۲۶ خرداد
ریحانه
seedling #امید_آفرین | توکل، کد رمز پیروزی
small_orange_diamond تفاوت امید ما با هیاهوی پوک دشمن
green_heart «#امید_آفرین» مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره اهمیت #امیدآفرینی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
small_orange_diamond تفاوت امید ما با هیاهوی پوک دشمن
green_heart «#امید_آفرین» مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره اهمیت #امیدآفرینی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ خرداد
ریحانه
green_heart ما، تکیهگاه شجاعتیم
small_orange_diamond زنان هستند که همسران خود را و فرزندان خود را برای حضور در خطرناکترین میدانها و جبههها آماده میکنند و تشجیع میکنند. ما در دوران مبارزه با طاغوت در ایران و همچنین بعد از پیروزی انقلاب تا امروز، برجستگی نقش زنان را به طور واضح و ملموس مشاهده کردیم و دیدیم.
beginner رهبر شهید انقلاب، ۱۳۹۱/۰۴/۲۱
green_heart «#در_مدار_ما»؛ مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره نقش زنان در انقلاب اسلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
small_orange_diamond زنان هستند که همسران خود را و فرزندان خود را برای حضور در خطرناکترین میدانها و جبههها آماده میکنند و تشجیع میکنند. ما در دوران مبارزه با طاغوت در ایران و همچنین بعد از پیروزی انقلاب تا امروز، برجستگی نقش زنان را به طور واضح و ملموس مشاهده کردیم و دیدیم.
beginner رهبر شهید انقلاب، ۱۳۹۱/۰۴/۲۱
green_heart «#در_مدار_ما»؛ مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره نقش زنان در انقلاب اسلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ خرداد
ریحانه
love_letter #امین_ایران | قسم به این مشت گره کرده
beginnerخردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از رویداد ویژه «امین ایران؛ روایت مهر» با هدف بازخوانی اندیشههای رهبر شهید انقلاب در حوزه زن و خانواده؛ تالار وحدت؛ ۱۴۰۵/۰۳/۲۰
small_blue_diamond میزها کنار هم چیده شده بود. هر کسی مشغول طرح خودش بود. جلوتر رفتم و با خانم جوان صحبت کردم. طرح تابلویش یک مُشت گره کرده بود. همان دست سالم آقا که در آخرین پردهی زندگیاش به نشانهی مقاومت و حماسه مشت شده بود.
small_orange_diamond خانم مریم محققزاده نقاش جوانی بود که معتقد بود این دست آقا نشاندهندهی قدرت و حماسهاش بود. جوانهای که از دست آقا روییده بود نشان میداد که راه او ادامه دارد. به تابلو نگاه کردم. نوار زرد رنگی دور دست را گرفته بود که خانم محققزاده گفت این هم نمادی از مردم مقاوم لبنان است.
small_blue_diamond راستش اصلاً به ظاهر این خانم نقاش نمیآمد که اینقدر ظریف و دقیق صحنهی مقاومت را خلق کند. میگفت موقع شروع با بسمالله طرح زدم و از خدا خواستم قبول کند. او خودش را هم در این تابلو تعریف کرده بود. میدانست آقا چقدر هنردوست بودند و گفت با هنرش راه و تفکر آقا را تکثیر خواهد کرد. با حرفهایش یاد آن شعر معروف افتادم که:
قسم به اون مشت گره کرده
این پرچم زمین نمیمونه...
🗓شماره ١١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginnerخردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از رویداد ویژه «امین ایران؛ روایت مهر» با هدف بازخوانی اندیشههای رهبر شهید انقلاب در حوزه زن و خانواده؛ تالار وحدت؛ ۱۴۰۵/۰۳/۲۰
small_blue_diamond میزها کنار هم چیده شده بود. هر کسی مشغول طرح خودش بود. جلوتر رفتم و با خانم جوان صحبت کردم. طرح تابلویش یک مُشت گره کرده بود. همان دست سالم آقا که در آخرین پردهی زندگیاش به نشانهی مقاومت و حماسه مشت شده بود.
small_orange_diamond خانم مریم محققزاده نقاش جوانی بود که معتقد بود این دست آقا نشاندهندهی قدرت و حماسهاش بود. جوانهای که از دست آقا روییده بود نشان میداد که راه او ادامه دارد. به تابلو نگاه کردم. نوار زرد رنگی دور دست را گرفته بود که خانم محققزاده گفت این هم نمادی از مردم مقاوم لبنان است.
small_blue_diamond راستش اصلاً به ظاهر این خانم نقاش نمیآمد که اینقدر ظریف و دقیق صحنهی مقاومت را خلق کند. میگفت موقع شروع با بسمالله طرح زدم و از خدا خواستم قبول کند. او خودش را هم در این تابلو تعریف کرده بود. میدانست آقا چقدر هنردوست بودند و گفت با هنرش راه و تفکر آقا را تکثیر خواهد کرد. با حرفهایش یاد آن شعر معروف افتادم که:
قسم به اون مشت گره کرده
این پرچم زمین نمیمونه...
🗓شماره ١١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ خرداد
ریحانه
green_heart #از_قلب_کشوردوست | عین نود شب
small_blue_diamond از آنهایی بود که تا میگفتی ف میرفت فرحزاد. سروشکلش آوانگارد بود، احتمالاً مثل افکارش. تا گفتم «سلام» چای توی دستش را تعارفم کرد و گفت: «سلام آبجی. بفرما چایی. توی کشوردوست میچسبه.» خندیدم و پرسیدم: «هر شب میآی اینجا چایی میخوری؟» پیرسینگ مزاحم بینیاش شد و به شالش گیر کرد.
small_orange_diamond انگار که با خودش حرف بزند گفت: «این حجاب رو دو سالی هست گذاشتم. گاهی اذیتم میکنه. چی گفتی؟ آره هر شب میآم، عین نود شب. از فردیس کرج، اول میام اینجا یه نفسی تازه میکنم و بعد میرم انقلاب تجمع.» بعد انگار پردهها از جلوی چشمش کنار رفت و با کسی بهجز من صحبت را شروع کرد: «چقدر جات خالیه. خودت که نیستی، ولی تا هروقتی که پسرت بگه میآم.» چای توی دستش یخ کرده بود، ولی نگاهش هنوز گرم بود. گرم و مهربان، مثل آبجی گفتنش!
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
small_blue_diamond از آنهایی بود که تا میگفتی ف میرفت فرحزاد. سروشکلش آوانگارد بود، احتمالاً مثل افکارش. تا گفتم «سلام» چای توی دستش را تعارفم کرد و گفت: «سلام آبجی. بفرما چایی. توی کشوردوست میچسبه.» خندیدم و پرسیدم: «هر شب میآی اینجا چایی میخوری؟» پیرسینگ مزاحم بینیاش شد و به شالش گیر کرد.
small_orange_diamond انگار که با خودش حرف بزند گفت: «این حجاب رو دو سالی هست گذاشتم. گاهی اذیتم میکنه. چی گفتی؟ آره هر شب میآم، عین نود شب. از فردیس کرج، اول میام اینجا یه نفسی تازه میکنم و بعد میرم انقلاب تجمع.» بعد انگار پردهها از جلوی چشمش کنار رفت و با کسی بهجز من صحبت را شروع کرد: «چقدر جات خالیه. خودت که نیستی، ولی تا هروقتی که پسرت بگه میآم.» چای توی دستش یخ کرده بود، ولی نگاهش هنوز گرم بود. گرم و مهربان، مثل آبجی گفتنش!
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
ریحانه
green_heart ما، تماشاگر تاریخ نبودیم
small_orange_diamond [جنگ ۸ ساله] دوران سختی بود. در این دوران سخت، نقش زنان، یک نقش فوقالعاده بود؛ نقش مادران شهدا، نقش همسران شهدا، نقش زنان مباشر در میدان جنگ، در کارهای پشتیبانی و بعضاً بندرت در کارهای عملیاتی و نظامی... یک نقش فوقالعاده بود.
beginner رهبر شهید انقلاب، ۱۳۹۰/۱۰/۱۴
green_heart «#در_مدار_ما»؛ مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره نقش زنان در انقلاب اسلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
small_orange_diamond [جنگ ۸ ساله] دوران سختی بود. در این دوران سخت، نقش زنان، یک نقش فوقالعاده بود؛ نقش مادران شهدا، نقش همسران شهدا، نقش زنان مباشر در میدان جنگ، در کارهای پشتیبانی و بعضاً بندرت در کارهای عملیاتی و نظامی... یک نقش فوقالعاده بود.
beginner رهبر شهید انقلاب، ۱۳۹۰/۱۰/۱۴
green_heart «#در_مدار_ما»؛ مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره نقش زنان در انقلاب اسلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
ریحانه
seedling #دل_آرام_خانه | قَیِّمی برای درخت انار
beginner روایتهایی زنانه درباره جاری شدن آرامش در قلب خانه
🧡 با شنیدن خبر اصابت به خانهمان دنیا روی سرم خراب شد. از آسانسوری که هر روز سوارش میشدیم چیزی نمانده بود. همسایهی طبقهی اول شهید شد. گلدانهای توی پارکینگ سوختند و برگهایشان سیاه شدند. با دلداری دوستان ناراحتیام کم میشد؛ اما همسرم اینطور نبود. آرام و منزویتر از قبل شده بود. همیشه بعد از گرفتن حقوق، قسطها را پرداخت میکرد. این بار وقتی داشت قسط بانک مسکن خانه را میداد، حس کردم دکمهی پرداخت قسط را کندتر از قبل فشار میدهد.
heart️بچهها بهانه میگرفتند. مدام میگفتند: «دلمون برای اسباببازیهامون تنگ شده.» دل خودم هم برای آشپزی و حتی گردگیری و جاروکشیدن خانهام تنگ شده بود. بغضم را قورت میدادم و میگفتم: «همهچی درست میشه. میریم توی یه خونهی خیلی قشنگتر از خونه خودمون. خدا بزرگه!» خانوادهی پرجنبوجوش ما تبدیل شده بود به یک جمع چهارنفره که نشاط قبل را نداشت.
🧡انگار طوفان شاخوبرگ درخت زندگیمان را با خود برده بود و جای دوری پرتاب کرده بود. نباید میگذاشتم همینطور ادامه پیدا کند. به هر دری زدم تا برای اسکان موقت از شهرداری هتل بگیریم و کمی آرامش به زندگیمان برگردد. تلاشهایم نتیجه داد. اتاق سیمتری هتل با یخچالی قد یک کابینت، زیاد مانند خانهمان نبود. اما همهی تلاشم را کردم تا درخت زندگیمان دوباره جوانه بزند و گردوغبار رویش کنار برود. وقتی همسرم از سر کار برمیگشت، توی استکانهایی با لوگوی هتل برایش چای میریختم.
heart️ کتابهای درسی دختر بزرگم را چیدم روی میزی که آینه داشت. قرار شد آنجا مشق بنویسد و کلاسهای آنلاین مدرسه را شرکت کند. گوشهی اتاق دو مبل را کنار هم چیدم. آنجا را کردم اتاق بازی دختر کوچکم. میز زیر تلویزیون را هم توی ذهنم به چند قسمت تقسیم کردم. یک قسمت داروها، یک قسمت استکانهای صبحانه و یک قسمت کلید و مدارک. همسرم شروع کرد به حرفزدن، دخترها دنبالبازی میکردند و صدای خندهشان هتل را برداشت. درخت زندگیمان آبیاری شد و برگهای ترد و نازکی درآورد. من هم شده بودم شبیه قیمِ درخت اناری که در روزگار جنگی، نگهبان و تکیهگاه اعضای خانوادهاش شده بود.
✍🏻 فاطمهالسادات شهروش
speech_balloon مجموعهروایت «دلآرام خانه»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner روایتهایی زنانه درباره جاری شدن آرامش در قلب خانه
🧡 با شنیدن خبر اصابت به خانهمان دنیا روی سرم خراب شد. از آسانسوری که هر روز سوارش میشدیم چیزی نمانده بود. همسایهی طبقهی اول شهید شد. گلدانهای توی پارکینگ سوختند و برگهایشان سیاه شدند. با دلداری دوستان ناراحتیام کم میشد؛ اما همسرم اینطور نبود. آرام و منزویتر از قبل شده بود. همیشه بعد از گرفتن حقوق، قسطها را پرداخت میکرد. این بار وقتی داشت قسط بانک مسکن خانه را میداد، حس کردم دکمهی پرداخت قسط را کندتر از قبل فشار میدهد.
heart️بچهها بهانه میگرفتند. مدام میگفتند: «دلمون برای اسباببازیهامون تنگ شده.» دل خودم هم برای آشپزی و حتی گردگیری و جاروکشیدن خانهام تنگ شده بود. بغضم را قورت میدادم و میگفتم: «همهچی درست میشه. میریم توی یه خونهی خیلی قشنگتر از خونه خودمون. خدا بزرگه!» خانوادهی پرجنبوجوش ما تبدیل شده بود به یک جمع چهارنفره که نشاط قبل را نداشت.
🧡انگار طوفان شاخوبرگ درخت زندگیمان را با خود برده بود و جای دوری پرتاب کرده بود. نباید میگذاشتم همینطور ادامه پیدا کند. به هر دری زدم تا برای اسکان موقت از شهرداری هتل بگیریم و کمی آرامش به زندگیمان برگردد. تلاشهایم نتیجه داد. اتاق سیمتری هتل با یخچالی قد یک کابینت، زیاد مانند خانهمان نبود. اما همهی تلاشم را کردم تا درخت زندگیمان دوباره جوانه بزند و گردوغبار رویش کنار برود. وقتی همسرم از سر کار برمیگشت، توی استکانهایی با لوگوی هتل برایش چای میریختم.
heart️ کتابهای درسی دختر بزرگم را چیدم روی میزی که آینه داشت. قرار شد آنجا مشق بنویسد و کلاسهای آنلاین مدرسه را شرکت کند. گوشهی اتاق دو مبل را کنار هم چیدم. آنجا را کردم اتاق بازی دختر کوچکم. میز زیر تلویزیون را هم توی ذهنم به چند قسمت تقسیم کردم. یک قسمت داروها، یک قسمت استکانهای صبحانه و یک قسمت کلید و مدارک. همسرم شروع کرد به حرفزدن، دخترها دنبالبازی میکردند و صدای خندهشان هتل را برداشت. درخت زندگیمان آبیاری شد و برگهای ترد و نازکی درآورد. من هم شده بودم شبیه قیمِ درخت اناری که در روزگار جنگی، نگهبان و تکیهگاه اعضای خانوادهاش شده بود.
✍🏻 فاطمهالسادات شهروش
speech_balloon مجموعهروایت «دلآرام خانه»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
ریحانه
🖤 بلندگوی قیام حسینی، همچنان کار میکند
black_small_square️ «فرستادگان حسین علیهالسلام» مجموعهای از بیانات رهبر انقلاب است که دربارهی نقش زنان و دختران قافلهی کربلا در گسترش پیام عاشورا ایراد شده.
calendar بازنشر به مناسبت ایام سوگواری سیدالشهداء(ع)
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
black_small_square️ «فرستادگان حسین علیهالسلام» مجموعهای از بیانات رهبر انقلاب است که دربارهی نقش زنان و دختران قافلهی کربلا در گسترش پیام عاشورا ایراد شده.
calendar بازنشر به مناسبت ایام سوگواری سیدالشهداء(ع)
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
ریحانه
love_letter #امین_ایران | نور چشمهای من
beginner خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از رویداد ویژه «امین ایران؛ روایت مهر» با هدف بازخوانی اندیشههای رهبر شهید انقلاب در حوزه زن و خانواده؛ تالار وحدت؛ ۱۴۰۵/۰۳/۲۰
small_blue_diamond اولین بار بیست سال پیش بود. توی جمع خانمهای سفارت ایران در هند نشسته بودم که این خاطره را خانم حدادعادل، برایمان تعریف کردند: «سال ۶۳ بود که حج قسمتم شد. روبهروی خانهی خدا نشسته بودم و قرآن روی زانوهایم بود. فرصتی بود تا از خدا درخواستی کنم اما نمیدانستم چه بخواهم. از خدا مشورت خواستم و قرآن را باز کردم. آیه آمد رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ... خدایا! همسر و فرزندانی به من عطا کن که "نور چشم" من باشند...»
small_orange_diamond امروز در تالار وحدت، باز هم همان خاطره را از زبانشان شنیدم. اما اینبار، کلمات طعم دیگری داشتند. حالا دیگر آن دعا از حصار کلمات بیرون آمده و روی شانههای تاریخ نشسته بود. دعای مستجاب مادر را، همهی مردم ایران به چشم میدیدند. ستارهای که نه فقط نور چشم مادر بود که با شهادتش کنار آقا، نورچشمی رهبر و یک ملت بود. قرةالعینی که نامش «زهرا حدادعادل» بود.
🗓شماره ١٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از رویداد ویژه «امین ایران؛ روایت مهر» با هدف بازخوانی اندیشههای رهبر شهید انقلاب در حوزه زن و خانواده؛ تالار وحدت؛ ۱۴۰۵/۰۳/۲۰
small_blue_diamond اولین بار بیست سال پیش بود. توی جمع خانمهای سفارت ایران در هند نشسته بودم که این خاطره را خانم حدادعادل، برایمان تعریف کردند: «سال ۶۳ بود که حج قسمتم شد. روبهروی خانهی خدا نشسته بودم و قرآن روی زانوهایم بود. فرصتی بود تا از خدا درخواستی کنم اما نمیدانستم چه بخواهم. از خدا مشورت خواستم و قرآن را باز کردم. آیه آمد رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ... خدایا! همسر و فرزندانی به من عطا کن که "نور چشم" من باشند...»
small_orange_diamond امروز در تالار وحدت، باز هم همان خاطره را از زبانشان شنیدم. اما اینبار، کلمات طعم دیگری داشتند. حالا دیگر آن دعا از حصار کلمات بیرون آمده و روی شانههای تاریخ نشسته بود. دعای مستجاب مادر را، همهی مردم ایران به چشم میدیدند. ستارهای که نه فقط نور چشم مادر بود که با شهادتش کنار آقا، نورچشمی رهبر و یک ملت بود. قرةالعینی که نامش «زهرا حدادعادل» بود.
🗓شماره ١٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
ریحانه
green_heart #از_قلب_کشوردوست | به امید زندهایم
small_blue_diamond شما را در قاب دستهایشان آورده بودند؛ برای فردایی که با امید نگاه میکنند.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
small_blue_diamond شما را در قاب دستهایشان آورده بودند؛ برای فردایی که با امید نگاه میکنند.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ خرداد
ریحانه
green_heart #از_قلب_کشوردوست | مرهم و مَحْرم
small_blue_diamond چند نفر بودند. چفیه بسته بودند سرشان و جلوی موکب ایستاده بودند تا عکس بگیرند. از نسبتشان پرسیدم. به هم نگاه کردند و لبخند زدند. یکیشان گفت: «ما دوستیم.» یکی دیگرشان که شال مشکی و چفیه سر کرده بود گفت: «ما تو تجمعهای این شبها با هم دوست شدیم.» از آنهایی بودند که در سالهای اخیر از آدمهای دوروبرشان فاصله گرفته بودند و با آنکه ظاهر مذهبی نداشتند، پای اعتقادشان به نظام ایستاده بودند. حالا بعد از دوره طولانی تنهایی انتخابیشان، همدیگر را توی تجمع پیدا کرده بودند و رفاقتشان سر گرفته بود.
small_orange_diamond جمع قشنگی داشتند. انگار خدا هر کدامشان را کنار گذاشته بود برای همدیگر تا در این روزها مرهم و محرم هم شوند.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
small_blue_diamond چند نفر بودند. چفیه بسته بودند سرشان و جلوی موکب ایستاده بودند تا عکس بگیرند. از نسبتشان پرسیدم. به هم نگاه کردند و لبخند زدند. یکیشان گفت: «ما دوستیم.» یکی دیگرشان که شال مشکی و چفیه سر کرده بود گفت: «ما تو تجمعهای این شبها با هم دوست شدیم.» از آنهایی بودند که در سالهای اخیر از آدمهای دوروبرشان فاصله گرفته بودند و با آنکه ظاهر مذهبی نداشتند، پای اعتقادشان به نظام ایستاده بودند. حالا بعد از دوره طولانی تنهایی انتخابیشان، همدیگر را توی تجمع پیدا کرده بودند و رفاقتشان سر گرفته بود.
small_orange_diamond جمع قشنگی داشتند. انگار خدا هر کدامشان را کنار گذاشته بود برای همدیگر تا در این روزها مرهم و محرم هم شوند.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ خرداد
ریحانه
green_heart ما، روایت تمامقد ایثاریم
small_orange_diamond شهیدان و جانبازان و آزادگان زن، نمایشگرانِ یکی از برترین قلّههای افتخارات انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامیاند.
beginner رهبر شهید انقلاب، ۱۳۹۹/۱۲/۱۹
green_heart «#در_مدار_ما»؛ مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره نقش زنان در انقلاب اسلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
small_orange_diamond شهیدان و جانبازان و آزادگان زن، نمایشگرانِ یکی از برترین قلّههای افتخارات انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامیاند.
beginner رهبر شهید انقلاب، ۱۳۹۹/۱۲/۱۹
green_heart «#در_مدار_ما»؛ مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره نقش زنان در انقلاب اسلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ خرداد
۳۰ خرداد
۳۰ خرداد
۳۰ خرداد
ریحانه
🇮🇷 #یک_قصه_یک_شهید | سرپناه صالح
tulip یادوارهی «صالح عباسی» و «انیسه کریمی» که در حملات تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسیدند.
small_blue_diamond خبر جنگ که به معلمها و مدیر رسید، تندتند زنگ میزدند به پدر و مادرها. نمیگفتند جنگ شده. میگفتند آب مدرسه قطع است؛ بچهها کوچکاند و بیآبی اذیتشان میکند. میترسیدند پدر و مادرها هول کنند.
small_orange_diamond بزرگترها که میآمدند، بچهها میرفتند. کلاسپنجمیها یکییکی رفتند. مانده بودند صالح و همکلاسیاش. سرویس مدرسه که آمد، دوستش رفت؛ صالح اما ماند. ماند که برود پیش زنداییاش. میخواست با زنداییاش برگردد خانه. صالح میشود عضو چهارم جمع کوچک خانوادهی کریمی که توی یک کلاس دور هم جمع شده بودند.
small_blue_diamond صدای موشک که میآید، صالح خودش را میان دستهای انیسه جا میدهد. انیسه میشود سرپناه صالح. آوار اما هم سرپناه را میبرد و هم صالح را. آوار صالح را میبرد تا بشود تنها شهید کلاسپنجمیهای مدرسهی شهدای خلیج فارس میناب. شناسایی پیکرهایشان هم ترتیب را رعایت میکند؛ اول سرپناه و بعد صالح.
✍🏻 منصوره جاسبی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
tulip یادوارهی «صالح عباسی» و «انیسه کریمی» که در حملات تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسیدند.
small_blue_diamond خبر جنگ که به معلمها و مدیر رسید، تندتند زنگ میزدند به پدر و مادرها. نمیگفتند جنگ شده. میگفتند آب مدرسه قطع است؛ بچهها کوچکاند و بیآبی اذیتشان میکند. میترسیدند پدر و مادرها هول کنند.
small_orange_diamond بزرگترها که میآمدند، بچهها میرفتند. کلاسپنجمیها یکییکی رفتند. مانده بودند صالح و همکلاسیاش. سرویس مدرسه که آمد، دوستش رفت؛ صالح اما ماند. ماند که برود پیش زنداییاش. میخواست با زنداییاش برگردد خانه. صالح میشود عضو چهارم جمع کوچک خانوادهی کریمی که توی یک کلاس دور هم جمع شده بودند.
small_blue_diamond صدای موشک که میآید، صالح خودش را میان دستهای انیسه جا میدهد. انیسه میشود سرپناه صالح. آوار اما هم سرپناه را میبرد و هم صالح را. آوار صالح را میبرد تا بشود تنها شهید کلاسپنجمیهای مدرسهی شهدای خلیج فارس میناب. شناسایی پیکرهایشان هم ترتیب را رعایت میکند؛ اول سرپناه و بعد صالح.
✍🏻 منصوره جاسبی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ خرداد
ریحانه
🖤 حتی یک نفر، زینب کبری را تحسین نکرد!
black_small_square️ «فرستادگان حسین علیهالسلام» مجموعهای از بیانات رهبر انقلاب است که دربارهی نقش زنان و دختران قافلهی کربلا در گسترش پیام عاشورا ایراد شده.
calendar بازنشر به مناسبت ایام سوگواری سیدالشهداء(ع)
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
black_small_square️ «فرستادگان حسین علیهالسلام» مجموعهای از بیانات رهبر انقلاب است که دربارهی نقش زنان و دختران قافلهی کربلا در گسترش پیام عاشورا ایراد شده.
calendar بازنشر به مناسبت ایام سوگواری سیدالشهداء(ع)
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ خرداد
ریحانه
seedling #دل_آرام_خانه | پناهگاه سبز خانه
beginner روایتهایی زنانه درباره جاری شدن آرامش در قلب خانه
🧡 سه سال قبل حس میکردم در دریای متلاطمی پارو میزنم، بیآنکه ساحلی در کار باشد. به هر دری میزدم، آرامش نمیآمد. مضطرب بودم و هر اتفاقی توی زندگی برایم دلهرهآور بود. تا اینکه از مادرم و زنهای فامیل شنیدم راهحل دیگری هم هست و به دوشنبهها پناه آوردم. سفرهی سبز سادهای پهن کردم که دورتادورش مزین به نام چهاردهمعصوم و حضرت امالبنین(سلاماللَّهعلیها) بود. از یخچال و کابینت، هرچه داشتم بیرون میآوردم و توی سفره میچیدم. با همسر و بچهها نشستیم دور سفره و حدیث کساء خواندیم و دلی سبک کردم. خوراکیها را خوردیم و همان روز، انگار دیوار کجِ دلمان صاف شد. احساس کردم تنها نیستم و بارهای سنگین زندگیام را بر دوش دیگرانی که از پدر و مادر مهربانترند گذاشتهام.
heart️ کمکم این سفره شد رسم خانوادگی ما. هر دوشنبه، بیبهانه و بیمهمان سفره را به نیت حسنین پهن میکنیم و غمها را از گوشه و کنار خانه بیرون میتکانیم. گاهی ماکارونی و آش است که بچهها را سر ذوق میآورد، گاهی همان نان بربری و پنیر و چایی در کنار یک ظرف پر از پفیلای خانگی. گاهی مهمان از راه میرسد، گاهی نه. ولی سفرهی تبرکی که هست، انگار خانه جان میگیرد و حال همگی خوب است. گاهی هم سفره را به صحن امامزادهای توی محله خودمان میبریم. جایی که زائرها هرکدام با حاجت و خواستهای در قسمت زنانه دور سفره مینشینند. بعد از فرستادن یک دور صلوات با تسبیحهای سبز، لقمهای نان بربری کنجدی داغ با پنیر و خیار و گوجه میخورند و پشتبندش با گفتن «چقدر چسبید» و «خدا امواتت رو بیامرزه» و «حاجتت روا» بلند میشوند.
🧡 سفره که جمع میشود، من میمانم و حسی که هیچوقت دیگری در هفته تجربه نمیکنم تا دوشنبهای دیگر. تا روز موعود که بالاخره کشتی زندگی را از بین موجهای کوتاه و بلند به ساحل آرامتری برسانم. راستش وقتی سفرهای برای اهل بیت پهن میکنم شبیه کسی هستم که برای خودم و اعضای خانواده پناهی ساخته. سه سالی هست که تمام داراییام را در این پناهگاه امن جا دادهام. بعد از خواندن حدیث کساء انگار رفتهایم و خودمان را زیر عبای یمانی پیامبر(ص) جا دادهایم و رحمةالعالمین دستی به سرمان کشیدهاند.
✍🏻 مریم فولادزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner روایتهایی زنانه درباره جاری شدن آرامش در قلب خانه
🧡 سه سال قبل حس میکردم در دریای متلاطمی پارو میزنم، بیآنکه ساحلی در کار باشد. به هر دری میزدم، آرامش نمیآمد. مضطرب بودم و هر اتفاقی توی زندگی برایم دلهرهآور بود. تا اینکه از مادرم و زنهای فامیل شنیدم راهحل دیگری هم هست و به دوشنبهها پناه آوردم. سفرهی سبز سادهای پهن کردم که دورتادورش مزین به نام چهاردهمعصوم و حضرت امالبنین(سلاماللَّهعلیها) بود. از یخچال و کابینت، هرچه داشتم بیرون میآوردم و توی سفره میچیدم. با همسر و بچهها نشستیم دور سفره و حدیث کساء خواندیم و دلی سبک کردم. خوراکیها را خوردیم و همان روز، انگار دیوار کجِ دلمان صاف شد. احساس کردم تنها نیستم و بارهای سنگین زندگیام را بر دوش دیگرانی که از پدر و مادر مهربانترند گذاشتهام.
heart️ کمکم این سفره شد رسم خانوادگی ما. هر دوشنبه، بیبهانه و بیمهمان سفره را به نیت حسنین پهن میکنیم و غمها را از گوشه و کنار خانه بیرون میتکانیم. گاهی ماکارونی و آش است که بچهها را سر ذوق میآورد، گاهی همان نان بربری و پنیر و چایی در کنار یک ظرف پر از پفیلای خانگی. گاهی مهمان از راه میرسد، گاهی نه. ولی سفرهی تبرکی که هست، انگار خانه جان میگیرد و حال همگی خوب است. گاهی هم سفره را به صحن امامزادهای توی محله خودمان میبریم. جایی که زائرها هرکدام با حاجت و خواستهای در قسمت زنانه دور سفره مینشینند. بعد از فرستادن یک دور صلوات با تسبیحهای سبز، لقمهای نان بربری کنجدی داغ با پنیر و خیار و گوجه میخورند و پشتبندش با گفتن «چقدر چسبید» و «خدا امواتت رو بیامرزه» و «حاجتت روا» بلند میشوند.
🧡 سفره که جمع میشود، من میمانم و حسی که هیچوقت دیگری در هفته تجربه نمیکنم تا دوشنبهای دیگر. تا روز موعود که بالاخره کشتی زندگی را از بین موجهای کوتاه و بلند به ساحل آرامتری برسانم. راستش وقتی سفرهای برای اهل بیت پهن میکنم شبیه کسی هستم که برای خودم و اعضای خانواده پناهی ساخته. سه سالی هست که تمام داراییام را در این پناهگاه امن جا دادهام. بعد از خواندن حدیث کساء انگار رفتهایم و خودمان را زیر عبای یمانی پیامبر(ص) جا دادهایم و رحمةالعالمین دستی به سرمان کشیدهاند.
✍🏻 مریم فولادزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ خرداد
ریحانه
🧡 #از_قلب_کشوردوست | به رسم محبت
tulip بعضی دلتنگیها گل میدهند.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
tulip بعضی دلتنگیها گل میدهند.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ خرداد
ریحانه
green_heart #از_قلب_کشوردوست | پسرک موبور
small_orange_diamond خانوادهی پنجنفریشان نشسته بود در نزدیکترین نقطه به زیلوهای آبی و صندلی مشکیپوش. سه بچه داشتند. بچهها میچرخیدند و اینور و آنور میرفتند. یکیشان پسربچهی یکیدوسالهای بود که مدام از پلهی روبهرو بالا میرفت و دوروبر صندلی میچرخید. اولینبار که این کار را کرد، مشغول کنجکاوی بود. موهای بورش با عکس روی زیلوها هماهنگ بود. جمعیت که نشسته بودند، یکی دوباری با کارهایش هقهق گریهشان بلندتر شد. وقت رفتن مشغول گرفتن عکسهای خانوادگی با زیلوهای آبی و عکس آقای شهید شدند.
small_blue_diamond دخترک پنجششسالهی خانواده دامن سیاه و سفیدش را با دست چین داد و گفت: «بابا، بابا، یه عکسم اینطوری بگیر که خوشگل شدم.» بابا جواب داد: «ازت گرفتم»؛ اما دخترک راضی نشد. خواستهاش را هربار بلندتر تکرار کرد. آخرسر بابا تسلیم شد و عکس را گرفت. بعد دوید و پردهی آبی رنگ پشت صحنه را کنار زد و سرک کشید و من فکر کردم آقای شهید، چقدر بچهها را دوست داشتند. چقدر این صحنهی بازی بچهها، نزدیک مقتل آقا، توی رواق کشوردوست، خواستنی و درعین حال غمانگیز است.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
small_orange_diamond خانوادهی پنجنفریشان نشسته بود در نزدیکترین نقطه به زیلوهای آبی و صندلی مشکیپوش. سه بچه داشتند. بچهها میچرخیدند و اینور و آنور میرفتند. یکیشان پسربچهی یکیدوسالهای بود که مدام از پلهی روبهرو بالا میرفت و دوروبر صندلی میچرخید. اولینبار که این کار را کرد، مشغول کنجکاوی بود. موهای بورش با عکس روی زیلوها هماهنگ بود. جمعیت که نشسته بودند، یکی دوباری با کارهایش هقهق گریهشان بلندتر شد. وقت رفتن مشغول گرفتن عکسهای خانوادگی با زیلوهای آبی و عکس آقای شهید شدند.
small_blue_diamond دخترک پنجششسالهی خانواده دامن سیاه و سفیدش را با دست چین داد و گفت: «بابا، بابا، یه عکسم اینطوری بگیر که خوشگل شدم.» بابا جواب داد: «ازت گرفتم»؛ اما دخترک راضی نشد. خواستهاش را هربار بلندتر تکرار کرد. آخرسر بابا تسلیم شد و عکس را گرفت. بعد دوید و پردهی آبی رنگ پشت صحنه را کنار زد و سرک کشید و من فکر کردم آقای شهید، چقدر بچهها را دوست داشتند. چقدر این صحنهی بازی بچهها، نزدیک مقتل آقا، توی رواق کشوردوست، خواستنی و درعین حال غمانگیز است.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ خرداد
ریحانه
green_heart ما، نبض بیدار جهانیم
small_orange_diamond زنان باید به امور مسلمانان و جامعهی اسلامی و امور جهان اسلام و همهی مسائلی كه در دنیا میگذرد، احساس مسئولیت كنند و اهتمام نمایند؛ چون وظیفهی اسلامی است.
beginner رهبر شهید انقلاب، ۱۳۷۵/۱۲/۲۰
green_heart «#در_مدار_ما»؛ مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره نقش زنان در انقلاب اسلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
small_orange_diamond زنان باید به امور مسلمانان و جامعهی اسلامی و امور جهان اسلام و همهی مسائلی كه در دنیا میگذرد، احساس مسئولیت كنند و اهتمام نمایند؛ چون وظیفهی اسلامی است.
beginner رهبر شهید انقلاب، ۱۳۷۵/۱۲/۲۰
green_heart «#در_مدار_ما»؛ مجموعه بیانات رهبر شهید انقلاب درباره نقش زنان در انقلاب اسلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ خرداد
ریحانه
love_letter #امین_ایران | روایت ساده یک پیچیدگی
beginner خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از رویداد ویژه «امین ایران؛ روایت مهر» با هدف بازخوانی اندیشههای رهبر شهید انقلاب در حوزه زن و خانواده؛ تالار وحدت؛ ۱۴۰۵/۰۳/۲۰
small_blue_diamond حرفهای خانم دکتر دستجردی حول و حوشِ دیدارهایش در دوران وزارت با آقا بود. خانم دکتر میگفت: «دو-سه ماهی بود که وزیر شده بودم. از دفتر آقا تماس گرفتن و گفتن با برنامههای آتی و نو بیاین خدمت آقا. سه تا مطلب آماده کردم و رفتم خدمتشون. اولیاش درباره ویروس اچ. آی. وی بود. اون روزا هنوز حرف زدن درباره این بیماری تابوشکنی بود. تا گفتم آقا الگوی گسترش این بیماری عوض شده، آقا گفتن برید درباره این مسائل با خانوادهها صحبت کنین.»
small_orange_diamond حرفهای خانم دکتر را میگذارم کنار خاطراتی که از اولین روزهای جنگ تا امروز شنیدهام. یکی میگوید آقا میگفتند شعرسرایی خانمها باید در قله باشد. دیگری میگوید آقا بر مدارج تحصیلی خانمها تأکید داشتند و... خاطراتی که همگی میگویند آقای ما روشنفکرترین رهبر دنیا بود.
🗓شماره ١٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از رویداد ویژه «امین ایران؛ روایت مهر» با هدف بازخوانی اندیشههای رهبر شهید انقلاب در حوزه زن و خانواده؛ تالار وحدت؛ ۱۴۰۵/۰۳/۲۰
small_blue_diamond حرفهای خانم دکتر دستجردی حول و حوشِ دیدارهایش در دوران وزارت با آقا بود. خانم دکتر میگفت: «دو-سه ماهی بود که وزیر شده بودم. از دفتر آقا تماس گرفتن و گفتن با برنامههای آتی و نو بیاین خدمت آقا. سه تا مطلب آماده کردم و رفتم خدمتشون. اولیاش درباره ویروس اچ. آی. وی بود. اون روزا هنوز حرف زدن درباره این بیماری تابوشکنی بود. تا گفتم آقا الگوی گسترش این بیماری عوض شده، آقا گفتن برید درباره این مسائل با خانوادهها صحبت کنین.»
small_orange_diamond حرفهای خانم دکتر را میگذارم کنار خاطراتی که از اولین روزهای جنگ تا امروز شنیدهام. یکی میگوید آقا میگفتند شعرسرایی خانمها باید در قله باشد. دیگری میگوید آقا بر مدارج تحصیلی خانمها تأکید داشتند و... خاطراتی که همگی میگویند آقای ما روشنفکرترین رهبر دنیا بود.
🗓شماره ١٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ خرداد
ریحانه
🖤 زینب (سلاماللهعلیها) اسلام را حفظ کرد
black_small_square️ «فرستادگان حسین علیهالسلام» مجموعهای از بیانات رهبر انقلاب است که دربارهی نقش زنان و دختران قافلهی کربلا در گسترش پیام عاشورا ایراد شده.
calendar بازنشر به مناسبت ایام سوگواری سیدالشهداء(ع)
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
black_small_square️ «فرستادگان حسین علیهالسلام» مجموعهای از بیانات رهبر انقلاب است که دربارهی نقش زنان و دختران قافلهی کربلا در گسترش پیام عاشورا ایراد شده.
calendar بازنشر به مناسبت ایام سوگواری سیدالشهداء(ع)
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ خرداد
۳۱ خرداد
ریحانه
seedling #دل_آرام_خانه | یک تکپا تا حرم
beginner روایتهایی زنانه درباره جاری شدن آرامش در قلب خانه
🧡 مادربزرگم برای هر گرفتاری ریز و درشتی راهی حرم میشد. اگر وام ازدواج عمومحمد دیر شده بود، سند خانهی عمهاینها به مشکل خورده بود، توی بچهدار شدن من گره افتاده بود، وقت کنکور پسرعمه بود، یا آن دختری که پسرعمو میخواستش، نوزاد خواهرم که در NICU بستری بود و زانوی مامان اگر باید عمل میشد، مادربزرگم چادرش را سر میکرد و میرفت حرم. خودمان تکتک میرفتیم خانهاش و کار را میسپردیم دست او.
heart️ مادربزرگ برای حرمرفتن هم مناسک خاص خودش را داشت؛ همیشه از در «پایینپای» وارد حرم میشد. در پایینپایی که حالا اسمش «بست نواب» است؛ محل ورود علما، خاکسارها، کوچکها و متواضعها بود. بعد کنج یکی از رواقهای صحن کهنه مینشست و نماز جعفر طیار میخواند. نمازش که تمام میشد، با چشم دنبال روضهخوان میگشت. روضهخوان سرخلوتی را پیدا میکرد و قدری پول میگذاشت پرِ قبایش و با صدای آهسته میگفت: «یک روضه موسیبنجعفر(ع) بیزحمت.» گاهی که حاجتهای زیادی توی مشتش بود، روضهها را دوتا و سهتا سفارش میداد.
🧡 مادرم روضهی ماهانه داشت. زن جوان بیست و هشت سالهای بود که با سهتا بچه قدونیمقد، دوشنبههای اول هر ماه منتظر همسایهها و فامیل مینشست تا آقای روضهخوان کارش را شروع کند. دوشنبههای اول ماه از صبح زود دنبال او جیکجیک میکردیم تا یکگوشهی کار را به ما بسپارد. پر کردن قندانها با خواهرم بود؛ مرتبکردن خانه، قرینهکردن پشتیها و گردگیری با من، و شستن حیاط کار برادرم. آقا زودتر از همه میرسید، رأس ساعت چهار. موتورش را توی کوچهباریکی که خانهی ما انتهای آن بود، پارک میکرد. با انگشتر عقیقش به در نیمهباز خانه تقه میزد و دقیقهای بعد از گوشهی پرده پذیرایی میدیدیم که یک پیرمرد با عبای قهوهای یااللهکنان میآید داخل. دوشنبههای اول هر ماه، آقای روضهخوان که میرسید بالای گودی قتلگاه، مادرم چادرش را میکشید روی صورتش و همه گیروگرفتهای زندگی را رفعورجوع میکرد.
heart️ در خانواده ما رسم شده که در برابر هر گرفتاریای بگوییم: «باید بگم مادربزرگ یه تکپا تا حرم بره»؛ درست مثل دعواهای بچگی که با گریه به قلدرِ محله میگفتیم: «اصلاً میرم به مامانم میگم!» ما هنوز هم حاجتهای ریز و درشت زندگیمان را به حرمهای مادربزرگ و روضههای مادرم گره میزنیم.
✍🏻 فرزانهسادات حیدری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner روایتهایی زنانه درباره جاری شدن آرامش در قلب خانه
🧡 مادربزرگم برای هر گرفتاری ریز و درشتی راهی حرم میشد. اگر وام ازدواج عمومحمد دیر شده بود، سند خانهی عمهاینها به مشکل خورده بود، توی بچهدار شدن من گره افتاده بود، وقت کنکور پسرعمه بود، یا آن دختری که پسرعمو میخواستش، نوزاد خواهرم که در NICU بستری بود و زانوی مامان اگر باید عمل میشد، مادربزرگم چادرش را سر میکرد و میرفت حرم. خودمان تکتک میرفتیم خانهاش و کار را میسپردیم دست او.
heart️ مادربزرگ برای حرمرفتن هم مناسک خاص خودش را داشت؛ همیشه از در «پایینپای» وارد حرم میشد. در پایینپایی که حالا اسمش «بست نواب» است؛ محل ورود علما، خاکسارها، کوچکها و متواضعها بود. بعد کنج یکی از رواقهای صحن کهنه مینشست و نماز جعفر طیار میخواند. نمازش که تمام میشد، با چشم دنبال روضهخوان میگشت. روضهخوان سرخلوتی را پیدا میکرد و قدری پول میگذاشت پرِ قبایش و با صدای آهسته میگفت: «یک روضه موسیبنجعفر(ع) بیزحمت.» گاهی که حاجتهای زیادی توی مشتش بود، روضهها را دوتا و سهتا سفارش میداد.
🧡 مادرم روضهی ماهانه داشت. زن جوان بیست و هشت سالهای بود که با سهتا بچه قدونیمقد، دوشنبههای اول هر ماه منتظر همسایهها و فامیل مینشست تا آقای روضهخوان کارش را شروع کند. دوشنبههای اول ماه از صبح زود دنبال او جیکجیک میکردیم تا یکگوشهی کار را به ما بسپارد. پر کردن قندانها با خواهرم بود؛ مرتبکردن خانه، قرینهکردن پشتیها و گردگیری با من، و شستن حیاط کار برادرم. آقا زودتر از همه میرسید، رأس ساعت چهار. موتورش را توی کوچهباریکی که خانهی ما انتهای آن بود، پارک میکرد. با انگشتر عقیقش به در نیمهباز خانه تقه میزد و دقیقهای بعد از گوشهی پرده پذیرایی میدیدیم که یک پیرمرد با عبای قهوهای یااللهکنان میآید داخل. دوشنبههای اول هر ماه، آقای روضهخوان که میرسید بالای گودی قتلگاه، مادرم چادرش را میکشید روی صورتش و همه گیروگرفتهای زندگی را رفعورجوع میکرد.
heart️ در خانواده ما رسم شده که در برابر هر گرفتاریای بگوییم: «باید بگم مادربزرگ یه تکپا تا حرم بره»؛ درست مثل دعواهای بچگی که با گریه به قلدرِ محله میگفتیم: «اصلاً میرم به مامانم میگم!» ما هنوز هم حاجتهای ریز و درشت زندگیمان را به حرمهای مادربزرگ و روضههای مادرم گره میزنیم.
✍🏻 فرزانهسادات حیدری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ خرداد
ریحانه
🖤 از غبار غم تا اراده برخاستن
beginner خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱
white_small_square️ پس از ۱۰۸ روز و شب غمبار، دوباره پایم به خیابان کشوردوست رسید. وقتی باز هم دعوت کردند تا برای نوشتن روایت بروم، برخلاف همیشه تردید کردم. اشک ریختم و نمیخواستم با آن غم عظیم روبهرو شوم؛ انگار میترسیدم دوباره در اعماق اندوه غرق شوم. اما چاره چه بود؟ آدمی باید با ترسهایش روبهرو شود.
black_small_square️ بالاخره رسیدم. همه چیز شبیه همیشه بود. جمعیتی دلباخته و مشتاق، صف به صف وارد حسینیه شدند و یکییکی روی موکتها نشستند. تا اینجا همهچیز مثل قبل بود، اما ناگهان حقیقتی آوار شد بر سر و قلبمان: صندلی خالی آقا و عکس ورودشان در شب عاشورای پارسال.
white_small_square️ امشب، همه شبیه بچهیتیمها گریه میکردند. حتی نوحهی حاج مهدی رسولی هم رنگ دیگری داشت؛ انگار غم از تمام وجودش میبارید و بر جان ما مینشست. امشب، همگی با آن اندوه عظیم روبهرو شدیم و باریدیم.
black_small_square️ حکایت ما امروز، حکایت نی بود؛ شکایتهایی از دنیا داشتیم و غمی عمیق از نبود آقای شهید. اما میدانم که او اشکهای ما را میبیند، ولی لبخندش تنها به یاد «برخاستنِ» ماست. پس با قلبی غمبار اما ارادهای سخت، دوباره میایستیم. چون ما، فرزندان ایستادگی هستیم.
✍ سمیرا چوبداری
calendar شماره ١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱
white_small_square️ پس از ۱۰۸ روز و شب غمبار، دوباره پایم به خیابان کشوردوست رسید. وقتی باز هم دعوت کردند تا برای نوشتن روایت بروم، برخلاف همیشه تردید کردم. اشک ریختم و نمیخواستم با آن غم عظیم روبهرو شوم؛ انگار میترسیدم دوباره در اعماق اندوه غرق شوم. اما چاره چه بود؟ آدمی باید با ترسهایش روبهرو شود.
black_small_square️ بالاخره رسیدم. همه چیز شبیه همیشه بود. جمعیتی دلباخته و مشتاق، صف به صف وارد حسینیه شدند و یکییکی روی موکتها نشستند. تا اینجا همهچیز مثل قبل بود، اما ناگهان حقیقتی آوار شد بر سر و قلبمان: صندلی خالی آقا و عکس ورودشان در شب عاشورای پارسال.
white_small_square️ امشب، همه شبیه بچهیتیمها گریه میکردند. حتی نوحهی حاج مهدی رسولی هم رنگ دیگری داشت؛ انگار غم از تمام وجودش میبارید و بر جان ما مینشست. امشب، همگی با آن اندوه عظیم روبهرو شدیم و باریدیم.
black_small_square️ حکایت ما امروز، حکایت نی بود؛ شکایتهایی از دنیا داشتیم و غمی عمیق از نبود آقای شهید. اما میدانم که او اشکهای ما را میبیند، ولی لبخندش تنها به یاد «برخاستنِ» ماست. پس با قلبی غمبار اما ارادهای سخت، دوباره میایستیم. چون ما، فرزندان ایستادگی هستیم.
✍ سمیرا چوبداری
calendar شماره ١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA10Kدنبال کننده