۷ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_83
گاز داد
تا رسیدن به شرکت دیگه حرفی نزدم
سکوت بود بینمون ..
لبم میسوخت ولی!
به شرکت رسیدیم؛ همونجایی که چن روز پیش لومدم تا التماس کنم
هیچ وقت فکر نمیکردم که سرنوشت منو به اینجا بکشونه!
جایی که بشم زن رئیس شوهر سابقم.
رسیدیم به در شرکت
پیاده شد
منم پیاده شدم
کلید و به نگهبانی که دم در شرکت بود داد
+سلام اقای دکتر
سری براش تکون داد
_سلام
بعد دست منو گرفت و باهم سمت ساختمون شرکت حرکت کردیم
رسیدیم دم اسانسور
با ترس نگاهش کردم و سریع دستمو از تو دستش ازاد کردم
عقب رفتم
با اخم نگاهم کرد
+بیا جلو
سرمو به نشونه نه تکون دادم
_نمیام
+یکی دو طبقه نیست 10 بیست طبقس!
لب زدم
_اشکال نداره دفعه ی پیشم اینطوری اومدم.
هوفی کشید
کلافه گفت
+بغلت میکنم نمیزارم پایین و ببینی که سرت گیج بره و بترسی
لبخند تلخی زدم
_ولی من از ارتفاع نمیترسم
+پس چی؟
با اومدن نگهبان ساکت شدیم
_مشکلی پیش اومده قربان
سپنتا با اخم سری به نشونه ی نه تکون داد
+میتونی بری
بعد اومد سمتم اومد و دستم و کشید و برد سمت راه پله ها
@roman_90
#PART_83
گاز داد
تا رسیدن به شرکت دیگه حرفی نزدم
سکوت بود بینمون ..
لبم میسوخت ولی!
به شرکت رسیدیم؛ همونجایی که چن روز پیش لومدم تا التماس کنم
هیچ وقت فکر نمیکردم که سرنوشت منو به اینجا بکشونه!
جایی که بشم زن رئیس شوهر سابقم.
رسیدیم به در شرکت
پیاده شد
منم پیاده شدم
کلید و به نگهبانی که دم در شرکت بود داد
+سلام اقای دکتر
سری براش تکون داد
_سلام
بعد دست منو گرفت و باهم سمت ساختمون شرکت حرکت کردیم
رسیدیم دم اسانسور
با ترس نگاهش کردم و سریع دستمو از تو دستش ازاد کردم
عقب رفتم
با اخم نگاهم کرد
+بیا جلو
سرمو به نشونه نه تکون دادم
_نمیام
+یکی دو طبقه نیست 10 بیست طبقس!
لب زدم
_اشکال نداره دفعه ی پیشم اینطوری اومدم.
هوفی کشید
کلافه گفت
+بغلت میکنم نمیزارم پایین و ببینی که سرت گیج بره و بترسی
لبخند تلخی زدم
_ولی من از ارتفاع نمیترسم
+پس چی؟
با اومدن نگهبان ساکت شدیم
_مشکلی پیش اومده قربان
سپنتا با اخم سری به نشونه ی نه تکون داد
+میتونی بری
بعد اومد سمتم اومد و دستم و کشید و برد سمت راه پله ها
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_84
+از دست تو ببین چیکار میکنی!من رئیس اینجا باید به خاطر یه فسقلی 20 طبقه رو با پله ها برم
لبام آویزون شد
_این همه چربی داری اب میشن دیگه؛ اینم یه جور ورزشه
نیشخند زد
+چربی؟تو به این بازو ها و س یکس پکا میگی چربی؟
اوهومی گفتم که لب زد
+آخـه جوجـه همه ی دخترا آرزوشونه یه کیسی پیدا کنن همچین برو بازویی داشته باشه ؛ بعد تو میگی چربی؟
انگار فشاریش کرده بودم
_من مثل بقیه ی دخترا نیستم رئیس
ابروهاش بالا پرید
+کاملا مشخصه.
نفهمیدم کنایه زد یا چی ولی مهم نبود
تازه 4 طبقه بالا رفته بودیم .
نفسم بالا نمیومد
+یکم بشینیم!
با اخم نگام کرد
_اوکی
وایسادیم تا نفسمون جا بیاد .
+چرا از آسانسور میترسی؟
چپ چپ نگاهش کردم
نه جدی جدی انگار این حرف حالیش نمیشد.
_اگه میخواستم بدونی دفعه ی اول میگفتمت.
بیخیال گفت
+اوک.ولی بهتره این ترستو کنترل کنی..چون از این به بعد چه بخوای چه نخوای باید سوارش بشی.
_کسی مجبورم نکرده
+من مجبورت میکنم!
برگشتم سمتش
دندونامو رو هم سابیدم و گفتم
_تو چرا انقدر خود خواه و از خود راضی ای ؟؟؟
+ناراحتتون کردم خانم؟
چیزی نگفتم
اما اون با کمال پرویی برگشت و با صدای بم شدش پچ زد
+ناراحتم شده باشین مهم نیست چون کاری که من میخوام اتفاق میوفته
بعد از من میخواستن اروم باشم.
چطوری با وجود یه بیشعور آروم بمونم؟؟؟؟
@roman_90
#PART_84
+از دست تو ببین چیکار میکنی!من رئیس اینجا باید به خاطر یه فسقلی 20 طبقه رو با پله ها برم
لبام آویزون شد
_این همه چربی داری اب میشن دیگه؛ اینم یه جور ورزشه
نیشخند زد
+چربی؟تو به این بازو ها و س یکس پکا میگی چربی؟
اوهومی گفتم که لب زد
+آخـه جوجـه همه ی دخترا آرزوشونه یه کیسی پیدا کنن همچین برو بازویی داشته باشه ؛ بعد تو میگی چربی؟
انگار فشاریش کرده بودم
_من مثل بقیه ی دخترا نیستم رئیس
ابروهاش بالا پرید
+کاملا مشخصه.
نفهمیدم کنایه زد یا چی ولی مهم نبود
تازه 4 طبقه بالا رفته بودیم .
نفسم بالا نمیومد
+یکم بشینیم!
با اخم نگام کرد
_اوکی
وایسادیم تا نفسمون جا بیاد .
+چرا از آسانسور میترسی؟
چپ چپ نگاهش کردم
نه جدی جدی انگار این حرف حالیش نمیشد.
_اگه میخواستم بدونی دفعه ی اول میگفتمت.
بیخیال گفت
+اوک.ولی بهتره این ترستو کنترل کنی..چون از این به بعد چه بخوای چه نخوای باید سوارش بشی.
_کسی مجبورم نکرده
+من مجبورت میکنم!
برگشتم سمتش
دندونامو رو هم سابیدم و گفتم
_تو چرا انقدر خود خواه و از خود راضی ای ؟؟؟
+ناراحتتون کردم خانم؟
چیزی نگفتم
اما اون با کمال پرویی برگشت و با صدای بم شدش پچ زد
+ناراحتم شده باشین مهم نیست چون کاری که من میخوام اتفاق میوفته
بعد از من میخواستن اروم باشم.
چطوری با وجود یه بیشعور آروم بمونم؟؟؟؟
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_85
بدون توجه به من سمت پله ها رفت و رفت بالا.
10 طبقه بدون مکث راه رفت
نامرد.
نفس نفس میزدم....نفسم گرفته بود.
برگشت سمتم
_3طبقه دیگه مونده..
کم مونده بود گریم بگیره.
_خسته شدی کوچولو؟
+اولا خسته نشدم
نفس عمیقی کشیدم
ادامه دادم
+ثانیه کوچولو عمته
یه تای ابروش بالا انداخت
_جدی؟اوکی
بعد مثل این میمونا سرشو انداخت پایین و بالا رفت.
فشاری شده بودم.
من وضعیت خوبی نداشتم..چیز شده بودم ..
دست رو کمرم گذاشتم
بلاخره رسیدیم .
نشستم روی پله
سرمو گذاشتم رو پام
کمرم درد میکرد
خیلی درد میکرد؛ اشک از چشمم ریخت
یهو دست سپنتا رو روی بازوم حس کردم
کنارم نشست
+خوبی؟
دست زیر فکم گذاشت و بالا اورد
با دیدن چشمای اشکیم اخم کرد
_چت شد؟
+کمرم درد میکنه
با ابروهای بالا رفته گفت
_عدت بودی!
سرخ شدم
@roman_90
#PART_85
بدون توجه به من سمت پله ها رفت و رفت بالا.
10 طبقه بدون مکث راه رفت
نامرد.
نفس نفس میزدم....نفسم گرفته بود.
برگشت سمتم
_3طبقه دیگه مونده..
کم مونده بود گریم بگیره.
_خسته شدی کوچولو؟
+اولا خسته نشدم
نفس عمیقی کشیدم
ادامه دادم
+ثانیه کوچولو عمته
یه تای ابروش بالا انداخت
_جدی؟اوکی
بعد مثل این میمونا سرشو انداخت پایین و بالا رفت.
فشاری شده بودم.
من وضعیت خوبی نداشتم..چیز شده بودم ..
دست رو کمرم گذاشتم
بلاخره رسیدیم .
نشستم روی پله
سرمو گذاشتم رو پام
کمرم درد میکرد
خیلی درد میکرد؛ اشک از چشمم ریخت
یهو دست سپنتا رو روی بازوم حس کردم
کنارم نشست
+خوبی؟
دست زیر فکم گذاشت و بالا اورد
با دیدن چشمای اشکیم اخم کرد
_چت شد؟
+کمرم درد میکنه
با ابروهای بالا رفته گفت
_عدت بودی!
سرخ شدم
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_86
دستمو گرفت.
+بلند شو بریم داخل اتاق استراحت کن.
اشکمو پاک کردم
بلند شدم
چقدر خوبه آدم یه حامی داشته باشه اینجور وقتا..
که پشت و پناهش باشه
مثل کوه پشتش.
یکی که پدر باشه.
آروم رفتیم داخل
منشی از جاش بلند شد
با دیدن من با چشمای گرد شده بهم بعد به دستای گره خوردمون نگاه کرد
+سلام
سپنتا سری تکون داد
_سلام
بعد نگاهی به سر تا پاش کرد
اخمی کرد
+خانم رحمانی اینجا مجلس عروسیه؟
منشی که فهمیده بودم فامیلیش رحمانبه با تعجب نگاه کرد و گفت
_نه ؛ چطور؟
+این چه وضع لباس پوشیدنه؟
نیشخند زدم
به به
جدیت سپنتا ولی یه چیز دیگه بود
خیلی با ابهت میدش وقتی عصبی بود.
دیدم دندوناشو رو هم فشرد
به من نگاه کرد
ولی بعدش گفت
_عذر میخوام!
سپنتا با اخم گفت
+پوششتون رو درست کنید! اگه نمیتونین بگین یکیو جاتون بیارم!
بعد دستشو پشت کمرم گذاشت
+بریم عزیزم
@roman_90
#PART_86
دستمو گرفت.
+بلند شو بریم داخل اتاق استراحت کن.
اشکمو پاک کردم
بلند شدم
چقدر خوبه آدم یه حامی داشته باشه اینجور وقتا..
که پشت و پناهش باشه
مثل کوه پشتش.
یکی که پدر باشه.
آروم رفتیم داخل
منشی از جاش بلند شد
با دیدن من با چشمای گرد شده بهم بعد به دستای گره خوردمون نگاه کرد
+سلام
سپنتا سری تکون داد
_سلام
بعد نگاهی به سر تا پاش کرد
اخمی کرد
+خانم رحمانی اینجا مجلس عروسیه؟
منشی که فهمیده بودم فامیلیش رحمانبه با تعجب نگاه کرد و گفت
_نه ؛ چطور؟
+این چه وضع لباس پوشیدنه؟
نیشخند زدم
به به
جدیت سپنتا ولی یه چیز دیگه بود
خیلی با ابهت میدش وقتی عصبی بود.
دیدم دندوناشو رو هم فشرد
به من نگاه کرد
ولی بعدش گفت
_عذر میخوام!
سپنتا با اخم گفت
+پوششتون رو درست کنید! اگه نمیتونین بگین یکیو جاتون بیارم!
بعد دستشو پشت کمرم گذاشت
+بریم عزیزم
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_87
منشی با چشمای درشت شده به ما نگاه کرد
چشمامو ریز کردم و لبخندی به صورتش زدم.
حرص دادن و فشار خوردنش حال میداد.
داشتیم میرفتیم داخل اتاق که زیر گوش سپنتا گفتم
+یه چیزیو نگفتی..
سوالی نگاهم کرد
_چیو نگفتم
+نگفتی بهش که آرایش غلیظ نکنه.
با شیطنت بهم نگاه کرد
یهو برگشت سمت زنه
_خانوم رحمانی؟
خانم رحمانی که تازه خودشو خم کرده بود تا بشینه با شنیدن صدای سپنتا شونش پرید.
سریع بلند شد
+یادم رفت بگم میکاپ غلیظم نکنین!
از چهره ی رحمانی انگار دود بلند میشد
+چشمتونو نشنیدم!
با غیض و غضب گفت
_چشم
سپنتا با غرور سر تکون داد
رفتیم داخل اتاق ..
دستمو از دستش کشیدم بیرون
مستقیم رفتم سمت صندلی ریاستش
نشستم..
نیشخند زد
+فکر کنم اشتباه اونجا نشستی خانم رئیس
داشت تیکه مینداخت؟
به خودم نگرفتم
_ساکت باش میخوام بخوابم.
@roman_90
#PART_87
منشی با چشمای درشت شده به ما نگاه کرد
چشمامو ریز کردم و لبخندی به صورتش زدم.
حرص دادن و فشار خوردنش حال میداد.
داشتیم میرفتیم داخل اتاق که زیر گوش سپنتا گفتم
+یه چیزیو نگفتی..
سوالی نگاهم کرد
_چیو نگفتم
+نگفتی بهش که آرایش غلیظ نکنه.
با شیطنت بهم نگاه کرد
یهو برگشت سمت زنه
_خانوم رحمانی؟
خانم رحمانی که تازه خودشو خم کرده بود تا بشینه با شنیدن صدای سپنتا شونش پرید.
سریع بلند شد
+یادم رفت بگم میکاپ غلیظم نکنین!
از چهره ی رحمانی انگار دود بلند میشد
+چشمتونو نشنیدم!
با غیض و غضب گفت
_چشم
سپنتا با غرور سر تکون داد
رفتیم داخل اتاق ..
دستمو از دستش کشیدم بیرون
مستقیم رفتم سمت صندلی ریاستش
نشستم..
نیشخند زد
+فکر کنم اشتباه اونجا نشستی خانم رئیس
داشت تیکه مینداخت؟
به خودم نگرفتم
_ساکت باش میخوام بخوابم.
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_88
تای ابروشو داد بالا
+چشم رئیس چشم سرورم.. خسته نشده باشید یه وقت؟بیام ماساژتون بدم؟
خندم گرفت
_فقط ساکت باش
پوکر نگاهم کرد
+مسخره بازی در نیار پاشو کار دارم
به مبلا اشاره کردم
_کارتو میتونی اونجام کنی
+کمرم درد میکنه بلند شو
شونه ای بالا انداختم
_به نمن چه ، منم کمرم بد تر از تو درد میکنه..منو برداشتی به زور اوردی اینجا.
چشماش گرد شد
+من؟من به زور اوردمت؟
_حالا هرچی ، ساکت باش...
با حرص نگام کرد
اومد و پوشه های روی میز و با غضب برداشت
نشست روی میز..
شروع کرد خوندنشون.
چشمامو بستم و نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم.
سپنتا سریع خاموشش کرد
برگشت سمتم
با دیدن چشمای بازم گفت
+بیدار شدی؟
اوهومی گفتم.
+خرسم اندازه تو نمیخوابه.
_چقد خوابیدم مگه؟
چپ چپ نگاهم کرد
+سه ساعت
اوهی گفتم
_یهو خوابم برد.
+اوکی ولی کمر من اینجا ب...
@roman_90
#PART_88
تای ابروشو داد بالا
+چشم رئیس چشم سرورم.. خسته نشده باشید یه وقت؟بیام ماساژتون بدم؟
خندم گرفت
_فقط ساکت باش
پوکر نگاهم کرد
+مسخره بازی در نیار پاشو کار دارم
به مبلا اشاره کردم
_کارتو میتونی اونجام کنی
+کمرم درد میکنه بلند شو
شونه ای بالا انداختم
_به نمن چه ، منم کمرم بد تر از تو درد میکنه..منو برداشتی به زور اوردی اینجا.
چشماش گرد شد
+من؟من به زور اوردمت؟
_حالا هرچی ، ساکت باش...
با حرص نگام کرد
اومد و پوشه های روی میز و با غضب برداشت
نشست روی میز..
شروع کرد خوندنشون.
چشمامو بستم و نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم.
سپنتا سریع خاموشش کرد
برگشت سمتم
با دیدن چشمای بازم گفت
+بیدار شدی؟
اوهومی گفتم.
+خرسم اندازه تو نمیخوابه.
_چقد خوابیدم مگه؟
چپ چپ نگاهم کرد
+سه ساعت
اوهی گفتم
_یهو خوابم برد.
+اوکی ولی کمر من اینجا ب...
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_89
چشمای گرد شدمو که دید حرفشو کامل نکرد
هوفی کشید
+خب دیگه سر و صدا نکن من کارمو انجام بدم.
باشه ای گفتم
یکم خیرش شدم دیدم به کارش مشغوله نگاهمو ازش برداشتم.
کشوهای میزشو گشتم.
فقط یه عکس از بچگیش پیدا کردم.
اخم کرده به دوربین نگاه کرده بود
مثل الانش بود
نیشخند زدم
پس از همون بچگی همینطوری تو ماتح...ت نرو بود.
پام خشک شد
بلند شدم از جام.
مانتوی توی تنم و درست کردم.
+تشنمه.
لب زد
_امروز آبدارچی نیست میخوای زنگ بزن به منشی بیاره
یاد اون زنیکه منشی افتادم.
نچی کردم
خودم میرم.
سر تکون داد و همونجور که سرش تو برگه بود گفت
+برو
سمت در رفتم
بازش کردم و بیرون رفتم.
منشیه نبود.
بهتر..انقدر ارایش و میکاپ کرده بود که ادم دلش نمیخواست نگاهش کنه
تنفرم فقط به خاطر رفتار بار اولی که اینجا اومدم و منو با گدا اشتباه گرفت نیست
شاید تنفر اصلیم ازش به خاطر سهیله.
که جاشو گرفت
آخ سهیل.
بعنی الان آزاد شد؟
رفت خونمون؟
مامان و خواهرش سرزنشش میکنن؟
دلش برام تنگ شده؟
باید یه سراغ ازش بگیرم.
ببینمش ...یه توضیح بدم
@roman_90
#PART_89
چشمای گرد شدمو که دید حرفشو کامل نکرد
هوفی کشید
+خب دیگه سر و صدا نکن من کارمو انجام بدم.
باشه ای گفتم
یکم خیرش شدم دیدم به کارش مشغوله نگاهمو ازش برداشتم.
کشوهای میزشو گشتم.
فقط یه عکس از بچگیش پیدا کردم.
اخم کرده به دوربین نگاه کرده بود
مثل الانش بود
نیشخند زدم
پس از همون بچگی همینطوری تو ماتح...ت نرو بود.
پام خشک شد
بلند شدم از جام.
مانتوی توی تنم و درست کردم.
+تشنمه.
لب زد
_امروز آبدارچی نیست میخوای زنگ بزن به منشی بیاره
یاد اون زنیکه منشی افتادم.
نچی کردم
خودم میرم.
سر تکون داد و همونجور که سرش تو برگه بود گفت
+برو
سمت در رفتم
بازش کردم و بیرون رفتم.
منشیه نبود.
بهتر..انقدر ارایش و میکاپ کرده بود که ادم دلش نمیخواست نگاهش کنه
تنفرم فقط به خاطر رفتار بار اولی که اینجا اومدم و منو با گدا اشتباه گرفت نیست
شاید تنفر اصلیم ازش به خاطر سهیله.
که جاشو گرفت
آخ سهیل.
بعنی الان آزاد شد؟
رفت خونمون؟
مامان و خواهرش سرزنشش میکنن؟
دلش برام تنگ شده؟
باید یه سراغ ازش بگیرم.
ببینمش ...یه توضیح بدم
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_90
یه لیوان آب خوردم.
شیطنتم گل کرد...لیوان و برداشتم و یه چای ریختم توش
تو آبدارخونه گشتم فلفل و نمک پیدا کردم.
لبخند خبیثانه ای زدم و فلفل و نمک و ریختم تو لیوان چای!نوش جونت سپنتا جان..
گذاشتم توی سینی
اومدم بیرون که یهو خانم رحمانی یا همون منشی رو جلوی خودم دیدم.
با دیدنم پورخند زد
+الان یادم اومد کجا دیدمت.
با تعجب نگاهش کردم،
_تو گوشی سهیل دیدم.
ابروهام بالا پرید
جالب شد ؛ سهیل و از کجا میشناخت
+اون روزم اومده بودی از رئیس رضایت بگیری ولی پول و ثروتشو دیدی خوشت اومد مخشو زدی یا نه؟
خواستم چیزی بگم که ادامه داد
_از سر و وضعتم معلومه چیکاره ای...نکنه شبا کنار خیابون وایمیسی تا
نزاشتم حرفشو ادامه بده
لیوان و گذاشتم اونجا رو میز و دستم بردم بالا که بکوبم تو صورتش
دستمو گرفت
با نفرت پچ زد
+سپنتا قبل تو با من بود
چشمکی زد
+تو خونش پیش خانوادش همه جا منو برده خوشگل..
برق اشک و که تو چشمام دید گفت
+دل نبند بهش! همه ی حرفاش هیچه..به منم قول ازدواج داد ولی میدونی چیه؟من میتونم بازم به دستش بیارم.
مات موندم.
داشتم کم کم تصور دیگه ای از سپنتا میکردم.
قول ازدواج داده بود بهش؟
خونش برده بود
+راستی یه چیزی رم نگفتم
مات و لرزون به لبای پروتز شدش نگاه کردم و اون زمزمه کرد
+ماه پیشم ازش حامله بودم.!
کیش و مات شدم
@roman_90
#PART_90
یه لیوان آب خوردم.
شیطنتم گل کرد...لیوان و برداشتم و یه چای ریختم توش
تو آبدارخونه گشتم فلفل و نمک پیدا کردم.
لبخند خبیثانه ای زدم و فلفل و نمک و ریختم تو لیوان چای!نوش جونت سپنتا جان..
گذاشتم توی سینی
اومدم بیرون که یهو خانم رحمانی یا همون منشی رو جلوی خودم دیدم.
با دیدنم پورخند زد
+الان یادم اومد کجا دیدمت.
با تعجب نگاهش کردم،
_تو گوشی سهیل دیدم.
ابروهام بالا پرید
جالب شد ؛ سهیل و از کجا میشناخت
+اون روزم اومده بودی از رئیس رضایت بگیری ولی پول و ثروتشو دیدی خوشت اومد مخشو زدی یا نه؟
خواستم چیزی بگم که ادامه داد
_از سر و وضعتم معلومه چیکاره ای...نکنه شبا کنار خیابون وایمیسی تا
نزاشتم حرفشو ادامه بده
لیوان و گذاشتم اونجا رو میز و دستم بردم بالا که بکوبم تو صورتش
دستمو گرفت
با نفرت پچ زد
+سپنتا قبل تو با من بود
چشمکی زد
+تو خونش پیش خانوادش همه جا منو برده خوشگل..
برق اشک و که تو چشمام دید گفت
+دل نبند بهش! همه ی حرفاش هیچه..به منم قول ازدواج داد ولی میدونی چیه؟من میتونم بازم به دستش بیارم.
مات موندم.
داشتم کم کم تصور دیگه ای از سپنتا میکردم.
قول ازدواج داده بود بهش؟
خونش برده بود
+راستی یه چیزی رم نگفتم
مات و لرزون به لبای پروتز شدش نگاه کردم و اون زمزمه کرد
+ماه پیشم ازش حامله بودم.!
کیش و مات شدم
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
این هدیه بازکردنی است
دوست گرامی، شما از طرف عزیز به بلو دعوت شده اید.
روی لینک زیر کلیک کرده و اپلیکیشن بلو را نصب کنید.
کد «PUACGQ» را در قسمت کد معرف وارد و فرآیند بازکردن حساب را تکمیل کنید.
https://blubank.sb24.ir/download
بلو؛ بانک، ولی دوست داشتنی
دوست گرامی، شما از طرف عزیز به بلو دعوت شده اید.
روی لینک زیر کلیک کرده و اپلیکیشن بلو را نصب کنید.
کد «PUACGQ» را در قسمت کد معرف وارد و فرآیند بازکردن حساب را تکمیل کنید.
https://blubank.sb24.ir/download
بلو؛ بانک، ولی دوست داشتنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_91
ازش حامله بود؟
یعنی تا اون حد پیش رفته بودن که حامله بود؟!
جوشش اشک و حس میکردم
اروم با انگشتم اشک گوشه ی چشممو پاک کردم.
نباید ضعیف باشم
من بد تر از اینم دیدم...
من همونی ام که روز بعد عروسیم شوهرم به جرم قتل افتاد زندان
چای و بردم تو
گذاشتم جلوش
یا تعجب نگاهم کرد
مرموز لبخند زدم
+نوش جونت
_مهربون شدی خبریه؟
نیشخند زدم
+از اول مهربون بودم.
اوهومی گفت
لیوان و برداشت.
چای و سر کشید ، با لذت نگاهش کردم
یهو چهرش توهم رفت
به زور قورت داد
وقتی تموم شد سرفه کرد
عصبی غرید
+این چه کوفتی بود؟؟؟؟
@roman_90
#PART_91
ازش حامله بود؟
یعنی تا اون حد پیش رفته بودن که حامله بود؟!
جوشش اشک و حس میکردم
اروم با انگشتم اشک گوشه ی چشممو پاک کردم.
نباید ضعیف باشم
من بد تر از اینم دیدم...
من همونی ام که روز بعد عروسیم شوهرم به جرم قتل افتاد زندان
چای و بردم تو
گذاشتم جلوش
یا تعجب نگاهم کرد
مرموز لبخند زدم
+نوش جونت
_مهربون شدی خبریه؟
نیشخند زدم
+از اول مهربون بودم.
اوهومی گفت
لیوان و برداشت.
چای و سر کشید ، با لذت نگاهش کردم
یهو چهرش توهم رفت
به زور قورت داد
وقتی تموم شد سرفه کرد
عصبی غرید
+این چه کوفتی بود؟؟؟؟
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_92
شونمو بالا انداختم
لبمو آویزون کردم و گفتم
+مخلوط چایی و نمک و فلفل با یکم چاشنی شیطنت.
تو دلم اضافه کردم
البته حقت بود باید خیلی بیشتر از اینا سرت بیارم.
کاری میکنم که از گرفتن من پشیمون بشی.
+خیله خب تکرار نشه، لباتم اونطوری نکن..
بعد زیر لب زمزمه کرد
+لعنتی، حواسمو پرت میکنه نمیزاره به کارم برسم.
ابرو بالا انداختم
_من حوصلم سر رفت.
+خب چیکار کنم؟برو شرکت و بگرد.
میرفتم که باز یه آدمی مثل اون منشی عوضیش ببینم؟
نچی کردم
+من میرم بیرون کارت تموم شد بیا.
با اخم سرشو از تو اون پوشه ها اورد بیرون.
_لازم نکرده.
+من اینجا نمیمونم.
_میمونی!
+نمیمونم!
عصبی غرید
_وقتی میگم میمونی یعنی میمونی.!رو حرفم حرف نزن.
بغ کرده نشستم سرجام
دستی به ته ریشش کشید
عصبی گفت
+هوف
رومو برگردوندم ، اشک تو چشمام جمع شده بود
دیگه برای امروز ظرفیت نداشتم.
+رها؟
جواب ندادم
صدای کلافش بلند شد
_تول.
قبل از اینکه کامل کنه حرفشو گفتم
+خودتی.
نیشخند زد
_خوبه پس زبونتو داری هنوز.
+به تو ربطی نداره.
_یکم وایسا این پرونده تموم بشه بعد میریم خب؟
سرمو انداختم بالا
+نمیخوام
پرونده رو با حرص بست.
_من موندم زن گرفتنم برای چی بود؟اونم زنی که بچس.
+خون بس گرفتی!
عصبی بلند شد و تقریبا داد زد
_من کجای رفتارم با تو عین خ و ن بستاس؟
کم نیاوردم
+دیگه میخوای چیکار کنی؟ کتـ.کم که میزنی؛ زندانیمم کردی ، بدون اجازه منم همه کار میکنی ..تازه رفیقتم فرستادی خونه تا ..
داد زد
_احمق حرف دهنتو بفهم.هرچی باشم بی غیرت نیستم
@roman_90
#PART_92
شونمو بالا انداختم
لبمو آویزون کردم و گفتم
+مخلوط چایی و نمک و فلفل با یکم چاشنی شیطنت.
تو دلم اضافه کردم
البته حقت بود باید خیلی بیشتر از اینا سرت بیارم.
کاری میکنم که از گرفتن من پشیمون بشی.
+خیله خب تکرار نشه، لباتم اونطوری نکن..
بعد زیر لب زمزمه کرد
+لعنتی، حواسمو پرت میکنه نمیزاره به کارم برسم.
ابرو بالا انداختم
_من حوصلم سر رفت.
+خب چیکار کنم؟برو شرکت و بگرد.
میرفتم که باز یه آدمی مثل اون منشی عوضیش ببینم؟
نچی کردم
+من میرم بیرون کارت تموم شد بیا.
با اخم سرشو از تو اون پوشه ها اورد بیرون.
_لازم نکرده.
+من اینجا نمیمونم.
_میمونی!
+نمیمونم!
عصبی غرید
_وقتی میگم میمونی یعنی میمونی.!رو حرفم حرف نزن.
بغ کرده نشستم سرجام
دستی به ته ریشش کشید
عصبی گفت
+هوف
رومو برگردوندم ، اشک تو چشمام جمع شده بود
دیگه برای امروز ظرفیت نداشتم.
+رها؟
جواب ندادم
صدای کلافش بلند شد
_تول.
قبل از اینکه کامل کنه حرفشو گفتم
+خودتی.
نیشخند زد
_خوبه پس زبونتو داری هنوز.
+به تو ربطی نداره.
_یکم وایسا این پرونده تموم بشه بعد میریم خب؟
سرمو انداختم بالا
+نمیخوام
پرونده رو با حرص بست.
_من موندم زن گرفتنم برای چی بود؟اونم زنی که بچس.
+خون بس گرفتی!
عصبی بلند شد و تقریبا داد زد
_من کجای رفتارم با تو عین خ و ن بستاس؟
کم نیاوردم
+دیگه میخوای چیکار کنی؟ کتـ.کم که میزنی؛ زندانیمم کردی ، بدون اجازه منم همه کار میکنی ..تازه رفیقتم فرستادی خونه تا ..
داد زد
_احمق حرف دهنتو بفهم.هرچی باشم بی غیرت نیستم
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_93
چند قدم سمتم اومد
دستمو گرفت و عصبی جلو هلم داد
_رو اعصاب من راه نرو دختر خوب!باشه؟
با ترس نگاهش کردم
انگار واقعا خیلی عصبی شده بود.
بهتر بود تمومش کنم
کتشو چنگ زد و برداشت از روی مبل
راه افتادم جلو
اونم پشت سرم اومد...
منشی با دیدن سروش پاشد
_سپنت نه ببخشید یعنی رئیس دارین تشریف میبرین؟
پوزخند رو لبم بود
سپنتا سر تکون داد
+بله چطور؟
با خودشیرینی و صدایی که سر کرده بود خیلی با ناز و کرشمه باشه گفت
_هیچی همینطوری.
اوکی گفت
دستمو گرفت
حرکت کرد
تا از شرکت رفتیم بیرون با دیدن آسانسور با ترس از حرکت وایسادم.
با وایسادنم اونم وایساد
نگاه لرزونمو که دید هوفی کشید
دکمه ی آسانسور و زد
+من دیگه 20 طبقه رو با پله ها نمیام
سر تکون دادم
با استرس گفتم
_باشه تو نیا من تنها میرم
خواستم برم که دستمو کشید
+نه دیگه عزیزم...نمیشه من هرجا برم توام باید بری
با چشمای گرد گفتم
_به چه دلیل؟
با نیشخند زیر گوشم گفت
+به دلیل شوهرت بودن
بعد کشیدتم تو آسانسور که جیغ زدم
ولی سریع دستشو گذاشت جلوی دهنم
@roman_90
#PART_93
چند قدم سمتم اومد
دستمو گرفت و عصبی جلو هلم داد
_رو اعصاب من راه نرو دختر خوب!باشه؟
با ترس نگاهش کردم
انگار واقعا خیلی عصبی شده بود.
بهتر بود تمومش کنم
کتشو چنگ زد و برداشت از روی مبل
راه افتادم جلو
اونم پشت سرم اومد...
منشی با دیدن سروش پاشد
_سپنت نه ببخشید یعنی رئیس دارین تشریف میبرین؟
پوزخند رو لبم بود
سپنتا سر تکون داد
+بله چطور؟
با خودشیرینی و صدایی که سر کرده بود خیلی با ناز و کرشمه باشه گفت
_هیچی همینطوری.
اوکی گفت
دستمو گرفت
حرکت کرد
تا از شرکت رفتیم بیرون با دیدن آسانسور با ترس از حرکت وایسادم.
با وایسادنم اونم وایساد
نگاه لرزونمو که دید هوفی کشید
دکمه ی آسانسور و زد
+من دیگه 20 طبقه رو با پله ها نمیام
سر تکون دادم
با استرس گفتم
_باشه تو نیا من تنها میرم
خواستم برم که دستمو کشید
+نه دیگه عزیزم...نمیشه من هرجا برم توام باید بری
با چشمای گرد گفتم
_به چه دلیل؟
با نیشخند زیر گوشم گفت
+به دلیل شوهرت بودن
بعد کشیدتم تو آسانسور که جیغ زدم
ولی سریع دستشو گذاشت جلوی دهنم
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_94
سریع بغلم کرد
قلبم تند میزد
پشتمو نوازش کرد
+جان؟جان دلم خانومم آروم باش من اینجام.
نفس عمیق کشیدم
تو دلم گفتم
میخوام تو نباشی احمق...
سرم گیج میرفت
همش یاد اون موقع ها میوفتادم
پیرمرد ، آسانسور، من..
بوی سوختگی
جیغ
ترس
قطع شدن برق
یهو با کشیده شدنم بیرون به خودم اومدم،
نگران صورتمو گرفته بود
+رها؟
نمیتونستم رو پام وایسام
خواستم بشینم
ولی نذاشت
دست انداخت زیر پام
تو بغلش گرفتتم.
سرمو تو سینش مخفی کردن،
نمیدونستم کی از سرم دست برمیداره
این کابوسهای لعنتی،
همش تصویر اون شب میومد تو ذهنم،
دارم شکنجه میشم
گذاشتتم تو ماشین
خودش پست رول نشست
سه نگاه به عرقای صورتم کرد و گفت
+باید یه روانشناس ببرمت
حالم بود
همش تقصیر اون بود
با صدای بلند گفتم
_روانی خودتی،
@roman_90
#PART_94
سریع بغلم کرد
قلبم تند میزد
پشتمو نوازش کرد
+جان؟جان دلم خانومم آروم باش من اینجام.
نفس عمیق کشیدم
تو دلم گفتم
میخوام تو نباشی احمق...
سرم گیج میرفت
همش یاد اون موقع ها میوفتادم
پیرمرد ، آسانسور، من..
بوی سوختگی
جیغ
ترس
قطع شدن برق
یهو با کشیده شدنم بیرون به خودم اومدم،
نگران صورتمو گرفته بود
+رها؟
نمیتونستم رو پام وایسام
خواستم بشینم
ولی نذاشت
دست انداخت زیر پام
تو بغلش گرفتتم.
سرمو تو سینش مخفی کردن،
نمیدونستم کی از سرم دست برمیداره
این کابوسهای لعنتی،
همش تصویر اون شب میومد تو ذهنم،
دارم شکنجه میشم
گذاشتتم تو ماشین
خودش پست رول نشست
سه نگاه به عرقای صورتم کرد و گفت
+باید یه روانشناس ببرمت
حالم بود
همش تقصیر اون بود
با صدای بلند گفتم
_روانی خودتی،
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_95
تو این یه چند روز زندگیم واقعا دگرگون شده بود..
ولی الان از همه بدتر وضعیتم بود
کلافه بودم واقعا.
+سپنتا؟
خیلی کم صداش میزدم
برای همین با لبخند جوابمو میداد
_جانم
ولی تعجب میکردم،
برای سپنتا دخترا سر و دست میشکوندن
لعنتی
جذاب بود به شدت!
تعجبم از این بود که چرا اومد سمت من؟
مگه من و خون بس نگرفت؟
حالا چرا بهم محبت میکنه؟
چرا نمیزاره اذیت بشم...
+میشه بریم خونه؟
اوهومی گفت
ماشین و روشن کرد
ولی خب خودم جواب خودمو پیدا کردم
اون حتی به منشیشم رحم نکرده بود
اونم در اختیارش داشت
حتی حاملش کرده بود
حالا بیاد به من فکر کنه؟
نچ
منم دلش و میزدم
اون موقع منو مینداخت بیرون
منم که بیکس باز آواره ی کوچه و خیابون میشدم،
بهم دست بزنه ام دیگه قبولم نمیکنه سهیل
باید با سهیل حرف بزنم
باید ازش کمک بخوام
کمکم کنه از این خونه کوفتیش از چنگش بیام بیرون..
@roman_90
#PART_95
تو این یه چند روز زندگیم واقعا دگرگون شده بود..
ولی الان از همه بدتر وضعیتم بود
کلافه بودم واقعا.
+سپنتا؟
خیلی کم صداش میزدم
برای همین با لبخند جوابمو میداد
_جانم
ولی تعجب میکردم،
برای سپنتا دخترا سر و دست میشکوندن
لعنتی
جذاب بود به شدت!
تعجبم از این بود که چرا اومد سمت من؟
مگه من و خون بس نگرفت؟
حالا چرا بهم محبت میکنه؟
چرا نمیزاره اذیت بشم...
+میشه بریم خونه؟
اوهومی گفت
ماشین و روشن کرد
ولی خب خودم جواب خودمو پیدا کردم
اون حتی به منشیشم رحم نکرده بود
اونم در اختیارش داشت
حتی حاملش کرده بود
حالا بیاد به من فکر کنه؟
نچ
منم دلش و میزدم
اون موقع منو مینداخت بیرون
منم که بیکس باز آواره ی کوچه و خیابون میشدم،
بهم دست بزنه ام دیگه قبولم نمیکنه سهیل
باید با سهیل حرف بزنم
باید ازش کمک بخوام
کمکم کنه از این خونه کوفتیش از چنگش بیام بیرون..
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_96
در خونه رو باز کردم و واردش شدم.
سریع رفتم اتاق
در کمد و باز کردم و لباسمو با یه پیراهن و شلوار عوض کردم .
یه کش مو ام نیاز داشتم..
دو سه تا کشوی کوچیکی که بود
یکی یکی باز کردم
نبود..
کشوی آخر و که باز کردم با دیدن چیزی که اون تو بود چشمام گرد شد.
وسیله پیشگیری از بارداری و تست بارداری ..
سریع در کشور رو بستم که یهو با صدای سپنتا هل شده به سرفه افتادم
+توت فرنگی شو دوست داری؟
سرخ شده با چشمای گشاد نگاهش کردم.
چشمکی زد
آب دهنمو قورت دادم...
+چیزه، من داشتم دنبال کش میگشتم موهامو چیز کنم آها ببندم
نیشخند زد
یه نگاه به لباسای توی تنم کرد و گفت
_این همه لباس اینجاست بعد خودتو بقچه پیچکردی؟
جلو اومد
آروم و نامحسوس عقب رفتم...
فکر کنم حرکتمو دید
که گوشه لبش با تمسخر بالا اومد
یکی از کشو ها رو باز کرد
یه بسته کش و شونه بیرون آورد
من کور بودم؟
چرا اینو ندیدم
اومدم از دستش بگیرم که نزاشت
+بشین.
ناخداگاه به حرفش گوش کردم
رو صندلی نشستم
پشتم قرار گرفت
شروع کرد شونه کردن موهام.
آروم بافتشون ، خیلی قشنگ میبافت ...
همزمان حرف زد
+بهت گفتم چند روز بهت زمان میدم!
_زمان چی؟
با صدای بمش گفت
+آماده کردن خودت ، دختر کوچولو تو به عنوان زن من یه وظایفی داری..
@roman_90
#PART_96
در خونه رو باز کردم و واردش شدم.
سریع رفتم اتاق
در کمد و باز کردم و لباسمو با یه پیراهن و شلوار عوض کردم .
یه کش مو ام نیاز داشتم..
دو سه تا کشوی کوچیکی که بود
یکی یکی باز کردم
نبود..
کشوی آخر و که باز کردم با دیدن چیزی که اون تو بود چشمام گرد شد.
وسیله پیشگیری از بارداری و تست بارداری ..
سریع در کشور رو بستم که یهو با صدای سپنتا هل شده به سرفه افتادم
+توت فرنگی شو دوست داری؟
سرخ شده با چشمای گشاد نگاهش کردم.
چشمکی زد
آب دهنمو قورت دادم...
+چیزه، من داشتم دنبال کش میگشتم موهامو چیز کنم آها ببندم
نیشخند زد
یه نگاه به لباسای توی تنم کرد و گفت
_این همه لباس اینجاست بعد خودتو بقچه پیچکردی؟
جلو اومد
آروم و نامحسوس عقب رفتم...
فکر کنم حرکتمو دید
که گوشه لبش با تمسخر بالا اومد
یکی از کشو ها رو باز کرد
یه بسته کش و شونه بیرون آورد
من کور بودم؟
چرا اینو ندیدم
اومدم از دستش بگیرم که نزاشت
+بشین.
ناخداگاه به حرفش گوش کردم
رو صندلی نشستم
پشتم قرار گرفت
شروع کرد شونه کردن موهام.
آروم بافتشون ، خیلی قشنگ میبافت ...
همزمان حرف زد
+بهت گفتم چند روز بهت زمان میدم!
_زمان چی؟
با صدای بمش گفت
+آماده کردن خودت ، دختر کوچولو تو به عنوان زن من یه وظایفی داری..
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_97
تموم شد کارش ، کنار کشید...چیزی نگفتم که خودش گفت
+رهـا شنیدی چی گفتم؟
سرمو پایین انداختم .
+بهتره الان تمرین کنیم نه؟ چطوره..
نزاشتم حرفش رو کامل کنه.
چون میدونستم میخواد چی بگه
برای همین پیش دستی کردم
گفتم
_نه ، من نمیتونم ... من با میل و اراده ی خودم زنت نشدم که هرچی بخوای انجام بدم...
از اون حالت آروم بودنش در اومد..
نیشخندیزد
عصبی گفت
_جدی؟ انگار خیلی بهت پر و بال دادم..
فکر کردی کی هستی! وظیفته زنمی ازم اطاعت کنی
ضربان قلبم تند شده بود
دستمو گرفت
تا به خودم بیام انداختم روی تخت..
خودشم اومد
اشک تو چشمام حلقه زد
یا اون پیرمرد افتادم
منو انداخت رو زمین ، بچه بودم دیگه گردنم درد گرفت ...
بچگی نکردم فقط درد کشیدم
خنده های کریهش وحشتناک بود
اخـه بچه ی ده سالـه اینارو از کجا میدونه؟
بچه ی ده سال باید به فکر بازیش باشه..
نفس کشیدن یادم رفته بود
مثل همون موقع ها
حس میکردم صورتم کبوده..
سپنتا و دیدم نگران بهم نگاه میکرد و یه چیزی میگفت
ولی نمیشنیدم...
یهو سیلی محکمی به صورتم خورد
راه تنفسی باز شد
نفس عمیق کشیدم
سریع بغلم کرد
روی موهامو بوسه زد ...
+جانم، بـبخشید عزیزم..
فکموگرفت آورد بالا
+چت شد تو ؟
نمیتونستم توضیح بدم ، فقط اشک از چشمم میومد..
+با یه روان شناس صحبت میکنم
خواستم چیزی بگم که نزاشت
اخم کرد
با جدیت غرید
+ساکت باش..!!
@roman_90
#PART_97
تموم شد کارش ، کنار کشید...چیزی نگفتم که خودش گفت
+رهـا شنیدی چی گفتم؟
سرمو پایین انداختم .
+بهتره الان تمرین کنیم نه؟ چطوره..
نزاشتم حرفش رو کامل کنه.
چون میدونستم میخواد چی بگه
برای همین پیش دستی کردم
گفتم
_نه ، من نمیتونم ... من با میل و اراده ی خودم زنت نشدم که هرچی بخوای انجام بدم...
از اون حالت آروم بودنش در اومد..
نیشخندیزد
عصبی گفت
_جدی؟ انگار خیلی بهت پر و بال دادم..
فکر کردی کی هستی! وظیفته زنمی ازم اطاعت کنی
ضربان قلبم تند شده بود
دستمو گرفت
تا به خودم بیام انداختم روی تخت..
خودشم اومد
اشک تو چشمام حلقه زد
یا اون پیرمرد افتادم
منو انداخت رو زمین ، بچه بودم دیگه گردنم درد گرفت ...
بچگی نکردم فقط درد کشیدم
خنده های کریهش وحشتناک بود
اخـه بچه ی ده سالـه اینارو از کجا میدونه؟
بچه ی ده سال باید به فکر بازیش باشه..
نفس کشیدن یادم رفته بود
مثل همون موقع ها
حس میکردم صورتم کبوده..
سپنتا و دیدم نگران بهم نگاه میکرد و یه چیزی میگفت
ولی نمیشنیدم...
یهو سیلی محکمی به صورتم خورد
راه تنفسی باز شد
نفس عمیق کشیدم
سریع بغلم کرد
روی موهامو بوسه زد ...
+جانم، بـبخشید عزیزم..
فکموگرفت آورد بالا
+چت شد تو ؟
نمیتونستم توضیح بدم ، فقط اشک از چشمم میومد..
+با یه روان شناس صحبت میکنم
خواستم چیزی بگم که نزاشت
اخم کرد
با جدیت غرید
+ساکت باش..!!
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_98
منو تو بغلش گرفت ...
بغض کرده بودم. حس میکردم خیلی دارم خودمو لوس میکنم...
ولی لوس کردن نبود.
حالم به شدت بد بود
سرم رو سینش بود و اون داشت موهامو آروم نوازش میکرد
+آروم باش خوشگلم..
یکم که اوکی شدم منو از خودش جدا کرد.
کلافه بهم نگاه کرد
سوالی پرسیدم
_چیه؟
پچزد
_ از کارم موندم ،نه میتونم با خودم ببرمت ..نه بزار اینجا بمونی!
دلخور نگاهش کردم
اگه عرضه نداشت زنشو نگه داره چرا زن گرفته بود؟
بهتر بود بهش میگفتم همینو
_وقتی عرضه نداری زن نگهداری چرا منو گرفتی؟
چشماش گرد شد
نگاهم کرد بعد نیشخند زد
+زبونتم که خیلی دراز شده...
خیره به چشمام با لحن تحقیر آمیزی ادامه داد
+وقتی میومدی التماس میکردی که رضایت بدم از این حرفا خبری نبود خوشگلم..
وقتی جوابی ازم ندید گفت
+زبونتو کوتاه کن رهـا .. دفعه های بعد اخطار نمیدم کاری میکنم که دیگه نتونی زبون درازی کنی...
التماس کردی رضایت بدم.
منم در ازای عروس خون شدن رضایت دادم
+تو هیچ ارزشی برا من نداری! تکرار میکنم هیچی...تو فقط یه زنی که برای انتقام از شوهرت عقد موقت کردمت..
حس کردم قلبم صد تیکه شد
@roman_90
#PART_98
منو تو بغلش گرفت ...
بغض کرده بودم. حس میکردم خیلی دارم خودمو لوس میکنم...
ولی لوس کردن نبود.
حالم به شدت بد بود
سرم رو سینش بود و اون داشت موهامو آروم نوازش میکرد
+آروم باش خوشگلم..
یکم که اوکی شدم منو از خودش جدا کرد.
کلافه بهم نگاه کرد
سوالی پرسیدم
_چیه؟
پچزد
_ از کارم موندم ،نه میتونم با خودم ببرمت ..نه بزار اینجا بمونی!
دلخور نگاهش کردم
اگه عرضه نداشت زنشو نگه داره چرا زن گرفته بود؟
بهتر بود بهش میگفتم همینو
_وقتی عرضه نداری زن نگهداری چرا منو گرفتی؟
چشماش گرد شد
نگاهم کرد بعد نیشخند زد
+زبونتم که خیلی دراز شده...
خیره به چشمام با لحن تحقیر آمیزی ادامه داد
+وقتی میومدی التماس میکردی که رضایت بدم از این حرفا خبری نبود خوشگلم..
وقتی جوابی ازم ندید گفت
+زبونتو کوتاه کن رهـا .. دفعه های بعد اخطار نمیدم کاری میکنم که دیگه نتونی زبون درازی کنی...
التماس کردی رضایت بدم.
منم در ازای عروس خون شدن رضایت دادم
+تو هیچ ارزشی برا من نداری! تکرار میکنم هیچی...تو فقط یه زنی که برای انتقام از شوهرت عقد موقت کردمت..
حس کردم قلبم صد تیکه شد
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ اردیبهشت
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_99
+از این به بعد مثل یه زن شوهر دار رفتار میکنی اوکـی؟..
چیزی نگفتم ، صداشو برد بالا
+با توام؟؟.؟؟؟
تغییر مود تو ده دقیقه.
آروم سرمو تکون دادم و گفتم
+باشه.
با همون تن صدای بلندش گفت.
_نشنیدم چشمتو..
چشم آرومی گفتم که گفت
+خوبه!
یکم گذشت ، بغض گلوم گرفته بود
دلم میخواست ببارم
داشت نم نم بارون میومد...
یاد آهنگ بکتاش افتادم
بارون یعنـی یکی برات دلتنگه
با زندگـی میجنگه..!!
تو مثل چتر و یارم...
اره بارون ، یه وقـتا بی انـصافه..
کی موهاتـو میبافه؟
بگو شکستی یا نه...
دلم برا سهیلم تنگ شده بود
از آوارگی نجاتم داد
نزاشت دست کسی به من بیکس و تنها برسه...
من کمبود محبت داشتم..
اره کمبود محبت!
من دلم یه پدر میخواست،
مثل کوه پشتم باشه..یه برادر، که تو سختیها هوامو داشته باشه..
یه مادر ،که دست نوازششو بکشه رو سرم..
چشمامو بسته بودم
میسوخت ولی نمیخواستم گریه کنم...
نمیخواستم کم بیارم...
@roman_90
#PART_99
+از این به بعد مثل یه زن شوهر دار رفتار میکنی اوکـی؟..
چیزی نگفتم ، صداشو برد بالا
+با توام؟؟.؟؟؟
تغییر مود تو ده دقیقه.
آروم سرمو تکون دادم و گفتم
+باشه.
با همون تن صدای بلندش گفت.
_نشنیدم چشمتو..
چشم آرومی گفتم که گفت
+خوبه!
یکم گذشت ، بغض گلوم گرفته بود
دلم میخواست ببارم
داشت نم نم بارون میومد...
یاد آهنگ بکتاش افتادم
بارون یعنـی یکی برات دلتنگه
با زندگـی میجنگه..!!
تو مثل چتر و یارم...
اره بارون ، یه وقـتا بی انـصافه..
کی موهاتـو میبافه؟
بگو شکستی یا نه...
دلم برا سهیلم تنگ شده بود
از آوارگی نجاتم داد
نزاشت دست کسی به من بیکس و تنها برسه...
من کمبود محبت داشتم..
اره کمبود محبت!
من دلم یه پدر میخواست،
مثل کوه پشتم باشه..یه برادر، که تو سختیها هوامو داشته باشه..
یه مادر ،که دست نوازششو بکشه رو سرم..
چشمامو بسته بودم
میسوخت ولی نمیخواستم گریه کنم...
نمیخواستم کم بیارم...
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_100
+بلند شو غذاتو آماده کن
ولی من که غذا پختن بلد نبودم..
مگه من مثل بقیه دخترا بودم؟
مگه من خونه داشتم؟
من از خیریه میگرفتم غذاهامو ...
+بلد نیستم ..
یه گوشی داد دستم ..
گوشی خودش نبود
_برو نت داره ببین یاد بگیر
با اکراه از دستش گرفتم .
پچزد
+درست حسابی بزاری وگرنه من میدونم و تو
چشم ازش گرفتم
خواستم برم
دستمو گرفت
متعجب نگاهش کردم
وقتی نگاه سوالیمو دید چشم تنگ کرد
گفت
+چشم نگفتی
دندونامو فشار دادم
میخواست منو اذیت کنه؟؟؟
بس نبود اون همه تحقیر
آروم گفتم
_چشم
نیشخندی زد
ول کرد
+میتونی بری...
@roman_90
#PART_100
+بلند شو غذاتو آماده کن
ولی من که غذا پختن بلد نبودم..
مگه من مثل بقیه دخترا بودم؟
مگه من خونه داشتم؟
من از خیریه میگرفتم غذاهامو ...
+بلد نیستم ..
یه گوشی داد دستم ..
گوشی خودش نبود
_برو نت داره ببین یاد بگیر
با اکراه از دستش گرفتم .
پچزد
+درست حسابی بزاری وگرنه من میدونم و تو
چشم ازش گرفتم
خواستم برم
دستمو گرفت
متعجب نگاهش کردم
وقتی نگاه سوالیمو دید چشم تنگ کرد
گفت
+چشم نگفتی
دندونامو فشار دادم
میخواست منو اذیت کنه؟؟؟
بس نبود اون همه تحقیر
آروم گفتم
_چشم
نیشخندی زد
ول کرد
+میتونی بری...
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_101
بلند شدم که همون موقع گوشیش زنگ خورد
گوشیشو در اورد
با دیدن شماره اخماشو رفت تو هم
جواب داد
+بله..
-...
+الان؟
نمیدونم پشت خط چی گفتن که کلافه شد
_باشه مامان جان بیاین..
خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد
بهم نگاه کرد
اخم کرد و لب زد
+مامانم اینا میخوان بیان....
با بغض گفتم
_چیکار کنم؟
+میتونی دو سه ساعت با یکی از محافظا بیرون بگردی؟
داشت از خونـش بیرونم میکرد؟
اره
دستی به ریشش کشید
+یا مامانم تو رو ندیده، میتونی نقش خدمتکار و بازی کنی...
چشمای بغض کردمو که دید هوفی کشید
_لعنتی من با تو چیکار کنم..
آروم گفتم
+نقش خدمتکارتو بازی میکنم.
سر تکون داد
_خوبه!
نیشخـند زد
+ به خدمتـکارام میخوری اتفاقا، خب کارتو با غذا پختن شروع کن..
بعد یهو انگار یه چیز یادش افتاده باشه
گفت
+نه نمیخـواد، حتی از خدمتکارم کمتری...نمیتونی یه غذا درست کنی...غذا رو از بیرون سفارش میدم
دلم شکست...
ولی یه روزی تاوان همه ی اینا رو میگرفتم
اون روز دور نبود...
@roman_90
#PART_101
بلند شدم که همون موقع گوشیش زنگ خورد
گوشیشو در اورد
با دیدن شماره اخماشو رفت تو هم
جواب داد
+بله..
-...
+الان؟
نمیدونم پشت خط چی گفتن که کلافه شد
_باشه مامان جان بیاین..
خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد
بهم نگاه کرد
اخم کرد و لب زد
+مامانم اینا میخوان بیان....
با بغض گفتم
_چیکار کنم؟
+میتونی دو سه ساعت با یکی از محافظا بیرون بگردی؟
داشت از خونـش بیرونم میکرد؟
اره
دستی به ریشش کشید
+یا مامانم تو رو ندیده، میتونی نقش خدمتکار و بازی کنی...
چشمای بغض کردمو که دید هوفی کشید
_لعنتی من با تو چیکار کنم..
آروم گفتم
+نقش خدمتکارتو بازی میکنم.
سر تکون داد
_خوبه!
نیشخـند زد
+ به خدمتـکارام میخوری اتفاقا، خب کارتو با غذا پختن شروع کن..
بعد یهو انگار یه چیز یادش افتاده باشه
گفت
+نه نمیخـواد، حتی از خدمتکارم کمتری...نمیتونی یه غذا درست کنی...غذا رو از بیرون سفارش میدم
دلم شکست...
ولی یه روزی تاوان همه ی اینا رو میگرفتم
اون روز دور نبود...
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_102
مادرش اومد تو..
همراه یه دختر بود ...
دیدم با دیدن اون دختره اخماش رفت تو هم
ولی چیزی نگفت
سلام و خوش آمد گویی کرد
منم باهاشون سلام کردم..
مادرش معنی دار گفت
+معرفی نمیکنی؟
سپنتا دستی به موهاش کشید و گفت
_خدمتکار خونه، اومده بود خونه رو مرتب کنه...
مادرش از سر تا پامو نگاه کرد
نیشخند زد
+بهش میخوره خدمتکار باشه..
بعد بهم گفت
_چهرت اشناس ، خونه منم اومده بودی؟
بهم برخورد
_خیر!
سریع تکون داد، به نگاهی به خونه انداخت
دختر کنارش که عملی بود گفت
+خونه مرتبه، انگار کارشو بلده...خونه منم بیا مرتب کن.
خدا لعنتت کنه سپنتا
بغض کردم
انگار فهمید
که گفت
_مامان جلو در وایسادی ، بیا تو
@roman_90
#PART_102
مادرش اومد تو..
همراه یه دختر بود ...
دیدم با دیدن اون دختره اخماش رفت تو هم
ولی چیزی نگفت
سلام و خوش آمد گویی کرد
منم باهاشون سلام کردم..
مادرش معنی دار گفت
+معرفی نمیکنی؟
سپنتا دستی به موهاش کشید و گفت
_خدمتکار خونه، اومده بود خونه رو مرتب کنه...
مادرش از سر تا پامو نگاه کرد
نیشخند زد
+بهش میخوره خدمتکار باشه..
بعد بهم گفت
_چهرت اشناس ، خونه منم اومده بودی؟
بهم برخورد
_خیر!
سریع تکون داد، به نگاهی به خونه انداخت
دختر کنارش که عملی بود گفت
+خونه مرتبه، انگار کارشو بلده...خونه منم بیا مرتب کن.
خدا لعنتت کنه سپنتا
بغض کردم
انگار فهمید
که گفت
_مامان جلو در وایسادی ، بیا تو
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_103
مادرش داخل شد
رفتم تو آشپزخونه ...
نشستم کف زمین، توی دید نبود
نمیدونستم چه گیری دادن به من...
دختری که فهمیده بودم دختر خالشه از بازوش آویزون بود
+اینو نگا کن سپنتا...اینجا خوشگل شدم نه؟ این لباسا بهم میاد.
سپنتا اوهوم گفت.
یهو صدای دختره اومد
+این کلفتت نمیفهمه باید پذیرایی کنه؟
یه دقیقه بعد صدای سپنتا اومد
_خانم رحیمی؟
بغضم قورت دادم و سعی کردم صدام نلرزه
گفتم
+الان میام..
شربت و ریختم و بردم پذیرایی جلوی مادرش گرفتم
تو فکر بود
سمتش خم شدم ..
یکم نگاهم کرد و گفت
+یادم اومد کجا دیدمت..
یا ترس نگاهش کردم، که خیره بهم گفت
_تو زندان، بغل اون پسره اشک میریختی..فکر کنم شوهرت بود
مات شدم
_همون پسری که قاتل بود، قاتل پسر شوهرم.
خواستم چیزی بگم که زد زیر سینی
سینی افتاد زمین و لیوانا شکست
هینی کشیدم
عقب وایسادم...
با صدای بلند رو به سپنتا که خونسرد و دست به سینه نشسته بود گفت
+این تو خونه ی پسر من چیکار میکنه؟ این دختره ی گدا
@roman_90
#PART_103
مادرش داخل شد
رفتم تو آشپزخونه ...
نشستم کف زمین، توی دید نبود
نمیدونستم چه گیری دادن به من...
دختری که فهمیده بودم دختر خالشه از بازوش آویزون بود
+اینو نگا کن سپنتا...اینجا خوشگل شدم نه؟ این لباسا بهم میاد.
سپنتا اوهوم گفت.
یهو صدای دختره اومد
+این کلفتت نمیفهمه باید پذیرایی کنه؟
یه دقیقه بعد صدای سپنتا اومد
_خانم رحیمی؟
بغضم قورت دادم و سعی کردم صدام نلرزه
گفتم
+الان میام..
شربت و ریختم و بردم پذیرایی جلوی مادرش گرفتم
تو فکر بود
سمتش خم شدم ..
یکم نگاهم کرد و گفت
+یادم اومد کجا دیدمت..
یا ترس نگاهش کردم، که خیره بهم گفت
_تو زندان، بغل اون پسره اشک میریختی..فکر کنم شوهرت بود
مات شدم
_همون پسری که قاتل بود، قاتل پسر شوهرم.
خواستم چیزی بگم که زد زیر سینی
سینی افتاد زمین و لیوانا شکست
هینی کشیدم
عقب وایسادم...
با صدای بلند رو به سپنتا که خونسرد و دست به سینه نشسته بود گفت
+این تو خونه ی پسر من چیکار میکنه؟ این دختره ی گدا
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_104
بی احترامی بس بود نه؟
با حرص لب زدم
+خانوم چه طرز حرف زدنه؟ درست صحبت کن .
اخماشرفت تو هم
_اومدی اینجا خوردی خوابیدی زبونتم دراز شده؟به گدا جماعت رو بدی همین میشه دیگه ...
دندونامو رو هم فشار دادم
سپنتا خواست چیزی بگه که قبلش لب زدم ..
+من نه گدا ام نه خدمتکار ... الان همسر پسرتونم ..
اوهو ، همسر پسرتون؟
الان سپنتا با یه کلمه میتونست نابودم کنه
ولی در کمال تعجب آروم میوشو میخورد
از این خونسردیش دندونامو رو هم فشار دادم
من داشتم اینجا حرص میخوردم
بعد اون داشت میوه پوست میکند؟؟؟
مادرش دست رو قلبش گذاشت
+چی میگه این سپنتا چی میگه مادر؟
دختره با حالت بدی نگاهم میکرد.
سپنتا شونه ای بالا انداخت
_راس میگه مامان
مامانش با صدای بلند گفت
+یعنی چی؟
سپنتام خونسردیشو از دست داد
_یعنی زنـمه! عقدش کردم..
ناباور نگاهمون کرد؟
عصبی گفت
+ داری چرت میگی...این شوهر داشت
همونی که قاتله...
@roman_90
#PART_104
بی احترامی بس بود نه؟
با حرص لب زدم
+خانوم چه طرز حرف زدنه؟ درست صحبت کن .
اخماشرفت تو هم
_اومدی اینجا خوردی خوابیدی زبونتم دراز شده؟به گدا جماعت رو بدی همین میشه دیگه ...
دندونامو رو هم فشار دادم
سپنتا خواست چیزی بگه که قبلش لب زدم ..
+من نه گدا ام نه خدمتکار ... الان همسر پسرتونم ..
اوهو ، همسر پسرتون؟
الان سپنتا با یه کلمه میتونست نابودم کنه
ولی در کمال تعجب آروم میوشو میخورد
از این خونسردیش دندونامو رو هم فشار دادم
من داشتم اینجا حرص میخوردم
بعد اون داشت میوه پوست میکند؟؟؟
مادرش دست رو قلبش گذاشت
+چی میگه این سپنتا چی میگه مادر؟
دختره با حالت بدی نگاهم میکرد.
سپنتا شونه ای بالا انداخت
_راس میگه مامان
مامانش با صدای بلند گفت
+یعنی چی؟
سپنتام خونسردیشو از دست داد
_یعنی زنـمه! عقدش کردم..
ناباور نگاهمون کرد؟
عصبی گفت
+ داری چرت میگی...این شوهر داشت
همونی که قاتله...
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
رمان شوهر اجباری 🤍
«رئیس شــوهَرمexclamation️»
#PART_105
+طلاق گرفت
عصبی خندید
_طلاق گرفت؟مگه به این اسونیه؟؟ طلاقم بگیره عده اش سر
حرفاشو قطع کرد
+عروس یک روزه بود ..
مادرش تو یه لحظه لیوان روی میز و برداشت و سمت من پرت کرد
چشمم گرد شد
سریع جای خالی دادم...
اینا همشون جـنـی بودن نه؟؟؟؟
اره حتما بودن ...
لیوان با صدای بدی شکست
سپنتا بلند شد از جاش
+مامان چیکار میکنی...
مامانش سمتم اومد
دستمو گرفت
کشید سمت بیرون
دختره وایساده بود با حرص نگاهمون میکرد
سپنتا کلافه گفت.
+مامان داری چیکار میکنی؟
مادرش با حرص گفت
_معاوم نیست؟؟؟دارم این دختره ی ... احمقو از خونه تکپسرم میندازم زیذون
دیگه طاقت نیاوردم
بغضم با صدای بدی شکست
مقاومت نکردم در برابر بیرون رفت
رفتم بیرون و پشت در نشستم
پاهامو تو شکمم جمع کردم و سرمو گذاشتم رو پاهام...
@roman_90
#PART_105
+طلاق گرفت
عصبی خندید
_طلاق گرفت؟مگه به این اسونیه؟؟ طلاقم بگیره عده اش سر
حرفاشو قطع کرد
+عروس یک روزه بود ..
مادرش تو یه لحظه لیوان روی میز و برداشت و سمت من پرت کرد
چشمم گرد شد
سریع جای خالی دادم...
اینا همشون جـنـی بودن نه؟؟؟؟
اره حتما بودن ...
لیوان با صدای بدی شکست
سپنتا بلند شد از جاش
+مامان چیکار میکنی...
مامانش سمتم اومد
دستمو گرفت
کشید سمت بیرون
دختره وایساده بود با حرص نگاهمون میکرد
سپنتا کلافه گفت.
+مامان داری چیکار میکنی؟
مادرش با حرص گفت
_معاوم نیست؟؟؟دارم این دختره ی ... احمقو از خونه تکپسرم میندازم زیذون
دیگه طاقت نیاوردم
بغضم با صدای بدی شکست
مقاومت نکردم در برابر بیرون رفت
رفتم بیرون و پشت در نشستم
پاهامو تو شکمم جمع کردم و سرمو گذاشتم رو پاهام...
@roman_90
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA1Kدنبال کننده
خوش اومدین به کانال خودتون
کانال قبلی پرید و نتونستم ادامه ی رمان رو بزارم🥲🩵
ولی اومدم دوباره شروع کنم از اول 🩵
مشاهده کانال پیامرسانکانال قبلی پرید و نتونستم ادامه ی رمان رو بزارم🥲🩵
ولی اومدم دوباره شروع کنم از اول 🩵