ریموت
ریموت
1Kدنبال کننده
clapper ریموت | مرجع تخصصی نقد و تحلیل سینما
اینجا هر روز با یک فیلم یا سریال، عمق سینما را واکاوی می کنیم.
memo نقدهای حرفه ای و روان
speech_balloon نظرات شما را در کانال منتشر میکنیم.
point_down همراه شو، سینما را از چشم ما ببین
‎@moham_mad80
‎‎
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱ خرداد
ریموت
ریموت
movie_camera فیلم: «Gone Girl»

video_camera کارگردان: دیوید فینچر
hourglassسال انتشار: ۲۰۱۴ 
boomژانر: تریلر روانشناختی، جنایی، درام

performing_arts بازیگران اصلی:
- بن افلک در نقش نیک دان
- رزمند پایک در نقش ایمی الیوت دان
- نیل پاتریک هریس در نقش دسی کالینز
- تایلر پری در نقش تنر بولت


memo خلاصه داستان:
خلاصه داستان برا این فیلم از عمد نمیزارم
دلیلش پایین توضیح میدمpoint_downpoint_downpoint_down

«دختر گمشده» از اون دسته فیلم‌هایی‌ هستش که نباید هیچ چیز ازش بدونی قبل از دیدن. راستش من خودم اولین بار، هیچی از داستانش نمیدونستم و این بهترین راه برای دیدنشه.grinning


rotating_lightrotating_lightrotating_lightنقد و تحلیل(امکان اسپویل):

راستش هر بار که «دختر گمشده» رو میبینم، یه لایه جدید توش کشف میکنم. شاید به خاطر اینه که دیوید فینچر از اون کارگردانايی هستش که فیلم هاش مثل پیاز لایه لایه‌ هستش. هر بار یه گوشه‌ ی تاریک دیگه پیدا میکنی که قبلا ندیده بودیش.


battery رزمند پایک فکر میکنم این بهترین بازی توی کل فیلموگرافی رزمند پایکه. اونقدر خوب بازی میکنه که من چند بار یادم رفت دارم به یه بازیگر نگاه میکنم. اون لبخند های سردش، اون نگاه‌ های خیره و حساب‌ شده، اون لحنی که میتونه توی یه ثانیه از معصومیت محض به تهدیدی سهمگین تبدیل بشه. انگار که این نقش رو برای خودش نوشته بودن. اسکار رو هم بُرد؟ نه، فقط کاندید شد. ولی راستش اگه میبرد هم، جای تعجب نداشت.

anger بن افلک اما خیلی از منتقدا بهش تاختند که «بازی نمیکنه، فقط خودشه». میگن قیافه همیشه مات و مبهوتش به کار میاد. راستش من یه کم با این نظر مشکل دارم. فکر می‌کنم فینچر دقیقا به خاطر همین قیافه مبهم و سرد، بن افلک رو انتخاب کرد. نیک دان قرار نیست یه قهرمان دوست‌ داشتنی باشه. قرار نیست دلسوزش باشی. اون خیانت کرده، دروغ گفته، و آدم بی‌ عاطفه‌ای به نظر میاد. ولی این به این معنا نیست که مستحق اتهام قتل هستش. بازی افلک این دوگانگی رو به خوبی منتقل می‌کنه: تو همزمان ازش متنفری، و براش میترسی.

volcano چیزی که این فیلم رو از بقیه تریلر های روانشناختی جدا میکنه، نگاه تیز فینچر به «رسانه» و «ادراک عمومی» هستش. توی «دختر گمشده»، حقیقت هیچ وقت اون چیزی نیست که مردم میبینن. مردم اون چیزی رو میبینن که رسانه بهشون نشون میده. نیک یک لحظه لبخند میزنه، تبدیل میشه به «پوزخند قاتل». ایمی یک بار قبل از ناپدید شدن باردار میشه (یا وانمود میکنه)، تبدیل میشه به «مادرِ در شکم کشته شده».

🦾 این دقیقا نقطه قوت فیلمنامه‌ هستش. گیلیان فلین، که خود نویسنده رمان اصلی هم هست، از قابلیت‌ های سینما به خوبی استفاده کرده. اون «دفتر خاطرات» ایمی رو به عنوان ابزاری برای دستکاری نه فقط شخصیت‌ های فیلم، که خود مخاطب به کار میگیره. توی نیمه اول فیلم، دائم فکر میکنی نیک قاتله. شواهد اینقدر قوی‌ هستش که شکی برات نمیمونه. ولی وقتی دور برگردون معروف فیلم میاد، تازه میفهمی چی شده. فینچر تونسته با ساختار روایت، تو رو دقیقا همون جایی بذاره که می‌خواد. مثل «fight club» خودش، ولی این بار با ابزاری به نام «رسانه».

rocket از نظر بصری هم، فینچر توی اوج کارشه. موسیقی ترنت رزنر و آتیکوس راس, اونها از فینچر خواسته بودن یه «صدای دروغین آرامش‌ بخش» بسازن که زیر پوستت نفوذ کنه. و راستش موفق شدن. بعضی از قطعات موسیقی توی فیلم اینقدر مرموز و در عین حال مسحور کننده‌ هستش که به تنهایی میتونست یه فیلم رو نجات بده.


eyes «دختر گمشده» از نظر من یکی از بهترین فیلم‌های دهه ۲۰۱۰ هست. این فیلم رو به هر کسی که فکر میکنه سینما فقط سرگرمی‌ هست توصیه نمیکنم. فقط قبل از دیدنش یه کم آماده باش. نه برای خشونت. برای حقیقتی که توی صورتت میخنده.sunglasses

🗣️ نمره من به فیلم: ۸.۵ از ۱۰

#سینما
#فیلم
#Gone_girl
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
ریموت
ریموت
clapper سریال: Fleabag

video_camera کارگردان: هری برادبیر و تیم کرکبی
hourglassسال انتشار:فصل اول ۲۰۱۶، فصل دوم ۲۰۱۹
boomژانر:کمدی-درام، کمدی سیاه

performing_arts بازیگران اصلی:
- فوبی والر-بریج در نقش فلبگ
- شیان کلیفورد در نقش کلر، خواهر فلبگ
- اندرو اسکات در نقش کشیش
- اولیویا کلمن در نقش مادرخوانده فلبگ


memo خلاصه داستان:

در لندن امروزی، زنی جوان و بی‌ نام که همه او را «فلَبگ» صدا میزنن، تلاش میکنه با زندگی اشباع از هرج‌ و مرج، اندوه، و گناه کنار بیاد. اون کافه‌ ای داره که ورشکسته هست، رابطه‌ اون با خواهر وسواسیش کلر به شدت پرتنش هست، و پدرش تازه با مادر خوانده‌ ای سمی و کنترل‌ گر نامزد کرده که مادر واقعی آن ها را به خاطرش رها کرده. فلبگ در حالی که از مرگ بهترین دوستش داغدار هست، سعی میکنه خلاء درونش را با رابطه‌ های جنسی بی‌ هدف و زودگذر پر کنه. اون مدام دیوار چهارم را میشکنه و با مخاطب حرف میزنه، به اون دروغ‌ های کوچک میگه و راز های بزرگ را فقط با اون در میان میذاره و ....


rotating_lightrotating_lightrotating_lightنقد و تحلیل(امکان اسپویل):

این سریال رو یک هفته‌ ای تموم کردم. راستش قبلش خیلی از دوستان تعریفش کرده بودن، ولی من فکر میکردم یه کمدی معمولی دیگه از اون مدلای انگلیسی که آدم گاهی میبینه و فراموش میکنه. ولی نخیر. «فلبگ» از همون دیالوگ اول «This is a love story» توی ذهنم نشست.

battery فوبی والر-بریج انقدر خوب این نقش رو بازی می‌کنه که انگار داره زندگی خودش رو تعریف میکنه. اون نگاه‌ هاش به دوربین، اون پوزخند های بامزه ولی پر از غمی که پشتش پنهون شده، اون لحظاتی که از شدت شرمندگی صورتش رو از مخاطب بر می‌گردونه و بعدش بر می‌گرده و با ناامیدی میگه «I'm fine». هیچ بازیگر دیگه‌ ای نمیتونست اینقدر صادقانه و در عین حال شکننده این شخصیت رو بازی کنه.

bulbنکته عجیب درباره «فلبگ» اینه که اونقدر سریع و شوخ و شیرینه که گاهی یادت میره داری به یه آدم خیلی غمگین نگاه میکنی. والر-بریج اینقدر باهوش فلبگ رو ساخته که تو همزمان میخندی، عصبانی میشی، دلت میسوزه، و یه جاهایی از دست خودت عصبانی میشی چون چیز هایی توی فلبگ میبینی که خودت توی زندگیت کردی. به قول منتقدا، این سریال کاری میکنه که توی یه لحظه با قهرمانت همزاد پنداری میکنی، یه لحظه بعد ازش متنفر میشی، و بعد دوباره بر می‌گردی به نقطه اول.

eyes یکی از معدود سریال‌هایی که فصل دومش از اولی هم بهتر شد. نه به خاطر اینکه والر-بریج حرف بیشتری داشت، به خاطر اینکه توی فصل اول داشت با مخاطب بازی میکرد و قصه رو به عنوان یه «بازی» تعریف میکرد. اما توی فصل دوم، اون دیوار چهارم رو میشکنه و میاد با مخاطب حرف میزنه از ته دل. میگه «ببین، گناه کردم، ازش میترسم، کمکم کن». اون صحنه که توی اعترافگاه کلیسا، پشت پرده نشسته و به کشیش میگه «I want someone to tell me what to do»من اون لحظه یادم رفتم دارم به یه سریال نگاه میکنم.

volcano چند تا نکته فنی هم بگم. فیلمنامه شبیه تئاتره، پر از مونولوگ و دیالوگ‌ های بلند و سریع. اپیزود ها کوتاه‌ هستن (حدود ۲۵ دقیقه)، ولی هیچ صحنه اضافه‌ ای ندارن. موسیقی اینقدر ساده و ظریف ساخته شده که بعضی از سکانس‌ ها بدون اون موسیقی، معنا پیدا نمیکرد. و مهمتر از همه، پایان سریال. پایان «فلبگ» برام ماندگار شد. چون نه یه پایان خوش هالیوودی‌ هستش، نه یه پایان تلخ هنری. فقط یه پایان «واقعی» هستش. فلبگ دیگه نیازی نیست به ما نگاه کنه و این برای من یعنی اعتماد به نفس. یعنی خود باوری. یعنی «فلبگ» بالاخره خودش رو پیدا کرد.grinning

🗣️نمره من به سریال: ۶.۵ از ۱۰

#سینما
#فیلم
#سریال
#fleabag
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
ریموت
ریموت
movie_camera اصطلاح امروز: نقطه‌ی کور (Blind Spot)

توی سینما، نقطه‌ی کور یعنی جایی از قاب که کارگردان نمیذاره تو ببینی. چیزی که وجود داره، ولی  از دیدت پنهونه. و این دقیقا همون جایی‌ هست که کنجکاوی به وجود میاد.

bulbبذار یه مثال بزنم. فیلم «things» جان کارپنتر رو یادت میاد که نقدش رو بالاتر نوشتم؟ توی اون فیلم، موجود میتونه شکل هر کسی رو به خودش بگیره. کارپنتر بارها و بارها از نقطه کور استفاده میکنه. مثلا یه نفسی از پشت در میاد، یه صدایی از جایی که دوربین نشون نمیده بلند میشه، یا یه شخصیت از راست قاب خارج میشه و دیگه برنمیگرده. تو نمی‌دونی اون بیرون چه خبره. فقط میدونی که خطر هست. این نقطه کور، ترس رو چند برابر میکنه، چون ذهن تو خودش بدترین سناریو رو میسازه.

boom یه نمونه دیگه بخوام بهت بگم، فیلم «پدرخوانده» قسمت دوم. اون صحنه‌ ای که فرانک پنتانجلی تو خونه‌ خودش نشسته و روزنامه میخونه. دوربین از پشت شونه‌ اون، کل اتاق نشون میده، ولی یه گوشه‌ی تاریک از قاب هست که ما نمیتونیم ببینیم چی توشه. چند دقیقه بعد، از همون نقطه کور، آدمکش بیرون میاد و پنتانجلی رو میکشه. کاپولا تمام مدت داشت بهت میگفت «یه چیز خطرناک اونجاست»، ولی تو نمیدیدی.

anger نقطه کور فقط برای ترس نیست. توی فیلم‌ های عاشقانه هم استفاده میشه. مثلا دو نفر دارن توی خیابون راه میرن و حرف میزنن. یکی از قاب خارج میشه، تو فقط صداش رو میشنوی. این یعنی داری به جای شخصیت دیگه، به حرف هاش گوش میدی. همذات‌ پنداریت قوی‌ تر میشه.

fire یه کارگردان باهوش میدونه که مغز تماشاگر تنبل نیست. هر چیزی رو که نشون نده، خودش پر میکنه. و این پر کردن، همیشه از چیزی که کارگردان میتونست نشون بده، تأثیرگذارتره. به قول هیچکاک: «ترس وقتی قوی‌ تره که در رو نبندی و بذاری تماشاگر خودش تصور کنه پشت در چیه.»

eyes دفعه بعد که فیلم میبینی، دقت کن که کارگردان چه چیزهایی رو از تو پنهان کرده؟ چه صدا هایی از بیرون قاب میاد؟ چه شخصیت‌ هایی از قاب خارج میشن و دیگه برنمیگردن؟ جواب این سوالا، خیلی چیزا درباره نبوغ کارگردان بهت میگه.sunglasses

#سینما
#فیلم
#آموزش
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
ریموت
ریموت
معرفی فیلم Parasite 🦠





فرض کن یه خانواده چهار نفره manwomangirlboy رو میبینی که توی یه زیرزمین نمور و کثیف زندگی میکنن بعد یک دفعه، یه فرصت طلایی میاد: پسر خانواده میره تو یه ویلای لوکس ، معلم خصوصی میشه و ‌...

فیلم انگل ساخته بونگ جون-هو kr (کارگردان همون فیلم MemoriesofMurder ) محصول سال ۲۰۱۹ است داخل ژانر اجتماعی با ترکیبی از کمدی سیاه و درام وحشت‌آور و تونست نمره ۸.۶ از IMDB بگیره .

انگل یک فیلم نیستش؛ سه تا فیلم هستش توی یک فیلم. اولیش کمدی، بعدی روانشناختی و درام ، آخرش هم تراژدی و این تغییرات آنقدر نرم و تمیز هستش که حتی متوجه اش هم نمیشی wink.

european_post_officeخونه پولدارها فقط یه لوکیشن نیست. این خونه یک شخصیت اصلی فیلمه. هر پله، هر راهرو، هر پنجره و مهمتر از همه زیرزمین مخفی این خونه، دارن با تو حرف میزنن. وقتی کاراکترها از پله ها پایین میرن، یعنی دارن سقوط میکنن تو فقر و ناامیدی. وقتی بالا میرن، یعنی دارن به رویای پول نزدیک میشن. کارگردان با معماری، طبقه اجتماعی رو به رخ میکشه.

magفیلم یه خط قرمز داره که در تمام طول داستان متوجه اش میشین اونم بو هستش. بوی فقر. بوی زیرزمین. بوی کپک و عرق. جالبه که آدمای پولدار حتی موقعی که فقرا بهترین لباساشون رو پوشیدن، بازم این بو رو حس میکنن.

warning️نمی‌تونم اسپویل کنم، اما بذار اینو بگم که آخرین نما فیلم، یه پسر توی تاریکی، نشسته زیر یه نور کوچیک، داره نقشه میکشه که یه روز اون خونه پولدارها رو بخره. اما کارگردان توی همون یه نما بهت میفهمونه که این اتفاق هرگز نمی افته و این نگاه تلخ‌ و واقعی به فقر رک نشونمون میده .

notesآهنگساز فیلم (جونگ جائه-ایل) کار عجیبی کرده موسیقی متن هیچ وقت با صحنه هماهنگ نیست. وقتی دارن تعقیب و گریز نفس‌گیر انجام میدن، موسیقی کلاسیک آروم پخش میشه. وقتی یه صحنه کمدی میاد، یهویی اُپرا میشنوی. این تناقض باعث میشه مغزت قاطی کنه و هیچوقت نتونی پیش‌بینی کنی فیلم بعدش چکار میکنه.


🌧توی بیشتر فیلمها باران نماد پاکی یا عشقه اما توی فیلم انگل، باران پلید و منفوره. بارون که میاد، خونه فقرا رو خراب میکنه، فاضلاب میره توی زندگیشون، و ثروتمندها با لذت از پشت پنجره دوجداره به نم نم بارون نگاه میکنن. باران برای فقرا یعنی فاجعه، برای پولدارا یعنی یه صحنه رمانتیک. کارگردان تمام فاصله طبقاتی رو خلاصه کرده تو یه پدیده طبیعی .

movie_cameraدر فیلم، دوربین مدام از پشت پنجره، نرده یا شیشه شخصیت‌ها را نشون می‌ده. هیچ‌کس آزاد نمی‌بینی. این یعنی همیشه یک مانع بین تو و اون ها هستش . بونگ جون-هو می‌خواست مخاطب حس کنه داره از بیرون جاسوسی می‌کنه، دقیقاً مثل خود فقرا که همیشه پشت یک شیشه به زندگی خوب نگاه می‌کنند، بدون اینکه بتوانند لمسش کنند.


✍️mmetemadi

#rimut
#Parasite
#فیلم
#سینما
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
ریموت
ریموت
clapper فیلم: Oldboy

video_camera کارگردان: پارک چان-ووک
hourglassسال انتشار: ۲۰۰۳
boomژانر:تریلر اکشن، معمایی، نئو-نوآر، روانشناختی

performing_artsبازیگران اصلی:
- چوی مین-شیک در نقش اوه ده-سو
- یو جی-ته در نقش لی وو-جین
- کانگ هه-جونگ در نقش می-دو
- جی ده-هان در نقش جو-هوان، دوست ده-سو
- اوه دال-سو در نقش پارک چول-وونگ
- کیم بیونگ-اوک در نقش آقای هان

memoخلاصه داستان:

سال ۱۹۸۸، اوه ده-سو، تاجر معمولی و خوش‌ مشرب، پس از یک شب مستی در ایستگاه پلیس، توسط افراد ناشناس ربوده میشه. اون در یک اتاق خصوصی شبیه هتل زندانی میشه، بدون اینکه بدونه چه کسی پشت این ماجراست و چرا. ۱۵ سال میگذره. ده-سو از تلویزیون میفهمه که همسرش به قتل رسیده و مظنون اصلی خودشه. اون دیوانه‌ وار مشتاق انتقام هستش. ناگهان، بدون هیچ توضیحی، آزاد میشه. پول، تلفن همراه، و لباس تمیز داره، اما هیچ سرنخی نداره. از اون خواسته میشه ظرف پنج روز معمای پانزده سال حبس رو حل کنه. اون به سوشی بار میره، عاشق می-دو، آشپز جوان میشه، و به دنبال راز پنهان‌ شده‌ای میگرده که...


rotating_lightrotating_lightrotating_lightنقد و تحلیل(امکان اسپویل):

فیلم «oldboy» جزو اون فیلم‌ هایی هستش که هر بار میبینی، یه چیز جدید توش پیدا میکنی. نه از نظر داستان، که از نظر حس و حال.

bulbچوی مین-شیک توی نقش اوه ده-سو، یکی از به‌یادماندنی‌ ترین بازی‌ های تاریخ سینما رو ارائه داده. راستش من تا قبل از این فیلم، بازیگری ندیده بودم که اینقدر بتونه «دیوانگی فرو خورده» رو منتقل کنه. اون نگاه‌ های خیره، اون حرکات بدنی که یک‌ لحظه آروم نیست، اون خنده عصبی‌ که از ته حلقش بلند میشه. انگار که ۱۵ سال خشونت و بی‌عدالتی توی یه اتاق کوچیک، به این آدم تبدیل شده.

batteryدرباره پارک چان-ووک، کارگردان فیلم، باید بگم که قبل از «oldboy»، یه فیلم سیاسی به اسم «منطقه امنیتی مشترک» ساخته بود که توی کره رکورد فروش زد . ولی «oldboy» چیز دیگه‌ ای هستش. این فیلم بود که اسم پارک چان-ووک رو توی دنیا بلند کرد. برنده جایزه بزرگ هیأت داوران کن شد، و کوئنتین تارانتینو که رئیس هیأت داوران بود، بعدا گفت که از این فیلم کلی ایده دزدیده. تارانتینو خودش گفت: «من به عنوان یه فیلمساز، از این فیلم خیلی خواهم دزدید.»

anger نکته جالب درباره «oldboy» اینه که برخلاف فیلم‌ های اکشن معمولی، خشونت توش نه برای جذابیت که برای منتقل کردن یه «احساس» به کار رفته. اون سکانس معروف راهرو، که ده-سو با یه چکش با ده‌ ها آدم می‌ جنگه و دوربین یک‌ برداشت طولانی و بدون قطع داره. راستش من هر بار اون صحنه رو میبینم، انگار داری یه نقاشی متحرک میبینی. خون، نفس‌ های سنگین، بدن‌ هایی که یکی یکی می‌ افتن، و ده-سو که خودش هم به سختی روی پاش وایساده. این یه صحنه اکشن نیست. این یه استعاره‌vهست از تحمل رنج.

volcano اما چیزی که این فیلم رو از یه فیلم انتقامی معمولی به یه شاهکار تبدیل میکنه، پایانشه. اسپویل نمی‌کنم، ولی میفهمی که این انتقام خیلی بزرگ‌ تر از اون چیزیه که فکر میکردی. یه منتقد به درستی اشاره کرده که فیلم «پایانی تاریک و غم‌ انگیز» داره که شاید بعضی رو عصبانی کنه، ولی از نظر فلسفی، دقیقا همون چیزیه که باید باشه.

rocket توی چند جا خوندم که بعضی منتقدا از «oldboy» به خاطر "پوچ‌گرایی" و "خشونت افراطی" انتقاد کردن. نیویورک تایمز نوشت که این فیلم "نمونه‌ای از پست‌ مدرنیسم ورشکسته" هستش. راستش من با این حرف موافق نیستم. فکر میکنم این منتقدا نکته اصلی رو از دست دادن. «oldboy» درباره "بی‌عدالتی" حرف میزنه، نه درباره خشونت. درباره این که چطور یه شایعه کوچیک، یه حرف نسنجیده، میتونه زندگی چند نفر رو نابود کنه. و اینکه انتقام، بر خلاف چیزی که توی فیلم‌ های هالیوودی میبینیم، هیچ‌ وقت آرامش نمیاره.

eyes فقط یه چیز هست که شاید من رو اذیت میکنه. پارک چان-ووک این فیلم رو بر اساس یه مانگای ژاپنی ساخته . بعضی از منتقدا گفتن که این فیلم "به شدت تحت تأثیر سینمای ژاپن و هنگ‌کنگ" هست و هویت کره ای خاصی نداره. راستش من فکر میکنم این حرف بی‌ انصافی‌ هست. «oldboy» اینقدر شخصی و منحصر‌به‌فرد هست که هر کدوم از نماهای کلیدی‌ اون، حتی اگه توی یه فیلم ژاپنی یا آمریکایی باشه، بازم بوی پارک چان-ووک میده.

fireفیلم «oldboy» جزو اون فیلم‌ هایی هستش که بعد از تموم شدن، باید چند دقیقه فقط بشینی و به هیچی فکر نکنی. چون اگه فکر کنی، شاید دیگه نتونی بخوابی.🤯

🗣️نمره من به فیلم: ۹ از ۱۰

#سینما
#فیلم
#oldboy
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
ریموت
ریموت
clapperسریال: Lucifer

video_cameraکارگردان:لن وایزمن
hourglassسال انتشار: ۲۰۲۱-۲۰۱۶
🎞️تعداد قسمت ها:۹۳ قسمت در ۶ فصل
boomژانر:فانتزی، پلیسی، کمدی-درام، عاشقانه، فراطبیعی

performing_artsبازیگران اصلی:
- تام الیس در نقش لوسیفر مورنینگ‌استار/ شیطان
- لورن ژرمن در نقش کارآگاه کلوئه دکر
- کیون الخاندرو در نقش کارآگاه دن اسپینوزا
- دی.بی. وودساید در نقش آمنادیل، فرشته بزرگ و برادر لوسیفر
- لزلی-آن برانت در نقش مازیکن (مِیز)، دیو وفادار به لوسیفر
- ریچل هریس (Rachael Harris) در نقش دکتر لیندا مارتین، روانشناس لوسیفر

memoخلاصه داستان:

لوسیفر مورنینگ‌استار، فرشته سابق که به خاطر عصیان علیه پدرش(خدا) به جهنم تبعید شده و برای هزاران سال فرمانروایی جهنم را بر عهده داشته، از کارش خسته میشه و تصمیم میگیره تعطیلات بره. مقصدش کجاست؟ لس‌آنجلس، شهر فرشتگان. اون کلوپ شبانه لوکس «لاکس» رو باز میکنه، زندگی خوش‌ گذران رو پیش میگیره و از قدرت ذاتی خودش که وادار کردن مردم به گفتن راز ها و خواسته‌ های پنهانشان هستش نهایت استفاده رو میکنه. تا اینکه یک شب ...

rotating_lightrotating_lightrotating_lightنقد و تحلیل(امکان اسپویل):

من اولش خیلی جدی نمیگرفتمش. یه کارآگاه‌ باشی و با یه ایده فانتزی. ولی «لوسیفر» از همون قسمت اول توی ذهنم نشست. نه به خاطر معمای قتلش (که خیلی‌ هاش ساده هست)، به خاطر تام الیس.

fire تام الیس توی نقش لوسیفر مورنینگ‌استار، یکی از به‌یادماندنی‌ترین شخصیت‌ های تلویزیونی دهه اخیر رو ساخته . اون لهجه بریتیش، اون پوزخند همیشگی، اون نگاه‌ های مکار، اون راه رفتنش که انگار کل زمین مال خودشه و بعد اون لحظاتی که ناگهان نقاب می‌ افته و چشمانش پر از درد و تنهایی میشه. الیس تونسته شخصیتی بسازه که همزمان خود شیفته و دوست‌ داشتنی، خطرناک و آسیب‌پذیر، بامزه و عمیقه.

bulbچیزی که این سریال رو از یه کارآگاه‌ معمولی جدا می‌ کنه، نگاه طعنه‌ آمیزش به ذات اون کارآگاه‌ ها هست. خود سریال مدام به کلیشه‌ های ژانر پلیسی اشاره میکنه. لوسیفر مدام میگه «چرا باید به این آدم اهمیت بدم؟»، بعد یهویی وسواس به خرج میده و پرونده رو حل میکنه. خود سریال میدونه که فرمولش تکراری هست، اما با شوخ طبعی و کاراکترپردازی قوی، اون رو پذیرفتنی میکنه.

anger اما اون چیزی که «لوسیفر» رو واقعا ماندگار کرد، موضوع «پدر» (God) و «انتخاب» و «اراده آزاد» هست . لوسیفر تمام عمرش رو صرف عصیان علیه پدر کرده. از بهشت اخراج شده، جهنم رو رها کرده، و حالا توی لس‌ آنجلس داره زندگی میکنه تا به خودش و همه ثابت کنه که «بدون پدر هم میتونم!». ولی هر کاری میکنه، نمیتونه از سایه پدر فرار کنه. این لایه روانشناختی، برخلاف ظاهر سبک سریال، عمق قابل توجهی به اون میده.

battery سریال از فصل چهارم که به نتفلیکس رفت، یه کم تغییر کرد. فصل پنجم و ششم، با وجود اوج‌ های عاطفی (اون اپیزود موزیکال فصل پنجم... راستش هنوزم «I Will Survive» توی گوشمه)، بعضی وقتا زیادی شلوغ و اغراق‌ آمیز میشه. انگار نویسنده‌ ها نمیدونستن سریال رو جدی بگیرن یا کمدی. فصل اول و دوم تعادل بهتری داشت.

volcano پایان‌بندی سریال خیلی از طرفدارا ازش راضی نبودن. راستش من خودم با پایانش مشکل دارم. نه اینکه بد باشه، ولی میتونست خیلی بهتر باشه. بعضی تصمیم‌ ها عجولانه به نظر میرسن. با این حال، همونطور که خود سریال همیشه میگفت، «هیچ چیز در این دنیا قطعی نیست، مگر مالیات و مرگ». شاید پایان لوسیفر هم همینطور باشه؛ نه تلخ، نه شیرین.

eyes «لوسیفر» برای من یه سریال دوست‌ داشتنی بود که بعضی وقتا میتونست عمیق‌تر از چیزی که به نظر میاد باشه. تام الیس درخشید، بقیه بازیگران در حد خودشان قابل قبول بودند، موسیقی (به خصوص انتخاب‌های عالی در اپیزودها) متن عالی بود، و داستان پر از لحظات به‌یادماندنی. شاید بهترین سریالی که تا حالا دیدم نباشه، ولی مطمئنا یه جای گرمی توی قلب من داره. برای روزایی که حوصله نداری چیزی سنگین ببینی، اما باز هم می‌خوای یه چیزی با‌ ارزش و بامزه تماشا کنی، «لوسیفر» گزینه خوبیه. فقط بدون که اگه فصل اول رو ببینی، تا آخرش رهات نمیکنه.grinning

🗣️نمره من به سریال: ۶.۵ از ۱۰

#سینما
#فیلم
#سریال
#Lucifer
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
ریموت
ریموت
movie_camera اصطلاح امروز: لانگ تیک (Long Take) یا برداشت بلند

bulbیعنی یه نما که بدون هیچ برشی، برای مدت طولانی ادامه پیدا میکنه. نه ۱۰ ثانیه، نه ۲۰ ثانیه. بعضی وقتا چند دقیقه، بعضی وقتا نیم ساعت، و توی یه مورد معروف، ۹۰ دقیقه.

eyes چرا این مهمه؟ چون توی سینمای معمولی، فیلمبردار هر چند ثانیه یه بار ضبط رو قطع میکنه، دوربین رو جابه‌جا میکنه، و بعد دوباره شروع میکنه. این «کات»ها به فیلم ریتم میدن. اما توی لانگ تیک، ریتم رو خود بازیگرا و حرکت دوربین تعیین میکنن. همه چیز باید هماهنگ باشه. یه اشتباه کوچیک، یه لحظه ناهماهنگی، و کل برداشت از بین میره.

anger بهترین نمونه‌ای که میتونم بگم، فیلم «کشتی روسی» (Russian Ark) ساخته الکساندر سوکوروفه. کل فیلم ۹۶ دقیقه‌ هست (که بالاتر نقدش رو براتون نوشتم)، توی یه برداشت هستش. راستش من وقتی برای اولین بار این رو شنیدم، باور نکردم. ۹۶ دقیقه، بدون هیچ برشی. دوربین توی کاخ زمستانی سن‌پترزبورگ، از ۳۳ تالار عبور میکنه، ۲۰۰۰ بازیگر و مجسمه‌ ها رو نشون میده، و همه چیز در همون لحظه اتفاق می‌افته. اگه یه بازیگر جمله‌ خودش رو فراموش میکرد، اگه نور یک لحظه قطع میشد، اگه دوربین می‌لرزید،همه چیز تموم بود. ولی نه. سوکوروف و فیلمبردارش تیلمان بوتنر این کار رو کردن. و نتیجه، یه شاهکار بی‌نظیره.

fire یه نمونه دیگه، فیلم «مردی از آنجا گذشت» (The Player) ساخته رابرت آلتمن. اون افتتاحیه ۸ دقیقه‌ای معروف که همه چیز رو بدون هیچ برشی نشون میده. آلتمن میخواد بگه «ببین، من می‌تونم توی یه نما، کل دنیای هالیوود رو بهت نشون بدم.» و انجام میده.

boomحالا چرا یه کارگردان باید لانگ تیک بزنه؟ چند دلیل داره:

۱) برای ایجاد تنش و فشار روانی. وقتی برش نمیبینی، نمیتونی فرار کنی. توی فیلم‌ های ترسناک، اگه کارگردان لانگ تیک بزنه، تو احساس میکنی داری خودت توی اون صحنه نفس میکشی.

۲) برای واقعی‌تر جلوه دادن فضا. وقتی برش نمیخوره، وقت نداری که محیط رو تحلیل کنی. همه چیز جلوی چشمت اتفاق می‌افته. مثل زندگی واقعی.

۳) برای نمایش مهارت فنی. یه لانگ تیک خوب مثل یه رقص هستش. حرکت دوربین، حرکت بازیگرا، نور، صدا، همه باید با هم هماهنگ باشن. تماشاگر نمی‌دونه این هماهنگی چقدر سخت بوده، ولی حسش میکنه.

batteryدفعه بعد که فیلمی میبینی، اگه فیلم پر از کات‌ های سریع بود (مثل فیلم‌های اکشن امروزی)، یعنی کارگردان میخواد هیجان رو با سرعت بهت منتقل کنه. اگه لانگ تیک بود، یعنی می‌خواد بمونی و نفس بکشی. توی همون فضا زندگی کنی. و این، شاید نزدیک‌ ترین تجربه سینما به زندگی واقعی باشه.

#سینما
#فیلم
#آموزش
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
ریموت
ریموت
clapperسریال: Succession

video_camera کارگردان: ساخته جسی آرمسترانگ
hourglassسال انتشار: ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۳
boomژانر:کمدی-درام طنزآمیز

performing_arts بازیگران اصلی:
- برایان کاکس در نقش لوگان روی
- جرمی استرانگ در نقش کندال روی
- سارا اسنوک در نقش شیو روی
- کایران کالکین در نقش رومن روی
- آلن راک در نقش کانر روی
- متیو مکفادین در نقش تام


memo خلاصه داستان:

لوگان روی، غول رسانه‌ ای هفتاد و چند ساله و بنیانگذار وی‌ استار روی‌کو(Waystar RoyCo)، در بحبوحه هشتادمین جشن تولدش ناگهان تصمیم میگیره بازنشسته نشه و کنترل شرکت رو رها نکنه. این تصمیم، چهار فرزندش رو وارد جنگی تمام‌ عیار برای جانشینی میکنه: کندال، وارث ظاهری که زیر سایه پدر له شده؛ شیو، دختر تیزبین اما بی‌ ثبات که به سیاست پناه برده؛ رومن، پسر طعنه‌ زن که با کوچکترین فشار از پا درمیاد و کانر، پسر بزرگ اما بی‌ خاصیت که اصلا جزوی از معادله نیست. اما وقتی لوگان دچار سکته میشه، نبرد نه فقط بر سر صندلی مدیرعاملی، که بر سر بقا شروع میشه و...


rotating_lightrotating_lightrotating_lightنقد و تحلیل(امکان اسپویل):

این سریال رو همین دیشب تموم کردم. راستش «succession» از اون کار هایی بود که تا قبل از دیدنش، کلی درباره‌ اون شنیده بودم ولی به سمتش نمیرفتم. الان که دیدمش، میفهمم چرا همه درباره‌ اون حرف میزدن.

bulbفیلم «succession» اصلا درباره «پولدارها» نیست. پولدارها رو خیلی از فیلم‌ ها و سریال‌ ها نشون دادن. «succession» درباره اینه که وقتی پول به اندازه کافی داشته باشی، دیگه چیزی نمونده که براش بجنگی جز اثبات خودت به یه پدری که هیچ وقت راضیت نمیکنه. لوگان روی، با بازی برایان کاکس، اونقدر ترسناک و در عین حال بشدت فریبنده ساخته شده که تو در طول سریال مدام از خودت میپرسی «آیا من هم اگه جای بچه‌ هاش بودم، همون اشتباهات رو نمیکردم؟» . کاکس انقدر خوب این نقش رو بازی میکنه که حتی وقتی داره فحش میده (و خیلی هم میده)، بازم نمیتونی چشم ازش برداری.

volcanoاما قله سریال، بدون شک جرمی استرانگ در نقش کنداله. کندال روی، وارثی که پدر مدام وعده رئیس شدن بهش میده و بعد قولش رو پس میگیره، یکی از تراژیک‌ ترین شخصیت‌هایی‌ هست که توی سریال ها دیدم. اون لحظاتی که فکر میکنه بالاخره برنده شده، اون نگاه‌ های خالی از امیدش، اون پوزخند هایی که پشتش فروپاشیه. استرانگ این نقش رو انقدر غرق در خودش بازی میکنه که تو دیگه نه کندال، بلکه تمام آدمایی رو که دیدی زیر سایه یه آدم بزرگ له شدن رو توی صورتش میبینی.

anger چیزی که «succession» رو از یه درام معمولی خانوادگی به یه شاهکار تبدیل می‌کنه، نگاه طنزآمیز و در عین حال بی‌ رحمش به روابط انسانیه. هیچ کس توی این سریال قهرمان نیست. هیچ کس حتی شرور محض هم نیست. فقط آدمایی‌ هستن که توی یه سیستم فاسد، دارن برای بقا میجنگن. بعضی از منتقدا «succession» رو با «سوپرانوز» مقایسه کردن ، و راستش مقایسه درستی‌ هست. چون هر دو سریال یه کار رو بلدن: نشون دادن این که آدمای «بد»، آدمای عادی‌ تری از اون چیزی هستن که فکر می‌ کنیم.

batteryنکته جالب دیگه، فرم بصری سریاله. دوربین همیشه دستی و لرزانه. انگار داری یه مستند از فروپاشی یه خانواده میبینی . هیچ نمای آروم و کلاسیکی در کار نیست. همه چیز پر از تنش و بی‌ قراریه، همون طور که شخصیت‌ ها هم همینطورن. منتقدا به این اشاره کردن که این سبک فیلمبرداری، بر خلاف سریال‌ های دیگه که فاصله خودشون رو با سوژه حفظ میکنن، تو رو میندازه توی اتاق و مجبورت میکنه که باهاشون نفس بکشی. و این برای یه سریال درباره آدمایی که از خیلی لحاظ منفورن، یه دستاورد بزرگیه.

eyes اگه منتظر یه پایان خوش هالیوودی یا یه درس اخلاقی بزرگ هستی، «succession» مال تو نیست. جسی آرمسترانگ، خالق سریال، از شکسپیر وام گرفته؛ مشخصا از «شاه لیر». پیرمردی که امپراتوری‌ خودش رو بین بچه‌ هاش تقسیم میکنه و بعد میبینه که چی از آب در اومده. پایان این فیلم شاید آرامش‌ بخش نباشه، ولی حقیقت داره. حقیقتی که شاید خود ما هم توی زندگیمون تجربه کردیم: اینکه گاهی نزدیک‌ ترین آدم‌ ها به ما، هیچ وقت قرار نبود بفهمن ما کی بودیم.

🗣️نمره من به سریال: ۸ از ۱۰

#فیلم
#سینما
#سریال
#succession
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
ریموت
ریموت
clapper انیمیشن: Megamind

video_camera کارگردان: تام مکگراث
hourglassسال انتشار: ۲۰۱۰
boomژانر: کمدی، ابرقهرمانی، اکشن

🎙️صداپیشگان اصلی:
- ویل فرل در نقش مگامایند
- برد پیت در نقش مترو من
- تینا فی در نقش راکسان ریچی
- جونا هیل در نقش هال استوارت


memoخلاصه داستان:

دو نوزاد بیگانه از سیاره‌ای در حال انفجار به زمین میرسن. یکی در عمارت یک خانواده ثروتمند فرود میاد و تبدیل به ابرقهرمان محبوب «مترو من» میشه. دیگری اما در حیاط زندان سقوط میکنه و در میان زندانی ها بزرگ میشه و تبدیل به «مگامایند»، نابغه شیطانی شهر میشه. سال هاست که این دو با هم میجنگن و مگامایند همیشه بازنده هست. تا اینکه یک روز، مگامایند بالاخره نقشه‌ ای میکشه که جواب میده و مترو من رو برای همیشه از سر راه بر می‌داره. حالا شهر مال اونه. جشن میگیره، شهر رو فتح میکنه، اما...


rotating_lightrotating_lightrotating_lightنقد و تحلیل(امکان اسپویل):

«مگامایند» از اون دسته انیمیشن هایی بود که وقتی بچه بودم کلی ازش لذت بردم، ولی الان که دوباره دیدمش، فهمیدم اصلا برای بچه‌ ها ساخته نشده. نه اینکه کودکان نتونن ببیننش، بلکه لایه‌ های زیرینش مال بزرگسال هستش. راستش یه جاهایی از فیلم، مگامایند با اون صدای بم و گرفته و اون پوزخند خاصش، داره «ویتو کورلئونه» رو مسخره میکنه. بچه که نمیدونه ویتو کورلئونه کیه.(همون پدرخوانده معروف) یعنی سازنده‌ ها فیلم رو برای دو دسته ساختن: یکی بچه‌ هایی که از رنگ و لذت میبرن، یکی بزرگسالایی که از ارجاعات سینمایی کیف میکنن.

bulb «مگامایند» شاید از نظر کیفیت به پای آثار پیکسار نرسه، ولی یه حرف تازه برای گفتن داره. این فیلم درباره «وابستگی متقابل»هستش. یعنی ایده‌ اون اینه که قهرمان و شرور به هم نیاز دارن. مترو من بدون مگامایند، فقط یه مرد خوش‌ تیپ برنده‌ هست. مگامایند بدون مترو من، فقط یه آبی‌ پوست بی‌ هدف. تا وقتی با هم بودن، هر کدوم معنای خودشون رو داشتن. راستش این ایده قبلا هم توی کمیک‌ ها و فیلم‌ ها مطرح شده بود، ولی «مگامایند» یه قدم پا رو فراتر میذاره: نشون میده چه بلایی سر شرور میاد وقتی بالاخره میبره. جوابش غمگین‌ کننده‌ هست. مگامایند بعد از مرگ مترو من، مثل بیوه‌ای می‌مونه که شوهرش رو از دست داده.🥲

rocket نقطه قوت فیلم، بدون شک ویل فرل هستش. من همیشه فکر میکردم ویل فرل فقط برای کمدی‌های لوس و داد و فریاد مناسبه، ولی اینجا برام ثابت شد اشتباه میکردم. صداش انقدر بامزه و در عین حال عمیقه که باورت میشه یه نابغه‌ ی شرور که توی زندان بزرگ شده میتونه اینقدر خنده‌ دار و در عین حال رقت‌ انگیز باشه.

anger انیمیشن از نظر ریتم یه جاهایی مشکل داره. مخصوصا توی نیمه اول، که مگامایند داره با حسرت توی شهر پرسه میزنه، یه کم زیاد کش داده شده. بعضی از جوک‌ ها هم تکراری میشن. مگامایند که یه جاهایی غلط میگه، اولش بامزه‌ هست، بار سوم دیگه نه. و یه چیزی که همیشه از این فیلم خوشم نمیومد، طراحی ظاهری شخصیت راکسان (با بازی تینا فی) بود. اینقدر معمولی و بی‌ خاصیت طراحی شده که آدم تعجب میکنه چطور تینا فی، اون زن باهوش و بامزه، اینقدر تخت و بی‌ روح از آب در اومده. نه اینکه نقش بدی باشه، نه. فقط پتانسیلش خیلی بیشتر از این حرفها بود.

battery اون چیزی که «مگامایند» رو برام ماندگار کرد، پایانشه. که مگامایند توی آخر فیلم یه انتخابی میکنه که خیلی از فیلم‌ های ابرقهرمانی جراتش رو ندارن. اون انتخاب نمیکنه که «خوب» بشه یا «بد». انتخاب میکنه که «خودش» باشه. با همون سر آبی بزرگ، همون ابرو های پرپشت، همون عشق به موسیقی راک و دراماتورژی‌ های مسخره‌ اون. و این شاید بزرگ‌ترین درسی باشه که «مگامایند» میتونه به مخاطبش بده. اینکه قرار نیست همه ما یا قهرمان باشیم یا شرور. گاهی بهترین کاری که میتونیم بکنیم اینه که «خود واقعی‌ مون» رو پیدا کنیم و بهش افتخار کنیم.sunglasses

🗣️نمره من به انیمیشن: ۶.۵ از ۱۰

#سینما
#فیلم
#سریال
#megamind
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
ریموت
ریموت
movie_camera اصطلاح امروز: (Subjective Camera) یا دیدگاه اول شخص

bulbاین یعنی دوربین دقیقا جای چشم‌ های شخصیت قرار میگیره و ما همه چیز رو از زاویه دید اون شخصیت میبینیم. نه اینکه مثل POV شات، فقط یه نگاه کوتاه به چیزی که شخصیت میبینه داشته باشیم. نه. اینجا تمام صحنه، تمام فیلم، یا حداقل یه بخش طولانی از فیلم، از چشم شخصیت روایت میشه. ما دست‌ های شخصیت رو میبینیم، نفس‌ هاش رو میشنویم، و اگر برگرده، تصویر میچرخه. انگار خودت شدی اون آدم.

anger اما شاید بهترین استفاده از این تکنیک توی فیلم «شخصیت» (Being John Malkovich) باشه. اسپایک جونز اون فیلم رو ساخته. توی اون فیلم، شخصیت‌ ها از یه در کوچیک رد میشن و وارد ذهن جان مالکویچ میشن. و برای چند دقیقه، ما همه چیز رو از چشم جان مالکویچ میبینیم. میبینیم که خودش رو از آینه چطور میبینه (که ترسناکه)، میبینیم که چطور با بقیه حرف میزنه. اون سکانس کوتاه، یکی از به‌ یادماندنی‌ ترین لحظات تاریخ سینماست.

eyesچرا یه کارگردان باید از زاویه دید جنس خودش استفاده کنه؟🤔

۱) برای همذات‌ پنداری کامل. وقتی تو همه چیز رو از چشم شخصیت می‌ بینی، دیگه نمیتونی بگی «چرا این کار رو کرد؟» چون خودت جای اون بودی. خودت تصمیم گرفتی.

۲) برای ایجاد محدودیت بصری. وقتی دوربین جای چشم شخصیت باشه، تو نمیتونی ببینی پشت سرش چیه. نمی‌دونی کی داره از پشت میاد. این برای فیلم‌های ترسناک و تعلیق عالیه. فیلم (REC) اسپانیایی رو یادته؟ نیمه دوم فیلم، دوربین دستی و دیدگاه خبرنگاره، ولی بعضی وقتا به دیدگاه شخصیت تبدیل میشه. وقتی شخصیت توی تاریکی راه میره و فقط نور چراغ قوه رو می‌بینی...scream

۳) برای نقد خود سینما. بعضی از کارگردانا از این تکنیک استفاده میکنن تا به مخاطب یادآوری کنن که سینما می تونه فریبنده باشه.

fireچند تا نکته فنی هم بگم. فیلمبرداری به این سبک خیلی سخته، چون دوربین باید نیم‌ کره‌ای (panoramic) باشه تا میدان دید انسان رو شبیه‌سازی کنه. ضمناً خیلی از بازیگرا از این سبک متنفرن، چون حس می‌کنن دارن با یه دوربین بازی میکنن، نه با یه آدم واقعی. بعضی از فیلمسازا مثل رابرت آلتمن از این تکنیک برای نشان دادن «اتفاق» استفاده میکردن، نه برای همذات‌ پنداری. ولی هر طوری که باشه، این نوع فیلمبرداری، اگر درست استفاده بشه، میتونه تجربه‌ ای فراموش‌ نشدنی خلق کنه. تجربه‌ ای که توش دیگه تو تماشاگر نیستی. تو قهرمانی. یا قربانی. بستگی به فیلم داره.grinning

#فیلم
#سینما
#آموزش
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
ریموت
ریموت
معرفی فیلم =>
12 years a slave



متن های حاوی اسپویل رو با (warning️) مشخص شده خلاصه که حواستون باشی نگین که نگفتما .


معرفی کلی

فیلم دوازده سال بردگی ساخته استیو مک کوئین محصول سال ۲۰۱۳ هستش و نمره ۸.۱ رو از IMDB گرفته . ژانر فیلم درام تاریخی زندگینامه ای هستش و یه نگاه بیرحمانه به دوران برده داری آمریکا داره .

داستان فیلم بر اساس اتفاقی واقعی و کتاب خاطرات یک مرد واقعی به نام سالمن نورثآپ ساخته شده است . سالمن یک مرد آزاد و تحصیلکرده است که در نیویورک با خانوادهاش زندگی میکند، ویولن مینوازد و زندگی معمولی دارد. اما در سال 1841، با فریب دو مرد که به او پیشنهاد کار میدهند، به واشنگتن دیسی برده میشود و ....

در مورد فیلم :

استیو مک کوئین داخل این فیلم از کلی سکانس های طولانی بدون قطع استفاده میکنه. warning️ مثلاً یک سکانس که سالمن با طناب به درخت آویزان است و فقط روی نوک انگشتانش روی زمین قرار دارد، بیش از سه دقیقه طول میکشد. تو همان سه دقیقه، تمام ناامیدی و عذاب او را با تمام وجودت حس میکنی . او هیچوقت دوربین را برنمیدارد؛ وادارت میکند نگاه کنی .

مک کوئین نمیترسه که خشونت را کامل نشان بده. صحنه های شلاق زدن آنقدر واقعی و طولانی هستن که ممکنه براتون دلخراش باشن . اما این خشونت برای این است که بفهمی برده داری یعنی چه. این یعنی که اینجا جایی برای فرار و سرپیچی از دستورات نیستش .

notesهانس زیمر موسیقی متن فیلم رو ساخته که گاهی شبیه موزیک های غمگین، گاهی ترسناک و گاهی امیدوارکننده. این موسیقی در کنار طولانی باعث میشه قشنگ گذر زمان رو حس نکنید .

warning️فیلم پایان خوش معمولی ندارد. سالمن بالاخره به آزادی میرسد وقتی به خانه برمیگردد، میفهمد که کودکانش بزرگ شده اند و او تمام زندگی آنها را از دست داده . در کمال ناباوری، همسرش بهش میگه : "چیزی برای بخشیدن نیست." اما خب همه میدونیم که این تراژدی هرگز از ذهنش پاک نمیشود.

-1خب ممکنه که سکانس تجاوز و شلاق زدن براتون خیلی خوشایند نباشه و دلتون رو بزنه در عوضش هم بعضی جاها روند فیلم یکمی کند میشه که یکمی تو ذوقتون بزنه ولی چیزی از فیلم کم نمیشه .

کار بزرگی که این فیلم میکند، این است که قهرمانش را یک انسان معمولی نشان میدهد، نه یک ابرقهرمان. سالمن ادم خیلی باهوشی هستش ، اما نمیتونه فرار کنه. شجاع هستش، اما ترس داره. گاهی آنقدر خسته میشه که ممکنه تسلیم بشه و همین آسیب پذیر بودن اون هستش که ما را به دردش نزدیک میکند. چون میفهمیم: هر کسی میتوانست جای او باشد.

globe_with_meridiansدر مقابل، ارباب شرور فیلمون نماد یک نظام بیمار است. سیستمی که به یه انسان ضعیف، قدرت مطلق بر دیگران میده و او را تبدیل به هیولا میکنه . حتی خود ارباب هم در این نظام گم شده و دارد خودش را نابود میکند .

🏕از نظر بصری، فیلم شاهکاری از قاب بندی و نور است. نماهای وسیع از مزارع پنبه در لوئیزیانا، زیبا و در عین حال با داستانی شوم هستش . این تضاد (زیبایی طبیعت در مقابل زشتی انسانیت) یکی از قویترین ابزارهای فیلم است.

فیلم شخصیت پردازی فوق العاده ای داره مخصوصا در مورد ویلن فیلم فیلم ( ارباب مزرعه ) که بشدت کاری می‌کنه که ازش بدتون بیاد ولی خب در مورد شخصیت های دیگه مخصوصا اکثریت شخصیت های زن خیلی چیز خاصی رو ازشون نمی‌بینیم .

حرف اخرمون no_mouth‍🌫️

دوازده سال بردگی بهت میگه که آزادی فقط نبودن در زندان نیستش آزادی یعنی نداشتن ترس، یعنی در آغوش گرفتن فرزندت، یعنی نامت را صدا بزنن، یعنی یک انسان بودن.

این فیلم از اون دسته آثاری هستش که یک بار میبینی، اما تا آخر عمر همراهت میمونه. نه به خاطر بازیها و کارگردانی درخشانش (که البته هستش)، بلکه به خاطر داستان جذابش و اشاره های به برده داریش.

✍️mmetemadi

#فیلم
#سینما
#12_years_a_slave
#rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
ریموت
ریموت
clapper فیلم: Jerry Maguire

video_camera کارگردان: کامرون کرو
hourglassسال انتشار: ۱۹۹۶
boomژانر: کمدی-درام عاشقانه، ورزشی

performing_arts بازیگران اصلی:
- تام کروز در نقش جری مگوایر
- کوبا گودینگ جونیور در نقش راد تیدول(برنده اسکارtrophy)
- رنی زلوگر در نقش دوروتی بوید
- کلی پرستون در نقش ایوری بیشاپ
- جی مور در نقش باب شوگر

memoخلاصه داستان:

جری مگوایر، مدیربرنامه‌ های ورزشی ۳۵ ساله و موفق، یک شب بعد از دیدن پسربچه‌ ای که از بی توجهی به پدرش گله میکند، دچار تحول روحی میشه. اون شب، بیانیه‌ ای مینویسه با عنوان «چیز هایی که فکر میکنیم و نمی گوییم». ماجرا از جایی شروع میشه که همین سند صادقانه، نه تنها تحسین همکارانش رو برنمی‌انگیزه، بلکه جرقه اخراجش رو میزنه. حالا اون مانده با یک مشت آرمان، یک مشتری مغرور اما وفادار، و یک منشی تنها که به معجزه اعتقاد دارد...


rotating_lightrotating_lightrotating_lightنقد و تحلیل(امکان اسپویل):

«جری مگوایر» از اون فیلم‌ هایی بود که قبل از دیدنش، کلی جمله ازش شنیده بودم. «Show me the money» و «You complete me» و «You had me at hello» و «Help me, help you». یعنی قبل از اینکه فیلم رو ببینم، انگار از قبل میشناختمش. این قضیه برای من یه کم آزار دهنده بود، چون وقتی یه فیلم اینقدر توی فرهنگ عامه هضم شده، دیگه تماشاش یه جور «بازدید از موزه» می‌شه تا تجربه کردن.

anger اما «جری مگوایر» از اون فیلم‌ هایی‌ هست که حتی با وجود همه این حرفا، هنوز هم می‌تونه غافلگیرت کنه. نه به خاطر داستانش (که ساده‌ هست)، به خاطر صداقتش.

bulbکامرون کرو، کارگردان فیلم، قبلا به عنوان خبرنگار مجله رولینگ استون کار میکرده و بعد نویسنده «سینگلز» و «تقریبا مشهور» شده. یعنی کسی‌ هست که بلده آدم‌ های واقعی رو توی موقعیت‌ های ساختگی نشون بده. «جری مگوایر» اقتباسی از زندگی «لی استاینبرگ»، مدیربرنامه‌ های معروف ورزشی، ساخته شده. ولی راستش هیچ کدوم از این اطلاعات به اندازه خود فیلم مهم نیستن.

rocket تام کروز توی این فیلم، شاید یکی از بهترین بازی زندگیش رو ارائه داده. منتقدا هم بهش اشاره کردن. جری مگوایر یه آدم خودشیفته و جذاب و موفق، که یهو میفهمه تمام این موفقیت پوچ بوده. اون لحظه که داره توی ماشینش گریه میکنه و بعد تلفن زنگ میزنه و یهویی صدا رو عوض میکنه و میگه «سلام، جری مگوایر هستم» اون لحظه تمام آدمایی رو دیدم توی زندگیشون داشتند فرو میریختن و هیچکس نمی‌دونست.🥲

battery نقطه قوت فیلم، ساختارشه. خیلی از فیلم‌های عاشقانه امروزی، «عشق» رو به عنوان یه نیروی جادویی نشون میدن که همه مشکلات رو حل میکنه. اما «جری مگوایر» این کار رو نمیکنه. جری و دوروتی ازدواج میکنن، ولی جری هنوز عاشقش نیست. فقط بهش نیاز داره. این حقیقت تلخی‌ هست که کمتر فیلمی جرات گفتنش رو داره. اونها از هم جدا میشن، نه به خاطر یه سوءتفاهم بزرگ، به خاطر اینکه جری هنوز نفهمیده عشق یعنی چی.

fire و اون پایان. «You complete me» احتمالا یکی از به‌ یادماندنی‌ ترین دیالوگ‌ های تاریخ سینماست . ولی خیلی از منتقدا بهش نقد کردن. میگن این دیالوگ نشون میده که جری هنوز خودش رو یه «چیز ناقص» میبینه که برای کامل شدن به یه زن نیاز داره. راستش من با این نقد موافقم و مخالفم. موافقم چون واقعا جری تا قبل از اون لحظه، آدم خودشیفته‌ایه که هیچ وقت فکر نمیکرده به نیازهای دیگران. مخالفم چون به نظرم خود فیلم هم می‌دونه این دیالوگ تا چه حد «سینمایی» و «رمانتیک» و در عین حال «ناقص» هست. به همین خاطر هم هست که دوروتی جواب نمیده «من هم تو رو کامل میکنم». جواب می‌ده «You had me at hello». یعنی «من از اول به تو ایمان داشتم، حتی قبل از اینکه تو خودت رو پیدا کنی». این یعنی دوروتی آدم باهوش‌تر و خود آگاه‌ تری از جری مگوایر هست. و این، شاید بزرگ‌ ترین دستاورد فیلم باشه: نشون دادن این که گاهی آدمای معمولی، از قهرمان‌ ها عمیق‌ترند.

🗣️نمره من به فیلم: ۷ از ۱۰

#سینما
#فیلم
#jerry_maguire
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
ریموت
ریموت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
ریموت
ریموت
#یادگیری

movie_camera اصطلاح امروز: برش مستقیم (Jump Cut)

bulbبرش مستقیم یعنی برشی که توی اون، زمان و مکان نه به صورت نرم، بلکه ناگهانی و با پرش جلو میره. توی فیلم‌ های کلاسیک، تدوینگر سعی میکنه که برش‌ ها «نامرئی» باشن. یعنی تو نفهمی کجا عوض شده. ولی برش مستقیم، کاملا برعکس عمل میکنه. میاد و با یه پرش ناگهانی، توی تصویر یا مکان یا زمان تغییر ایجاد میکنه و این تغییر رو به رخ تو میکشه.

volcano اولین کسی که از این تکنیک استفاده کرد و معروفش کرد، ژان لوک گدار توی فیلم «از نفس افتاده» (Breathless) بود. اون توی اون فیلم، یک صحنه رو که شخصیت توی ماشین نشسته، با برش‌ های مستقیم و بدون تغییر زاویه دوربین، نشون داد. نتیجه این شد که تماشاگر حس کرد زمان داره میپره، شخصیت داره به هم میریزه، و انگار همه چیز توی دنیا از هم پاشیده. بعضی از منتقدای اولیه فکر کردن اشتباه فیلمبرداری بوده. ولی گدار میدونست داره چیکار میکنه. اون با این کار داشت به سینما میگفت «دیگه وقت پنهون کاری تموم شده. من میخوام تو ببینی که این یه فیلمه و من دارم برات قصه میگم».

eyesچرا یه کارگردان باید از برش مستقیم استفاده کنه؟🤔 چند دلیل داره:

۱) برای نشان دادن اضطراب و آشفتگی روحی. توی فیلم‌های امروزی، مخصوصا توی اکشن‌ ها، از برش مستقیم استفاده میکنن تا نشون بدن قهرمان حواسش پرته، گیجه، یا همه چی براش تار شده.

۲) برای صرفه‌ جویی در زمان. گاهی لازم نیست نشون بدی که قهرمان از ماشین پیاده شده، در رو باز کرده، از راهرو رد شده، و رسیده به آسانسور. میتونی با یه برش مستقیم، اونو از توی ماشین ببری توی آسانسور. مخاطب خودش متوجه میشه. بعضی از منتقدا به این میگن «برش اقتصادی».

۳) برای شکستن رسمیت سینما.توی سینمای مدرن، کارگردانایی مثل گاسپار نوئه یا نیکلاس ویندینگ رفن از برش مستقیم استفاده میکنن تا بگن «سینما فقط یه بازی نیست. سینما می‌تونه زخم هم بزنه». توی فیلم (New Order) از برش‌ های مستقیم اینقدر استفاده شده که آدم سردرد می‌گیره. ولی این دقیقا همون چیزیه که کارگردان میخواد: تو رو خسته و کلافه کنه، همون طور که آدم‌ های توی فیلم کلافه هستن.

boomنکته جالب اینه که امروزه برش مستقیم توی اینفلوئنسرها و ویدیو های یوتیوب خیلی استفاده میشه. اون ها مدام دارن برش میزنن. ویدیو رو سریع، پر انرژی، و پر از پرش میکنن. ولی تفاوتش با کاربرد حرفه‌ ای اینه که توی سینما، این برش‌ ها قرار نیست «جادویی» باشن.

#سینما
#فیلم
#آموزش
@rimuttt
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
ریموت
ریموت
1Kدنبال کننده
clapper ریموت | مرجع تخصصی نقد و تحلیل سینما
اینجا هر روز با یک فیلم یا سریال، عمق سینما را واکاوی می کنیم.
memo نقدهای حرفه ای و روان
speech_balloon نظرات شما را در کانال منتشر میکنیم.
point_down همراه شو، سینما را از چشم ما ببین
‎@moham_mad80
‎‎
مشاهده کانال پیام‌رسان