۱۶ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوچهلوهشت
با صدای ارومی گفتم:
_می خواست بیاد اینجا!
خونسردیش واقعا داشت روی اعصابم میرفت
مخصوصا وقتی که با همون ارتمشمحض و جوری که انگار هیچ اتفاقی تا حالا تو زندگی من نیوفتاده
گفت:
_خب بیاد!
مشکلش چیه؟!
حرصی گفتم:
_ببخشید که من وقتی اومدم اینجا مجرد بودم..
اونجا هم کسی از ترس داداشم حتی جرعت نمیکرد تو چشمام نگاه کنه!
الان بیاد و بفهمه ازدواج کردم؛ اونم صوری.. اونم واسه اینکه از شهر بیرونم نکنید!!
قیامت میکنه.
نیشخندی زد
سر تکون داد و گفت:
_حق داره!!
همین؟!
حق داره؟
با چشمای گرد شده زل زدم بهش.
الان به داداشم حق داد؟!
_دقیقا تو چی حق داره؟!
ماشین و داخل حیاط برد
تو همون حین گفت:
_خواهرتو مجرد بفرستی برای کار تو شهر، بری ببینی از سر اجبار ازدواج کرده..
حق نداره؟!
@romanGhandigift_heartbeers. . .
#پاارت_صدوچهلوهشت
با صدای ارومی گفتم:
_می خواست بیاد اینجا!
خونسردیش واقعا داشت روی اعصابم میرفت
مخصوصا وقتی که با همون ارتمشمحض و جوری که انگار هیچ اتفاقی تا حالا تو زندگی من نیوفتاده
گفت:
_خب بیاد!
مشکلش چیه؟!
حرصی گفتم:
_ببخشید که من وقتی اومدم اینجا مجرد بودم..
اونجا هم کسی از ترس داداشم حتی جرعت نمیکرد تو چشمام نگاه کنه!
الان بیاد و بفهمه ازدواج کردم؛ اونم صوری.. اونم واسه اینکه از شهر بیرونم نکنید!!
قیامت میکنه.
نیشخندی زد
سر تکون داد و گفت:
_حق داره!!
همین؟!
حق داره؟
با چشمای گرد شده زل زدم بهش.
الان به داداشم حق داد؟!
_دقیقا تو چی حق داره؟!
ماشین و داخل حیاط برد
تو همون حین گفت:
_خواهرتو مجرد بفرستی برای کار تو شهر، بری ببینی از سر اجبار ازدواج کرده..
حق نداره؟!
@romanGhandigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوچهلونه
شاید هم باید بهش حق میدادم
اون هیچ شناختی از خانواده من نداشت
برای همین یه طرفه تصمیم میگرفت و با حدس و گمان حرف میزد
بی حرف سرم و تکون دادم
که انگار فکر کرد قهرم..
چون گفت:
_پیاده شو؛ داخل حرف میزنیم بازم!
بی حرف
کیفم و برداشتم و پیاده شدم
نگاهی به حیاط انداخت
چندتا از نگهبانا جلوی در بودن
اروم گفتم:
_اینا نمیخوابن؟!
_شیفت دارن!
چونه بالا انداختم و با لحنی که تمسخرش دست خودم نبود
گفتم:
_کی میخواد بیاد که انقدر نگهبان؟!
مزخرفه..
اصلا واکنش خاصی نشون نداد
مثل همیشه خونسرد گفت:
_امیدوارم اومدناشون نبینی..
برو بالا!
و به پله ها اشاره کرد
چشمی چرخوندم، یعنی چی اومدناشون نبینم؟!
کی میخواد بیاد مگه؟!
چه عجیب..
@romanGhandigift_heartbeers. . .
#پاارت_صدوچهلونه
شاید هم باید بهش حق میدادم
اون هیچ شناختی از خانواده من نداشت
برای همین یه طرفه تصمیم میگرفت و با حدس و گمان حرف میزد
بی حرف سرم و تکون دادم
که انگار فکر کرد قهرم..
چون گفت:
_پیاده شو؛ داخل حرف میزنیم بازم!
بی حرف
کیفم و برداشتم و پیاده شدم
نگاهی به حیاط انداخت
چندتا از نگهبانا جلوی در بودن
اروم گفتم:
_اینا نمیخوابن؟!
_شیفت دارن!
چونه بالا انداختم و با لحنی که تمسخرش دست خودم نبود
گفتم:
_کی میخواد بیاد که انقدر نگهبان؟!
مزخرفه..
اصلا واکنش خاصی نشون نداد
مثل همیشه خونسرد گفت:
_امیدوارم اومدناشون نبینی..
برو بالا!
و به پله ها اشاره کرد
چشمی چرخوندم، یعنی چی اومدناشون نبینم؟!
کی میخواد بیاد مگه؟!
چه عجیب..
@romanGhandigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
+ عقدش نمیکنم مادرِ من مگه زوره؟ سنش کمه دلم نمیاد که عقدش کنم
مامان عصبی بهم نگاه کرد:
- عقدش نکنی که فردا پس فردا ننگ بیغیرتی بهت بزنن؟ خوشا به غیرتت پسرم
عصبی نگاهش کردم
+ از غیرت من استفاده میکنی؟ باشه مادر من! خوب چیزی رو برای عصبانی کردن من انتخاب نکردی.. امادهش کن عقدش میکنم این دختر رو!screamno_mobile_phonesfire
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
مامان عصبی بهم نگاه کرد:
- عقدش نکنی که فردا پس فردا ننگ بیغیرتی بهت بزنن؟ خوشا به غیرتت پسرم
عصبی نگاهش کردم
+ از غیرت من استفاده میکنی؟ باشه مادر من! خوب چیزی رو برای عصبانی کردن من انتخاب نکردی.. امادهش کن عقدش میکنم این دختر رو!screamno_mobile_phonesfire
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
وقتی از خارج برگشتم دختر 17 سالهای رو بهم نشون دادن که گفتن رسمه و باید عقدش کنی! ولی بی غیرت نبودم که این دختر نحیف رو ول کنم.. عقدش کردم و نمیدونستم که دل سنگم رو اسیر خودش میکنه و..🤭no_mobile_phoneshearts️
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
#رمان_مهیج_و_بشدتت_هیجانییflushednon-potable_watergrey_exclamation
+ اگه میخوای برچسب بیغیرتی بهت نخوره بیا و خوش غیرتی کن و عقدش کن پسرم!
عصبی دستی به موهام کشیدم:
- سنی نداره! دلم نمیاد عقدش کنم.. مگه بچه بازیه؟
مامان ریز ریز خندید:
+ اونطوری نگاهش نکن یه پا دلبریه برای خودش.. تند سرم رو بالا بردم که با دیدن دو تا تیله مشکیش یهو ..yumno_mobile_phoneskiss
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
+ اگه میخوای برچسب بیغیرتی بهت نخوره بیا و خوش غیرتی کن و عقدش کن پسرم!
عصبی دستی به موهام کشیدم:
- سنی نداره! دلم نمیاد عقدش کنم.. مگه بچه بازیه؟
مامان ریز ریز خندید:
+ اونطوری نگاهش نکن یه پا دلبریه برای خودش.. تند سرم رو بالا بردم که با دیدن دو تا تیله مشکیش یهو ..yumno_mobile_phoneskiss
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
+ به بهونه فیزیک یاد دادن اومدی پیشم پسرعمو؟
چشم ریز کرد
- اره مگه اینکه به بهونه درس و مشقت بتونم ببینمت خانوم کوچولو
پشت چشمی نازک کردم:
+ خب پس پسرعمو بیا بهم فیزیک یاد بده
نچی کرد:
- نه خانومم من برای برای فیزیک یاد دادن نیومدم که اومدم ببینمت ..stuck_out_tongue_closed_eyesno_mobile_phonesgrapes
https://rubika.ir/joinc/EDGCAFBG0MXUZNKTAPKJWDQCXPOMQHFK
چشم ریز کرد
- اره مگه اینکه به بهونه درس و مشقت بتونم ببینمت خانوم کوچولو
پشت چشمی نازک کردم:
+ خب پس پسرعمو بیا بهم فیزیک یاد بده
نچی کرد:
- نه خانومم من برای برای فیزیک یاد دادن نیومدم که اومدم ببینمت ..stuck_out_tongue_closed_eyesno_mobile_phonesgrapes
https://rubika.ir/joinc/EDGCAFBG0MXUZNKTAPKJWDQCXPOMQHFK
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
رمان دیو و دلبر
شروع از همین امشب
پارت گذاری در چنل زیرpoint_downheart_eyesheart️fire
پایان خوش
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA
شروع از همین امشب
پارت گذاری در چنل زیرpoint_downheart_eyesheart️fire
پایان خوش
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
رمان دیو و دلبر
شروع از همین امشب
پارت گذاری در چنل زیرpoint_downheart_eyesheart️fire
پایان خوش
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA
شروع از همین امشب
پارت گذاری در چنل زیرpoint_downheart_eyesheart️fire
پایان خوش
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
+ دِ اخه زن من سرهنگ این کلانتریام چرا باید هرروز زنم بیاد بره بازداشتگاه؟
با بغض نگاهش کردم و گفتم:
- تو که خونه نمیای، محل کارتم که منو نمیاری منم مجبورم جرم یا خلافی انجام بدم که منو دستگیر کنن و بیارن پیشت تا ببینمت! خب منم دلم تنگ میشه..
حرصی لب زد:
+ واسه دیدن من خودتو تو زندان میندازی ارهه؟ و یهو.. yumno_mobile_phonesfire
https://rubika.ir/joinc/EHCDIHGF0TIPBXJVLCLAMEOUPTPVYXUF
با بغض نگاهش کردم و گفتم:
- تو که خونه نمیای، محل کارتم که منو نمیاری منم مجبورم جرم یا خلافی انجام بدم که منو دستگیر کنن و بیارن پیشت تا ببینمت! خب منم دلم تنگ میشه..
حرصی لب زد:
+ واسه دیدن من خودتو تو زندان میندازی ارهه؟ و یهو.. yumno_mobile_phonesfire
https://rubika.ir/joinc/EHCDIHGF0TIPBXJVLCLAMEOUPTPVYXUF
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
بسم اللهstrawberryhearts️•
رمااان جدید: #دیو ودلبر🥺ribbon
با ژانر: #هیجانی #عاشقانه
رمان در دست تایپ..memo.
خلاصه: بهواد خان خانِ روستا دلشو به یک دختر 15 ساله میبازه؛تیدا خانوممونم چیزی از همسر داری و .... نمیدونه و از اینجای داستان عشق دوتا داداش به تیدای جذابمون شروع میشه و کش مکش هایی رو به همراه داره
پارتگزاری در:
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA books🖇
رمااان جدید: #دیو ودلبر🥺ribbon
با ژانر: #هیجانی #عاشقانه
رمان در دست تایپ..memo.
خلاصه: بهواد خان خانِ روستا دلشو به یک دختر 15 ساله میبازه؛تیدا خانوممونم چیزی از همسر داری و .... نمیدونه و از اینجای داستان عشق دوتا داداش به تیدای جذابمون شروع میشه و کش مکش هایی رو به همراه داره
پارتگزاری در:
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA books🖇
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
ســـلام ســـلاممم••🥹ribbon••
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
بریم سراغ پارت فسقلیا؟🥹blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوپنجاه
پله ها رو بالا رفتم
از اون بالا نگاهی به نشیمن انداختم
چه زود همه چیز و درست کردن!!
حتی میز و هم عوض کرده بودن
فقط جای تلویزیون خالی بود..
بازم خیلی جای تحسین داشت که تو چند ساعت این همه بازسازی کردن!!
خونه خان و خانزادگی همینه دیگه.
نگاهم رو گرفتم و وارد اتاق شدم
خسته خودم و روی تخت انداختم
انقدر تنم کوفته بود که از یاد بردم بوی اسطبل روی لباسامه..
و فقط نیاز داشتم کمی حالم جا بیاد
اما برای آدمی مثل من..
اینجور استراحت کردن؛ از کار کردن هم بدتر بود
برای همین بلند شدم و به سرعت رفتم تو حموم..
فکر نمیکردم این وقت شب کسی بیاد تو اتاق..
برای همین جونم نکشید در و قفل کنم و بیخیال لباسام و دراوردم
زیر دوش که ایستادم
جون به تنم برگشت..
خیلی خسته بودم!!
به قدری که از الان برای فردا ساعت هشت بیدار شدنم، غصه میخوردم
همینکه احساس سبکی کردم
حوله رو برداشتم و بیرون زدم؛ موهای خیسم روی شونم بودن
جلوی در حموم وایسادم تا حوله کوچیک رو بپیچم دور موهام..
@romanGhandigift_heartbeers. . .
#پاارت_صدوپنجاه
پله ها رو بالا رفتم
از اون بالا نگاهی به نشیمن انداختم
چه زود همه چیز و درست کردن!!
حتی میز و هم عوض کرده بودن
فقط جای تلویزیون خالی بود..
بازم خیلی جای تحسین داشت که تو چند ساعت این همه بازسازی کردن!!
خونه خان و خانزادگی همینه دیگه.
نگاهم رو گرفتم و وارد اتاق شدم
خسته خودم و روی تخت انداختم
انقدر تنم کوفته بود که از یاد بردم بوی اسطبل روی لباسامه..
و فقط نیاز داشتم کمی حالم جا بیاد
اما برای آدمی مثل من..
اینجور استراحت کردن؛ از کار کردن هم بدتر بود
برای همین بلند شدم و به سرعت رفتم تو حموم..
فکر نمیکردم این وقت شب کسی بیاد تو اتاق..
برای همین جونم نکشید در و قفل کنم و بیخیال لباسام و دراوردم
زیر دوش که ایستادم
جون به تنم برگشت..
خیلی خسته بودم!!
به قدری که از الان برای فردا ساعت هشت بیدار شدنم، غصه میخوردم
همینکه احساس سبکی کردم
حوله رو برداشتم و بیرون زدم؛ موهای خیسم روی شونم بودن
جلوی در حموم وایسادم تا حوله کوچیک رو بپیچم دور موهام..
@romanGhandigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوپنجاهویک
تقه ای به در اتاق خورد
این صددرصد ارسلانه..
ولی طبق تجربیات، میدونستنم صبر نمیکنه جوابی ازم بشنوه
و در و باز میکنه و میاد تو!!
برای همین دوباره پریدم تو حموم.
منتظر بودم در و باز کنه
ولی وقتی دوباره تقه ای به در زد
متعجب گفتم:
_بله؟!
صدای بمش رو شنیدم
_بیداری؟!
سریع گفتم:
_اره صبر کن!
و با سرعت تیشرت و شلوارم رو پوشیدم
موهای خیسمم تو حوله چپوندم
در و باز کردم
با دیدن سینی تو دستش..
ماتم برد!
شوکه نگاهم بین صورت مثل همیشه جدیش و سینی تو گردش بود
که جلو اومد
از جلوی در کنار رفتم
سینی و روی میز وسط اتاق گزاشت و گفت:
_صابر گفت چیزی نخوردی، بشین!
@romanGhandigift_heartbeers. . .
#پاارت_صدوپنجاهویک
تقه ای به در اتاق خورد
این صددرصد ارسلانه..
ولی طبق تجربیات، میدونستنم صبر نمیکنه جوابی ازم بشنوه
و در و باز میکنه و میاد تو!!
برای همین دوباره پریدم تو حموم.
منتظر بودم در و باز کنه
ولی وقتی دوباره تقه ای به در زد
متعجب گفتم:
_بله؟!
صدای بمش رو شنیدم
_بیداری؟!
سریع گفتم:
_اره صبر کن!
و با سرعت تیشرت و شلوارم رو پوشیدم
موهای خیسمم تو حوله چپوندم
در و باز کردم
با دیدن سینی تو دستش..
ماتم برد!
شوکه نگاهم بین صورت مثل همیشه جدیش و سینی تو گردش بود
که جلو اومد
از جلوی در کنار رفتم
سینی و روی میز وسط اتاق گزاشت و گفت:
_صابر گفت چیزی نخوردی، بشین!
@romanGhandigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوپنجاهودو
از شوک بیرون اومدم
نگاهم و تو سینی چرخوندم و گفتم:
_ممنون؛ تو چرا آوردی.
اشاره ای به ساعت کرد و حرفی نزد.
این یعنی کسی نبوده که بیاره
وگرنه خودش زحمت نمیکشید!!
از خان یه شهر..
بیشتر از اینم انتظار نمیرفت!
سینی و روی تخت گزاشتم
نشستم و گفتم:
_خودت خوردی؟!
روی صندلی نشست
پا روی پا انداخت و درحالی که خیره نگاهم میکرد
گفت:
_چرا اومدی اینجا؟!
بشقاب خالی و برداشتم؛ کمی از برنج ریختم..
شب بود و نمیخواستم زیاد سنگین بشم.
برای همین کم کشیدم..
تو همون حال گفتم:
_کجا؟!
_این شهر!!
از قرمه سبزی روی برنج ریختم
امید ارم بهش برنخوره که حین صحبت باهاش؛ دارم غذا میکشم..
ولی بخوره هم مهم نیست
بلاخره اونه که تو تایم غذا حوردن منو به حرف گرفته!!
گفتم:
_یعنی چی؟!
_چرا اومدی این شهر؟!
@romanGhandigift_heartbeers. . .
#پاارت_صدوپنجاهودو
از شوک بیرون اومدم
نگاهم و تو سینی چرخوندم و گفتم:
_ممنون؛ تو چرا آوردی.
اشاره ای به ساعت کرد و حرفی نزد.
این یعنی کسی نبوده که بیاره
وگرنه خودش زحمت نمیکشید!!
از خان یه شهر..
بیشتر از اینم انتظار نمیرفت!
سینی و روی تخت گزاشتم
نشستم و گفتم:
_خودت خوردی؟!
روی صندلی نشست
پا روی پا انداخت و درحالی که خیره نگاهم میکرد
گفت:
_چرا اومدی اینجا؟!
بشقاب خالی و برداشتم؛ کمی از برنج ریختم..
شب بود و نمیخواستم زیاد سنگین بشم.
برای همین کم کشیدم..
تو همون حال گفتم:
_کجا؟!
_این شهر!!
از قرمه سبزی روی برنج ریختم
امید ارم بهش برنخوره که حین صحبت باهاش؛ دارم غذا میکشم..
ولی بخوره هم مهم نیست
بلاخره اونه که تو تایم غذا حوردن منو به حرف گرفته!!
گفتم:
_یعنی چی؟!
_چرا اومدی این شهر؟!
@romanGhandigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
۳ تا پارت جذاب
ری اکت یا تون نره قشنگامم🥲heart️fire
ری اکت یا تون نره قشنگامم🥲heart️fire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
+مطمعنی میخوای عقدت بشه؟
رو به رفیقم لب زدم
_اره ولی بابا مخالفه...
+چرا؟
_میگه 7سال ازت بزرگتره...
خواست جواب بده که با شنیدن صدای دختر و پسری که میخندیدن خون تو رگام جمع شد
صدای خندش چقدر شبیه ریحانه بود.
بلند شدم و سمت صدا رفتم کهflushedxfire
https://rubika.ir/joinc/EFGIHEFE0TXCAVSELIEBDTWHRNJDONZM
رو به رفیقم لب زدم
_اره ولی بابا مخالفه...
+چرا؟
_میگه 7سال ازت بزرگتره...
خواست جواب بده که با شنیدن صدای دختر و پسری که میخندیدن خون تو رگام جمع شد
صدای خندش چقدر شبیه ریحانه بود.
بلند شدم و سمت صدا رفتم کهflushedxfire
https://rubika.ir/joinc/EFGIHEFE0TXCAVSELIEBDTWHRNJDONZM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
پارت داریم قربونت بشمblushtwo_heartsstrawberry
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوپنجاهوسه
چشمی چرخوندم
عادی گفتم:
_خب معلمم!!
محل خدمتمم اینجا بود..
چرا نمیومدم؟!
ابرویی بالا انداخت و با جدیت گفت:
_یعنی میگی اینجا بودنت دلیل دیگه ای نداره؟!
چرا داشت همچین سوالایی میپرسید
مثل خودش با ابروی بالا رفته
جواب دادم:
_چی مثلا؟!
چه دلیلی میتونه داشته باشه!
_هرچی..
اهل تهرانی.. اونم بالا شهرش!
واقعا اینجور بازجویانه و مشکوکانه سوال پرسیدنش تو کتم نمیرفت..
قاشق و تو بشقاب گزاشتم
خیره شدم بهش
خونسرد گفتم:
_تو آمار منو از کجا داری؟!
_اسمت تو سه جلدمه.. اینکه بدونم اهل کجایی نرمال نیست؟!
خب درست میگفت
نمیشد به اینم گیر بدم
بازم چشمام و تو کاسه چرخوندم..
@romanGhandigift_heartbeers. . .
#پاارت_صدوپنجاهوسه
چشمی چرخوندم
عادی گفتم:
_خب معلمم!!
محل خدمتمم اینجا بود..
چرا نمیومدم؟!
ابرویی بالا انداخت و با جدیت گفت:
_یعنی میگی اینجا بودنت دلیل دیگه ای نداره؟!
چرا داشت همچین سوالایی میپرسید
مثل خودش با ابروی بالا رفته
جواب دادم:
_چی مثلا؟!
چه دلیلی میتونه داشته باشه!
_هرچی..
اهل تهرانی.. اونم بالا شهرش!
واقعا اینجور بازجویانه و مشکوکانه سوال پرسیدنش تو کتم نمیرفت..
قاشق و تو بشقاب گزاشتم
خیره شدم بهش
خونسرد گفتم:
_تو آمار منو از کجا داری؟!
_اسمت تو سه جلدمه.. اینکه بدونم اهل کجایی نرمال نیست؟!
خب درست میگفت
نمیشد به اینم گیر بدم
بازم چشمام و تو کاسه چرخوندم..
@romanGhandigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
- بالاخره گیرت آوردم موش کوچولو!!
وحشت زده از جا پریدم.
- چطور انقد زود پیدام کردی؟
قلبم تند تند میزد
غرید:
- فکر کردی میتونی مخفیانه وارد استدیوی عکاسی من بشی و نفهمم؟
- ب... بخشید من فقط خواستم بعنوان مدل ازم عکس بگیری اصلا الان میرم!
با شیطنت جذابی لب زد:
- حالا که با پای خودت اومدی ولت کنم؟ نچ نچ! دیگه دیره وزه کوچولو اگه میخوای به شرکت گزارشتو ندم باید...leavessparkles🫢
https://rubika.ir/joinc/EDIFEEII0DYGBPWHBLPYIMFLWIOXNXOV
وحشت زده از جا پریدم.
- چطور انقد زود پیدام کردی؟
قلبم تند تند میزد
غرید:
- فکر کردی میتونی مخفیانه وارد استدیوی عکاسی من بشی و نفهمم؟
- ب... بخشید من فقط خواستم بعنوان مدل ازم عکس بگیری اصلا الان میرم!
با شیطنت جذابی لب زد:
- حالا که با پای خودت اومدی ولت کنم؟ نچ نچ! دیگه دیره وزه کوچولو اگه میخوای به شرکت گزارشتو ندم باید...leavessparkles🫢
https://rubika.ir/joinc/EDIFEEII0DYGBPWHBLPYIMFLWIOXNXOV
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
book کتــاب خانه رمـان روبیکا lipstick closed_book🖇️
بزن پیوست point_down🏻 closed_book
https://rubika.ir/joinc/FAIBHFHE0UPVPPDOBSIEBUMXUAMEUHUM
بهترین رمانها اینجاست و روزی ۱۰ پارت میذارن داخل کتابخانه عضو شو هر رمانی میخوای انتخاب کن رایگان بیشترشو بخون heart_eyeshearts️
بزن پیوست point_down🏻 closed_book
https://rubika.ir/joinc/FAIBHFHE0UPVPPDOBSIEBUMXUAMEUHUM
بهترین رمانها اینجاست و روزی ۱۰ پارت میذارن داخل کتابخانه عضو شو هر رمانی میخوای انتخاب کن رایگان بیشترشو بخون heart_eyeshearts️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
+پاشا
منوکشید توی بغلش
- جونم جوجه ؟
با بغض گفتم
+ مامانت گفت یه کاری کنم طلاقم بدی ،طلاقم میدی؟
با حرص صورتم و نگا کرد و غرید
- طلاق نه ولی مامان بچه ام میشی..flushedscreamfire
https://rubika.ir/joinc/EADDGHCH0YXDPYZIBIERAQAHFTLFQTDO
منوکشید توی بغلش
- جونم جوجه ؟
با بغض گفتم
+ مامانت گفت یه کاری کنم طلاقم بدی ،طلاقم میدی؟
با حرص صورتم و نگا کرد و غرید
- طلاق نه ولی مامان بچه ام میشی..flushedscreamfire
https://rubika.ir/joinc/EADDGHCH0YXDPYZIBIERAQAHFTLFQTDO
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨cherry_blossom
#پاارت_صدوپنجاهوچهار
حرفی نزدم که گفت:
_این همه سماجت برای اینجا موندن؛ اونم یه دختره بالاشهری تیتیش مامانی!
تا اینو گفت
چشمام گرد شدن
با دست به خودم اشاره کردم و گفتم:
_من تیتیش مامانیم؟!
پشتش و به صندلی تکیه داد
دستش و زیر چونش کشید
گفت:
_طفره نرو..
اینجا چیکار میکنی؟!
حرصی گفتم:
_چرا یه جور میپرسی انگار جاسوسی چیزیم؟!
خونسرد گفت:
_بعید نیست!
از حرص پره های بینیم باز و بسته میشدن
فقط این آدم میتونست من رو انقدر عصبی کنه!
با همون حرصی که از لحنم مشخص بود
گفتم:
_اره جاسوسم، تهران به مردمِ مهربون و با فرهنگ اینجا چشم داره.. یا نه حتما به معدن طلاش چشم داره!
شایدم میخواد با خان و خانزاده ها وارد جنگ بشه..
از تک تک کلماتم حرص میبارید
با تموم سرتقی اینارو میگفتم
و اون فقط نگاه میکرد..
در آخر با تک خنده ای گفت:
_همه اینایی که گفتی برعکس بود نه؟!
@romanGhandigift_heartbeers. . .
#پاارت_صدوپنجاهوچهار
حرفی نزدم که گفت:
_این همه سماجت برای اینجا موندن؛ اونم یه دختره بالاشهری تیتیش مامانی!
تا اینو گفت
چشمام گرد شدن
با دست به خودم اشاره کردم و گفتم:
_من تیتیش مامانیم؟!
پشتش و به صندلی تکیه داد
دستش و زیر چونش کشید
گفت:
_طفره نرو..
اینجا چیکار میکنی؟!
حرصی گفتم:
_چرا یه جور میپرسی انگار جاسوسی چیزیم؟!
خونسرد گفت:
_بعید نیست!
از حرص پره های بینیم باز و بسته میشدن
فقط این آدم میتونست من رو انقدر عصبی کنه!
با همون حرصی که از لحنم مشخص بود
گفتم:
_اره جاسوسم، تهران به مردمِ مهربون و با فرهنگ اینجا چشم داره.. یا نه حتما به معدن طلاش چشم داره!
شایدم میخواد با خان و خانزاده ها وارد جنگ بشه..
از تک تک کلماتم حرص میبارید
با تموم سرتقی اینارو میگفتم
و اون فقط نگاه میکرد..
در آخر با تک خنده ای گفت:
_همه اینایی که گفتی برعکس بود نه؟!
@romanGhandigift_heartbeers. . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
- امیری که 206 داره میدونی چیه؟!
چشماشو ترسناک ریز کرد: چیه؟! حرصی لب زدم: یه بیشعوریه که کلی زن میگیره و تازه همشم دنبال بغل کردنشونههه...اخمی کرد: فعلا همین تو برام بسه حالا بیا بغلمghost🤧bangbang️
https://rubika.ir/joinc/EEBJIJAF0WPCAZYEBAOFRBHMERVVSJMB
چشماشو ترسناک ریز کرد: چیه؟! حرصی لب زدم: یه بیشعوریه که کلی زن میگیره و تازه همشم دنبال بغل کردنشونههه...اخمی کرد: فعلا همین تو برام بسه حالا بیا بغلمghost🤧bangbang️
https://rubika.ir/joinc/EEBJIJAF0WPCAZYEBAOFRBHMERVVSJMB
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان ببخشید شما قندی؟!×🥺🥨🌸
خلاصه:
_طناز دختر شیطونی که با ۴تا داداشش زندگی میکنه؛ قصه از جایی شروع میشه که طناز عاشقه رفیق داداشاش میشه!
و برای اینکه مخشو بزنه میره تو شرکتشون کار کنه کهه...no_mobile_phoneskissing🤣x
https://rubika.ir/joinc/EBBACHHG0LWIUMINITOWPHLWUIQRCDJM
_طناز دختر شیطونی که با ۴تا داداشش زندگی میکنه؛ قصه از جایی شروع میشه که طناز عاشقه رفیق داداشاش میشه!
و برای اینکه مخشو بزنه میره تو شرکتشون کار کنه کهه...no_mobile_phoneskissing🤣x
https://rubika.ir/joinc/EBBACHHG0LWIUMINITOWPHLWUIQRCDJM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA2Kدنبال کننده
رمان ببخشید شما قندی
#رمان_ببخشید_شما_قندی
مرد دیوونه من آتشنشان خشن من
خوابگاه دخترونه بازی در خون دختر گل فروش
دلبر قاضی رمان گریه نکن رمان همخونهی اخمو
من رمان محرم منی حذفیات رمان به من نگو سلیطه رمان عقرب فوتبالیست خشن من اکس گاو من رمان قصر تاریک رمان دلبرک شاه دزد رمان کاپیتان بیرحم من
مشاهده کانال پیامرسان#رمان_ببخشید_شما_قندی
مرد دیوونه من آتشنشان خشن من
خوابگاه دخترونه بازی در خون دختر گل فروش
دلبر قاضی رمان گریه نکن رمان همخونهی اخمو
من رمان محرم منی حذفیات رمان به من نگو سلیطه رمان عقرب فوتبالیست خشن من اکس گاو من رمان قصر تاریک رمان دلبرک شاه دزد رمان کاپیتان بیرحم من