۱۵ آبان
رمان این امیر بگیره♥🥺
نفس خانومrelievedgreen_heart🕯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ آبان
رمان این امیر بگیره♥🥺
#پارت248
#اینامیربگیره🦋cyclone
میعاد: تو کی اسکل؟ گوشی نفس دست تو چیکارمیکنه؟؟
امیر: من همه کارشم ، تو کی هستی؟؟
میعاد: گوشیو بده به نفس ببینم
امیر: اولا نفس نه و نفس خانوم! از الان بگو دهنت عادت کنه. دوما آخرین بارت باشه ها با نامزد من اینجوری حرف میزنی فهمیدی بچه فوفول؟؟
میعاد خنده عصبی کردو تن صداشو بالا بردو گفت:
میعاد: برو گمشو بابا هرجور که دلم بخواد صداش میزنم . نفس کی نامزد کرده که ما خبرنداریم ها؟ کمتر شعر بباف گوشیو بده به نفس
امیر: مثل اینکه زبون آدمیزاد حالیت نمیشه بچه خوشگل؟ برو رد کارت تا ندادم بندازنت تو گونی
اوه اوه امیر گودزیلا خشمگین میشوووود
میعاد: تویه زپرتی میخوای منو بندازی تو گونی؟ بیا رو در رو بت نشون بدم خوشگل کیه
امیر : فعلا که شمالم ، اومدم تهران آدرس میدم وجود داری بیا
میعاد؛ تو غلط کردی با دختر مردم رفتی شمال عوضی . کی تو اصن؟؟
امیر: حاجی چرا انقد فشاری میشی یهو؟ گفتم که نامزدشم حالا بزن به چاک
و یهو گوشیو قطع کرد ، گوشیو به طرفم گرفتو لبخند دندون نمایی به لب داشت که حرصمو دو برابر میکرد
_ کرم داری تو؟ نگفتم مگه بهش زنگ نزن؟ الان میره چیو میزاره کفت دست مادرم بعد خر بیارو خربزه بارکن
+ نترس چیزی نمیگه. اگه گفت خودم حل میکنم
دستمو به کمرم زدم و طلبکارانه گفتم:
_ آها چطوری انوقت؟ نکنه شما نوستراداموس تشریف داری؟
+ نخیر ، خیر سرم استادتما یجوری جمعش میکنم دیگ. بعدشم انتظار نداشته باش وقتی یه غریبه بات اینجوری حرف میزنه ساکت باشم ، تو جزو ناموس منی
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفت....
#اینامیربگیره🦋cyclone
میعاد: تو کی اسکل؟ گوشی نفس دست تو چیکارمیکنه؟؟
امیر: من همه کارشم ، تو کی هستی؟؟
میعاد: گوشیو بده به نفس ببینم
امیر: اولا نفس نه و نفس خانوم! از الان بگو دهنت عادت کنه. دوما آخرین بارت باشه ها با نامزد من اینجوری حرف میزنی فهمیدی بچه فوفول؟؟
میعاد خنده عصبی کردو تن صداشو بالا بردو گفت:
میعاد: برو گمشو بابا هرجور که دلم بخواد صداش میزنم . نفس کی نامزد کرده که ما خبرنداریم ها؟ کمتر شعر بباف گوشیو بده به نفس
امیر: مثل اینکه زبون آدمیزاد حالیت نمیشه بچه خوشگل؟ برو رد کارت تا ندادم بندازنت تو گونی
اوه اوه امیر گودزیلا خشمگین میشوووود
میعاد: تویه زپرتی میخوای منو بندازی تو گونی؟ بیا رو در رو بت نشون بدم خوشگل کیه
امیر : فعلا که شمالم ، اومدم تهران آدرس میدم وجود داری بیا
میعاد؛ تو غلط کردی با دختر مردم رفتی شمال عوضی . کی تو اصن؟؟
امیر: حاجی چرا انقد فشاری میشی یهو؟ گفتم که نامزدشم حالا بزن به چاک
و یهو گوشیو قطع کرد ، گوشیو به طرفم گرفتو لبخند دندون نمایی به لب داشت که حرصمو دو برابر میکرد
_ کرم داری تو؟ نگفتم مگه بهش زنگ نزن؟ الان میره چیو میزاره کفت دست مادرم بعد خر بیارو خربزه بارکن
+ نترس چیزی نمیگه. اگه گفت خودم حل میکنم
دستمو به کمرم زدم و طلبکارانه گفتم:
_ آها چطوری انوقت؟ نکنه شما نوستراداموس تشریف داری؟
+ نخیر ، خیر سرم استادتما یجوری جمعش میکنم دیگ. بعدشم انتظار نداشته باش وقتی یه غریبه بات اینجوری حرف میزنه ساکت باشم ، تو جزو ناموس منی
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفت....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ آبان
رمان این امیر بگیره♥🥺
#پارت249
#اینامیربگیره🦋cyclone
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم که گفت:
+ کجا؟
_ خونه پسر شجاع ، تشریف میبرم دسشویی ، میخوای شماهم بیا دوتایی باهم فیض ببریم
+ اوکی برو
راهمو به سمت دسشویی پیش گرفتم و خواستم برم توش که باز اون فیلم لعنتی یادم اومد
خدایا اینم شانسه من دارم؟ خره توی شرک شانسش از من بیشتر بود والا
برای یه دسشویی رفتنم باید ترسو لرز داشته باشم اه
لامپ دسشویی رو روشن کردم و همونجور که زیر لبی به امیر فحش میدادم رفتم داخل ، در حین عملیات انتحاریم همش به درو دیوار نگاه میکردم تا جنه بهم حمله نکنه
آروم باش نفس ، نفس عمیییق بکش ، اوه نه نه نکش خفه میشی اینجا
اصلا بر فرض روح اون پیرمرده بیاد سراغت خوب که چی؟ منکه کاری نکردم بخواد اذیتم کنه
در ضمن یه بسم الله میگیرم و فرار میکنه دیگ. آره بابا پس ترسی نداره دیگه
داشتم کارمو انجام میدادم که با صدای تقه ای به در تمام کرکو پرام ریخت
با صدای لرزونی گفتم:
_ ک..کی..کیه؟
صدایی نیومد ، حتما خیالاتی شده بودم ، شیر آبو بستم و داشتم شلوارمو میکشیدم بالا که دوباره همون صدا اومد
این بار با وحشت بیشتری داد زدم:
_ امیر تویی؟ تورخدا کرم نریز میترسم
چند ثانیه ای تو دسشویی موندمو دو دل بودم که برم بیرون یا نه؟ بالاخره دلو به دریا زدمو دستگیره درو آروم فشار دادم
با یه حرکت از دسشویی پریدم بیرون که در کمال ناباوری دیدم کسی نیست!
#اینامیربگیره🦋cyclone
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم که گفت:
+ کجا؟
_ خونه پسر شجاع ، تشریف میبرم دسشویی ، میخوای شماهم بیا دوتایی باهم فیض ببریم
+ اوکی برو
راهمو به سمت دسشویی پیش گرفتم و خواستم برم توش که باز اون فیلم لعنتی یادم اومد
خدایا اینم شانسه من دارم؟ خره توی شرک شانسش از من بیشتر بود والا
برای یه دسشویی رفتنم باید ترسو لرز داشته باشم اه
لامپ دسشویی رو روشن کردم و همونجور که زیر لبی به امیر فحش میدادم رفتم داخل ، در حین عملیات انتحاریم همش به درو دیوار نگاه میکردم تا جنه بهم حمله نکنه
آروم باش نفس ، نفس عمیییق بکش ، اوه نه نه نکش خفه میشی اینجا
اصلا بر فرض روح اون پیرمرده بیاد سراغت خوب که چی؟ منکه کاری نکردم بخواد اذیتم کنه
در ضمن یه بسم الله میگیرم و فرار میکنه دیگ. آره بابا پس ترسی نداره دیگه
داشتم کارمو انجام میدادم که با صدای تقه ای به در تمام کرکو پرام ریخت
با صدای لرزونی گفتم:
_ ک..کی..کیه؟
صدایی نیومد ، حتما خیالاتی شده بودم ، شیر آبو بستم و داشتم شلوارمو میکشیدم بالا که دوباره همون صدا اومد
این بار با وحشت بیشتری داد زدم:
_ امیر تویی؟ تورخدا کرم نریز میترسم
چند ثانیه ای تو دسشویی موندمو دو دل بودم که برم بیرون یا نه؟ بالاخره دلو به دریا زدمو دستگیره درو آروم فشار دادم
با یه حرکت از دسشویی پریدم بیرون که در کمال ناباوری دیدم کسی نیست!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ آبان
رمان این امیر بگیره♥🥺
#پارت250
#اینامیربگیره🦋cyclone
با یه حرکت از دسشویی پریدم بیرون که در کمال ناباوری دیدم کسی نیست!
نامحسوس دورو اطرافمو نگاهی انداختم بدو بدو به سمت اتاقم رفتم که دیدم امیر نیست
وای ننه جان کمک ، مثل اینکه امشب باید تو اتاق امیرخان میخوابیدم
ولی اگه میگفتم که بخاطر ترسم میخوام بیام تو اتاقش بخوابم حتما مسخرم میکرد
پس باید با سیاست برخورد میکردم! به سمت کولم رفتمو آب میوه پرتغالی که هراه خودم آورده بودمو برداشتم
از داخل آشپزخونه لیوانی برداشتمو آب میوه رو ریختم توش ، لیوانو داخل پیش دستی گزاشتم و به سمت اتاق امیر حرکت کردم
چند تقه به در زدم که گفت:
+ بعله؟؟
_ میتونم بیام داخل؟
+ آره بیا
دست گیره درو فشردمو وارد اتاقش شدم ، با دیدنم نیم خیر شد که پتوش کنارو رفتو عضلات 6 پک دارش نمایان شد
در حال دید زدنش بودم که گفت:
+ چرا خشکت زده؟
_ عا چیزه ، برات آب پرتغال آوردم بخوری جون بگیری
+ ممنون میل ندارم خودت بخور
لبامو آویزون کردمو بغ زده گفتم:
_ یعنی میخوای دستمو کوتاه کنی؟؟
+ ای بابا ، باشه بیار بزار کنار تختم نصفه شب که تشنم شد میخورمش
خوشحالو شادمان به طرف تختش رفتمو آب میوه رو روی پاتختی گزاشتم و زل زدم بهش
+ خوب؟
_ چی خوب؟؟
+ آب میوتو آوردی دیگه برو اتاقت بخواب شبخوش
اینو گفتو پتوشو کشید سرش ، ایش شیطونه میگه بزنم تو دهنش دندوناش بریزه تو حلقشا
پتورو از سرش کشیدم که چشماشو باز کرد وگفت:
+ جانم؟
_ میشه بریم لب دریا آتیش روشن کنیم؟
+ نفس عزیزم خوابم میاد امروز تو جاده بودیم نشد بخوابم . بزار فردا شب باشه؟
سعی کردم به بدبختیا و بدهکاریام و اون ساعت ۷ملیونی که براش خریده بودم فک کنم تا قطره اشکی از چشمم بچکه
بالاخره بعد از کلی زور زدن یه چسه اشک از گوشه چشمم چکید و....
#اینامیربگیره🦋cyclone
با یه حرکت از دسشویی پریدم بیرون که در کمال ناباوری دیدم کسی نیست!
نامحسوس دورو اطرافمو نگاهی انداختم بدو بدو به سمت اتاقم رفتم که دیدم امیر نیست
وای ننه جان کمک ، مثل اینکه امشب باید تو اتاق امیرخان میخوابیدم
ولی اگه میگفتم که بخاطر ترسم میخوام بیام تو اتاقش بخوابم حتما مسخرم میکرد
پس باید با سیاست برخورد میکردم! به سمت کولم رفتمو آب میوه پرتغالی که هراه خودم آورده بودمو برداشتم
از داخل آشپزخونه لیوانی برداشتمو آب میوه رو ریختم توش ، لیوانو داخل پیش دستی گزاشتم و به سمت اتاق امیر حرکت کردم
چند تقه به در زدم که گفت:
+ بعله؟؟
_ میتونم بیام داخل؟
+ آره بیا
دست گیره درو فشردمو وارد اتاقش شدم ، با دیدنم نیم خیر شد که پتوش کنارو رفتو عضلات 6 پک دارش نمایان شد
در حال دید زدنش بودم که گفت:
+ چرا خشکت زده؟
_ عا چیزه ، برات آب پرتغال آوردم بخوری جون بگیری
+ ممنون میل ندارم خودت بخور
لبامو آویزون کردمو بغ زده گفتم:
_ یعنی میخوای دستمو کوتاه کنی؟؟
+ ای بابا ، باشه بیار بزار کنار تختم نصفه شب که تشنم شد میخورمش
خوشحالو شادمان به طرف تختش رفتمو آب میوه رو روی پاتختی گزاشتم و زل زدم بهش
+ خوب؟
_ چی خوب؟؟
+ آب میوتو آوردی دیگه برو اتاقت بخواب شبخوش
اینو گفتو پتوشو کشید سرش ، ایش شیطونه میگه بزنم تو دهنش دندوناش بریزه تو حلقشا
پتورو از سرش کشیدم که چشماشو باز کرد وگفت:
+ جانم؟
_ میشه بریم لب دریا آتیش روشن کنیم؟
+ نفس عزیزم خوابم میاد امروز تو جاده بودیم نشد بخوابم . بزار فردا شب باشه؟
سعی کردم به بدبختیا و بدهکاریام و اون ساعت ۷ملیونی که براش خریده بودم فک کنم تا قطره اشکی از چشمم بچکه
بالاخره بعد از کلی زور زدن یه چسه اشک از گوشه چشمم چکید و....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ آبان
رمان این امیر بگیره♥🥺
@alhnowmmbhui
بچه ها از این به بعد داخل این کانال ادامه پارت هارو میذارم و میخام این کانالو حذف کنم،
لطفا بیاین توی این کانال جدیده
بچه ها از این به بعد داخل این کانال ادامه پارت هارو میذارم و میخام این کانالو حذف کنم،
لطفا بیاین توی این کانال جدیده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ آبان
رمان این امیر بگیره♥🥺
بچه ها پارت های جدید میان اینجا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ آبان
رمان این امیر بگیره♥🥺
زود عضو بشید که این کاناله پاک میشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ آذر
۳۰ آذر
۸ بهمن
۸ بهمن
۸ بهمن
۱۲ بهمن
۲۱ اسفند
۲۸ اسفند
رمان این امیر بگیره♥🥺
با تو خوبه دیوونگی؛ حتی با تو خوبه کارِ غلط(:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اسفند
۲۸ اسفند
۶ فروردین
۶ فروردین
۱۴ فروردین
۱۴ فروردین
۱۵ فروردین
۱۸ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره♥🥺
رمان من ارباب توام🧸heartpulse
خلاصه رمان:
داستان از زبون یه دختر خوشکل و پولداره نه خیلی پولدار ..متوسط رو به بالا
..دختر آروم و خوبی هست ولی پایبند نیست درسته نماز نمیخونه روزه نمیگیره
یا لباسهاش نسبتا آزاده ولی دل پاکی داره و دنبال کثافتکاری نیست ..بگذریم یه روز
پدر این خانم میاد خونه و یه مسئله ای رو باهاش در میون میزاره که باعث باز شدن
پای یه نفر به زندگیش میشه ..
حالا اون موضوع چی میتونه باشه که باعث بهم ریختن زندگیه این خانم میشه ؟ اونم
زمانی که داره واسه کنکور درس میخونه ؟
دختر داستان : رزا نعمتی ( یه دختر آروم و جذاب و گاهی شیطون و
فوضول ..|||)
پسر داستان: ساشا آریامنش( یه پسر از جد قاجار فوق خشن .بیرحم
.زورگو .مغرور ..و خودپسند )
خوشحال میشم بیای چنلم:
@qfacfscjrcbo
خلاصه رمان:
داستان از زبون یه دختر خوشکل و پولداره نه خیلی پولدار ..متوسط رو به بالا
..دختر آروم و خوبی هست ولی پایبند نیست درسته نماز نمیخونه روزه نمیگیره
یا لباسهاش نسبتا آزاده ولی دل پاکی داره و دنبال کثافتکاری نیست ..بگذریم یه روز
پدر این خانم میاد خونه و یه مسئله ای رو باهاش در میون میزاره که باعث باز شدن
پای یه نفر به زندگیش میشه ..
حالا اون موضوع چی میتونه باشه که باعث بهم ریختن زندگیه این خانم میشه ؟ اونم
زمانی که داره واسه کنکور درس میخونه ؟
دختر داستان : رزا نعمتی ( یه دختر آروم و جذاب و گاهی شیطون و
فوضول ..|||)
پسر داستان: ساشا آریامنش( یه پسر از جد قاجار فوق خشن .بیرحم
.زورگو .مغرور ..و خودپسند )
خوشحال میشم بیای چنلم:
@qfacfscjrcbo
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA