رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
12Kدنبال کننده
#پسر_داییم_نردبونه
پسر داییم نردبونه
سرپرست وحشی رمان میخوامت میخامت تورو تو رو گناهم باش پزشک فسقلی زن ذلیل نیستم سرایدار زبون دراز جوجه وکیل سرتق نویسنده خوردنی همسایه زورگو زن بابای خواستنی پدر خوانده خشن مکانیک محله وارث ممنوعه همخونه ی اخموی تو گوریل منی سالیوان من دلبر عرب رئیس بانک جذاب
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۹ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت212

میخواستم سوار اتوبوس تیم بشم که صدایِ نیهاد متوقفم کرد
– درخشان؟

به عقب برگشتم!!
پوفی کردم که گفت
– میشه بیای؟ کارت دارم ..

+ میخوام برم هتل ، خسته أم!

ابرویی بالا داد و گفت
– بیا درخشان ، لطفا

به هانا نگاهی انداختم که هانا گفت
– برو خب ..

از اتوبوس فاصله گرفتم و به سمت ماشین خارجی أی که نیهاد رنت کرده بود ، رفتم!
نگاهی بهش انداختم و گفتم
+ خب؟

یه قدم به سمتم برداشت
– باید جلوی بقیه التماست کنم ، تا بیای و باهام حرف بزنی؟

+ حرفی نداریم ..

– حرفی نداریم؟!!
یعنی چی که حرفی نداریم؟
بیا بشین ..

+ نیهاد خسته أم!
تمام جونم درد میکنه
خوشت میاد اذیتم کنی؟
میخوام برم استراحت کنم ..

– منم نمیخوام ببرمت ، دورِ لندن و بدویی که ..
میخوام برسونمت هتل!!
بیا بشین ..

پوفی کردم و تو ماشین نشستم ..
بدون اینکه نگاهش کنم ، گفتم
+ خب ..برو!!

نگاهی بهم انداخت و گفت
– چیشده مهوا؟
چرا انقدر بهم ریخته أی؟؟
چرا اصلا نگاهم نمیکنی ..

روی فرمون کوبید و گفت
–حتی الانم ، نگاهم نمیکنی ..
نگاهم کن ببینمت!!

به سمتش برگشتم و به چشماش نگاه کردم که گفت
– چیشده ؟
چی اذیتت کرده؟
میشه بگی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت213

بی اعتنا گفتم
+ خسته أم ..

معلوم بود ، سعی میکرد عصبانی نشه و روی خودش کنترل کافی و داشته باشه!!
نفسش و بیرون داد و گفت
– مهوا ..
من اینهمه برات ندوییدم
اینهمه این عشق کوفتیم و ته دلم نگه نداشتم که الان اینجوری باهام حرف بزنی!!
یه کاری داری میکنی
من دارم روزی صد دفعه آرزو میکنم که کاش اصلا هیچ وقت حسم و بهت نگفته بودم
لاأقل اونموقع ، همون دختر عمه ی لوس من بودی
همونی که باهام کل کل میکردی
اونموقع باهات احساس صمیمیت بیشتری میکردم ..

+ خب نمیگفتی ..

– نمیگفتی؟
همین؟

+ نیهاد ، من واقعا حوصله ی حرف زدن و ندارم
۴ ساعت تو زمین ، جون کندیم تا بازی و بردیم
خسته أم
میفهمی؟

به سمتم خم شد و گفت
– خستگیات به جونم!!
نگام کن ..

دید که نگاهش نمیکنم ، چشماش و بست و گفت
– به خدا روانی میشما!!
اصلا نمیتونم اینجوری تحملت کنم ..
مهوا جانم!
خواهش میکنم

فوری بهش زل زدم که گفت
– بگو..
چی اذیتت میکنه؟
تو یه چیزیت هست!!

+ چی اذیتم میکنه؟

با حرص گفتم
+ تو اذیتم میکنی ، خوده ، خوده تو ..

– من؟
من تو رو اذیت کنم؟
تو گل منی ، عزیز منی ، اذیتت کنم؟

با بغض بهش زل زدم و گفتم
+ اصلا خبر داری ، شمیم دیروز تو رختکن چه چرت و پرت هایی بار من کرد؟

– گوه خورد!
دهنش و سرویس کردم ..
دیدی که؟؟
امروز کلا بازیش ندادم

+ گوه خورد؟
دیشب رفتی تو لابی ، داری باهاش حرف میزنی ، دلداریش بدی ..
بعد الان شد ، گوه خورد؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
پــارتـای جـــدیـد عــزیــزدلــم.🥹🤍tropical_drink
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
سلامممم🥰ribbon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
پارت داریم گل منگولیاممم🥰🫶🏽cherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت214

نیهاد نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت
– آره خب ..
حرف زدم!!
باهاش صحبت کردم ، ولی ..

سرم و تکون دادم
+ همین دیگه ..
آجی نوام راست میگفت
تو ادای یوزارسیف و در میاری ..
پاش برسه ، خوده ناصرالدین شاه قاجاری ، حرمسرا هم باز میکنی

– صبر کن ببینم مهوا ..
این چیزا چیه میگی؟

+ جوابی که میخواستم بشنوم و شنیدم دیگه..
برو هتل لطفا نیهاد
چشمام از خستگی داره میره ..

– تو فکر میکنی ، من دیشب تو لابی ، قربون صدقه ی دختره رفتم؟؟

+ پس چجوری آرومش کردی؟

– من ریدم به سرتاپاش ..
کل وجودش و قهوه أی کردم!!
امروزم تو لیست اصلا نزاشتمش
لازم باشه ، تا آخر اردو هم بازیش نمیدم ..
غلط کرده!
گوه اضافی خورده که به خودش جرئت داده ، با تو که قلب منی اینجوری حرف بزنه ..
من دهنش و سرویس کردم ..
چی میگی تو؟

متعجب نگاهش کردم که گفت
– دختر تو خیال بافی دوست داری؟
نشستی واسه خودت چی بافتی؟؟
تو تنهاییت نشستی به چی فکر کردی؟
من برم منت شمیم و بکشم؟؟
د اگه من میخواستم منت این دخترا رو بکشم ، یه عمر منتظر تو نمیموندم ..

با بغض عجیبی نگاهش کردم که گفت
– قبل از اینکه ، بشینی تو فکرت چرت و پرت ببافی ..
بعد اینجوری بخوای بتوپی به من!!
یه کم فکر کن مهوا
لاأقل فکر نمیکنی ـ میرفتی از یکی میپرسیدی
آیه که رفیق صمیمیشه!!
دیشبم تو لابی بود ..
میرفتی ازش میپرسیدی ، چجوری جلوی همه ی بچها شلنگ و گرفتم روش ..
میپرسیدی..
بعد اینجوری برای من اخم و تَخم میکردی
بعد اینجوری ..

یه بند داشت حرف میزد و من حتی جرئت توجیح کردن کارامم نداشتم!
اصلا چی و باید توجیح میکردم؟
چیزی مگه قابل توجیح بود؟
حق با اون بود!!
نیهاد نفسش و بیرون داد و فوری از ماشین پیاده شد .
و یه کم دور تر از ماشین ایستاد!!
فقط نگاهش کردم ..
انقدر خنگ و عجول نبودم!!
ولی نمیدونم چرا اینجوری شد!
چرا بدون اینکه فکر کنم ، همچین رفتاری کردم ..
نیهاد حق داشت!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت215

از ماشین پیاده شدم و کنارش ایستادم ..
با حرص گفت
– برو تو ماشین ..

+ نچ ..
نمیرم!!

– من از دست تو فرار کردم ، اومدم بیرون ..
اومدی کنارم وایستادی که چی بشه؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم
+ نمیخواستم ناراحتت کنم!!

– حالا که میبینی ، کردی !!

+ نیهاد ..

نگاهم کرد که خیلی جدی گفتم
+ چیکار کنم خب؟
حسودم ..
دست خودم نیست!!

با یه لبخند نیم جون نگاهم کرد و گفت
– الان حسودی کردی؟

+ مشخص نیست؟
البته ، نمیدونم ..
ولی اصلا وقتی دیدم ، بالای سر شمیمی ، انگار یه چیزی ته دلم خالی شد ..

انگار یکهو صداش انرژی گرفت!
بازوهام و گرفت و سمت خودش چرخوند و گفت
– وایستا ببینم ..

به چشمام زل زد و گفت
– حسودی نشونه ی دوست داشتن نیست ؟

سرم و تکون دادم
+ نه ..

– چرا انکار میکنی؟

+ من از بچگی حسود بودم!
یادت نیست؟
وقتی با یه دختر دیگه بازی میکردی ، بعدش موهات و میکشیدم؟

بلند خندید و گفت
– آها ، جالب شد
یعنی از بچگی روم کراش بودی و سرم حسودی میکردی؟

آروم به تخته سیـ....نش کوبیدم
+ نه ..

– چرا ..

+ نه..بهت میگم نه!!

– چرا..چرا ، انکار نکن

چونم و توی دستش گرفت و سرم و بالا گرفت و گفت
– ببینمت ..

با خجالت نگاهش کردم و گفتم
+ آره ..
حسودی کردم ..
از بچگی هم سرت حسودی میکردم
بچگیات فقط باید همبازیه من میبودی !!
الانم فقط باید به من توجه کنی

لبش و گاز گرفت و گفت
– آخ ..
نمیدونی چقدر شنیدن این حرف ها از تو بهم میچسبه ..
نمیدونی!!

و من و توی آغوشش کشید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت216

بعد آروم در گوشم گفت
– بپیچیم بریم لندن گردی ؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم
+ لندنِ چه گردی؟
بابا خستم ..

– خسته أی؟

+ خیلی ..
دهن سرویس ، امروز کل تایم من وسط بودم!
حتی پنج دقیقه هم من و نکشیدی بیرون ..

– خب بهم میگفتی ، میگفتی از بازی میکشیدمت بیرون ..

+ باهات قهر بودما
چی و میگفتم؟

خندید و شونه بالا انداخت
– خب تقصیر خودته!!

+ واقعا خستم نیهاد
خیلیم خوابم میاد
تازه فردا هم بازی داریم ، اجازه بده برم و استراحت کنم

– باشه قربونت برم ، باشه!
بخاطر خودت گفتم ..
بیا..
بیا بریم تو ماشین ، بریم هتل

توی ماشین نشستم و سرم و به صندلی تکیه دادم که گفت
– دیشب تن و بدنت درد نگرفت؟

+ آی ..
تا صبح داشتم از درد میمردم

— خب من ده بار بهت زنگ زدم ، بگم بیای پیشم ، پاهات و ماساژ بدم ، بهتر شی .
جواب ندادی که!!

با شیطونی نگاهش کردم
+ فقط ماساژ؟

خندید و گفت
– آره ، فعلا فقط ماساژ ..
اسباب بازی دستم نیستی که ، دستمالیت کنم ..

یاده کیان افتادم!
این درک و شعور هیچ وقت نداشت
از همون روزای اول رابطمون ، هر جا میرفتیم ، مدام سعی میکرد خودش و بهم نزدیک کنه و لمسم کنه ..
ولی نیهاد کجا و کیان کجا ..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت217

وقتی به هتل رسیدیم ، میخواستم وارد اتاق شم که هانا از اتاق خارج شد و گفت
– عه ..
اومدی مهوا؟

+ سلام ..
آره!!

– چیزه ..
بیا بریم تو لابی بشینیم

+ لابی چرا دختر؟
من گیج خوابم ، میخوام بخوابم

– الان اصلا داخل اتاق نرو

+ یعنی چی؟

– بابا این دختره شمیم دیوونه شده!!
هرچی تو اتاق داشتیم و ریخته بهم ..
همه چی و بهم ریخته
فشاریه که چرا مربی امروز بازیش نداده ..
الان وارد اتاق شی
یه چی اون میگه ، یه چی تو میگی
داستان میشه ..

+ صبر کن ببینم
چه غلطی کرده؟
به وسایل من دست زده؟

– نه دست که ..

+ هانا!
اذیت نکن من و ..
میگم چیکار کرده؟

– بیا بریم پایین مهوا ، بیخیالش شو..

+ غلط کرده دختره ..

بعد با داد گفتم
+ بیا اینور هانا ، بزار برم تو ..

– مهوا جان..
توروخدا
خواهش میکنم ازت!!
نکن اینکار و ..

+ چی چی و نکنم؟
دختره انقدر بچست که به لوازم شخصیه دیگران دست بزنه؟
ادبش میکنم
بیا کنار هانا ..

هانا رو باز زور کنار زدم و وارد اتاق شدم..
تمام وسایلم از چمدون بیرون ریخته شده بود!!
حتی شیشه عطر مورد علاقم شکسته بود
شمیمم روی تختش نشسته بود و گریه میکرد
آیه هم داشت تند تند گند کاریاش و جمع میکرد و وسایل من و توی چمدونم میزاشت
با عصبانیت گفتم
+ تو چه غلطی کردی شمیم؟؟

شمیم سرش و بالا گرفت که گفتم
+ زر بزن بینم
با اجازه کی دست به وسایل من زدی؟

آیه فوری گفت
– ولش کن مهوا!!
خریت کرده ..
ولش کن ..
الان جمعش میکنم

با داد گفتم
+ نمیخواد بهشون دست بزنی آیه
مگه تو این وحشی بازی و در آوردی؟
هر کی که کرده ، خودشم باید جمعش کنه!!

به سمت شمیم رفتم و بالای سرش ایستادم و گفتم
+ پاشو!!!
پاشو لوازم من و مرتب کن و توی چمدون بچین ..
بلند شو!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت218

با خشم نگاهم کرد و گفت
– چی تو خودت دیدی که به من دستور میدی؟

+ پاشو زر نزن ، گند زدی ، پاشو جمعش کن!!
بهت یاد ندادن به لوازم شخصیه دیگران دست نزنی؟
اومدی بهمشون ریختی؟
عقده ی چی و داری تو؟
تازه زدی شیشه عطر گرونمم شکوندی ، عینش و باید برام بخری !!

– برو مهوا ..
برو سر به سر من نزار!!
من ازت فشاریم

+ تو فشاری أی؟
ارث بابات و خوردم مگه؟

– آره ، حقم و خوردیی!!
چرا امروز مربی من و تو زمین بازی نداد؟

+ چون دیروز گند زده بودی
دیروز با سرویس هایی که زدی و یکیشونم به زمین حریف نَشست ، گند زدی ..

– نه ..
چون تو گفتی بهش !
چون تو ازش خواستی ..

+ من؟
د آخه تو کی باشی که بخوام زیرآبت و بزنم .

با داد بلند گفت
– برو مهوا ، سر به سرم نزار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
پـارتـای جــدیدمـون بـخونیــدblushblue_heartcrescent_moon"
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
سلامم قشنگاا..🥹cherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
بیاااید بالا وقت پااارته!!raised_hands🏻ghost
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت219

به سمت نیهاد برگشتم ..
توی چارچوب در ایستاده بود و هانا هم پشت سرش بود
مطمئن بودم ، هانا آوردتش !!
نفسم و بیرون دادم و رو به نیهاد گفتم
+ قبل از اینکه کسی و به تیم ملی دعوت کنید ، تست هاری ازشون نگرفتید؟
یه مشت سگ و گربه رو اینجا جمع کردید ..

و به سمتِ وسایلم رفتم تا جمعشون کنم و گفتم
+ مثل وحشیا یورش آورده به لوازم من!!

نیهاد آروم گفت
– بسه مهوا!!

وحشی گفتم
+ من بس کنم؟
چرا به اون نمیگی؟
مگه من شروع کردم؟
اون داره از عقده و فشار ، پاره میشه!!
به من چه آخه ..

– باشه ، باشه تو کوتاه بیا

+ نمیام ..
در برابر اینا کوتاه نمیام

نیهاد رو به شمیم گفت
– میشه بپرسم چته شمیم؟
چرا اینجوری میکنی؟
این وحشی بازیا چیه؟

شمیم با گریه گفت
– برای اینکه ، امروز اسمم تو لیست نبود ..
امروز بازیم ندادی
اونم سر حرفای این دختره ..

نیهاد وسط حرفش پرید
– این دختره چیه؟
یاد نگرفتی دیگران و با اسم صدا بزنی؟

بعد دوباره گفت
– مهوا هم دیروز بازی نکرد ..
مگه سر و صدا کرد؟؟
مگه وحشی بازی در آورد؟

– قضیه ی مهوا جداست آخه ..

با حرص نزدیکش شدم
+ نظم تیم ملی و داری بهم میزنی شمیم!!
مهوا دختر عمه ی منه ..
از بچگی باهم بزرگ شدیم
اگه میبینی کنارمه ، اگه میبینی باهاش صمیمیم ، بخاطر رابطه ی فامیلیمونه
پس گل بگیر اون دهن بی صاحاب موندت و...
تا خودم گل نگرفتمش!!

بعد به سمت آیه و هانا برگشت و گفت
– از این افتضاحِ اینجا ، کسی با خبر شه ، از چشم شما دو نفر میبینم ..

بعد رو به شمیم گفت
– اگه کسی هم بخواد حرفای تو رو تکرار کنه ..
اونوقت من میدونم با تو!!

بعد فوری رو به من کرد و گفت
– با من بیا مهوا!!
زود باش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـــــارت1 تــا پــــــــارت آخــــر



بـرای دریـافت تـمـامـی پـارت هـای‹مَحـرم مَـنـی🤫no_pedestrians
در سـایـت زیـر ثـبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻

https://milli.gold/app/sign-up?referralCode=milli-pnbl4
https://milli.gold/app/sign-up?referralCode=milli-pnbl4

پــی دی آف کــامــل fire

بـخـاطــر underage حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا کـد مـلـی پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتت‌نــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اسفند
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
ســلام ســلام...!؛heartsyum
پارت های جدیدوو رفتی بــخـونی نـخـونی بـایـد یـه عـمــر حـسـرتـش رو بــخـوری مـنطزر پــارت ها نـبـاشید هـمـین الان هـمـه رو مـطالعـه کـنیـد؟relaxedscreamfireno_pedestrians

- فکر نکنید براتون نذاشتیماااا، احراز کنید همون لحظه صـحـفـه ی  پارت ها براتون باز میشهghostsunflowerpurple_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
سلام سلام🥹heartssparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
هستید قشنگام؟!🥰yellow_heart🥹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
بـریم پارت بخونیم گشنگم؟!heartstulipsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت221

هنوز به پذیرش نرسیده بودم که نیهاد از پشت سر بهم نزدیک شد و گفت
– بیا اینور ..

+ نمیخوام با اون تو یه اتاق باشم ..
میخوام اتاقم و عوض کنم!!

– اینا به حرف تو گوش نمیدن
برو بشین ، خودم الان درستش میکنم ..
برو!!

فقط سری تکون دادم و فاصله گرفتم
روی یکی از مبل ها نشستم ..
چشمم به دستگاه قهوه و کاپوچینویی افتاد که روبروم بود ..
یدونه کاپوچینو ازش گرفتم و دوباره روی مبل نشستم ..
نیهاد به سمتم اومد و یه کلید و سمتم گرفت و گفت
– بیا ..
اتاقت طبقه ی سومه!!
کنار اتاق من ..

کلید و ازش گرفتم
+ مرسی ..
هانا هم با من میاد؟
نمیخوام پیش اون عجوزه بمونه ..
وای کاش میشد آیه رو هم از دستش نجات بدم ..

– اتاق هانا رو هم جا به جا کردم ، میاد پیش تو ..

+ مرسی ..

روبروم روی مبل نشست و گفت
– مهوا؟

نگاهش کردم که گفت
– چرا تو چشم من زل میزنی و از کیان حرف میزنی؟

با کلافگی گفتم
+ باز شروع نکن ..

– دلت باهاشه؟

+ دل من با هیچکس نیست ..

– حتی من؟

+ میخوای از زیر زبونم حرف بکشی بیرون؟
نیهاد ..
من و کیان خیلی وقت نیست که کات کردیم
طول میکشه تا کامل فراموشش میکنم ..
میگم بهش فکر نمیکنم ..
میگم برام مهم نیست
ولی ته دلم هنوز وجود داره!!
ته دلم هنوز تا بوی عطرش و میشنوم ، حالم بد میشه ..
تا چشمم به کادوهاش میوفته ، حالم بد میشه ..
شرایطم و درک کن ..

نیهاد پوزخندی زد و گفت
– پس دلت با من نیست ..

قهوه رو ، روی عسلی روبروم گذاشتم و گفتم
+ خسته أم!!
میرم اتاقم ..
شب بخیر!!

و فوری به سمت اتاقم رفتم ..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ اردیبهشت
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
پارت جدید گشنگم🥹hearts🥰
امشب آماده باشید یه پارت جذاب میخوام بیارم براتون🥹tulipsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
رمان پسر داییم نردبونه 🤍🐾
12Kدنبال کننده
#پسر_داییم_نردبونه
پسر داییم نردبونه
سرپرست وحشی رمان میخوامت میخامت تورو تو رو گناهم باش پزشک فسقلی زن ذلیل نیستم سرایدار زبون دراز جوجه وکیل سرتق نویسنده خوردنی همسایه زورگو زن بابای خواستنی پدر خوانده خشن مکانیک محله وارث ممنوعه همخونه ی اخموی تو گوریل منی سالیوان من دلبر عرب رئیس بانک جذاب
مشاهده کانال پیام‌رسان