۱۰ اردیبهشت
ریحانه
green_heart #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | امیدوارم...
white_small_square️ پدر میگفت امام که به رحمت خدا رفت، همه رفتند حسینیهی جماران؛ آنجا برایش زار زدند و بر سر و سینه کوبیدند. اما شما که در اوج تشنگی رمضان شهید شدی، انگار حسینیه را هم با خودت بردی. حالا ما ماندیم و خیابان کشوردوست و دیواری که شده است سنگ صبورمان، آقاجان! امیدوارم حلالمان کنی.
date شماره ٢٩
✍🏻 زینب گلستانی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
white_small_square️ پدر میگفت امام که به رحمت خدا رفت، همه رفتند حسینیهی جماران؛ آنجا برایش زار زدند و بر سر و سینه کوبیدند. اما شما که در اوج تشنگی رمضان شهید شدی، انگار حسینیه را هم با خودت بردی. حالا ما ماندیم و خیابان کشوردوست و دیواری که شده است سنگ صبورمان، آقاجان! امیدوارم حلالمان کنی.
date شماره ٢٩
✍🏻 زینب گلستانی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 مرثیهای برای دو عزا
tulip یادوارهی «مریم کهریزی» و فرزند بهدنیانرسیدهاش «نورسا ملاآقایی» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونیشان در چقاگلان کرمانشاه به همراه خانوادهاش به شهادت رسید.
small_blue_diamond ما علیدوستها یک تصویر جانسوز داریم از هزار و چهارصد سال پیش. از شبی که فاتح خیبر، تک وتنها پارهی تنش را زیر تلی از خاک دفن میکند. داغ این تصویر به تنهایی کافی است تا برای غم این مرد بمیریم، مردی که تازگیها پدر شهید شده، شهید محسنبنعلی! ولی صحنه به همینجا ختم نمیشود. ما امام رجزخوانمان را میبینیم که کنار مزار ریحانهی پهلو شکستهاش ایستاده است به مرثیهخواندن: «ایکاش پیش از تو میمُردم فاطمهجان! بعد از تو دنیام تاریک شد و ماه و خورشید به حالم گریه کردند!» فکر میکردیم آن شب، آخرین شب این غم باشد. اما نشد؛ چیزی شبیه این تصویر را فروردین امسال دیدیم؛ در معراج شهدای کرمانشاه. مردی که هم همسر شهید بود و هم پدر شهید! ما از دور ایستاده بودیم. اما او روی تابوت خم شده بود!
small_orange_diamond اسم دخترشان را گذاشته بودند نورسا. قرار بود نه ماه همنشینیاش با مادر که تمام شد، چشمش به دنیای رنگی آدمبزرگها باز شود. قرار بود با مریم دوتایی قربانصدقهی دلبریها و شیرینزبانیهاش بروند. اما موشک دشمن، نفس مریم را گرفت و نگذاشت نورسا نفس بکشد! بعد از انفجار، مریم زیر آوار ماند و او آواره شد. وقتی پیکر مریم را از میان تکههای در و دیوار بیرون کشیدند، کسی جرئت تسلیت گفتن به این مرد را نداشت! مردی قد خمیده با دو عزای همزمان! باید برای کدام داغ دلداریاش میدادند؟ غم نورسای بهدنیا نیامده، یا غم مریم از دنیا رفته؟! وقتی هردوشان را توی یک تابوت دید، نای ناله نداشت، سراپا اشک شد و بارید. دردش شبیهترین درد به داغ آنروزهای امیرالمومنین بود؛ آن لحظه که گفت: «بعد از تو، خیری در زندگی دنیا نیست فاطمهجان!»
small_blue_diamond ما علیدوستها یک عمر برای وداع عاشقانهی امامان اشک ریختیم و ته دلمان دعا کردیم هیچ مردی اینطور عزادار عزیزش نشود. اما مگر میشود قاعدهی «تکرار» را از دنیا گرفت؟ انگار قرار است همان داغ، همان درد را هزارباره ببینیم تا کمی از غم مولا به جانمان بنشیند و شبیهمان کند به امامی که دوستش داریم!
✍🏻 فاطمه تقیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
tulip یادوارهی «مریم کهریزی» و فرزند بهدنیانرسیدهاش «نورسا ملاآقایی» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونیشان در چقاگلان کرمانشاه به همراه خانوادهاش به شهادت رسید.
small_blue_diamond ما علیدوستها یک تصویر جانسوز داریم از هزار و چهارصد سال پیش. از شبی که فاتح خیبر، تک وتنها پارهی تنش را زیر تلی از خاک دفن میکند. داغ این تصویر به تنهایی کافی است تا برای غم این مرد بمیریم، مردی که تازگیها پدر شهید شده، شهید محسنبنعلی! ولی صحنه به همینجا ختم نمیشود. ما امام رجزخوانمان را میبینیم که کنار مزار ریحانهی پهلو شکستهاش ایستاده است به مرثیهخواندن: «ایکاش پیش از تو میمُردم فاطمهجان! بعد از تو دنیام تاریک شد و ماه و خورشید به حالم گریه کردند!» فکر میکردیم آن شب، آخرین شب این غم باشد. اما نشد؛ چیزی شبیه این تصویر را فروردین امسال دیدیم؛ در معراج شهدای کرمانشاه. مردی که هم همسر شهید بود و هم پدر شهید! ما از دور ایستاده بودیم. اما او روی تابوت خم شده بود!
small_orange_diamond اسم دخترشان را گذاشته بودند نورسا. قرار بود نه ماه همنشینیاش با مادر که تمام شد، چشمش به دنیای رنگی آدمبزرگها باز شود. قرار بود با مریم دوتایی قربانصدقهی دلبریها و شیرینزبانیهاش بروند. اما موشک دشمن، نفس مریم را گرفت و نگذاشت نورسا نفس بکشد! بعد از انفجار، مریم زیر آوار ماند و او آواره شد. وقتی پیکر مریم را از میان تکههای در و دیوار بیرون کشیدند، کسی جرئت تسلیت گفتن به این مرد را نداشت! مردی قد خمیده با دو عزای همزمان! باید برای کدام داغ دلداریاش میدادند؟ غم نورسای بهدنیا نیامده، یا غم مریم از دنیا رفته؟! وقتی هردوشان را توی یک تابوت دید، نای ناله نداشت، سراپا اشک شد و بارید. دردش شبیهترین درد به داغ آنروزهای امیرالمومنین بود؛ آن لحظه که گفت: «بعد از تو، خیری در زندگی دنیا نیست فاطمهجان!»
small_blue_diamond ما علیدوستها یک عمر برای وداع عاشقانهی امامان اشک ریختیم و ته دلمان دعا کردیم هیچ مردی اینطور عزادار عزیزش نشود. اما مگر میشود قاعدهی «تکرار» را از دنیا گرفت؟ انگار قرار است همان داغ، همان درد را هزارباره ببینیم تا کمی از غم مولا به جانمان بنشیند و شبیهمان کند به امامی که دوستش داریم!
✍🏻 فاطمه تقیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
۱۱ اردیبهشت
ریحانه
love_letter #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | شروع یک زیست تازه
beginner تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین و اردیبهشت ١۴٠۵
small_red_triangle_down پیرمرد موکبدار، تند استکانها را آبکشی میکند و دوباره توی سینی میچیند. یکی از میان جمعیت لیوان یکبار مصرف طلب میکند. پیرمرد، همانطور که قوری بزرگ سرامیکی را روی دهانهی گشاد استکانها گرفته، با لبخند میگوید: «مگر آدم توی خانهاش لیوان یکبار مصرف به مهمان میدهد؟» کسی میگوید احسنت و من فکر میکنم که در همین یک جمله، چه فهم قشنگی نهفته است؛ فهمی که خیابان را از یک معبرِ عبوری به خانهای مشترک تبدیل میکند، و مردم را از جمعیتی گذرا به خانوادهای که قرار است سالها با هم بمانند.
small_red_triangle_down رفتار پیرمرد را میگذارم کنار تصویر آنهایی که شبها با لیوان شخصی به تجمع میآیند، یا آنها که لقمههای نذری را به جای پیچیدن در پلاستیکهای جداگانه، در سینی میچینند و جلوی جمعیت میگذارند و میانشان یک نخ نامرئی پیدا میکنم. انگار در همین خیابانها، زیر پوست این ازدحام، یک آگاهی دیگر جوانه زده. نه از آن آگاهیهای توصیهشده، بلکه از جنس تربیت آهسته و پیوسته که حالا بعد از این همه سال، بیصدا خودش را در نگاه و رفتار مردم رو میکند. همین جاست که وزن معنای استقامت بالاتر میرود.
small_red_triangle_down دشمن استقامت را تابآوردن منفعلانه میفهمد، اما آنچه در رفتار این مردم دیده میشود، بیرون کشیدن نظم از دل بینظمی، ساختن از دل تحریم، و تبدیل محدودیت به سبک زندگیست. این چرخش، پذیرش اجباری نیست؛ بلکه یک کنش آگاهانه است که ریشه در همان مسیری دارد که نظام جمهوری اسلامی با رهبری خمینی کبیر و سید خامنهای شهید از ابتدا پیش چشم مردم گذاشت و حالا این مسیر به نقطهای رسیده که دیگر تکرار و تذکر نمیخواهد. مردم خودشان دریافتهاند که پیروزی، مراقبت و تدبیر میخواهد و از همه مهمتر بازتعریف رابطه با هر آنچه در جهان پیرامونی است. این همان نقطهای است که استقامت از سطح شعار فراتر میرود و در جزئیات زندگی روزمره تهنشین میشود. درست مثل همان چای قندپهلو، تهِ استکان بلوری پیرمرد، که طعمش تا سالها زیر زبان مردم این شهر خواهد ماند.
✍🏻 مریم فولادزاده
🗓 شماره ٢۵٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین و اردیبهشت ١۴٠۵
small_red_triangle_down پیرمرد موکبدار، تند استکانها را آبکشی میکند و دوباره توی سینی میچیند. یکی از میان جمعیت لیوان یکبار مصرف طلب میکند. پیرمرد، همانطور که قوری بزرگ سرامیکی را روی دهانهی گشاد استکانها گرفته، با لبخند میگوید: «مگر آدم توی خانهاش لیوان یکبار مصرف به مهمان میدهد؟» کسی میگوید احسنت و من فکر میکنم که در همین یک جمله، چه فهم قشنگی نهفته است؛ فهمی که خیابان را از یک معبرِ عبوری به خانهای مشترک تبدیل میکند، و مردم را از جمعیتی گذرا به خانوادهای که قرار است سالها با هم بمانند.
small_red_triangle_down رفتار پیرمرد را میگذارم کنار تصویر آنهایی که شبها با لیوان شخصی به تجمع میآیند، یا آنها که لقمههای نذری را به جای پیچیدن در پلاستیکهای جداگانه، در سینی میچینند و جلوی جمعیت میگذارند و میانشان یک نخ نامرئی پیدا میکنم. انگار در همین خیابانها، زیر پوست این ازدحام، یک آگاهی دیگر جوانه زده. نه از آن آگاهیهای توصیهشده، بلکه از جنس تربیت آهسته و پیوسته که حالا بعد از این همه سال، بیصدا خودش را در نگاه و رفتار مردم رو میکند. همین جاست که وزن معنای استقامت بالاتر میرود.
small_red_triangle_down دشمن استقامت را تابآوردن منفعلانه میفهمد، اما آنچه در رفتار این مردم دیده میشود، بیرون کشیدن نظم از دل بینظمی، ساختن از دل تحریم، و تبدیل محدودیت به سبک زندگیست. این چرخش، پذیرش اجباری نیست؛ بلکه یک کنش آگاهانه است که ریشه در همان مسیری دارد که نظام جمهوری اسلامی با رهبری خمینی کبیر و سید خامنهای شهید از ابتدا پیش چشم مردم گذاشت و حالا این مسیر به نقطهای رسیده که دیگر تکرار و تذکر نمیخواهد. مردم خودشان دریافتهاند که پیروزی، مراقبت و تدبیر میخواهد و از همه مهمتر بازتعریف رابطه با هر آنچه در جهان پیرامونی است. این همان نقطهای است که استقامت از سطح شعار فراتر میرود و در جزئیات زندگی روزمره تهنشین میشود. درست مثل همان چای قندپهلو، تهِ استکان بلوری پیرمرد، که طعمش تا سالها زیر زبان مردم این شهر خواهد ماند.
✍🏻 مریم فولادزاده
🗓 شماره ٢۵٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ اردیبهشت
ریحانه
green_heart #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | خوشقد و بالای من
white_small_square️ مامان به شما خیلی حساس بود. نمازتان که از تلویزیون پخش میشد، اول مینشست تا لحن زیبای شما را بشنود؛ بعد سجاده پهن میکرد و نماز میخواند. موقع سخنرانیها، تا صدایتان کمی خش میافتاد، با غصه میگفت: «ای بابا! آقا سرما خورده...» توی روضههای محرم که اشک میریختید، دلش ریش میشد و اشکش روان. از روزی هم که رفتید حال و روزش معلوم است دیگر. راه میرود، دست میکشد روی قاب عکس و زیر لب میگوید: «دیدی آخر چشم خوردی خوشقد و بالای من؟»
date شماره ٣٠
✍🏻 منصوره جاسبی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
white_small_square️ مامان به شما خیلی حساس بود. نمازتان که از تلویزیون پخش میشد، اول مینشست تا لحن زیبای شما را بشنود؛ بعد سجاده پهن میکرد و نماز میخواند. موقع سخنرانیها، تا صدایتان کمی خش میافتاد، با غصه میگفت: «ای بابا! آقا سرما خورده...» توی روضههای محرم که اشک میریختید، دلش ریش میشد و اشکش روان. از روزی هم که رفتید حال و روزش معلوم است دیگر. راه میرود، دست میکشد روی قاب عکس و زیر لب میگوید: «دیدی آخر چشم خوردی خوشقد و بالای من؟»
date شماره ٣٠
✍🏻 منصوره جاسبی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 به وقت اردیبهشت، به نام معلم
tulip یادوارهی «فریده مختاری» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
small_blue_diamond شب تشییع شهدای مدرسهی میناب بود. وضعیتی را در بله باز کردم. زیر عکسی نوشته بود: «شهادتت مبارک مهربانترین و آرامترین دختر!» میخ تصویر شدم. «فریده مختاری» بود؛ همدانشگاهی و همخوابگاهی دوران کارشناسیام. یاد تمام روزهایی افتادم که با هم داشتیم. یاد حرفها و خندههایمان. تلویزیون داشت تصاویر تشییع را نشان میداد و من، مات صفحهی گوشی، اشک میریختم.
small_orange_diamond چند روز بعد، پاهایم مرا به همانجایی برد که قلبم رفته بود؛ به گلزار شهدای میناب. ایستادم روبهروی عکس فریده؛ همان معلم خوشروی همیشگی که کلاسهایش را بین دخترها و پسرها تقسیم میکرد تا به همه درس محبت بدهد.
small_blue_diamond زن و مردی کنار مزارش نشسته بودند. با زن که همکلام شدم، فهمیدم زنعمویش است. از روزهای آخر فریده میگفت: «حال و هواش چند وقت آخر عوض شده بود. به خانوادهش گفته بود یه چیزی توی خونه قایم کردهم که حالا نمیتونید پیداش کنید. دو، سه هفته قبل شهادت وصیتنامهش رو نوشته بود. نزدیک چهلم پیداش کردن. گوشوارهش رو به مادرش بخشیده بود تا با پولش بره پابوس امام حسین(ع)...» خیره شدم به سنگ مزار و واژهی «شهید» که پیش از نامش نشسته بود. صدای زنعمو در همهمهی گلزار گم شد و پرتاب شدم به سالهای دانشجویی. به آن شبهایی که میخواست برای شهادتش دعا کنیم؛ آرزویی که حالا، در ماه شهادت مولایش علی(ع)، به استجابت رسیده بود.
small_orange_diamond تقویم میگوید امروز، روز معلم است؛ روزی برای چیدن لبخند روی لبهای معلمها. امسال اما در مدرسهی میناب، همهچیز طور دیگریست. نه از تبریکهای پشت گوشی خبری است و نه از هیاهوی کلاسهای مجازی. امسال بچههای کلاس فریده، زودتر از بقیه خودشان را به کلاس بهشتی معلمشان رساندهاند تا یکصدا بگویند: «خانم معلم! روزت مبارک...»
✍🏻 هاجر شهابی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
tulip یادوارهی «فریده مختاری» که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
small_blue_diamond شب تشییع شهدای مدرسهی میناب بود. وضعیتی را در بله باز کردم. زیر عکسی نوشته بود: «شهادتت مبارک مهربانترین و آرامترین دختر!» میخ تصویر شدم. «فریده مختاری» بود؛ همدانشگاهی و همخوابگاهی دوران کارشناسیام. یاد تمام روزهایی افتادم که با هم داشتیم. یاد حرفها و خندههایمان. تلویزیون داشت تصاویر تشییع را نشان میداد و من، مات صفحهی گوشی، اشک میریختم.
small_orange_diamond چند روز بعد، پاهایم مرا به همانجایی برد که قلبم رفته بود؛ به گلزار شهدای میناب. ایستادم روبهروی عکس فریده؛ همان معلم خوشروی همیشگی که کلاسهایش را بین دخترها و پسرها تقسیم میکرد تا به همه درس محبت بدهد.
small_blue_diamond زن و مردی کنار مزارش نشسته بودند. با زن که همکلام شدم، فهمیدم زنعمویش است. از روزهای آخر فریده میگفت: «حال و هواش چند وقت آخر عوض شده بود. به خانوادهش گفته بود یه چیزی توی خونه قایم کردهم که حالا نمیتونید پیداش کنید. دو، سه هفته قبل شهادت وصیتنامهش رو نوشته بود. نزدیک چهلم پیداش کردن. گوشوارهش رو به مادرش بخشیده بود تا با پولش بره پابوس امام حسین(ع)...» خیره شدم به سنگ مزار و واژهی «شهید» که پیش از نامش نشسته بود. صدای زنعمو در همهمهی گلزار گم شد و پرتاب شدم به سالهای دانشجویی. به آن شبهایی که میخواست برای شهادتش دعا کنیم؛ آرزویی که حالا، در ماه شهادت مولایش علی(ع)، به استجابت رسیده بود.
small_orange_diamond تقویم میگوید امروز، روز معلم است؛ روزی برای چیدن لبخند روی لبهای معلمها. امسال اما در مدرسهی میناب، همهچیز طور دیگریست. نه از تبریکهای پشت گوشی خبری است و نه از هیاهوی کلاسهای مجازی. امسال بچههای کلاس فریده، زودتر از بقیه خودشان را به کلاس بهشتی معلمشان رساندهاند تا یکصدا بگویند: «خانم معلم! روزت مبارک...»
✍🏻 هاجر شهابی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
ریحانه
📽 معمار آینده ایران
point_left اینجا مبداء بزرگترین خدمت به کشور است
beginner توصیههای رهبر شهید انقلاب به معلمان گرامی کشور
#روز_معلم
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
point_left اینجا مبداء بزرگترین خدمت به کشور است
beginner توصیههای رهبر شهید انقلاب به معلمان گرامی کشور
#روز_معلم
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
۱۲ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 بچههام
beginner روایت شاگردی که استادِ معلم شد
black_small_square️ در کلاسهای دانشگاه، مدام از دانشجوها عذرخواهی میکنم که با لفظ بچهها صدایشان میزنم. بعضیهایشان از من بزرگترند و به جای والدینم حساب میشوند؛ اما من عادت دارم که بگویم: «سلام بچهها! درس رو متوجه شدید بچهها؟ سؤالی ندارید بچهها؟ آفرین بچهها! بیشتر دقت کنید بچهها! خداحافظ بچهها!» به دانشجوها میگویم بهخاطر تدریس در مدرسه، عادت دارم تمام شاگردانم را با عنوان بچهها خطاب کنم اما حالا به شما میگویم که بچهها گفتنم فقط از سرِ عادت نیست و تکتک شاگردهایم، حُکم بچههایم را دارند، فارغ از سن و سال و جنسیت.
white_small_square️ یک زن، نهایتاً میتواند ده-دوازدهتا بچه داشته باشد و ده-دوازدهبار مادر شود اما یک معلم، هر سال، دست کم سی-چهلبار مادر میشود و یک بند ناف محکم، از جنس مهر و شفقّت، او و شاگردانش را به هم پیوند میزند. هر سال، بچهها میآیند و میروند و بچههای جدید، جایشان مینشینند اما هیچکدامشان برای معلّم، قدیمی نمیشوند و از یادش نمیروند. دل معلّم برای تکتک بچههایش جا باز میکند و برای تکتکشان تنگ میشود.
black_small_square️ مثل دل معلّم بچههای میناب که با بُغض رسوبکرده در صدایش میگوید: «دیدم بچههام توی حیاطن... دست بچههام رو گرفتم...سرِ بچههام خونی بود... وقتی بچههام دست مَنو گرفتن آروم شدن... یهو دیدم اثری از مدرسه و بچههام نیست.»
white_small_square️ مثل دل من که برای یکی از بچههایم خیلی تنگ شده. کاملمردی که از پدافند ارتش، مرخصی میگرفت و میآمد سر کلاس نویسندگی مینشست و متنهای درخشانی مینوشت. او را هم مثل بقیهی شاگردها بچهها خطاب میکردم و هر جلسه، سراغ بچههایش را میگرفتم. در جلسههای آخر، گفت همسرش پابهماه است و شاید نتواند جلسهی بعدی بیاید سر کلاس. انگار نوید نوهدارشدنم را شنیده باشم، خوشحال شدم و گفتم: «پس جلسهی بعدیش با شیرینی تشریف بیارید.» جلسهی بعدی اما نیامد. شیرینی هم نیاورد. در عوض، من و همکلاسیهایش رفتیم دیدنش و برایش شیرینی بردیم. نوزادش را هم سرِ مزارش دیدیم. حالا، هم باید برای خودش که با تمام مردانگی و صلابتش جزو بچههایم حساب میشد اشک بریزم، هم فکر کنم نوهام وقتی بچهی معلمِ دیگری میشود، چطور باید بنویسد: «بابا آمد. بابا آب داد.» وقتی بابا را ندیده و فقط خاطراتش را شنیده؟ خاطرات پدر شهیدش، علی توسلی را که روزی شاگرد من بود و حالا آموزگار همهی ماست.
✍🏻 منصوره رضایی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @khamenei_reyhaneh
beginner روایت شاگردی که استادِ معلم شد
black_small_square️ در کلاسهای دانشگاه، مدام از دانشجوها عذرخواهی میکنم که با لفظ بچهها صدایشان میزنم. بعضیهایشان از من بزرگترند و به جای والدینم حساب میشوند؛ اما من عادت دارم که بگویم: «سلام بچهها! درس رو متوجه شدید بچهها؟ سؤالی ندارید بچهها؟ آفرین بچهها! بیشتر دقت کنید بچهها! خداحافظ بچهها!» به دانشجوها میگویم بهخاطر تدریس در مدرسه، عادت دارم تمام شاگردانم را با عنوان بچهها خطاب کنم اما حالا به شما میگویم که بچهها گفتنم فقط از سرِ عادت نیست و تکتک شاگردهایم، حُکم بچههایم را دارند، فارغ از سن و سال و جنسیت.
white_small_square️ یک زن، نهایتاً میتواند ده-دوازدهتا بچه داشته باشد و ده-دوازدهبار مادر شود اما یک معلم، هر سال، دست کم سی-چهلبار مادر میشود و یک بند ناف محکم، از جنس مهر و شفقّت، او و شاگردانش را به هم پیوند میزند. هر سال، بچهها میآیند و میروند و بچههای جدید، جایشان مینشینند اما هیچکدامشان برای معلّم، قدیمی نمیشوند و از یادش نمیروند. دل معلّم برای تکتک بچههایش جا باز میکند و برای تکتکشان تنگ میشود.
black_small_square️ مثل دل معلّم بچههای میناب که با بُغض رسوبکرده در صدایش میگوید: «دیدم بچههام توی حیاطن... دست بچههام رو گرفتم...سرِ بچههام خونی بود... وقتی بچههام دست مَنو گرفتن آروم شدن... یهو دیدم اثری از مدرسه و بچههام نیست.»
white_small_square️ مثل دل من که برای یکی از بچههایم خیلی تنگ شده. کاملمردی که از پدافند ارتش، مرخصی میگرفت و میآمد سر کلاس نویسندگی مینشست و متنهای درخشانی مینوشت. او را هم مثل بقیهی شاگردها بچهها خطاب میکردم و هر جلسه، سراغ بچههایش را میگرفتم. در جلسههای آخر، گفت همسرش پابهماه است و شاید نتواند جلسهی بعدی بیاید سر کلاس. انگار نوید نوهدارشدنم را شنیده باشم، خوشحال شدم و گفتم: «پس جلسهی بعدیش با شیرینی تشریف بیارید.» جلسهی بعدی اما نیامد. شیرینی هم نیاورد. در عوض، من و همکلاسیهایش رفتیم دیدنش و برایش شیرینی بردیم. نوزادش را هم سرِ مزارش دیدیم. حالا، هم باید برای خودش که با تمام مردانگی و صلابتش جزو بچههایم حساب میشد اشک بریزم، هم فکر کنم نوهام وقتی بچهی معلمِ دیگری میشود، چطور باید بنویسد: «بابا آمد. بابا آب داد.» وقتی بابا را ندیده و فقط خاطراتش را شنیده؟ خاطرات پدر شهیدش، علی توسلی را که روزی شاگرد من بود و حالا آموزگار همهی ماست.
✍🏻 منصوره رضایی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @khamenei_reyhaneh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
۱۲ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | نخی برای دانههای سرگردان
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ مدرک ارشد علومقرآنوحدیث را که گرفتم، گذاشتمش دم کوزه. کوزهای که به جای آب، پر از دانههای جداجدا بود. توی دانشگاه هر مطلب جدید برایم شبیه یک دانهی تسبیح بود؛ باید از نخی ردش میکردم تا کنار دانههای قبلی معنادار شود. سراغ این رشته رفته بودم تا برای «زندگیکردن» فرمول پیدا کنم. اما وقتی پایم روی زمین سفت بود و سر چندراهیها، درس کلاسها میماندند لای جلد کتابها و قدرت نداشتند به من بگویند چه باید بکنم. «خدا یکی است» را میفهمیدم اما بلد نبودم چطور زندگیاش کنم؛ کجا به حرف کی گوش کنم و کجا نه؟ و کجا فراتر از اینها، حتی نگذارم بقیه هم به حرف او باشند؟! قرآن میگوید: «مؤمن، برپادارندهی نماز و انفاقدهنده است» و من دنبال رابطهی این مؤمن با مجاهدی بودم که خدا او را به رخ قاعدین میکشید. چرا «هجرت» خوب است و مهاجرت به غرب، «فرار مغزها»؟ اسلام سیاسی ارزشافزودهی دینداری است یا نه، شرط لازم دینداری؟
white_small_square️ از ریاضی سُر خورده بودم سمت الهیات تا قاعده پیدا کنم برای حل معادلهی دین و دنیا، نماز و سیاست، زنِمسلمانبودن و تماشاچینبودن. دنبال آبی بودم که عطشم را فروبنشاند. ۶-۷ سال خواندم، تحقیق کردم و نوشتم اما هنوز همان عطش را داشتم، تا سال ٩۵. کسی در گوگلپلاس کتابی را معرفی کرد: «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن». دیدن اسم مؤلف، که همیشه میگفتم ذهن نظاممندی دارد، زد روی شانهام: «معطلش نکن!» در اولین فرصت خریدم. میخواندم و مشتاقتر میشدم به صفحات بعدتر. بعد از سالها بُرخوردن با انتزاعیات رسیده بودم به یک لیوان از آب حیات که ته نداشت. موسی نبودم اما خضر را پیدا کرده بودم: «استاد گرانقدر سیدعلی حسینی خامنهای، احیاگر تفکر نوین اسلامی». حاضر نبودم هیچ رقمه از او جدا بشوم. کتاب را آنقدر خواندم که دادِ شیرازهاش درآمد. خواندم و خواندم و هر بار یک دانه را از نخ تسبیح «اسلام اجتماعی» رد کردم؛ مؤمنش-زن باشد یا مرد- باید کف جامعه میبود، دنیا را میشناخت، جای خالی را پیدا میکرد و از آنجا کار را شروع میکرد. باید مثل زغال قرمز، مینشست کنار بقیهی مؤمنین تا با هم شعله بکشند و بخورند توی صورت هر قدرت غیر خدایی؛ چه یک قانون باشد، چه مدیر یک اداره و چه کشوری طغیانگر و ظالم مثل آمریکا.
black_small_square️ کسی که سالها زحمت رهبری ما را کشید، ده سال تمام برای من استادی کرد. روزی که روی صفحهی اول کتابش نوشتم: «تاریخ شروع ١٣٩۵» نشستم پای درسش و هنوز توی همان مدرس زانو زدهام و «زندگی کردن اسلام» را از او یاد میگیرم. نه فقط از لابهلای حرفها و جملات کتابهایش که از زندگیکردن تکتک چیزهایی که در کتابها یادم میدهد، از «مثلی لایباع مثل یزید»ِ سخنرانیاش تا مشتگرهکردهاش در لحظهی شهادت.
✍🏻 زینب علیاشرفی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ مدرک ارشد علومقرآنوحدیث را که گرفتم، گذاشتمش دم کوزه. کوزهای که به جای آب، پر از دانههای جداجدا بود. توی دانشگاه هر مطلب جدید برایم شبیه یک دانهی تسبیح بود؛ باید از نخی ردش میکردم تا کنار دانههای قبلی معنادار شود. سراغ این رشته رفته بودم تا برای «زندگیکردن» فرمول پیدا کنم. اما وقتی پایم روی زمین سفت بود و سر چندراهیها، درس کلاسها میماندند لای جلد کتابها و قدرت نداشتند به من بگویند چه باید بکنم. «خدا یکی است» را میفهمیدم اما بلد نبودم چطور زندگیاش کنم؛ کجا به حرف کی گوش کنم و کجا نه؟ و کجا فراتر از اینها، حتی نگذارم بقیه هم به حرف او باشند؟! قرآن میگوید: «مؤمن، برپادارندهی نماز و انفاقدهنده است» و من دنبال رابطهی این مؤمن با مجاهدی بودم که خدا او را به رخ قاعدین میکشید. چرا «هجرت» خوب است و مهاجرت به غرب، «فرار مغزها»؟ اسلام سیاسی ارزشافزودهی دینداری است یا نه، شرط لازم دینداری؟
white_small_square️ از ریاضی سُر خورده بودم سمت الهیات تا قاعده پیدا کنم برای حل معادلهی دین و دنیا، نماز و سیاست، زنِمسلمانبودن و تماشاچینبودن. دنبال آبی بودم که عطشم را فروبنشاند. ۶-۷ سال خواندم، تحقیق کردم و نوشتم اما هنوز همان عطش را داشتم، تا سال ٩۵. کسی در گوگلپلاس کتابی را معرفی کرد: «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن». دیدن اسم مؤلف، که همیشه میگفتم ذهن نظاممندی دارد، زد روی شانهام: «معطلش نکن!» در اولین فرصت خریدم. میخواندم و مشتاقتر میشدم به صفحات بعدتر. بعد از سالها بُرخوردن با انتزاعیات رسیده بودم به یک لیوان از آب حیات که ته نداشت. موسی نبودم اما خضر را پیدا کرده بودم: «استاد گرانقدر سیدعلی حسینی خامنهای، احیاگر تفکر نوین اسلامی». حاضر نبودم هیچ رقمه از او جدا بشوم. کتاب را آنقدر خواندم که دادِ شیرازهاش درآمد. خواندم و خواندم و هر بار یک دانه را از نخ تسبیح «اسلام اجتماعی» رد کردم؛ مؤمنش-زن باشد یا مرد- باید کف جامعه میبود، دنیا را میشناخت، جای خالی را پیدا میکرد و از آنجا کار را شروع میکرد. باید مثل زغال قرمز، مینشست کنار بقیهی مؤمنین تا با هم شعله بکشند و بخورند توی صورت هر قدرت غیر خدایی؛ چه یک قانون باشد، چه مدیر یک اداره و چه کشوری طغیانگر و ظالم مثل آمریکا.
black_small_square️ کسی که سالها زحمت رهبری ما را کشید، ده سال تمام برای من استادی کرد. روزی که روی صفحهی اول کتابش نوشتم: «تاریخ شروع ١٣٩۵» نشستم پای درسش و هنوز توی همان مدرس زانو زدهام و «زندگی کردن اسلام» را از او یاد میگیرم. نه فقط از لابهلای حرفها و جملات کتابهایش که از زندگیکردن تکتک چیزهایی که در کتابها یادم میدهد، از «مثلی لایباع مثل یزید»ِ سخنرانیاش تا مشتگرهکردهاش در لحظهی شهادت.
✍🏻 زینب علیاشرفی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
۱۲ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | نسخهای برای تراشیدن قلب
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ سگ سیاه افسردگی، دندانهایش را میان روانم فرو کرده بود. هر روز، به التماس خودم را از رختخواب میکندم. نمیدانستم چه بر سرم آمده، دنیا در نظرم تیره و تار بود. قلبم آرام نمیگرفت، لبخندم گم شده بود. با همان حال افتادم پی دوا و درمان. داروها سلفون کشید روی احساساتم. حالم بد بود، اما نشان نمیداد. یک روز، وقتی بغض چسبیده بود بیخ گلویم؛ شمارهی دوستم را گرفتم تا از زمین و زمان گله کنم. حرفهایم را شنید، مکثی کرد و گفت: «تو اصلا قرآن میخونی؟» با تعجب پرسیدم: «وسط این حال خراب، چه ربطی داره؟!» گفت: «آقا همیشه تأکید میکنن روی قرآن خوندن. هم سیرهی عملیشونه، هم توصیهشون. امتحانش کن!»
white_small_square️ شب رفتم سراغ سایت رهبری. واژهی قرآن را جستوجو کردم و رسیدم به جملهای که انگار دقیقاً برای من درمانده نوشته شده بود: «انس با قرآن، نعمت بزرگی است و هر کس از این نعمت برخوردار باشد، بسیاری نعمتها نصیبش میشود که دیگران از آنها محرومند...» همین شد که نشستم به خواندن. نه یکباره، که خط به خط و روز به روز. اوایل کلمات برایم غریبه بودند، اما کمکم شد پنجرهای رو به نور. انگار دستی داشت سیاهیها را از دیوارهی قلبم میتراشید. هر روز به قدر توانم خواندم و نیروی عجیبی میان رگهایم پخش شد. آرامآرام زور غم کمتر شد و سهم آرامشم بیشتر.
black_small_square️ حالا به مدد آیههای خدا، مدتیست دکتر قرصهایم را قطع کرده و قرآن جیبیام، شده است یار غار من. حالا هر جا ببینم کسی حال خوشی ندارد، زیر گوشش زمزمه میکنم: «من از یک معلم عزیزی یاد گرفتهم با قرآن دوست باشم. تو هم امتحان کن!» حالا فهمیدهام رهبر برای من فقط یک پیشوا نبود؛ معلمی بود که در اوج طوفان، راه خانهی خدا را نشانم داد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ سگ سیاه افسردگی، دندانهایش را میان روانم فرو کرده بود. هر روز، به التماس خودم را از رختخواب میکندم. نمیدانستم چه بر سرم آمده، دنیا در نظرم تیره و تار بود. قلبم آرام نمیگرفت، لبخندم گم شده بود. با همان حال افتادم پی دوا و درمان. داروها سلفون کشید روی احساساتم. حالم بد بود، اما نشان نمیداد. یک روز، وقتی بغض چسبیده بود بیخ گلویم؛ شمارهی دوستم را گرفتم تا از زمین و زمان گله کنم. حرفهایم را شنید، مکثی کرد و گفت: «تو اصلا قرآن میخونی؟» با تعجب پرسیدم: «وسط این حال خراب، چه ربطی داره؟!» گفت: «آقا همیشه تأکید میکنن روی قرآن خوندن. هم سیرهی عملیشونه، هم توصیهشون. امتحانش کن!»
white_small_square️ شب رفتم سراغ سایت رهبری. واژهی قرآن را جستوجو کردم و رسیدم به جملهای که انگار دقیقاً برای من درمانده نوشته شده بود: «انس با قرآن، نعمت بزرگی است و هر کس از این نعمت برخوردار باشد، بسیاری نعمتها نصیبش میشود که دیگران از آنها محرومند...» همین شد که نشستم به خواندن. نه یکباره، که خط به خط و روز به روز. اوایل کلمات برایم غریبه بودند، اما کمکم شد پنجرهای رو به نور. انگار دستی داشت سیاهیها را از دیوارهی قلبم میتراشید. هر روز به قدر توانم خواندم و نیروی عجیبی میان رگهایم پخش شد. آرامآرام زور غم کمتر شد و سهم آرامشم بیشتر.
black_small_square️ حالا به مدد آیههای خدا، مدتیست دکتر قرصهایم را قطع کرده و قرآن جیبیام، شده است یار غار من. حالا هر جا ببینم کسی حال خوشی ندارد، زیر گوشش زمزمه میکنم: «من از یک معلم عزیزی یاد گرفتهم با قرآن دوست باشم. تو هم امتحان کن!» حالا فهمیدهام رهبر برای من فقط یک پیشوا نبود؛ معلمی بود که در اوج طوفان، راه خانهی خدا را نشانم داد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 عزیز آشنا
beginner روایت شاگرد از معلم شهید
✍🏻 درباره شهید بشریسادات حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب
small_red_triangle_down گفتن از شما امری دشوار، اما لازم است. حرکت در مسیر باریکی است که نه باید آغشته به مدح و غلو شود و نه قربانی تحریف واقعیت. نخستین باری که به کلاسمان آمدید و از ادبیات گفتید، از کنار حسینی بودن نام خانوادگیتان به سادگی گذر کردیم. راستش در تصوراتمان، «دختر آقا» تصویر دیگری داشت و آن سادگی و تواضعی که در کردارتان جاری بود، با تصورات مخدوش و ساختگی ما سازگاری نداشت. چند روزی گذشت و ما، در رفتوآمد معلمها، در جستوجوی شناخت «دختر آقا» بودیم و نشانهها را دنبال میکردیم. دست آخر، یک دور کامل که از هفته گذشت و معرفی معلمها تمام شد، بازگشتیم به همان پنجشنبه و همان خانم حسینیای که مرتبهای پای درس و بحثش نشسته بودیم.
small_red_triangle_down عزیزی که هفتهای را در خیال شناختنش گذرانده بودیم، در کلاس ادبیات و در حال خواندن اشعار و ابیات فارسی یافتیم. موضوع مباحثمان تاریخ ادبیات بود و هفتهها کنار شما، میان اشعار زندگی و در تاریخ سفر میکردیم. از مسیری که زبان فارسی طی کرده میگفتید و آنقدر بر اشعار و متون مسلط بودید که میدانستید هر نثر و نظمی که پیش رویتان است، متعلق به کدام دوره و سلسله تاریخی است.
small_red_triangle_down مرتبهای خاطرهای از آقا نقل شد که گویا اشعاری بینام را خواندهاند و آن را متعلق به ابتهاج دانستهاند و پس از رساندن نوشتهها به او، مشخص شده که این دفترچه گمشده اشعار ابتهاج است. شرح این قصه را که خواندم، خاطره شما در ذهنم پررنگ شد؛ سبکشناسی و شناخت عمیق آثار هم، از همان نشانههای مشترک پدر و دختری بود.
small_red_triangle_down هر هفته، چند دقیقه پایانی کلاس را اختصاص داده بودید به خواندن اشعار بچهها. میخواندند، با دقت گوش میکردید، با لبخند تصدیق میکردید، نقایص وزنیاش را گوشزد و تشویقشان میکردید به استمرار در این مسیر. با ادبیات مأنوس بودید و اشعار را با دقتی میخواندید که حق مطلبشان ادا میشد.
small_red_triangle_down امروز، متعلق به شماست که علم و عملتان، توأمان، آموزگار روزگار نوجوانی ما بود. روزتان مبارک، خانم حسینی.
✍🏻 زهراسادات میرغضنفری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner روایت شاگرد از معلم شهید
✍🏻 درباره شهید بشریسادات حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب
small_red_triangle_down گفتن از شما امری دشوار، اما لازم است. حرکت در مسیر باریکی است که نه باید آغشته به مدح و غلو شود و نه قربانی تحریف واقعیت. نخستین باری که به کلاسمان آمدید و از ادبیات گفتید، از کنار حسینی بودن نام خانوادگیتان به سادگی گذر کردیم. راستش در تصوراتمان، «دختر آقا» تصویر دیگری داشت و آن سادگی و تواضعی که در کردارتان جاری بود، با تصورات مخدوش و ساختگی ما سازگاری نداشت. چند روزی گذشت و ما، در رفتوآمد معلمها، در جستوجوی شناخت «دختر آقا» بودیم و نشانهها را دنبال میکردیم. دست آخر، یک دور کامل که از هفته گذشت و معرفی معلمها تمام شد، بازگشتیم به همان پنجشنبه و همان خانم حسینیای که مرتبهای پای درس و بحثش نشسته بودیم.
small_red_triangle_down عزیزی که هفتهای را در خیال شناختنش گذرانده بودیم، در کلاس ادبیات و در حال خواندن اشعار و ابیات فارسی یافتیم. موضوع مباحثمان تاریخ ادبیات بود و هفتهها کنار شما، میان اشعار زندگی و در تاریخ سفر میکردیم. از مسیری که زبان فارسی طی کرده میگفتید و آنقدر بر اشعار و متون مسلط بودید که میدانستید هر نثر و نظمی که پیش رویتان است، متعلق به کدام دوره و سلسله تاریخی است.
small_red_triangle_down مرتبهای خاطرهای از آقا نقل شد که گویا اشعاری بینام را خواندهاند و آن را متعلق به ابتهاج دانستهاند و پس از رساندن نوشتهها به او، مشخص شده که این دفترچه گمشده اشعار ابتهاج است. شرح این قصه را که خواندم، خاطره شما در ذهنم پررنگ شد؛ سبکشناسی و شناخت عمیق آثار هم، از همان نشانههای مشترک پدر و دختری بود.
small_red_triangle_down هر هفته، چند دقیقه پایانی کلاس را اختصاص داده بودید به خواندن اشعار بچهها. میخواندند، با دقت گوش میکردید، با لبخند تصدیق میکردید، نقایص وزنیاش را گوشزد و تشویقشان میکردید به استمرار در این مسیر. با ادبیات مأنوس بودید و اشعار را با دقتی میخواندید که حق مطلبشان ادا میشد.
small_red_triangle_down امروز، متعلق به شماست که علم و عملتان، توأمان، آموزگار روزگار نوجوانی ما بود. روزتان مبارک، خانم حسینی.
✍🏻 زهراسادات میرغضنفری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
ریحانه
heart️ به یاد ۴ معلمِ شهید یک خانواده
tulip حضرت آیتالله العظمی شهید خامنهای(اعلیالله مقامه)
black_small_square️شهید دکتر مصباحالهدی باقری
black_small_square️شهید سیده بشری خامنهای
black_small_square️شهید زهرا حداد عادل
rose آقاجان، معلم عزیز ما! چقدر خوشبختیم که شاگرد مکتبتان شدیم. شما با دلسوزی، درس زندگی به ما دادید و با شهادت، آن را به کمال رساندید.
small_blue_diamond انگار معلمی مسلک شما بود، چنانکه دختر، عروس و دامادتان هم شبیهتان «معلمی» را برگزیدند و همسنگر شهادتتان شدند. ما تا ابد در مسیر روشن شما شاگردی میکنیم. روزتان در آغوش خدا مبارک.
art پوستر جدید KHAMENEI.IR به مناسبت دوازدهم اردیبهشت، روز معلّم
computer Farsi.Khamenei.ir
tulip حضرت آیتالله العظمی شهید خامنهای(اعلیالله مقامه)
black_small_square️شهید دکتر مصباحالهدی باقری
black_small_square️شهید سیده بشری خامنهای
black_small_square️شهید زهرا حداد عادل
rose آقاجان، معلم عزیز ما! چقدر خوشبختیم که شاگرد مکتبتان شدیم. شما با دلسوزی، درس زندگی به ما دادید و با شهادت، آن را به کمال رساندید.
small_blue_diamond انگار معلمی مسلک شما بود، چنانکه دختر، عروس و دامادتان هم شبیهتان «معلمی» را برگزیدند و همسنگر شهادتتان شدند. ما تا ابد در مسیر روشن شما شاگردی میکنیم. روزتان در آغوش خدا مبارک.
art پوستر جدید KHAMENEI.IR به مناسبت دوازدهم اردیبهشت، روز معلّم
computer Farsi.Khamenei.ir
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ اردیبهشت
ریحانه
green_heart #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | امتداد ۶١
white_small_square️ وقتی گفتند بیت را بمباران کردهاند، آمدیم کنار مقتل و جای خالیتان آوار شد روی سرمان؛ دلمان شکست. پرسیدیم: مگر تو چند نفر بودی که اینطور وحشیانه حمله کردند؟ یادمان آمد سال ۶۱ هجری هم برای یک نفر، یک لشکر آوردند و بعد از آن بود که حسین(ع) به وسعت دنیا تکثیر شد. حالا هم انگار نوبت به شما رسیده... نگاه کن آقاجان! تکثیر شدهای؛ حالا ما همه توایم.
date شماره ٣١
✍🏻 فاطمه تقیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
white_small_square️ وقتی گفتند بیت را بمباران کردهاند، آمدیم کنار مقتل و جای خالیتان آوار شد روی سرمان؛ دلمان شکست. پرسیدیم: مگر تو چند نفر بودی که اینطور وحشیانه حمله کردند؟ یادمان آمد سال ۶۱ هجری هم برای یک نفر، یک لشکر آوردند و بعد از آن بود که حسین(ع) به وسعت دنیا تکثیر شد. حالا هم انگار نوبت به شما رسیده... نگاه کن آقاجان! تکثیر شدهای؛ حالا ما همه توایم.
date شماره ٣١
✍🏻 فاطمه تقیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | برای دیدهبان قلهها
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ سالها پیش که آقا گفته بودند زبان علم باید فارسی باشد، ژست آدمهای همهچیزدان به خودم گرفتم. گفتم این بیشتر شبیه یک رویا میماند تا هدف. ما کجای علمیم که کسی بخواهد از ما چیز یاد بگیرد؟! بعدها وقتی دیدم توی کتاب علوم بچهها به جای سلول نوشتهاند یاخته، چین بین دو ابرویم افتاد: «که چه؟ این چه کاریست؟ پسفردا اگر این بچه بخواهد مقاله بخواند تازه اول باید معادلهای انگلیسیاش را یاد بگیرد، بعد بفهمد توی مقاله چه نوشته!»
white_small_square️ بعد از شهادت آقا، نشستم پای یکی از قسمتهای «غیررسمی». آقا داشت از روزهای اول انقلاب میگفت؛ از کسانی که توی صورتش نگاه میکردند و میگفتند: «ما نمیتوانیم حتی یک متر جاده بسازیم، ما باید مدیر خارجی وارد کنیم، ما از پس خودمان برنمیآییم.» همانجا بود که انگار قطعهای در ذهنم جابهجا شد. شرم، مثل سطل آب یخ، یکباره روی تمام آن پوزخندهای قدیمیام ریخت. فهمیدم ماجرا اصلاً سر لغت و واژه نبوده؛ آقا داشت باور یک ملت را از زیر آوار ناتوانی بیرون میکشید. کسی که لغت خودش را حقیر میبیند، دست خودش را هم برای ساختن پالایشگاه و سانتریفیوژ ناتوان میبیند. فهمیدم آن پافشاری روی زبان، در واقع پافشاری روی باور خودمان بود.
black_small_square️ آقا در تمام این سالها مثل معلم صبوری بود که دست بچههای ترسیدهاش را میگرفت و در گوششان مدام تکرار میکرد: «بچهها ما میتوانیم، آینده روشن است.» فرق همینجا بود؛ منِ همهچیزدان فهمیدن مقالههای انگلیسی را میدیدم و آقا بینالمللی شدن زبان فارسی را. ما فقط تا لبهی میز مطالعهمان و نوک دماغمان را میدیدیم، اما آقا آن سر عالم و قلههای فتحشده را.
✍🏻 زهرا رشیدی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ سالها پیش که آقا گفته بودند زبان علم باید فارسی باشد، ژست آدمهای همهچیزدان به خودم گرفتم. گفتم این بیشتر شبیه یک رویا میماند تا هدف. ما کجای علمیم که کسی بخواهد از ما چیز یاد بگیرد؟! بعدها وقتی دیدم توی کتاب علوم بچهها به جای سلول نوشتهاند یاخته، چین بین دو ابرویم افتاد: «که چه؟ این چه کاریست؟ پسفردا اگر این بچه بخواهد مقاله بخواند تازه اول باید معادلهای انگلیسیاش را یاد بگیرد، بعد بفهمد توی مقاله چه نوشته!»
white_small_square️ بعد از شهادت آقا، نشستم پای یکی از قسمتهای «غیررسمی». آقا داشت از روزهای اول انقلاب میگفت؛ از کسانی که توی صورتش نگاه میکردند و میگفتند: «ما نمیتوانیم حتی یک متر جاده بسازیم، ما باید مدیر خارجی وارد کنیم، ما از پس خودمان برنمیآییم.» همانجا بود که انگار قطعهای در ذهنم جابهجا شد. شرم، مثل سطل آب یخ، یکباره روی تمام آن پوزخندهای قدیمیام ریخت. فهمیدم ماجرا اصلاً سر لغت و واژه نبوده؛ آقا داشت باور یک ملت را از زیر آوار ناتوانی بیرون میکشید. کسی که لغت خودش را حقیر میبیند، دست خودش را هم برای ساختن پالایشگاه و سانتریفیوژ ناتوان میبیند. فهمیدم آن پافشاری روی زبان، در واقع پافشاری روی باور خودمان بود.
black_small_square️ آقا در تمام این سالها مثل معلم صبوری بود که دست بچههای ترسیدهاش را میگرفت و در گوششان مدام تکرار میکرد: «بچهها ما میتوانیم، آینده روشن است.» فرق همینجا بود؛ منِ همهچیزدان فهمیدن مقالههای انگلیسی را میدیدم و آقا بینالمللی شدن زبان فارسی را. ما فقط تا لبهی میز مطالعهمان و نوک دماغمان را میدیدیم، اما آقا آن سر عالم و قلههای فتحشده را.
✍🏻 زهرا رشیدی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
ریحانه
green_heart #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | بماند برای وقتی که سرد شدیم!
white_small_square️ ماشین جلویی، سر پیچ جاده ملق زد و توی شانهی خاکی متوقف شد. بابا پا گذاشت روی ترمز. تا به خودمان بیاییم، پرید پایین و زخمیها را از لای آهنپارهها بیرون کشید. مرد راننده با سر و روی خونی، بلند شد تا چیزی را از توی اتاقک نیمهمچاله بیرون بکشد، اما بابا دستش را گرفت و نشاند: «بشین سر جات! هنوز داغی، نمیفهمی کجات شکسته... صبر کن اورژانس بیاد.»
black_small_square️ راست میگفت؛ آدم وقتی داغ است، درد را نمیفهمد. مثل ما که این روزها، داریم میدویم؛ از این مراسم به آن مراسم، از این خیابان به آن خیابان. اما واقعیت این است که ما هم «هنوز داغیم». هنوز نمیفهمیم چه ستونی از سقف خانهمان افتاده. بگذار این غبار بنشیند، بگذار این داغی جنگ و خون بگذرد؛ آنوقت تازه میفهمیم چه سایهای از سرمان کم شده و چه استخوانها که در جایجای تنمان شکسته...
date شماره ٣٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
white_small_square️ ماشین جلویی، سر پیچ جاده ملق زد و توی شانهی خاکی متوقف شد. بابا پا گذاشت روی ترمز. تا به خودمان بیاییم، پرید پایین و زخمیها را از لای آهنپارهها بیرون کشید. مرد راننده با سر و روی خونی، بلند شد تا چیزی را از توی اتاقک نیمهمچاله بیرون بکشد، اما بابا دستش را گرفت و نشاند: «بشین سر جات! هنوز داغی، نمیفهمی کجات شکسته... صبر کن اورژانس بیاد.»
black_small_square️ راست میگفت؛ آدم وقتی داغ است، درد را نمیفهمد. مثل ما که این روزها، داریم میدویم؛ از این مراسم به آن مراسم، از این خیابان به آن خیابان. اما واقعیت این است که ما هم «هنوز داغیم». هنوز نمیفهمیم چه ستونی از سقف خانهمان افتاده. بگذار این غبار بنشیند، بگذار این داغی جنگ و خون بگذرد؛ آنوقت تازه میفهمیم چه سایهای از سرمان کم شده و چه استخوانها که در جایجای تنمان شکسته...
date شماره ٣٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | مرکز ثقل دنیا
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ سودای زندگی در یک خانهی دیگر، جای دیگر، وضعیت دیگر و زیر آسمانی دیگر، در ده سالگی توی سر من جرقه خورد. پشت یک نیمکت چوبی در کلاس چهارم «ب» نشسته بودم. معلممان چند دقیقه پیش پرسیده بود: «دوست داشتین توی چه شهر یا کشور دیگهای زندگی میکردین؟» جوابها ردیف به ردیف جلو آمده بود و حالا درست پشت سر من بود. سرم داغ شده بود. مطمئن نبودم که یکی از چند شهر اطرافمان را که تا آن وقت دیده بودم، اسم ببرم یا نه. مطمئن نبودم گفتن کلمهی «کازرون» توی کلاسی که «کالیفرنیا» را میشناخت، کار درستی است یا نه. مطمئن بودم دلم نمیخواهد حتی یک روز دیگر، آنجایی که هستم، بمانم. مطمئن بودم شرایطی که در آن هستم، مناسب من نیست.
white_small_square️ در ده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در شانزده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در بیست و سه سالگی هم مطمئن بودم، اما شک داشتم که این نارضایتی، اصلاً خوب است یا بد. در سی سالگی، هنوز هم میخواستم شرایطم را زیر و زبر کنم، اما بهوضوح میدیدم این راهش نیست. میدیدم که زیرِ لایههای این پافشاری مدام، کاهلی و لجاجت آدمیست که نمیخواهد با خودش کنار بیاید.
black_small_square️ بلاتکلیفی و نارضایتیِ مرا برخورد با یک جملهی آقا و بعد تجربهاش در طی سالها، آرام آرام از بین برد: «هر جا که قرار گرفتهاید، همانجا را مرکز دنیا بدانید.» نقل به مضمون جمله را در یک صفحهی اینستاگرام دیدم و بلافاصله رفتم دنبال متن کاملش. حال آن لحظهام، حال آدمی بود که بعد از آنهمه دستوپا زدن بیهوده، حالا به یک درس رسیده، یک درس دیر، اما بهجا. مهم نبود این جمله اصلاً در خطاب به آدمی شبیه من گفته شده یا نه. این درس، یک منجی تمام و کمال بود و بالاتر از آن، معلمش چنان الگوی جانانهای از استقرار و آرامش و رضایت، که جای هیچ شبههای باقی نمیماند. من، دفعات زیادی در زندگی، بازیهای ذهنی را با این گفته باطل کردم، سر نخ را گرفتم و جلو رفتم و روز به روز مدیونتر شدم. مدیون مردی که با حرف و عملش، سرانجام مرا زیر آسمان خودم مستقر کرد.
✍🏻 شقایق خبازیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ سودای زندگی در یک خانهی دیگر، جای دیگر، وضعیت دیگر و زیر آسمانی دیگر، در ده سالگی توی سر من جرقه خورد. پشت یک نیمکت چوبی در کلاس چهارم «ب» نشسته بودم. معلممان چند دقیقه پیش پرسیده بود: «دوست داشتین توی چه شهر یا کشور دیگهای زندگی میکردین؟» جوابها ردیف به ردیف جلو آمده بود و حالا درست پشت سر من بود. سرم داغ شده بود. مطمئن نبودم که یکی از چند شهر اطرافمان را که تا آن وقت دیده بودم، اسم ببرم یا نه. مطمئن نبودم گفتن کلمهی «کازرون» توی کلاسی که «کالیفرنیا» را میشناخت، کار درستی است یا نه. مطمئن بودم دلم نمیخواهد حتی یک روز دیگر، آنجایی که هستم، بمانم. مطمئن بودم شرایطی که در آن هستم، مناسب من نیست.
white_small_square️ در ده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در شانزده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در بیست و سه سالگی هم مطمئن بودم، اما شک داشتم که این نارضایتی، اصلاً خوب است یا بد. در سی سالگی، هنوز هم میخواستم شرایطم را زیر و زبر کنم، اما بهوضوح میدیدم این راهش نیست. میدیدم که زیرِ لایههای این پافشاری مدام، کاهلی و لجاجت آدمیست که نمیخواهد با خودش کنار بیاید.
black_small_square️ بلاتکلیفی و نارضایتیِ مرا برخورد با یک جملهی آقا و بعد تجربهاش در طی سالها، آرام آرام از بین برد: «هر جا که قرار گرفتهاید، همانجا را مرکز دنیا بدانید.» نقل به مضمون جمله را در یک صفحهی اینستاگرام دیدم و بلافاصله رفتم دنبال متن کاملش. حال آن لحظهام، حال آدمی بود که بعد از آنهمه دستوپا زدن بیهوده، حالا به یک درس رسیده، یک درس دیر، اما بهجا. مهم نبود این جمله اصلاً در خطاب به آدمی شبیه من گفته شده یا نه. این درس، یک منجی تمام و کمال بود و بالاتر از آن، معلمش چنان الگوی جانانهای از استقرار و آرامش و رضایت، که جای هیچ شبههای باقی نمیماند. من، دفعات زیادی در زندگی، بازیهای ذهنی را با این گفته باطل کردم، سر نخ را گرفتم و جلو رفتم و روز به روز مدیونتر شدم. مدیون مردی که با حرف و عملش، سرانجام مرا زیر آسمان خودم مستقر کرد.
✍🏻 شقایق خبازیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
۱۶ اردیبهشت
۱۶ اردیبهشت
۱۶ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 منوی باز خانم مدیر
tulip یادوارهی «فاطمه طاهریفر» که در حملات تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
small_blue_diamond اسمش را گذاشته بودند «کافه دخترانه». هر هفته چند دختربچه دور مزار شهدای گمنام میناب جمع میشدند، جشن تولد میگرفتند و یک دل سیر میخندیدند. جایی که نه قهوه سرو میشد و نه کیکهای گرانقیمت؛ منوی اصلیاش کتاب بود و گوش شنوایی برای درددلها.
small_orange_diamond صاحب کافه، فاطمه طاهریفر بود؛ مدیر دهههفتادی مدرسهی «شجره طیبه». زنی که هنوز طعم مادرانگی را نچشیده بود، اما برای بچهها چنان مادری میکرد که انگار واقعاً مادرشان بود. نشان به آن نشان که وقتی اضطراب را توی چشمهای مادر یکی از دانشآموزان دید، کنارش کشید، لبخندی حوالهاش کرد و گفت: «من نمیخوام بچهها فقط دکتر و مهندس بشن؛ میخوام این بچهها آدمهای مفیدی بشن. هرجایی که هستند و هر شغلی که دارن، برای کشورشون مفید باشن.»
small_blue_diamond راست میگفت؛ خودش استاد مفید بودن بود. وقتی از جیرفت آمد تا ساکن میناب باشد، خیلی زود صاحبخانهی دردهای شهر شد. نیازمندان را شناسایی کرد، بستهی معیشتی بست و وقتی دید زوج جوانی لنگ یک سقف سادهاند، خودش آستین بالا زد؛ عروس را برد آرایشگاه و جشنشان را دور مزاری شهدای گمنام تدارک دید. او حتی حواسش به آنهایی که صورتشان را با سیلی سرخ نگه میداشتند هم بود؛ بچههایی که بیسروصدا شناسایی میکرد تا بدون دغدغهی شهریه، پشت نیمکتهای چوبی بنشینند و قد بکشند.
small_orange_diamond حالا اما، او به دورترین افق قولهایش رسیده؛ آنقدر که دیگر نگران شهریهی بچهها و جهیزیهی عروسهای شهر نیست. حالا همان دخترهایی که دور خانم مدیر جمع میشدند تا راه مفید بودن برای سرزمینشان را یاد بگیرند، چند ردیف آنطرفتر، کنار مزارش آرام گرفتهاند. فاطمه از دختران «شجرهی طیبه»، دکتر و مهندس نساخت؛ او از آنها «قهرمانهایی» ساخت که کوتاهترین و درخشانترین درس کتاب زندگیشان را، درست در آغوش صاحب مهربان «کافه دخترانه» مرور کردند.
✍🏻 محبوبه مرادی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
tulip یادوارهی «فاطمه طاهریفر» که در حملات تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
small_blue_diamond اسمش را گذاشته بودند «کافه دخترانه». هر هفته چند دختربچه دور مزار شهدای گمنام میناب جمع میشدند، جشن تولد میگرفتند و یک دل سیر میخندیدند. جایی که نه قهوه سرو میشد و نه کیکهای گرانقیمت؛ منوی اصلیاش کتاب بود و گوش شنوایی برای درددلها.
small_orange_diamond صاحب کافه، فاطمه طاهریفر بود؛ مدیر دهههفتادی مدرسهی «شجره طیبه». زنی که هنوز طعم مادرانگی را نچشیده بود، اما برای بچهها چنان مادری میکرد که انگار واقعاً مادرشان بود. نشان به آن نشان که وقتی اضطراب را توی چشمهای مادر یکی از دانشآموزان دید، کنارش کشید، لبخندی حوالهاش کرد و گفت: «من نمیخوام بچهها فقط دکتر و مهندس بشن؛ میخوام این بچهها آدمهای مفیدی بشن. هرجایی که هستند و هر شغلی که دارن، برای کشورشون مفید باشن.»
small_blue_diamond راست میگفت؛ خودش استاد مفید بودن بود. وقتی از جیرفت آمد تا ساکن میناب باشد، خیلی زود صاحبخانهی دردهای شهر شد. نیازمندان را شناسایی کرد، بستهی معیشتی بست و وقتی دید زوج جوانی لنگ یک سقف سادهاند، خودش آستین بالا زد؛ عروس را برد آرایشگاه و جشنشان را دور مزاری شهدای گمنام تدارک دید. او حتی حواسش به آنهایی که صورتشان را با سیلی سرخ نگه میداشتند هم بود؛ بچههایی که بیسروصدا شناسایی میکرد تا بدون دغدغهی شهریه، پشت نیمکتهای چوبی بنشینند و قد بکشند.
small_orange_diamond حالا اما، او به دورترین افق قولهایش رسیده؛ آنقدر که دیگر نگران شهریهی بچهها و جهیزیهی عروسهای شهر نیست. حالا همان دخترهایی که دور خانم مدیر جمع میشدند تا راه مفید بودن برای سرزمینشان را یاد بگیرند، چند ردیف آنطرفتر، کنار مزارش آرام گرفتهاند. فاطمه از دختران «شجرهی طیبه»، دکتر و مهندس نساخت؛ او از آنها «قهرمانهایی» ساخت که کوتاهترین و درخشانترین درس کتاب زندگیشان را، درست در آغوش صاحب مهربان «کافه دخترانه» مرور کردند.
✍🏻 محبوبه مرادی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
ریحانه
🖥 #ولاگ | ایرانیتر شدیم
heart️ میدونی زبون مشترک این روزهای ما چیه؟ یا اصلاً چی شد که در اوج سختی، «ایرانیتر» شدیم؟
video_camera این روایت تصویری از متن زندگی مردم اصفهان، تعریف ما از همدلی رو عوض میکنه...
🎙 روایتی از مطهره صادقیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @reyhaneh_khamenei
heart️ میدونی زبون مشترک این روزهای ما چیه؟ یا اصلاً چی شد که در اوج سختی، «ایرانیتر» شدیم؟
video_camera این روایت تصویری از متن زندگی مردم اصفهان، تعریف ما از همدلی رو عوض میکنه...
🎙 روایتی از مطهره صادقیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @reyhaneh_khamenei
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | درس انفاق آقا معلم
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ روزهای آخر ماه رمضان بود و چوبخطم داشت پر میشد. چند روز بیشتر از فرصت تبلیغم توی روستا باقی نمانده بود و من هنوز نتوانسته بودم راهی پیدا کنم. هر بار چهرهی زن و بچههایی که با ذوق و شوق میدویدند طرف کیسهی کتابها جلوی چشمم میآمد، بیشتر کلافه میشدم که چرا کاری از دستم برنمیآید. کلی چرتکه انداخته بودم اما حسابوکتابهایم جور درنمیآمد. با هفت، هشت جلد کتاب هم که نمیشد کتابخانه راه انداخت. دلم با رو زدن به دهیار و آقای فلانی و خانم بهمانی هم همراه نبود. میخواستم هرچه هست بیمنت مال خود مردم باشد.
white_small_square️ یک شب همینطور که داشتم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم، یکدفعه چشمم روی چند عبارتش متوقف شد. انگار «آقا» درست روبهرویم نشسته بود و داشت گرههای ذهنم را یکییکی باز میکرد: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...» کلمات جان گرفتند و دویدند جلوتر: «تا حالا چقدر از حیثیت، از آبرو، از مال و از داراییات انفاق کردهای؟» گوشم به صحبتهای آقا بود و چشمم میدوید سمت قفسههای کتابخانهام؛ پی کتابهایی که بند دلم به آنها وصل بود و از جانم عزیزتر بودند. اما این بار آقا مثل یک معلم ایستاده بود بالای سرم و داشت آدرس اصلی را نشانم میداد؛ نه آن آدرسی که در خانهی این و آن میجستم.
black_small_square️ صبح اول وقت معطل نکردم و دلم را زدم به دریا. کارتن آوردم و پنجاه جلد کتاب کودک، نوجوان و بزرگسال سوا کردم. ماشین گرفتم و یکراست رفتم سمت روستا. مسجد را مرتب کردم و آن قفسهی بیروح جان گرفت و شد یک کتابخانهی نقلی.
white_small_square️ حالا آن روستا کتابخانهای دارد که من درس «آقا معلم» را با خط خودم روی صفحه اول تمام کتابهایش نوشتهام: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...»
✍🏻 مریم برزویی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @khamenei_reyhaneh
beginner روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
black_small_square️ روزهای آخر ماه رمضان بود و چوبخطم داشت پر میشد. چند روز بیشتر از فرصت تبلیغم توی روستا باقی نمانده بود و من هنوز نتوانسته بودم راهی پیدا کنم. هر بار چهرهی زن و بچههایی که با ذوق و شوق میدویدند طرف کیسهی کتابها جلوی چشمم میآمد، بیشتر کلافه میشدم که چرا کاری از دستم برنمیآید. کلی چرتکه انداخته بودم اما حسابوکتابهایم جور درنمیآمد. با هفت، هشت جلد کتاب هم که نمیشد کتابخانه راه انداخت. دلم با رو زدن به دهیار و آقای فلانی و خانم بهمانی هم همراه نبود. میخواستم هرچه هست بیمنت مال خود مردم باشد.
white_small_square️ یک شب همینطور که داشتم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم، یکدفعه چشمم روی چند عبارتش متوقف شد. انگار «آقا» درست روبهرویم نشسته بود و داشت گرههای ذهنم را یکییکی باز میکرد: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...» کلمات جان گرفتند و دویدند جلوتر: «تا حالا چقدر از حیثیت، از آبرو، از مال و از داراییات انفاق کردهای؟» گوشم به صحبتهای آقا بود و چشمم میدوید سمت قفسههای کتابخانهام؛ پی کتابهایی که بند دلم به آنها وصل بود و از جانم عزیزتر بودند. اما این بار آقا مثل یک معلم ایستاده بود بالای سرم و داشت آدرس اصلی را نشانم میداد؛ نه آن آدرسی که در خانهی این و آن میجستم.
black_small_square️ صبح اول وقت معطل نکردم و دلم را زدم به دریا. کارتن آوردم و پنجاه جلد کتاب کودک، نوجوان و بزرگسال سوا کردم. ماشین گرفتم و یکراست رفتم سمت روستا. مسجد را مرتب کردم و آن قفسهی بیروح جان گرفت و شد یک کتابخانهی نقلی.
white_small_square️ حالا آن روستا کتابخانهای دارد که من درس «آقا معلم» را با خط خودم روی صفحه اول تمام کتابهایش نوشتهام: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...»
✍🏻 مریم برزویی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
calling @khamenei_reyhaneh
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA11Kدنبال کننده