پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
13Kدنبال کننده
#رمان_پی_دی_اف
#رمان_این_امیر_بگیره
رمان پی دی اف
رمان این امیر بگیره
رمان این امیر بگیره
رمان پی دی اف
#رمان_این_امیر_بگیره
#رمان_پی_دی_اف
آیدی مدیر :
@aMiR7997997
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت261dashmonkey

_ منم دریا

با شنیدن صدای امیر محکم لبمو گاز گرفتمو کوبیدم وسط ملاجم

ای وای خاک تو سرم یعنی از کی حالا پشت دربود؟؟ وای وای نکنه شنیده باشه شعری که خوندموووو؟

با تردید گفتم:

_ بیا تو

امیر وارد اتاق شد که با دیدن لبخندی که به زور پنهانش میکرد متوجه شدم باز تر زدم

باید اسم خودمو به دریا سوتی تغییر بدم ، این نیمچه ابهتیم که داشتم کلا بر باد فنا رفته بود

ولی از اونجایی که پوست کفلت بودم خیلی عادی گفتم:

_ جانم؟

+ خانوم تپلو صورتت مثل هلو ، نمیخوای بیای بریم؟ دیرمون شدا

_ کوفت ، فالگوش واستاده بودی جلوی اتاقم؟؟ نمیدونی این کار زشتیه؟

+ بعله؟ دیگ به دیگ میگه روت سیاه هلو خانوم ، خودت دیشب نبودی داشتی کشیک دوستتو میدادی؟

وای حسابی زایع شده بودم و جوابی نداشتم که بدم بهش ، بدجور خیطم کرده بود ناکس

_ اون فرق میکرد عزیزم ، مساعلو باهم قاطی نکن

قهقه ای زدو گفت:

+ بهونه چیه؟؟ باشه حق با توعه ، من میرم پایین ۵مین دیگ بیا

_ خوب

به طرف در رفتو اخرین لحظه روی پاشنه پاش چرخیدو برگشت به سمت

+ راستی هلو خانوم واقعا مامان خانومی خوبی داری

تک خنده ای کرد که وحشیانه به سمتش خیز برداشتم و....

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت262dashmonkey

تک خنده ای کرد که وحشیانه به سمتش خیز برداشتم ولی در کمال ناباوری فرار نکردو سرجاش ایستاد

تقریبا تا زیر گردنش بودم و سرمو بلنده کرده بودم تا تسلط کامل تری به چهرش داشته باشم

امیرم سرشو پایین آورده بودو تقریبا مقابل صورتم بود

دو انگشت بینمون فاصله بودو نفسای داغش به صورتم برخورد میکرد که باعث میشد مور مور بشم

بوی عطریم که زده بود داشت دیوونم میکردو آدم مست میشد رسما

دست دراز کردم گوششو گرفتم و پیچ آرومی بهش دادم

_ چیچی گفتی؟ جرعت داری یبار دیگه تکرارکن حرفتو

+ آخ آخ گوشمو کندی دختر ، تو چرا انقد عشق دعوایی؟ چیزی نگفتم که بهت گفتم مامان خانومی خوبی داری

_ به تو چه اصلا هاااا؟

+ بابا خودت برگشتی تو شعر گفتی مامان خوبی دارم میشینه توی خونه میدوزده دونه دونه

فشار دستمو بیشتر کردم و گفتم:

_ یبار دیگ منو مسخره کنی گوشاتو میبرم بشی امیر بی گوش

و دستمو از روی گوشش برداشتم که قرمز شده بودو رد انگشتام مشخص بود کامل

امیر دستشو به سمت گوشش بردو کمی ماساژ داد تا دردش کمتر بشه

خواستم برم که دستمو گرفتو منو به طرف خودش کشوند و زیر گوشم لب زد؛

+ دفعه دیگ چنین رفتاری ازت ببینم یه جور دیگه باهات برخورد میکنم متوجه شدی؟؟ مرز بین شوخی و جدیو حفظ کن

برای اینکه حرصشو در بیارم سرتق گفتم:

_ نوچ متوجه نشدم

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت263dashmonkey

فشار محکمی به دستم داد و عصبی تر زیر گوشم غرید:

+ سگم نکن دریا

بغض گلومو گرفته بود ، از اینکه دستمو محکم گرفته بود اصلا ناراحت نبودما ، ولی از اینکه سرم داد زده بود دوسداشتم زار بزنم

نفس عمیقی کشیدم و دستمو از توی دستش بیرون آوردم

_ برو بیرون لطفا

یه لحظه انگار به خودش اومد که قیافش تغییر کردو با حالت دپی گفت:

+ پایین منتظرتم

و از اتاق بیرون رفت ، دستمو مشت کرده بودم و وسط اتاق ایستاده بودم

چشمامو ریز کردم و زیر لب زمزمه کردم:

_ امیر خان دارم برات ، یه آشی برات بپزم روش نیم وجب روغن باشه ، سر من داد میزنی؟؟؟ دریا نیستم اگه ادبت نکنم

به سمت میز آرایشم رفتمو تصیمیم گرفتم یه آرایش غیظ بکنم

خط چشمی برای خودم کشیدم و رژ گونه صورتیمو به گونه هام زدم

رژ جیگری رنگی به لبام کشیدم و برای اینکه بیشتر تو چشم باشه روش برق لب زدم

به سمت چمدونم رفتم و مانتو جلوبازی به همراه شلوار جین برداشتم

شال حریری هم سرم کردمو توی آینه نگاهی به خودم انداختم

به به قدو بالای تو رعنارو بنازمممم ، عجب خوشگلی شده بودم ، در مرحله عطر مخصوصمو روی خودم خالی کردم و چشمکی برای خودم توی آینه زدم

موبایلو کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت264dashmonkey

موبایلو کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون
خیلی شیک و مجلسی قدم برمیداشتم و انگار از دماغ فیل افتاده بودم

از پله ها پایین رفتم که دیدم بچها روی مبل نشستن ، آرمین و پری طبق معمول داشتن میرفتن تو دلو روده هم و امیرم با فاصله از اونا نشسته بودو سرش پایین بود

تک سرفه ای کردم که نظرشون بهم جلب شد ، آرمینو پری مثل فنر از جاشون پریدن که آرمین گفت:

+ سلام دریا خانوم صبح بخیر

سلام سردی بهش کردم و رومو کردم سمت دیوار ، مونده بودم پسره ی پرو با چه رویی تو چشمام نگاه میکرد؟؟

هوف ولش بابا ، عشقو حالشو اینا کردن حرصشو من دارم میخورم

پری رو به آرمین گفت:

+ عشقم بریم؟ خیلی گشنمه

پوزخندی زدمو گفتم:

_ بعله دیگ شما گشنتون نباشه کی گشنش باشه؟؟

پری ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

+ چطور؟؟

_ با اون همه فعالیتی که دیشب شما کردین منم بودم گشنم میشد خوب

+ منکه نمیفهمم چی میگی والا ، گشنته خون به مغزت نمیرسه ، بریم صبحونه بخوریم بعد میحرفم باهات

و به همراه آرمین از ویلا خارج شدن ، به دنبال پری و آرمین راه افتادم که امیرگفت:

+ چرا انقد خوشگل کردی؟ خبریه؟

روی پاشنه پام چرخیدم و برگشتم سمتش

_ خوشگل بودم ، در ضمن من با پری اینا میرم گفته باشم

دستامو جلوی صورتم آوردم و به ناخونام نگاهی انداختم و ادامه دادم:

_ شاید تو راه تونستم یه مخیم بزنم ، جوونیه دیگ

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت265dashmonkey

پوزخندی بهم زدو دستشو داخل جیبش انداخت ، به سمتم اومدو چند قدمیم ایستادو تو صورتم لب زد:

+الان داری منو تهدید میکنی؟

دست به سینه شدمو با لحن خودش جواب دادم:

_ من اصولا اهل تهدید نیستم فقط عمل میکنم ، در جریانی که خودت عسیسم

+ عه پس اینجوریه؟؟ بچرخ تا بچرخیم

_ نه اونجوریه ، حله بای بای


دستی براش تکون دادم و رفتم بیرون ، کفشای پاشنه بلندمو پوشیدمو آروم آروم به سمت در رفتم که دیدم جا تره و بچه نیست!

پری اسکل با آرمین رفته بودو من مونده بودم ول معطل!

واییی کاش با امیر اونجوری حرف نمیزدم حداقل منو باخودش ببرهههه

امیر تند تند به سمت ماشینش رفت و سوار شد ، دیگه چاره ای نبود فک کنم باید پیاده میرفتم

چند قدمی رفتم که با شنیدن صدای ماشینش از پشت سر به خودم لعنت فرستادم

ای توف به قبر پدرت دریا ، اگه اونجوری شاخ بازی در نمیاوری الان مجبور نبودی با کفشای پاشنه بلند این همه راهو ببری

امیر کنارم ترمز زدو شیشه هارو کشید پایین و گفت:

+ پری جونتم که قالت گز‌اشت خانومی

دندون قروچه ای بهش کردم و گفتم:

_ برو حوصلتو ندارم ، درضمن اینجا برای من پسر ریخته اراده کنم با یکیشون میام

با حرفی زدم که اخماشو تو کشیدو پاشو روی گاز گزاشت ، ایشی گفتمو خواستم راه برم که نمیدونم چیشد یهو پام به سنگی گیر کردو پخش زمین شدم

وایییی پری خدا لعنتت کنه ، الهی به حق امام هشتم بری زیر تریلی ۱۸چرخخخ دختر ازگل

احساس میکردم پام پیچ خورده و نمیتونم حرکت کنم!

به سختی از سرجام بلند شدم و دستای خاکیمو تکوندم که متوجه شدم امیر داره دنده عقب میاد به سمتم

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت266dashmonkey

دنده عقب اومد به سمتمو از ماشین پیاده شد

+ سوار شو تا خودتو به کشتن ندادی

بدون اینکه مخالفتی کنم با احتیاط به سمت ماشینش رفتم و صندلی جلو نشستم

امیرهم سوارشدو پاشو روی گاز گزاشت ، همونطور که رانندگی میکرد گاهگاهی یه نیم نگاه بهم مینداخت

انگار میخواست یه چیزی بگه ولی نمیتونست ؛ سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و چشمامو بستم که گفت:

+ میخوای بریم دکتر‌؟

_ نه چیز خاصی نیست خودش خوب میشه

یهویی لحن صحبتش تغییر کردو ادامه داد:

+ چرا لج میکنی با من قربونت برم‌؟ بخدا قلبم درد گرفت وقتی افتادی

چشمامو باز کردم که نگاهمون تو هم گره خورد

+ خیلی دردت اومد؟

_ نه زیاد ، خوبم نگران نباش

+ باشه

تا مسیردیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد ، بعد از یه رب بعد غذا خوری نسبتا بزرگی رسیدیم

امیر ماشینو گوشه ای پارک کرد و به سمت غذا خوری رفتیم که دیدم آرمین و پری در حال هرو کره هستن

ای مرررگ ، رو آب بخندین الهی ، اخمامو توهم کشیدم و لنگ لنگون به سمتشون رفتم

صندلی کنار پری رو کشیدم کنار و پیشش نشستم که نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

+ عه اومدین

_ نه هنوز تو راهیم

+ عههه مسخره ، چقد دیر کردین پس!

شیطونه میگه یه کف گرگی بزنم تو صورتشا ، الله اکبر

چشم غره ای براش رفتم و بدون اینکه جوابشو بدم رومو ازش برگردوندم

آرمین از سرجاش بلند شدو به امیر گفت:

+ داداش ما بریم سفارش بریم

و به همراه امیر رفتن ، پری دستشو روی شونه ام گزاشت گفت:

+ چشم آبی من چطوره؟؟

_ خفه باش پری حوصلتو ندارم

+ چرا عسیسم؟ دوباره چس کنتو زدی به برق؟

_ خودتو به اون راه میزنی خوشم میاد اصن! دیشب خوش گذشت بهتون؟؟

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت267dashmonkey

_ خودتو به اون راه میزنی خوشم میاد اصن! دیشب خوش گذشت بهتون؟

+ وای جات خالی ، انقد با آرمین مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم که حد نداره ، شامم پیتزا خوردیم بعدشم بستنی ، در کل عالی بود

پوکر فیس نگاش کردم و گفتم:

_ شهربازی رو نمیگم عزیز دلم

گیج نگام کرد و ادامه داد:

+کجارو میگی پس؟؟

دستامو داخل هم گره زدم و خیلی ریلکس رو کردم بهش

_ عسیسمممم بعدشو میگم دیگ ، وقتی اومدین خونه و رفتین داخل اتاق

یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:

+ خوب که چی؟؟

_ خوب به جمالت ، میگم اونجا خوش گذشت؟ داخل اتاق! با آرمین جون ، صداتون تا بیرون میومد عشقم ، مشخص بود خیلی بالا بودیا

+ وای خاک تو سرت دریااا ، چی فک کردی در مورد من؟؟

_ نمیدونم والا از صداتون مشخص بود چه عملیات سختی بود

+ وای عوضی چی میگی؟ سوسک اومده بود داخل اتاق داشتم به ارمین میگفتم اونو بکشه

انگار یه پارچ آب یخ ریخته بودن روم ، وای بر منننن ، بدبخت پریو زود قضاوت کرده بودم

گفتما این اسکل از این عرضه ها نداره! ای بابا پس سوسک اومده بود تو اتاقش ، ولی آخه اون حرفا چیچی بود میزدن؟؟

فکرمو به زبون آوردم :

_ پس اون صداها چی بود از خودت در میاوردی؟؟ آرمین زود باش دیگه و فلان

+ بابا خنگول خوب سوسکه داشت میومد سمتم دیگ به آرمین میگفتم زود بکشتش

_ وایییی پری پس تر زدم رفت که

+ چرا؟؟

_ چون امیرم بامن بود و انقد وحشی بازی در آوردم پیشش که حد نداره

پری زد تو صورتش و خواست چیزی بگه که آرمینو امیر به سمتمون اومدن

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت268dashmonkey

پری زد تو صورتش و خواست چیزی بگه که آرمینو امیر به سمتمون اومدن

با اومدن این دوتا خفه خون گرفتیم و سکوت کردیم

امیر رو به روی من و آرمینم رو به پری نشست ، مثلا با امیر گودزیلا قهر بودمو براش ناز میکردم تا نازمو بکشه

دستمو زیر چونم گزاشتم و مشغول تماشای فضای اطرافم بودم که آرمین گفت:

+ بچها پایه هستین بعد از صبونه بریم شاتل سوارشیم؟

منو امیر به هم نگاهی انداختیم که پری گفت:

_ وای منکه موافقم بریم خیلی حال میده خدایی ، نظر تو چیه دریا؟

تک سرفه ای کردم و گفتم:

_ نمیدونم نظر جمع هرچی باشه منم اوکیم

آرمین: امیرم که مشکلی نداره و همیشه پایس

آره ارواح آقاجونت ، این کجا همیشه پایس؟ برج زهرمار تا کوفتمون نکنه ول کن نیست که

حتی از قیافش مشخص بود که حوصله نداره و بزور داره جمعو تحمل میکنه

امیر به اجبار سرشو تکون دادو مشغول ور رفتن با گوشیش شد

بعد ده دقیقه غذارو آوردن ، امیرو پری املت ؛ منو آرمینم کله پاچه سفارش داده بودیم

وای این سوسولارو تورخداااا ، املت چیه دیگ؟ من برای کله پاچه جون میدمممم رسما

دست دراز کردم و یه تیکه از نون سنگک برداشتمو تیلیت کردم داخل بشقابم

امیر با تعجب نگام میکرد که بی توجه بهش مشغول خوردن شدم فقط

بعد از اینکه تقریبا کفه کاسه ام لیس زدم دستامو با دستمال پاک کردم و به صندلی تکیه دادم

همگی دندونامونو خلال زدیمو از جامون بلند شدیم

امیر جون دستو دلبازم پول غذارو حساب کرد ، مثل من لارجه بچه

نگاهی به ساعتم انداختم که دیدم تازه ۸ونیمه ، پووف این همه مدت گذشت تازه ساعت ۸ بووود

سوارماشین شدیم و امیرم تخته گاز به سمت دریا رووند

کل مسیر ترافیک بودو بعد از یک ساعت عصاب خوردی بالاخره رسیدیم

سردر شدید گرفته بودم و نیاز به هوای آزاد داشتم . ازماشین پیاده شدم و چند تا نفیس عمیق کشیدم که حس عطش باعث شده بود دهنم خشک شه

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت269dashmonkey

زبونمو روی لبای خشکم کشیدم و دستمو سایه بون صورتم کردم تا آفتاب چشمامو اذیت نکنه

رو به امیر که تکیه داده بود به ماشین کردم و گفتم:

_ دهنم خشکه تشنمه امیر

امیر تکیشو از ماشین گرفتو گفت:

+ من آب معدنی تو ماشین دارم میخوری؟ دهن زدس ولی

_ بده بیاد عب نداره

تا کمر خم شد داخل ماشینو بطری آب معدنی نصفه نیمه ای رو به سمتم گرفت که از دستش گرفتمو سرشو باز کردم

ابو نزدیک دهنم بردم و خواستم بخورم که یهو گفت:

+ نخور نخوررر اون آب نیست

بطری رو فوری از دهنم دور کردم و گفتم:

_ چیه پس این کوفتییی؟

+ حواسم نبود جون تو ، اون عرق بید مشکه

ابروهامو بالا انداختمو مشکوک گفتم:

_ که عرق بیدمشکه آره؟؟ برو خودتو ایسگا کن مردک جومونگ نما

+ ببین باز داری شروع میکنیا ، بیا یه امروز آتش بس باشیم حله؟؟

_ باشه موافقم ، منم دیگ خسته شدم از بس با تو سرو کله زدم والا

+ پس تا ساعت ۱۲ هیچ جرو بحثی نداریم باهم حله؟؟

انگشت شتصمو به طرفش گرفتم و ادامه دادم:

_ حلهههه

+ بمون برم برات آب بخرم

چشمامو ریز کردم و با ناز گفت:

_ امیر جونم

+ جونم

_ برام چیپسو پفک میخری بیبی من؟؟

+ چه مهربون شدی یهو ،باشه ، همینجا بمون الان میام

و به سمت دکه ای رفت که تو فاصله ۱۰۰کیلومتریمون قرار داشت ، تو این هینم ارمینو پری هم رسیدن و به سمتم اومدن

پری کنارم ایستاد و گفت:

+امیر کو پس؟

_ رفته برام خوراکی بخره

+ خا باشه ، منو آرمینم میریم شاتلو اوکی کنیم میاییم دنبالتون بعد

_ باشه برین عشقم

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت270dashmonkey

_ باشه برین عشقم

پریو آرمین رفتنو من کلافه زیرآفتاب منتظر امیر خان بودم ، بعد ۴.۵ دقیقه سرو کلش پیدا شد که خداروشکر کردم

یه پلاستیک سفید رنگ داخل دستش بودو با سیس عقابو عینکی که همیشه به چشماش بود به طرفم اومد

نیشمو تا بناگوش باز کردم و به سمتش رفتم ، پلاستیکو از دستش کش رفتم

اول کمی آب خوردم تا حالم جا اومد و تشنگیم بر‌طرف شد

چیپس سرکه ای بزرگی از داخل پلاستیک بیرون کشیدم و دست انداختم توشو دو سه حلقه چیپس برداشتم

تند تند میخوردم که امیر گفت:

+ یواش تر بخور خفه میشی میمونی رو دستمون دختر

با دهن پر رو بهش گفتم:

_ اومم نه حواسم هست ، میخوری تو؟ بیا بیا تعارف نکن چند تا بردار

چیپسو به سمتش گرفتم که یه دونه برداشت و گزاشت دهنش

تا جایی که میتونستم خوردم و وقتی سیر شدم لبو لوچمو پاک کردم

تقریبا یک رب گزشته بود که دیدم پری و آرمین با لباس مخصوص شنا دارن به سمتون میان

دستی براش تکون دادم و جیۼ جیغ کنان به سمتش رفتم و پریدم تو بغل پری

_ وایییی اخجوننن خیلی ذوق دارمممم

+ وای دریا خیلی حال میده ، اولین باره سوارش میشم کلی ذوق دارمممم منم

_ من قبلا سوار شدم خیلی باحاله

+ آره بریم همه چیو هماهنگ کردم ، لباساتونو بپوشین بریم سوارشیم

۴تایی به سمت شاتلا حرکت کردیم و بعد از پوشیدن لباسای مخصوص داخلش نشستم

منو امیر کنار هم نشسته بودیم و پری آرمینم در کنار هم دیگه بودن

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت271dashmonkey

مرد میانسالی که قد تقریبا بلندی داشت به سمتون اومدو با لحجه شیرین گیلانی گفت:

+ خوب آماده ایین بچها؟؟ حرکت کنیم؟؟

همگی یکصدا بعله کشداری گفتیم که مرده خندش گرفت و به سمت قایقش رفت

قبل از اینکه حرکت کنیم گفت:

+ چقد سرعت برم؟

یهو آرمین جو زده با صدای بلند داد زد؛

_ عمو هرچی بیشتر بهتر

+ خیلی خوب پسرجان پس محکم بشین

آقاهه سوار قایقش شدو آروم آروم حرکت کرد ، روی سطح آب بالا و پایین میشدیم و فقط جیۼ میزدیمو مسخره بازی در میاوردیم

که یهو سرعتشو بیشتر کردو با تمام قدرت به سمت جلو حرکت کرد

دستمو محکم دور بازوی امیر حلقه کرده بودمو با اون یکی دستم دستگیره های شاتلو نگه داشته بودم

_ یا حضرت عباسسس ، یا موسی بن جعفررر تورخدا یواش ترررر برو عمووو، دارم پاره میشممممم خدآااا وایییییی ماماننننن

رودم داشت میومد تو حلقم و احساس حالت تهوع بهم دست داده بود

مرده بی توجه به دادو فریادای من همچنان باهمون سرعت داشت به مسیرش ادامه میداد که یهو یه موج بزرگ اومدو دومتر به هوا پرتاب شدیم

بین زمینو هوا معلق بودم که امیر دستشو دور کمرم حلقه کردو منو به سمت خودش کشید

این وسطم پای پری داشت میرفت تو کبدم و اصن یه اوضاع قاراشمیشی بود که بیا و ببین!

آرمینو پریم هم دیگه رو بغل کرده بودن و فقط جیۼ میزدن

دیگه داشت حالم بد میشد که خدا زد پس کل اقاهه و سرعتشو کم کرد

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت272dashmonkey

به حالت قش یه گوشه افتاده بودمو چشمامو بسته بودم

تازه داشتم نفسی تازه میکردم که آرمین گفت:

+ عمو گاز بدههههه

از ترس چشمامو باز کردم و تا خواستم مخالفت کنم دیدم مرده سرعتشو زیاد کرد

با جیغ به سمت امیر حجوم بردم و گفتم:

_ نهههههه خدا لعنتت کنه آرمیننن وای دارم بالا میارمممم امیرررر

امیر دستشو دور بازوهام حلقه کرد و زیر گوشم آروم گفت:

+ تورخدا روی من بالا نیار دیگه

بین اون همه ترس و دلهره یهو خندم و گرفت و به کل فراموش کردم تو چه موقعیتی هستم

_ نه نه بهترم نترس

+ والا از تو باید ترسید

دستمو روی دهنم گزاشتم تا مبادا کارخرابی نکنم ، خدایا تورخدا لطفا تموم شه این کابوس

۱۰تومن نذر میکنم تا سالم به خشکی برسم فقط ، انقد بالا و پایین میشدیم روی آب که تمام محتویات معدم داشت میومد تو حلقم

امیر که دید حالم خیلی بده و دارم شهید میشم عصبانی شدو با صدای بلند فریاد کشید:

+ آرمین بگو این بیصابو نگه داره دیگ داره عصابمو خورد میکنه ها

آرمین با دیدن عصبانیت امیر رو به مرده گفت:

+ آقا لطفا نگه دار بچها حالشون بده

از اونجایی که مرده گوشاش کر بود نشنید و همونجوری مثل گاو به کارش ادامه داد که عصابم خورد شدو یه لحظه روی زانوم نشستم

دستمو به سمت مرده گرفتم و فریاد کشیدم:

_ هووووی عمو نگه دار این گاری رووو

که مرده برگشت به سمتمو تعادلشو از دست داد که جیغی کشیدم و شپلق افتادم توی دریا

با اینکه لباس مخصوص تنم بود ولی چون تجربه غرق شدن هنوز تو ذهنم بود هول شدم و هی دستو پا میزدم

_ امیرررر تورخدا کمکم کننن

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت273dashmonkey

امیر تو یه حرکت به سمتم شیرجه زدو خودشو بهم رسوند

دستو پامیزدم و مدام چرتو و پرت میگفتم که دست دراز کردو بغلم کرد

مثل کوالا خودمو بهش چسبوندم و با لرز گفتم:

_ وای.... نفسم.... بالا نمیاد... منو ببر خونه...لطفا

چشمامو بستم که نفهمیدم چیشد و از حال رفتم .....

چشمامو از درد باز کردم که نور اتاق تو چشمم خورد ، فوری چشمامو بستم که نور اذیتم نکنه ، رو تخت نشستم و با دیدن فضای بیمارستان تعجب کردم

بسم الله من اینجا چیکارمیکردم؟؟؟ اخرین چیزی که یادم میومد افتادنم توی دریا بودو امیری که برای نجاتم پرید تو آب

بعدش دیگه چیزی یادم نمیومد اصلا ، امیر روی صندلی کناریم خوابش برده بودو گردنش به سمت چپ متمایل شده بود

آخی بتمن من ، نجات دهنده ی کی بودی تو آخه؟؟ دلم نیومد بیدارشم کنم

حتما خیلی نگرانم شده بود که نتونست بره خونه ، روی تخت کمی جابجا شدم که صدای قیژ قیژش باعث شد امیر بیدارشه

با دیدنم سر جاش سیخ نشست و نگران گفت‌:

+ دریا خوبی عزیزم؟؟

لبخندی به روش زدم تا خیالش راحت بشه از بابتم ،

_ آره خوبم ، چیشد اومدیم بیمارستان؟ چیزی یادم نمیاد اصلا

دستمو گرفتو بوسه ای روش نشوند که قلبم لرزید براش ، ناکس همیشه بلد بود چجوری دلبری کنه

+ وقتی افتادی تو آب من دستپاچه شدم تا بیام نجاتت بدم ، هرچند میدونستم با لباسی که تنته امکان غرق شدنت وجود نداره ولی مشخش بود خیلی ترسیده بودی

سرمو به نشونه تایید تکون دادم که ادامه داد:

+ اومدم بغلت کردمو خواستم ببرمت به سمت شاتل که یهو از حال رفتی

دستمو رو چونم گزاشتم و متفکر گفتم:

_ شگفتا ، خوب دکتر نگفت چرا بیهوش شدم؟؟

+ گفت بهت شوک وارد شده بود بخاطر همین از حال رفتی

_ ولی جدی مث سگ ترسیده بودما ، گفتم الان باز غرق میشم دوباره میوفتم گردنتون

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت274dashmonkey

+ مگ من مردم که بزارم تو غرق بشی قربون اون چشمات برم؟ تا امیرو داری غم نداری

ته دلم قرص شد به حرفاش و حس کردم این همون مردیه که میتونم بعد بابا بهش تکیه کنم

تو رویاهای خودمو غرق بودم که یهو در باز شدو پری گریه کنان وارد اتاق شد ،

آرمینم پشت سرش اومد داخلو درو بست

مث خر عر میزدو چشماش از بس گریه کرده بود پف داشت

با دستمالی که تو دستش داشت دماغشو پاک کردو به سمتم حمله ور شد:

+ واییی پری بمیره برات عشق قشنگم چیشدی تو؟ الهی زبونم قطع بشه که گفتم بریم شاتل شوارشیم

و خودشو یهو تو بغلم انداختو محکم منو به خودش فشرد

_ پری جان لهم کردی مادر ، خوبم من چرا اینجوری میکنی؟؟ ریلکس ریلکس ریلکس تر

همونطور که زار میزدو دماغشو بالا میکشید منو از خودش جدا کرد وگفت:

+ وای راست میگی؟ یعنی سالم سالمی؟ فک کردم رفتی تو کما و قراره ۵.۶ماه دیگ به هوش بیای ، بعضیاهم میگن کلا به هوش نمیان و ضربه مغزی شده از دنیا میرن

چپ چپ نگاهش کردم که مث اسکلا خیره شده بود بهم

_ زبونتو مار بزنه دختر ، یه دور از جونی چیزی بگو لااقل ، میبینی که سرو مرو گنده ام ، فقط شک بهم وارد شده بود همین

+ وای خداروشکر ، دورت بگردم من ، بخدا صدتا صلوات نذرکردم تا زنده بمونی

_ داداش صد تا صلوات نهایت میتونست سر دردمو خوب کنه ، ولی بازم دم شوما گرم

+ نوکرم سلطانننن

امیرو آرمین زدن زیر خنده که ماهم خندمون گرفت

آرمین: شما دوتا مثل لاتا صحبت میکنین آدم خندش میگیره

امیر: آره دقیقا ، از دست این دوتا . خوب بچها شما برین ویلا تا من کارای دریارو اوکی کنم و بیام

پری دستی به صورتش کشیدو باهام خدافظی کرد ، همراه آرمین از اتاق خارج شدن که به محض رفتنشون پرستار خوشگل موشگلی اومد داخل

نگاهی به سرتا پای دختره انداختم که لباس سفیدی به تن داشتو موهای بلوندشم روی صورتش ریخته بود

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت275dashmonkey

نگاهی به سرتا پای دختره انداختم که لباس سفیدی به تن داشتو موهای بلوندشم روی صورتش ریخته بود

لبخندی بهش زدم که اخم ریزی کرد و با صدای تو دماغیش گفت:

+ اومدم فشارتونو بگیریم ، اگه همچی اوکی بود میتونین برین

و یه عشوه خرکی برای امیر اومدو استین لباسمو بالا زد ، در حین کارش هی سرشو بلند میکردو لبخند دندون نمایی به روی امیر میزد

البته امیر محل سگ بهش نمیداد ولی در کل حسودیم میشد

دختره بعد از اینکه فشارمو گرفت ، سرمی که توی رگم بودو باز کرد که از شدت سوزشش آخی گفتم

امیر دستمو گرفت و آروم گفت:

+ میسوزه؟

دختره داشت مثل سگ نگام میکرد تا واکنشمو ببینه ، منم نامردی نکردم و با عشوه هرچه تمام تر لب زدم:

_ نه زندگیم زیاد نمیسوزه، فقط امیرم میشه زودتر بریم خونه؟ فضای اینجا برام خفس

امیر که تو شوک بود از لحن صحبتم با تعجب نگام کرد که چشمکی براش زدم

پرستاره ایشی زیر لب گفتو از اتاق خارج شد

+ امیرم؟ زندگیم؟ نمیگی قلبم ضعیفه دختر؟

_ حالا نمیخواد زیاد فاز بگیری ، ندیدی دختره داشت قورتت میاد؟ به در گفتم که دیوار بشنوه ، در ضمن چرا انقد خوشتیپی توووو‌؟

+ الان یعنی غیرتی شدی روم؟ جون بابا

_ مزه نریز برو کارای ترخیصو بکن جون عمت دارم از گشنگی میمیرم

+ باشه خانوم غرغرو

و از اتاق خارج شد ، امیر بعد از نیم ساعت به اتاقم برگشتو با دیدنم گفت:

+ تموم شد میتونیم بریم

_ ایول آفرین بهت ، خوب لباسام کوش؟

به سمت کمد کوچیکی که گوشه اتاق بود رفتو پلاستیکی از داخلش در آورد

+ اینم لباسات مادمازل

از سرجام بلند شدمو به سمتش رفتم ، پلاستیک لباسامو از دستش گرفتم و گفتم:

_ بیرون منتظربمون تا لباسامو عوض کنم بریم

دست به سینه شدو با پرویی تمام گفت:

+ منکه راحتم ، توام راحت باش

_ امیرررر اذیتم نکن برو بیرون ، خجالت میکشم اینجوری ای بابا

+ اوکی من رومو میکنم اونور خوبه؟؟؟

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
زرد باشه؟؟joy_catsunfloweryellow_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت276dashmonkey

_ بیرون نمیری نه؟

+ نچ جون تو راه نداره ، ولی اگه اصرار میکنی برم بیرونا ، اینم در نظر بگیر که پرستاره هنوز شیفتش تموم نشده . راستی گفت سلام برسونم بهت

عوضی میخواست منو جری کنه تا اجازه بدم تو اتاق بمونه ، بادا باد هرچه پیش آمد خوش آمد

_ باشه پس دیگه چاره ای نیست ، به طرف دیوار بمون تا نگفتمم برنگردا

لبخند شیطانی زدو روشو کرد سمت دیوار ، کمی ازش فاصله گرفتمو چند ثانیه به همون حالت موندم تا ببینم برمیگرده یا نه!

+ پوشیدی؟؟

_ نه نه صب کن هنوز کاردارم

مانتویی که تنم بودو به آرومی در آوردم و مشغول بودم که یهو امیر برگشت به سمتم که جیغ بنفشی کشیدم

_ عوضییی برگرد اونورررر

تک خنده ای کردو گفت:

+ اخ اخ ببخشید فک کردم تموم شده کارت

وای خدا آبروم رفت ، منه ساده رو بگو چرا به این مار خوش خطو خال اعتماد کردم اصن؟؟؟

روشو دوبارع برگردوند سمت دیوار که عصبی غریدم:

_ آره جون عمت ، خیلی بیشعوری امیر من بهت اعتماد کرده بودمممم

+ جون آرمین از عمد برنگشتم

تند تند بقیه لباسامم پوشیدمو شالمم سرکردم

_ تو که راست میگی، اوکی تموم شد

برگشت به سمتم که از برق چشماش فهمیدم بندو به آب داده

_ کوفت چشماتو درویش کن مردک حیله گر

+ از فیلم سینماییم بهتربود ، حیف تایمش کم بود فقط

_ خیلی کثافطی امیر خدا لعنتت کنه ، اصلا هرچی در مورد امیرا میگن درسته

+ چی میگن مگه؟

_ هیچی ولش کن دیگه شرف مرفم بر باد فنا رفت ، بریم که گشنمههه

باهم از بیمارستان زدیم بیرونو به سمت ویلا حرکت کردیم

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت277dashmonkey

دست تو دست هم وارد ویلا شدیم که دستشو روی کمرم گزاشتو منو به سمت آشپزخونه هول داد

بوی کباب داشت دیوونم میکردو اشتهامو به شدت باز کرده بود ، صدای پریو آرمین از آشپزخونه میومد که با دیدن ما حرفشون قطع شد

پری داشت میزو آماده میکرد که به سمت حجوم اوردو بغلم کرد

+ عشق منننن خداروشکر سالمی

دستمو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:

_ یعنی تو انقد منو دوسداشتیو من خبرنداشتم؟؟ خوش به حالم که

+ مگه میشه تنها دوستمو دوس نداشته باشم؟ بیا بیا بشین برات غذا بکشم جون بگیری

روی صندلی نشستم که پری حسابی ازم پزیرایی کرد ، امیرم هر چند دقیقه یه بار یه جوک تعریف میکرد که همه میزدن زیر خنده

انقد با آبو تاب تعریف میکرد که از خنده ریسه رفته بودم ، ناهارمون با خنده و شوخی تموم شد

خواستم ظرفارو جمع کنم که امیر مانع شد

+ شما دست به سیاهو سفید نمیزنی ، برو تو اتاقت استراحت کن تا من بیام

نگاهی به پری انداختم که با ابروهاش اشاره ای بهم کرد

_ باشه پس من رفتم

بعد از طی کردن پله ها بجای اتاق خودم ، به اتاق امیر رفتمو روی تختش دراز کشیدم ‌، پتو مسافرتی که گوشه تخت بودو روی خودم انداختم که بوی عطر خفنش وارد مشامم شد

چشمامو بسته بودم و داشتم از فرط خواب بیهوش میشدم که در باز شد ، چشمامو نیمه باز کردم

+ عه اینجایی؟

_ آره

+ اجازه هست مام یه چرتی بزنیم کنارشما؟؟ خیلی خوابم میاد

دلم براش سوخت یه لحظه

_ صاحب اختیارین آقا

کمی اون طرف تر رفتم که جا براش باز شدو کنارم دراز کشید ، پشت به سمتش کردمو چشمامو بستم بخوابم که....

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
خب خب می‌خوام اذیتتون کنمgrinjoy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 🖤eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
ری اکشن های این پستمون به 30 تا رسید ادامه پارت رو میزاریم 🙂hearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
خب خب بریم ادامه پارت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت278dashmonkey

پشت به سمتش کردمو چشمامو بستم بخوابم که دستشو از کنار پهلوم آوردو منو به خودش نزدیک تر کرد

_ راحتی ؟؟

+ آره خیلی. اینجوری خواب بیشتر کیف میده بهم

خودمم بدم نمیومد از اینکه تو بغلش بودم ، بخاطر همین بیخیال مخالفت کردن باهاش شدمو چشمامو بستم که فوری خوابم برد.....

بعد از چند ساعت خوابیدن بیدار شدم و نگاهی به دورو اطرافم انداختم که دیدم امیر نیست

هوا تقریبا تاریک شده بود ، به دنبال بچها به طبقه پایین رفتم ولی مثل اینکه کسی خونه نبود ، به پری زنگ زدم که بعد از چند تا بوق جواب داد

+ جانم دریا

_ کجا رفتین بیشعورا؟ من اینجا تنهام

+ عه مگه امیر نیست؟

_ نه هیچکس نیست اینجا

+ خوب لابد رفته بیرون ، ما اومدیم سوسیس بخریم با قارچ کباب کنیم رو آتیش ، اگه امیر نیم ساعت دیگه نیومد میاییم دنبالت

_ باشه پس من میرم آماده شم

تند تند به سمت اتاقم رفتم و مشغول آرایش کردن شدم ، یه هودی زرشکی به همراه شلوار جین مشکیم تن کردمو موهامو دم اسبی بستم

آروم آروم به سمت پایین رفتم و تصمیم گرفتم به امیر زنگ بزنم ، شمارشو گرفتمو گوشیو کنارگوشم گزاشتم

+ جون دلم قشنگم

خودمو لوس کردم و با لحن ناراحتی گفتم:

_ امیر کجا رفتی یهو؟ میترسم تنهایی خو

+ الان میام قربونت برم یه کاری داشتم باید انجام میدادم

_ اوممم چیکارداشتی؟؟

+ حالا بعد بهت میگم ، آماده شو یه رب دیگ اونجام

_ باوشه بیا

+ فعلا نفسم

گوشیو قطع کردم و روی مبل منتظرش شدم ، دقیقا بعد از یک رب اومد ، خیلی شادو خوشحال بود که این حسشم به منم تذریق کرده بود

نزدیکم اومد که از سرجام بلند شدم

+اولالا چه خوشگل شدی امشب خانومی

لبخند مکش مرگ مایی زدم و گفتم:

_ ممنون چشات قشنگ میبینه بیب

+ خوب دیگ بریم بچها منتظرن

دستمو دور بازوهاش حلقه کردم و به سمت حیاط رفتیم ، قبل از اینکه بریم، امیر گیتارشو از داخل ماشینش برداشت و گفت:

+ قول میدم امشبو هیچ وقت یادت نره

_ خبریه؟؟

+ بریم حالا میگم بت

د بگو د ، هی میگم بهت میگم بهت ، انگار میخواد مسعله فیثاغورث حل کنه ، از شدت فضولی گوشه ناخونامو میجوییدم

یعنی چیکار میخواست بکنه؟ وای خیلی هیجان داشتم

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت279dashmonkey

یعنی چیکار میخواست بکنه؟ وای خیلی هیجان داشتم

مثل دوتا کفتر عاشق دست به دست هم به سمت ساحل رفتیم ، پری و آرمین ‌کنار آتیش نشسته بودن و داشتن سوسیس کباب میکردن

روی تکه چوبایی که برامون گزاشته بودن نشستیم ، دستمو به سمت آتیش بردم که گرماش انرژی خیلی خوبیو بهم وارد کرد

آرمین به گیتار امیر اشاره کرد و گفت:

+ این چیه امیر؟

امیر ژست خاصی به خودش گرفت و با لودگی گفت:

_ والا داداش این بال هواپیماس ، میخوام امشب ببرمتون پاریس

+ ههههه مسخره ، جدی گفتما

_ گیتاره دیگ اسکل خان ، میخوام بعد شام افتخار بدم براتون کنسرت بزارم

و چشمکی بهم زد که لبخند محوی به روش زدم ، جونم براتون بگه بعد از اینکه شامو زدیم تو رگ

امیر از سرجاش بلند شدو با فاصله کمی از ما قرار گرفت ، گیتارشو از داخل جعبش بیرون کشیدو زیر بغلش گزاشت

به من خیره شدو با صدای ملایمی خوند:

صبح که تو چشمای تو خیره میشم زندگی تازه شروع میشه برام
من از با تو بودن به خدا سرد نمیشم تن تو تن تو آتیشه برام
تو این اتاق پیچیده بوی تن تو بیا بازم منو تو آغوشت بگیر
دوست دارم وقتی که نزدیک منی اسممو آروم توی گوشم بگی
اسممو آروم توی گوشم بگی
دست من نیست تو عزیز جونمی خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
دست من نیست تو عزیز جونمی خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
هر کاری بخوایی میکنم بیایی سمتم تو
نمیدونم چیکار کردم شدی سهمم تو
تو مثل هوای خوب بعد بارونی
تو بیایی میکنم شهر و چراغونی
دست من نیست تو عزیز جونمی خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی

انقد با احساس این شعرو میخوند که اشک تو چشمام لحقه زده بود

قربون آقایی هنرمندم بشم من ، بعد از اینکه آهنگش تموم شد جلوم زانو زدو دست انداحت داخل جیبش

جعبه کوچیک قرمز رنگی رو از جیبش در آوردو به سمتم گرفت ، با تعجب زل زده بودم بهش که در جعبه رو باز کردو انگشتر تک نگین زیبایی رو به سمتم گرفت

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ آذر
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
#این.امیربگیره🤭joy
#پارت280dashmonkey

دستمو روی دهنم گزاشته بودمو مثل منگلا هاجو واج مونده بودم

+ تقدیم به تنها عشق زندگیم دریا خانوم ، پذیرا میشوی آیا؟

اشک شوقی که از گوشه چشمم چکیدو با دست پاک کردم ، به خودت بیا زن ، جمع کن خودتووو

الان فک میکنه از خدامه که باهاش باشم ، البته نکه از خدام نباشه ها ولی در کل اگ بفهمه پرو ترمیشه خلاصه پسرا یکم خطرناکن مخصوصا امیرا

مثل بز زل زده بودم بهشو جیک نمیزدم ، پری که کنارم نشسته بود با آرنج زد به پهلومو آروم گفت:

+ دریا جان امیر منتظره ها

از شک بیرون اومدم که انگشترو از داخل جعبه بیرون کشیدو گفت:

+ دستتو بیار جلو

بدون مخالفت دست چپمو به سمتش گرفتم که تو یه حرکت انگشترو انداخت داخل دستم

پری و آرمین دست میزدنو امیرم مث دیوونه ها میخندید فقط

+ عروس به این ساکتی ندیده بودیم والا ، یه چیزی بگو خوب

_ چی بگم والا خیلی قافل گیر کننده بود راستش ، انتظارشو نداشتم

+ بهترین چیزا لایق توعه عشقم ، ببخشید دیگه خیلی یهویی شد امیدوارم که خوشت اومده باشه

نگاهی به انگشتر انداختم و کمی داخل دستم جا به جاش کردم ، انگار خوشگل ترین و گرون ترین انگشتر دنیارو بهم داده بودن

_ خیلی قشنگه امیر

+ دوسش داری؟

_ اوهوم خیلی

امیر به سمتم متمایل شدو بوسه ای روی گونم کاشت که آرمین پشت بندش گفت:

+ عه عه داداش؟ استغفرالله اینجا بچه نشسته ها این کارا چیه

امیر دستشو انداخت دور شونم و در جواب گفت:

+ بچه کجا بود؟ تو که سن خر خانو داری ، پریم که ماشالله هزار ماشالله یه پارچه خانومه ، مگه نه دریا؟

سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم:

_ بعله بعله هرچی آقامون بگه درسته اصلا

همشون زدن زیر خنده که امیر خم شدو کنار گوشم پچ زد:

+اخر امشب وقتی همه خوابیدن بیا اتاق من کار خصوصی دارم باهات

به سمتش برگشتم و سوالی نگاش کردم که با همون صدای آرومش لب زد:

+ ساعت ۱۲ونیم منتظرتم

باشه ی آرومی گفتم و مشغول مسخره بازی در آوردن با پری شدم....

****

نگاهی به ساعت مچیم انداختم که 12:20 دقیقه رو نشون میداد ، امیر گفته بود 12.30 دقیقه پس ده مین دیگه فرصت هست

طول و عرض اتاقو متر میکردم که بالاخره زمان گزشتو لحظه موعود فرا رسید

پاورچین پاورچین از اتاقم بیرون رفتمو راه اتاق امیرو پیش گرفتم ، خداروشکر در نیمه باز بود

مثل کانگرو پریدم تو اتاقو درو پشت سرم بستم ، امیر روی تختش نشسته بود که با دیدنم از سرجاش بلند شد و.....

     ▾strawberry rubika.ir/pdf_roooman cloud️ ▴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
پی دی اف رمان 🍂 رمان این امیر بگیره 😂✨
13Kدنبال کننده
#رمان_پی_دی_اف
#رمان_این_امیر_بگیره
رمان پی دی اف
رمان این امیر بگیره
رمان این امیر بگیره
رمان پی دی اف
#رمان_این_امیر_بگیره
#رمان_پی_دی_اف
آیدی مدیر :
@aMiR7997997
مشاهده کانال پیام‌رسان