارى كه كَفتمو الان ميكنى؟ آره اره هرجى تو بكى جشم ميرم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#part_60
ولم كن خوشم اومد اصلا
طورى توديوار فشارم داد كه حس ميكردم بدنم نصف شد واقعا يع روانى به تمام معنا بود بالحنى كه انكار الان از حرص و
فشار سكته ميكنه زير كوشم غريد
از حرص داشت نفس نفس ميزد دليل اين
حرصشو نميفهميدم
شب زير من ن.....ا.....له ميكنى فرداش خودتو بع اين و اون نشون ميدى توحتى اختيار خودتم ندارى توديك جزو اموال من حساب
ميشى
با حرص ج... يغى كشيدم خفهههه شو ديوانه
با بالا رفتن يهويى لباسمو وارد شدن دستش تو ش.....و ........رتم باشوك نكاش كردم
همينجا با انكشت ير......د.....تو زدم ميفهمى كه ديكً از اين كوها نخورى
دستشو فشار داد كه از شونش كرفتم و خودمو كشيدم بالا با وحشت كفتم
تورو خدانكن اين كارا جيه غلط كردم تورو خدا نكن
صداى هق هقم رفت بالا ولى اون بى توجه دستشو فشار داد خودمو فشار دادم
تو بغلش و بالحنى كه آرومش كنم
گفتم غلط كردم سیاش . گوه خوردم تورد خدا نکن.
از استرس دستام ميلرزيد كارى كه كَفتمو الان ميكنى؟ آره اره هرجى تو بكى جشم ميرم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part61
سرشو اورد جلو و سی. ن.م و از رو لباس بع دندون گرفت
که از دردش چنگی به بازوش زدم بعدم ولم کردو
به طرف در رفت اینور اونورو نگاه کرد و بهم اشاره زد از در
پشتی برم مرتیکه آشغال مهمونیم حرومم کردبا حرص رفتم اتاقم و دراز کشیدم رو
تخت صدای آهنگ رومخ بود خدا تقصیرمن چیه من حتی حق ندارم به عنوان یه
خدمتکارم از مهمونی کیف کنم
از گشنگی داشتم از حال میرفتم شام دیشب یکم خوردم صبح صبحونه نبود ناهارم
که وقت نشد الانم که حق ندارم برم بیرون واااای اون غذا هاا.
تصمیم گرفتم برم غذا بخورم ولی میدونستم برم سیاوش سرمو بیخ تابیخ میبره
همینطوریشم باهام لجه باز خودمو نتونستم قانع کنمو سرمو یواش از دربیرون
کشیدم تا تو سالن خلوت اتاقای خدمه سرکی بکشم و وقتی از اینکه کسی نیست
مطمن شدم اروم بدون جلب توجه طرف آشپزخونه رفتم
مهمونی جوری شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود داخل آشپزخونه شدم یه
عالمه ظرف ریخته بود یعنی اندازه کوه ظرف بود جا نبود پاتو بزاری معلوم بود شام
سرو شد وسایلای اضافیو از دست و پا جمع کردم آروم رو میز نشستم و شروع
کردم به خوردن بانشستن کسی رو میز سرمو بلند کردم که باهمون آقاهه روبرو شدم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part61
سرشو اورد جلو و سی. ن.م و از رو لباس بع دندون گرفت
که از دردش چنگی به بازوش زدم بعدم ولم کردو
به طرف در رفت اینور اونورو نگاه کرد و بهم اشاره زد از در
پشتی برم مرتیکه آشغال مهمونیم حرومم کردبا حرص رفتم اتاقم و دراز کشیدم رو
تخت صدای آهنگ رومخ بود خدا تقصیرمن چیه من حتی حق ندارم به عنوان یه
خدمتکارم از مهمونی کیف کنم
از گشنگی داشتم از حال میرفتم شام دیشب یکم خوردم صبح صبحونه نبود ناهارم
که وقت نشد الانم که حق ندارم برم بیرون واااای اون غذا هاا.
تصمیم گرفتم برم غذا بخورم ولی میدونستم برم سیاوش سرمو بیخ تابیخ میبره
همینطوریشم باهام لجه باز خودمو نتونستم قانع کنمو سرمو یواش از دربیرون
کشیدم تا تو سالن خلوت اتاقای خدمه سرکی بکشم و وقتی از اینکه کسی نیست
مطمن شدم اروم بدون جلب توجه طرف آشپزخونه رفتم
مهمونی جوری شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود داخل آشپزخونه شدم یه
عالمه ظرف ریخته بود یعنی اندازه کوه ظرف بود جا نبود پاتو بزاری معلوم بود شام
سرو شد وسایلای اضافیو از دست و پا جمع کردم آروم رو میز نشستم و شروع
کردم به خوردن بانشستن کسی رو میز سرمو بلند کردم که باهمون آقاهه روبرو شدم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part62
صدای زمزمه پایین میومد
رفتم پایین و باترس نكاش كردم شايد سياوش از بيرون اومدنم ميكذشت ولى بى شك از اين
مورد نمى كذشت با استرس سلامى دادم كه بالحن
خنتايي كَفت
غذا تونو بخورين ببخشين مزاحم شدم
نه اين جه حرفيه
بعدم بى توجه مشغول خوردن شدم با صداش سرمو بلند كردم .
ميشه بيرسم جند سالتونه؟
21
باسياوش را....ب.... طه دارى؟
باشنيدن اين حرف غذا تو كَلوم خشك شد
هووم ؟
نكَفتين؟
نخير جرا اينو پرسيدين؟
جون ديدم سياوش تو دستشويى خفتت كرد
بعدم فك كنم محبورتون كرد برين اتاق درسته؟
شماهم يكى از زندانى هاشى؟
لحن يرتمسخرش بهم برخورد تا خواستم جواب بدم بهش بانو اومد داخل اشيزخونه
دختر بيكار جرانشستى ياشو شروع كن ظرفاروشستن نكاهش كه به اون مرده خورد
با خوش رويى كفت
سلام آقاهومن جرا اينجا نشستين بفرماييد
اقا اتفاقا شمارو مييرسيدن
اونم سرى تكون داد و رفت
ياشو مكَه كرى حى كَفتممم؟؟
خيلى زيادن تورو خدا من نميتونم بشورم اين همرو كار
١٠ نفره حداقل
گمشووووكارتو بكن مگ كرى
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part62
صدای زمزمه پایین میومد
رفتم پایین و باترس نكاش كردم شايد سياوش از بيرون اومدنم ميكذشت ولى بى شك از اين
مورد نمى كذشت با استرس سلامى دادم كه بالحن
خنتايي كَفت
غذا تونو بخورين ببخشين مزاحم شدم
نه اين جه حرفيه
بعدم بى توجه مشغول خوردن شدم با صداش سرمو بلند كردم .
ميشه بيرسم جند سالتونه؟
21
باسياوش را....ب.... طه دارى؟
باشنيدن اين حرف غذا تو كَلوم خشك شد
هووم ؟
نكَفتين؟
نخير جرا اينو پرسيدين؟
جون ديدم سياوش تو دستشويى خفتت كرد
بعدم فك كنم محبورتون كرد برين اتاق درسته؟
شماهم يكى از زندانى هاشى؟
لحن يرتمسخرش بهم برخورد تا خواستم جواب بدم بهش بانو اومد داخل اشيزخونه
دختر بيكار جرانشستى ياشو شروع كن ظرفاروشستن نكاهش كه به اون مرده خورد
با خوش رويى كفت
سلام آقاهومن جرا اينجا نشستين بفرماييد
اقا اتفاقا شمارو مييرسيدن
اونم سرى تكون داد و رفت
ياشو مكَه كرى حى كَفتممم؟؟
خيلى زيادن تورو خدا من نميتونم بشورم اين همرو كار
١٠ نفره حداقل
گمشووووكارتو بكن مگ كرى
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part63
بلندشدمو مشغول شدم میدونستم چرااین کارو به عهده من گذاشت چون
خدمه ها امشب اصال توفاز این کارا نبودن وهمم این عجوزع ازم بدش میومد ولی
خب چاره جز انجامش نداشتم خوبه باز اون لباس قشنگمو دراوردم وگرنه به گند
کشیده میشد شروع کردم شستن نمیدونم چندساعت گذشته بود و من همچنان
داشتم میشستم بانو نذاشتع بود که از ماشین ظرفشویی استفاده کنم و گفتع بود
باید حتما بادست شسته شه چون آقا وسواس دارن ساعت ۴ بود که همرو مست و
پاتیل از عمارت ریختن بیرون داشتم میمردم بیحال همونجا نشستم عمارت سوت و
کور بودو همه رفته بودن چن ساعت باقی مونده تاصبحوبخابن ولی بانو گفته بود
صبح که پامیشه آشپزخونه باید مثل روز اول باشه و سالنم فردا باخدمه تمیز کنم
سرم داشت گیج میرفت اروم و باترس به طرف یخچال رفتم و مواظب بودم کسی
نبینه یکم کیک شکالتی بود البته یخچال که پربود ولی خب نباید چیزی کم میشد
ازش همین کیکم غنیمت بود شروع کردم به خوردنش که باصدای متوقف شدن
کسی پشتم باترس بلندشدموچشمم به ارباب خورد که از موهاش آب چکه میکرد
+توچراهنوز بیداری؟
_اوممم خب خب بانو گفتن که همه
آشپزخونرو باید تمیز کنمو بعد بخوابم
اخمی کردو سری تکون داد اومد نشست سرمیز و کیک شکالتیو گذاشت جلوش و
شروع کرد به خوردن باحسرت داشتم کیکو نگاه میکردم که دستمو کشیدو منو
نشوند روپاهاش
موش کوچولو دلش کیک میخاد؟
بعضی اوقات اینطوری مهربون میشد و باید ازاین مواقع خوب استفادمو میکردم
بالوس ترین حالت ممکن سرمو به سینه ی لختش مالیدم و هوومی گفتم که منو
سفت توبغلش فشارداد
_آخ
+دلبری نکن وگرنه صبح نمیتونی درست راه بری
باشنیدن این حرف قشنگ سرخ شدنمو حس کردم تیکه ای کیک برداشت و به
طرف دهنم گرفت وااای خدا خدمه این حالتو میدیدن باورشون نمیشد!!!!!
اینکه ارباب عمارت که همه از ترسشون درست توصورتش نمیتونستن نگاه کنن
دهن من کیک میزاره سرمو جلوبردم و کیک و خوردم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part63
بلندشدمو مشغول شدم میدونستم چرااین کارو به عهده من گذاشت چون
خدمه ها امشب اصال توفاز این کارا نبودن وهمم این عجوزع ازم بدش میومد ولی
خب چاره جز انجامش نداشتم خوبه باز اون لباس قشنگمو دراوردم وگرنه به گند
کشیده میشد شروع کردم شستن نمیدونم چندساعت گذشته بود و من همچنان
داشتم میشستم بانو نذاشتع بود که از ماشین ظرفشویی استفاده کنم و گفتع بود
باید حتما بادست شسته شه چون آقا وسواس دارن ساعت ۴ بود که همرو مست و
پاتیل از عمارت ریختن بیرون داشتم میمردم بیحال همونجا نشستم عمارت سوت و
کور بودو همه رفته بودن چن ساعت باقی مونده تاصبحوبخابن ولی بانو گفته بود
صبح که پامیشه آشپزخونه باید مثل روز اول باشه و سالنم فردا باخدمه تمیز کنم
سرم داشت گیج میرفت اروم و باترس به طرف یخچال رفتم و مواظب بودم کسی
نبینه یکم کیک شکالتی بود البته یخچال که پربود ولی خب نباید چیزی کم میشد
ازش همین کیکم غنیمت بود شروع کردم به خوردنش که باصدای متوقف شدن
کسی پشتم باترس بلندشدموچشمم به ارباب خورد که از موهاش آب چکه میکرد
+توچراهنوز بیداری؟
_اوممم خب خب بانو گفتن که همه
آشپزخونرو باید تمیز کنمو بعد بخوابم
اخمی کردو سری تکون داد اومد نشست سرمیز و کیک شکالتیو گذاشت جلوش و
شروع کرد به خوردن باحسرت داشتم کیکو نگاه میکردم که دستمو کشیدو منو
نشوند روپاهاش
موش کوچولو دلش کیک میخاد؟
بعضی اوقات اینطوری مهربون میشد و باید ازاین مواقع خوب استفادمو میکردم
بالوس ترین حالت ممکن سرمو به سینه ی لختش مالیدم و هوومی گفتم که منو
سفت توبغلش فشارداد
_آخ
+دلبری نکن وگرنه صبح نمیتونی درست راه بری
باشنیدن این حرف قشنگ سرخ شدنمو حس کردم تیکه ای کیک برداشت و به
طرف دهنم گرفت وااای خدا خدمه این حالتو میدیدن باورشون نمیشد!!!!!
اینکه ارباب عمارت که همه از ترسشون درست توصورتش نمیتونستن نگاه کنن
دهن من کیک میزاره سرمو جلوبردم و کیک و خوردم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part63
بلندشدمو مشغول شدم میدونستم چرااین کارو به عهده من گذاشت چون
خدمه ها امشب اصال توفاز این کارا نبودن وهمم این عجوزع ازم بدش میومد ولی
خب چاره جز انجامش نداشتم خوبه باز اون لباس قشنگمو دراوردم وگرنه به گند
کشیده میشد شروع کردم شستن نمیدونم چندساعت گذشته بود و من همچنان
داشتم میشستم بانو نذاشتع بود که از ماشین ظرفشویی استفاده کنم و گفتع بود
باید حتما بادست شسته شه چون آقا وسواس دارن ساعت ۴ بود که همرو مست و
پاتیل از عمارت ریختن بیرون داشتم میمردم بیحال همونجا نشستم عمارت سوت و
کور بودو همه رفته بودن چن ساعت باقی مونده تاصبحوبخابن ولی بانو گفته بود
صبح که پامیشه آشپزخونه باید مثل روز اول باشه و سالنم فردا باخدمه تمیز کنم
سرم داشت گیج میرفت اروم و باترس به طرف یخچال رفتم و مواظب بودم کسی
نبینه یکم کیک شکالتی بود البته یخچال که پربود ولی خب نباید چیزی کم میشد
ازش همین کیکم غنیمت بود شروع کردم به خوردنش که باصدای متوقف شدن
کسی پشتم باترس بلندشدموچشمم به ارباب خورد که از موهاش آب چکه میکرد
+توچراهنوز بیداری؟
_اوممم خب خب بانو گفتن که همه
آشپزخونرو باید تمیز کنمو بعد بخوابم
اخمی کردو سری تکون داد اومد نشست سرمیز و کیک شکالتیو گذاشت جلوش و
شروع کرد به خوردن باحسرت داشتم کیکو نگاه میکردم که دستمو کشیدو منو
نشوند روپاهاش
موش کوچولو دلش کیک میخاد؟
بعضی اوقات اینطوری مهربون میشد و باید ازاین مواقع خوب استفادمو میکردم
بالوس ترین حالت ممکن سرمو به سینه ی لختش مالیدم و هوومی گفتم که منو
سفت توبغلش فشارداد
_آخ
+دلبری نکن وگرنه صبح نمیتونی درست راه بری
باشنیدن این حرف قشنگ سرخ شدنمو حس کردم تیکه ای کیک برداشت و به
طرف دهنم گرفت وااای خدا خدمه این حالتو میدیدن باورشون نمیشد!!!!!
اینکه ارباب عمارت که همه از ترسشون درست توصورتش نمیتونستن نگاه کنن
دهن من کیک میزاره سرمو جلوبردم و کیک و خوردم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part63
بلندشدمو مشغول شدم میدونستم چرااین کارو به عهده من گذاشت چون
خدمه ها امشب اصال توفاز این کارا نبودن وهمم این عجوزع ازم بدش میومد ولی
خب چاره جز انجامش نداشتم خوبه باز اون لباس قشنگمو دراوردم وگرنه به گند
کشیده میشد شروع کردم شستن نمیدونم چندساعت گذشته بود و من همچنان
داشتم میشستم بانو نذاشتع بود که از ماشین ظرفشویی استفاده کنم و گفتع بود
باید حتما بادست شسته شه چون آقا وسواس دارن ساعت ۴ بود که همرو مست و
پاتیل از عمارت ریختن بیرون داشتم میمردم بیحال همونجا نشستم عمارت سوت و
کور بودو همه رفته بودن چن ساعت باقی مونده تاصبحوبخابن ولی بانو گفته بود
صبح که پامیشه آشپزخونه باید مثل روز اول باشه و سالنم فردا باخدمه تمیز کنم
سرم داشت گیج میرفت اروم و باترس به طرف یخچال رفتم و مواظب بودم کسی
نبینه یکم کیک شکالتی بود البته یخچال که پربود ولی خب نباید چیزی کم میشد
ازش همین کیکم غنیمت بود شروع کردم به خوردنش که باصدای متوقف شدن
کسی پشتم باترس بلندشدموچشمم به ارباب خورد که از موهاش آب چکه میکرد
+توچراهنوز بیداری؟
_اوممم خب خب بانو گفتن که همه
آشپزخونرو باید تمیز کنمو بعد بخوابم
اخمی کردو سری تکون داد اومد نشست سرمیز و کیک شکالتیو گذاشت جلوش و
شروع کرد به خوردن باحسرت داشتم کیکو نگاه میکردم که دستمو کشیدو منو
نشوند روپاهاش
موش کوچولو دلش کیک میخاد؟
بعضی اوقات اینطوری مهربون میشد و باید ازاین مواقع خوب استفادمو میکردم
بالوس ترین حالت ممکن سرمو به سینه ی لختش مالیدم و هوومی گفتم که منو
سفت توبغلش فشارداد
_آخ
+دلبری نکن وگرنه صبح نمیتونی درست راه بری
باشنیدن این حرف قشنگ سرخ شدنمو حس کردم تیکه ای کیک برداشت و به
طرف دهنم گرفت وااای خدا خدمه این حالتو میدیدن باورشون نمیشد!!!!!
اینکه ارباب عمارت که همه از ترسشون درست توصورتش نمیتونستن نگاه کنن
دهن من کیک میزاره سرمو جلوبردم و کیک و خوردم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part64
+خب بریم سراغ تنبیهت !
_چی ؟تنبیه چرا؟توروخدا نه منکه کاری نکردم
+کاری نکردی؟.
_شماخودتون اجازه دادین بیام این مهمونی توروخدا ازاون کارا دیگ باهام نکنین
بخداآخر یروز خودمو میکشم راحت شم
طوری پهلوهامو توچنگ گرفت که نفسم از درد بند اومد
_ای اییییی اونقد که شما این المصبارو چنگ زدین همش کبوده
دستاشو بند سینم کردو با لحن اروم و حرصی زیرگوشم گفت
+خوب میکنم
زیرلب باحرص گفتم
_بچه پرو
بانیشگونی که از رونم گرفته شد فهمیدم شنیده از درد به خودم پیچیدم اجازه
نمیداد از جام بلندشم و تقریبا منوبین میزو بغلش زندانی کرده بودو اذیتم میداد
سینه هامو توچنگ گرفت و محکم فشارداد که از درد نفسم بند اومد همینطور
خشکم زد از درد حتی توان جیغ زدنم نداشتم
بخدااا این انصاف نبود واس کار نکرده اینطور شکنجه شم من چیکار کردم
مگ؟؟؟؟غیراینع خودش اجازه داد بیام به این مهمونی نسبت بهش حس تنفر شدید
میکردم این مرد فقط باعث خار و خفیف شدنه من بود. و فقط میخواست منو
تحقیرکنه
همونطور که بدنمو توچنگاش میگرفت و من ازدرد زیر دستش به خودم میپیچیدم
اونقد گردنمو ل..یس...ید و بو..سید و بین پام چنگ انداخت که خاک تو سر من تح...ری...ک
شده بودم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part64
+خب بریم سراغ تنبیهت !
_چی ؟تنبیه چرا؟توروخدا نه منکه کاری نکردم
+کاری نکردی؟.
_شماخودتون اجازه دادین بیام این مهمونی توروخدا ازاون کارا دیگ باهام نکنین
بخداآخر یروز خودمو میکشم راحت شم
طوری پهلوهامو توچنگ گرفت که نفسم از درد بند اومد
_ای اییییی اونقد که شما این المصبارو چنگ زدین همش کبوده
دستاشو بند سینم کردو با لحن اروم و حرصی زیرگوشم گفت
+خوب میکنم
زیرلب باحرص گفتم
_بچه پرو
بانیشگونی که از رونم گرفته شد فهمیدم شنیده از درد به خودم پیچیدم اجازه
نمیداد از جام بلندشم و تقریبا منوبین میزو بغلش زندانی کرده بودو اذیتم میداد
سینه هامو توچنگ گرفت و محکم فشارداد که از درد نفسم بند اومد همینطور
خشکم زد از درد حتی توان جیغ زدنم نداشتم
بخدااا این انصاف نبود واس کار نکرده اینطور شکنجه شم من چیکار کردم
مگ؟؟؟؟غیراینع خودش اجازه داد بیام به این مهمونی نسبت بهش حس تنفر شدید
میکردم این مرد فقط باعث خار و خفیف شدنه من بود. و فقط میخواست منو
تحقیرکنه
همونطور که بدنمو توچنگاش میگرفت و من ازدرد زیر دستش به خودم میپیچیدم
اونقد گردنمو ل..یس...ید و بو..سید و بین پام چنگ انداخت که خاک تو سر من تح...ری...ک
شده بودم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part65
فقط دلم میخاست که االن اون کل...فتی...شو توم حس کنم باچنگ انداختن به س..ینم...و
مالیدنش حس کردم توفضام که باحرفی که زد مات موندم
+پاشو کاراتو بکن هر...ز...ه
بغض به گلوم فشار اورد و از خودم متنفر شدم این بار دوم بود که این صفتو بهم
نسبت میدادو من هیجی نمیتونستم بگم چطور جرعت میکرد به من همچین حرفی
بزنه اونکه خودش میدونست اولین تجربم بااونه و منو به گناه نکرده خوب شک...نج...ه
داد بعدم تو اوج ولم کرد حس بدی داشتم بابغض بلند شدمو ادامه وسایالروجمع
کردم اونم همونطور بیخیال به خوردن کیکش رسید تموم بدنم از حرص و خشم
نبض میزد بغضم داشت خفم میکرد ازاینور #خی...صی بین پامم اعصابمو بهم
ریخته بود خدایا این چه سرنوشتیه من دارم بعداز خوردن کیکش خیلی ریلکس
دستشو کشید رومیزو بشقاب با خورده کیکا ریختن زمین و زمین به گند کشیده
شد با شوک نگاش کردم خدااین روانی دیگ کی بود
من تازه تمیز کرده بودم کف آشپزخونرووووو
ولی باز ل...المونی گرفتم و به کارم رسیدم چون میدونستم حرف زدنم مصادف با زجرا
و کتکای بیشت
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part65
فقط دلم میخاست که االن اون کل...فتی...شو توم حس کنم باچنگ انداختن به س..ینم...و
مالیدنش حس کردم توفضام که باحرفی که زد مات موندم
+پاشو کاراتو بکن هر...ز...ه
بغض به گلوم فشار اورد و از خودم متنفر شدم این بار دوم بود که این صفتو بهم
نسبت میدادو من هیجی نمیتونستم بگم چطور جرعت میکرد به من همچین حرفی
بزنه اونکه خودش میدونست اولین تجربم بااونه و منو به گناه نکرده خوب شک...نج...ه
داد بعدم تو اوج ولم کرد حس بدی داشتم بابغض بلند شدمو ادامه وسایالروجمع
کردم اونم همونطور بیخیال به خوردن کیکش رسید تموم بدنم از حرص و خشم
نبض میزد بغضم داشت خفم میکرد ازاینور #خی...صی بین پامم اعصابمو بهم
ریخته بود خدایا این چه سرنوشتیه من دارم بعداز خوردن کیکش خیلی ریلکس
دستشو کشید رومیزو بشقاب با خورده کیکا ریختن زمین و زمین به گند کشیده
شد با شوک نگاش کردم خدااین روانی دیگ کی بود
من تازه تمیز کرده بودم کف آشپزخونرووووو
ولی باز ل...المونی گرفتم و به کارم رسیدم چون میدونستم حرف زدنم مصادف با زجرا
و کتکای بیشت
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part66
بارفتنش تا ساعت ۵:۳۰مشغول کار بودم با
کمردرد شدید به طرف اتاق رفتمو تقریبا
بیهوش شدم روش
باتکونای شدید بیحال چشمامو باز کردم کع صدای بانو بلند شد
پاشو گمشو بیا کارارو بکن چه از زیر کارم در میره
بیحال پشت سرش رفتم که سطل و آبی داده شد بهم تا بیرون دم درو تمیز کنم
پراز نگهبان بود اونجا و همه یجوری نگام میکردن چندشم میشد از نگاهشون اخه
این چه لباسیه به خدمه دادن شبیه لباس خواابه
با صدای خشن ارباب باترس پریدم
_ماهک گمشو داخل
باز جنی شده بود سریع چشمی گفتم و رفتم تو تابانومنو دید باصدای جیغ جیغی
گفت :
باز که داری از زیر کار درمیری
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part66
بارفتنش تا ساعت ۵:۳۰مشغول کار بودم با
کمردرد شدید به طرف اتاق رفتمو تقریبا
بیهوش شدم روش
باتکونای شدید بیحال چشمامو باز کردم کع صدای بانو بلند شد
پاشو گمشو بیا کارارو بکن چه از زیر کارم در میره
بیحال پشت سرش رفتم که سطل و آبی داده شد بهم تا بیرون دم درو تمیز کنم
پراز نگهبان بود اونجا و همه یجوری نگام میکردن چندشم میشد از نگاهشون اخه
این چه لباسیه به خدمه دادن شبیه لباس خواابه
با صدای خشن ارباب باترس پریدم
_ماهک گمشو داخل
باز جنی شده بود سریع چشمی گفتم و رفتم تو تابانومنو دید باصدای جیغ جیغی
گفت :
باز که داری از زیر کار درمیری
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part67
_خانوم...
تاخواستم ادامه حرفمو بگم موهامو گرفت توچنگش
+چه خبره اینجا
هیچی ارباب از زیر کار درمیره
_ایییی موهام
+ولش کن کی بهت اجازه داده این
دخترو بفرستی بیرون مگ نمیبینی پره نگهبانه
آقا وظیفشه...
+خفه شو ارباب این عمارت منم یاتو؟
بانو موهامو ول کردو سرشو انداخت پایین
ببخشید
+دیگ نبینم تکرارشه کسای دیگرو بفرس حتی توسالن نگهبانم شد حق نداری اینو
بزاری بیاد دختره ی ه..ر...ز..ه
_چی
+هیس لال شو
با ترس ساکت شدم
آقاصبح سحرخانوم زنگ زدن اینجا
+چی میگفت
بانو نگاهی بهم انداختو گفت
برو توکارای اشپزخونه کمک کن
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part67
_خانوم...
تاخواستم ادامه حرفمو بگم موهامو گرفت توچنگش
+چه خبره اینجا
هیچی ارباب از زیر کار درمیره
_ایییی موهام
+ولش کن کی بهت اجازه داده این
دخترو بفرستی بیرون مگ نمیبینی پره نگهبانه
آقا وظیفشه...
+خفه شو ارباب این عمارت منم یاتو؟
بانو موهامو ول کردو سرشو انداخت پایین
ببخشید
+دیگ نبینم تکرارشه کسای دیگرو بفرس حتی توسالن نگهبانم شد حق نداری اینو
بزاری بیاد دختره ی ه..ر...ز..ه
_چی
+هیس لال شو
با ترس ساکت شدم
آقاصبح سحرخانوم زنگ زدن اینجا
+چی میگفت
بانو نگاهی بهم انداختو گفت
برو توکارای اشپزخونه کمک کن
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part68
منو فرستاد پی نخود سیاه
به طرف آشپزخونه رفتم اونقد این مدت
تحقیرشده بودم که فقط منتظر بودم یه
راهی پیداکنم ازاینجا برم نمیدونم البته دودل بودم
چراچندنفر نبودن و نیروی جدید اومده بود!!!!
بعدازناهار به خدمه دوساعت استراحت داده شد
تابعداز اون بیان و برای آماده کردن
شام حاضرشن
نمیدونم چراباتمام تحقیراو اذیتای ارباب باز میخاستم االن برم پیشش
آروم به طرف
پله ها رفتم پشت در موندم یعنی چی!؟
برم توچی بگم بگم دلم خواست کنار توباشم اونم بگه به ت..خ..مم
تاخواستم برگردم در باز شد و هاج و واج
بااسترس نگاش کردم انگار آماده شده بود
جایی میخاست بره
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part68
منو فرستاد پی نخود سیاه
به طرف آشپزخونه رفتم اونقد این مدت
تحقیرشده بودم که فقط منتظر بودم یه
راهی پیداکنم ازاینجا برم نمیدونم البته دودل بودم
چراچندنفر نبودن و نیروی جدید اومده بود!!!!
بعدازناهار به خدمه دوساعت استراحت داده شد
تابعداز اون بیان و برای آماده کردن
شام حاضرشن
نمیدونم چراباتمام تحقیراو اذیتای ارباب باز میخاستم االن برم پیشش
آروم به طرف
پله ها رفتم پشت در موندم یعنی چی!؟
برم توچی بگم بگم دلم خواست کنار توباشم اونم بگه به ت..خ..مم
تاخواستم برگردم در باز شد و هاج و واج
بااسترس نگاش کردم انگار آماده شده بود
جایی میخاست بره
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part69
+تو اینجا چیکار میکنی
_هی.. ه ..یچیی
+تاجایی ک میدونم االن وقت استراحت خدمست توپشت در اتاق من چیکار
میکنی؟
_ببخشید
+ببخشید شد جواب من؟
دستمو گرفت و منو کشید داخل
+جوجو من هوس کی*ر منو کرده
_ن..ه نننه بخدا
درو بستو منو بین دیوارو درزندانی کرد
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part69
+تو اینجا چیکار میکنی
_هی.. ه ..یچیی
+تاجایی ک میدونم االن وقت استراحت خدمست توپشت در اتاق من چیکار
میکنی؟
_ببخشید
+ببخشید شد جواب من؟
دستمو گرفت و منو کشید داخل
+جوجو من هوس کی*ر منو کرده
_ن..ه نننه بخدا
درو بستو منو بین دیوارو درزندانی کرد
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part70
ل..باشو خ..شن رو ل..بام گذاشت و ب..وس..ید طوری
می...بو...س..ید که حس میکردم داره ل...بام از
جاش کنده میشه
باچن..گی ک وس..ط پام زد باهول همراهیش کردم طوری ل...بمو گاز گرفت که صدای
جی...غم بین ل...باش باز...ور خ..فه شدآروم منو به طرف تخ...ت برد و در..ازم کرد
زیرگوشم بالحن خم...اری گفت
+ماهک این ب...د..نت آخر منو دیو..ونه میکنه
ازشنیدن این جمله طوری ل...ذت زیر پوستم دویید که همونطور که س...ین...مو م..یم..ال..ید
زی...رش به خودم پیچیدم
+امشب کارو تموم میکنم
بالحن گیجی گفتم
_چه کاری؟
+امشب دیگ باید زن بشی از پشت دیگ راضیم نمیکنه من این ک....ث ت..ن...گ...تو میخام
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part70
ل..باشو خ..شن رو ل..بام گذاشت و ب..وس..ید طوری
می...بو...س..ید که حس میکردم داره ل...بام از
جاش کنده میشه
باچن..گی ک وس..ط پام زد باهول همراهیش کردم طوری ل...بمو گاز گرفت که صدای
جی...غم بین ل...باش باز...ور خ..فه شدآروم منو به طرف تخ...ت برد و در..ازم کرد
زیرگوشم بالحن خم...اری گفت
+ماهک این ب...د..نت آخر منو دیو..ونه میکنه
ازشنیدن این جمله طوری ل...ذت زیر پوستم دویید که همونطور که س...ین...مو م..یم..ال..ید
زی...رش به خودم پیچیدم
+امشب کارو تموم میکنم
بالحن گیجی گفتم
_چه کاری؟
+امشب دیگ باید زن بشی از پشت دیگ راضیم نمیکنه من این ک....ث ت..ن...گ...تو میخام
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part71
بعدم سرشو برد زیر گر...د..نم ولی من حس و حالم پریده بود ب..کار...تم تنها دارایی من بود
اگر قرار بود این نباشه پس من زندگیو نمیخاستم
با زوری که نمیدونم از کجا
اوردم محکم هلش دادم و عقب و بی توجه به ب..دن..م که ل..بایه اونو خواستار بود تاروی
ت..نم بشینه ب..وس..ه هاش بالحنی که بغض داشت خ..فم میکرد گفتم
_بخدا به پ..رد..م کاری داشته باشی همون شب خودمو می..کش..م
+خ..فهههه شو توگ..وه میخوری
بعدم به طرفم خیز برداشت که باترس به طرف در دوییدم ولی ازشانس بدم منو
نرسیده به در از موهامو گرفت و کشید
ازپشت قفلم کرد
+خب داشتی چه گوهی میخوردی؟تکرار کن
_همونکه گفتم ولم کن بخدا خودمو میکشم تا از دست شما راحت شم غلط کردم
اصلا اومدم اینجا توروخداا کاریم نداشته باش
+دیره واس این حرفاجوجه رنگی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part71
بعدم سرشو برد زیر گر...د..نم ولی من حس و حالم پریده بود ب..کار...تم تنها دارایی من بود
اگر قرار بود این نباشه پس من زندگیو نمیخاستم
با زوری که نمیدونم از کجا
اوردم محکم هلش دادم و عقب و بی توجه به ب..دن..م که ل..بایه اونو خواستار بود تاروی
ت..نم بشینه ب..وس..ه هاش بالحنی که بغض داشت خ..فم میکرد گفتم
_بخدا به پ..رد..م کاری داشته باشی همون شب خودمو می..کش..م
+خ..فهههه شو توگ..وه میخوری
بعدم به طرفم خیز برداشت که باترس به طرف در دوییدم ولی ازشانس بدم منو
نرسیده به در از موهامو گرفت و کشید
ازپشت قفلم کرد
+خب داشتی چه گوهی میخوردی؟تکرار کن
_همونکه گفتم ولم کن بخدا خودمو میکشم تا از دست شما راحت شم غلط کردم
اصلا اومدم اینجا توروخداا کاریم نداشته باش
+دیره واس این حرفاجوجه رنگی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part72
بعدم منو به شک..م روت..خت انداخت
که جی..غم بلندشد خودشم در...از کشید ر..وم
_ا..خ له شدم آ..ییی
باگازی که از گر..دن..م گرفت نفسم از د..ر..د رفت
توهمون حال که وزنشو کامل ر..وم انداخته
بود دستشو برد زی..رمو شل..وا..رمو کشید
بالحنی که دلم واس خودم کباب شد گفتم
_سیاوش توروخدا
زیرگوشم آروم گفت:
+هیس باج..لوت کارندارم نری..ن به اعصابم
بعدم دستشو از شل..وار و شور...ت..م رد کردو
گذاشت رو ک....ص..م فشاری بهش داد که بی
اختیار آ...هی کشیدم
+ج...ووون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part72
بعدم منو به شک..م روت..خت انداخت
که جی..غم بلندشد خودشم در...از کشید ر..وم
_ا..خ له شدم آ..ییی
باگازی که از گر..دن..م گرفت نفسم از د..ر..د رفت
توهمون حال که وزنشو کامل ر..وم انداخته
بود دستشو برد زی..رمو شل..وا..رمو کشید
بالحنی که دلم واس خودم کباب شد گفتم
_سیاوش توروخدا
زیرگوشم آروم گفت:
+هیس باج..لوت کارندارم نری..ن به اعصابم
بعدم دستشو از شل..وار و شور...ت..م رد کردو
گذاشت رو ک....ص..م فشاری بهش داد که بی
اختیار آ...هی کشیدم
+ج...ووون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part73
ش..لوا..ر و شور...تم..و کامل از ت..نم دراورد و درهمین
حین ب...وسه های ریز همه جای ت..نم میکاشت.
طوری ت..حری..ک شده بودم که اصلا پ..رده بک...ارت..م
واسم مهم نبود و فقط میخاستم
کل..فتی...شو ت..وم حس کنم
_ا..یییی سیاوش ج...رم بدههه
خ..م شدو سی...نم..و به دند..ون گرفت
+ای به چشممم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part73
ش..لوا..ر و شور...تم..و کامل از ت..نم دراورد و درهمین
حین ب...وسه های ریز همه جای ت..نم میکاشت.
طوری ت..حری..ک شده بودم که اصلا پ..رده بک...ارت..م
واسم مهم نبود و فقط میخاستم
کل..فتی...شو ت..وم حس کنم
_ا..یییی سیاوش ج...رم بدههه
خ..م شدو سی...نم..و به دند..ون گرفت
+ای به چشممم
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part74
بعدم آل...تش..و گذاشت دم ک..ون..م
از ش..هو..ت نفس نفس میزدم باف..رو رفتن یهوییش ج..یغ..ی کشیدمو و خودمو کوبیدم
رو ت..خ...ت
_آ..خ سیاوش
+جانم بگو عمرسیاوش
ازحرفاش غرق ل..ذت شدم و فارغ از چندساعت بعدم خودمو کوبیدم روت...خت طوری
تل..مب..ه میزد حس میکردم باهربار عقب و جلو نفسم قطع میشه باضربه محکمی ج..ی..غم
بلند شد که در اورد و گذاشت روک...ث...م باترس پریدم که نگاه عصبی بهم انداخت باز
درا...ز کشیدم اونقد ک...یر..ش..و به ک...ث..م م..الی..د بعد یهوباز وارد پ...شتم کرد بعداز چنتا
ت...لمب..ه ک...مرم د...اغ شد
_اییی
افتاد رو...مو سرشو برد توگر...دن...م
ناخداگاه دستم و گذاشتم روک...مرش..و شروع به ن...وا..زش کردم اونم خیلی آروم گ..ردن..مو
میخ...ورد سرشو گذاشت زیرگ...ردن..مو نگام کرد که بادیدنش دلم ضعف رفت اصلا شبیه
اون شی...طانی که هرسری بهم میگه ه...رز..ه نبود شبیه بچه های خ...ط...اکار نگاه
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part74
بعدم آل...تش..و گذاشت دم ک..ون..م
از ش..هو..ت نفس نفس میزدم باف..رو رفتن یهوییش ج..یغ..ی کشیدمو و خودمو کوبیدم
رو ت..خ...ت
_آ..خ سیاوش
+جانم بگو عمرسیاوش
ازحرفاش غرق ل..ذت شدم و فارغ از چندساعت بعدم خودمو کوبیدم روت...خت طوری
تل..مب..ه میزد حس میکردم باهربار عقب و جلو نفسم قطع میشه باضربه محکمی ج..ی..غم
بلند شد که در اورد و گذاشت روک...ث...م باترس پریدم که نگاه عصبی بهم انداخت باز
درا...ز کشیدم اونقد ک...یر..ش..و به ک...ث..م م..الی..د بعد یهوباز وارد پ...شتم کرد بعداز چنتا
ت...لمب..ه ک...مرم د...اغ شد
_اییی
افتاد رو...مو سرشو برد توگر...دن...م
ناخداگاه دستم و گذاشتم روک...مرش..و شروع به ن...وا..زش کردم اونم خیلی آروم گ..ردن..مو
میخ...ورد سرشو گذاشت زیرگ...ردن..مو نگام کرد که بادیدنش دلم ضعف رفت اصلا شبیه
اون شی...طانی که هرسری بهم میگه ه...رز..ه نبود شبیه بچه های خ...ط...اکار نگاه
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part75
میکرد ناخداگاه سرمو بردم پایینو گ. ونشو اروم ب..وس کردم که منو بیشتر توبغلش
ف.. شار داد باصدای آرومی گفت
+دلم همش ب..دن...تو میخاد
تاخواستم لبخندبزنم باحرف بعدیش بغضم گرفت
+یه ب...د..ن مفت و کی نمیخاد
بعدم بلند خندید اصلا قیافش شبیه چنددقیقه پیش نبود و باز همون شی...طان شده بود
تقه ای به در خورد که از ترسم زی...رش موچاله شدم تو بغ...لش
- آقاسحرخانوم اومدن
باترس سیاوشو نگاه کردم باش...یطن..ت به قیافم نگاه کردو گفت
+الا سحربیاد پ...ارت میکنه اینجا و توهم حق نداری دربرابرش عکس العملی نشون
بدی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part75
میکرد ناخداگاه سرمو بردم پایینو گ. ونشو اروم ب..وس کردم که منو بیشتر توبغلش
ف.. شار داد باصدای آرومی گفت
+دلم همش ب..دن...تو میخاد
تاخواستم لبخندبزنم باحرف بعدیش بغضم گرفت
+یه ب...د..ن مفت و کی نمیخاد
بعدم بلند خندید اصلا قیافش شبیه چنددقیقه پیش نبود و باز همون شی...طان شده بود
تقه ای به در خورد که از ترسم زی...رش موچاله شدم تو بغ...لش
- آقاسحرخانوم اومدن
باترس سیاوشو نگاه کردم باش...یطن..ت به قیافم نگاه کردو گفت
+الا سحربیاد پ...ارت میکنه اینجا و توهم حق نداری دربرابرش عکس العملی نشون
بدی
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part76
ازاین بی ک..س..ی و تنهایی اشکم روگونم چکید
و مظلوم سری تکون دادم
س...فت منو
توب...غل..ش کشیدو گفت
+لع...نتی اینقد مظلوم نباش اینطوری همه اذیتت میکنن
بابغض گفتم :
_چاره ای جزسکوت ندارم چیکار کنم
باصدای بلندی روبه خدمه پشت در گفت
+ببرش ازش پذیرایی کنید دارم میام
_میشه برم؟
+نه اتاقمو مرتب کن بعدبرو بفهمم فضولی هم
کردی به روش س...گ...ی ج..ر..ت میدم
بعدم لباساشو پوشیدو رفت بیرون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part76
ازاین بی ک..س..ی و تنهایی اشکم روگونم چکید
و مظلوم سری تکون دادم
س...فت منو
توب...غل..ش کشیدو گفت
+لع...نتی اینقد مظلوم نباش اینطوری همه اذیتت میکنن
بابغض گفتم :
_چاره ای جزسکوت ندارم چیکار کنم
باصدای بلندی روبه خدمه پشت در گفت
+ببرش ازش پذیرایی کنید دارم میام
_میشه برم؟
+نه اتاقمو مرتب کن بعدبرو بفهمم فضولی هم
کردی به روش س...گ...ی ج..ر..ت میدم
بعدم لباساشو پوشیدو رفت بیرون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part77
اروم از جام بلند شدم کمرم درد میکرد یکم به فکر
نیست که من حداقل الا ۵دیقه
استراحت میخام دستور میده و میره آروم
لباسامو پوشیدم و مشغول شدم بعداز
دوساعت گردگیری نفس گیر که سعی کردم جای
هیچی عوض نشه تاشرشه واسم
با قدمای آروم از اتاق دراومدم
+کی بهت اجازه داد از اتاق بیای بیرون
_آقاکارایی که گفتینو انجام دادم تموم شد
+کی گفت بیای بیرون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part77
اروم از جام بلند شدم کمرم درد میکرد یکم به فکر
نیست که من حداقل الا ۵دیقه
استراحت میخام دستور میده و میره آروم
لباسامو پوشیدم و مشغول شدم بعداز
دوساعت گردگیری نفس گیر که سعی کردم جای
هیچی عوض نشه تاشرشه واسم
با قدمای آروم از اتاق دراومدم
+کی بهت اجازه داد از اتاق بیای بیرون
_آقاکارایی که گفتینو انجام دادم تموم شد
+کی گفت بیای بیرون
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part78
باحرص گفتم :
_خودم
+چی نشنیدم زبون درازیتو
خاک توسرت ماهک به توعه بدبخت چه اومده پرویی کنی آروم سرمو انداختم پایین
_آقا فک کردم کارم تموم شد میتونم برم پایین
+کارم هنوز باهات تموم نشده
باترس سرمو بلند کردم
اومد و چ...سبید بهم قشنگ برجستگی....شو بین پ...ام حس میکردم انگار اونم حس کرد
این موضوعو که خودشو بیشتر ف...شار داد بهم و چشماش خ...مار شد
واقعا چقد سس...ت عنصر بود!!!!
#سیاوش
من این دخترو تولباسم میدیدم تح...ری...ک میشدم دست خودم نبود
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
#Part78
باحرص گفتم :
_خودم
+چی نشنیدم زبون درازیتو
خاک توسرت ماهک به توعه بدبخت چه اومده پرویی کنی آروم سرمو انداختم پایین
_آقا فک کردم کارم تموم شد میتونم برم پایین
+کارم هنوز باهات تموم نشده
باترس سرمو بلند کردم
اومد و چ...سبید بهم قشنگ برجستگی....شو بین پ...ام حس میکردم انگار اونم حس کرد
این موضوعو که خودشو بیشتر ف...شار داد بهم و چشماش خ...مار شد
واقعا چقد سس...ت عنصر بود!!!!
#سیاوش
من این دخترو تولباسم میدیدم تح...ری...ک میشدم دست خودم نبود
•┄┄┅┄✧notebook_with_decorative_coverheartpulse✧┄┅┄┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رمان خدمتکار بی گناه ...🥹📛
عمل به قول بشیم 3500تا 120میزارم🥲heart️
حمایت کنید دوباره بیام بالا🥲
حمایت کنید دوباره بیام بالا🥲
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
3Kدنبال کننده
#رمان رمان زنم نشی میدوزدمت شکنجه گر من از دستت نمیدم دانشجوی کمر باریک مزه ی دلبریات تو داداش شوهرمی دلارین مهرداد دل ضعفه ی منی گریه نکن عزیزم قاضی خشن دادگاه موهامو نزن نامرد خدمتکار عمارت سهم داغ منی خمار چشماتم دانش آموز اموز شیطونم خونه ته باغ #رمان_خدمتکار_بی_گناه رمان خدمتکار بی گناه
مشاهده کانال پیامرسان