۲۸ فروردین
۲۸ فروردین
ققنوس
هوش مصنوعی کوچک من
همه میگفتند دوقلو هستند، و تفاوتها طبیعیند.
اما من به خوبی میدانستم که در چشمان پارسا و رفتارهایش، چیزی عمیقتر از یک تفاوت ظاهری وجود دارد. من یک پسر دیگر هم قبل از دوقلوها داشتم و رشد طبیعی بچه را دیده بودم.
پارسا یک ساله بود و هنوز نمیتوانست بشیند، فقط چند کلمهی بیهدف میگفت، نمیتوانست هدفمند بازی کند، به اسمش پاسخ نمیداد و همهی اینها برای من بسیار نگرانکننده بود.
آمدیم تهران، از این دکتر به آن دکتر... نوار مغز، امآرآی، نوار گوش همگی سالم بودند وهیچ کس نمی توانست به ما بگوید که مشکل پسرم چیست.
دکترها میگفتند نمیتوانند نظر قطعی بدهند، اما شاید علت تاخیر پارسا این باشد که در طیف اتیسم است، و باید صبر کنند تا دو سالگیاش تمام شود.
زمان میگذشت و من همچنان نگران بودم.
چندین بار دیگر نوار مغز گرفتیم و نتایج سالم بود، دکترها را تغییر دادیم تا به تشخیص برسیم اما ظاهرا پسرم فقط تاخیر رشدی داشت و مشکل جدی نبود. نسخهی همهی دکترها یکی بود.
اما من نمیتوانستم دست روی دست بگذارم تا تفاوت پسرهای دوقلویم هر روز بیشتر و بیشتر بشود.
پسرم پای رفتن نداشت و عضلاتش ضعیف بود، پس من و پارسا باید همه جا دنبال برادر دوقلویش راه میافتادیم تا یاد بگیریم و رشد کنیم. به هرچیزی که پوریا دست میزد، من و پارسا هم دست میکشیدیم، هر چیزی که لمس میکرد،هر چیزی که میدید، ما هم تجربه میکردیم. کم کم با تمرین و همراهی من و مربی، پارسا توانست در ۲ سالگی راه برود.
کاردرمانها و ارزیابها همگی گفتند برای جبران تاخیر رشدی، باید به صورت مرتب با پارسا کارکنید و آموزش ببیند.
پسرم، مثل یک هوش مصنوعی کوچک بود... شبکههای عصبی مغزش، باید آموزش میدید و یاد میگرفت.
به توصیه کاردرمان، به دکتر جدید مراجعه کردیم و این بار آقای دکتر بدون گرفتن نوار مغز، به سرعت تشخیص داد و داروهای جدیدی را تجویز کرد. بعد از دو هفته تأثیر داروها را دیدم. پسرم شروع به بازی هدفمند کرد، تقلید گفتارش شروع شد و تواناییهایش رشد کرد. این موفقیتها به من امید داد و حس کردم که تا این مرحله، راه درستی را پیش رفتهام.
بعد از چند هفته، دکتر گفت حالا باید علت تاخیر را پیدا کنیم. آزمایش ها شروع شد
آزمایش متابولیک سالم...ام آر ای مجدد سالم... اکو قلب سالم... ۶ ماه بعد تکرار شد و باز هم سالم...تست عصب و عضله سالم.
فقط آنزیمهای کبدی بالا بود که دکتر احتمال یک بیماری عصبی-عضلانی را داد.
خداراشکر وضعیت ذهنی پارسا روز به روز رو به پیشرفت بود. دایره لغاتش وسیعتر شده بود و جملات دو و سه کلمهای میگفت و دستورپذیریش بهتر شده بود.
آنقدر وارد جمعهایی شد که از او اسمش را پرسیدند و برادرش به جایش، اسمش را گفت تا بالاخره یاد گرفت خودش اسمش را بگوید... آن قدر تلفن را به دستش دادیم تا با خانواده و آشنایان صحبت کند و فقط گوش داد تا یاد گرفت... آن قدر مقایسه شد و دلم آتش گرفت تا توانست بهتر روی پای خودش بایستد.
هوش مصنوعی کوچک من، هنوز هم باید کلی یاد بگیرد، کلی تجربه کسب کند و تلاش کند.
از یک جایی به بعد، وقتی که بچهها وارد جامعه میشوند،چالشهای بزرگ یکی یکی رخ نشان میدهند.آسیبها برای خواهر و برادر سالم هم در کمین است و مراقبت از همهی بچهها برای پدر و مادر چالش های زیادی به همراه دارد.
آسیبشناس، روانشناس و کاردرمانها همگی متفقالقول به ما گفتهاند که در این سالها همین برادر دوقلو، مهم ترین عامل پیشرفت پارسا بوده است.
از نظر من برای یک کودک با نیاز ویژه، هیچ عاملی موثرتر از یک همنیاز و همسن و هم.زبان نیست.
کسی که صبحها با هم بیدار بشوند، باهم بازی کنند، با هم تعامل داشته باشند و ....
از یک جایی به بعد، آنقدر این ارتباط زیاد میشود که حتی با همدیگر گشنه میشوند و بدون یکدیگر خوراکی و غذا نمیخورند.
حالا وقتی دو پسر همسن دارم و به این شدت به هم وابسته هستند و یکی از آنها با تأخیر رشدی مواجه است، تصمیمگیری برای مدرسه دوقلوها بسیار دشوار میشود. آیا باید آنها را از هم جدا کنم؟ آیا این کار به آنها آسیب میزند؟ من با مشاوران صحبت کردم و گزینههای مختلفی را بررسی کردم، اما هنوز در وضعیت گیجکنندهای هستم.
پوریا و پارسا از صبح تا شب با هم هستند و جدا کردن آنها برای هر دو آسیبهایی به همراه داره... یکی از قلها در آزمون ورودی مدارس قبول شده و آن یکی نه!
متاسفانه مدارس غیرانتفاعی با تعداد کمتر و امکانات بیشتر، فیلترهای سختی دارند که بچههایی که کمی تاخیر داشته باشند را پذیرش نمیکنند. پارسا نیاز به همراهی معلم دارد و مدارس دولتی هم گزینه خوبی نیست. مدارس مرزی هم بسیار محدود هستند.
همه میگفتند دوقلو هستند، و تفاوتها طبیعیند.
اما من به خوبی میدانستم که در چشمان پارسا و رفتارهایش، چیزی عمیقتر از یک تفاوت ظاهری وجود دارد. من یک پسر دیگر هم قبل از دوقلوها داشتم و رشد طبیعی بچه را دیده بودم.
پارسا یک ساله بود و هنوز نمیتوانست بشیند، فقط چند کلمهی بیهدف میگفت، نمیتوانست هدفمند بازی کند، به اسمش پاسخ نمیداد و همهی اینها برای من بسیار نگرانکننده بود.
آمدیم تهران، از این دکتر به آن دکتر... نوار مغز، امآرآی، نوار گوش همگی سالم بودند وهیچ کس نمی توانست به ما بگوید که مشکل پسرم چیست.
دکترها میگفتند نمیتوانند نظر قطعی بدهند، اما شاید علت تاخیر پارسا این باشد که در طیف اتیسم است، و باید صبر کنند تا دو سالگیاش تمام شود.
زمان میگذشت و من همچنان نگران بودم.
چندین بار دیگر نوار مغز گرفتیم و نتایج سالم بود، دکترها را تغییر دادیم تا به تشخیص برسیم اما ظاهرا پسرم فقط تاخیر رشدی داشت و مشکل جدی نبود. نسخهی همهی دکترها یکی بود.
اما من نمیتوانستم دست روی دست بگذارم تا تفاوت پسرهای دوقلویم هر روز بیشتر و بیشتر بشود.
پسرم پای رفتن نداشت و عضلاتش ضعیف بود، پس من و پارسا باید همه جا دنبال برادر دوقلویش راه میافتادیم تا یاد بگیریم و رشد کنیم. به هرچیزی که پوریا دست میزد، من و پارسا هم دست میکشیدیم، هر چیزی که لمس میکرد،هر چیزی که میدید، ما هم تجربه میکردیم. کم کم با تمرین و همراهی من و مربی، پارسا توانست در ۲ سالگی راه برود.
کاردرمانها و ارزیابها همگی گفتند برای جبران تاخیر رشدی، باید به صورت مرتب با پارسا کارکنید و آموزش ببیند.
پسرم، مثل یک هوش مصنوعی کوچک بود... شبکههای عصبی مغزش، باید آموزش میدید و یاد میگرفت.
به توصیه کاردرمان، به دکتر جدید مراجعه کردیم و این بار آقای دکتر بدون گرفتن نوار مغز، به سرعت تشخیص داد و داروهای جدیدی را تجویز کرد. بعد از دو هفته تأثیر داروها را دیدم. پسرم شروع به بازی هدفمند کرد، تقلید گفتارش شروع شد و تواناییهایش رشد کرد. این موفقیتها به من امید داد و حس کردم که تا این مرحله، راه درستی را پیش رفتهام.
بعد از چند هفته، دکتر گفت حالا باید علت تاخیر را پیدا کنیم. آزمایش ها شروع شد
آزمایش متابولیک سالم...ام آر ای مجدد سالم... اکو قلب سالم... ۶ ماه بعد تکرار شد و باز هم سالم...تست عصب و عضله سالم.
فقط آنزیمهای کبدی بالا بود که دکتر احتمال یک بیماری عصبی-عضلانی را داد.
خداراشکر وضعیت ذهنی پارسا روز به روز رو به پیشرفت بود. دایره لغاتش وسیعتر شده بود و جملات دو و سه کلمهای میگفت و دستورپذیریش بهتر شده بود.
آنقدر وارد جمعهایی شد که از او اسمش را پرسیدند و برادرش به جایش، اسمش را گفت تا بالاخره یاد گرفت خودش اسمش را بگوید... آن قدر تلفن را به دستش دادیم تا با خانواده و آشنایان صحبت کند و فقط گوش داد تا یاد گرفت... آن قدر مقایسه شد و دلم آتش گرفت تا توانست بهتر روی پای خودش بایستد.
هوش مصنوعی کوچک من، هنوز هم باید کلی یاد بگیرد، کلی تجربه کسب کند و تلاش کند.
از یک جایی به بعد، وقتی که بچهها وارد جامعه میشوند،چالشهای بزرگ یکی یکی رخ نشان میدهند.آسیبها برای خواهر و برادر سالم هم در کمین است و مراقبت از همهی بچهها برای پدر و مادر چالش های زیادی به همراه دارد.
آسیبشناس، روانشناس و کاردرمانها همگی متفقالقول به ما گفتهاند که در این سالها همین برادر دوقلو، مهم ترین عامل پیشرفت پارسا بوده است.
از نظر من برای یک کودک با نیاز ویژه، هیچ عاملی موثرتر از یک همنیاز و همسن و هم.زبان نیست.
کسی که صبحها با هم بیدار بشوند، باهم بازی کنند، با هم تعامل داشته باشند و ....
از یک جایی به بعد، آنقدر این ارتباط زیاد میشود که حتی با همدیگر گشنه میشوند و بدون یکدیگر خوراکی و غذا نمیخورند.
حالا وقتی دو پسر همسن دارم و به این شدت به هم وابسته هستند و یکی از آنها با تأخیر رشدی مواجه است، تصمیمگیری برای مدرسه دوقلوها بسیار دشوار میشود. آیا باید آنها را از هم جدا کنم؟ آیا این کار به آنها آسیب میزند؟ من با مشاوران صحبت کردم و گزینههای مختلفی را بررسی کردم، اما هنوز در وضعیت گیجکنندهای هستم.
پوریا و پارسا از صبح تا شب با هم هستند و جدا کردن آنها برای هر دو آسیبهایی به همراه داره... یکی از قلها در آزمون ورودی مدارس قبول شده و آن یکی نه!
متاسفانه مدارس غیرانتفاعی با تعداد کمتر و امکانات بیشتر، فیلترهای سختی دارند که بچههایی که کمی تاخیر داشته باشند را پذیرش نمیکنند. پارسا نیاز به همراهی معلم دارد و مدارس دولتی هم گزینه خوبی نیست. مدارس مرزی هم بسیار محدود هستند.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ فروردین
ققنوس
از آن طرف پوریا هر روز به من تاکید میکند که مامان من و داداشی از هم جدا نمیشویم و میخواهیم با هم یکجا مدرسه برویم.
خیلی نگرانم که در حق یکی از آنها اجحاف شود و آسیب ببینند.
دعا کنید که بتوانم بهترین تصمیم را بگیرم.
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#داستان_دلبران
#دیستروفی
#تأخیر_رشد
arrow_up️ با لمس فلش *«پیشنهاد برای مجله»*، پژواک صدای این پیام در فضای وسیعتری باشید!
همراه با •❈• https://rubika.ir/qoqnoosb) •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb)
[بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
خیلی نگرانم که در حق یکی از آنها اجحاف شود و آسیب ببینند.
دعا کنید که بتوانم بهترین تصمیم را بگیرم.
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#داستان_دلبران
#دیستروفی
#تأخیر_رشد
arrow_up️ با لمس فلش *«پیشنهاد برای مجله»*، پژواک صدای این پیام در فضای وسیعتری باشید!
همراه با •❈• https://rubika.ir/qoqnoosb) •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb)
[بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ اردیبهشت
ققنوس
جوانههای مرام و معرفت seedling
امروز موقع برگشت از مهد کودک بچه ها رو بردم پارک.
تاب و سرسره نداشت. انتهای پارک صدای بچه ها میومد. تا انتها که رفتیم متوجه شدیم پسرای نوجوون مشغول بازی فوتبال هستن.
پسرم با حسرت نگاهشون میکرد اما چیزی نمیگفت. با حس مادرانهام حرف و خواستهی پسرم رو از نگاه پر از حسرتش خوندم.
جلوتر رفتم و به دروازه بان گفتم:«کاپیتان تون کیه؟!»
همشون یکصدا گفتن کاپیتان نداریم.
گفتم:« پسرم دوست داره فوتبال بازی کنه اجازه بدین دو تا شوت بزنه»
موافقت کردند و اجازه دادند پسرم یک شوت و یک گل بزند.
تک تک این بچه های با مرام رو دعا میکنم. ان شاء الله سرباز امام زمان باشن.
پسرم که گل زد، سوت و دست زدند.🥹
شادی پسرم رو چند برابر کردند.
به قدری سریع اتفاق افتاد که حواسم رفت از اینکه از بازیش فیلم بگیرم. لحظه ی آخر همین یک عکس رو گرفتم.
پسرکم تازه خوشش اومده بود و میخواست ادامه بده اما میدونستم که شدنی نیست.
بچه ها تا همین جا هم مرام و معرفت به خرج داده بودن.
نمیخواستم حوصله شون سر بره و...بغض همیشگیم رو فرو خوردم و گفتم« نه؛باید بریم.ممکنه پستچی بیاد و ما خونه نباشیم.»
گفتم میریم تو پارک محله خودمون با دوستاتون بازی میکنید و خلاصه راضیش کردم و راه افتادیم.
ای کاش بزرگترها(مسئولین) هم اندازهی این نوجوونها، بچه های اوتیسم رو میپذیرفتند.
و شرایطی فراهم میکردند برای بازی و شادی این فرشته ها در فضاهای عمومی.
گروه تفاوت چی (آقای جلیلی)غرب تهران و خانم صمدی(شهر ری)این کار رو انجام دادند.
اما شرق و غرب و کل محله ها،آقای جلیلی میخواهد و خانم صمدی...
#حال_خوب
#اوتیسم
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• (https://rubika.ir/qoqnoos_b)* •❈•
دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
امروز موقع برگشت از مهد کودک بچه ها رو بردم پارک.
تاب و سرسره نداشت. انتهای پارک صدای بچه ها میومد. تا انتها که رفتیم متوجه شدیم پسرای نوجوون مشغول بازی فوتبال هستن.
پسرم با حسرت نگاهشون میکرد اما چیزی نمیگفت. با حس مادرانهام حرف و خواستهی پسرم رو از نگاه پر از حسرتش خوندم.
جلوتر رفتم و به دروازه بان گفتم:«کاپیتان تون کیه؟!»
همشون یکصدا گفتن کاپیتان نداریم.
گفتم:« پسرم دوست داره فوتبال بازی کنه اجازه بدین دو تا شوت بزنه»
موافقت کردند و اجازه دادند پسرم یک شوت و یک گل بزند.
تک تک این بچه های با مرام رو دعا میکنم. ان شاء الله سرباز امام زمان باشن.
پسرم که گل زد، سوت و دست زدند.🥹
شادی پسرم رو چند برابر کردند.
به قدری سریع اتفاق افتاد که حواسم رفت از اینکه از بازیش فیلم بگیرم. لحظه ی آخر همین یک عکس رو گرفتم.
پسرکم تازه خوشش اومده بود و میخواست ادامه بده اما میدونستم که شدنی نیست.
بچه ها تا همین جا هم مرام و معرفت به خرج داده بودن.
نمیخواستم حوصله شون سر بره و...بغض همیشگیم رو فرو خوردم و گفتم« نه؛باید بریم.ممکنه پستچی بیاد و ما خونه نباشیم.»
گفتم میریم تو پارک محله خودمون با دوستاتون بازی میکنید و خلاصه راضیش کردم و راه افتادیم.
ای کاش بزرگترها(مسئولین) هم اندازهی این نوجوونها، بچه های اوتیسم رو میپذیرفتند.
و شرایطی فراهم میکردند برای بازی و شادی این فرشته ها در فضاهای عمومی.
گروه تفاوت چی (آقای جلیلی)غرب تهران و خانم صمدی(شهر ری)این کار رو انجام دادند.
اما شرق و غرب و کل محله ها،آقای جلیلی میخواهد و خانم صمدی...
#حال_خوب
#اوتیسم
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• (https://rubika.ir/qoqnoos_b)* •❈•
دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
ققنوس
در سایهی مهربانی
دندانهای پسرم مثل برگهای پاییزی بود که یکییکی میریزند. اتیسم داشت، اما درد را فریاد نمیزد؛ فقط چشمانش را به زمین میدوخت و دستانش را محکم فشار میداد. خودم هم دندانهایم اوضاع تعریفی نداشتند، اما اولویتِ من جگرگوشهام بود. وقتی شنیدم بیمهی تکمیلی بخشی از هزینهها را پوشش میدهد، ذوقزده شدم، اما دریغ... باید اول سی میلیون از جیب میپرداختم و ماهها منتظر بازپرداخت میماندم. در انتظار فرصتی بودیم تا وام جور شود و عمل دندان پسرم را پیگیری کنیم.
اما زندگی نقشه دیگری زیر سر داشت؛ پسرکم، در هیاهوی کودکانه برای "برنده شدن" در دویدن به سمت آسانسور، با صورت به زمین خورد. بینیاش شکست و خون، مثل رودی از چهرهاش جاری شد. جراحی فوری لازم بود. دندانها به فراموشی سپرده شدند؛ حالا باید هزینهای دیگر را جور میکردم.
در اورژانس، پرستار پرسید: "سن پسرتان؟" گفتم: "شش سال." یاد حرفهای دوستان افتادم که میگفتند شهید رئیسی درمان زیر هفت سال را رایگان اعلام کرده. اما حالا که او در این دنیا نیست، آیا این دستور هنوز اعتبار دارد؟
با ترس برگههای تسویه حساب را گرفتم. چشمم به خطِ مبلغ قابل پرداخت: صفر خیره ماند. گویی فرشتهای از آسمان رقم زده بودش. دستهایم لرزید و بیاختیار صلواتی از اعماق قلبم برای آن روحِ بلند فرستادم.
پسرکم با بینی باندپیچیشده میخندید.
نمیدانم این طرحِ زندگیبخش هنوز پابرجاست یا نه. اما میدانم مردانی که برای خدا زیستند، هرگز نمیمیرند. میگویند "با یک گل بهار نمیشود"، اما او نشانمان داد که یک انسان میتواند تلاش کند تا زمین را گلستان کند. میگویند "یک دست صدا ندارد"، اما او با دستانِ استوارش حرکت به سمت عدالت را آغاز کرد و اثبات کرد خواستن، توانستن است.
#خدمات_رایگان_زیر_هفت_سال
#یاد_شهید_رئیسی_همیشه_جاریست
#شهید_رئیسی
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#اتیسم
شهیدان نمیمیرند؛ آنها در قوانینِ ماندگار، در لبخندِ کودکان، و در آرامشِ مادرانی که دغدغهی درمان ندارند، جاودانه میشوند. cherry_blossom
باشد که این طرحِ انسانی، همچون رودی جاری، جامعه را سیراب کند...
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
دندانهای پسرم مثل برگهای پاییزی بود که یکییکی میریزند. اتیسم داشت، اما درد را فریاد نمیزد؛ فقط چشمانش را به زمین میدوخت و دستانش را محکم فشار میداد. خودم هم دندانهایم اوضاع تعریفی نداشتند، اما اولویتِ من جگرگوشهام بود. وقتی شنیدم بیمهی تکمیلی بخشی از هزینهها را پوشش میدهد، ذوقزده شدم، اما دریغ... باید اول سی میلیون از جیب میپرداختم و ماهها منتظر بازپرداخت میماندم. در انتظار فرصتی بودیم تا وام جور شود و عمل دندان پسرم را پیگیری کنیم.
اما زندگی نقشه دیگری زیر سر داشت؛ پسرکم، در هیاهوی کودکانه برای "برنده شدن" در دویدن به سمت آسانسور، با صورت به زمین خورد. بینیاش شکست و خون، مثل رودی از چهرهاش جاری شد. جراحی فوری لازم بود. دندانها به فراموشی سپرده شدند؛ حالا باید هزینهای دیگر را جور میکردم.
در اورژانس، پرستار پرسید: "سن پسرتان؟" گفتم: "شش سال." یاد حرفهای دوستان افتادم که میگفتند شهید رئیسی درمان زیر هفت سال را رایگان اعلام کرده. اما حالا که او در این دنیا نیست، آیا این دستور هنوز اعتبار دارد؟
با ترس برگههای تسویه حساب را گرفتم. چشمم به خطِ مبلغ قابل پرداخت: صفر خیره ماند. گویی فرشتهای از آسمان رقم زده بودش. دستهایم لرزید و بیاختیار صلواتی از اعماق قلبم برای آن روحِ بلند فرستادم.
پسرکم با بینی باندپیچیشده میخندید.
نمیدانم این طرحِ زندگیبخش هنوز پابرجاست یا نه. اما میدانم مردانی که برای خدا زیستند، هرگز نمیمیرند. میگویند "با یک گل بهار نمیشود"، اما او نشانمان داد که یک انسان میتواند تلاش کند تا زمین را گلستان کند. میگویند "یک دست صدا ندارد"، اما او با دستانِ استوارش حرکت به سمت عدالت را آغاز کرد و اثبات کرد خواستن، توانستن است.
#خدمات_رایگان_زیر_هفت_سال
#یاد_شهید_رئیسی_همیشه_جاریست
#شهید_رئیسی
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#اتیسم
شهیدان نمیمیرند؛ آنها در قوانینِ ماندگار، در لبخندِ کودکان، و در آرامشِ مادرانی که دغدغهی درمان ندارند، جاودانه میشوند. cherry_blossom
باشد که این طرحِ انسانی، همچون رودی جاری، جامعه را سیراب کند...
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
۲ خرداد
ققنوس
من تا امروز، فقط یک رئیسجمهور را از نزدیک دیدهام. احتمالا آخریش هم باشد. سال هزاروچهارصد و یک بود. برای همایش روز جهانی معلولیت دعوت شده بودم. یادم هست وقتی از مراسم برگشتم، به رفیقم زنگ زدم و گفتم: بیخودی استرس داشتم، رئیسی خیلی خودمونی بود.
از شب قبل نگران بودم. مدام حرفهایم را توی ذهنم ردیف میکردم. اگر پرسید تو کی هستی چی بگویم؟ چه طور بگویم که بد نباشد؟ که شایستهی حرف زدن با رئیس یک مملکت باشد؟ آدم کمی که نبود.
گفته بودند آقای رئیسی ساعت نه می آیند. من ولی به خودم گفتم لابد سه ساعت ما را این جا میکارد و ظهر پیدایش میشود. از جلوی میزها رد می شود و عکسی میگیرد و خیلی زود هم میرود.
رئیس جمهور ولی سر ساعت آمد. قلبم دیگر توی سینهام نبود. رسیده بود نوک زبانم. داشت میافتاد کف زمین.
آقای رئیسی ایستاد کنار میز اول. پشت هر میز، یکی از معلولین روی صندلی یا روی ویلچرش نشسته بود. من را به عنوان نویسندهی مجموعه روایت افراد دارای معلولیت دعوت کرده بودند.
منتظر بودم زود به میز ما برسد. رئیس جمهور که حوصله نمیکرد سر هر میز سر پا بایستد تا آن دختر یا پسر معلول، آهسته و شمرده و با حرکات سر و صورت و دست، حرفش را بزند و درد دل کند، میکرد؟
اما طول کشید. تا به میز ما برسد زمان برد. رئیس جمهور برای هر نفر، جدا جدا وقت گذاشت. ایستاد، گوش کرد، حوصله کرد، جوری که پدر برای فرزندش حوصله میکند. جوری که آدم برای عزیزش وقت میگذارد. تا به میز ما برسد، تمام ترس و دلهرهام ریخته بود. وقتی ایستاد رو به رویم و کتابم را توی دستش گرفت، یادم رفته بود چی میخواستم بگویم. من داشتم به لباسهاش نگاه می کردم. به عبا و قبای سادهاش. که شبیه لباسهای آدم دوم یک مملکت نبود. به صورتش که خیلی خسته بود ولی می خندید. مستقیم از یک سفر استانی برای مراسم آمده بود.
من تا امروز یک رئیس جمهور را بیشتر ندیدهام. ولی فکر میکنم همین رزق برای تمام عمرم کفایت میکند. مردی را دیدم که شهید زندگی کرد؛ که معنی کرامت انسانی را میفهمید؛ مردی که برای شنیدن حرفهای آن دختر معلول جسمی حرکتی شدید، وقت داشت. خیلی وقت داشت.
شنیده شدن از همه چیز برای آدم مهمتر است. من رئیسجمهوری را دیدم که صدای آدمهایی که توان حرف زدن نداشتند را هم میشنید. چی بهتر از این؟
#مرضیه_اعتمادی
#شهید_جمهور
#شهید_رئیسی
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
arrow_up️ با لمس فلش *«پیشنهاد برای مجله»*، پژواک صدای این پیام در فضای وسیعتری باشید!
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
از شب قبل نگران بودم. مدام حرفهایم را توی ذهنم ردیف میکردم. اگر پرسید تو کی هستی چی بگویم؟ چه طور بگویم که بد نباشد؟ که شایستهی حرف زدن با رئیس یک مملکت باشد؟ آدم کمی که نبود.
گفته بودند آقای رئیسی ساعت نه می آیند. من ولی به خودم گفتم لابد سه ساعت ما را این جا میکارد و ظهر پیدایش میشود. از جلوی میزها رد می شود و عکسی میگیرد و خیلی زود هم میرود.
رئیس جمهور ولی سر ساعت آمد. قلبم دیگر توی سینهام نبود. رسیده بود نوک زبانم. داشت میافتاد کف زمین.
آقای رئیسی ایستاد کنار میز اول. پشت هر میز، یکی از معلولین روی صندلی یا روی ویلچرش نشسته بود. من را به عنوان نویسندهی مجموعه روایت افراد دارای معلولیت دعوت کرده بودند.
منتظر بودم زود به میز ما برسد. رئیس جمهور که حوصله نمیکرد سر هر میز سر پا بایستد تا آن دختر یا پسر معلول، آهسته و شمرده و با حرکات سر و صورت و دست، حرفش را بزند و درد دل کند، میکرد؟
اما طول کشید. تا به میز ما برسد زمان برد. رئیس جمهور برای هر نفر، جدا جدا وقت گذاشت. ایستاد، گوش کرد، حوصله کرد، جوری که پدر برای فرزندش حوصله میکند. جوری که آدم برای عزیزش وقت میگذارد. تا به میز ما برسد، تمام ترس و دلهرهام ریخته بود. وقتی ایستاد رو به رویم و کتابم را توی دستش گرفت، یادم رفته بود چی میخواستم بگویم. من داشتم به لباسهاش نگاه می کردم. به عبا و قبای سادهاش. که شبیه لباسهای آدم دوم یک مملکت نبود. به صورتش که خیلی خسته بود ولی می خندید. مستقیم از یک سفر استانی برای مراسم آمده بود.
من تا امروز یک رئیس جمهور را بیشتر ندیدهام. ولی فکر میکنم همین رزق برای تمام عمرم کفایت میکند. مردی را دیدم که شهید زندگی کرد؛ که معنی کرامت انسانی را میفهمید؛ مردی که برای شنیدن حرفهای آن دختر معلول جسمی حرکتی شدید، وقت داشت. خیلی وقت داشت.
شنیده شدن از همه چیز برای آدم مهمتر است. من رئیسجمهوری را دیدم که صدای آدمهایی که توان حرف زدن نداشتند را هم میشنید. چی بهتر از این؟
#مرضیه_اعتمادی
#شهید_جمهور
#شهید_رئیسی
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
arrow_up️ با لمس فلش *«پیشنهاد برای مجله»*، پژواک صدای این پیام در فضای وسیعتری باشید!
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
ققنوس
غدیر همیشه برای ما عید است
اصلا ایمان ما از غدیر شروع شد
هویتمان با غدیر شکل گرفت
همیشه غدیر برایمان نقطهی مباهات است
همیشه برایمان جشن است
عزیزانمان دراین مسیر پایانی جز شهادت نداشتند
شهادت مبارکشان باد
خوش به سعادتشان
الان، زمانهی ماست
نماز جمعهی باشکوه
جشنی باشکوه تر ولی با قدرت و حماسی
ما ادامه دهندگان مسیر انقلاب علی هستیم
ما مادران این سرزمین دست به چادر حضرت زهرا در رکاب علی تا انقلاب بزرگ مهدی در صحنه خواهیم بود... انشالله🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
اصلا ایمان ما از غدیر شروع شد
هویتمان با غدیر شکل گرفت
همیشه غدیر برایمان نقطهی مباهات است
همیشه برایمان جشن است
عزیزانمان دراین مسیر پایانی جز شهادت نداشتند
شهادت مبارکشان باد
خوش به سعادتشان
الان، زمانهی ماست
نماز جمعهی باشکوه
جشنی باشکوه تر ولی با قدرت و حماسی
ما ادامه دهندگان مسیر انقلاب علی هستیم
ما مادران این سرزمین دست به چادر حضرت زهرا در رکاب علی تا انقلاب بزرگ مهدی در صحنه خواهیم بود... انشالله🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
ققنوس
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
صبح از دل این غبار برمیخیزد
از معرکه بانگ یار برمیخیزد
این خون غدیر است به جوش آمده باز
پیداست که ذوالفقار برمیخیزد
sparklesمیلاد عرفانپورsparkles
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
صبح از دل این غبار برمیخیزد
از معرکه بانگ یار برمیخیزد
این خون غدیر است به جوش آمده باز
پیداست که ذوالفقار برمیخیزد
sparklesمیلاد عرفانپورsparkles
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ خرداد
۲۹ خرداد
ققنوس
*"ویلایی ها"*
گوشت یخ زده رو از فریزر درمیارم و میذارم روی پیاز های ریز شده
روغن زیتونو به قابلمه اضافه میکنم و به آشوبی که توی خونه به راه شده نگاه میکنم.
چقدر خستم
یاد حرف مامانم میفتم:
__مامانجان اول غذااا، بعد مرتبی خونه،بذار خیالت راحت باشه ،وقتی گشنه میشین غذا آمادست...._
روی دوکلمه آخر،فکری میشم...."غذا آمادست"
یعنی الانم سیر شدن انقدر مهمه؟!
حالا سیر نشده بمیریم چی میشه مگه؟؟🥲
به خودم نهیب میزنم:
_اصلا از کجا معلوم بمیریم؟! یعنی مامانا 8سال دفاع مقدس ،غذا نپختن چون هرلحظه ممکن بود بمیرن؟؟؟؟
صحنه های فیلم ویلایی ها میان جلو چشمم.
فیلمی که بارها دیدمش و با هر سکانسش اشک ریختم
طناز طباطبایی منتظر شوهرشه، میره تواتاق با لباس گلگلی میاد بیرون، میره جلو آینه رژ سرخو میکشه رو لباش
نمیدونست شوهرش میاد یانه...
میره سر قابلمه درشو باز میکنه و بوی عطر غذایی که تو خونه پیچیده رو میکشه تو ریه هاش...
صدای مادرشوهرم تو ذهنم میپیچه: عمه ،منم مثل همینا زندگی کردم، نزدیک منطقه جنگی خونه میگرفتیم که شوهرامون بتونن بعد هر عملیات بهمون سر بزنن
با چه عشقی هر شب لباس گل گلیامونو میپوشیدیم و چای دم میکردیم که اگه شوهرامون از عملیات برگشتن بریم به استقبالشون.
همون موقع پدرشوهرم یه عکس نشونم میدن:
«دخترم با شهید کاظمی و شهید ردانی بعد عملیات،خسته رفتیم خونهی ما، عمه جونت یک ماهی خوشمزه ای برامون درست کرد....»
پرسیدم : عمه ادویه چی زدین که که بابا انقدر تو ذهنشون مونده طعمش؟
میخندن میگن: مگه من غیر نمک و فلفل و زردچوبه چیز دیگه ای داشتم؟! فکر کنم خوشحالیم رو طعم غذا اثر کرد.
فکری میشم...ما زیادی ناامید نیستیم؟! چی به خورد مغزامون دادن که نسل الان انقدر ناامیده؟!!!!!
من چقدر خودمو زود باختم...غذا درست نکنم چون میمیریم!smirk
اه لنتی ،منو بگو میخواستم درمان دخترکمو بخاطر بمبارون نصفه رها کنم...
نگاه میکنم به گاز، گوشت و ادویه ها تفت خوردن، باید به سالم خوری برگردم، حتی اگه قراره زنده نمونم،
طبق برنامه همیشگیم،روغن زیتونو برمیدارم و یه قاشق رژیمی به برنج اضافه میکنم
برنامه داروهای دخترمو با اشتیاق رو کاغذ مینویسم، باید دوباره شروعشون کنم
گوشیو برمیدارم، باید یه زنگ بزنم مرکز کاردرمانی...جنگ یه روزی تموم میشه و شاید تا اونموقع شهید نشده باشیم؛اما من یک مادرم، یک شیرزنِ شیعهی ایرانیmuscle🏻
باید برای راه رفتن دخترم تلاش کنم، چون
*قراره یه روز تو دنیای بدون اسرائیل راه بره و لذت ببره...*seedling
#نرگس_صغیرا
#دلنوشته
#زندگی_جاریست
#وعده_صادق
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
https://rubika.ir/qoqnoosb
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
گوشت یخ زده رو از فریزر درمیارم و میذارم روی پیاز های ریز شده
روغن زیتونو به قابلمه اضافه میکنم و به آشوبی که توی خونه به راه شده نگاه میکنم.
چقدر خستم
یاد حرف مامانم میفتم:
__مامانجان اول غذااا، بعد مرتبی خونه،بذار خیالت راحت باشه ،وقتی گشنه میشین غذا آمادست...._
روی دوکلمه آخر،فکری میشم...."غذا آمادست"
یعنی الانم سیر شدن انقدر مهمه؟!
حالا سیر نشده بمیریم چی میشه مگه؟؟🥲
به خودم نهیب میزنم:
_اصلا از کجا معلوم بمیریم؟! یعنی مامانا 8سال دفاع مقدس ،غذا نپختن چون هرلحظه ممکن بود بمیرن؟؟؟؟
صحنه های فیلم ویلایی ها میان جلو چشمم.
فیلمی که بارها دیدمش و با هر سکانسش اشک ریختم
طناز طباطبایی منتظر شوهرشه، میره تواتاق با لباس گلگلی میاد بیرون، میره جلو آینه رژ سرخو میکشه رو لباش
نمیدونست شوهرش میاد یانه...
میره سر قابلمه درشو باز میکنه و بوی عطر غذایی که تو خونه پیچیده رو میکشه تو ریه هاش...
صدای مادرشوهرم تو ذهنم میپیچه: عمه ،منم مثل همینا زندگی کردم، نزدیک منطقه جنگی خونه میگرفتیم که شوهرامون بتونن بعد هر عملیات بهمون سر بزنن
با چه عشقی هر شب لباس گل گلیامونو میپوشیدیم و چای دم میکردیم که اگه شوهرامون از عملیات برگشتن بریم به استقبالشون.
همون موقع پدرشوهرم یه عکس نشونم میدن:
«دخترم با شهید کاظمی و شهید ردانی بعد عملیات،خسته رفتیم خونهی ما، عمه جونت یک ماهی خوشمزه ای برامون درست کرد....»
پرسیدم : عمه ادویه چی زدین که که بابا انقدر تو ذهنشون مونده طعمش؟
میخندن میگن: مگه من غیر نمک و فلفل و زردچوبه چیز دیگه ای داشتم؟! فکر کنم خوشحالیم رو طعم غذا اثر کرد.
فکری میشم...ما زیادی ناامید نیستیم؟! چی به خورد مغزامون دادن که نسل الان انقدر ناامیده؟!!!!!
من چقدر خودمو زود باختم...غذا درست نکنم چون میمیریم!smirk
اه لنتی ،منو بگو میخواستم درمان دخترکمو بخاطر بمبارون نصفه رها کنم...
نگاه میکنم به گاز، گوشت و ادویه ها تفت خوردن، باید به سالم خوری برگردم، حتی اگه قراره زنده نمونم،
طبق برنامه همیشگیم،روغن زیتونو برمیدارم و یه قاشق رژیمی به برنج اضافه میکنم
برنامه داروهای دخترمو با اشتیاق رو کاغذ مینویسم، باید دوباره شروعشون کنم
گوشیو برمیدارم، باید یه زنگ بزنم مرکز کاردرمانی...جنگ یه روزی تموم میشه و شاید تا اونموقع شهید نشده باشیم؛اما من یک مادرم، یک شیرزنِ شیعهی ایرانیmuscle🏻
باید برای راه رفتن دخترم تلاش کنم، چون
*قراره یه روز تو دنیای بدون اسرائیل راه بره و لذت ببره...*seedling
#نرگس_صغیرا
#دلنوشته
#زندگی_جاریست
#وعده_صادق
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
https://rubika.ir/qoqnoosb
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ تیر
ققنوس
*تقدیم به سرباز وطن*
دیشب که رفتم نانوایی تا نان تازه بخرم، دیدم نانوایان در حال پخت نان، با روی خوش با مردم صحبت و شوخی میکنند. نوبت من که شد با صدای بلند از همهشون تشکر کردم و گفتم واقعا مردید که جانانه ایستادید و پرقدرت دارید کار میکنید و به مردم خدمت میکنید musclemuscleclapclapclap
خیلی ذوق کردند و خوشحال شدند که کسی زحماتشون رو دیده و تشکر کرده.
بعد از صحبت های دیروز حضرت آقا، تصمیم گرفتم که برای تشکر از کسانی که به مردم خدمات عمومی ارائه میدهند، کاری کنم.
امروز از صبح زود مشغول پخت غذا شدم.
تا خورشت رو بزارم و برنج رو بپزم، همسرم هم دخترم رو برد بیرون و چرخوند و همزمان خیابونها رو میگشتند تا ظرف یکبار مصرف پیدا کنند.
ظهر که برای سه تا از نانواییهای محل غذا بردیم و از زحماتشون در این شرایط سخت تشکر کردیم، تعجب و خوشحالی رو میشد همزمان روی صورتشون دید. blush
دختر من به دلیل مشکلات ذهنی و رفتاری ناآرام و بی قراره، این روزها که کلاسهای توانبخشی تعطیل شدند و در خانه هستیم، بیشتر اذیت میشه چون روال عادی زندگیش تغییر کرده و نمیتونه مدیریت کنه. در نتیجه خیلی کلافه است و شاید وقت اضافی برای درست کردن غذای بیشتر، انرژی بیشتری از من بگیره اما من مطمئنم دعای اون نانوا برکت زندگی من خواهد بود و نورِ دعا برای دخترم ارامش خواهد آورد.
sparklesپیشنهاد میدم به دوستانی که تهران یا شهرهایی هستند که شرایط جنگی رو از نزدیک حس میکنند، از کسبه زحمتکش و کسانی که خدمات ارائه میدهند، حتی شده لفظی تشکر کنیدroserose
#زندگی_جاریست
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#کمتوان_ذهنی
arrow_up️ پیشنهاد به مجله ،یادت نره🫶
همراه با •❈• *[ققنوس](https://rubika.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
بله https://ble.ir/qoqnoosb
دیشب که رفتم نانوایی تا نان تازه بخرم، دیدم نانوایان در حال پخت نان، با روی خوش با مردم صحبت و شوخی میکنند. نوبت من که شد با صدای بلند از همهشون تشکر کردم و گفتم واقعا مردید که جانانه ایستادید و پرقدرت دارید کار میکنید و به مردم خدمت میکنید musclemuscleclapclapclap
خیلی ذوق کردند و خوشحال شدند که کسی زحماتشون رو دیده و تشکر کرده.
بعد از صحبت های دیروز حضرت آقا، تصمیم گرفتم که برای تشکر از کسانی که به مردم خدمات عمومی ارائه میدهند، کاری کنم.
امروز از صبح زود مشغول پخت غذا شدم.
تا خورشت رو بزارم و برنج رو بپزم، همسرم هم دخترم رو برد بیرون و چرخوند و همزمان خیابونها رو میگشتند تا ظرف یکبار مصرف پیدا کنند.
ظهر که برای سه تا از نانواییهای محل غذا بردیم و از زحماتشون در این شرایط سخت تشکر کردیم، تعجب و خوشحالی رو میشد همزمان روی صورتشون دید. blush
دختر من به دلیل مشکلات ذهنی و رفتاری ناآرام و بی قراره، این روزها که کلاسهای توانبخشی تعطیل شدند و در خانه هستیم، بیشتر اذیت میشه چون روال عادی زندگیش تغییر کرده و نمیتونه مدیریت کنه. در نتیجه خیلی کلافه است و شاید وقت اضافی برای درست کردن غذای بیشتر، انرژی بیشتری از من بگیره اما من مطمئنم دعای اون نانوا برکت زندگی من خواهد بود و نورِ دعا برای دخترم ارامش خواهد آورد.
sparklesپیشنهاد میدم به دوستانی که تهران یا شهرهایی هستند که شرایط جنگی رو از نزدیک حس میکنند، از کسبه زحمتکش و کسانی که خدمات ارائه میدهند، حتی شده لفظی تشکر کنیدroserose
#زندگی_جاریست
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#کمتوان_ذهنی
arrow_up️ پیشنهاد به مجله ،یادت نره🫶
همراه با •❈• *[ققنوس](https://rubika.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
بله https://ble.ir/qoqnoosb
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ تیر
ققنوس
#اوتی_بادکنک_اوتیسم_دارد
امروز، صبح زود با صدای آواز گنجشکها از خواب بیدار می شوم.
یک نفر کنار تختم ایستاده!
شبیه آدمها است؛اما آدم نیست! دوتا بال بزرگ دارد!
لباس سفید پوشیده .از ترس جیغ می کشم!
با صدایی لرزان می پرسم:
"*تو کی هستی؟*"
بالهای نازکش را تکان می دهد و میگوید:
"من *پریکا* هستم ،فرشته نگهبان تو، *اوتی!* انگار نگران هستی!"
به حرفش توجهی نمی کنم.
پریکا نزدیک تر می شود. میخواهد نوازشم کند.
پتو را روی سرم میکشم و فریاد می زنم:
"*من نگران نیستم.*"
#با_کتاب_شو
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#اوتیسم
#کتاب_خوب
#کتاب_کودک
#زندگی_جاریست
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
امروز، صبح زود با صدای آواز گنجشکها از خواب بیدار می شوم.
یک نفر کنار تختم ایستاده!
شبیه آدمها است؛اما آدم نیست! دوتا بال بزرگ دارد!
لباس سفید پوشیده .از ترس جیغ می کشم!
با صدایی لرزان می پرسم:
"*تو کی هستی؟*"
بالهای نازکش را تکان می دهد و میگوید:
"من *پریکا* هستم ،فرشته نگهبان تو، *اوتی!* انگار نگران هستی!"
به حرفش توجهی نمی کنم.
پریکا نزدیک تر می شود. میخواهد نوازشم کند.
پتو را روی سرم میکشم و فریاد می زنم:
"*من نگران نیستم.*"
#با_کتاب_شو
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#اوتیسم
#کتاب_خوب
#کتاب_کودک
#زندگی_جاریست
همراه با •❈• *[ققنوس]( https://ble.ir/qoqnoosb)* •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ تیر
ققنوس
*"جنگ خانگی"*
در این شرایط جنگی ، ما در جنگ داخلی با بچه هایمان به سر میبریم.
کلاس ها تعطیل، کادرمانی ها تعطیل، هوای گرم...
همه و همه نتیجه اش شده:
جیغ های کلافه کننده
سر و صداهای زیاد
بیخوابی
بد غذایی
و....
بچه های ما اکثرا کلام ندارن یا کلام ناقص دارند
و از بیان احساساتشان عاجزند
وقتی در موقعیت جدیدی قرار میگیرند مضطرب و بی قرار میشوند
حالا در این شرایط که همهی مدارس، مراکز توانبخشی و کلاس ها تعطیل شدند، بچه های ما پُر میشوند از انرژی های تخلیه نشده و روانی بیقرار.
مادری میگفت:
«پسرم شده نماینده ارتش متجاوز
میکَنه،پاره میکنه،میشکنه با چنگ و دندانdizzy_face
با ما کاری رو میکنه که مغولها با ایران کردن
ولی ما همچنان زنده ایمgrin»
ما مادران با تمام وجود، اعتقاد داریم #زندگی_جاریست و برای آرامش خانوادهمان با جان و دل تلاش میکنیم
اما گله داریم از کاردرمانی ها و مراکز خاص فرزندانمان
گله داریم بخاطر نبودن ها و تعطیلی هایشان، در شرایطی که باید باشند
باید باشند برای حفظ آرامش خانواده ها،کمک به مادران و برای جاری شدن زندگی در خانه هایی که فرزند خاص دارند
پ.ن: صحبتی هم دارم با همسایه های عزیزمان،
اگر احیانا از سر و صدا ها و پاکوبیدن های بچه های ما آزرده اید، ما با تمام قلبمان عذرخواه شماییمpray🏻
ولی بیایید در این روزهایی که مرگ و زندگی در هم تنیده شده اند باهم همراه تر، همقدم تر و همسوتر باشیم
مطمئن باشید در درگاه احدیت برایتان جبران خواهد شد
#تلنگرانه
#زندگی_جاریست
#بهشت_مادرانه
#ققنوس
همراه با •❈• ققنوس•❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) |
[بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
در این شرایط جنگی ، ما در جنگ داخلی با بچه هایمان به سر میبریم.
کلاس ها تعطیل، کادرمانی ها تعطیل، هوای گرم...
همه و همه نتیجه اش شده:
جیغ های کلافه کننده
سر و صداهای زیاد
بیخوابی
بد غذایی
و....
بچه های ما اکثرا کلام ندارن یا کلام ناقص دارند
و از بیان احساساتشان عاجزند
وقتی در موقعیت جدیدی قرار میگیرند مضطرب و بی قرار میشوند
حالا در این شرایط که همهی مدارس، مراکز توانبخشی و کلاس ها تعطیل شدند، بچه های ما پُر میشوند از انرژی های تخلیه نشده و روانی بیقرار.
مادری میگفت:
«پسرم شده نماینده ارتش متجاوز
میکَنه،پاره میکنه،میشکنه با چنگ و دندانdizzy_face
با ما کاری رو میکنه که مغولها با ایران کردن
ولی ما همچنان زنده ایمgrin»
ما مادران با تمام وجود، اعتقاد داریم #زندگی_جاریست و برای آرامش خانوادهمان با جان و دل تلاش میکنیم
اما گله داریم از کاردرمانی ها و مراکز خاص فرزندانمان
گله داریم بخاطر نبودن ها و تعطیلی هایشان، در شرایطی که باید باشند
باید باشند برای حفظ آرامش خانواده ها،کمک به مادران و برای جاری شدن زندگی در خانه هایی که فرزند خاص دارند
پ.ن: صحبتی هم دارم با همسایه های عزیزمان،
اگر احیانا از سر و صدا ها و پاکوبیدن های بچه های ما آزرده اید، ما با تمام قلبمان عذرخواه شماییمpray🏻
ولی بیایید در این روزهایی که مرگ و زندگی در هم تنیده شده اند باهم همراه تر، همقدم تر و همسوتر باشیم
مطمئن باشید در درگاه احدیت برایتان جبران خواهد شد
#تلنگرانه
#زندگی_جاریست
#بهشت_مادرانه
#ققنوس
همراه با •❈• ققنوس•❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) |
[بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ تیر
۴ تیر
ققنوس
ما باید برای عمل پای زینب سادات، یه عکس رادیولوژی مخصوص میگرفتیم که هر جایی دستگاهش رو نداشتن. دکتر یه مرکزی رو معرفی کرد و ما رفتیم.
برای این عکس باید چند دقیقه ثابت یک جا بایستی و حتی ۱ سانت پا رو تکون ندی.
حالا ما زینب سادات رو با شعر و قصه نگه داشتیم اما بچه متوجه نمیشد که مثلا پاش رو تکون نده. فقط فهمیده بود باید اونجا بایسته.
کادر اونجا حوصله شرایط دخترمون رو نکردند و عکس نگرفته اومدیم بیرون unamused
رفتیم بیمارستان کودکان مفید. اونجا هم نرفته برمون گردوندند. گفتن ما اصلا برای این بچه نمی تونیم این عکس رو بگیریم.
دیگه خیلی بش اصرار کردم و گفتم دعات میکنم برام بپرسی کجا برم که بتونن سریع عکس رو بگیرن.
اونم زنگ زد به یکی و یه مرکز رادیولوژی رو معرفی کردند.
شنبه رفتیم اونجا.
این مرکز دستگاه جدید داشت که میتونست با یک بار تصویربرداری، از گردن تا مچ پا رو با یک فریم بگیره و نیاز به چند دقیقه ثابت ایستادن نبود، اگر دو ثانیه هم بی حرکت میموند کار تموم بود🤪
رفتیم تو اتاق رادیولوژی و خانمی که مسئول بود، این قدر باحوصله و صبور بود که حد نداشتheart_eyes
چون زینب سادات همون ۲ ثانیه هم بی حرکت نبود و هی تکون میخورد.
بنده خدا میرفت تو اتاق تا عکس رو ببینه میگفت نشد، باید بیام و فریم رو عوض کنم، ۱۰ بار رفت و آمد تا گفت بچه اذیت شد، تلاش میکنم همینا رو ببینم کدوم بهتر شده.
بعد ما که به زینب سادات تشر میزدیم که اذیت نکن و صبر کن، میگفت بچه رو دعوا نکن ! flushed
خلاصه همسرم و زینب سادات رفتن پایین تا من عکس رو بگیرم و بیام اما صداش از پایین میاومد.
چون وقتی جایی بریم که جدید باشه، باید سه تایی بیایم بیرون وگرنه اضطراب میگیره که چرا من یا باباش نیومدیم.
بعد از بیست دقیقه که نشستم و عکس آماده نشد؛ این خانم که عکس میگرفت، گفت باید دوباره بیاید اندازه مچ پاش دقیق درنیامدهtired_facedizzy_facedizzy
که همون موقع دخترم خودش اومد بالا دنبال من. دیگه دوباره رفتیم که عکس بگیریم.
خانم دکتری که مسئول بودن هم اومدن و تلاش میکردن با برف شادی دخترم رو خوشحال کنند اما دیگه چون گرسنه و خسته بود هیچی آرومش نمیکرد.
دوباره با حوصله عکس رو گرفتن و الحمدلله این خان هم گذشت...
وقتی عکس آماده شد، رفتم هزینه رو بدم. گفتن: «پول نمیخواد! هدیه دکتر به زینب ساداته.» با تعجب اصرار کردم، ولی با لبخند گفتن: «به سلامت!»
هزینهاش حدود یک ونیم میلیون بود و بیمه هم قبول نمیکرد.
تجربه عجیب و جدیدی بود، چون هرجا میریم بخاطر صدای بلند و رفتارهای دخترم، فقط بی حوصلگی دیده بودیم و اینجا روی کامل دیگه سکه بود.
*خداروشکر که همچین آدم های مهربونی هنوز هستن heart_eyesheart_eyes*
برای برکت علم و مال شون خیلی دعا کردم
انشالله عاقبتشون بخير بشهpraypray
#حظ_عمیق_مادری
#رادیولوژی
#رادیولوژی_آوا
#زندگی_جاریست
#مهربونی
#کم_توان_ذهنی
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با ققنوس ،دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
برای این عکس باید چند دقیقه ثابت یک جا بایستی و حتی ۱ سانت پا رو تکون ندی.
حالا ما زینب سادات رو با شعر و قصه نگه داشتیم اما بچه متوجه نمیشد که مثلا پاش رو تکون نده. فقط فهمیده بود باید اونجا بایسته.
کادر اونجا حوصله شرایط دخترمون رو نکردند و عکس نگرفته اومدیم بیرون unamused
رفتیم بیمارستان کودکان مفید. اونجا هم نرفته برمون گردوندند. گفتن ما اصلا برای این بچه نمی تونیم این عکس رو بگیریم.
دیگه خیلی بش اصرار کردم و گفتم دعات میکنم برام بپرسی کجا برم که بتونن سریع عکس رو بگیرن.
اونم زنگ زد به یکی و یه مرکز رادیولوژی رو معرفی کردند.
شنبه رفتیم اونجا.
این مرکز دستگاه جدید داشت که میتونست با یک بار تصویربرداری، از گردن تا مچ پا رو با یک فریم بگیره و نیاز به چند دقیقه ثابت ایستادن نبود، اگر دو ثانیه هم بی حرکت میموند کار تموم بود🤪
رفتیم تو اتاق رادیولوژی و خانمی که مسئول بود، این قدر باحوصله و صبور بود که حد نداشتheart_eyes
چون زینب سادات همون ۲ ثانیه هم بی حرکت نبود و هی تکون میخورد.
بنده خدا میرفت تو اتاق تا عکس رو ببینه میگفت نشد، باید بیام و فریم رو عوض کنم، ۱۰ بار رفت و آمد تا گفت بچه اذیت شد، تلاش میکنم همینا رو ببینم کدوم بهتر شده.
بعد ما که به زینب سادات تشر میزدیم که اذیت نکن و صبر کن، میگفت بچه رو دعوا نکن ! flushed
خلاصه همسرم و زینب سادات رفتن پایین تا من عکس رو بگیرم و بیام اما صداش از پایین میاومد.
چون وقتی جایی بریم که جدید باشه، باید سه تایی بیایم بیرون وگرنه اضطراب میگیره که چرا من یا باباش نیومدیم.
بعد از بیست دقیقه که نشستم و عکس آماده نشد؛ این خانم که عکس میگرفت، گفت باید دوباره بیاید اندازه مچ پاش دقیق درنیامدهtired_facedizzy_facedizzy
که همون موقع دخترم خودش اومد بالا دنبال من. دیگه دوباره رفتیم که عکس بگیریم.
خانم دکتری که مسئول بودن هم اومدن و تلاش میکردن با برف شادی دخترم رو خوشحال کنند اما دیگه چون گرسنه و خسته بود هیچی آرومش نمیکرد.
دوباره با حوصله عکس رو گرفتن و الحمدلله این خان هم گذشت...
وقتی عکس آماده شد، رفتم هزینه رو بدم. گفتن: «پول نمیخواد! هدیه دکتر به زینب ساداته.» با تعجب اصرار کردم، ولی با لبخند گفتن: «به سلامت!»
هزینهاش حدود یک ونیم میلیون بود و بیمه هم قبول نمیکرد.
تجربه عجیب و جدیدی بود، چون هرجا میریم بخاطر صدای بلند و رفتارهای دخترم، فقط بی حوصلگی دیده بودیم و اینجا روی کامل دیگه سکه بود.
*خداروشکر که همچین آدم های مهربونی هنوز هستن heart_eyesheart_eyes*
برای برکت علم و مال شون خیلی دعا کردم
انشالله عاقبتشون بخير بشهpraypray
#حظ_عمیق_مادری
#رادیولوژی
#رادیولوژی_آوا
#زندگی_جاریست
#مهربونی
#کم_توان_ذهنی
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با ققنوس ،دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves*
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) | [بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ تیر
۴ تیر
ققنوس
*جنگ دنیاها*
برمیگردم و به دقت به ده روز جنگ نگاه میکنم. سعی دارم توی تصویرها محمد را پیدا کنم. یا بهتر بگویم، اتیسم را.
برایم عجیب است که پیدایش نمیکنم. در حالیکه تا قبل از این حس میکردم اتیسم سرتاپای زندگیمان را گرفته!
تکتک روزها را مرور میکنم:
محمد از اینکه پدرش خانه است خیلی خوشحال بود.
بخاطر اینکه آهنگ زندگی محمد بهم نخورد و متعاقبا مجبور به گشتن دنبال دارو نباشیم، به همه اعلام کردیم که تهران میمانیم.
بعدازظهرها توی حیاط دوچرخه سواری را تمرین کرد.
گفتارش بهتر شد. مرگ بر اسرائیل را واضح و بدون خطای کلامی گفت که بنظرم عبارت سختی میآمد.
قرصش را بجای شب، صبحها دادیم تا از صدای پدافند نترسد.
کاردرمانی تعطیل شد.
روزی که آمریکا اعلام ورود کرد، صبح خودش اطلاع داد که دستشویی دارد و به سمت مقصد رفت.
پایگاه قطر را که زدیم تا دیروقت بیدار بود. جوری که عربها یزله میکنند دور خانه تاریک میگشت. لخت.
صبح دیدم چرخه ویروس سرماخوردگی به او رسیده. با سرفه و قی چشمها بیدار شد. خیلی بدخلق بود.
او تمام این ده روز هنوز توی دنیای خودش ماند. فقط دو سهباری دم پنجره آمد. به اسرائیل بد و بیراه گفت و بعد برگشت پی چرخاندن اسباببازیهایش. اتیسم سر جایش بود.
این من بودم که از دنیای خودم آمدم بیرون و رفتم دنبال چیزهای خیلی بزرگتر.
میگویند دنیا هرگز به قبل از این جنگ برنخواهد گشت.
امیدوارم اینطور باشد.
#سمانه_بهگام
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#اتیسم
#جنگ_تحمیلی
همراه با •❈• ققنوس •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) |
[بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
برمیگردم و به دقت به ده روز جنگ نگاه میکنم. سعی دارم توی تصویرها محمد را پیدا کنم. یا بهتر بگویم، اتیسم را.
برایم عجیب است که پیدایش نمیکنم. در حالیکه تا قبل از این حس میکردم اتیسم سرتاپای زندگیمان را گرفته!
تکتک روزها را مرور میکنم:
محمد از اینکه پدرش خانه است خیلی خوشحال بود.
بخاطر اینکه آهنگ زندگی محمد بهم نخورد و متعاقبا مجبور به گشتن دنبال دارو نباشیم، به همه اعلام کردیم که تهران میمانیم.
بعدازظهرها توی حیاط دوچرخه سواری را تمرین کرد.
گفتارش بهتر شد. مرگ بر اسرائیل را واضح و بدون خطای کلامی گفت که بنظرم عبارت سختی میآمد.
قرصش را بجای شب، صبحها دادیم تا از صدای پدافند نترسد.
کاردرمانی تعطیل شد.
روزی که آمریکا اعلام ورود کرد، صبح خودش اطلاع داد که دستشویی دارد و به سمت مقصد رفت.
پایگاه قطر را که زدیم تا دیروقت بیدار بود. جوری که عربها یزله میکنند دور خانه تاریک میگشت. لخت.
صبح دیدم چرخه ویروس سرماخوردگی به او رسیده. با سرفه و قی چشمها بیدار شد. خیلی بدخلق بود.
او تمام این ده روز هنوز توی دنیای خودش ماند. فقط دو سهباری دم پنجره آمد. به اسرائیل بد و بیراه گفت و بعد برگشت پی چرخاندن اسباببازیهایش. اتیسم سر جایش بود.
این من بودم که از دنیای خودم آمدم بیرون و رفتم دنبال چیزهای خیلی بزرگتر.
میگویند دنیا هرگز به قبل از این جنگ برنخواهد گشت.
امیدوارم اینطور باشد.
#سمانه_بهگام
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
#اتیسم
#جنگ_تحمیلی
همراه با •❈• ققنوس •❈•
*دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) |
[بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ تیر
۴ تیر
ققنوس
*"۴۰۵ نقرهای"*
حرکاتش خیلی نرم بود. آهستگی جابجا کردن دنده، کندی بالا دادن پنجره و طرز خواباندن دستی ماشین، نظرم را جلب کرد.
قبل از حرکت گفتم « آقا این پسر من اتیسم داره. اگه دست به چیزی زد یا کاری کرد به من بگید، اوضاع رو مدیریت میکنم.»
مردمک چشمهاش به همان آرامی افتاد توی آینه ماشین. «مشکلی نیست خانم»
یاد اولینباری که میخواستم این جمله را به زبان بیاورم، افتادم.
محمد پفیلاها را ریخت بود کف ماشین و موقع پیاده شدنمان کارد میزدی خون راننده در نمیآمد.
چون کار خاص و عجیب و غریبی نکرده بود دلم نمیآمد بگویم اتیسم دارد تا برایش طلب عفو بگیرم!
آنقدر عصبانیت راننده صلب بود و جای مذاکره نداشت که میترسیدم بگوید «خب از اول میگفتی، لغو کنم سفرو!»
بدبختی اینجا بود که بمحض باز شدن در، محمد پرید توی کوچه و نمیتوانستم بمانم و اتاق ماشین را تمیز کنم. راننده رسما داشت پفیلاها را با کتک میانداخت از ماشینش بیرون.
همانطور که محمد را گرفته بودم تا توی خیابان ندود گفتم «آقا هرچقدر بگید انعام راننده میزنم بابت کثیفی ماشین»
مثل ذرت روی آتش منفجر شد. «پولت بخوره... بچهات و تربیت کن!»
هوا بدجور ابری بود. مثل کسی که زیر رگبار تگرگ مانده دست محمد را کشیدم و دویدم توی خانه.
گریهم گرفت. فکر کردم نه پسرم در اجتماع جا دارد نه خودم.
بعد از آن تصمیم گرفتم قورباغهام را همان اول سفر تاکسی جلوی راننده قورت بدهم و منتظر عکسالعملش به کلمه اتیسم بمانم.
راننده پژو نقرهای پشت اولین چراغ قرمز گفت «منم مشکل دوقطبی دارم»
فکر کردم به همه مسافرهایش این را میگوید؟ انگار بازتاب افکارم توی آینه منعکس شده باشد، نگاهم کرد و گفت *«مهمه که آدم درک بشه. موقع بهم ریختگیهاش باهاش مهربون باشین.»*
نتوانستم اشتیاقم را از شعورش کنترل کنم. مفصل و با جملههای بلند و پیوسته برایش توضیح دادم در برگه اطلاعات قرصهای محمد نوشته، در درمان دو قطبی هم کاربرد دارد. اسم دو تا از قرصهایش را گفت و هر دو تایید کردیم که که خاصیت رفع تنش دارند. او هم مثل محمد رژیم و محدودیت دیجیتال داشت؛ دو ساعت در روز.
پشت چراغ قرمز دوم گفت که روانپزشکش کار با گوشی همراه را در شب ممنوع کرده.
خرده بیسکوئیتهای محمد را از روی شلوارش برداشتم و گفتم من نمیدونم اینکه میگن علم پیشرفت کرده کجاشو میگن! چون مطمئنم در حیطه بیماریهای سایکوز و اختلالات مغز و اعصاب نیست!»
خندید؛ بیصداتر و خستهتر از یک مرد چهل ساله.
ماشینی از سمت خیابان بوق ممتد گوشخراشی زد. رویش را از سمتی که صدای بوق میآمد برگرداند. «علم که پیشرفت نکرد هیچ، اخلاق و تحمل آدمام پسرفت کرده»
پشت چراغ قرمز آخر گفتم «الان کاردرمانی بودم. پنجتا کلاس کاردرمانی داره تو هفته» با انگشت به ترتیب کشید روی شمارههای حک شده روی دنده. گفت «من همین الان توی کاردرمانیام. وقتی از بیمارستان مرخص شدم گفتن تا وقتی چشات روی هم نیفتاده مشغول کار باش. وگرنه ذهنت میبرتت جاهایی که نباید.»
موقع پیاده شدن بجای آرزوی روز خوب و روزگار خوش که معمولا رانندهها میگویند محمد را دعا کرد. «ان شاء الله همیشه اختیار ذهنت با خودت باشه.»
آفتاب توی کوچه گرم بود اما من از لرزی که توی کلمات مرد وجود داشت، احساس سرما میکردم.
#سمانه_بهگام
#دلنوشته
#تاکسی_نوشت
#اوتیسم
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس•❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) |
[بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
حرکاتش خیلی نرم بود. آهستگی جابجا کردن دنده، کندی بالا دادن پنجره و طرز خواباندن دستی ماشین، نظرم را جلب کرد.
قبل از حرکت گفتم « آقا این پسر من اتیسم داره. اگه دست به چیزی زد یا کاری کرد به من بگید، اوضاع رو مدیریت میکنم.»
مردمک چشمهاش به همان آرامی افتاد توی آینه ماشین. «مشکلی نیست خانم»
یاد اولینباری که میخواستم این جمله را به زبان بیاورم، افتادم.
محمد پفیلاها را ریخت بود کف ماشین و موقع پیاده شدنمان کارد میزدی خون راننده در نمیآمد.
چون کار خاص و عجیب و غریبی نکرده بود دلم نمیآمد بگویم اتیسم دارد تا برایش طلب عفو بگیرم!
آنقدر عصبانیت راننده صلب بود و جای مذاکره نداشت که میترسیدم بگوید «خب از اول میگفتی، لغو کنم سفرو!»
بدبختی اینجا بود که بمحض باز شدن در، محمد پرید توی کوچه و نمیتوانستم بمانم و اتاق ماشین را تمیز کنم. راننده رسما داشت پفیلاها را با کتک میانداخت از ماشینش بیرون.
همانطور که محمد را گرفته بودم تا توی خیابان ندود گفتم «آقا هرچقدر بگید انعام راننده میزنم بابت کثیفی ماشین»
مثل ذرت روی آتش منفجر شد. «پولت بخوره... بچهات و تربیت کن!»
هوا بدجور ابری بود. مثل کسی که زیر رگبار تگرگ مانده دست محمد را کشیدم و دویدم توی خانه.
گریهم گرفت. فکر کردم نه پسرم در اجتماع جا دارد نه خودم.
بعد از آن تصمیم گرفتم قورباغهام را همان اول سفر تاکسی جلوی راننده قورت بدهم و منتظر عکسالعملش به کلمه اتیسم بمانم.
راننده پژو نقرهای پشت اولین چراغ قرمز گفت «منم مشکل دوقطبی دارم»
فکر کردم به همه مسافرهایش این را میگوید؟ انگار بازتاب افکارم توی آینه منعکس شده باشد، نگاهم کرد و گفت *«مهمه که آدم درک بشه. موقع بهم ریختگیهاش باهاش مهربون باشین.»*
نتوانستم اشتیاقم را از شعورش کنترل کنم. مفصل و با جملههای بلند و پیوسته برایش توضیح دادم در برگه اطلاعات قرصهای محمد نوشته، در درمان دو قطبی هم کاربرد دارد. اسم دو تا از قرصهایش را گفت و هر دو تایید کردیم که که خاصیت رفع تنش دارند. او هم مثل محمد رژیم و محدودیت دیجیتال داشت؛ دو ساعت در روز.
پشت چراغ قرمز دوم گفت که روانپزشکش کار با گوشی همراه را در شب ممنوع کرده.
خرده بیسکوئیتهای محمد را از روی شلوارش برداشتم و گفتم من نمیدونم اینکه میگن علم پیشرفت کرده کجاشو میگن! چون مطمئنم در حیطه بیماریهای سایکوز و اختلالات مغز و اعصاب نیست!»
خندید؛ بیصداتر و خستهتر از یک مرد چهل ساله.
ماشینی از سمت خیابان بوق ممتد گوشخراشی زد. رویش را از سمتی که صدای بوق میآمد برگرداند. «علم که پیشرفت نکرد هیچ، اخلاق و تحمل آدمام پسرفت کرده»
پشت چراغ قرمز آخر گفتم «الان کاردرمانی بودم. پنجتا کلاس کاردرمانی داره تو هفته» با انگشت به ترتیب کشید روی شمارههای حک شده روی دنده. گفت «من همین الان توی کاردرمانیام. وقتی از بیمارستان مرخص شدم گفتن تا وقتی چشات روی هم نیفتاده مشغول کار باش. وگرنه ذهنت میبرتت جاهایی که نباید.»
موقع پیاده شدن بجای آرزوی روز خوب و روزگار خوش که معمولا رانندهها میگویند محمد را دعا کرد. «ان شاء الله همیشه اختیار ذهنت با خودت باشه.»
آفتاب توی کوچه گرم بود اما من از لرزی که توی کلمات مرد وجود داشت، احساس سرما میکردم.
#سمانه_بهگام
#دلنوشته
#تاکسی_نوشت
#اوتیسم
#ققنوس
#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس•❈• دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسیدleaves
sparkles[ایتا](https://eitaa.com/qoqnoosb) | [روبیکا](https://rubika.ir/qoqnoosb) |
[بله]( https://ble.ir/qoqnoosb)✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA42دنبال کننده
روایتهای کانال، تجربیات مادران دارای فرزند خاص، درگروه بهشت مادرانه ست.
تجربیات ،دلنوشته ها،خاطرات خوب ،داستانها و دلتنگی هاتون رو با ما درمیون بذارید تا اگر خواستید با نام خودتون یا با تغییر اسامی توی کانال،منتشرش کنیمpoint_downpoint_down
@Hezar_omidspeech_balloon
مشاهده کانال پیامرسانتجربیات ،دلنوشته ها،خاطرات خوب ،داستانها و دلتنگی هاتون رو با ما درمیون بذارید تا اگر خواستید با نام خودتون یا با تغییر اسامی توی کانال،منتشرش کنیمpoint_downpoint_down
@Hezar_omidspeech_balloon